به نظر میآید شغل خوبی دارد، با این حال راضی نیست. احساس خستگی میکند و دنبال پیدا کردن راه و بهانه ای برای عدم حضور در کار میگردد. میگوید کارش بسیار خستهکننده و طاقتفرسا است. از او میپرسم اگر به گذشته برگردد آیا دوباره حاضر است این شغل را در موسسهای دیگر انتخاب کند؟ سکوت میکند. وقتی درباره دلایل انتخاب این شغلش میپرسم از درآمد و مزایا، نیاز به کار، فشار و نگاه اطرافیان و جالب بهنظر رسیدن شغل از دید دیگران میگوید اما از علاقه خود هیچ حرفی نمیزند. میگوید گاهی فکر میکند شغلش عمرش را هدر میدهد .
میخواهم مثالی بزنم تا با طرز فکر و تجربیات خودتان به پاسخ برسیم !
در دنیا چه کسی بیشتر از همه میتواند ما را دوست داشته باشد، درک کند و همیشه همراهمان باشد؟ بعد از خدا، کسی به غیر از خودمان را سراغ دارید ؟
بهترین کسی که در دنیا میتواند شما را دوست داشته باشد و درک کند و آرزوی سعادت شما را داشته باشد بعد از خدا، خود شما هستید. بهترین کسی که شایسته عشق شما است و میتواند آن را درک کند و عزیز میبیند، بعد از خدا، خود شمایید.
وقتی فکر میکنیم علاقه در شغل ما اهمیت دارد، این شغل هدیهای میشود که بهترین دوستدار ما از سر عشق و علاقه به ما میدهد. اثراتش آرام آرام هم که شده باعث دلگرمی و انرژی میشود. زندگی را یک صبح تکراری "وای دوباره کار!" نمیکند. مشکلات کاری را برایمان دیو شاخدار نمیکند، برای تصمیمگیری فرار بر قرار ترجیح داده نمیشود. وقتی با مسئلهای مواجه شدیم با روی گشادهتر برای حل کردنش فکر میکنیم. وقتی کار سخت شد، بهخاطر پاداش درونی که از رضایت انجام کار داریم، سرزندگی را آسانتر باز میابیم.
به نظرت تا چه حد مهم است به شغلی که قسمت مهمی از عمرت را پرمیکند علاقه داشته باشی ؟ علاقه، به بهترینشدن در شغلت چه کمکی میکند ؟
مقدمه اول
این سؤال مرا یاد سؤال " ثروت بهتر است یا علم " میاندازد. آن روزها بهنظرم هردو مهم بودند؛ علم مفهوم گسترده و نه کتابی و دانشگاهی دارد، با همین تعریف اگر علم نباشد، حفظ و استفاده درست از ثروت ممکن نیست و اگر ثروت نباشد، کارامدی علم زیرسؤال میرود و امکان علماندوزی، بهره مؤثر از آن و انتشار آن سخت میشود. بااینحال برای کسب ثروت حدی را کافی میدانم اما برای علم نه. همینطور در مورد سؤال علاقه یا درامد و پرستیژ.
مقدمه دوم
تعریف میکرد شغل خود را برای درامد خوبش برگزیده امّا از جایی به بعد احساس افسردگی میکرد، انگار یک چیزی را کم داشت. دیگر شغلش حس رضایتی به او نمیداد.
مقدمه سوم
کتابی تحت عنوان " نه تنبیه ، نه تشویق " - از جالبترین کتابهایی که خواندهام - ، چنین موضوعی را مطرح کرده بود که گاهی میخواهیم با پاداشهای بیرونی فرد را متقاعد به انجام کاری کنیم که نتیجه آن این میشود که فرد به پاداشهای درونی بیتوجه میشود و مادامی آن فعالیت را انجام میدهد که پاداش بیرونی وجود داشته باشد. آزمایشاتی نیز برای این فرضیه خود انجام داد. یکی از آزمایشات او به این صورت بود که بچهها را به دو گروه تقسیم کرد. با این تفاوت که به گروه دوم قول پاداشی را دادند که اگر این بازی را انجام دهد، آن را به آنها خواهند داد. نتیجه این شد که بچههای گروه دوم بعد از انجام بازی، دیگر اشتیاقی برای ادامه آن نداشتند و به انتظار آوردن جایزه دست از تلاش کشیدند، گروه دوم با لذت درونی خود، بعد از آن هم به بازی ادامه دادند و از انجام آن احساس لذت بیشتری داشتند.
طبق پژوهشهای این کتاب، علاقه به پاداشهای بیرونی، لذت پاداشهای درونی را کمرنگ میکند.
مقدمه چهارم
پاداشهای بیرونی عناصر مطلوبی هستند که حصول آنها بستگی به شرایط و محیط دارد، یعنی محیط میتواند آنها را به ما بدهد یا دریغ کند. مثل درآمد، مثل شهرت، مثل پرستیژ اجتماعی، مثل مقام، مثل تأیید دیگران، در گرو دستان دیگران و شرایط است.
پاداشهای درونی، به طرز تفکر، باور، نگرش، حس قدردانی و رضایت خود ما بستگی دارد، درحقیقت جز خود ما، کسی نمیتواند آن را از ما دریغ کند و البته کسی جز خود ما، نمیتواند آن را به ما هدیه دهد.
مقدمه پنجم
برای شناخت بهتر خود، لازم است تجربه کسب کنیم. برای انتخاب شغل مناسب باید خود را بهتر شناخت. پس قبل از انتخاب شغلی که میتوانیم در آن بهترین باشیم باید تجربههای کافی و مناسب داشت.
آخرین مقدمه
وقتی نوجوانان و جوانان میخواهند تجربه کاری جدید کسب کنند، کارفرمایان هستند که ریسک میپذیرند. ریسک تجربه نداشتن و احتمال بالای کیفیت و کمیت پایین کاری که آنها انتظار دارند. بهره این ریسک، درآمد پایین کارآموزان کم تجربه خواهد شد.
نتیجه اول
پس آیا بهتر نیست شغلی را انتخاب کنیم که علاقهی واقعی به آن داریم؟ تا اگر پاداش بیرونی آن دستخوش پستی-بلندی شد، بر روحیه، توان و انگیزه ما تأثیر سوء نگذارد. و اگر پاداش بیرونی دریافت شد یا نشد، لذت درونی را از ما دریغ نکند ؟
نتیجه دوم
آیا بهتر نیست در دوران دانشآموزی و دانشجویی در کنار تحصیل حتمأ به کسب تجربه و انجام فعالیتهای گوناگون هرچند با درآمدهای کم پرداخت تا پس از فارغالتحصیلی بتوان انتظار درامدی مناسب داشت ؟
نتیجه سوم
آیا بهتر است در آغاز به شغلهایی با درآمد متعارف بیشتر پرداخت و دلایل علاقه به آنها را پیدا کرد و با درآمد و تجربههای حاصل، راه شغلی که بیشترین علاقه و قابلیت را در آن داریم هموار ساخت ؟
رغبتهای شغلی یکی از قویترین و پایدارترین بخش تفاوتهای فردی و معمولترین وسیله برای تطبیق فرد و محیط میباشند (هوگان 1996، به نقل از تریسی 2002).
اختلاف در رغبتها و یا فقدان آنها ممکن است به دودلی و یا بیثباتی در شغل منجر گردد (باراک و میر 1974، استرانگ 1954، به نقل از باراک 1981).
تحقیقاتی که اهمیت رغبتها را در شغل یا انتخاب رشته مطالعه میکنند، نشان میدهند برخلاف متغیرهای روانشناختی دیگر مثل تواناییها و شخصیت، به رغبت توجه بیشتری مبذول شده است (بردای 1955، هالند 1964، شارف 1970، پیرسون 1962، به نقل از باراک 1981)
لنت و همکاران (1994، به نقل از ناتا و همکاران، 2002) رغبتهای شغلی را اینگونه تعریف کردهاند " رغبتهای شغلی به الگوهای دوست داشتن، بیعلاقه بودن و بیتفاوتی نسبت به فعالیتهای حرفهای و مشاغل مختتلف گفته میشود. " از نظر استرانگ رغبتهای شغلی کارهایی هستند که ما به آنها علاقه داریم و یا از آنها متنفریم و آن چیزی است که ما بهسوی آن میرویم یا از آن دوری میکنیم. براساس رغبتهاست که ما حداقل وضعیت موجود را دامه میدهیم یا متوقف میکنیم. به علاوه آنها ممکن است بر دیگر رغبتها ارجحیت پیدا کنند یا نکنند (کایتز 1999، ساویکاس 1999)
آیا زمان آن نرسیده به علایقت فکر کنی و آنها را مهم بشماری ؟ اگر آری ...
· چه شغلها، چه فعالیتهایی را بیشتر دوست داری؟ چرا؟
· آیا باوجود پیش آمدن مشکلات باز به آن علاقه داشتی؟
· چه کاری بوده که همیشه از انجام آن لذت بردی؟
· از انجام چه کارهایی حس خوبی پیدا میکنی؟
حرف از راحتتر انجام دادن نمیزنم که استعدادت باشد. حرف از فعالیتهایی میزنم که از انجام آن حس خوبی داری. اعتقاد شخصی من این است که بعد از شناخت مجموعه فعالیتهایی که در آن استعداد داریم بهتر است از بین این مجموعه مشخصتر، مجموعهای کوچکتر پیدا کنیم که به آنها علاقه پایدار بیشتری داریم .
امیدوارم این باور را بیشتر قبول کرده باشید که علاقهی شما در موفق شدن شما سهم مهمی بازی میکند.
اگر شما به این باور رسیدهاید، خدا را شکر میکنم چون هدف تدوین این محتوا، دقیقأ همین بوده است !
در فایلهای بعد، سعی بر پاسخ دادن این سؤالها داریم:
· از کجا بفهمیم علایقمان واقعی است نه به خاطر حرفهای دیگران و نه بخاطر علاقهای زودگر، یا حتی صرفأ ذهنیتمان از درآمد و پرستیژ آن ؟
· وقتی شرایط جامعه به گونه ای است که دشوار است دنبال علاقه خود برویم، چه کنیم ؟
· وقتی اطرافیان از انتخاب کاری که در آن علاقه نداریم حمایت نمیکنند چه کنیم ؟
· اگر به کاری که استعداد چندانی نداریم علاقه بیشتری داشتیم تا کاری که در آن استعداد داریم، چطور ؟
· آیا ممکن است حتی در شغلی که استعداد و علاقه داریم، وقتی در جریان واقعی کار قرار میگیریم بیعلاقه شویم ؟