Fwd: داستان اموزنده

7 views
Skip to first unread message

Roohollah Mohammadi Pirooz

unread,
Apr 30, 2013, 11:11:16 AM4/30/13
to ahmadc...@yahoo.com, dante6...@yahoo.com, hassan.h...@gmail.com, Marzieh Afsary, Parviz Naderi, Sadegh Hassanzadeh, Tahere Zeinolabedini, aboalfaz...@yahoo.com, fazel...@gmail.com, mehrd...@yahoo.com, meysam....@yahoo.com, saeed_s...@yahoo.com, shahza...@yahoo.com, shkr...@yahoo.com, armin yousefi, hadis alikahi, hassan shakeri, kiarash kia, Marya Rahmati, Peyman Dashti, Sadegh Ghoorbani, eglantin...@yahoo.com, noo...@yahoo.com, tmu_...@googlegroups.com, behzad zarrin zade, sepehr Bashardust, Sina Mahboubi, Ali Nazari, Ahmad aghaeepour, h.farzam.put2008, Korosh, m g, Mohammad Yousefian, poorang alavi, Ramin Ghanavati, rostamian.a', saeed azizi, victor.rayan






 
مرد فقیر (داستان بسیار آموزنده)
faghir[WwW.Kamyab.IR]
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت، آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:
دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:
ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم! ..
به نقل از فوکارو









--



گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو
من به جان آمدم اینک تو چرا می نایی
پیروز 
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages