گفت‌وگو با محمد احمديان، معاونت اطلاعات عمليات کميته جست‌وجوي مفقودين جنوب

5 views
Skip to first unread message

مدیر گروه

unread,
Feb 17, 2009, 2:56:02 AM2/17/09
to شلمچه
اشاره:http://www.hawzah.net/hawzah/Magazines/MagArt.aspx?id=57419

ـ ما آخرش نفهميديم اين قصة لاک‌پشت تفحص، راست است يا دروغ؟

خاطراتي که درباره تفحص شهدا يا شهداي تفحص مطرح مي‌شود، غالبا نقل قول
است. بعضاً درباره شهدا و خاطرات تفحص حرف‌هايي زده مي‌شود که با آنچه
اتفاق افتاده، بسيار منافات دارد؛ چون غالبا نقل قول بوده، جايي ثبت نشده
بودند. اگر ثبت مي‌شد و کسي آن را مطالعه مي‌کرد، انتقال آن درست‌تر بود.
ولي اغلب سعي مي‌کردند شنيده‌ها را منتقل کنند. چون معمولا شنيده‌ها کامل
نبود، گوينده سعي مي‌کرد آن را کامل کند. متأسفانه در اين شرايط، بين
آنچه حقيقتاً اتفاق افتاده بود و آنچه کامل شد و بعد نقل شد، فاصله زيادي
وجود دارد.

يک نمونه از اين دست خاطرات، داستان شهيد ابوالفضل ابوالفضلي است. ناقل
خاطره خودم هستم و شاهد هم خودم بودم. يک روز در خانه تلويزيون تماشا
مي‌کردم و ديدم کسي دارد خاطره‌اي را نقل مي‌کند که خاطرة من بود، ولي از
آنجا که او خاطره را به نوعي ديگر نقل مي‌کرد، من هم تصورکردم که او
خاطره‌اي ديگر از شهيدي ديگر نقل مي‌کند. اسم شهيد هم همان بود: ابوالفضل
ابوالفضلي! رمز حرکت ما يا ابالفضل بود. رفتيم جايي زديم و چشمه‌اي
جوشيد ...

اين آن خاطره نيست که من شاهد بودم. اما چون ثبت نشده بود و بيشتر نقل
شده بود، خيلي تحريف شده بود؛ خيلي خاطرات زير و رو شده بود.

اما درباره سؤال شما؛ وقتي حاج رحيم صارمي، قضيه لاک‌پشت را مطرح کرده
بود، همه جا پيچيد. از اين قصه حتي فيلم ساختند. وقتي از تلويزيون پخش
شد، مردم گفتند که بچه‌هاي تفحص لاک‌پشتي را پيدا کردند که نخي را به
گردنش بستند. اين لاک‌پشت راه مي‌افتد، هر جا اشک ريخت، زمين را مي‌کنند
و از آنجا شهيد بيرون مي‌آيد!

در حالي که قضيه از اين قرار بود که: در طلاييه لاک‌پشتي وارد معراج شهدا
مي‌شود. در آن زمان، بچه‌ها در اوج احساسات مي‌گفتند که لاک‌پشت هم به
شهدا پناه آورده است. اصل قصه فقط همين بود، اما از آن افسانه ساختند.

بعداً وقتي مردم به طلائيه مي‌آمدند، از بچه‌هاي تفحص مي‌پرسيدند لاک¬پشت
شما کجاست؟ مي‌گفتند لاک پشتي که شما نخ به گردنش مي‌بستيد و او هر جا
گريه مي‌کرد، شهيد بيرون مي‌آمد، کجاست؟

کارهايي انجام شد و برنامه‌هايي ريخته شد و دستوراتي داده شد تا خاطرات
مکتوب شود و از اين اتفاقات نيفتد، اما خيلي از خاطرات گفته نشده است.
يعني کسي دنبال اين موضوع نبوده است. به عنوان مثال، بيش از پنجاه‌هزار
مفقود را کشف کرديم. اين تعداد بعد از جنگ کشف شدند. از موقع کشف اين
افراد، چه تعداد فيلم داريم؟ غالباً هم در خاک ما بوده‌اند. هيچي نداريم.
اگر هم هست، خيلي کم و با کيفيت خيلي بد داريم که قابل عرضه نيست.

کار ما عاشقانه بود. آنچه درباره شهداي تفحص ثبت و ضبط کرديم، کاري
عاشقانه بود. همه فکر کار بودند. اينطور نبود که يک اکيپ باشند و مخصوص
اين کار آماده باشند و برنامه‌شان ثبت خاطره تفحص و کشف شهيد باشد. خودم
يک دوربين سادة عکاسي داشتم که خيلي از وقايع ثبت شده، مديون آن است.
اينطور نبود که هر گروهي يک اکيپ ثبت وقايع از نظر فيلم و صدا داشته
باشد.

همانطور که در جنگ ما تأسف خورديم که چرا نتوانستيم وقايع بيشتري از جنگ
را ثبت کنيم، در تفحص هم زماني بيدار شديم که گروه تصويربرداري را مستقر
کنيم، که ديگر شهيدي پيدا نمي‌شد. از يکي از کارگردانان سينما خواستيم
بيايد به منطقه طلائيه با گروهش کشف يک شهيد را ضبط کند؛ اما حدود يک ماه
در منطقه بودند و حتي يک شهيد هم پيدا نشد.

در واقع در آن لحظاتي که بايد فيلم‌برداري مي‌بود و از نحوة تفحص و کشف
شهدا فيلمبرداري مي‌کرد، انجام نشد. نمي‌گويم اهمال‌کاري شد، نه؛ شايد
مصلحت اينطور بود.

ـ پاي شما به تفحص چطور باز شد؟

رفتن من جالب بود. رفته بودم سري به رفقاي زمان جنگ بزنم، که توي پادگان
لشگر، شهيد غلامي را ديدم. پرسيدم: کجا هستي؟ گفت: اهواز. او در تعاون
لشگر بود. درباره تفحص گفت. خواستم من هم پيش آنها بروم، قبول کرد. رفتم
و التماس کردم تا پانزده روز برايم مأموريت زدند که در آنجا کار کنم. اين
پانزده روز از سال 73 تا 81 طول کشيد. عظمت کار تفحص به گونه‌اي بود که
گاهي وقت‌ها بعضي از بچه‌ها که اصلاً در جنگ نبودند، با التماس و تضرع در
آنجا ماندگار مي‌شدند و جزء نيروهاي تفحص مي‌شدند. تصميم گرفته شده بود
بچه‌هايي که بر منطقه مسلط هستند و جنگ رفته بودند، عضو تفحص باشند، ولي
در حاشية کار، خيلي از بچه‌هايي که جنگ نديده بودند هم با التماس و تضرع،
عضو گروه شدند


ـ کار تفحص که خيلي سنگين است. در آن آفتاب داغ و گرماي مناطق، خيلي عشق
مي‌خواهد. اينها که مي‌گوييد، و يا سربازان وظيفه چه‌طور با شما کار
مي‌کردند؟
سربازي داشتيم که کشاورز بود. مي‌گفت مرا به منطقه تبعيد کردند؛ چون خيلي
شيطان بودم. مي‌گفت خودم را در منطقه مي‌کشم يا زخمي مي‌کنم تا مرا به
عقب بفرستند. با شهيد غلامي آشنا شد. خودش مي‌گفت: شهيد غلامي از من
پرسيد چه کار مي‌تواني بکني؟ نتيجه اين شد که آشپزي کنم. او با آشپزي
شروع کرد. مي‌گفت من کشاورزم و درآوردن چغندر از زمين و درآوردن شهيد از
خاک، هيچ فرقي پيش من ندارد. رفته رفته با شهدا مأنوس شد. چنان عاشق شهدا
شده بود که گريس به دست، هفت کيلومتر راه را مي‌رفت پاي بيل ميکانيکي، تا
کار تفحص به تأخير نيفتد.

