پوریا و امین روی صندلی نشسته بودند و گفتگو میکردند.
کوشا تصمیم داشت، نمایندگی جایی را بگیرد اما شک داشت که آیا از پس این کار بر میآید یا نه. آیا برای این کار ساخته شده است یا نه. آیا برایش نتیجه بخش است؟ آیا برای او گزینه بهتری وجود دارد؟ ختم کلام؛ آیا توانایی این کار را دارد ؟ نمیخواست بیگدار به آب بزند.
پویا، آستینش را بالا میزند، از صندلی بلند میشود و میگوید بهنظرم بهجای ترسیدن بهتره شروع کنی. توی هر کاری ریسک وجود داره، نمیشه جایی نشست و تئوری ردیف کرد که میشه.. نمیشه..
کوشا فکر کرد گرچه پویا دقیقأ متوجه منظورش نشده امّا درست میگوید، باید شروع کرد. بااینحال او نمیخواهد اشتباهی که میتوان جلویش را گرفت، مرتکب شود و زمانی پشیمان شود که دیگر دیر شده است. به نظرش پیشگیری از یک اشتباه بهتر از اصلاح آن بود...
با خود میگفت: باید حساب شده شروع کنم ولی وقتی کاری رو شروع نکنم چطور میتونم بفهمم برای این کار ساخته شدم یا نه؟ از کجا بفهمم توی چی توانایی دارم؟ از کجا بدونم توی چه کاری موفقتر میشوم. آخه چطور بفهمم چه توانایی دارم؟
آیا راهحلی وجود داشت ؟