پاییز بود اشتباه نکنم اوایل پاییز بود
پدر به خانه آمد پرتقال آورده بود
از دستش گرفتم و گفتم
- چه خوشرنگ پدر چه زود پرتقال رسیده !
- مصریه پرتقال ایران هنوز عمل نیامده
گفتم شاید ایران دارد به مصر؟؟کمک میکند
و از ذهنم گذشت که چه
خيّر...!چه خوب که هوای برادران مسلمانمان را داریم بدک نبود با نیت خیر خوردیم و مشتری اش شدیم.
پدر به خانه آمد گلابی آورد
- گلابی خوش آب و رنگیست فقط یه کم خنگه
- وطنی نیست چینیه...
خوردیم خوش طعم بود.اما دلم با گلابی صاف نشد و در دل گفتم:خوشمزه ای اما تو یک دشمن وارداتی هستی که بیکاری رو برا یمان سوغاتی اوردی بیکاریه باغبانو کشاورز رو...
از ذهنم گذشت که چین عجب کشوریست جهان را تسخیر کرده
و الحق که چه گلابی ای ساخته...
یاد گلابی های سبز و زرد و درشت و ریز باغ های وطن به خیر دیگر باید یادش به خیر بگوییم...
گلابی هایی که باغدار صبور لحظه لحظه بزرگ شدنش را به نظاره می نشست
تا به غایت رشدش که رسید بچیندش و روزی حلال ببرد بشود امید کودکان و زنی که با همه ی نداریهایش در زمستان ساخته اند به امید تابستان که پدر دست پر به خانه بیاید دلخوش کرده اند .مادر برود و برای دخترش ،میوه ی زندگیش پیراهنی بخرد پر گلهای بهاری
و دخترک بخندد و بپوشدش در کوچه شان به دخترکان هم سن و سالاش نشانش دهد و پرشود از غرور...و پدر پسرش را ،چشم امیدش را به شهر برد و کفش و لباس نو بخرند و به قولهایی که به او داده بود عمل کند
امسال موتور آبی میخریم که اینقدر برای آب دادن به باغ اذیت نشوی.....
که باغدار بکارد و بسوزد و بسازد و با همه ی خستگی شامش را که خورد از ته دل بگوید
"الحمدلله..."
پدر امروز به خانه آمد
سیب آورد
و
گفت
سیبها را نرسیده چیده اند
بندرها پر شده از سیب وارداتی
سیب آمریکایی
-پدر این که سیب خارجی نیست ؟
- نه
و سکوتی سرد و غمی سنگین دلم را پرکرد به یاد دستهای باغبانان خسته افتادم
به یاد سفره های باصفا اما کوچکشان
اینبار بدجوری دلم گرفت
نه به خاطر اینکه ورژن آمریکایی سیب هم وارد بازار ایران شده ها نه....
دلم از چیز دیگری گرفت
دیگر کشاورز و باغدار شامی ندارد که بعد از آن از ته دل بگوید "الحمدلله..."
تولید کننده رمقی ندارد
و نسل جوان که باید تمام انرژی جوانیش صرف کار و تولید شود، آینده ای.
ندیده ام اما میدانم که سود (واردات لباس کفش لوازم صوتی و تصویری، انواع وسایل فانتزی ،میوه و اینروزها حتی لبنیات و چرا اصلا من اینها را برشمرم...)به جیب من و تو نمیرود و واردات تنها مارا سالها به عقب باز میگرداند سود این دلالی کثیف از آن من وتو نیست اصلا تو اگر بخواهی وارد این وادی شوی چنان خسته ات میکنند که اگر فرار نکنی دوامت نیز باخداست
خوبه خوب میدانم
در درس هایم یاد گرفته ام که میزان غذا همواره در کره ی زمین ثابت است اما توزیع آنست که عده ای را فربه و عده ای را از فرط کمبود از پا درمی آورد
در درسهایم چیزهای دیگری نیز خوانده بودم ها
خوانده بودم که در کشورهایی که خود را از بحران خارج کردند مانند هند و چین مردم سالها لباس یکرنگ و از یک جنس پوشیدند تا درهم بکوبند،
غول بدترکیب اختلاف طبقاتی را و بسازند کشورشان را ،کالای خارجی نخرند، نخورند و تولیدکننده داخلی شان را با خریدشان ترغیب کنند تا رقابتی بین تولیدکننده ها درگیرد و بازار از آن کسی باشد که عرضه بهتری دارد.
نه من طرفدار کومونیستها نیستم اینروزها آسان انگ میزنند انگ بی دینی برمن نزنید که رنگ و بویی از عدل علی در این جامعه نمیبینم.....
سالهاست که از اسلام جزنامی چیز بیشتری نمانده است و علی اسطوره ای گشته تنها برای مدح و ستودن اینها تنها علی را میستایند اما در عمل چه؟؟؟
از علی نمیگویم چرا که اگر علی بود شمشیر عدلش دست شیادان امروز را قطع میکرد وآنوقت ممکن بود بسیاری از آقایون معلول باشند و آنوقت شاید به جای چسبیدن به دنیا با دو دست
یک دستی خود را آویزان دنیا میکردند....
عجیب مملکتی شده اینکه عده ای سود کنند کافیست و بقیه اغنام محسوب میشوند
شنیده ام که ثروت و مقام دل را سرد میکند پولدارها بیشتر نگران منافعشان هستند نگران لفت و لیسشان و پابرهنگان آسانتر میگذرند حتی از جانهایشان....
طولانی شد خسته شدم که این قصه ی غصه سر دراز دارد
میروم از سیبهای نرسیده ی وطن بخورم
پاییز بود اشتباه نکنم اوایل پاییز بود
پدر به خانه آمد پرتقال آورده بود
از دستش گرفتم و گفتم
- چه خوشرنگ پدر چه زود پرتقال رسیده !
- مصریه پرتقال ایران هنوز عمل نیامده
گفتم شاید ایران دارد به مصر؟؟کمک میکند
و از ذهنم گذشت که چه
خيّر...!چه خوب که هوای برادران مسلمانمان را داریم بدک نبود با نیت خیر خوردیم و مشتری اش شدیم.
پدر به خانه آمد گلابی آورد
- گلابی خوش آب و رنگیست فقط یه کم خنگه
- وطنی نیست چینیه...
خوردیم خوش طعم بود.اما دلم با گلابی صاف نشد و در دل گفتم:خوشمزه ای اما تو یک دشمن وارداتی هستی که بیکاری رو برا یمان سوغاتی اوردی بیکاریه باغبانو کشاورز رو...
از ذهنم گذشت که چین عجب کشوریست جهان را تسخیر کرده
و الحق که چه گلابی ای ساخته...
یاد گلابی های سبز و زرد و درشت و ریز باغ های وطن به خیر دیگر باید یادش به خیر بگوییم...
گلابی هایی که باغدار صبور لحظه لحظه بزرگ شدنش را به نظاره می نشست
تا به غایت رشدش که رسید بچیندش و روزی حلال ببرد بشود امید کودکان و زنی که با همه ی نداریهایش در زمستان ساخته اند به امید تابستان که پدر دست پر به خانه بیاید دلخوش کرده اند .مادر برود و برای دخترش ،میوه ی زندگیش پیراهنی بخرد پر گلهای بهاری
و دخترک بخندد و بپوشدش در کوچه شان به دخترکان هم سن و سالاش نشانش دهد و پرشود از غرور...و پدر پسرش را ،چشم امیدش را به شهر برد و کفش و لباس نو بخرند و به قولهایی که به او داده بود عمل کند
امسال موتور آبی میخریم که اینقدر برای آب دادن به باغ اذیت نشوی.....
که باغدار بکارد و بسوزد و بسازد و با همه ی خستگی شامش را که خورد از ته دل بگوید
"الحمدلله..."
پدر امروز به خانه آمد
سیب آورد
و
گفت
سیبها را نرسیده چیده اند
بندرها پر شده از سیب وارداتی
سیب آمریکایی
-پدر این که سیب خارجی نیست ؟
- نه
و سکوتی سرد و غمی سنگین دلم را پرکرد به یاد دستهای باغبانان خسته افتادم
به یاد سفره های باصفا اما کوچکشان
اینبار بدجوری دلم گرفت
نه به خاطر اینکه ورژن آمریکایی سیب هم وارد بازار ایران شده ها نه....
دلم از چیز دیگری گرفت
دیگر کشاورز و باغدار شامی ندارد که بعد از آن از ته دل بگوید "الحمدلله..."
تولید کننده رمقی ندارد
و نسل جوان که باید تمام انرژی جوانیش صرف کار و تولید شود، آینده ای.
ندیده ام اما میدانم که سود (واردات لباس کفش لوازم صوتی و تصویری، انواع وسایل فانتزی ،میوه و اینروزها حتی لبنیات و چرا اصلا من اینها را برشمرم...)به جیب من و تو نمیرود و واردات تنها مارا سالها به عقب باز میگرداند سود این دلالی کثیف از آن من وتو نیست اصلا تو اگر بخواهی وارد این وادی شوی چنان خسته ات میکنند که اگر فرار نکنی دوامت نیز باخداست
خوبه خوب میدانم
در درس هایم یاد گرفته ام که میزان غذا همواره در کره ی زمین ثابت است اما توزیع آنست که عده ای را فربه و عده ای را از فرط کمبود از پا درمی آورد
در درسهایم چیزهای دیگری نیز خوانده بودم ها
خوانده بودم که در کشورهایی که خود را از بحران خارج کردند مانند هند و چین مردم سالها لباس یکرنگ و از یک جنس پوشیدند تا درهم بکوبند،
غول بدترکیب اختلاف طبقاتی را و بسازند کشورشان را ،کالای خارجی نخرند، نخورند و تولیدکننده داخلی شان را با خریدشان ترغیب کنند تا رقابتی بین تولیدکننده ها درگیرد و بازار از آن کسی باشد که عرضه بهتری دارد.
نه من طرفدار کومونیستها نیستم اینروزها آسان انگ میزنند انگ بی دینی برمن نزنید که رنگ و بویی از عدل علی در این جامعه نمیبینم.....
سالهاست که از اسلام جزنامی چیز بیشتری نمانده است و علی اسطوره ای گشته تنها برای مدح و ستودن اینها تنها علی را میستایند اما در عمل چه؟؟؟
از علی نمیگویم چرا که اگر علی بود شمشیر عدلش دست شیادان امروز را قطع میکرد وآنوقت ممکن بود بسیاری از آقایون معلول باشند و آنوقت شاید به جای چسبیدن به دنیا با دو دست
یک دستی خود را آویزان دنیا میکردند....
عجیب مملکتی شده اینکه عده ای سود کنند کافیست و بقیه اغنام محسوب میشوند
شنیده ام که ثروت و مقام دل را سرد میکند پولدارها بیشتر نگران منافعشان هستند نگران لفت و لیسشان و پابرهنگان آسانتر میگذرند حتی از جانهایشان....
طولانی شد خسته شدم که این قصه ی غصه سر دراز دارد
میروم از سیبهای نرسیده ی وطن بخورم
پاییز بود اشتباه نکنم اوایل پاییز بود
پدر به خانه آمد پرتقال آورده بود
از دستش گرفتم و گفتم
- چه خوشرنگ پدر چه زود پرتقال رسیده !
- مصریه پرتقال ایران هنوز عمل نیامده
گفتم شاید ایران دارد به مصر؟؟کمک میکند
و از ذهنم گذشت که چه
خيّر...!چه خوب که هوای برادران مسلمانمان را داریم بدک نبود با نیت خیر خوردیم و مشتری اش شدیم.
پدر به خانه آمد گلابی آورد
- گلابی خوش آب و رنگیست فقط یه کم خنگه
- وطنی نیست چینیه...
خوردیم خوش طعم بود.اما دلم با گلابی صاف نشد و در دل گفتم:خوشمزه ای اما تو یک دشمن وارداتی هستی که بیکاری رو برا یمان سوغاتی اوردی بیکاریه باغبانو کشاورز رو...
از ذهنم گذشت که چین عجب کشوریست جهان را تسخیر کرده
و الحق که چه گلابی ای ساخته...
یاد گلابی های سبز و زرد و درشت و ریز باغ های وطن به خیر دیگر باید یادش به خیر بگوییم...
گلابی هایی که باغدار صبور لحظه لحظه بزرگ شدنش را به نظاره می نشست
تا به غایت رشدش که رسید بچیندش و روزی حلال ببرد بشود امید کودکان و زنی که با همه ی نداریهایش در زمستان ساخته اند به امید تابستان که پدر دست پر به خانه بیاید دلخوش کرده اند .مادر برود و برای دخترش ،میوه ی زندگیش پیراهنی بخرد پر گلهای بهاری
و دخترک بخندد و بپوشدش در کوچه شان به دخترکان هم سن و سالاش نشانش دهد و پرشود از غرور...و پدر پسرش را ،چشم امیدش را به شهر برد و کفش و لباس نو بخرند و به قولهایی که به او داده بود عمل کند
امسال موتور آبی میخریم که اینقدر برای آب دادن به باغ اذیت نشوی.....
که باغدار بکارد و بسوزد و بسازد و با همه ی خستگی شامش را که خورد از ته دل بگوید
"الحمدلله..."
پدر امروز به خانه آمد
سیب آورد
و
گفت
سیبها را نرسیده چیده اند
بندرها پر شده از سیب وارداتی
سیب آمریکایی
-پدر این که سیب خارجی نیست ؟
- نه
و سکوتی سرد و غمی سنگین دلم را پرکرد به یاد دستهای باغبانان خسته افتادم
به یاد سفره های باصفا اما کوچکشان
اینبار بدجوری دلم گرفت
نه به خاطر اینکه ورژن آمریکایی سیب هم وارد بازار ایران شده ها نه....
دلم از چیز دیگری گرفت
دیگر کشاورز و باغدار شامی ندارد که بعد از آن از ته دل بگوید "الحمدلله..."
تولید کننده رمقی ندارد
و نسل جوان که باید تمام انرژی جوانیش صرف کار و تولید شود، آینده ای.
ندیده ام اما میدانم که سود (واردات لباس کفش لوازم صوتی و تصویری، انواع وسایل فانتزی ،میوه و اینروزها حتی لبنیات و چرا اصلا من اینها را برشمرم...)به جیب من و تو نمیرود و واردات تنها مارا سالها به عقب باز میگرداند سود این دلالی کثیف از آن من وتو نیست اصلا تو اگر بخواهی وارد این وادی شوی چنان خسته ات میکنند که اگر فرار نکنی دوامت نیز باخداست
خوبه خوب میدانم
در درس هایم یاد گرفته ام که میزان غذا همواره در کره ی زمین ثابت است اما توزیع آنست که عده ای را فربه و عده ای را از فرط کمبود از پا درمی آورد
در درسهایم چیزهای دیگری نیز خوانده بودم ها
خوانده بودم که در کشورهایی که خود را از بحران خارج کردند مانند هند و چین مردم سالها لباس یکرنگ و از یک جنس پوشیدند تا درهم بکوبند،
غول بدترکیب اختلاف طبقاتی را و بسازند کشورشان را ،کالای خارجی نخرند، نخورند و تولیدکننده داخلی شان را با خریدشان ترغیب کنند تا رقابتی بین تولیدکننده ها درگیرد و بازار از آن کسی باشد که عرضه بهتری دارد.
نه من طرفدار کومونیستها نیستم اینروزها آسان انگ میزنند انگ بی دینی برمن نزنید که رنگ و بویی از عدل علی در این جامعه نمیبینم.....
سالهاست که از اسلام جزنامی چیز بیشتری نمانده است و علی اسطوره ای گشته تنها برای مدح و ستودن اینها تنها علی را میستایند اما در عمل چه؟؟؟
از علی نمیگویم چرا که اگر علی بود شمشیر عدلش دست شیادان امروز را قطع میکرد وآنوقت ممکن بود بسیاری از آقایون معلول باشند و آنوقت شاید به جای چسبیدن به دنیا با دو دست
یک دستی خود را آویزان دنیا میکردند....
عجیب مملکتی شده اینکه عده ای سود کنند کافیست و بقیه اغنام محسوب میشوند
شنیده ام که ثروت و مقام دل را سرد میکند پولدارها بیشتر نگران منافعشان هستند نگران لفت و لیسشان و پابرهنگان آسانتر میگذرند حتی از جانهایشان....
طولانی شد خسته شدم که این قصه ی غصه سر دراز دارد
میروم از سیبهای نرسیده ی وطن بخورم