دست به قلم شده بود و چنان دربارة شهيد مي‌نوشت که باور نمي‌کردي که اين
مجيد رفيعي کشاورز، سيکل هم ندارد!

علي شرفي ـ بچه کوهدشت لرستان ـ يکي ديگر از سربازان ما بود که نزديک عيد
خدمتش تمام شده بود و براي اينکه بتواند بماند، براي خودش يک ماه اضافه
خدمت زده بود.

اغلب سربازهايي که با ما بودند، تبعيدي بودند. اين درد ماست. توي سپاه به
جاي اينکه بهترين نيروها را براي تفحص انتخاب کنند و بچه‌هاي کاري را به
عقب بفرستند، تبعيدي مي‌فرستادند که مثلاً برو فلان جا تا قدر اينجا را
بداني.

حمزوي، بچه رفسنجان بود. سرباز ما بود. سه ماه، همه‌اش روي بيل بود.
مرخصي نمي‌رفت. مي‌گفت: مي‌ترسم نباشم و اين شهيد زير خاک بماند. يا يک
شهيد پيدا شود و من نباشم.

يک نکته عجيب اينکه کسي که جنگ را نديده، مي‌خواهد دست به استخوان شهيد
بزند. او که نمي‌داند استخوان شهيد چيست. فکر مي‌کند مقداري استخوان و
لجن و گل است. دست به اين استخوان زدن دل و جرئت مي‌خواهد. شيميايي و
آلوده است و ممکن است هزار نوع مرض بگيره. باور کنيد سرباز ما به جايي
مي‌رسيد که وقتي شهيد را از خاک بيرون مي‌آورديم، پلاک را مي‌گرفت،
مي‌بوسيد و به سر و صورتش مي‌کشيد، اين همان سربازي است که تبعيدش
کرده‌اند به تفحص و منطقة بد آب و هوا. يادم نمي‌آيد که يکي از اين
سربازها موقع رفتن و پايان خدمتش با اشک نرفته باشد. التماس مي‌کردند
بمانند و به عنوان نيروي بسيجي آنها را نگه داريم.

ـ شهدا شما را خبر مي‌کردند يا شما آنها را پيدا مي‌کرديد؟
صد درصد يقين دارم که تا جايي تواضع نبود، تضرع و گريه و زاري نبود، ما
به چيزي نمي‌رسيديم. شايد اين تضرع از طرف ما نبود، ولي يقيناً کسي بود.
مادر يا پدر شهيدي اشک مي‌ريخت. بعضي ‌جاها مطمئن بوديم شهيد داريم؛ حتي
عراقي‌ها فرم‌هايي را آماده کرده بودند که در منطقه‌اي مثل پاسگاه وهب
(در والفجر مقدماتي) تعدادي شهيد دفن شده است. ما همة اطراف را زير و رو
مي‌کرديم، ولي چيزي پيدا نمي‌کرديم. وقتي کار به اينجا کشيده مي‌شد و به
قول معروف کارد به استخوان مي‌رسيد، التماس و دعا و تضرع شروع مي‌شد. بعد
پيدا مي‌کرديم. يعني قشنگ مشخص بود که به واسطة آن توسل است که ما موفق
شديم شهيدي را پيدا کنيم. گاهي وقت‌ها کسي مثل يک چوپان توي منطقه مي‌آمد
و مي‌گفت شهيدي را پيدا کرده است. همين هم تا توسل نبود امکان‌پذير نبود.

فصل گرما که شروع شد، گفتيم در اين دو سه ماهي که هوا داغ است، نمي‌شود
کار کرد. گفتيم گروه را مرخص کنيم تا مهرماه و آبان‌ماه که هوا خنک‌تر
مي‌شود، برگرديم. شهيد غلامي گفت: بگو عاشق نيستيم. گفتم: علي آقا! هوا
خيلي گرم است. نمي‌شود تکان خورد. نمي‌شود کار کرد. گفت: وقتي هوا گرم
است، وقتي مي‌سوزي، آن بچه‌اي که در اين بيابان افتاده، مادر دارد. اين
مادر مي‌گويد: خدايا در اين گرما بچه‌ام کجا افتاده است؟ همين باعث
مي‌شود که تو يک شهيد پيدا کني. او باور داشت که اين حرف مادر شهيد باعث
پيدا شدن شهيد مي‌شود. مي‌گفت: وقتي هوا سرد است و باران مي‌آيد، دل مادر
شهيد مي‌سوزد و مي‌گويد: بچه‌ام کجا افتاده است در اين سرما. بايد به فکر
آن مادر شهيد باشيم. تا اين حرف‌ها را از شهيد غلامي شنيدم، زبانم بند
آمد و نتوانستم حرف ديگري بزنم. گوشي را گذاشتم و برگشتم و گفتم: بچه‌ها،
فردا پاي کار مي‌رويم. اگر قرار باشد از گرما تلفات هم بدهيم، پاي کار
مي‌رويم. ساعت 6 بعد از نماز صبح رفتيم تا ساعت 9 صبح هر چه آب داشتيم
تمام شد. تا جايي که يکي از بچه‌ها بالاي ارتفاعات 175 شرهاني مي‌گفت:
چشم‌هايم از گرما جايي را نمي‌بيند. چه کار کنم؟ گفتم کمي صبر کنيد. بعد
شروع کردم به التماس به خدا و ناليدن. گفتم: خدايا تو مي‌داني ما براي چه
اينجاييم. مي‌داني دل مادر شهيدي نگران بچه‌اش است و ... . ناگهان ديدم
در کف شيار چيزي دارد برق مي‌زند. جلو که رفتيم، ديديم شهيد است. شهيد را
درآورديم، از خوشحالي بال درآورده بوديم

ـ چه طور معبر باز مي‌کرديد و شهدا را کشف مي‌کرديد؟
راه اول اين بود که بر اساس اطلاعاتي که بعضي از افراد برگشته از جلو
(اسير يا مجروح) به ما مي‌دادند، استناد مي‌کرديم و اقدام به جست‌وجو
مي‌کرديم.

مي‌دانيد وقتي ما زمان جنگ در منطقه‌اي عمل مي‌کرديم، يک سري بچه‌ها شهيد
مي‌شدند، يک سري مجروح مي‌شدند و يک سري هم سالم برمي‌گشتند. اين
بچه‌هايي که برمي‌گشتند، کساني بودند که در آخر يا وسط کار بودند و امکان
فرار داشتند. خيلي کم پيش مي‌آمد کساني که در پيشاني کار بودند، بتوانند
عقب برگردند. در طلائيه چنين اتفاقي افتاد. دژي هست به نام امام محمدباقر
(ع). جايي است که بچه‌هاي گردان امام محمد باقر(ع) پيشروي کرده بودند.
اينجا آخرين حدي بود که در طلائيه پيشروي صورت گرفته بود. هيچ کس هم از
آن دژ، سالم برنگشته بود.

کار تفحص داشت در اطراف سه راه شهادت در حوالي اين دژ انجام مي‌شد. کسي
به اين دژ کاري نداشت. اين دژ هفت متر از زمين و جاده کنارش بلندتر بود.
و به فاصله 5 متر به 5 متر يک سنگر ساخته شده بود. بچه‌هايي که توانستند
آن شب به عقب برگردند، هيچ‌کدام تا اين دژ نيامده بودند و نتوانسته بودند
روي اين دژ بروند. يا قبل از سه راهي شهادت مجروح شده و برگشته بودند، يا
شهيد شده بودند، يا آن طرف دژ اسير شده بودند.
ما داشتيم در اين دشت کار مي‌کرديم و اغلب هم شهيدي را پيدا مي‌کرديم. يک
روز يکي از بچه‌هاي اطلاعات لشگر که آزاده است، به عنوان بازديد وارد خط
شد. اين بنده خدا وقتي آنجا آمد، شروع کرد همان شب عمليات را براي ما
تعريف کردن و جاده را که ديد، گفت: ما به اين جاده رسيديم. اما اين
خاکريز اينجا نبود. اين دژ اينجا نبود. گفت: وقتي مرا اسير گرفتند، اينجا
کنار جاده پر از زخمي و شهيد بود. گفته بود من آن شب اين دژ را اينجا
نديديم. من فقط زخمي اينجا مي‌ديدم. احساس کرديم بايد زير اين دژ اتفاقي
افتاده باشد. وقتي دژ را برداشتيم، نزديک به دويست شهيد پيدا کرديم که به
خاطر دادن اطلاعات توسط يک فرد آگاه صورت گرفت.

راه ديگر هم بررسي کالک‌ها و نفشه‌هاي به جا مانده از شب عمليات بود.
مثلا در عمليات خيبر يکي از لشگرها در محور پاسگاه زيد، ايذايي عمل کرده
بود. ظاهراً کسي هم از اين عمليات برنگشته بود. اطلاعات کاملي هم نداشتيم
که چقدر شهيد اينجا مانده‌اند. اگر هم بود، ما نديديم. بر اساس يک اتفاق
رفتيم. شهدا را پيدا کرديم.

در محور زيد، سه شهيد پيدا کرديم که از بچه‌هاي اصفهان بودند. استعلام
کرديم بچه‌هاي اصفهان اينجا چه مي‌کردند؟ جواب دادند که اينها بچه‌هاي
شرکت کننده در عمليات خيبرند که به صورت ايذايي عمل کردند. در اين مواقع،
کالک عمليات آن نقطه را مي‌گرفتيم. مشخص بود که اين بچه‌ها از کدام محور
وارد شدند. تا کجا قرار بود پيشروي کنند و ... بر اساس آن کالک عمل
مي‌کرديم. هنگام تفحص، آن منطقه را وسيع‌تر مي‌کرديم تا اگر بچه‌ها پخش
شده باشند، آنها را هم پيدا کنيم؛ تا اندازه‌اي اين کار را مي‌کرديم که
اطمينان پيدا کنيم که ديگر شهيدي جا نمانده است.

پس يکي ديگر از راهها کالک‌هاي به جا مانده از شب عمليات بود.

راه سوم، اتفاقات عجيبي بود که مي‌افتاد که ممکن بود بعضي‌ها باور نکنند.
معمولاً‌ خاطرات تفحص حول اين محور بيان شده است. جايي که فکر نمي‌کرديم
شهيدي در فلان منطقه پيدا کنيم، به واسطه يک اتفاق خارق العاده پيدا
مي‌شد.

مثل اين نمونه که: بچه‌هاي ارتش به ما گفته بودند در ارتفاعات بيات چند
تا استخوان پيدا کرده‌اند. از ما خواستند ببينيم جريان از چه قرار است.
با دو تا از سربازان خودمان که از بچه‌هاي کوهدشت و لرستان بودند، رفتيم.
استوار ذوالفقاري، رييس رکن2، گرداني که توي خط بود، ما را برد جايي که
استخوان پيدا شده آنجا بود. ما هم ديديم استخوان‌ها براي حيواني مي‌باشد.
قرار شد برگرديم. اما گفتيم ما که تا اينجا را آمديم، بهتر است دوري هم
در خط بزنيم. آمبولانسي داشتيم که مثل هواپيما بود. چون معمولاً ما جايي
مي‌رفتيم که اغلب دوردست بود، بايد سرويس کامل مي‌شد و مجهز مي‌شد.
يک‌بار سابقه نداشت اين ماشين جايي خراب شود. با چند اسکورت وارد خط
شديم. به تپه‌اي داراي شيب رسيديم. گفتند اينجا را سريع رد شويم. اينجا
جايي است که اغلب منافقين کمين مي‌زنند و خطرناک است. تا به سمت پايين
شيب سرازير شديم، ماشين خاموش شد. بچه‌ها فکر کردند من دارم شوخي مي‌کنم،
اما ماشين خاموش شده بود و هر کار کرديم و هر چه استارت زدم، روشن نشد.

چند متخصص از تعميرگاه ارتش آمدند. کاربراتور ماشين را پايين کشيدند.
ماشين را زير و رو کردند، اما روشن نشد. نتيجه اين شد که يک تانکر آب
ارتش بيايد و ماشين را بوکسل کند که تا شب نشده منطقه خالي شود. تانکر
ارتش که آمد، وقتي به آمبولانس وصل شد، يک گاز مي‌داد، خاموش مي‌شد! من
خنده‌ام گرفت. گفتم صبر کنيد. ماشين روشن شدني نيست. بعداً سر فرصت
مي‌آييم. اگر اينجا خطرناک است، ديگر نمانيم. ماشين را قفل کرديم و
رفتيم. گفتيم بروند به موسيان اطلاع دهند که اين مشکل براي ما ايجاد شده
آن شب پيش بچه‌هاي ارتش خوابيدم. صبح نماز را خواندم و رفتم سمت شياري که
ماشين خراب شده بود. اسلحه‌ داشتم. تک و تنها رفتم. توي حال خودم بودم که
رسيدم به جايي که صخره مانند بود. دقيقاً روبه‌روي جايي بود که ماشين ما
خراب شده بود. ديدم يک سري پلاک و يک مشت استخوان آنجا افتاده است. حدود
هفت نفر شهيد بودند. بچه‌هاي ارتش آمدند و شهدا را داخل چفيه‌ها گذاشتيم.
جنازه‌ها را داخل ماشين گذاشتيم و من آمدم تا با بچه‌هاي ارتش خداحافظي
کنم. آقاي ذوالفقاري خيال کرد که من يادم رفته ماشين خراب است. با استارت
اول ماشين روشن شد. جا خوردند. پرسيدند ماشين درست شد؟ گفتم من مي‌دانم
ماشين چرا خراب شد. تا شهيد را پيدا کردم، فهميدم ماشين بي جهت در اينجا
خراب نشده. بچه‌هاي لشکر 17 از جمله آقاي عاصمي با آمبولانس آمدند دنبال
من. وقتي صحنه را ديدند، گفتند: مگر ما را مسخره کردي؟ گفتم: نه، به خدا
قسم، ماشين خراب بود. موردهايي از اين دست زياد داشتيم.
يا نمونه‌اي ديگر روز جمعه‌اي بود که در تهران هزار شهيد را تشييع
مي‌کردند. نمي‌دانم سال 74 بود يا 75. پنجشنبه‌ بود که ما داشتيم روي دژ
امام محمدباقر(ع) کار مي‌کرديم. به آقاي حمزوي سرباز راننده بيل مکانيکي
گفتم: برو توي اين دشت و بيابان، جايي را که مطمئني خبري از شهيد در آنجا
نيست، خاکبرداري کن تا به آب برسي و آب جمع بشود و فردا صبح که جمعه است
و روز نظافت، بيل مکانيکي را بشوريم و بچه‌ها هم حمام کنند تا براي شنبه
آماده باشيم. معمولا جايي که شهيد است، معلوم است. سنگري، خاکريزي و ...
توي دشتي که هيچ نشاني از جنگيدن نبود، رفت زمين را کند و به آب رسيد.
آقاي حمزوي و رفيعي (دو سرباز) با ماشين رفتند که بيل را تميز کنند و
برگردند. من توي سنگر ماندم.

نيم ساعت نشد که برگشتند. آقاي رفيعي را ديدم که با دست‌هايي پرخون داخل
سنگر شد. رنگم پريد. فکر کردم بلايي سرش آمده. از سنگر پريدم بيرون و
ديدم آقاي حمزوي هم دستش پر از خون است. پرسيدم چي شده؟ گفتند برو عقب
ماشين را نگاه کن. ديدم يک گوني عقب ماشين است و پر از خون است. گفتند يک
شهيد داخل گوني است. که پايين تنه و سر نداشت. اما نيم‌تنه‌اي که داشت
پيراهن سفيد پوشيده بود و دکمه يقه را تا آخر بسته بود. گفتند ما رفتيم
آنجايي که کنده بوديم، آب زلال شده بود. ديديم يک تکه لباس از زير خاک
بيرون است. ديديم شهيد است و خون تازه دارد. وقتي دکمه‌اش را باز کرديم،
پر خون شد. جنازه از سال 62 تا 74 ـ 75 زير خاک مانده بود، اما خون داشت!
ما جايي را انتخاب کرده بوديم که يقين داشتيم هيچ شهيدي در آنجا نيست. تا
اين صحنه را ديدم، گفتم دور تا دور اينجا را بکنيم. دو سه کيلومتر از دور
تا دور آن منطقه را زير و رو کرديم،‌ اما هيچي پيدا نکرديم. ما بايد بيل
خودمان را جايي به زمين بزنيم که شهيد در آنجاست. اين جاها اثري از جنگ
در آن نيست، در کالک هم اثري از مناطق عملياتي نيست. اطلاعاتي از آنجا
تهيه نشده، زمين هم گوياي نبودن شهيد در آنجاست. پيداست که اينجا هدايتي
است که از غيب مي‌شود. حکايت اين بود که من راديوي ماشين را گوش کردم که
مي‌گفت هم اکنون در تهران هزار شهيد بر دست‌هاي مردم تشييع مي‌شود. همان
روز استنباط من اين بود که مادر اين بنده خدا هم قلبش سوخته بود و از خدا
خواسته بود که «خدايا، بچه من چه شد.» دل مادري شکست تا باعث شود ما
جنازه بچه‌اش را پيدا کنيم.

ـ قبل از شروع کار تفحص چه اقدامات امنيتي داشتيد؟
بعضي جاها اصلاً ميدان مين وجود ندارد؛ شايد بچه‌ها از معبر رد شده‌اند و
وارد معرکه‌اي شده‌اند که جنگ بوده، منطقه باز بوده و دشمن تردد داشته و
بچه‌ها از معبر عبور کرده‌اند. وقتي بخواهيم توي معبر کار کنيم، حتماً
بچه‌هاي تخريب هستند. غالباً بچه‌هاي تفحص، تخريب‌چي بودند و معمولاً در
هر گروهي تخريب‌چي هست. وگرنه، درخواست مي‌کنند و نيروي تخريب‌چي
مي‌گيرند. مثلاً مسئول تفحص لشگر 27 محمد رسول الله(ص) شهيد محمودوند از
بچه‌هاي بسيار خوب و با تجربة تخريب بود.

از طرفي بچه‌ها را توجيه کرده بوديم که ما به هيچ وجه مين را خنثا
نمي‌کنيم. معمولاً هم بچه‌ها را با انواع مين آشنا مي‌کرديم. فقط مين‌ها
را از مسير حرکتمان بر مي‌داشتيم. بسيار کم اتفاق مي‌افتاد که ما
تخريب‌چي نداشته باشيم و بخواهيم کار کنيم. با وجود اين، گاهي وقت‌ها به
خاطر بارندگي‌هاي قبلي، مين‌ها زير زمين مانده بود و شناسايي نشده بود و
بچه‌ها آن را نمي‌ديدند که اين مين‌ها حين کار منفجر مي‌شد. بعضاً بچه‌ها
زخمي مي‌شدند و شهيد هم داشتيم و گاهي وقت‌ها هم به کسي جراحتي وارد
نمي‌شد. يک آمبولانس به همراه يک يا دو امدادگر بايد آماده مي‌بود؛
متأسفانه بعضي وقت‌ها اين ملاحظات صورت نمي‌گرفت.

Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages