Fw: : من روزه ام را از روی هوس نشکستم

11 views
Skip to first unread message

Asadzadeh Sepideh

unread,
Aug 28, 2013, 11:32:04 AM8/28/13
to Bita Sadeghi, bahar n, N K, Roya Marhemati, mahmoodreza Rezazadeh, marzieh hasani, afsaneh nasiri, parisa asadzadeh, a_asa...@mehr.sharif.ir, Elham Hashemi, R ETEMADI, farzane rf, taraneh, toef...@googlegroups.com, Solmaz Farrokhzad, david souti, Hossein Jodeiri

----- Forwarded Message -----
From: M Nouri <nour...@yahoo.com>
To:
Cc: sepideh asadzadeh <asadzade...@yahoo.com>; tahereh noori <tahere...@yahoo.com>; ali nouri <ali_n...@yahoo.com>; javad zanganeh <j.z...@yahoo.com>; ahmad ali fiuozi yousefi <fiuo...@yahoo.com>; mohsen abedi <m_parad...@yahoo.com>; Ahmad Ghaedi <ahmadkh...@yahoo.com>; Ali najafi <najafi...@yahoo.com>
Sent: Monday, August 26, 2013 11:10 PM
Subject: : من روزه ام را از روی هوس نشکستم

Sent from Yahoo! Mail on Android


From: Hamed Yousefi <hamed_y...@yahoo.com>;
To: mojtaba <nour...@yahoo.com>; Mehdi Shirangi <shirangi_...@yahoo.com>;
Subject: من ر وزه ام را از روی هوس نشکستم
Sent: Mon, Aug 26, 2013 6:34:05 AM

 




همه می دانید که بیماری جذام ذره ذره گوشت و تن را می خورد و یک باره می بینید که فرد، یک طرف از صورتش کاملا ریخته است و نه لپ دارد، نه گونه ....و از بیرون صورت دندان هایش آشکار است ....یا یک تکه از استخوان دستشان معلوم است و گوشت هایش همه ریخته

....بیماران جذامی چهره های خیلی خیلی دردناکی دارند .طوری که هر کسی نمی تواند به آن ها نگاه کند.... 




الان این افراد خیلی کم شده اند و جلوی این بیماری تا حدود زیادی گرفته شده است... 

یک دهکده ای نزدیک تبریز است که از مبتلایان به جذام در آن نگه داری می کنند .... وقتی در خواست دادند برای این که چند تا پرستار استخدام کنند تا به آن ها غذا بدهند هیچ کس حاظر نشد ...خیلی ها آمدند تا کار کنند ولی وقتی از نزدیک آن جا را دیدند؛ همه جا زدند ..... 
در خواست را جهانی دادند .....چند تا راهبه از فرانسه و ایتالیا  آمدند
 .... 
چند تا راهبه !!! آن هم از کشور های دیگر! 





به هر حال ... 

داستان از اون جایی شروع می شود که در گذشته های دور... 

ظهر یکی از روزهای رمضان بود ....حسین حلاج همیشه برای جذامی ها غذا می برده است و آن روز هم از خرابه ای که بیماران جذامی در آن  زندگی می کردند؛ می گذشت ....جذامی ها ناهار می خوردند ...ناهار که چه ؟ ته مانده ی غذاهای دیگران و و چیزهایی که در پس مانده ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان...یکی از آنها بلند می شود و به حلاج می گوید: بفرما ناهار ! 
- مزاحم نیستم ؟ 
- نه بفرمایید. 
حسین حلاج پای سفره می نشیند  ....یکی از جذامی ها را به او می گوید: «تو چگونه است که از ما نمی ترسی ...دوست های تو حتی چندششان می شود که از کنار ما رد شوند ...ولی تو الان....» 
حلاج می گوید: خب آن ها الان روزه هستند برای همین این جا نمی آیند تا دلشان هوس غذا نکند. 
- پس تو که این همه عارف و خدا پرست هستی، چرا روزه نیستی ؟ 
- نشد امروز را روزه بگیرم ... 

حلاج دست به غذا ها می برد و چند لقمه می خورد ...درست از همان غذاهایی که جذامی ها بهشان دست زده بودند ... 

چند لقمه که می خورد؛ تشکر می کند و می رود .... 

هنگام افطار که منصور غذایی به دهانش می گذارد و می گوید: خدایا روزه من را بپذیر .... 
یکی از دوستان حلاج می گوید: ولی ما تو را دیدیم که در حال ناهار خوردن با جذامی ها بودی 

حسین حلاج در جوابش می گوید: آن خدا است ...روزه ی من برای خدا است ...او می داند که من آن چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم ....دل بنده اش را می شکستم روزه ام باطل می شد یا خوردن چند لقمه غذا ؟؟؟ 
                   
*****


عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست.

 پرسیدند : کجا می روی؟

گفت : می روم با آتش ، بهشت را بسوزانم و با آب، جهنم را خاموش کنم تا مردم، خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند، نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم!


--










Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages