سی و چهار سال داشت، هنوز زیبا بود، اندام باریک و پوست سفید و موی ِ کوتاه ِ سرخ رنگ گرمی داشت. شوهرش آدم ِ خوب و قابل اطمینانی بود. سه فرزند داشت و زندگی اش تامین بود. سرگرمی داشت، دوست نزدیک داشت و فعالیت های اجتماعی نیز می کرد. برای رضایت خودش نقاشی های ِ نه چندان باارزش می کشید، پیانو را نسبتا خوب می نواخت و اشعار متوسطی هم می گفت که در مجله ی سه ماهه ی ادبی دانشگاه چاپ می شد. کتاب خوان و مطلع و مستعد بود. دوست می داشت و دوستش می داشتند.
پس این احساس ِ غم ِ خاموش چه بود؟
برشی از داستان کوتاه ِ سلطه - والتر. ام. میلر