***مقالات گویا--- 23 آبان***

0 views
Skip to first unread message

Green News

unread,
Nov 14, 2009, 1:57:23 PM11/14/09
to greenn...@gmail.com

"آنکه آزادیش را به بهای داشتن امنیت می فروشد، نه شایسته امنیت است نه آزادی" – بنجامین فرانکلین

16 آذر روز دانشجوی سبز

--------------------------------------------------------------------

A در ادامه می خوانید (مقالات گویا--- 23 آبان):

1.     دوباره بر می‌گرديم! الاهه بقراط، کيهان لندن

2.     جوانان نيروی تغيير و تحول در ايران (بخش ششم)، علی صمد

3.     نامه ای به "حقوقدان های جنبش سبز مردم ايران" در ارتباط با پيش نويس قانون اساسی پيشنهادی آن ها، شکوه ميرزادگی

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

دوباره بر می‌گرديم! الاهه بقراط، کيهان لندن

بيست سال پيش، در چنين روزهايی، مردمی که چهل سال در يک نظام کمونيستی پرورش يافته بودند، با چکش و کلنگ به جان ديوار برلين افتادند و يک بار ديگر ثابت شد هيچ نظام ايدئولوژيک و خودکامه‌ای پايدار نيست و من که بر اين باورم تبعيد نه تنها در ترک وطن، بلکه در بازگشت به آن معنا می‌يابد، نمی‌دانستم در آن هايم پناهندگان در "برلين غربی" انتظاری را آغاز کرده‌ام که اکنون بيست سال از آن می‌گذرد. حتی همان زمان خيلی ها معتقد بودند ديوار برلين هنوز صد سال ديگر بر جا خواهد بود. امروز که برخی سخنان آن روزها از رسانه‌ها پخش می‌شود، آدم به ياد حرف های برخی از ايرانيان در همين روزها می‌افتد!

www.alefbe.com

«مخالفان رژيم دوباره به خيابان‌ها بازگشتند». اين مفهومی است که معمولا رسانه‌های غربی درباره تظاهرات مردم که در ماه‌‌های اخير به هر مناسبتی تکرار شده و هر بار روشنی و صراحت بيشتری يافته است، به کار می‌برند. تنها اميد به پيروزيست که می‌تواند مردم را با وجود سرکوب خشن دوباره به خيابان‌ها باز گرداند.

سخن از پيروزی است
ميرحسين موسوی، يکی از نامزدهای معترض به نتيجه انتخابات
۲۲ خرداد که تا به امروز جايگاه خود را در کنار مردم حفظ کرده است، در چهاردهمين بيانيه خود که روز نهم آبان به مناسبت سی‌امين سالگرد اشغال سفارت آمريکا توسط «دانشجويان خط امام» منتشر شد به اين «پيروزی» چنين اشاره می‌کند: «اين روزها هر نگاهی که به نگاهی می‌افتد از پيروزی می‌پرسد. کی به آن می‌رسيم؟ چه چيز ما را به آن می‌رساند؟ کدام قدم و اقدام آن را به پيش می‌اندازد؟»
اشاره به «پيروزی» در اين بيانيه و اساسا طرح آن در لحظه کنونی، به دو دليل از اهميت برخوردار است. يکی اينکه، نشانگر گذار جامعه از دورانی است که به اميد «اصلاحات» از خود مايه گذاشته و نتيجه‌ای نگرفته بود. پرسش آن دوره بيشتر به شکست باز می‌گشت: چرا شکست خورديم؟ چرا نشد؟ و حالا چه خواهد شد؟ در برابر، آينده‌ای تاريک و مبهم قرار داشت که دولت احمدی‌نژاد آن را تيره‌تر ساخت.
دومين دليل اهميت سخن گفتن از «پيروزی» در شرايط کنونی اين است که نشان می‌دهد جامعه پس از آن گذار، به مرحله مخالفت و مبارزه رو در رو گام نهاده است. تا يک مبارزه‌ تمام عيار در کار نباشد، دليلی برای سخن گفتن از پيروزی وجود ندارد. اهميت مژده «پيروزی» در بيانيه موسوی به واقعيت و دورانی بر می‌گردد که در آن، مردم نقش محوری و تعيين‌ کننده بازی می‌کنند.
اين واکنش خودجوش مردم بود که معادلات زمامداران جمهوری اسلامی، نامزدهای معترض، تحليل‌گران و احزاب سياسی و سرانجام کشورهای خارجی را تماما بر هم زد. يادآوری يک تجربه بی‌‌مناسبت نيست. اين روزها بيستمين سالگرد فروريختن ديوار برلين و اتحاد دو آلمان است. بيست سال پيش، در چنين روزهايی، من در يک خانه پناهندگان در شمال برلين غربی، بدون آنکه اندکی زبان آلمانی بفهمم، در تصاوير سياه و سفيدی که از يک تلويزيون کوچک پخش می‌شد، شاهد يک رويداد تاريخی بودم. هنگامی که چند روز بعد، در نهم نوامبر، مردمی که چهل سال در يک نظام کمونيستی پرورش يافته بودند، با چکش و کلنگ به جان ديوار برلين افتادند، يک بار ديگر ثابت شد هيچ نظام ايدئولوژيک و خودکامه‌ای پايدار نيست و من که بر اين باورم تبعيد نه تنها در ترک وطن، بلکه در بازگشت به آن معنا می‌يابد، نمی‌دانستم انتظاری را آغاز کرده‌ام که اکنون بيست سال از آن می‌گذرد.
در آن زمان، نه تنها فرانسه و انگليس، بلکه حتی گورباچف هم که از درون نظام اتحاد شوروی برآمده بود و مطلقا قصد براندازی يا فروپاشی آن را نداشت، با اتحاد دو آلمان مخالف بود. تنها سياستمداری که سفت و سخت از صدراعظم وقت آلمان، هلموت کهل (حزب دمکرات مسيحی) در اين اتحاد دفاع می‌کرد جرج بوش (پدر) بود. حتی بسياری از روشنفکران و افراد سياسی هر دو آلمان به اين روند به ديده ترديد می‌نگريستند و با آن مخالفت می‌کردند و معتقد بودند نبايد «عجله» و «تندروی» کرد. معتقد بودند ديوار برلين هنوز صد سال ديگر بر جا خواهد بود. ولی چه کسی را يارای ايستادگی در برابر مردمی است که عزم خود را جزم کرده تا يک تغيير تاريخی را که هنگامش رسيده است، به انجام برساند؟ امروز که برخی سخنان و گفتگوهای آن روزها از رسانه‌ها پخش می‌شود، آدم به ياد حرفهای برخی از ايرانيان در همين روزها می‌افتد!
راست اين است که هيچ کس نمی‌تواند برای حرکت تاريخ و جنبش مردم سناريو بنويسد و آن را تدوين يا کُند و تند کند، حتی اگر واقعا کارگردان باشد يا در مقام وزير ارشاد برای کارگردان‌ها خط و ربط تعيين کرده باشد! در سناريويی که تاريخ بر اساس مجموعه عوامل و شرايط شکل گرفته در طول زمان، تهيه و تنظيم کرده است، مردم نقش اصلی را بازی می‌کنند و بقيه هم بر اساس بنيه و جايگاه و درک و توان فکری خويش، نقشی را که بر عهده‌شان گذاشته شده بازی می‌کنند. پارتی‌بازی هم ندارد! حتی اگر نتيجه سناريوی تاريخ، يک فيلم بد و پر از خشونت مانند انقلاب اسلامی و جمهوری برآمده از آن باشد، باز هم به قول «روسو» اين به وظيفه و مسئوليت مردم باز می‌گردد. مهم اين است که مردم (اکثريت) بتوانند خود تصميم بگيرند. البته نقشی نيز برای کشورهای خارجی در نظر گرفته شده که تنها زمانی تعيين‌کننده می‌شود که مردم به صحنه آمده باشند. بدون حضور مردم، و به برکت حکومت‌های نالايق و بی‌کفايت، کشورهای خارجی فقط می‌چاپند!

اشتباهی به نام تشخيص درست!
در سال‌های اخير که توانايی حکومت حتی در شناخت منافع خود نيز به زير سؤال رفت، تحليل‌های بسياری از کارشناسان ايرانی و خارجی نيز غلط از آب در آمد! آنها به دلايل مختلف راهی را که جمهوری اسلامی در پيش گرفته بود نمی‌ديدند. يکی از اين دلايل که بارها به آن اشاره کرده‌ام، همانا نشاندن ديدگاه و تشخيص خود، به جای ديدگاه و تشخيص زمامداران جمهوری اسلامی است! يعنی تحليل‌گران به جای آنکه خود را به جای حکومت و زمامداران آن بگذارند، و بعد کند و کاو کنند که اگر جای چنين حکومتی با چنين مشخصاتی می‌بودند، چه می‌کردند، حکومت را به عقل و منطق خود مجهز کرده و بعد اين يا آن حرکت را نتيجه می‌گرفتند (برخی هنوز می‌گيرند). روی کار آمدن احمدی‌‌نژاد، در هر دو انتخابات، با چنين تحليل‌هايی تشخيص داده نشد چرا که اين گمان می‌رفت جمهوری اسلامی منافع خود را می‌شناسد و به دنبال شخصيتی است که عمر آن را طولانی‌تر کند. من خود نيز در انتخابات
۸۴ گمان می‌کردم از آنجا که آمدن رفسنجانی به سود رژيم است (و بود!) پس وی از صندوق بيرون خواهد آمد. حال آنکه رژيم بر اين باور بود (و هست) که با امثال احمدی‌نژاد و قبضه کردن قدرت در دست ارگان‌های امنيتی و نظامی، تضمين بيشتری برای بقا خواهد داشت. همين تجربه باعث شد که اين بار با همه شور و حالی که به ويژه جوانان را فرا گرفته بود، من ترديدی نداشتم که احمدی‌نژاد خواهد ماند. از همين رو هر بار نوشتم: اينها نيامده‌اند که با يک انتخابات ديگر بروند! ولی به نظر می‌رسد باراک اوباما و مشاورانش نيز همين اشتباه را تکرار کرده و منافع جمهوری اسلامی را بيش از خودش تشخيص دادند!
ايرانيان بسياری از اينکه اوباما در پيام نوروزی «رهبر» را در کنار ملت ايران قرار داد و در آن به جمهوری اسلامی اعتباری بخشيد که تا کنون از سوی آمريکا از آن دريغ می‌شد، به درستی خشمگين شدند و آن را نشانه خوبی برای جنبش دمکراتيک ايران ندانستند. اوباما اما از اين هم فراتر رفت و گذشته از پيغام و پسغام‌ پنهان، درست يک روز پيش از
۲۲ خرداد نامه‌ای به «رهبر» نوشت. فعلا اين دو حرکت را داشته باشيد تا بعد.
به ياد می‌آوريد که بلافاصله پس از شروع رياست جمهوری اوباما بحث رابطه با ايران دوباره داغ شد؟ اين را هم به ياد می‌آوريد که يک عده می‌گفتند اوباما نبايد منتظر نتيجه انتخابات جمهوری اسلامی بماند چرا که تصميم‌گيرنده نهايی در مورد برنامه اتمی «رهبر» است و فرقی نمی‌کند چه کسی رييس جمهوری باشد، و عده ديگری معتقد بودند اوباما بايد تا نتيجه انتخابات در ايران صبر کند؟ حالا از کنار هم گذاشتن آن دو نامه و اينها چه نتيجه‌ای می‌توان گرفت؟
اوباما هم منتظر ماند و هم منتظر نماند. تلاش کرد با غمزه سياست خود را پيش ببرد تا جايی که به دليل نرمش، مورد اعتراض آلمان و فرانسه قرار گرفت. اما اين بار هم محاسبه درباره انتخابات غلط از آب در آمد! هنگامی که پس از اعلام نتيجه انتخابات و ابقای احمدی‌نژاد در مقام رياست جمهوری، فاش شد که اوباما به خامنه‌ای نامه نوشته است، همه آنها که اميدی به اوباما بسته بودند، از اين اقدام وی خشمگين شدند چون ديگر نتيجه انتخابات معلوم شده بود! يعنی اگر نتيجه انتخابات چيز ديگری می‌بود، برخورد با سياست نرمش اوباما نيز به گونه ديگری می‌بود. کسی اما به اين فکر نکرد که مانند بسياری از تحليل‌گران ايرانی که از جمله در تلويزيون‌های فارسی‌زبان خارج از کشور باحرکات دست و پا اطمينان می‌دادند که نظرسنجی‌ها (کدام نظرسنجی؟!) نشان می‌دهد که ميرحسين موسوی برنده انتخابات است، و جمهوری اسلامی بيش از هفت هشت ميليون تقلب نمی‌تواند بکند، اوباما و مشاورانش هم هيچ ارزيابی از توان تقلب حکومت نداشتند و فکر نمی‌کردند چنين کلاه گشادی سرشان برود!
حالا با تلاشی که لابی‌های جمهوری اسلامی کردند، ياد داستان عروس عوضی نمی‌افتيد؟ همان که روز عروسی به جای دلبری که داماد پسنديده بود، زشت‌رويی را به او قالب کردند! همين بلا سر اوباما آمد. هم خواستگاری نوروز و هم قرار و مدار عقد يک روز پيش از انتخابات، به طمع عروس اصلاحات بود که با هر منطقی که حساب کنيد، روی کار آمدنشان در دوره‌ای که هنوز کاسه صبر مردم لبريز نشده، بيشتر به سود جمهوری اسلامی می‌بود تا ابقای احمدی‌نژاد.
در اين سناريوی دشوار تاريخی، مردم ايران در دو صحنه بازی می‌کنند: در يکی فرياد می‌زنند: مرگ بر ديکتاتور! و در ديگری: اوباما! يا با اونا، يا باما! و به هر دو مخاطب است که می‌گويند: دوباره بر می‌گرديم! چنين جنبشی که در آن ملتی عزم جزم کرده باشد تا با دست خالی و تنها با تظاهرات و شعار بر سياست داخلی و خارجی، هر دو، تأثير بگذارد، بی‌همتاست. اين جنبش اگر پيروز نشود، در مسير تاريخ بايد ترديد کرد

 +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

جوانان نيروی تغيير و تحول در ايران (بخش ششم)، علی صمد

در حال حاضر تمام جناح های حکومت اسلامی به شدت تحت فشار و اعتراض نسل نوجوان و جوان کشور قرار دارند و اعتماد نسبت به آنها بسيار کاسته شده است. در واقع عدم توجه به خواست های اجتماعی چون اشتغال، آينده بهتر، آزادی های اجتماعی و فردی که از خواست های اساسی و اوليه جوانان است روز به روز فاصله حکومت را با جوانان بيشتر می‌کند

هشتم- سياست و نسل جوان
از آنجا که جوانی لزوماً پديده أی گذرا است، عامل سن نسبت به ساير اشکال ساختارهای اجتماعی نظير طبقه اجتماعی يا قوميت، به عنوان مبنايی متفاوت برای "منافع" يا سازماندهی سياسی عمل می کند. بحث رابطه جوانان با سياست يا رفتار سياسی جوانان از مجموع مباحثی است که تاکنون کم ترين توجه را از سوی متخصصين مربوطه به همراه داشته است. در ضمن لازم به تاکيد است که در جامعه همواره از سياست و تاثير آن در ميان نسل جوان صحبت بسيار صورت می‌گيرد. و اغلب در تحليل ها، نظرات و کارهای تحقيقی و پژوهشی در خصوص جوانان اين ارزيابی ديده می‌شود که آگاهی نسل جوان کشور نسبت به نسل های گذشته بسيار بيشتر است و در موارد مشخص عمل آن ها بسيار آگاهانه تر انجام می گيرد. معمولاً تغييرات در الگوهای مشارکت سياسی را به تغييرات در ارزش ها نسبت می دهند. پس در هر حالتی، حاکم شدن نظام ارزشی جديد، انواع جديد مشارکت و ابراز وجود را نيز به دنبال خواهد داشت. چارچوب فکری نوشته حاضر بر اين اعتقاد است که در دهه اخير نگرش نسل جوان ايرانی کمتر ايدئولوژيک و بيشتر پراگماتيک شده است. نسل سوم در واقع به طور مشخص به اشکال گوناگون به صورت روزانه با ارزش ها و معيارهای اسلامی حکومت اسلامی ايران درگير می‌شود. البته مجموعه توضيحات فوق حاکی از اين نيست که سياست نقش درجه اول و اساسی در زندگی آن ها بازی می‌کند و اين بی ميلی فزاينده در ميان جوانان برای مشارکت در سياست بسيار هشدار دهنده است. به علاوه چون اغلب اعتراضات نسل سوم کشور با برنامه و قالب مشخصی صورت نمی گيرد بالطبع به تشکل يابی آن ها نيز منجر نمی شود و گاه ديده می‌شود که به خشونت و برخوردهای تند و کور نيز کشانده شده است. حکومت در ايران با تکيه بر سياست سرکوبگرانه و پر هزينه باعث بوجود آمدن احساس محروميت و بيگانگی جوانان از سياست شده است و اين امر تا حدودی مانع از بسيج آنان گشته و در حال حاضر می توان گفت که اين فرايند برای کل اين گروه سنی مشترک است. اما شرايط ويژه در جامعه می تواند مجدداً موجب بسيج نيروی جوان در سطح جامعه شود.
در ايران ارائه آموزش مدنی به جوانان وجود ندارد. بخش های "غير دولتی" نمی توانند از طريق برنامه های آموزشی و اطلاع رسانی کارهايی برای تاثير گذاری بر سياست های مربوط به جوانان انجام دهند. و نيز روشن است که تاکنون در کشور به دليل فقدان تشکل های واقعی، مستقل و کارآمد جوانان، برآيند اعتراضات آن ها نتوانسته به يک پلاتفرم سياسی و اجتماعی منجر شود و گاه اين امر مورد سوء استفاده جريان های غير دمکراتيک، افراطی و ارتجاعی نيز قرار گرفته است. در سال های اخيرعدم مشارکت جوانان در انتخابات، عدم شرکت در تظاهرات، نبود انگيزه در فعاليت های حزبی، پرهزينه بودن فعاليت های سياسی و ... از پيامدهای ياس سياسی جوانان به شمار می رود. جوانان به حاشيه رانده شده خود را ناتوان در تصميم گيری های کلان جامعه دانسته و خود و حق رای خود را ناچيز دانسته و از فعاليت های سياسی کناره گيری می کنند. البته ممکن است برخی از اين افراد علاقمند به فعاليت های سياسی باشند ولی امکانات و فرصت های لازم را در اختيار ندارند. نسل جوان در ايران، کمتر به جنبش های سياسی می پيوندند، اما آنان در شکل دادن به "سياست فرهنگی" خرده فرهنگ های جوانان که در محيط ايران، بعدُ متفاوتی به خود گرفته است، فعال هستند. در واقع اين جوانان نسل سوم بودند که در تلاش و مبارزه برای کنترل بر خيابان ها، مراکز خريد، محل تجمع، محل گردش و رفت و آمد، بر سر بدحجابی و کم حجابی و انواع ديگر خط قرمزها با انواع گشت ها و ارگان های انتظامی حکومت مواجه شده و به صورت روزانه با ارزش ها و معيارهای اسلامی حکومت اسلامی ايران درگير شدند و می توان اين رفتار آنها را نوعی اعتراض سياسی غير مستقيم تلقی کرد. در واقع اين نيروی جوان دارای پتانسيل اعتراضی عظيمی در جامعه است که در مواقع بحرانی و يا شرايط ويژه می تواند براحتی حاکميت را با مشکلات اساسی مواجه سازد.
پس تمامی شواهد و مدارک موجود گويای اين واقعيت است که نسل جوان کشور خواهان کنترل خويش بر شيوه و وضعيت زندگی خود در جامعه است و به عبارتی ديگر می توان مشاهده کرد که خواست های اجتماعی و فردی نقش اساسی در مطالبات اکثريت نسل نوجوان و جوان کشور دارد. آنها می‌دانند چه شرايط و روابطی را نمی خواهند و اين بسيار قابل اهميت است ولی برای ايجاد تغييرات سياسی و ساختاری در کشور کافی نمی باشد.
در تاريخ معاصر ايران هيچگاه حکومت ها (چه رژيم های سلطنتی و چه رژيم کنونی) فرصت و امکان گفتمان بين بخش های مختلف جوانان را ايجاد نکرده اند تا بلکه آن ها بتوانند از طريق گفتگو و انتقال تجربه ميان خود به تعريف مشترکی از مطالبات و خواست های خود برسند و همواره تلاش حکومت ها در ايران در جهت ايجاد تفرق و فاصله ميان جوانان بوده است. از اواسط دهه
۷۰، دو خواست مشخص و اساسی ميان بخش های مختلف جوانان برجسته شد. بخش بزرگی از جوانان خواست های مشخص اجتماعی و فردی را مطرح کردند و بخش ديگر آن که در دانشگاه ها بودند علاوه بر تاکيد بر خواست های فوق، آزادی های سياسی را نيز در اولويت فعاليت خود قرار دادند و بدين طريق شکافی بين دو بخش جوانان بوجود آمد. در سال های بعد از خرداد ۷۶، همواره اعتراضات و حرکت های اين دو بخش از جوانان در شرايط گوناگون به همبستگی، نزديکی و اتحاد ميان آن ها منجر نشده است و اين امر، برآمد خواست ها و تمايلات جوانان را با مشکل مواجه ساخت. نسل جوان کشور در اواسط دهه ۷۰ به دليل نداشتن رهبران سياسی کارآمد، نتوانست مطالبات سياسی و اجتماعی خود را در چارچوب يک قالب روشن و مشترک پيش برد. زيرا برای شکل دهی مشخص به هويت و خواست های خود نياز به زمان و تجربه بيشتر داشت. لذا از خرداد ۱۳۷۶ به دنباله روی و اعتماد از خواست ها و ارزش های نسل دوم همچون مردم سالاری دينی، عدالت خواهی و ... روی آورد. اما در عين حال، نسل سوم کشور از همان ابتدا با گفتمان های نسل گذشته مشکل داشت. توجه به ادامه حرکت ها، اعتراضات اجتماعی و گذشتن پی در پی از خط قرمزها بوسيله نسل سوم نشانه بارز و مشخص اين تفاوت ها و اختلافات با نسل گذشته است. در تمام اين سال ها، اين احساس متفاوت بودن توسط نسل سوم کشور به اشکال گوناگون در زندگی روزمره جامعه به نمايش گذاشته شده است. آن ها به جامعه نگاهی مدرن و امروزی که انسان محور همه چيز آن باشد، دارند و ديگر به قوانين مقدس و الهی يک حکومت دينی اعتقادی ندارند و بيشتر برای اصالت عقل و تجربه امروزی خود ارزش قائل هستند. زبان امروز نسل سوم کشور زمينی و انسانی است. نسل جوان کشور به دنبال رشد، توسعه، پيشرفت، امنيت و سعادت است. توسعه در واقع کارکرد مادی دارد و تمدن می‌سازد. تمدن در دنيای کنونی يعنی ماندن در اين جهان.
آنچه امروز در کشور بيشتر از هر موردی در برنامه ريزی و سياست گذاری برای جوانان اهميت اساسی دارد به يک تعبير دست يابی به شناخت دقيق و تحليل منطقی و همه جانبه از خصوصيات و نيازهای اوليه جوانان است. چنان که روشن است گرايش به تجربه، تنوع، حرکت، هيجان، استقلال و ... از مختصات روحی جوانان است و بايد به آن ها اعتماد و باور داشت. سپس در چنين شرايطی می‌شود با شناخت از نيازها و توانايی های جوانان آن ها را در مسير تکامل، ترقی و پيشرفت ياری رساند.

در تمام سال های بعد از خرداد ۷۶ تا امروز، احزاب قانونی و حکومتی در ايران نتوانسته يا نخواسته اند خواست ها و تمايلات جوانان را در خود بازتاب دهند. در واقع از يک طرف، محدوديت های حزبی، سياسی و مذهبی اين تشکل ها، مانعی در جهت جلب و جذب نسل سوم به آن ها می‌باشد. و از طرفی ديگر بخش های روشنفکری جوانان و نيز خود جوانان به عنوان يک مجموعه نتوانسته اند تاکنون تمايلات، اعتراضات و نيازهای خود را به صورت منسجم و متمرکز بيان کنند. البته بخشی از اين عدم تشکل را نيز بايد در تاريخ تحزب در ايران و خود حکومت ها نيز ديد. در واقع در طول تمام اين سال های سرکوب و فشار سياسی و امنيتی به تشکل های دگرانديش توسط جمهوری اسلامی، امکان هرگونه شکل گيری تشکل های دموکراتيک و وسيع از جامعه گرفته شده است. شايد اگر احزاب قانونی و حکومتی در ايران می‌خواستند بخصوص از خرداد ۷۶، می‌توانستند تا حدودی با سياست گذاری هدفمند و برنامه ريزی های دقيق، بخش بزرگی از اين نيروی جوان را سازماندهی کنند ولی آن ها از اين موضوع آگاهانه پرهيز کردند زيرا سازماندهی نسل سوم به افزايش آگاهی سياسی و اجتماعی و نيز برجسته تر شدن هر چه بيشتر خواست ها و تمايلات آنان می‌ انجاميد و اين امر می‌توانست روند تحولات و اصلاحات را سريع تر کند و بدين طريق ساختارهای سنتی و مذهبی به شدت ضربه پذير می‌شدند و امکان تحولات دموکراتيک به صورت واقعی در ايران امکان پذير می‌شد. عدم توجه احزاب قانونی و حکومتی به خواست های برحق جوانان در طی سال های بعد از خرداد ۷۶ به شدت پايه های اجتماعی آن ها را تضعيف کرده است. آنها از نظام سياسی سرخورده و ناراضی، از احزاب سياسی و کانديداها شاکی و ناخوشنود هستند و چنانکه مشاهده کرديم در دوران اول آمدن احمدی نژاد به قدرت، نسبت به فرايند سياسی علاقه چندانی از خود نشان ندادند و نسبت به تاثيرگذاری و اهميت رای خود شک و ترديد بسيار نشان دادند. احمدی نژاد در چنين فضايی به قدرت رسيد. در واقع همه اين موارد فوق، احساس بيگانگی با نظام حاکم را بشدت در ميان جوانان گسترش داد. البته قابل تاکيد است که امکان دارد در ادامه اين شرايط، آنها به دو طريق از خود واکنش نشان دهند. يعنی در صورتی که امکان تاثير گذاری وجود نداشته باشد و جوانان خود را فاقد قدرت ببينند، به سمت بی تفاوتی کشيده خواهند شد و در صورتی که اين امکان را مهيا ببينند، دارای چنان پتانسيل بالايی هستند که می توانند براحتی پيشگام ايجاد تحول و تغيير در نظام گردند. روشن است که گرايش ها و فعاليت های جوانان جز به واسطه حوادثی که در اطراف آنان اتفاق می افتد، شکل نمی گيرد. هنگامی که تحولات تاريخی مهم اتفاق می افتد، جوانان نقش بسيار مهمی ايفا می کنند و اين امر می تواند در جهت سياسی کردن جوانان به عنوان يک نيروی سياسی عمل کند. چنانکه روشن است مشارکت جوانان در سياست بسيار حائز اهميت برای ايجاد تغييرات اساسی است. در واقع منظور از مشارکت سياسی ايجاد تغيير برای رسيدن به جامعه ای بهتر است. اگر به آنها احساس و فرصت اظهار نظر و ابراز وجود واقعی داده شود، جوانان می توانند در سياست و سياست گذاری تاثير بگذارند. سال های ۷۶ تا ۷۸ در کشور تجربه های بيشماری را به جوانان آموخته است. چنانکه متذکر شديم سرخوردگی، نا اميدی، بد گمانی و بی اعتمادی نسبت به سياست مداران و فرايند سياسی باعث شده که نسل جوان کمترين احساس در مشارکت را در انتخابات کند. اين واقعيت دارد که جوانان نسبت به وضعيت سياسی فعلی بدبين و بی اعتماد باشند، اما قطعاً حسرت گذشته را نيز نمی خورند زيرا که نگاه آنها به حال و آينده بهتر و مدرن است. اگر اطمينان و اعتماد در آنها ايجاد و تقويت شود آنها می توانند در شرايط مشخص به فرصت سازی برای ايجاد تغييرات اساسی در زندگی و جامعه روی بياورند.
جوانان به هنگام رشد و تکامل خود مجموعه متفاوتی از ازرش ها را تجربه می کنند و اين ارزش ها را در طول زندگی با خود به همراه دارند. جوانان در سال های
۷۸-۷۶ سريعاً بسيج شدند و به يک نيروی سازنده تبديل گشتند اما استفاده نا مناسب و ابزاری از آنها باعث شد که پس از دوره ای کوتاه از حالت بسيج خارج شوند و بی تفاوتی را پيشه کنند. تجربه های گوناگون در کشور بيانگر اين است که جوانان هنگامی که اطمينان پيدا کنند که می توانند تا حدودی تاثير گذار باشند و همچنين در مواقع بحران سياسی شديد، به جای اينکه نسبت به سياست بی تفاوت باشند در اقدامات مستقيم و يا غير مستقيم شرکت خواهند کرد. اين نيروی بزرگ جوان ( دختران و پسران)، چنانکه متذکر شدم با توجه به امکانات و تجربه ای که دارد می تواند در شرايط های مختلف بحرانی، بخش های موجود و متنوع در ميان خود را بر سر خواسته های حداقلی و امروزی متحد کرده و زندگی را بر حکومت تنگ کند. چنين پتانسيلی در نسل جوان کشور وجود دارد و بايد به ظرفيت و توان اين نيرو به دقت توجه کرد.

در حال حاضر تمام جناح های حکومت اسلامی به شدت تحت فشار و اعتراض نسل نوجوان و جوان کشور قرار دارند و اعتماد نسبت به آنها بسيار کاسته شده است. در واقع عدم توجه به خواست های اجتماعی چون اشتغال، آينده بهتر، آزادی های اجتماعی و فردی که از خواست های اساسی و اوليه جوانان است روز به روز فاصله حکومت را با جوانان بيشتر می‌کند. در ضمن بخش روشنفکری جوانان نيز روز به روز به سمت استقلال هر چه بيشتر از احزاب قانونی سمت گيری می‌کنند. در ضمن خواست ها و تمايلات فردی و انسانی که بوسيله نسل سوم مطالبه می‌شود نيز بخشی از نيازها و مطالبات دانشجوان و روشنفکران نسل جوان کشور است. اتحاد عمل برای پيشبرد خواست های مشترک حداقل می‌تواند پيوند نيروی بزرگ جوانان را هر چه بيشتر متشکل و قوی تر سازد. و بدين طريق نسل جوان کشور با بهره وری و استفاده از نيروی متشکل خود می‌تواند رفته رفته جوانان را از يک مقوله جمعيتی به سمت يک نيروی اجتماعی که خواسته های مشخص سياسی، اجتماعی و فرهنگی دارند سوق دهد. تنها در چنين شرايطی است که امکان اين بوجود می‌آيد که هر حکومت، جناح، حزب و سازمانی را تحت فشار برای ايجاد تغييرات دموکراتيک و انسانی قرار دهد.

پايان بخش ششم

ادامه دارد

علی صمد
alisam...@yahoo.fr

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

نامه ای به "حقوقدان های جنبش سبز مردم ايران" در ارتباط با پيش نويس قانون اساسی پيشنهادی آن ها، شکوه ميرزادگی

در پيش نويس قانون اساسی نوشته شده به وسيله شما به يک مساله بسيار مهم ـ که اتفاقا ربط مستقيم و مهمی با آينده سرزمين ما دارد ـ توجه نشده است. و آن "حفظ ميراث طبيعی و ميراث فرهنگی" ايران زمين است

خانم ها و آقايان، حقوقدان های گرامی

تهيه و تنظيم پيش نويس يک قانون اساسی نوين هميشه يکی از مهمترين کارهايی بوده که مردمان با فرهنگ کشورهای پيشرفته، با ياری حقوقدان های خود، در شرايط معلق يا دگرگونی (آن چنان که ايران امروز ما در آن قرار دارد) انجام داده اند. برای انجام چنين کاری به شما تبريک می گويم. و مايلم دو نکته را با شما در ميان بگذارم.

۱ ـ چرا نبايد مردم کسانی را که دست به چنين کار بزرگی (يعنی تهيه و تنظيم قانون نوين اساسی) می زنند بشناسند؟ من درک می کنم که ممکن است نام برخی از شما برای مردمان پيش داوری بوجود آورد ولی به نظر من اين پيش داوری به مراتب کم ضررتر از آن است که مردمان با افرادی پشت پرده، هر چند محترم و دلسوز، روبرو باشند.

۲ ـ در پيش نويس قانون اساسی نوشته شده به وسيله ی شما به يک مساله بسيار مهم ـ که اتفاقا ربط مستقيم و مهمی با آينده سرزمين ما دارد ـ توجه نشده است. و آن «حفظ ميراث طبيعی و ميراث فرهنگی» ايرانزمين است. در کشورهای پيشرفته حفظ و نگاهداری اين ميراث (که از يکسو از نفت گرفته تا منابع آبی، جنگل ها و خاک سرزمين و، از سوی ديگر، ميراث فرهنگی و تاريخی، بعنوان روح و هويت مردمان يک سرزمين را شامل می شود) از وظايف دولت هاست و در قوانين اين کشورها به آن توجه شده است اما در پيش نويس شما اين موارد مورد توجه قرار نگرفته است.

الف: در مورد ميراث طبيعی: اگرچه در اصل چهل و دوم پيش نويس شما از بهره برداری منابع طبيعی و توزيع آن، و در اصل چهل و چهارم از حفظ محيط زيست به عنوان «وظيفه ای عمومی» ياد شده است اما ـ به شهادت آن چه که در اين سی ساله شاهد بوده ايم ـ اين گونه پيش بينی های غير مستقيم و کلی و بی تضمين عملی نمی توانند جلوگير دست اندازی ديگران به اين ميراث ها شوند. هم اکنون کشورهايی چون روسيه و جمهوری های تازه به استقلال رسيده اطراف آن از يکسو، و کشورهای اطراف خليج فارس، از سوی ديگر، با دست انداختن بر منافع ايران در اين آب های بين المللی و نيز آلوده کردن و برداشت های غير استاندارد از آن ها مشغول سلب مالکيت و تخريب دايم اين ميراث ها هستند. همچنين باز گذاشتن دست بخش خصوصی داخل و خارج ايران در امر برداشت های غير اصولی از اين منابع با پشتوانه ی کامل دولت ايران انجام می شود. و اين در حالی است که عموم (يا حداقل اکثريت مردم آگاه و علاقمند)، و به خصوص بسياری از حقوقدان های ايران، به طور مرتب به اين روش ها اعتراض کرده اند. بنابر اين، پرسش اين است که آيا وقت آن نرسيده تا برای حفظ و نگاهداری اين منابع در قانون اساسی کشور پيش بينی های مؤثر و عملی صورت گيرد؟

ب: در مورد ميراث فرهنگی و تاريخی: در همه ی کشورهای متمدن، به خصوص کشورهايی که چون ايران ميراث تاريخی و فرهنگی عمده ای دارند، حفظ و نگاهداری از اين ميراث ابتدا از وظايف دولت و سپس از وظايف سازمان ها و موسساتی است که يا زير نظر دولت کار می کنند و يا داوطلبانه از جانب مردمان علاقمند بوجود آمده و دولت ها در تحقق اهداف شان به آن ها کمک می کنند. متاسفانه در سی سال گذشته، و به خصوص در چند سال اخير، چپاول اين ثروت های ملی از يک سو و تخريب و نابودی آن ها از سويی ديگر سر توقف نداشته است. فقدان توجه کارآمد به حفظ ميراث فرهنگی و تاريخی در قانون اساسی يک کشور می تواند نتايج زيان باری به دنبال داشته باشد. به خصوص که شما، به عنوان حقوقدان های جنبش سبز، حتما توجه داشته ايد که رهبران راه حفظ نظام جمهوری اسلامی در اين «جنبش» در هيچ شرايطی حاضر نبوده اند که حتی يک کلمه در مورد ضرورت حفظ و نگاهداری آثار فرهنگی و تاريخی سرزمين مان بر زبان آورند؛ و حتی، در حال حاضر، سخنی در نکوهش حذف بخش هايی از تاريخ ايرانزمين از کتب درسی بچه ها و نوجوانان ـ تحت عنوان غيرعلمی و عوام فريبانه ی «حذف سلسله های شاهنشاهی» ـ از آنان شنيده نشده است. يعنی در واقع اپوزيسيون و پوزيسيون مذهبی در اين مورد خاص همسو و همراه بوده اند. من فکر می کنم که سکوت شما در اين مورد نيز بی شک از اهميت کاری که می کنيد بشدت می کاهد.

با مهر و احترام
شکوه ميرزادگی
۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

سايت حقوقدان های جنبش سبز:
http://greenlawyers.wordpress.com/2009/11/08/constitution-1

برای ديدن پاسخ اين نامه از سوی حقوقدان های جنبش سبز لطفا به سايت آن ها
http://greenlawyers.wordpress.com/2009/11/08/constitution-1

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

ای بغض گل انداخته فریاد خطر شو

ایران کهن در خطر افتاده خبر شو

*** برای دریافت روزانه اخباری که در ایران فیلتر شده، از طریق ایمیل، کافیست ***

1.      یک ایمیل به آدرس Green...@gmail.com ارسال کنید.

2.      اگر از GMAIL استفاده می کنید با کلیک بر روی لینک زیر مستقیما عضو شوید:

http://groups.google.com/group/greennews88/subscribe?hl=fa

Greennews88

------------------------------------------------------------------------------

V

--
،پایان مرسولات
Greennews88

Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages