:: تصاویری از گونهای ماهی که از عصر دایناسورها میآید
:: ساختمانی در ژاپن که فرو نریخت
:: تصویر لبخند بچه قورباغه در مقابل دوربین میکروسکوپ!
:: تصاویر کفشی از جنس رایانه/ ساخت کفش ورزشی با قطعات رایانه ای
:: بی ارزشترین واحدهای پول جهان به روایت تصویر
:: آموزش ایلوستریتور و فتوشاپ - طراحی افکت موزاییکی
:: پانزده درس زندگی که در هیچ مدرسه ای یاد نمی دهند!
:: چگونه تلفن های همراه شنود می شود؟
:: بهترین نوت بوک های زیر 500 دلار
:: چطور با فرزندتان در مورد بیماریهای مقاربتی صحبت کنید
:: دانشجویی نوبت خود در صف خرید آی پد ۲ را ۹۰۰ دلار فروخت!
:: زنان با اعتماد به نفس کمتر بیشتر عکس هایشان را در فیس بوک منتشر میکنند

رمان شهرنوش پارسی پور، طوبا و معنای شب، با چند تصویر گیرا شروع میشود. آغاز رمان مقارن با پایان سلسله قاجار است، وقتی که اندیشه غرب و شیوههای جدید زندگی مستقیماً شروع به تأثیر نهادن با جامعه بسته سنتی ایران و تغییر آن میکنند.
پدر قهرمان داستان ادیب است، اما مردی است ساده که ذهنش را با فلسفه و شعر مشغول میکند. یک روز که غرق در افکار خود در خیابان قدم میزند، بیگانهای سوار بر اسب با او تصادم میکند. بیگانه گستاخ شلاق به چهره ادیب میکوبد. بعد مجبور میشود به خانه ادیب برود و از او عذرخواهی کند. این واقعه اولین و آخرین مواجهه مستقیم ادیب با جهان غرب است. مهمترین حاصل این مواجهه آن است که او حیرت زده در مییابد زمین گرد است.
پیش از آن او به طرزی مبهم از گرد بودن زمین آگاه بود اما ترجیح میداد به آن بهایی ندهد.
ادیب تا چند روز در ایناندیشه غرق میشود که این گردی برای او به چه معناست. او رابطه بین حضور بیگانه، گردی زمین، و همه تغییر و بلواها را به غریزه در مییابد. چند روز بعد با قاطعیت تصمیم میگیرد: "بله، زمین گرد است؛ زنان میاندیشند و به زودی بیحیا خواهند شد."
مهمترین نکته این صحنهها آن است که زنان در هر تغییری در جامعه نقش مرکزی دارند. در واقع، در اکثر داستانهای ایرانی حضور زنان برای طرح مرکزی است و فضای زیادی به آنها داده شده. هدف اصلی من در اینجا آن است که تصویرهای مختلف زن را در رمان معاصر فارسی با توجه به گذشته آن در ادبیات قدیم فارسی تحلیل کنم. در واقع، میخواهم با ساختن تاریخی ادبی برای تصویرهای تکرار شده زنان در رمان معاصر فارسی، آنها را از طریق جلوه و پرتو گذشته رازآمیزشان بررسی کنم.
اولین همتای فارسی رومئو و ژولیت که سراغ داریم داستان منظوم زیبای ویس و رامین است. این منظومه که فخرالدین اسعد گرگانی در قرن پنجم سروده، احتمالاً کهنترین و در ضمن مهمترین در نوع خود است. در یک صحنه رامین، که ویس را از زمانی که هر دو کوچک بودهاند ندیده، شاهد عبور کجاوه او است. "تند باد نو بهاری" پرده عماری را به هوا میبرد و ویس را نمایان میسازد. اولین نگاه به ویس "مصیبت زاست"؛ رامین از هوش میرود و از پشت اسب میافتد. ویس و رامین یک رشته داستانهای عاشقانه دیگر به دنبال دارد که معروفترین آنها خسرو و شیرین، شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون و بیژن و منیژه است. زنهای این داستانها، مثل ویس، در عشق و دلیری با مردانشان برابری میکنند. آنها جسور و مستقلاند، و در وفاداری چناناند که معمولاً مردان آنها به پایشان نمیرسند. مهمتر از همه اینها گفت و گویی است که شکل میدهند. آنها با جهان بیرون، که نسبت به عشقشان بیاحساس است گفت وگویی منفی دارند، و با عشاق خود، گفت وگویی مثبت، که از طریق آن به مقابله با نقشهای سنتی برمیخیزند. در واقع، ساختار این داستانها حول این دو گفت وگوی موازی شکل میگیرد.
تصویری کهن الگویی برای فراتر رفتن از مرزی خاص در فرهنگ ایرانی تصویر نرم و تابناک شهرزاد هزار و یکشب است. شهریار در داستان چارچوب نماینده قدرت مردانه در اوج خود است. او به دلیل "خیانت" یک زن همه روابط مثبت خود را با زنان و در واقع با کل جهان قطع میکند. شهریار آن قدر قدرت دارد که انتقام خیانت زنش را با هر شب همسری تازه گرفتن و کشتن او در فردای آن بگیرد. این قدرت نقابی است بر ضعفی پنهان: بدون رابطهای سالم با یک زن، بدون اعتماد داشتن به امکان چنین رابطهای، شهریار در چنگ یک بیماری گرفتار شده که عملاً تمام کشورش را به ویرانی میکشد.
شهرزاد، که یکی از قربانیان استبداد شهریار است، نمادی است از دلیری، کیاست و خرد. او باید آن چه را که "مکر زنانه" نام گرفته به کار گیرد تا کشور را نجات دهد و آرامش را به شهریار بازگرداند. نحوه استفاده او از این "مکر" قدرت و اعتماد به نفس لازم برای هدایت و اجرای درامی که قدم به قدم شهریار را به سلامتی باز میگرداند به او میدهد. این واقعیت که او با موفقیت از قصه، به عنوان داروی درد شهریار استفاده میکند اشاره به قدرت سلامت بخشی است که خیال در قبال "واقعیت" دارد. شهرزاد از خرد و مهارتهایش نه فقط برای تغییر مرد خود بلکه برای مداوای او نیز استفاده میکند ـ و چه آگاهانه.
در این داستانهایی که نام بردم رابطه میان شخصیتهای مذکر و مونث مرکزی است که همه روابط دیگر به دورش میچرخند. آن چه برای همه این روابط اساسی است چیزی است که من میخواهم آن را "واژگون سازی خلاق" بنامم. این اصطلاح نیاز به توضیح بیشتر دارد.
همه این داستانها درون جامعهای به شدت طبقهبندی شده و مذکر آفریده شدهاند.
فرض بر این بوده که محور همه آنها قهرمان مذکر است. اما این حضور فعال زنان است که در وقایع تغییر ایجاد میکند، که زندگی مردان را از مسیر سنتی خود خارج میسازد، که مردها را چنان تکان میدهد که خود نحوه زندگیشان را تغییر میدهند. در داستانهای قدیم فارسی زنان فعال در صحنه غالباند؛ آنها باعث وقوع رویدادها میشوند. مثل باد در ویس و رامین چشم عشاق خود را به روی کشف و شهودهایی نو میگشایند که مسیر اعمال آتی آنها را تعیین میکند.
این رابطه واژگون ساز، به مسیر سنتی رابطه مرد ـ زن جهتی نو میدهد. تسلیم قهرمان به عشق به هر طریق او را نرم و "متمدن" میکند و جهان آشنای او را تحمل ناپذیر میکند. این تغییر بیشتر در اثر فشار فعال زنان در زندگی مردان ایجاد میشود تا در اثر اراده خود قهرمان. شهریار در هزارویکشب مداوا میشود؛ فرهاد شیرین را از دست میدهد و میمیرد؛ منیژه زندگی بیژن را نجات میدهد؛ خسرو، که هویت مردانه او با موفقیتهای جنسی ـ حتی در اوج دلتنگی برای دلدادهاش ـ تقویت میشود، نادم به شیرین میپیوندد، تا در حالی که در کنار او خفته به قتل میرسد؛ رامین بالاخره پاداش خود را میگیرد و هشتاد و یک سال با ویس زندگی زناشویی خوب و خوشی را میگذراند.
مورد مجنون دقت بیشتری میطلبد. پس از آن که معشوقش لیلی به وصلتی اجباری تن در میدهد، مجنون دیوانهای عارف میشود و باقی عمر را در بیابان میگذراند. عشق مجنون به لیلی طبق سنت عرفانی مرحلهای به سوی "واقعیت" برتر تفسیر شده است. اما اگر از نظرگاه عشاق به آن نگاه کنیم درستتر آن است که بگوییم عشق لیلی مجنون را به چنان درجهای دگرگون میکند که جهان و رسوم و قواعدش دیگر برای او تحمل پذیر نیست.
به همین روال، لیلی هم نقشی را که به طور سنتی به او محول شده انکار میکند. او به جای این که تسلیم ازدواج اجباری شود میمیرد.
آخرین مثال من از سنت کهن مربوط به قهرمان زن "گنبد سیاه"، یکی از داستانهای هفت پیکر نظامیاست. این داستان درباره شاهی است که به شهری میرود که همه اهالی آن سیاه پوشاند و در جستجوی علت این امر وادار میشود که مراحل مشابهی را طی کند. او را به خارج شهر میبرند و در سبدی بزرگ میگذارند. پرندهای عظیمالجثه او را در آسمان بالا میبرد و بعد در مرغزاری بهشت مانند میاندازد، و آنجا او با زنی در نهایت زیبایی و ندیمههایی همه زیبا رو به رو میشود. هر شب زن او را به ضیافت دعوت میکند و با او به عیش و عشرت میپردازد تا جایی که آرزوی هماغوشی با زن در او شعله کشد.
درست در لحظهای مقرر زن از او میخواهد که صبور باشد و او را به یکی از ندیمههای زیبایش میسپارد. او زن را "خیال" میداند. برای رسیدن به وصال زن باید خوددار باشد، و این همان کاری است که از او برنمیآید. مرد در آزمون شکست میخورد و زن را برای همیشه از دست میدهد. او نیز مانند اهالی شهر تا پایان عمر در عزای این ناکامیسیاه پوش میشود.
بانوی زیبای قصه نظامینکتهای را درباره همه تصویرهای دیگر روشن میکند:
تمام اینها بخشی از مکاشفه شاعرند، مکاشفهای که "واقعیت" بیرونی را از اساس انکار میکند و در مقابلش میایستد. دلیل این که این تصویرها به نظر ما واقعی میرسند این نیست که واقع گرایانه توصیف شدهاند، بلکه به این دلیل است که بافت آنها با واقعیت داستانی که از طریق داستان تولید شده کاملاً جور در میآید. این واقعیت داستانی صرفاً مثل پرده پس زمینه برای هویت مرموز و تعالی جوی آنها خلق شده است. در متن این جهان متعالی، زنان داستانهای قدیم فارسی در مردانشان عشق و آرامش بر میانگیزند یا برعکس آنها را ریشخند و وسوسه میکنند. در هر دو صورت آنها وضع موجود را در هم میریزند، راهی به جهانی متفاوت باز میکنند.
تصویر زن داستانهای قدیم فارسی تا دورهای که جامعه ایرانی و هم چنین ادبیات فارسی از بیخ و بن تغییر نکرده دوام میآورد. از چند داستان بلند فارسی که پس از ورود رمان به ایران در اوایل قرن بیستم نوشته شده یکی که در آن زنها بیشترین مرکزیت را دارند رمانس ـ رمان سه جلدی شمس و طغرا نوشته محمدباقر میرزا خسروی است.
در صحنهای شمس، قهرمان داستان، برای معشوقهاش ملکه آبش خاتون احساس خود را به سه زن زندگیاش شرح میدهد. طغرا، عشق و زن اولش، سوگلیاش است، و اگر نه به هیچ دلیل دیگر، به خاطر "حق تقدم" ارجح است. ماری ونیسی، زنی خارجی که رفتارش مثل دخترهای محجوب و مطیع ایرانی است، چنان پاک ضمیر و صادق است که نمیتوان عاشقش نبود. خود ملکه، به خاطر مهارتش در فنون لذایذ نفسانی، مقاومت ناپذیر است.
تصویر صاف و یکپارچه زنان در قصههای قدیم اینک به سه بخش شده است. عشق مرد باعث نمیشود که او تمام حواسش را به یک زن بدهد؛ برعکس، او را به سمت زنان مختلف میکشاند. به این ترتیب شمس و طغرا نشان میدهد که داستان فارسی در یک نقطه گذار است. داستان، با مدام خارج شدن از موضوع و جملات معترضه کسالت بارش بین رمان و رمانس در نوسان است. از این بابت تعدادی نکات جالب فرهنگی را روشن میکند. شمس و طغرا پرداخت دیگری است از مضمون رومئو و ژولیت. اما شمس از رومئو خویش اقبال تر است؛ او در اواسط جلد دوم با ژولیت خود ازدواج میکند و نه تنها با موافقت و دعای خیر که اصرار دلدادهاش به ازدواج با زنهای دیگر ادامه میدهد.
جهان شمس و طغرا هنوز جهانی مذکر است، اما انسجام قبلی خود را از دست داده، و مردان اعتماد به نفس خود را از دست دادهاند. زنان در ادبیات قدیم فارسی بخشی ـ بخش بسیار مهمی ـ از جهان بینی راوی بودند، که در اصل برخلاف احکام این جهان حرکت میکردند. در شمس و طغرا راوی دیگر جهان بینی منسجمی ندارد؛ دیگر درکی هم از خودش، جهانش، یا فرم داستانی جدیدی که به کار گرفته، ندارد. به عبارت دیگر، او مدام بین راههای قدیم و جدید ارزیابی "واقعیت" و هم چنین واقعیت داستانی در نوسان است.
زنان در شمس و طغرا مکر زنان قصههای قبلی را حفظ کردهاند، اما آن را برای واژگونه کردن طرز فکر قهرمان مرد، یا برای مقابله با عرف و آداب جهانشان به کار نمیبرند؛ مکر در اینجا به صورت وسیله بقا در دنیایی که اطاعت و تسلیم بیش از تخیل ارزش دارد مورد استفاده قرار گرفته است، دنیایی که در آن هیچ مردی حتی برای یک شب از این هزارویکشب هم که شده به قصههای یک زن گوش نخواهد سپرد. در داستانهای قبلی زنان مکر به کار میبردند تا هم بقای خودشان را تضمین کنند و هم مردانشان را زیرورو کنند، متحول و دگرگون کنند. در شمس و طغرا زنان دیگر زیر و رو نمیکنند؛ آنها صرفاً اطاعت میکنند.

زنهای شمس و طغرا، مثل تصویرهای مونث در قصههای قدیمی، صورت آرمانی گرفتهاند. اما، برخلاف تصویرهای گذشته، شخصیتهای مونث خسروی فاقد معانی آشکار و ضمنیاند. آنها فاقد روشنی و انسجام زنان داستانهای کهن ایرانیاند، که به نظر ما زنده تر میرسند؛ حتی با وجود این که آفرینندگان آنها به "واقعیت" یا آن چه ما واقعیت مینامیم هیچ اعتنایی نداشتهاند. طغرا و زنان مصاحبش صرفاً ساختههای تخیل راویاند، تولیدات ذهنی متشتت که در اثر تحمیل شدن نظم جدید روابط اجتماعی و شخصی به آن کاملاً آشفته شده است.
وقتی تصویر زنان در داستان فارسی از مکاشفه به خیال بافی تغییر میکند، نقش فعال و واژگون ساز آنها هم به نقشی منفعل و فرمانبردارانه تبدیل میشود. ذهن متشتت راوی مرد دیگر قادر نیست یک مکاشفه کامل خلق کند: این ذهن تصویر کامل را به چند بخش تجزیه میکند. هیچ یک از زنان شمس و طغرا گرد و کامل نیستند: هر یک از آنان نماینده بخشی از یک زن کاملاند؛ جسم، روح، و ذهن به هم ربطی ندارند. همان طور که شمس توضیح میدهد او به سه زن مختلف نیاز دارد تا نیازهای مختلفش را برآورده کنند.
وقتی ذهن گردی زمین را کشف میکند، وقتی ذهن بدون رسیدن به درکی نو از تمامیت خود شروع میکند به این که هویتش را از دست بدهد، فراگردی از تلاشی را آغاز میکند و دیگر نمیتواند بر "واقعیت" پیرامون خود تسلط و کنترلی داشته باشد. به این دلیل است که این زنان داستانی در خودشان کامل نیستند. آنها بدون این که فردیت و خصوصیت لازم را برای حضور روشن و فعال شان به دست آورند از جهان متعالی و غیرواقعی داستانهای قبلی به جهان ملموس و "خاکی" داستان نو و رمان نقل مکان کردهاند. این تصویرها، بدون یک خود خصوصی، فردی، بدون مقداری "درونیات"، یتیمهایی میشوند که در داستان یک نفر دیگر رها شدهاند. زنانی که با زیرکی و عظمت بر سرزمین پر بار ادبیات قدیم فارسی فرمان میراندند در رمان ـ رمانسهای بعدی تهی و تقسیم شدهاند و، چنان که در بوف کور هدایت میبینیم، تکه تکه و کشته شدهاند. از آن هنگام این زنها در بیابان داستان معاصر فارسی، بیخانمان، سایه وار، بی وزن، سرگرداناند.
ورود رمان به ایران مقارن با تغییرات ژرف اجتماعی بسیاری است که پدر طوبی درایت پیش بینی آن را داشت. یکی از مهمترین این تغییرات تولید تصویرهای جدید از زن است، بخصوص در طول حکومت رضاشاه. کشف حجاب به فرمان رضاشاه، درست مثل اجباری شدن آن پس از چندین دهه، باعث بلوایی شد، و به طور سمبلیک بیانگر تعارضها و تناقضهایی بود که به طرزی طنزآمیز زنان را، بدون هیچ عمل یا تصمیم گیری عمده ای از جانب آنان به مرکز مناقشه ای داغ و پر خشونت تبدیل کرد.
در طول این دوره، تقریباً به طور همزمان، هم داستان "واقع گرا" و هم داستان "روان شناسی" شروع به نوشته شدن کردند. در هر دوی این ژانرها نقش زنان و روابط یا عدم روابط آنان با مردان مرکزی است. تصویر زن در این داستانها تقریباً همیشه یا با "پیام مرکزی" داستان یکی میشود یا سمبلی از آن میشود.
بوف کور، رمان کوتاه صادق هدایت، به دو بخش تقسیم شده است، که هر یک استعاره ای است محوری برای بخش دیگر. به پایان هر بخش که نزدیک میشویم راوی زنی را ـ در اصل دو چهره از یک زن واحد را ـ به قتل میرساند. به نظر میرسد که در این دو صحنه (سمبولیک) راوی از قطع روابط آرمانی شده و پر سایه روشن زنان و مردان داستانهای کهن ماتم گرفته است.
به یک معنا بوف کور روایت تغییر شکل یافتهای از نمونه قصههای قدیم ایرانی میآفریند. در این رمان همه عناصر داستانهای قبلی وجود دارد، فقط به شکل وارونه. راوی در بوف کور از "واقعیت" بیرونی تنها برای بیان "واقعیت" درونی خود استفاده میکند.

مردها و زنهای او بیشتر ذهنی و سمبلیکاند تا عینی و واقعی. در واقع، زنهای بوف کور سمبل دو تصویر قطبی شده در داستانهای قدیم ایرانیاند: دختر اثیری دست نیافتنی و لکاته اغواگر سهل الوصول. اما، برای راوی بوف کور هر دوی این زنها دست نیافتنیاند.
هدایت در این رمان نه یک مکاشفه، نه یک ساخته تخیل، یلکه وسواسی را به تصویر میکشد که، همان طور که در سطرهای معروف آغاز رمان بیان شده، روح راوی را میخورد و به نیستی کامل او منتهی میشود. خواننده با سه تصویر کهن الگویی از زن ـ مادر، معشوقه، و فاحشه ـ روبه رو است. هر سه بذرهای ویرانی را در خود دارند، هر سه دیوانه وار تمنا شدهاند، و راوی دو تن از آنان را چنان نیست و نابود کرده که دیگر هرگز درست شدنی نیستند.
بوف کور، مثل داستان چارچوب هزارویکشب، نشان میدهد که شخصیت مذکر داستان لزوماً قربانی مکر زنانه نیست، بلکه بیشتر قربانی وسواسهای خودش است. در هر دوی این داستانها رابطه درونی متقابل بین ستمدیده و ستمگر و نقشی که قربانی در سرکوب یا رهایی خود بازی میکند نشان داده شده است. اما شخصیتهای مونث بوف کور به مراتب منفعلتر از شخصیتهای مونث داستانهای قدیمی ایرانیاند. در آن داستانها زنها از قدرت تخیل خود برای نجات خودشان و آفریدن جهانی نو استفاده میکردند؛ در بوف کور درست عکس این اتفاق میافتد. برای راوی تلاش در برقراری گفت وگویی میان دو جنس به کشف عذاب آور ناتوانی خودش منتهی میشود ـ بدیهی است که این ناتوانی از روحی درمانده و در حال تجزیه نشان دارد. تنها وقتی که او موفق به عشق ورزیدن به یک زن میشود هنگامی است که در لباس یکی از عشاق متعدد زنش (لکاته) به درون بستر او میخزد؛ و عمل جنسی چنان خشونت آمیز است که راوی برای نجات خود از چنگ زن "بیاختیار" او را با گزیلکی که با خود به بستر آورده میکشد. ارضاء جنسی و مرگ با هم مترادف میشوند.
بوف کور حاوی بسیاری ناگفتههای جالب درباره مفروضات فرهنگی زیربنای روابط مرد ـ زن در ایران است. در عین حال قطع کامل گفت وگو بین زنان و مردان را نشان میدهد.
در رمانهایی که به دنبال بوف کور می آیند ما شاهد فقدان گفت وگو (نشانه ای از تجزیه روح)، و فقدان انسجام ساختاری هستیم.
ادامه دارد....
شکر باعث ترش کردن معده است و برخلاف تصور عامه که وقتی ترش می کنند چیزی شیرین می خورند تا آن را رفع کند
خورشید ۴۰۰ برابر بزرگتر از ماه و ۴۰۰ برابر دورتر از زمین است. بنابراین این دو جرم آسمانی (ماه و خورشید) در پهنه آسمان به یک اندازه به نظر می رسند و به همین علت خورشید گرفتگی رخ می دهد.
وال برای شکار از صدای بسیار بلندی که دارد استفاده میکند و طعمه را فلج یا میکشد
دانشمندان یک جرم در فاصله ۱۰ میلیارد سال نوری یافتند که ۲ میلیارد برابر خورشید نور ساتع میکند
دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطی که طرفین خون خود را بر گردن بگیرند.