You do not have permission to delete messages in this group
Copy link
Report message
Show original message
Either email addresses are anonymous for this group or you need the view member email addresses permission to view the original message
to workforliving
مردی با خود زمزمه کرد ، " خدایا با من حرف بزن . " یک سار شروع به خواندن کرد . اما مرد نشنید . فریاد برآورد " خدایا با من حرف بزن " آذرخش در آسمان غرید . اما مرد گوش نکرد مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت ، " خدایا بگذار تو را ببینم ." ستاره ای درخشید . اما مرد ندید . مرد فریاد کشید ، " یک معجزه به من نشان بده . " نوازادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد . پس مرد در نهایت یاس فریاد زد " خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری . " در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد . اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد .