این روزها سر نمازهای عجله ای ام با خودم فکر می کنم انسان ها چطور می تونن خدایی رو پرستش کنن که بهش عشق نمی ورزن... همه چیز از سر عادت... دوست داشتن؛ دوندگی؛ دروغ؛ گناه؛ خودخواهی؛ و زندگی هم؛ چه نفرت آور!
جمعه ای که گذشت بچه ها رفته بودن آبشار ایگل. یکی از بچه های ارشد زبان، وفتی می رسه بالای آبشار و یه عکس یادگاری از فتح مسرور کننده اش می اندازه، صدای چند نفر رو از پایین می شنوه که می گن سنگ داره می ریزه فرار کن! دو سه نفر بقیه فرار می کنن اما این دختر بر می گرده به سمت حادثه. و سنگ به سرش برخورد می کنه و همون لحظه زنده بودنش تموم می شه. دختره رو می شناختم. چند باری اومده بود اتاقمون... اون عکسشم بچه ها زده بودن کنار آگهی فوتش... خنده ی بی خیالش و مرگ بی خبرش... مو به تن آدم سیخ می کرد اون عکس...
خدا! آخه ما از زندگی مون چی می خواهیم؟
--
----- M ------