
نامزدش می گوید روابط جنسی جزیی لاینفک از زندگی انسان است و اصلاً غیر عادی یا تابو نیست و او هم پیش از این روابط جنسی متعددی با دوست دخترهایش داشته است. او نمی داند اگر این رفتار طبیعی است پس چرا نامزدش از او توقع دارد دست هیچ پسری تا حالا که 32 است به لباسش هم نخورده باشد.
در جمعی نشسته است که با او فاصله طبقاتی فاحشی دارند و هر کدام چند سال خارج از کشور زندگی کرده اند. بحث در مورد روابط است و او نمی داند اگر نظرش را ابراز کند و بگوید به اعتقاد او رابطه نامشروع با نامحرم داشتن اشتباه است، بی کلاسی است یا نه. بنابراین می گوید با دوست دخترش هم خانه است و چند سالی است با هم زندگی می کنند و همه با تعجب نگاهش می کنند و او نمی داند که حرفی که زده خوب است یا بد یا از نظر دوستانش اصلاً چی درست و چی غلط است.
این وضعیتی است که ما هم اکنون در آن به دام افتاده ایم. دنیایی پر از الگوهایی که نمی شناسیمشان و در آن ها سردرگم و غوطه ور هستیم. هنجارهای سنتی شکسته شده اند و الگوهای جدید و بومی به ما معرفی نشده اند. نمی دانیم چه چیزی مدرنیته است و چی عیاشی است. بعضی ها گمان می کنند به سیم آخر زدن و خود را رها کردن روشنفکری است. اما هر چیزی یک اصول و حدود و ثغور علمی دارد که گذشتن از آن منتج به مضمحل شدنش می شود. شما چه فکر می کنید؟ نظر بدهید.