62 views
Skip to first unread message

Monireh Noori

unread,
Jan 8, 2016, 4:20:01 PM1/8/16
to
اگر زودرنجید بخوانید
آیا زودرنج هستید؟ آیا برسر مسائل کوچک و بی‌اهمیت بشدت عصبانی می‌شوید؟
دیگران می‌گویند شما از کاه، کوه می‌سازید؟ هر حرفی را که می‌شنوید، یک
مفهوم منفی از آن استخراج می‌کنید؟ وقتی اطرافیان شما می‌خواهند حرفی
بزنند، مدام باید مراقب باشند شما را ناراحت نکنند؟ بیش از حد مراقب
زندگی خود و نزدیکان‌تان هستید؟
آیا زودرنج هستید؟ آیا برسر مسائل کوچک و بی‌اهمیت بشدت عصبانی می‌شوید؟
دیگران می‌گویند شما از کاه، کوه می‌سازید؟ هر حرفی را که می‌شنوید، یک
مفهوم منفی از آن استخراج می‌کنید؟ وقتی اطرافیان شما می‌خواهند حرفی
بزنند، مدام باید مراقب باشند شما را ناراحت نکنند؟ بیش از حد مراقب
زندگی خود و نزدیکان‌تان هستید؟
اگر به پرسش‌های بالا پاسخ مثبت دادید، باید گفت بیش از حد حساس و
زودرنج هستید تا جایی که شادی از زندگی شما رخت بربسته است. اگر
می‌خواهید زندگی روی خوش خود را به شما نشان دهد، دست از شخصی‌کردن هر
موضوعی بردارید و تا این اندازه حساس نباشید. ما ده پیشنهاد به شما ارائه
می‌دهیم که به وسیله آنها می‌توانید کمی پوست کلفت‌تر شده و بیش از
رنجیده‌خاطر شدن و آزردگی، شادی را در زندگی تجربه کنید.

1 ـ با خودتان صحبت کنید
خیلی ساده است؛ زمانی که حرف کسی شما را بشدت ناراحت کرد با خود بگویید
من چرا تا این اندازه منعطف هستم که هر موضوعی می‌تواند مرا به شکلی
درآورد؟ اصلا این موضوع این‌قدر مهم است که مرا بیازارد؟ سپس به دنبال
دلیلی برای افکارتان باشید: آیا منظور او از این حرفی که زد، واقعا
رنجاندن من بود؟ آیا او واقعا می‌خواهد به من صدمه بزند؟ خوب اگر منظورش
رنجاندن من نیست، پس در واقع چه چیزی می‌خواسته بگوید؟
با خودتان بگویید فردی که معمولا حرف‌هایش ناراحت‌تان می‌کند مثل هر
انسان دیگر و همچنین مانند خود شما حق دارد عقایدی داشته باشد و در ضمن
این عقاید که در قالب کلام ابراز می‌شود، فقط چند واژه است که می‌توانید
هرگز آنها را جدی نگیرید. مسلما چند واژه بی‌اهمیت نمی‌تواند
استخوان‌هایتان را بشکند. در واقع وقتی در روابط‌تان با دیگران، خود را
به گونه‌ای تعلیم دهید که حرف‌های دیگران را بیش از حد جدی نگیرید،
می‌توانید شادتر از همیشه زندگی کنید.

2 ـ خودتان را جای فردی که شما را می‌رنجاند بگذارید
اگر تحمل‌تان را چنان بالا ببرید که از هر حرفی ناراحت نشوید، می‌توانید
وقتی کنار دیگران هستید احساس بهتری داشته باشید. اگر هر بار که رنجیدید
خودتان را یک دقیقه به جای فرد آزاردهنده بگذارید، می‌توانید از نگاه و
دید او به خودتان بنگرید و سپس ممکن است به این نتیجه برسید که موضوع را
بیش از حد جدی گرفته‌اید و آن عقاید چندان هم ناراحت‌کننده نیست و حتی
شاید به این نتیجه برسید که فرد آزاردهنده اصلا قصد رنجاندن شما را
نداشته است.

3 ـ آن عمل را از روی خیرخواهی بدانید
وقتی سخنان سختی از دیگران می‌شنوید، فرض کنید که آن صحبت‌ها از روی
خیرخواهی بوده است و طرف قصد کمک داشته است، اما زبان خوبی برای بیان
درست عقایدش به کار نبرده است و شاید با وجود خوش قلبی نمی‌داند به چه
صورت نصیحت‌تان کند. این روش کمک می‌کند از تلخی سخنان آن فرد کاسته شود
و شما را غمگین نکند. بنابراین زیاد به واژه‌هایی که دیگران برای بیان
افکارشان استفاده می‌کنند، اهمیت ندهید. عقایدشان را بشنوید و به روش
نامناسب بیان افکارشان اهمیت ندهید؛ البته برخی افراد بدجنس حرف‌هایشان
را واقعا از روی بدخواهی می‌زنند. مراقب این اشخاص باشید تا شما را ساده
فرض نکنند.

4 ـ تفکیک کنید
بسیاری از مردم خیلی زود از دیگران می‌رنجند چون از نظر عاطفی و احساسی
نمی‌توانند بین افکار و درک درونی از وجود خودشان تمایز قائل شوند. وقتی
درک از هویت شخصی و عقاید اشخاص تا این اندازه با هم در ارتباط باشد،
وقتی با عقاید مخالف عقاید خود روبه‌رو می‌شوند، احساس می‌کنند هویت و
شخصیت‌شان مورد هدف قرار گرفته است. این نوع تفکر بسیار آزاردهنده و
البته نادرست است. برای این‌که بتوانید بر زودرنجی بیش از حد خود غلبه
کنید، بدانید افکار و عقایدتان، هویت اصلی شما نیست و چند عقیده و تفکر
نمی‌تواند نشان‌دهنده کل وجود شما باشد. هراندازه بتوانید عقاید و
هویت‌تان را از هم تفکیک کنید، کمتر آزرده‌خاطر شده و زندگی شادتری
خواهید داشت.

5 ـ فروتنی را بیاموزید
اگر انسان همیشه در خود احساس فروتنی کند کمتر از حرف‌های دیگران
می‌رنجد. فروتنی دوست آرامش درونی و متانت است و به نوبه خود می‌تواند
انسان را از نظر روحی در وضعی قرار دهد که در برابر سخنان و اعمال دیگران
مصون بماند. شخص فروتن با هر گفته و سخن، زود نمی‌رنجد.

6 ـ به دنبال راستی و حقیقت باشید
همیشه حقیقت و راستی از همه چیز مهم‌تر است و اصلا اهمیتی ندارد که چه
کسی این حقیقت را بیان می‌کند. بنابراین اگر برای این موضوع ارزش قائل
شوید هرگز از صحبت‌های دیگران حتی اگر مخالف با عقاید شما باشد، ناراحت
نمی‌شوید همیشه این حقیقت است که برایتان ارزش دارد. شما با این تفکر،
افکار دیگران را فقط به چشم پیشنهاد می‌بینید و از آنها رنجیده‌خاطر
نمی‌شوید. در ضمن معمولا هم به دنبال حقیقت می‌روید و مهم نیست این حقیقت
از چه ناحیه‌ای باشد.

7 ـ خود را در قلب هر کاری قرار ندهید
این ذهنیت که همه چیز درباره من است، زمینه‌ای عالی برای پی در پی
رنجیدن است. در واقع هر کلامی که از دهان کسی خارج شود و هر عملی که
انجام شود همه را رفتارهای عمدی و مغرضانه علیه خودتان برداشت می‌کنید و
باور کنید تحمل چنین احساسی بسیار سخت خواهد بود. اگر شما خود را در مرکز
همه چیز بپندارید تعجبی ندارد که دائم هم آزرده خاطر شوید. از موضوعات
مختلف خود را دور نگهدارید و خود را درگیر هر چیزی نکنید تا دچار
رنجش‌های مکرر نشوید. سعی کنید نسبت به بسیاری از چیزها بی‌تفاوت رفتار
کنید. به این ترتیب شادی هم مدام از وجودتان نمی‌گریزد.

8 ـ قضاوت صحیح‌تان را پرورش دهید
بیشتر مواقع ما می‌خواهیم گفت‌وگوهایمان را بسرعت به نتیجه برسانیم و
معمولا هم نمی‌توانیم منظورمان را درست بیان کنیم و سپس از سخنان دیگران
که آنها نیز در بیان صحیح افکارشان عاجز مانده‌اند قصد و غرض برداشت
می‌کنیم و می‌رنجیم و آزرده‌خاطر می‌شویم. چه بسا خود ما نیز همین رنجش
را در طرف مقابل موجب شده باشیم. برای این‌که جلوی چنین وضعی را بگیریم
باید اجازه دهیم گفت‌وگوهایمان بدرستی پیش رود و اصرار نداشته باشیم بدون
قضاوت صحیح به نتیجه برسیم. در این صورت است که در انتها می‌توانیم به
نتیجه‌ای مناسب و بدون ناراحتی دست پیدا کنیم.

9 ـ بپذیریم هیچ کس کامل نیست
اگر شما انتظار داشته باشید که همه مردم یک طور رفتار و صحبت کنند یا
تصور کنید همه باید مهربان و دلسوز باشند، پس خودتان را در شرایطی قرار
می‌دهید که دائم از این و آن برنجید. به جای این افکار بپذیرید که ما
انسان‌ها خطاها و نقاط ضعف و معایب شخصیتی داریم که منحصر به فرد است و
مسلما خود ما هم همین‌طور هستیم. شخصیت شما از دیگران متفاوت است و باید
این موضوع را بپذیرید.
اگر دائم به دلیل ضعف شخصیتی دیگران از آنها رنجیده شوید این خطر وجود
دارد که هرگز احساس آرامش نکنید. بخشی از پذیرفتن معایب دیگران، بخشیدن
آنها به واسطه‌ خطاهای گذشته‌شان است و تعلیم دادن قلب‌تان به شکلی که
این گذشت را هر بار که با موضوع یا حرفی ناراحت‌کننده روبه‌رو می‌شود به
طور خودکار انجام دهد. به این ترتیب شما بی‌خود و بی‌دلیل بر سر هر
موضوعی آزرده خاطر نخواهید شد.

10 ـ خودتان را بپذیرید
شما باید بیاموزید، رشد کنید و همیشه در مسیر خودسازی و ارتقای روحی پیش
روید، اما همیشه بدانید کجای مسیر هستید و برای تلاش و وجود خود احترام
قائل شوید. وقتی وضع خود را بدرستی بشناسید و خود را باور داشته باشید،
دیگران نمی‌توانند شما را ناراحت کرده و برنجانند. کسانی که خود را باور
ندارند، چنان ضعیف و شکننده هستند که با هر حرکت و سخن ناراحت‌کننده
دیگران از پا در می‌آیند. پس درون خود را پرورش دهید و خود را باور داشته
باشید تا از نظرتان دنیا به مکانی پر از شادی و آسایش تبدیل شود.

shab ranginkaman

unread,
Jan 9, 2016, 4:28:43 PM1/9/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
mohammad refid=52&__tn__=CMohammad Ghaznavian
گربه ی من ساعتها پشت پنجره می نشیند و در حالی که به پرنده های آنسویِ
شیشه خیره می شود صداهای پیچیده و نامفهومی تولید می کند. وقتی درباره ی
علت این صداها قدری جستجو کردم متوجه شدم که آنها نشانه هایی صوتی از
سرکوب غریزه ی شکار هستند. در واقع گربه وقتی به تماشای پرندگان می نشیند
بواسطه ی فعال شدن غریزه ی شکار، تمام عملیات را بازسازی کرده و تهییج می
شود. اما از آنجایی که غریزه امکانی برای دریافت پاسخ ندارد ، کل
پروسه را به شکلِ اصواتی ریز ریز شده از حنجره ی او خارج می کند تا دست
کم گربه در سطحی ارضا شود و کارش به جنون نکشد.
مشاهده و فهم این وضعیت من را یاد ماجرای پسر جوانی انداخت که درسال
هشتاد و نه به جرم آزار جنسی چندین زن دستگیر شده بود. پسر مذکور برای
دست یافتن به زنان از روش بسیار خاصی استفاده می کرد؛ او درب منازلی را
می زد که مطمئن بود زنی در آن تنهاست. بعد به زنان می گفت که قناری‌اش
فرار کرده و اجازه می خواست تا با استفاده از پشت بام آنها، پرنده را به
خانه بازگرداند. اما پس از ورود به خانه اقدام به آزار جنسی زنان
می‌کرده است.
همان موقع یادداشتی روی این خبر نوشتم و عمل پسر جوان را عملی نمادین
قلمداد کردم در فاصله ی میان میل و سرکوب. سوژه دراینجا میل جنسی خود را
در قالب " تمثیل قناری" به پشت بام زن همسایه انتقال می‌داده است. این
قناری در واقع مرغی است که در چنگال اقتصاد ، عرف و قانون و شریعت زندانی
شده است و راهی جز پرواز بر بام خیال ندارد. این شکل از استخراج میل جنسی
استعاره ای است بین امر واقع و امر نمادین که در لحظه ی سرکشی میل ، جز
دست یازیدن به خشونت امکان ندارد از مکانیزم دیگری تبعیت کند.
این سطح از خشونت یا تجلی ناجورِ میل ، در واقع " خشونت کنشگرانه " است
که به میانجیِ همین ناجوربودگی مانع از مشاهده ی " خشونت سیستمی " می
شود.
مشابه این پروسه در سطحی وسیع در ماجرای آزار جنسی زنان در شهر کلن
آلمان رخ داده است. عمل آنقدر ناجور و قبیح هست که جایی برای ماله کشی
نداشته باشد. با این وجود خشونت کنشگرانه ی این جوانها، ابتدایی ترین
پاسخی است که در لحظه ی مناسب به میل جنسی هماره سرکوب شده ی خود می دهند
.
سیستم چه می کند؟ سیستم بلافاصله دست اندر کار می شود و حتا علاوه بر
تاکید مطلق بر این سطح از خشونت ، با مهیا ساختن شرایطی که مدیا مهمترین
کارگزار آن است ، بازی را به سطح خشونت زبانی نیز می کشاند و به جای
نزدیک شدن به فهم خشونت ساختاری ، سرکوب و چرایی بازتولید خشونت ، به
انتشار کدهایی نظیر مهاجر ، مسلمان ، آفریقایی تبار و ... می پردازد.
سیستم با این کار نه تنها حقوق زنان مورد آزار واقع شده را به حاشیه می
راند ، بلکه رسما از آنها مجموعه ای قناری مطلقا قربانی برمی سازد و از
مهاجر مسلمان خاورمیانه ای و ... مجموعه ای دیو و دد درنده ی قناری خوار.
این وضعیت به طور جدی در حال تثبیت شدن است و می بینیم که بسیاری از خود
عقل کل پندارها نیز ، ضمن اعلام ناراحتی از واقع ی کلن در حال رصد کردن
شجره نامه و تبار مهاجمین هستند. ظاهرا که اوضاع مساعدی است . اگر برای
چند دقیقه اوضاع طوری مساعد شده که چند جوان احمق دست به آزار جنسی زنان
بزنند ، مرکل و دار و دسته ی رسانه ای فضای مساعد ببسار خوبی برای آزار
اقتصادی و تشدید مهاجرسیتزی یافته اند.
خشونت علیه زنان را به شدت محکوم کنید اما سعی کنید حتا برای ثانیه ای
به دام نژادپرستی گرفتار نشوید. در آن صورت تمام رذائل را یکجا خواهید
داشت. از سطح فراروی کنیم ...

shab ranginkaman

unread,
Jan 12, 2016, 3:36:34 AM1/12/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
چه کسی در جامعه‌ی ما واقعن می‌داند ترومای تجاوزِ جنسی چیست؟ چه کسی
می‌داند که قربانیان تجاوز جنسی با چه نوع تروماهایی سال‌ها پس از مورد
آزار قرار گرفتن ممکن است سر کنند؟ چه کسی می‌داند آن چیزی که این روزها
لق زبان‌ها برای برونگرایی‌های راسیستی شده‌است واقعن چه ابعادی می‌تواند
داشته باشد؟
از زندگی آشفته ی جنسی‌ام دوست ندارم چیزی بگویم. اولین تجربه‌ی جنسی بعد
از تجاوزها را دوست ندارم تشریح کنم که چه احساس غریب و پر از تناقضی
بودند. نمی‌توانم تشریح کنم احساس ناتوانی جنسی و ادغام احساسات در عمل
جنسی با تجاوز یعنی چه. نمی توانم تعریف کنم هر خبری از تجاوز و آزار
جنسی در هر کجایی از دنیا چه رعشه‌ای به تن من می‌اندازد. تشریح احساس هر
بار (به عنوان سوژه ی واقعی تجاوز پس از تجاوز) مجددن با خبر تجاوز مورد
تجاوز قرار گرفتن کار ساده‌ای نیست.
اما می توانم تعریف کنم که یک سالی که «پست ترومای تجاوز جنسی» در سن
بیست و هشت سالگی گریبان مرا گرفت چطور گذشت.
اول با رعشه‌های ساده و شروع خاطرات شروع شدند. خاطراتی که با وجود
اینکه دقیقن در جایی به آن‌ها اشاره نشد تنها مربوط به دوران کودکی
نبودند(بر اساس آمارها نیز قربانیان طولانی مدت تجاوز جنسی در کودکی در
سن بزرگسالی با احتمال بیشتری دوباره مورد تعرض جنسی قرار می‌گیرند زیرا
که به طور معمول انها از معلولیتی رفتاری در مقابله با این مساله رنج
می‌برند). خاطرات محو بودند. از تصاویر ساده‌ای از اولین برخوردّهای جنسی
متجاوزگونه شروع می شدند. خاطرات گنگی که واکنش ذهن در برابر آنها واپس
زدن، فرار، رفتارهای عصبی و هایپرگونه بود. لرزش مدام دست‌ها، عرق‌های
سرد هم کم کم به آن‌ها اضافه شدند. به مرور این آمدن خاطرات تبدیل به یک
روزمرگی عجیب شدند. هنگام دوش گرفتن، هنگام آشپزی، صحبت از یک خاطره در
مورد کودکی، حتی بحثی نامربوط و سیاسی می‌توانست این خاطره‌ها را در ذهنم
تازه کند. هر بار آمدن این خاطرات مرا در خود می‌پیچاند. سرم را می
گرفتم، صورتم را یکدفعه با چرخشی صد و هشتاد درجه می‌چرخاندم. جایم را
عوض می‌کردم، حرف را عوض می‌کردم حتی گاهی یکدفعه فریاد می‌زدم. تلاش بیش
از حد برای فرار از این خاطره به مرور به شکل حمله‌های تنفسی بروز کرد.
احساس آشفتگی، تند تند نفس کشیدن، ترسیدن، تا اعماق وجود ترسیدن، احساس
ناتوانی، احساس خورد و تحقیر شدگی، احساس نیاز عجیبی به فرار، فرار و
فرار و سنگینی تنفس، نفس‌هایی که هر چه تلاش بیشتر برای آمدنشان و
رفتنشان بیشتر می‌شدند احساس خفگی را بیشتر می‌کردند. احساس گز‌گز خاصی
در دستان و پاها، فقل شدن‌دهان و در همین حین دیدن تصویر های مربوط به
تجاوز، دست‌ها، پاها، اندام جنسی منقبض شده و ترس، ترس تا بی‌نهایت ترس.
این شکل آمدن و نیامدن تنفس اولین بار به طور جدی در شبی دهشتناک از سال
۲۰۱۲ به سراغ من امد. کار به بیمارستان کشید. تشخیص دکترها نوعی اسپاسم
تنفسی بود. این اسپاسم تنفسی به مرور مداوم تر شد. اوایل هفته‌ای یکبار و
بعد مرتب‌تر و مرتب‌تر ادامه پیدا کرد و کار جایی به روزی سه بار هم
کشید. روش دکترها برای مقابله سریع با این اسپاسم تنفسی و صرع عصبی تزریق
نوعی آرامبخش قوی بود، که به واسطه‌اش مفصل‌ها موقتن از حالت قفل شدگی
درمی آمدند. خود این اسپاسم تنفسی خطر مرگ نداشت اما ادامه‌ی
بی‌اندازه‌اش می‌توانست به موارد زیادی از بیهوشی بی‌انجامد که انجامید و
این موارد بیش از حد بیهوشی می‌توانست آسیب‌های خطرناک بزند که زد. در
کناز این حالت کابوس‌های شبانه، دیدن تصاویر مربوط به تجاوز در خواب و
بیداری و قفل شدگی‌های مدام به سو تغذیه‌ی عجیبی رسید. ۴۷ کیلو وزن با
۱۷۰ سانتی متر قد. تشخیص دکترها: تنها چند کیلوی دیگر تا مرگ کافیست.
روانگردان‌ها و کنترل کننده‌های اسپاسم تنفسی تجویز شدند؛ باید در
مصرفشان صرف‌جویی می‌شد اما میزان زیاد حمله‌ها اطرافیان مرا وادار
می‌کرد که دایم زیرزبانی‌ها را به من بخورانند تا به مرحله‌ی بیهوشی
نرسیده‌است عوارض جانبی داروها: «فکر مدام به خودکشیِ تلاش‌های ناموفق
برای خودکشی، معلول شدن شرایط زندگی، رفت و آمد مدام به بیمارستان، ترس
از محیط‌های اجتماعی، ترس از دچار حمله‌های تنفسی شدن در محیط‌های
اجتماعی، ترس از قضاوت شدن از طرف دیگران و نام «روانی» گرفتن. ترس از
فعالیت مستقیم در اجتماع، ترس از تنهایی، ترس از شلوغی، ترس از خیابان،
ترس از خانه» شوک‌های عصبی ادامه یافتند کار به جایی رسید که فشار خون
به پنج برسد و بیهوشی‌های مدام تا مرز استفاده از شوک برای احیا شدن.
تشخیص دکترها: تنها یک درجه تا دو درجه پایین آمدن فشار تا مرگ کافی
بود، ما مجبور شدیم از شوک دادن استفاده کنیم برای برگشت.
تجاوز جنسی را می‌شناسید؟ از آثار احتمالی روانی مخرب‌اش بر روی
اطافیانتان آگاه هستید؟ می‌دانید با آنها چطور برخورد کنید؟ اگر نیستید
و تنها با آمدن خبری از چهار «ابژه ی جنسی» مورد تعرض قرارگرفته در غرب
مدتی شب و روز خودتان را با فحش دادن به دیگری می‌گذرانید یک نیشگون هم
به طور «یواشکی» از خودتان بگیرید که آیا واقعن خود مساله برای شما مهم
است یا حواشی «جذاب» آن؟ یا بهانه پیدا کرده اید که کثافت ذهنتان را
ریاکارانه بیرون بریزید؟
بعد از اینهمه گفتن در مورد وضعیت زنان در ایران و مسکوت ماندن مساله ی
آزار جنسی در پس واکنش من به اتفاقات مهیب کلن یک بنده‌خدایی که خیلی هم
سیاسی است برای من در پیغام‌ها نوشته‌است که «من(مینا) هرگز نمی‌فهمم
چقدر جامعه‌ی ما در این مورد عقب‌مانده‌است و در پی تطهیر آنم» خب! چقدر
باید روی ریاکاری این کلمات بالا آورد تا تطهیر شوند؟

shab ranginkaman

unread,
Jan 17, 2016, 5:49:03 AM1/17/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
شدید‌ترین حالت خودتخریبی، خودکشی است ولی رفتار خودتخریبانه و خشونت
علیه خود بسیار گسترده‌تر از خودکشی است. به طوری که می‌تواند طیف وسیعی
از خود ایثار‌گری بیش از حد، تحمل رنج و آسیب، عدم مراقبت کردن و غفلت از
خود تا صدمه جسمی به خود را در برگیرد.
مراحل شکل گیری خشونت علیه خود
۱- تجارب اولیه دوران کودکی
این تجربه‌ها به زمانی برمی گردد که کودک خردسال در معرض سوء استفاده یا
بد رفتاری قرار گرفته است. زمانی که هیچ کنترلی روی زندگی خود نداشته
است. شاید او پدری الکلی داشته که به شدت پرخاشگر و عصبی بوده است و یا
مادری داشته غیر قابل پیش بینی و بی‌ثبات. مادری که کودک را مورد تنبیه و
آزار قرار می‌داده. یا شاید معلم مدرسه‌اش بسیارسخت گیر بوده است. عامل
اساسی که کودک در بزرگسالی به سمت الگوی رفتارهای خودتخریبی کشیده می‌شود
عدم توانایی کنترل صدمات در دوران کودکی است. همچنین ممکن است یک یا هر
دو والد قادر نبوده باشند که کودک را مورد عشق و مراقبت قرار دهند. در
این صورت کودک در دنیایی پر از ترس و وحشت، تنهایی و درماندگی بزرگ شده
است.
۲- مفهوم سازی نادرست از زندگی
به دنبال تجارب تلخ تجربه شده در زمان کودکی، دنیا غیر قابل پیش بینی و
غیر قابل کنترل تصور می‌شود. دنیا را فضایی ترسناک تلقی کردن در دوران
کودکی، در وجود کودک مغناطیسی برای جذب درد و رنج تعبیه می‌کند. در این
زمان مفهومی که کودک از زندگی می‌سازد این است که زندگی خیلی ظالمانه است
و ارزش زیستن ندارد،. ای کاش هرگز به دنیا نیامده بودم و اینکه من اینقدر
صدمه می‌خورم یعنی من خیلی بد هستم و ارزش زیستن ندارم.
۳- ترس
همراه با عقاید و باورهای ناکارآمد، کودک درگیر ترسی پیچیده می‌شود. از
جمله ترس از دست دادن کنترل، که به صورت ترس از دست دادن مرز‌ها در روابط
صمیمی، ترس از دست دادن کنترل خاطرات رنج آور و وحشتناک و ترس از دست‌
دادن کنترل بخشی از وجود خود که رنج و درد را در خود نگهداشته است. در
این حالت کودک وحشت زده، دائم احساسات سانحه‌های دردناک گذشته را تکرار
می‌کند. او دچار نوعی جنگ داخلی است. از سویی می‌خواهد رنج ناشی از
زخم‌ها را از خود دور کند و از طرف دیگر با رنجی تازه می‌خواهد رنج قبلی
را پس بزند.
۴- راهبردهای نا‌کارآمد برای محافظت از خود
راهبردهای متنوعی برای سازگاری با مشکلات و مسائل پیچیده وجود دارد. هر
فردی برای سازگای با مشکلات راهی را در پیش می‌گیرد. افراد خودتخریبگر از
روش‌های ناکارآمد در مقابله با مشکلات استفاده می‌کنند. به عنوان مثال
کنترل غذا خوردن یکی از روش‌های رایج نا‌کارامد در دختران نوجوان است؛ کم
خوردن به عنوان راهی برای سرکوب بدن خود با هدف کنترل مشکلات است که به
آن اختلال کم‌خوری روانی می‌گویند.
وقتی فرد دچار اضطراب می‌شود به دنبال راهی است که از خود در مقابل عوارض
اضطراب محافظت کند. در خانواده‌هایی که جو خفقان آور یا سرکوبگرانه حاکم
است راهی برای کودک برای برون ریزی اضطراب و کنترل آن وجود ندارد. در این
خانواده‌ها اضطراب ممکن است شرم آور فرض شود لذا پنهان شده و هرگز بروز
داده نمی‌شود. در چنین شرایطی کنترل‌های جایگزین خود را نشان می‌دهد. این
کنترل ها شامل عادت‌های ناسالم، وسواس و رفتارهای خودتخریبگرایانه است که
اقدامی است در درون فرد برای کنترل اضطراب. فرد مضطرب فرض می‌کند اگر من
کاری برای عوامل ایجادکننده اضطراب نمی‌توانم بکنم حداقل می‌توانم کاری
در درون برای خودم انجام دهم. بیشتر زن‌ها با کنترل غذا خوردن، تسلط خود
را بر زندگی و اضطراب نشان می‌دهند که نشانه قدرت آن‌ها بوده و توجه
زیادی را هم به خود جلب می‌کنند. این نوع رفتار خودتخریبانه حس کنترل بر
زندگی را به آن‌ها می‌دهد. البته این شکل از رفتار در مورد اعتیاد به
الکل و اعتیادهای دیگر هم صادق است. به طوری که فرد ممکن است با نوشیدن
الکل ضمن احساس کنترل در انتخاب، به نوعی بیهوشی روانی برسد. در عین حال
وقتی فرد نمی‌تواند هیچ راه حل اصولی برای کنترل درد پیدا کند، خلاصی
کوتاه مدت با روش‌های ناکارآمد، به طور هم زمان حس کنترل و عدم کنترل را
به فرد منتقل می‌کند و نیز او را وارد دایره اعتیاد می‌کند.
۵- نقاب زدن به چهره برای پوشاندن همه موارد ذکر شده
در عین حال یک فرد خودتخریبگر نمی‌خواهد به عنوان فردی ضعیف که قادر به
کنترل ترس‌ها و تعارضات خود نیست شناخته شود. بنابراین نقاب فردی را به
چهره می‌زند که همه چیز تحت کنترل او است. او سعی می‌کند مثلا بگوید
تفریحی می‌نوشم یا برای سرگرمی یا همراهی با دوستان مواد مصرف می‌کنم ویا
هر موقع بخواهم می‌توانم قطعش کنم. یا گاهی کمی وحشی و بی‌پروا می‌شوم یا
من کمی نترس هستم و… تا توجیه مثبتی داشته باشد.
ایثارگری افراطی و تحمل بیش از حد رنج، شکلی از خشونت علیه خود است
ایثار کردن و تحمل رنج و سوء استفاده نیز می‌تواند نوعی خودتخریبی باشد
که جنبه اجتماعی مثبت دارد. ایثارگری یعنی بخشیدن آنچه برای خود با ارزش
است به دیگران و یا برای یک عقیده. قربانی کردن یا بخشیدن چیزی برای
دیگران می‌تواند از بخشیدن یک گل تا آتش زدن خود یا انتخاب مرگ داوطلبانه
برای نابودی دشمن یا یک عقیده باشد. تحمل درد و رنج در بسیار از فرهنگ‌ها
مثبت تلقی می‌شود و در بسیاری از اوقات به هر دلیلی اتفاق بیفتد می‌تواند
ریشه در وجود تعارضات شدید درونی داشته باشد. یعنی می‌توان این نوع رفتار
را به لیست رفتارهای خودتخریبگرانه اضافه کرد. تحمل سوء استفاده و بد
رفتاری هم مکانیزمی به همین صورت دارد.
خودکشی، بالا‌ترین درجه خود تخریبی یا خشونت علیه خود
طبق گزارش سازمان بهداشت جهانی در سال ۲۰۰۰، تقریبا یک میلیون انسان بر
اثر خودکشی از بین رفته‌اند که به این آمار ۱۰ تا ۲۰ برابر اقدام به
خودکشی را باید اضافه کرد. این آمار نشان می‌دهد که در هر ۴۰ ثانیه یک
نفر از خودکشی می‌میرد و در هر ۳ ثانیه یک نفر اقدام به خودکشی می‌کند.
اکنون خودکشی یکی از سه عامل اولیه مرک جوانان در دنیا است. افرادی که در
دنیا بر اثر خودکشی می‌میرند از کشته‌شدگان جنگ‌ها بالا‌تر است. اگر چه
خودکشی به دلایلی مانند افسردگی، اختلال شخصیت، اعتیاد و فشارهای زندگی
رخ می‌دهد ولی لایه پنهان آن رفتار خودتخریبگرانه به دلیل عدم توانایی در
کنترل شرایط دردناک و پناه به خودنابودی برای خلاصی از رنج‌ها است.

shab ranginkaman

unread,
Jan 17, 2016, 5:51:24 AM1/17/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
کمپین تغییر چهره مردانه مجلس
رفع تبعیض در ساختار مردانه سیاست؟ / مریم مهیمنی
مدرسه فمینیستی: خواسته رفع تبعیض جنسیتی در ساختار سیاسی، که به ویژه
در یک قرن گذشته در اکثر کشورها توسط جنبش زنان پیگیری شده، هدف اش آن
نیست که فقط برای زنانی با «رویکرد سیاسی خاص» و همسو با «خودش»، حق
برابر در مشارکت سیاسی به دست آورد. برای نمونه دستاورد جنبش زنان در
فرانسه برای تبعیض زدایی از ساختار سیاسی لزوماً باعث نشده که زنانی به
مجلس شان راه یابند که همگی همسو با فمینیست ها باشند یا لزوماً دارای یک
گرایش خاص سیاسی باشند. در انتخابات سال 2012 پارلمان ملی فرانسه، زنانی
که به مجلس فرانسه راه یافتند 37 درصدشان همراه با حزب سوسیالیست بودند و
14 درصد از زنانی که به مجلس راه یافتند از حزب طرف دار آقای سرکوزی یعنی
از جناح محافظه کار و دست راستی جامعه سیاسی فرانسه بودند. در واقع همین
امروز هم در مجلس ملی فرانسه به رغم این همه سال مبارزه فمینیست های
فرانسوی برای کسب صندلی های مجلس، بیش از 40 زن با گرایش سیاسی محافظه
کار حضور دارند.
از سوی دیگر، چنین توقعی که فقط زنان همسو و همفکر به مجلس راه یابند
عملا هم قابل تحقق نیست چرا که زنان نیمی از جمعیت هستند و در طبقات،
اصناف و احزاب و تفکرات سیاسی گوناگون پراکنده اند. ولی آنچه تمامی زنان
در آن سهیم هستند آن است که زنان در همه این عرصه ها و در تمامی این
طبقات، گروه ها و اصناف گوناگون و با وجود تفکرات سیاسی مختلف، در رتبه
ای پایین تر از همتایان مردشان قرار دارند. بنابراین هنگامی که جنبش های
زنان برای حقوق و مطالبات زنان در اتحادیه های صنفی یا در محیط های شغلی
و یا در عرصه ورزشی، دانشگاهی، و... مبارزه می کنند، در واقع برای پر
کردن شکاف جنسیتی قدم بر می دارند، شکافی که میان هر یک از این گروه های
زنان با همتایان مردشان در همان گروه وجود دارد. از این روست که مثلا رفع
تبعیض جنسیتی از زنان کارگر بدان معنا نیست که زن کارگری که فمینیست نیست
(حتا ممکن است به خاطر مشکلات مالی دخترش را 14-15 سالگی به زور به عقد
مردی درآورد و یا حتا علیه حقوق زنان هم صحبت می کند)، نباید در زمینه
اشتغال با همتای مردش، برای دریافت دستمزد، یا استفاده از بیمه درمانی، و
دیگر مزایای شغلی، شرایط مساوی داشته باشد. به همین قیاس تلاش جنبش زنان
برای رفع شکاف جنسیتی در قانون و در حوزه های مدیریت سیاسی، در واقع
تلاشی برای پر کردن شکاف جنسیتی میان زنان در این عرصه با همتایان مردشان
است. بنابراین تلاش مدافعان حقوق برابر و فمینیست ها در سراسر جهان برای
رفع تبعیض و بی عدالتی، به معنای ایجاد فرصت برابر میان زنان و مردان در
تمامی گروه ها و طیف های سیاسی و عقیدتی و اجتماعی مختلف است که خواهان
برخوردی از قدرت سیاسی و مشارکت در سرنوشت شان هستند.
آیا تأکید بر رفع تبعیض به معنی «تفکیک جنسیتی» است؟
در طول تاریخ، نظام مردسالاری، زنان را همواره از مردان، تفکیک کرده تا
آنان را به عقب براند. در مقابل، فعالان برابری خواه و کنشگران حقوق زن
نیز برای کاستن از فشار نظام مردسالاری، تأکید ویژه بر حقوق و ایجاد فرصت
هایی خاص برای زنان را ضرورتی عاجل و انکارناپذیر دانسته اند. ولیکن
رویکرد زنان برابری خواه، توسط برخی، مورد انتقاد قرار گرفته و به «تفکیک
جنسیتی» تعبیر شده است. در حالی که اگر بی طرف نگاه کنیم می بینیم که
سازمان ملل نیز همین کار را کرده است! یعنی علاوه بر «اعلامیه جهانی حقوق
بشر»، به این نتیجه رسیده که سند «کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان» را هم
به تصویب رساند، اما آیا این عمل سازمان ملل به معنی تفکیک جنسیتی بین
زنان و مردان است؟ مطمئناً جواب منفی است زیرا سازمان ملل در کارزار
تصویب این سند، به واسطه تجربه های جهانی اش احتمالاً متوجه شده که با
انتشار «اعلامیه جهانی حقوق بشر» و تأکید صرف بر این اعلامیه و حقوق عام
بشر، نمی تواند لزوماً حقوق گروه های حاشیه ای همچون زنان را نیز به نحوه
شایسته، تأمین کند.
اگر اقدامات بازدارنده و قوانین «کلی» و «عموم بشری» (پیش از تصویب
«کنوانسیون رفع تبعیض از زنان») برای همه گروه های اجتماعی، کافی و
کارساز بود و می توانست همه مسائل بشری را حل و فصل کند، به یقین ما نیاز
نداشتیم که مثلا برای «حقوق خاص کارگران»، یا «حقوق معلمان»، «حقوق اقلیت
های قومی و مذهبی»، «حقوق کودکان» و... به طور مجزا به قانون نویسی و یا
اقدامات عملی برای دستیابی فرصت های برابر برای آنان، بپردازیم.
از همین رو زنان که به لحاظ دستیابی شان به فرصت های برابر نسبت به
مردان، جزو گروه های حاشیه ای محسوب می شوند، برای آن که بتوانند به فرصت
های برابر دست یابند نیاز دارند که حقوق شان، هم در قانونگذاری مورد
تأکید خاص قرار بگیرد و هم با اقداماتی خاص (با تأکید بر جنسیت شان)،
برای آنان فرصت هایی ویژه فراهم شود تا بتوانند در جهانی که نابرابری
میان زنان و مردان تثبیت شده، اندکی (و فقط اندکی) از موانع سترگ موجود
در مقابل پیشرفت شان کاهش یابد. بنابراین، پیگیری خواسته ها و مطالبات از
سوی گروه های اجتماعی و صنفی مختلف، ارتباطی به تفکیک جنسیتی ندارد بلکه
حاصل تجربه های بشری است.
زندگی به ما نشان داده است که خواسته های عمومی، در عمل اگر برآمدی از
خواسته های گروه های اجتماعی و صنفی مختلف نباشد، به «خواسته های بخشی از
مردان» تنزل می یابد. در واقع این تجربه های تاریخی، امروز باعث شده که
در سطح جهانی، جنبش هایی معطوف به گروه های مختلف اجتماعی شکل بگیرد
(خرده جنبش ها) تا شاید بتواند مطالبات آن دسته از گروه های مختلف
اجتماعی که همواره در حاشیه ی خواسته های عمومی باقی می مانند را تأمین
کند.
امروز دیگر اغلب روشنفکران به این نتیجه رسیده اند که واژه «مردم» و
«ملت»، مفهومی کلی و انتزاعی است که می تواند کاربردهای خاص داشته باشد و
یا صرفاً دستمایه ای برای پیروزی رهبران پوپولیست باشد. اما وقتی پای
حقوق مشخص اقشار و طبقات و گروه های واقعی مردم به میان می آید، آن گاه
هر یک از این گروه های اجتماعی می تواند منافع گروهی خود را در خرده جنبش
ها و حرکت های مستقل خود پیگیری کند. طبعاً برآیندی از انبوه مطالبات و
خواسته های این گروه های متکثر اجتماعی و صنفی است که در نهایت می تواند
معنای عینی آنچه از آن با عنوان کلی «مطالبات ملت» یاد می کنیم را تحقق
بخشد. در این میان مطالبات و خواسته های زنان، هر چند مانند مطالبات گروه
های صنفی مثل معلمان، پرستاران، کارگران و... در یک صنف مشخص قرار ندارد
(چون زنان در گروه های مختلف پراکنده اند) ولی به عنوان گروهی که در
تمامی صنف ها و گروه های اجتماعی از قدرت و منزلت و ثروت کمتری
برخوردارند، می توانند به عنوان یک گروه اقلیت و حاشیه ای به حساب آیند
که پیگیری خواسته هایشان نیازمند توجه و اقدامات خاص است.

Monireh Noori

unread,
Jan 18, 2016, 8:13:36 AM1/18/16
to
شیخ نمر را در عربستان حکومت عربستان اعدام کردند. تو ایران سفارت
عربستان رو اتش زدند کنسولگری عربستان تو مشهد رو اتش زدن رابطه ایران و
عربستان کاملا قطع شد.
ما همچی ملت ساده و بی هویتی هستیم.
: ۱۶۸ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﮐﺴﯿﻨﺎﺳﯿﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪ برخی روحانیون ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺷﺎﯾﻌﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ
ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﻭﺭﻭﺩ ﺟﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ!


ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺁﺑﻠﻪ ﻧﺰﻧﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺟﺮﯾﻤﻪ
ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ، ﺍﻣﺎ ﻧﻔﻮﺫ ﺳﺨﻦ آقایان ﻧﺎ ﺁﮔﺎﻩ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﯿﺷﺘﺮ ﺑﻮﺩ.

ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﻫﺎ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺑﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩﻧﺪ. ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﯿﺰ
ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ می شدﻧﺪ.

ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ
ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﮐﺮﺩ.


ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎﺧﺎﻥ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﻔﺖ: ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.

ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﻔﺖ: ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻧﺎﺩﺍنی شان ﻧﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺎﻓﯽ
ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ، جاهلان ﺑﺴﺎﻃﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

این تنها روزی نبود که امیرکبیر گریست، ایشان 1188 روز نخست وزیری خود هر
شب از جهل و خرافات مردم ایران می گریست.

امیرکبیر برای انجام تمام اصلاحات خود که در کتاب "امیرکبیر" فریدون آدمیت -
که به قول آقای خسرو معتضد بهترین کتاب در باره امیرکبیر است- گریسته است.

آری امیرکبیر و میجی امپراتور ژاپن برنامه اصلاحات خود را همزمان آغاز کردند.

برنامه اصلاحات امیرکبیر بسیار مفصل تر از میجی بود. مردم ژاپن با میجی
همراهی کردند، مطالعه کردند، کار کردند، منافع مردم را برمنافع خود برتری
دادند، تا امروز ژاپن سومین کشور دنیا از نظر اقتصادی و بهترین کشور دنیا
در تمام پارامترهای زندگی باشد. به گونه ای که شخصی که به وی تلقین شده
است" به هر کجا روی آسمان همین رنگ است" هنگامی که وارد ژاپن می شود و در
ژاپن می گردد بسیار شگفت زده می شود، باور نمی کند که بشریت به این
اندازه
به تمدن، ادب، مسولیت پذیری، نظم، پیشرفت و آرامش دست یافته باشد.

ولی مردم ایران با جهل و خرافات بسیار عمیق 1188 روز امیرکبیر را
گریاندند. به شکلی که مرگ در حمام فین را بر نخست وزیری این مردم برتری
می داد.

سالانه 30 میلیون نفر از مردم ژاپن به آرامگاه میجی در توکیو می روند و
از اصلاحات او سپاس گزاری می کنند،
ولی مردم ایران حتی نمی دانند که آرامگاه امیرکبیر روبروی صحن امام حسین
در کربلاست.

در سال 1393 بیش از 30 میلیون نفر از مردم ایران از کربلا بازدید کرده
اند ولی اصلا سری به آرامگاه امیرکبیر که درست درحجره جنوب شرقی روبروی
صحن امام حسین است نزده اند.!!


به قول مولوی:

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان،
زان که بد مرگی است این خواب گران !

shab ranginkaman

unread,
Jan 18, 2016, 8:13:56 AM1/18/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
نئولیبرالیسم به زبان ساده - سهراب.ن
...........................................
پیش از آن که مفهوم نئولیبرالیسم را بدانیم، لازم است که ابتدا معنی
لیبرالیسم را دریابیم و در مورد آن اطلاعات لازم را کسب کنیم تا بعد به
فهمیم نئولیبرالیسم یا نولیبرالیسم‌ چیست؟
می‌دانیم در طول تاریخ بشر اجتماعی چهار شیوه‌ی تولید امرار معاش وجود
داشته است. یکم شیوه‌ی تولید جامعه‌ی اولیه، دوم شیوه‌ی تولید برده‌داری،
سوم شیوه‌ی تولید‌ فئودالی و چهارم شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری. پنجمین
شیوه‌ی تولید سوسیالیستی است که بدیل شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری می‌باشد،
اما تا کنون در هیچ نقطه‌ای از کره‌ی زمین به صورت واقعی آن، ایجاد نشده
است.
‌ما در این‌جا شیوه‌ی تولید‌ ‌جامعه‌ی اولیه،‌ برده‌داری و فئودالی را
مورد توجه قرار نمی‌دهیم. فقط اشاره می‌کنیم که در شیوه‌ی تولید‌
برده‌داری، برده ٢۴ ساعت شبانه روز در خدمت برده‌دار است. اما در شیوه‌ی
تولید‌ فئودالی برده ١٢ ساعت آن آزاد می‌گردد و به رعیت تبدیل می‌شود که
به وسیله‌ی زمین اجاره‌ای به فئودال وابسته می‌شود و باید ١٢ ساعت دیگر
را به عنوان رعیت برای مالک زمین‌اش بیگاری کند.
در شیوه‌ی تولید‌ سرمایه‌داری‌، ظاهراً همه‌ی ‌قید و بندهای فئودالی
پاره می‌شود و به اصطلاح رعیت آزاد می‌گردد. زمین از او گرفته می‌شود و
بدون هیچ‌گونه ابزار و وسیله‌ی تولید (زمین) آزاد است که از هر طریقی که
می‌خواهد معاش خود را تامین نماید. این ابتدای لیبرالیسم (آزادی به مفهوم
سرمایه‌دارانه‌ی آن) است. در اقتصاد لیبرالیستی است که مالکیت عمده و
اساسی وسایل تولید امرار معاش مردم در دست اقلیتی سرمایه‌دار است و
اکثریت مردم هیچ ابزار و وسیله‌ی تولیدی ندارند. آن‌ها به اجبار از وسایل
تولید‌ جدا شده‌اند و ظاهراً هیچ وابستگی به مالکان وسایل تولید ندارند و
در ٢۴ ساعت شبانه روز، آزاد هستند. این‌ اکثریت عظیم جامعه، هیچ کالایی
نمی‌توانند تولید نمایند تا با فروش آن، امرار معاش نمایند. چون قاعده
این است وقتی که کسی وسایل تولید در اختیار نداشته باشد تا به وسیله‌ی آن
امرار معاش خود و خانواده را تامین نماید، باید چیز دیگری برای فروش
داشته باشد تا با مبادله آن با کالای فرد دیگری، بتواند زنده بماند.
بنابراین‌ کالای نیروی‌کار عمومیت پیدا می‌کند. صاحبان ثروت و قدرت به
کارگران می‌گویند: "شما کاملاً آزاد هستید که کار بکنید یا کار نکنید،
هم‌چنان که من هم آزادم که کالایم را در هر نقطه از جهان بفروشم یا
نفروشم، و نیز آزادم که شما را به کار گیرم و یا اخراج کنم." این جامعه‌ی
لیبرال‌ و یا همان لیبرالیسم‌ است. به معنای آزادی سرمایه‌داران برای
رسیدن به سودهای کلانی که به دنبال آن بوده‌ و هستند.
به ظاهر قضیه که نگاه می‌کنیم واقعاً چنین است، کارگرها آزاد هستند که
کار بکنند و یا کار نکنند.
اما کارگران آگاه می‌گویند: "چرا خودتان را به نفهمی می‌زنید! شما ابزار
و وسایل تولید‌ امرار معاش ما را در اختیار و تصرف خود دارید، بعد
می‌گویید آزادید یا کار بکنید یا نکنید. در این صورت ما اگر کار نکنیم
چگونه خورد و خوراک و وسایل معاش خود و خانواده را تامین کنیم؟ یعنی شما
ما را به وسیله‌ی یک ریسمان نامرئی بسیار محکم که نیاز اجتماعی به امرار
معاش است، به خودتان وابسته و متصل کرده‌اید. حالا ما چگونه آزادیم که
کار نکنیم؟ آیا شما بی‌شرم نیستید؟" این همان لیبرالیسم است.
همین شیوه‌ی تولید‌ سرمایه‌داری‌ که در آن زندگی می‌کنیم در قرن ١٦
میلادی از دل و درون جامعه‌ی فئودالی به تدریج مثل قارچ شروع به رشد
نمود. نخست برای مدت طولانی شیوه‌ی تولید‌ سرمایه‌داری‌ ساده حاکم بود.
یعنی "فروختن به خاطر خریدن" یا کالا - پول - کالا ، بدین صورت که اگر
فردی محصولی با ابزار و وسایلی که متعلق به خودش بود، تولید‌ می‌کرد مال
خودش بود و آن را می‌فروخت تا محصولات مورد نیازش جهت امرارمعاش تهیه
نماید. این شیوه ادامه یافت و بعد از مدتی به شیوه‌ی "خریدن به خاطر
فروختن" یا پول - کالا - پول، تبدیل شد. در این مرحله صنعت‌گران کوچک و
دهقانان، ابزار و وسایل تولید خود را در رقابت با سرمایه‌داران بزرگ‌تر
از دست دادند و به کارگر تبدیل شدند. در این شیوه تاجران و سرمایه‌داران
مالک کالاها شدند و آن‌ها را با پولی بیش‌تر از پول اولیه می‌فروختند.
در حالت نخست (کالا-پول-کالا) مبادله فقط به خاطر ارزش مصرفی کالا صورت
می‌گرفت و در حالت دوم (پول-کالا-پول) مبادله فقط به خاطر ارزش مبادله‌ای
صورت می‌گیرد‌. این همان لیبرالیسم است.
و نیز می‌دانیم که اضافه تولید‌ و بحران اقتصادی ادواری که هر چند مدت
یک بار بروز می‌کند جزء ذاتی شیوه‌ی تولید‌ سرمایه‌داری‌ است. مثلاً اگر
شما نهالی را بکارید به طوری که نور، غذا، آب و جای کافی داشته باشد به
رشد خود ادامه می‌دهد و هیچ نیرویی مانع از رشد او نخواهد شد. یعنی رشد
گیاه دارای حرکتی درونی و دیالکتیکی است، دارای قوای ذاتی جذب و دفع درون
پیکر خود است. سرمایه‌داری‌ هم این چنین است و دارای معضلاتی مانند فقر،
فحشا، آلودگی محیط‌زیست١، بیکاری، بحران اقتصادی ادواری و غیره به صورت
ذاتی بوده و همه این‌ها بخشی از ساختار نظام سرمایه‌داری‌ است. این همان
لیبرالیسم است.
لیبرالیسم اقتصادی در طول نیمه‌ی دوم قرن ١٩ چند بار دچار بحران اقتصادی
شد. اما رکود بزرگ اقتصادی دیگری در دهه‌ی ۱۹۳۰ میلادی رخ داد که شدت آن
بیش‌تر از بحران‌های گذشته بود. نیاز اجتماعی به نجات لیبرالیسم از دست
این بحران‌ها، اقتصاددانان‌ دست‌پروده خود را به وجود ‌آورد؛ یکی از
آن‌ها "جان میناردکینز" بود. او تئوری لیبرالیسم اقتصادی، سرمایه‌داری را
به عنوان بهترین خط مشی سرمایه‌داری تا آن موقع را به چالش کشید. او بیان
نمود که اساساً اشتغال کامل برای رشد سرمایه‌داری ضروری است، زیرا کار
اضافی زیادی از این همه اشتغال به دست می‌آید و باید دستمزد مناسبی هم به
‌کارگران‌ داد تا با دریافت مزد مناسب، خرید مناسب هم انجام ‌دهند و در
نتیجه بحران اضافه تولید به وجود نمی‌آید و همه‌ی کالاهای تولیدی به
وسیله‌ی فروشندگان نیروی کار به فروش می‌روند. زمانی این منظور حاصل
می‌شود که دولت‌ها و بانک‌های مرکزی به منظور افزایش اشتغال در اقتصاد
مداخله نمایند. این نظریه به وسیله‌ی دولت‌های آمریکا و اروپایی پذیرفته
شد. در نتیجه اشتغال و دستمزدها تا حدودی افزایش پیدا کرد و در نتیجه
زندگی بسیاری از مردم بهبود یافت. بعدها این دولت‌ها، مشهور به دولت رفاه
شدند.
اما این بینش و طریق اقتصادی یعنی دولت رفاه، هم دوام نیاورد و اگر
اشتباه نکنم در سال ١٩٧۵ میلادی لیبرالیسم اقتصادی مجدداً دچار بحران و
رکود شده و سبب کاهش نرخ سود و بحران اضافه تولید در تمام واحدهای تولیدی
اروپا و آمریکا گردید. در این هنگام اقتصاددانان مزدبگیر لیبرالیسم
اقتصادی یا همان سرمایه‌داری مانند (هایک، ارهارد، میلتون فریدمن و ...)
وارد میدان شدند که راه چاره را برای رهایی از اقتصاد بحران‌زای "کینزی"
بیابند. این‌جاست که نئولیبرالیسم یا لیبرالیسم نو متولد می‌شود. که جای
لیبرالیسم اقتصادی که اکنون به نظر آنان کهنه شده است را بگیرد. ‌
نئولیبرالیسم یعنی چه؟
پیشوند «نئو» یعنی جدید و مفهوم آن این است که می‌خواهیم لیبرالیسم نو و
جدیدی را به شما معرفی کنیم که فوق‌العاده نجات‌بخش؟! است. معنی
لیبرالیسم قبل از نئولیبرالیسم را معرفی کردیم. یعنی همان نظام
سرمایه‌داری امپریالیستی یا لیبرالیسم اقتصادی که تا قبل از ١٩٧۵ در
اروپا و آمریکا و بقیه‌ی نقاط جهان وجود داشت. اقتصاددانان نئولیبرالیسم
گفتند حقوق مالکیت فردی سرمایه‌دارها را با قدرت تمام حفاظت کنیم.
دولت‌ها باید ساختار و کارکردهای نظامی و دفاعی لازم برای تأمین حقوق
مالکیت خصوصی را ایجاد نموده و در صورت لزوم عملکرد درست بازارها را با
توسل به سلطه، تضمین کنند. آن‌ها (نئولیبرالی‌ها) گفتند که ما مخالف
مداخله دولت در اقتصاد هستیم و با مالکیت اشتراکی بر زمین و ابزار تولید
و سوسیالیسم و هدایت اقتصاد توسط جامعه مخالف و مبارزه می‌کنیم.
اقتصاددانان نئولیبرالیسم گفتند باید دولت‌ها را کوچک کرد و خدمات دولتی
گذشته که به دولت رفاه مشهور شده بود، حذف شود. یارانه‌ها را قطع کرد.
ارگان‌ها و نهادهای دولتی نظیر مدارس و دانشگاه‌ها و بیمارستان‌ها، حمل و
نقل، مخابرات، آب، برق، گاز و غیره باید خودکفا شوند (خصوصی شوند) و
هزینه‌ی خود را از خدماتی که به مردم ارائه می‌دهند، به دست آورند.
اقتصاددانان نئولیبرالیسم گفتند اتحادیه‌ها و سندیکاهای کارگری را که
خواهان افزایش دستمزد هستند، به شدت سرکوب شوند. به دنبال آن،
سرمایه‌دارها را از هر قید و بندی آزاد کنید و به دست بازار بسپارید،
بازار خودش همه کارها ردیف می‌کند. در نتیجه در آینده هیچ بحران اضافه
تولید‌ و رکود اقتصادی و کاهش نرخ سود به وجود نمی‌آید.
همین که این سیاست اقتصادی نئولیبرالیسم پذیرفته شد، دو نفر از
دست‌راستی‌ترین سیاست‌مداران، یعنی رونالد ریگان در آمریکا در سال ١٩٨٠
در کاخ سفید و مارگارت تاچر در انگلستان مظهر تمام عیار نئولیبرالیسم،
ظاهر شدند. این دو نفر نمایندگان رسمی و شاخص نئولیبرالیسم هستند.
اگر چه لیبرالیسم یا همان سرمایه‌داری‌، چهره کریه‌اش به وسیله‌ی کارل
مارکس در کتاب کاپیتال و بزرگان دیگری افشا شده است، اما نئولیبرالیسم به
مثابه وضعیتی است که سرمایه‌داری نقاب از چهره‌ی خود بر می‌دارد و حقیقت
خشن، سرکوب‌گری، وحشی‌گری مدرن، خود را عیان می‌سازد. اینان باورهای
پوسیده‌ای که قبلاً بلغور شده بود در خصوص "دست نامریی در اقتصاد" و
"دولت کوچک" احیا کردند.
نئولیبرالیسم چگونه جیب‌های ما را خالی می‌کند؟
نتیجه‌ی عملی نئولیبرالیسم، رها کردن شرکت‌های خصوصی از هر محدودیتی که
توسط دولت وضع شده باشد. بدین معنی که هر جور دل‌شان خواست نسبت به فروش
کالای‌شان و کارگران رفتار نمایند. آن‌ها کالای‌شان را به هر قیمتی که
خودشان بخواهند می‌فروشند کسی یا مرجعی مانع آنان نیست. می‌گویند بازار
خودش قیمت‌ها را مشخص می‌کند. در ایران تلفن ١٢۴ مبارزه با گران‌فروشی
وجود دارد، اما در برابر تغییر قیمت‌ها کارایی ندارد. این شرکت‌ها با
کارگران چند برگ قرارداد سفید امضاء می‌گیرند تا کارگران توان هیچ‌گونه
مبارزه‌ای برای حقوق خود نداشته باشند. دستمزدها را تا جایی که امکان
دارد پایین نگاه می‌دارند و ١٢ ساعت کار روزانه هم از آن‌ها می‌کَشند و
مانع از تجمع و ایجاد تشکل کارگری می‌شوند و وقتی هم که اعتراضی داشته
باشند، بدون حقوق و هیچ مزایایی کارگران را اخراج می‌کنند.
نتیجه‌ی عملی نئولیبرالیسم، قطع هزینه‌های عمومی برای خدمات اجتماعی
مانند آموزش و پرورش، آموزش عالی، بهداشت و سلامتی مردم، حمل و نقل
عمومی، و دیگر خدماتی مانند برق، آب، مخابرات، شهرداری‌ها، گاز و غیره، و
گرفتن هزینه‌ی تمام شده‌ی آن‌ها به طور مستقیم از مردم است. همه‌ی مردم
با مراجعه به این ادارات و ارگان‌ها، باید قیمت تمام شده‌ی کلیه‌ی خدماتی
را که دریافت می‌دارند، به پردازند. نمونه‌ی بارز آن هزینه‌ی بخیه‌ی
چانه‌ی دختر ۴ ساله‌ی خمینی‌شهر اصفهان بود، که به دلیل نداشتن ١۵٠ هزار
تومان از سوی والدین‌ش، به دستور پزشک مجدداً بخیه‌ی چانه‌اش را باز کرده
و بیمار را به حال خود رها کردند. و یا فوت زن حامله‌ای در خارج از
بیمارستان به دلیل ارجاع و عدم پذیرش زن حامله به بیمارستانی دیگر در
کرج، به علل نداشتن پول کافی در آبان ماه ١٣٩۴ .
نتیجه‌ی عملی نئولیبرالیسم، حذف یارانه‌ها برای اکثریت مردم به غیر از
شرکت‌ها و موسسات خصوصی و زیر نظر دولت‌هاست که می‌توانند هر مقداری که
دل‌شان خواست یارانه بگیرند و معاف از مالیات هم می‌شوند؛ مانند
ایران‌خودرو، سایپا، بنیاد مستعضفان، بنیاد رضوی و بنیاد‌های دیگر. و
نمونه‌ی جهانی آن دیویدهاروی نقل می‌کند که "بخش اعظمی از کمک‌های
اجتماعی به تهی‌دستان جای خود را به تخصیص کمک‌های دولتی به سرمایه‌ داد.
مثلاً، به تازگی مرسدس بنز برای آن که بپذیرد در ایالت آلاباما
کارخانه‌یی تاسیس کند، در مجموع ٢۵٠ میلیون دلار از آن ایالت کمک دریافت
کرد٢."
نتیجه‌ی عملی نئولیبرالیسم، خالی کردن جیب مردم به اسم مالیات، عوارض و
ارزش افزوده بر روی تمام کالاها و خدمات مصرفی مردم است. مثلاً هنگامی که
کالایی از پفک گرفته تا یخچال می‌خرید، مبلغی به نسبت خریدی که انجام
داده‌اید به عنوان، مالیات، عوارض، و ارزش افزوده، بر قیمت کالا
می‌افزایند و از شما می‌گیرند. نگاهی به قبض آب، برق، گاز و تلفن خود
بیندازید و مبالغ اضافی را در هر دوره‌ی دو ماهه می‌توانید محاسبه کنید
که باید پرداخت نمایید.
نتیجه‌ی عملی نئولیبرالیسم این است که از فروشندگان نیروی‌کار‌ ماهانه
مالیات به عنوان "مالیات برحقوق" از حقوق و اضافه کاری آن‌ها کسر
می‌گردد. همین حقوق بگیران با آن پول به بازار کالا می‌روند تا
نیازهای‌شان را برآورده کنند: پفک می‌خرند، مالیات می‌دهند. گوشت
می‌خرند، مالیات می‌دهند. یخچال می‌خرند، مالیات می‌دهند. سوار اتوبوس
می‌شوند، مالیات می‌دهند. خودروشان را تعمیر می‌کنند، مالیات می‌دهند.
اگر توان غذا خوردن در بیرون داشته باشند، مالیات می‌دهند. اگر شندرقازی
وام بگیرند، مالیات می‌دهند. پوشاک می‌خرند، مالیات می‌دهند. آب مصرف
می‌کنند، مالیات می‌دهند. برق مصرف می‌کنند، مالیات می‌دهند. تلفن
می‌زنند، مالیات می‌دهند. گاز مصرف می‌کنند، مالیات می‌دهند. شما هم
خودتان چند تایی به این لیست اضافه کنید، تا آن موقع بدانیم در مقابل این
همه چاپیدن‌ها، چه چیزی نصیب مان می‌گردد. در ایران تقریبا" هیچ.
نگارنده شخصاً برای تعویص دیسک و صفحه کلاج پراید در نمایندگی شرکت
سایپا مبلغ ١٩ هزار تومان و یک بار هم صرف غذا برای ۴ نفر در بیرون
(رستوران) مبلغ ١٠ هزار تومان مالیات پرداخت کرده‌ام.
نتیجه‌ی عملی نئولیبرالیسم، حذف کلیه‌ی خدمات رفاهی از قبیل سلف‌سرویس،
ایاب و ذهاب، وسایل و پوشاک حفاظتی در محیط کار برای کلیه‌ی کارگران در
هر محیطی که قرار می‌گیرند. یک نمونه بسیار کوچک آن کشیدن بنزین از باک
خودرو به وسیله‌ی دهان توسط کارگر جوان ٣٠ ساله‌ای که بعد از مدت کوتاهی
مبتلا به سرطان ریه (دستگاه تنفس) شد و جان باخت.
نتیجه‌ی عملی نئولیبرالیسم، فروش شرکت‌های دولتی، کالاها و خدمات به
سرمایه‌داران بخش خصوصی است. البته در ایران ما می‌دانیم که منظور از بخش
خصوصی، افراد و آقازاده‌هایی هستند که وابستگی نزدیک به مسئولین مملکتی
دارند؛ طوری که شرکت‌ها را با قیمتی بسیار نازل به آن‌ها واگذار می‌کنند.
نمونه‌ی بسیار بارز آن بابک زنجانی است که عامه مردم به خوبی از این نوع
چپاول آگاهی دارند.
نتیجه‌ی عملی نئولیبرالیسم، اعمال فشار اقتصادی، بر اکثریت و بخصوص
فقیرترین مردم که باید خودشان برای تامین مراقبت بهداشتی، آموزش و امنیت
اجتماعی و سایر نیازهای اجتماعی‌شان وارد عمل شوند. سپس مقصر دانستن
آن‌ها در صورت شکست طرح و برنامه‌های‌شان و معرفی مردم به عنوان این که
در مصرف این‌گونه خدمات زیاد مصرف می‌کنند و بالاترین مصرف سرانه را در
جهان دارا می‌باشند.
نتیجه‌ی عملی نئولیبرالیسم در ایران و در سراسر جهان، حاکمیت پول در
تمام زوایای زندگی مردم به طوری که مهر و محبت و انسانیت پولی شده است.
این حاکمیت از طریق بانک‌ها و موسسات مالی مانند صندوق بین‌المللی پول،
بانک جهانی، بانک مرکزی اروپا، و کلیه‌ی بانک‌های ریز درشت ایران و جهان،
اعمال می‌گردد. سرمایه‌ی پولی جهانی، اقتصاد، سیاست و فرهنگ اجتماعی را
در سراسر جهان در کنترل خود دارند. در ایران خانواده‌ای وجود ندارد که
بدهکار بانک نباشد. در جهان هم مردم یونان را می‌بینیم که باید سال‌ها
ریاضت اقتصادی تحمل نمایند تا تاوان پول‌های نخورده را به پردازند. این‌
سرمایه‌داران مالی (ثروت، قدرت) به آسانی حاکمیت‌های سیاسی را در کشورهای
مختلف به دلخواه خود تعویض می‌کنند و یا به قتل می‌رسانند؛ نمونه‌اش قتل
عام مردم و رئیس جمهور مردمی شیلی، "سالوادور آلنده" در سال ١٩٧٣ توسط
پینوشه‌ی دیکتاتور و تحت رهبری و هدایت سازمان سیا که در جریان این عمل
جنایت‌کارانه از مزدبگیر دانشگاه شیکاگو میلتون فریدمن هم تشکر کردند.
با وجود اجرای دقیق نئولیبرالیسم و نیز چپاول منابع بسیاری از کشورهای
جهان، هم اکنون آمریکا چیزی نزدیک به ٣ هزار میلیارد دلار (سه تریلیون
دلار) بدهی خارجی دارد. پرداخت این بدهی‌ها به عهده‌ی فروشندگان نیروی
کار است. اوضاع اقتصادی آمریکا چنان بحرانی است که فعلا" قادر به راه
انداختن جنگ‌های دیگری مثل حمله به عراق و افغانستان نیست.
بحران اقتصادی، اجتماعی، و بعضاً سیاسی حاکم بر جهان نتیجه‌ی سیاست‌های
اقتصادی نئولیبرالیسم است که به صورت ریاضت اقتصادی و اجتماعی بر طبقه‌ی
فروشندگان نیروی کار اعمال می‌گردد. حاصل آن جز فقر، دزدی، تن‌فروشی،
اعتیاد، رشوه‌خواری، درگیری‌های فیزیکی خانوادگی و اجتماعی، بی‌خانمانی،
طلاق، تورم، جنگ، بیکاری، ترافیک‌روانی، تصادفات رانندگی، کودکان کار و
خیابان و ده‌ها معضل دیگر برای طبقات محروم و فقیر جامعه‌ی ایرانی و
جهانی نیست. نئولیبرالیسم همان "نظم نوین جهانی" است که سردمداران
سرمایه‌داری آن را نشخوار می‌کنند.
سهراب.ن - ١٣٩۴/١٠/٠٨
_____________________________________
١ - آلودگی محیط‌ زیست شامل: آب‌‌های آلوده (باران، جاری، زیرزمینی،
دریاچه، دریا، اقیانوس‌ها)، خاک‌‌های آلوده (کوه‌ها، دشت‌ها، مزارع
کشاورزی، باغ‌ها) و هوای ‌آلوده ( هوای پیرامون کره زمین مخصوصاًهوای
شهرها و روستاها) می‌باشد.
در مورد آلودگی هوا در شهرهای ایران و جهان لازم است بدانیم که ترکیبات
شیمیایی موجود در هوای آلوده هم در کوتاه مدت و هم در دراز مدت موجب
ایجاد مشکلاتی برای سلامت مردم می‌شود که عمده‌ترین آن‌ها بیماری‌های
قلبی و عروقی، ناراحتی‌های تنفسی، آسیب به سیستم ایمنی بدن و سرطان
می‌باشد.
در میان انواع آلاینده‌های هوا، ذرات معلق جزء مرگ‌بارترین‌ها هستند.
ذرات پراکنده در اتمسفر که دارای قطری کمتر از ۱۰ میکرومتر می‌باشند (که
می‌توانند جامد، مایع یا ترکیبی از هر دو باشند) را به عنوان ذرات معلق
در نظر می‌گیرند. اما گروهی از ذرات معلق که از آن‌ها به عنوان ذرات معلق
ریز یاد می‌شود بیش‌ترین تهدید را متوجه سلامتی مردم می‌کنند. قطر این
ذرات از۵/٢ میکرومتر کم‌تر است. ورود این ذرات به درون ریه‌ها که در
مواردی می‌تواند به ورود به سایر ارگان‌های بدن نیز بی‌انجامد ( زمانی که
ابعاد آن‌ها در حد نانومتراست) از جمله زیان‌بارترین نتایج آلودگی هواست.
نتایج تحقیقات در این رابطه نشان داده است که هر ساله بیش از ١٠ میلیون
نفر در سراسر دنیا، به علت آسیب‌های ناشی از آلودگی هوا با ذرات ریز
معلق، به مرگ زودرس مبتلا می‌شوند که عمده این افراد در قاره‌ی آسیا
زندگی می‌کنند.
٢ - کنگره‌ی بین‌المللی مارکس؛ مارکسیسم پس از صد سال، ص ۶۶ ترجمه؛ گروهی
از مترجمان، ویرایش حسن مرتضوی، چاپ اول، نشر دیگر، ١٣٨٦
.......................

shab ranginkaman

unread,
Jan 24, 2016, 11:56:25 AM1/24/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
شين يكى از بهترين پيراهن هاى زمستانى اش را پوشيده بود. پيراهن كشباف
مشگى اى كمى بالاى زانو با يقه ى باز و آستين هاى تنگ بلند. آرايشى دقيق
تر از معمول، لبانى سرخ تر، چشمانى كشيده تر از معمول. گردنبند مرجان سرخ
اش را آويخت. محبوب ترين عطرش را به خود زد. مطابق عادت به موها و مچ دست
ها و كشاله ى ران و به رگ تپنده ى پشت گوشش. نه آن شانل گرم و سنگين گران
ترين را، بلكه آن Burberry Weekend ملايم و محبوبش را با رايحه اى از
بهار نارنج. آنرا آگوست گذشته در فرى شاپ فرودگاه كُلن خريده بود، وقتى
به يكى از ديدارهايش با آن مرد مغرور سرشناس اش مى رفت، آن مرد جاافتاده
ى زيبا و آراسته. مرد عطر تازه اش را دوست داشته بود. شين يادش نمى آمد
آيا سخنى هم در مورد عطرش گفته بود، اما مى دانست كه مرد آنرا دوست داشت.
شايد در اتومبيل به سوى رستوران ايرانى از نام عطرش پرسيده بود، شايد هم
در بستر ملتهب معاشقه پس از بازگشت به خانه ى او.
شين قصد يافتن مردى را داشت. قصد داشت مردى را براى دوست داشتن بيابد و
مرد سرشناس سنگدل اش را براى هميشه به گذشته بسپارد. مردى كه آنهمه به او
لذت و آگاهى داده بود و آنهمه در ازايش او را فريفته و آزرده بود. مردى
كه شين آنهمه ستوده بود، آنهمه دوست داشته بود و آنهمه از او دروغ و بى
مهرى ديده بود. دعوت شام پزشك ايتاليايى شوخ و خوش قيافه اش را بلادرنگ
پذيرفته بود، چون در امتداد هفته ها دلبرى و مقدمه چينى هاىِ او منتظر
چنين دعوتى بود و تصميم اش را براى پذيرفتن آن پيشاپيش گرفته بود.
سر ساعت هشت عصر كه به مقابل ساختمان رفت، ايتاليايى بور و شوخ و شنگ را
در كنار فِرارى زرد رنگش منتظر ديد. صداى مرد از همان چند مترى به تحسين
زيبايى شين بلند شد. دو جمله ى ستايش بار آلمانى با لهجه ى شيرين جنوبى
كه با اصطلاح ايتاليايى "ماما ميا" آغاز و با "بلّا" پايان يافته بود،
بّلايى با ب كشيده و لام پر تشديد. مرد هنوز جوان كه اندك خطوط دور چشم
هايش نشان از پختگى پيش از ميانسالى داشت موفق شده بود دل شين را با اين
شيرينكارى طبيعى زبانى در ابتداى قرار آن شب به دست آورد. شين با خنده
سلام پرمهرى كرده بود و گونه اش را پيش برده بود و مرد جذاب ايتاليايى
بوسه ى گرمى بر آن زده بود. در را برايش باز كرد و شين سوار شد.
وارد نوبل ترين رستوران ايتالياتى زوريخ شدند، در رختكن پالتويش را به
كمك همراه مبادى آدابش در آورد و آويخت. گارسون مؤدبى با پيشبند بلند
سياه، آنها را به ميزشان راهنمايى كرد، صندلى شين را برايش به عقب كشيد
تا بنشيند، شمع روى ميز را روشن كرد و منوى نوشيدنى را به آنها داد و
رفت.
دقايقى بعد كه زن جوان زيباى ايرانى و مرد جذاب ايتاليايى ليوان هاى
شامپانى شان را به سلامتى هم بلند كرده بودند، شين با لبخند لوندى از
دعوت پزشك اش تشكر كرد و همانطور كه در مورد محيط رستوران و ديوارى كه تا
سقف قفسه ى شراب بود شوخى ظريفى مى كرد، در حالات و چهره ى او دقيق شده
بود و مقايسه ى ناخودآگاهى در ذهنش جريان داشت ميان او و مرد جاافتاده ى
مغرور سرشناسى كه ديگر بنا بود بخشى از زندگى شين نباشد و به گذشته سپرده
شود. مقايسه اى كه ناخودآگاهِ شين سعى داشت ولو با تقلب به ضرر ايتاليايى
جوان تمام شود. شين با سماجت و خودآزارى غيرقابل كنترلى به خود مى
قبولاند كه حركات مرد سرشناس ايرانى اش چقدر موقرتر و جذاب تر بود و چقدر
شيوه ى سخن گفتن و خنديدن اش زيباتر از پزشك خوش مشرب و معقول ايتاليايى
بود. در هنگام بريدن و خوردن فيله ى صورتى رنگ گوساله با سس شراب سرخ،
وقتى مرد درباره ى زادگاهش رُم سخن مى گفت و سوييسى ها را كابوى هاى
اروپايى خطاب مى كرد - اصطلاحى كه شين بسيار پسنديده و از ته دل به آن
خنديده بود و ليوان شراب قرمزش را به افتخار مرد بالا برده بود، مرد جذاب
دست چپ شين را كه روى كتان سپيد ميز قرار داشت به گرمى و ظرافت لمس كرده
بود. حس كرخت كننده ى گرما به همراه شراب كهنه به رگ هاى شين دويده بود -
به همراه شراب كهنه و ياد مرد سرشناس غائب.... تار و پود تن شين دلتنگ آن
مرد مغرور غائب بود. به نظرش بينهايت غم انگيز آمد كه ايتاليايى خوش مشرب
را نمى توانست حتى به عنوان يك جايگزين به جسم و جانش بقبولاند. حالا مى
دانست آنچه در رمان ها و اشعار به عنوان عشق ويرانگر و ناگزير خوانده بود
و دركى از آن نداشت دقيقا چيست: طلب ناگزير جسم است در پى خاطره ى پيوندى
كه هرچند كوتاه، اما در زمان وقوع بسيار كامل بود. عقل با كسى وداع كرده
است، عقل حتى بيزارى از كسى دارد، عقل مى داند كه هرگونه نزديكى و وصال
دوباره با رنج و سرخوردگى بى حد همراه خواهد بود، اما بدن... بدن تكرار
يك خاطره ى ناب يگانگى را طلب مى كند. شكاف ميان خواست جسم و آگاهى جان.
دقايقى بعد، دقايقى كه به ظاهر به شوخى و خنده گذشت، همراه خوش مشربش با
نگرانى دست شين را فشرد و پرسيد كه آيا درست مى بيند و او گريه مى كند؟
او درست مى ديد و چشمان شين به رغم تلاش جانكاهش به خون نشسته و از اشك
خيس بود.
(از مجموعه ى "به روايت شين"، ناتمام)

shab ranginkaman

unread,
Jan 24, 2016, 11:57:30 AM1/24/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
خودکشی یک دانش‌آموز ۱۳ ساله دیگر در مدرسه

یک دانش‌آموز ۱۳ ساله خود را در سرویس بهداشتی مدرسه حلق‌آویز کرد.

به گزارش خبرگزاری کار ایران، ایلنا، حسین پارساپور، مدیر روابط عمومی
اداره کل آموزش و پرورش استان کرمانشاه، شنبه سوم بهمن گفت که این
دانش‌آموز در زمانی که مادرش برای پیگیری نمرات او به مدرسه آمده بود خود
را در سرویس بهداشتی حلق‌آویز کرد.

به گفته این مسئول اداره آموزش و پرورش کرمانشاه، این دانش‌آموز در مقطع
متوسطه اول تحصیل می‌کرد و پیش از آغاز زنگ تفریح اول برای رفتن به سرویس
بهداشتی از معلم اجازه گرفت و در آن‌جا با کمربند خود را حلق‌آویز کرد.»

پارساپور نام این دانش‌آموز را فاش نکرد اما گفت که او از شاگردان ممتاز
مدرسه به شمار می‌رفت و از نمرات خوبی برخوردار بود.

مسئولان مدرسه و حراست می‌گویند که دلیل خودکشی این دانش‌آموز «به خارج
از مدرسه مربوط است».

مراجع قضایی و مسئولان انتظامی تحقیق و بررسی علت این خودکشی را آغاز کرده‌اند.

او هفتمین دانش‌آموزی است که در سال تحصیلی ۹۴ در ایران خودکشی کرده است.

هفته گذشته نیز یک دانش‌آموز ۱۳ ساله در شهرستان بافق استان یزد پس از
بازگشت از مدرسه خود را از میله بارفیکس حلق‌آویز کرد. او نیز از جمله
دانش‌آموزان ممتاز بود و در یکی از مدارس نمونه دولتی بافق درس می‌خواند.

علت عمده خودکشی در ایران بن‌بست‌های خانوادگی و شکست در زندگی خصوصی
عنوان می‌شود.

فقر و مشکلات اقتصادی، بیکاری، گسست هویتی، آنومی، یا کمبود «حیات
اجتماعی» نیز از دلایل اصلی افسردگی و اقدام به خودکشی نزد گروه‌های سنی
مختلف به شمار می‌روند.

shab ranginkaman

unread,
Jan 31, 2016, 3:51:36 AM1/31/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
تعدادی از اشتباهات رایج درمورد همجنسگرایان زن ( لزبین ها )
Некоторые распространенные ошибки о лесбиянок
همه لزبین ها از مردها متنفر هستند!!
لزبین ها از نظر روحی و جنسی به یک زن جذب می شوند و داشتن شریک زن در
زندگیشان را یک زندگی ایده آل می دانند اما این انتخاب به معنای آن نیست
که از مردها متنفر هستند و به دلیل تنفر از مرد لزبین شده اند. آنها با
این گرایش به دنیا آمده اند و به مردها گرایش جنسی ندارند. بسیاری از
لزبین ها با مردها تا زمانی که حریمشان را حفظ کنند رابطه دوستانه دارند،
و با گی روابط نزدیکی برقرار می کنند. اما بسیاری از مردها از روی
خودخواهی حاضر به درک گرایش جنسی یک لزبین نیستند.
تا وقتی با زنی سکس نداشته باشی نمیتوانی بگویی که لزبین هستی!!
افراد دگرجنسگرت(استریت) از ابتدا می دانند که دگرجنسگرا هستند حتی بدون
آنکه با کسی سکس داشته باشند. لزبین ها هم از ابتدا بدون داشتن سکس با
زنی، احساس کشش و جذب شدن به همجنسشان را در درون خود دارند. هیچ راه
کوتاه و سریعی برای تشخیص لزبین بودن وجود ندارد تنها خود فرد است که می
داند در درون احساس کشش به زنی را داشته است یا نه؟

لزبین ها به همه ی زن ها جذب می شوند!!
لزبین ها به هر زنی تمایل عاطفی و جنسی ندارند. اگر کسی لزبین باشد دلیل
بر این نیست که سریعا به شما یا به هر زن دیگری تمایل پیدا کند و یا اصلا
از شما خوشش بیاید. مگر شما از همه مرد های روی کره زمین خوشتان می
آید؟!!!
لزبین بودن انتخاب است وقابل تغییر!!
علم ثابت کرده است که همجنسگرایی چیزی نیست که کسی آن را انتخاب کرده
باشد بلکه ویژگی است که با انسان متولد می شود. ذاتی است و حتی موروثی، و
نه تنها در انسان ها دیده می شود بلکه در حیوانات نیز وجود نیز دارد.
همجنسگرایی یک غریزه طبیعی است. برخلاف آنچه که در مذاهب گفته می شود،
از طریق مشاوره هیچ افراد همجنسگرایی قابل تغییر به یک فرد دگرجنسگرا نمی
باشد.

روابط لزبین ها یعنی سکس!!
البته که لزبین ها سکس دارند. اما مانند افراد استریت(دگر جنسگرا)، همه ی
رابطه آنها سکس نیست! لزبین به دلیلی زن بودنشان دارای روابط بسیار قوی
از نظر روحی و عاطفی هستند و این خود باعث یک رابطه جنسی خوبی میانشان می
باشد. آنها می توانند مانند افراد استریت تشکیل خانواده دهند و بچه دار
شوند. زنانی که در فیلمهای پورنو با هم سکس میکنند هنرپیشه های دگرجنسگرا
هستند و لزبین نمی باشند.

لزبین ها زنانی هستند که مرد زندگیشان را پیدا نکرده اند!!
خیر، بسیاری از لزبین ها زن زندگیشان را پیدا نکرده اند! و لزبین بودنشان
هیچ ربطی به مردها ندارد زیرا آنها اصلا هیچ حسی نسبت به مرد ندارند.
از قیافه یک زن می توان تشخصی داد که آیا لزبین هست یا خیر!!
لزبین ها قیافه خاصی ندارند چرا که آنها می توانند هر زنی باشند. مادر،
خواهر، دکتر، مهندس، فضانورد، و غیره... اگر خوب بنگرید آنها را در
اطرافیان پیدا خواهید کرد. لزبین بودن یک حس است نه یک شمایل! یافتن
لزبین ها در جامعه برای خود آنها کار ساده تری است. لزبین ها و گی ها می
گویند به نام گی دار(همانند رادار) دارند. البته این فقط یک درک و حس
برای تشخیص افراد همجنسگرا از دگر جنسگرا می باشد که البته همیشه هم درست
نیست زیرا بسیاری از مردم هنوز خودشان را به دلیل ترس از القاب آن جامعه
به عنوان گی یا لزبین قبول نکرده اند.
لزبین ها، مخصوصا بوچ ها (لزبین فاعل) دوست دارند که مرد باشند!!
شاید بوچ ها دارای تیپ و قیافه ماهیچه ای و یا خشن تری نسبت به لزبینهای
دیگر باشند اما این به آن معنا نیست که تمایل به تغییر جنسیت داشته باشند
و تنها با این ظاهر احساس راحتی بیشتری می کنند. در واقع گوناگونی در
نشان دادن جنسیت میان تمامی زن ها و مردها وجود دارد. افرادی که تمایل به
تغییر قیافه و تغییر جنسیتشان دارند ،دگر جنس خواهی(ترانسکشوال) نام
دارند. یک لزبین هیچوقت!! دوست ندارد تغییر جنسیت دهد و پسر شود.
همیشه در روابط یک زوج لزبین یکی نقش مرد را دارد!!
در روابط زوج های لزبین معمولاً یکی از آنها بوچ(فاعل) و دیگری فمه
(مفعول) است، اما هر دو زن می باشند. هیچکدام دوست ندارند که مرد باشند و
یا نقش مرد را داشته باشند. یه گونه ای دیگر هیچ دلیلی وجود ندارد که در
یک رابطه همیشه یک نفر فاعل و دیگری مفعول باشد زیرا بسیاری از روابط
لزبینی وجود دارد که آن هر دو فمه و یا هر دو بوچ و غیره.. هستند، ولی
هیچکدام از آنها نقش مرد نیستند!!!!
لزیبن ها و گی ها نمیتوانند افراد روحانی باشند و یا فردی معنوی و مذهبی!
با وجود اینکه بسیاری از مذاهب همجنسگرایی را یک گناه می دانند، ولی
بسیاری از کلیساها پذیرای همجنسگرایان هستند. در بین افراد همجنسگرای
افرادی هستند که حتی بیشتر از مردمان دگر جنسگرا عقاید مذهبی دارند.
"گرایش جنسی لزبین ها در عقاید مذهبی آنها هیچگونه تاثیری ندارد".

اگر زمانی که نوجوان هستید مورد اغفال یک لزبین قرار بگیرید شما هم یک
لزبین می شوید!
تحقیقات که در مورد گرایش جنسی انجام شده ، نشان دهنده آن است که گرایش
جنسی افراد در اولین سالهای تولدشان شکل میگیرد. در نتیجه هیچ کس توسط
اغفال شدن نمی تواند تغییر گرایش جنسی دهد!
تنها عشق دو فرد دگرجنسگرا(استریت) قابل قبول است و نتیجه ی آن تولید
مثل و فرزند می باشد!
هیچ شکی نسیت که رابطه جنسی میان مرد و زن باعث تولید مثل و فرزند می
شود، اما این پدیده دلیل بر آن نیست که عشق میان افراد همجنسگرا بخصوص
لزبین ها از درجه اهمیت کمتری برخوردار باشد. در بسیاری از روابط
دگرجنسگرایانه تولید مثل به دلایلی صورت نمیگیرد، با این وجود روابط آنها
پر از صمیمیت و رضایت دوجانبه باقی و پا برجا می ماند. چرا روابط دو فرد
همجنس تا این حد غریب است؟ انها هم سرشار از عشق و شوق جهات تشکیل زندگی
هستند.

اگر جامعه جلوی همجنسگرایان را نگیرد، آنها با تبلیغات همه را همجنسگرا می کنند!!
این امر نمی تواند صادق باشد زیرا همجنسگرایی یک بیماری مسری نیست! تنها
با گذشت زمان و وسعت اطلاع رسانی، افراد بیشتری جرات آشکار سازی پیدا می
کنند. زیرا دیگر خود را در این دنیا تنها نمی بینند.
لزبین ها نمی توانند بچه دار شوند!!
آنها توانسته اند و هنوز هم می توانند بچه دار شوند. لزبین یک زن کامل
است و از نظر فیزیکی مانند هر زن دیگری در این دنیاست. تعدادی از آنها
قبل از پی بردن به گرایش جنسیشان بچه دار شده اندو تعدادی دیگر با دوست
مرد همجنسگرای خود به صورت توافقی بچه دار شده اند و تعدادی هنوز روابط
در روابط زناشویی دگر جنسگرایانه مانده اند ولی اعتقاد دارند که لزبین
هستند و به دلیل جامعه، خانواده و دوستان نمی توانند آشکار سازی کنند.
بعضی از آنها دوست زن دارند و تعدادی دیگر شاید تا آخر عمرشان آشکار سازی
نکنند. در هر صورت علم درگیر تحقیقاتی است که بتوانند از دو زن کودکی به
وجود آورد. لزبین هایی نیز هستند که از بانک اسپرم استفاده می کنند و بچه
دار می شوند.
دکتر مژگان
رواندرمانگر و سکس تراپست

Monireh Noori

unread,
Feb 5, 2016, 12:14:29 PM2/5/16
to
فال تبتی بسیار جالب
حیرت زده می شید. حتما امتحان کنید.
خط به خط بخونید. جلو جلو نرید. جلوی کسی هم نخونیدش.
در آخر نتیجه رو به من بگید ببینم واسه شما هم جالب بود یا نه.


آزمون خود شناسی


اعتقاد ات تبتی ها به شناخت درون بسیار جالب است تا جایی که اگر کسی زمان تولد
خود را بدقت حتی به ساعت و ثانیه بداند تسلسل روح وی را در کالبد ها ی گذشته و
آینده تشخیص خواهند داد.



این؛یکی از آزمونهای دلای لاما( از کاهنان برجسته آنهاست ) است برای این آزمون
زمان بگذارید
از آن لذت خواهید برد

دلای لاما توصیه میکند که آن را بخوانید چرا که برایتان مفید است



فقط 4 سوال

پاسخها روشنگر خواهند بود


صادق باشید و پاسخها را پیشتر از جواب دادن نبینید



ذهن همانند چتر میماند وقتی خوب کار می کند که کاملا باز شود



تقلب نکنید



آزمون خود شناسی

قبل از آغاز آزمون

یک آرزو کنید



بترتیب به سوالات جواب دهید


فقط 4 سوال پرسیده خواهد شد و اگر قبل از پاسخ ؛جوابها را ببینید آزمون بخوبی
شما را هدایت نخواهد کرد



به آرامی پیش بروید و حوصله بخرج دهید



یک قلم و کاغذ آماده کنید

در انتها به پاسخهای داده شده نیاز خواهید داشت.این یک پرسشنامه صادقانه است که
به شما چیزهایی درباره واقعیت درونتان خواهد گفت.



به هر سوال فقط یک پاسخ بدهید


اولین چیزی که به ذهنتان خطور می کند بهترین است



به یاد داشته باشید هیچ کس غیر از خودتان نباید پاسخها و نتایج را ببیند.

سوال اول

حیوانات زیر را بترتیب دلخواه مرتب کنید

گاو، پلنگ، گوسفند ، اسب ، خوک



سوال دوم

درمورد هرکدام کلمه ایی بنویسید که آنرا تشریح کند

سگ ، گربه، موش ، قهوه ، دریا



سوال سوم

درباره پنج نفر فکر کنید که برایتان مهم هستند و شما را می شناسد.و
میتوانید آنها را به
رنگی اختصاص دهید.


هر رنگ را فقط به یک نفر اختصاص دهید

زرد ، نارنجی ،قرمز ، سفید ، سبز



سوال چهارم

یک عدد بنویسید (از 0 تا 20)



سوال پنجم
روزهفته مورد علاقه خود را بنویسید

در انتها
مطمئن هستید این پاسخها صحیح هستند باز هم مرور کنید تا مطمئن شوید







...



.



.



.



.



.



.



.



.



.



.



قبل از خواندن جوابها آرزوی خود را تکرار کنید

پاسخ ها



1

گاو: پیشرواست

پلنگ : غرور و افتخار است

گوسفند : عشق است

اسب : خانواده است

خوک : پول است



2

توصیف شما از سگ شخصیت شماست


توصیف گربه همان توصیف شریک شماست


موش توصیف دشمن شماست

قهوه نگاه شما به میل جنسی است
دریا زندگی شخصی شما را نشان
می دهد.



زرد: کسی که هرگز فراموش نمی کنید


نارنجی: کسی که شما او را دوست واقعی می دانید


قرمز: کسی که شما او را واقعا دوست دارید


سفید : روح دوم شما


سبز :کسی که در لحظات حساس زندگی او را بخاطر خواهید داشت.


4


0-4 : زندگی شما بتدریج و آرام رشد خواهد کرد

5-9 : زندگی شما برابر علاقه شما رشد خواهد کرد

10-14:شما تا 3 هفته دیگر 5 واقعه غیر منتظره خواهید داشت


15به بالا زندگی شما با سرعت بسیاری رشد خواهد کرد و آرزوی شما محقق خواهد شد


باید به تعداد عددی که آرزو کرده اید این پیام را برای افراد بفرستید. و
آرزوی شما در پایان روزی که دوست داشتید برآورده می شود.

آنها معتقدند دلای لاما راست گوست و اگر کسی به این موضوع اعتقاد ندارد کافی
است این پیام را به 5 نفر بدهد تا درستی آنرا درک کندچرا که بزودی برایش یک
اتفاق جالب و شگفت انگیز رخ خواهد داد

تبتی ها عقیده دارند این پیام را نباید بدور انداخت.


آنها عقیده دارند فرشته عجایب موسوم به مانترا از دستان دارنده این پیام پس از
96 ساعت بیرون خواهد آمد و یک موقعیت شگفت انگیز خواهید داشت...

shab ranginkaman

unread,
Feb 5, 2016, 12:14:52 PM2/5/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
گنجشکک_اشی_مشی:

گنجشکک اشی مشی از تاج شاه یاقوتی می‌دزدد تا به بچه‌هایش بدهد تا با آن
بازی کنند. اما در میان راه آن را به پیرزنی می‌بخشد تا به زندگی‌اش سر و
سامان بدهد. پس از آن گنجشکک به دزدی رابین هود وار جواهرات شاه و بخشش
این جواهرات به مردم ادامه می‌دهد. او برای اینکه شناخته نشود، هر بار
خود را در حوض نقاشی به رنگی دیگر در‌می‌آورد.

انتخاب یک پرنده آزاد به عنوان شخصیت اصلی داستان، رنگ به رنگ شدن و
تغییر چهره او، تقابل رنگ‌هایی که گنجشکک خود را به آن می‌آمیزد «وجه
مثبت رنگ‌ها» با رنگ‌های گوناگون جواهرات پادشاه «وجه منفی رنگ‌ها»، همگی
از نکات برجسته داستان هستند.

«اشی‌مشی» تنها واژه‌ای است که در هیچ یک از لغت‌نامه‌‌ها و ادبیات
فارسی، معنی خاصی برای آن ذکر نشده است و معلوم هم نیست که این صفت را
چرا به «گنجشک» داده‌اند؛ با این حال با چسبیدن این صفت به گنجشک‌‌ها بود
که این پرنده زیبا نیز وارد حوزه ادبیات عامیانه و کودکانه کشورمان شد و
سال‌های سال است که مردم کشورمان همه گنجشک‌‌ها را «اشی‌مشی» هم صدا
می‌زنند و عده‌ای نیز نام دیگر گنجشک را «اشی‌مشی» می‌دانند.

این ماجرا از روزی شروع شد که «حسن حاتمی» شاعر و قصه‌نویس کودکان اهل
کازرون در سال ۱۳۴۰ به تهران آمد و یکراست سراغ احمد شاملو رفت و ماجرای
یکی از داستان‌های کودکانه‌اش را برای او شرح داد.
آن روزها احمد_شاملو در روزنامه کیهان کار می‌کرد و مسئول و سردبیر
کیهان هفته بود. شاملو داستان گنجشگک اشی‌مشی او را از زبان و لهجه
شیرازی و کازرونی به تهرانی تبدیل کرد و در هفته‌نامه «کیهان هفته» به
چاپ رسانید.

به گفته حسن حاتمی، نخستین نویسنده و بنیان گذار قصه‌های گنجشگک اشی‌مشی
در کشور، «اشی‌مشی» در گویش و لهجه کازرونی، مخفف ترکیب « با شاه منشین»
است و به کسی اطلاق می‌شود که با شاه و دربار نمی‌نشیند و از حاکم و شاه
و حکومت جانبداری نمی‌کند و طبع بالا و عزت نفس دارد.

«حامد هاتف» در جلسه نقد و بررسی «عناصر بین متنی اشی‌مشی» در شماره ۱۴۵
ماهنامه کتاب ماه کودک و نوجوان شهر کتاب گفته است: انتخاب یک پرنده به
عنوان شخصیت اصلی یک داستان کودکانه اعتراضی، قصه احتمال رنگ به رنگ شدن
و تغییر چهره را در شرایط ویژه حکایت می‌کند و این که در هر شرایط گنجشک
چگونه باید خود را حفظ کند

گنجشگک اشی‌مشی…
لب بوم ما مَشین
بارون میاد خیس میشی
برف میاد گوله میشی
می‌افتی تو حوض نقاشی
می‌گیرتت، فراش باشی،
می‌کشتت، قصاب باشی
می‌پزتت، آشپزباشی
می‌خورتت، حاکم‌باشی.

Hossin Movahedzadeh

unread,
Feb 5, 2016, 12:59:08 PM2/5/16
to manotoe
>
> ​​اگر خواندن متنی طولانی در میان مشغله هایی که دارید ممکن نیست پیشنهاد می کنم حتما حداقل فایل صوتی زیر را در فرصت هایی همچون ترافیک بشنوید .
> توضیح فایل صوتی پیامدهای انتخابات اسفند ۹۴ برای اقتصاد ایران به پیوست تقدیم حضور شده است که شنیدن آن شرح بیشتری است بر نگاه معتدل و سنجیده ی ایشان برای دانلود اینجا را کلیک بفرمایید .
> (سخنرانی رنانی در نشست جامعه پزشکی اصفهان – ۱۱ دی ماه ۱۳۹۴)
>
> این هم متن نامه ی سرگشاده ی دکتر محسن رنانی به شورای نگهبان در 12 بهمن 94 است که خواندش ارزش وقتی که صرف می شود را دارد .
> ​
> آینده ایران در دستانی لرزان
>
>
>
> «کلاس دموکراسی برای عوام و سیاستمداران بزرگ»
>
>
>
> محضر گرامی حضرات آقایان اعضای محترم شورای نگهبان
>
> سلام بر شما
>
> من به حکم آن‌که رشته تخصصی‌ام اقتصاد است و پانزده سال است «نظریه اقتصادی دموکراسی» را به دانشجویان دکتری تدریس می‌کنم به خود اجازه می‌دهم درباب پیامدهای اقتصادی انتخابات اسفند ۹۴ نکاتی را به استحضار شما عالیجنابان برسانم. نزدیک به سه ماه است که نگرانی عمیقی درباره پیامدهای انتخابات اسفند برای اقتصاد ایران در من ایجاد شده است و به همین خاطر گفت‌و‌گوهایی را با حدود ۳۰ نفر از فعالان و اندیشمندان حوزه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور (شامل ده نفر اصلاح طلب، ده نفر اصولگرا وده نفر مستقل) انجام داده‌ام. تقریبا بدون استثنا زمانی که نگرانی‌هایم را در باب بحران‌های آینده ایران و لزوم ایجاد همگرایی و وفاق ملی برای عبور از بحران‌ها برای این عزیزان بیان می‌کردم، همه آنان سخنم را تایید می‌کردند و حتی برخی وضعیت را خطرناک‌تر از آنچه من توصیف می‌کردم می‌پنداشتند. اما تفاوت این جا بود که اندیشمندان مستقل ناامیدانه می‌گفتند سیاستمداران به سخن ما وقعی نمی‌نهند و ورود به این عرصه برای ما تنها هزینه دارد؛ اصلاح طلبان می‌گفتند مابیرون از قدرتیم و دست به هر اقدامی بزنیم از سوی اصحاب قدرت به عنوان یک اقدام مشکوک که احتمالا دسیسه‌ای پشت آن است به آن نگریسته و با آن برخورد می‌شود.
>
> اصولگرایان نیز گرچه می‌گفتند باید کاری کرد اما در عمل متوجه شدم که همه آنان از سخن گفتن در این‌باره و دست زدن به هر اقدامی پرهیز دارند و شاید نگران آن بودند که مورد شماتت همفکران و یاران خویش قرار گیرند و به همکاری با فتنه‌گران متهم شوند. چند نفر از آنان به من قول دادند که به زودی مقدمات دیدار مرا با برخی مقامات موثر برقرار کنند و یا نشست‌هایی با حضور چهره‌های برجسته دو جناح برگزار ‌کنند تا درباب این نگرانی‌ها گفت‌وگوهایی انجام شود و شاید راهکاری برای تعامل مثبت گروههای سیاسی در انتخابات در پیش رو پدیدار شود. اما هفته‌ها گذشت وخبری از این عزیزان نشد. بنابراین در کمال تاسف متوجه شدم آنانی که من به آنها برای ایجاد فضای تازه ای برای گفت‌وگو و همگرایی دل بسته بودم عمدتا سه دسته اند: برخی قدرت ندارند، برخی جرأت ندارند و برخی امید. چنین بود که بار دیگر دریافتم گفت‌وگوهای پس پرده در ساختار سیاسی ایران نتیجه‌ای ندارد. فقدان نظام حزبی، شخص محوری جناح‌ها و فقدان سازوکارهای تعهدآور برای طرفین، اجازه نمی‌دهد که گفت‌وگویی شکل بگیرد یا گفت‌وگوها به نتایج تعهدآور برسد.
>
> من البته از پا ننشستم و آنچه امروز و در این نوشتار می‌گویم را سه ماه است در مجامع مختلف علمی، مدنی و صنفی به زبانهای مختلف گفته‌ام و اکنون نیز به گونه‌ای دیگر و خطاب به اعضای مهم‌ترین نهاد درگیر در انتخابات بیان می‌کنم . امید که اگر اندکی صدق و ذره‌ای احتمال درستی در آن یافتید جدی بگیرید و مگذارید جامعه‌ی خسته و اقتصاد افسرده‌ی ما در دام تازه ای از بی ثباتی و زمین‌گیری گرفتار شود.
>
> اما نگرانی اصلی من چیست؟ به گمان من انتخابات اسفند ۹۴ می‌تواند به یکی از بدترین و خسارت­بارترین انتخابات­های بعد از انقلاب تبدیل شود. حتی اگر تنش­های آن بسیار کمتر از انتخابات‌های گذشته باشد فرایند واگرایی و فضای تنش و بی‌ثباتی که در حال پدیداری است، به خاطر حساسیت شرایط امروز، هم آینده اقتصاد آینده ایران، هم آینده دولت یازدهم و هم آینده نظام سیاسی و حتی محتمل است که آینده ملت ایران را تحت تاثیر قرار دهد. به صراحت معتقدم که سرنوشت اقتصاد ایران در دو سال آینده و این که آیا از رکود خارج می‌شود یا نه، بستگی به این انتخابات دارد. در واقع، نه سیاست‌های اقتصادی دولت آقای روحانی بلکه این انتخابات مشخص خواهد کرد که آیا در سال ۱۳۹۵ اقتصاد ایران از رکود خارج می‌شود یا نه. سیاستگذاری دولت برای خروج از رکود شرط لازم است اما کافی نیست. حتی فراتر از این، به گمان من این انتخابات تعیین می­کند که روند آینده تحولات سیاسی در جمهوری اسلامی چگونه باشد و آیا ساختار نظام سیاسی ما همچون گذشته با فراز و نشیب‌هایی، در یک روند تکاملی به سوی دموکراسی کامل‌تر ادامه می‌یابد یا به مسیری کاملا غیردموکراتیک درمی‌غلتد؟
>
> به عنوان مدرس «نظریه دموکراسی» می‌دانم که هیچ دموکراسی کاملی وجود ندارد. همه دموکراسی­ها «تمرین دموکراسی» هستند؛ حتی دموکراسی‌های اروپایی و آمریکایی نیز. دموکراسی مانند بازی فوتبال است. هیچ بازی فوتبال نهایی وجود ندارد، همه بازیهای فوتبال­، تمرینی و تجربه‌ای هستند برای بازیهای بهتر بعدی. دموکراسی‌ هم این‌گونه است. هیچ دموکراسی‌ای نمی‌تواند از آغاز به صورت یک سیستم کامل متولد شود. همه دموکراسی‌ها به موازات آموزش و ارتقای رفتار مردمانشان، آرام آرام تکامل می‌یابند. بنابراین، دموکراسی نوپایی که در جمهوری اسلامی شکل گرفته است گرچه تاکنون برای ما بسیار پرهزینه بوده است و ای کاش به این شیوه‌ی سریع و انقلابی شکل نمی‌گرفت اما اکنون که شکل گرفته است مقدس است و باید حفاظت شود، و با همه ضعف­هایش، چاره­ای جز ادامه همین مسیر نداریم. و من نگران اینم که انتخابات اسفند ۹۴ نه تنها اقتصاد ایران را وارد گرداب فروبلعنده تازه‌ای از بی‌ثباتی فضای کسب‌وکار کند بلکه حتی به طور بالقوه می‌تواند فرآیند تکاملی دموکراسی را در جمهوری اسلامی متوقف کند و حتی روند آن را معکوس کند.
>
> در واقع معتقدم در شرایط کنونی اقتصاد ایران اگر این انتخابات خواه از طریق افراطی و قطبی شدن رقابت‌ها، یا از طریق رد صلاحیت گسترده و ممانعت از ورود یک جناح به رقابت انتخاباتی، به یک بازی حذفی بینجامد و به تنش، تخریب، افراط و یا یأس، سرخوردگی و کناره گیری بخشی از جامعه منجر شود فضای سیاسی کشور را که پس از خرداد ۹۲ به ثباتی نسبی رسیده است بی‌ثبات و نا امن و بی افق خواهد کرد، سپس به سرعت موجب تیره شدن فضای عمومی کسب‌وکار می‌شود و افق اقتصاد را در ابهام فرو می‌برد و آنگاه هم اقتصاد ایران را به سمت تعمیق رکود و ورشکستگی گسترده بنگاهها خواهد برد، هم دولت روحانی را بر زمین ناکامی خواهد افکند و فرصت تدوام یک دولت معتدل اصلاحگرای عقلانی را در دوره بعدی از ما می­گیرد و هم نظام سیاسی را وارد دوره ای از فرایندها و تحولات غیردموکراتیک می­کند که مسیری متفاوت از روند ۳۷ سال گذشته را در پیش پای نظام سیاسی ایران خواهد گذارد.
>
> در این صورت این که چه کسی برنده این انتخابات باشد تفاوتی نمی‌کند، آنچه رخ می‌دهد این است که در یک انتخابات قطبی شده یا حذفی و انحصاری، از یک طرف بخش بزرگی از جامعه از سپهر سیاسی کشور کنار گذاشته می‌شود و پیوندهای روانی‌اش با ساختار سیاسی موجود تضعیف می‌شود، و احساس مسئولیت و مشارکت آینده آن در مسائل کشور تضعیف می‌شود، و از سوی دیگر مجلسی شکل می‌گیرد که متشکل از یک تفکر خاص خواهد بود که در بهترین حالت نماینده بخشی از جامعه است. در چنین مجلسی اگر حتی بخش اعظم آنها از عقلا و میانه روان باشند، ولی تنها دو یا سه نفر تندرو در میان آنها باشد، کلیت آن را به یک مجلس تندرو تبدیل خواهد کرد و راه را بر موفقیت دولت یازدهم برای برون رفت اقتصاد از رکود کنونی خواهد بست. چرا که اگر ترکیب مجلس برآیند کلیه قشرهای اجتماعی نباشد و فقط از نمایندگان یک جناح خاص پر شده باشد حتی اگر بیشتر اینان افرادی فهیم و میانه‌رو باشند،‌ همان چند تن تندرو می‌توانند فضای عمومی مجلس را افراطی کنند. چرا که همیشه شگرد تندروها و افراطی‌ها این است که شعارهایی می‌دهند و مواضعی می‌گیرندکه هم جناحی‌های آنان جرأت مخالفت با آن شعارها و مواضع را ندارند و در بهترین حالت سکوت خواهند کرد و بنابراین فضا در دست همان چند تندرو خواهد بود.
>
> ممکن است بپرسید چرا معتقدی اگر این انتخابات به تشکیل مجلسی در انحصار یک جناج بیانجامد، رکود اقتصادی تعمیق خواهد شد. پاسخم این است که بخش بزرگی از رکود اقتصادی کنونی ناشی از وجود «عدم اطمینان» در فضای کسب‌وکار است که آن هم عمدتا ناشی از ابهام در فضای سیاسی است. اقتصاد ما اکنون با کمبود سرمایه روبه‌رو نیست، بلکه تقریبا چهار برابر نیاز جامعه امروز، سرمایه گذاری کرده است. وقتی واحدهای تولیدی مستقر در شهرک‌های صنعتی کشور اکنون به طور متوسط با حدود ۲۵ درصد ظرفیت خود مشغول به کارند، به این معنی است که اگر شرایط کشور مناسب باشد این واحدها قادرند تا چهار برابر میزان کنونی، تولید کنند. به همین ترتیب از نظر نیروی انسانی، کمبودی نداریم که هم اکنون چندین برابر نیاز بخش تولید، فارغ التحصیل دانشگاهی بیکار داریم. بنابراین از نظر منابع اصلی تولیدی ما اکنون با کمبودی روبه‌رو نیستیم. کمبودهای اصلی بخش تولید و اقتصاد ما اکنون کمبود ثبات، کمبود اعتماد و کمبود افق است. و این ها همان منابعی هستند که در فضای سیاسی و بر اساس رفتار بازیگران سیاسی شکل می‌گیرند.
>
> در‌واقع، تولید کننده همانند راننده‌ای است که در ابتدای جاده ای ایستاده است تا حرکت کند. او سه وضعیت در برابر خود دارد: یا هوای جاده کاملا صاف است و او با اطمینان خاطر شروع به حرکت می‌کند و با سرعت مناسب می‌راند. یا هوای جاده دارای مه رقیقی است که تا چند ده متر قابل رویت است. در این صورت راننده با احتیاط و با سرعت پایین حرکت می‌کند. حرکت در چنین جاده ای دارای درجه ای از مخاطره یا ریسک است اما رانندگان سعی می‌کنند با کاهش سرعت خود، احتمال خطر را کاهش دهند. اما اگر جاده پوشیده از مه غلیظی باشد که راننده حتی تا جلوی خودروی خود را نبیند به این معنی است که شرایط جاده کاملا نامطمئن است و حرکت در این جاده با «عدم اطمینان» روبه‌روست. یعنی ممکن است با کامیونی که از روبه‌رو می‌آید برخورد کند یا در دره سقوط کند. راننده عاقل در چنین شرایطی خودروی خود را متوقف می‌کند و صبر می‌کند تا مه پایان یابد.
>
> داستان تولیدگران و کارآفرینان که رانندگان حوزه اقتصادند نیز چنین است. وقتی فضای سیاسی کشور نسبتا با ثبات و قابل پیش بینی است، و تغییرات سیاسی اندک و کم تنش است، فضای کسب‌وکار تنها دارای ریسک های اقتصادی است اما چون ریسک، قابل محاسبه و پیش بینی است، فعالین اقتصادی با رعایت جوانب احتیاط و با وارد کردن میزان ریسک در محاسبات خودشان، تصمیمات تولیدی خود را اتخاذ و اجرا می‌کنند ولی تصمیم‌گیری و اجرای آنها خود را متوقف نمی‌کنند. اما وقتی فضای سیاسی کشور به سمت آشوبناکی برود، دو قطبی شود یا یک بازی حذفی در سپهر سیاسی کشور در جریان باشد، موجب ایجاد «عدم اطمینان» در فضای کسب‌وکار می‌شود. در این صورت فعالان اقتصادی کلا از فعالیت و سرمایه گذاری و توسعه خط تولید دست می‌کشند و منتظر می‌مانند تا فضای مه گرفته سیاسی و اقتصادی روشن شود. یعنی آنان که در فکر راه اندازی فعالیت اقتصادی یا توسعه تولید خود هستند کلا اجرای تصمیم خود را متوقف می‌کنند و آنان که هم اکنون کسب‌و‌کاری و تولیدی و کارخانه‌ای دارند فعالیت خود در حداقل لازم که کسب و کارشان فرونپاشد نگه می‌دارند. درست مانند راننده ای که اتومبیل خود را کنار جاده فقط روشن نگه می‌دارد اما حرکت نمی‌کند. و البته عقلانیت حکم می‌کند که انسان، در ابهام مطلق حرکت نکند.
>
> اقتصاد ما تا پیش از مناقشه انتخابات سال ۸۸، فضای ریسکی و مخاطره آمیزی داشت. اما با این مناقشه ما وارد فضای نااطمینانی شدیم. بعدها پنجه اندازی دولت دهم به روی دنیا و نشان دادن چهره ستیزگرانه‌ای از ایران و سپس صدور قطعنامه‌ها و تحریم ها، کشور ما را در فضای ابهامی غلیظ‌تر و عدم اطمینانی شدیدتر فرو برد. اکنون مناقشه اتمی تمام شده است ولی مناقشه انتخابات ۸۸ هنوز در اذهان باقی است. نگویید مناقشه تمام شد و فتنه‌گران حذف شدند و اوضاع به سوی ثبات رفته است. اقتصاددانان می‌گویند سرمایه‌گذار مغز فیل، قلب بره و پای آهو دارد. یعنی حافظه ای ماندگار دارد و چیزی به راحتی از خاطرش حذف نمی‌شود، همچنین به کوچکترین خطری قلبش به تپش می‌افتد و آنگاه به سرعت می‌گریزد. همین که هر روز مجبوریم به نام فتنه به مخالفان خود حمله کنیم و روز‌به‌روز بخش هایی از جامعه را از دایره نظام بیرون کنیم پیامش به بازیگران اقتصادی این است که این کشور هنوز به دوران ثبات پا ننهاده است. این که مقامات حاکم هر روز مجبورند به انگی و رنگی بخشی از جامعه را حذف کنند نشان از نگرانی‌های حاکمان دارد یعنی در این کشور یک نیروی معارض و مخالف قوی وجود دارد که جناح حاکم از آن به شدت هراس دارد و هر آن ممکن است این کشور با تحولی تازه و بی ثباتی جدیدی رو به رو شود.
>
> روزی به هزار زبان و با انواع آمار و ارقام به سرمایه‌داری که می‌خواست سرمایه‌هایش را از صنعت خارج کند و به فعالیت دیگری ببرد و از من مشاوره می‌ طلبید نشان دادم که با توجه به کاهش درآمد نفت، در آینده نزدیک ما مجبوریم به سمت جذب گردشگر خارجی برویم و آینده گردشگری در این کشور درخشان است و توصیه کردم که سرمایه‌های خود را به سوی سرمایه‌گذاری در ساخت‌وساز هتل ببرد. به او گفتم اصفهان از نظر جاذبه‌های گردشگری در سطح استانبول است. استانبول اکنون ۱۸۰۰ هتل و حدود ۲۸۰۰ مکان اقامتی کوچک‌ دیگر دارد،‌ در حالی که کل استان اصفهان فقط ۹۶ هتل دارد. بنابراین حوزه گردشگری ما بسیار مستعد سرمایه‌گذاری است. ناباورانه پاسخ او چنین بود: «در کشوری که دو رئیس جمهور اجازه و دستور می‌دهند که یک دانشمند ایرانشناس (ریچارد فرای) در مقبره ای در حاشیه زنده رود به خاک سپرده شود و آنگاه چند جوان تندرو قدرت آن را دارند که اجرای دستور روسای جمهور را متوقف کنند و دو میلیون مردم اصفهان نیز جرأت نکنند به اقدام آنان اعتراض کنند، سرمایه گذاری در توریسم به سان خانه سازی در مسیر سیل است».این دقیقا مفهوم تسلط فضای «عدم‌اطمینان» یا وجود مه غلیظ ابهام در برابر سرمایه گذار ماست.
>
> در واقع تسلط بلندمدت فضای نااطمینانی بر اقتصاد کشور در دوران دولت دهم باعث شد که فعالان اقتصادی ما وارد فاز «صبر و انتظار» شوند. نخست صبر کردند ببینند تنش با خارج چه می‌شود و پرده برداری پی‌درپی از آبشارهای سانتریفیوژ و فعالیت های اتمی جدید به کجا می‌انجامد. بعد در انتظار نشستند ببینند سرانجام قطعنامه ها و تحریم ها به کجا می‌انجامد. سرمایه‌گذاران ما در سال آخر دولت دهم دوباره صبر کردند تا عمر دولت دهم به سرآید، آنگاه در انتظار نشستند ببینند نتیجه انتخابات ریاست جمهوری چه خواهد شد و دولت بعدی سیاست‌‌های دولت دهم را پی خواهد گرفت یا تغییر رویه خواهد داد. در واقع هجوم مردم برای رای به آقای روحانی به امید رهایی از این فضای ابهام و تعلیق و عدم اطمینان بود که همه زندگی آنها را متوقف کرده بود.
>
> آنگاه دولت روحانی آمد. روحانی گفته بود که اگر بیاید مناقشه اتمی را پایان خواهد داد اما مردم نمی‌دانستند که بالاخر روحانی می‌تواند چنین کند یا نه و مجموعه نظام با او همکاری می‌کند یا نه. در مورد مذاکرات اتمی پیام های واحدی از مراجع مختلف نظام صادر نمی‌شد و سرمایه‌گذاران نمی‌توانستند مطمئن باشند که دولت بتواند بر مخالفت های موجود در مسیر مذاکرات برجام غلبه کند. بنابراین مردم تا توافق برجام صبر کردند. اگر پس از توافق برجام، کل بازیگران سیاسی درونِ نظام و مقامات موثر کشور یکپارچه از آن حمایت می‌کردند برجام می‌توانست پایانی بر «افق ابهام» در اقتصاد ایران باشد. اما متاسفانه چنین نشد و هنوز برجام به انجام نرسیده، اما و اگرها و سخن گفتن های دو پهلو از سوی برخی مقامات و شیون‌های دلواپسانه نیروهای مخالف دولت آغاز شد. پیام این مواضع و رفتارها به بازیگران اقتصاد این بود: «هنوز در ایران چیزی تغییر نکرده است، پس باید صبر کنیم». و اکنون متاسفانه رسیدن به توافق برجام آنقدر طولانی شد که ما وارد فضای انتخاباتی جدید شدیم و بنابراین بازیگران اقتصاد دوباره تصمیم گرفته اند صبر کنند تا ببینند سرانجام این انتخابات چه خواهد شد. و این همان چیزی است که نقطه نگرانی من است. و معتقدم اگر این انتخابات پیام روشنی به بازیگران اقتصادی ما ندهد اقتصاد ایران برای دستکم دو سال دیگر در رکودی عمیق تر از امروز فرو خواهد رفت و این می تواند برای همه ما – هم جامعه و هم نظام سیاسی – خطرناک باشد.
>
> بی پرده بگویم: این انتخابات باید پیام روشنی به حوزه اقتصاد مخابره کند دال بر این که راهی که نظام در انتخابات ۹۲ آغاز کرده است یعنی حرکت به سوی همزیستی و تفاهم با جهان از یک سو و پذیرش مشارکت جناح‌ها و گروههای مختلف سیاسی در درون نظام تدبیر از سوی دیگر، راهی است که برآمده از یک راهبرد بلندمدت و اجماع درونی نظام است و همچنان ادامه خواهد داشت و سیستم پس از یک دوره حرکت به سوی عوام زدگی، هیجانِ بیهوده، بی تدبیری و بی ثباتی فراگیر، تصمیم قاطع دارد که به سوی عقلانیت، تصمیمات کارشناسی و ثبات بلندمدت برود. جامعه در دو سال پس از انتخابات ۹۲ همچنان مردد است که بالاخره واقعه ۹۲ نوعی پذیرش از روی ناچاری بوده است یا این که نظام حقیقتاً مسیر تازه ای را برگزیده است. پیام‌هایی که در این مدت به جامعه مخابره شده متضاد بوده است واکنون انتخابات اسفند ۹۴ آزمون بزرگی را رقم خواهد زد و پیام نهایی را به حوزه اقتصاد مخابره خواهد کرد و اقتصاد را از سردرگمی بیرون خواهد آورد. اگر این پیام این باشد که نظام همچنان به سوی افزایش فراگیری و گسترش چتر خویش به روی همه نخبگان، دوری از انحصار گرایی، حاکمیت واقعی رای مردم و گسترش عقلانیت در حرکت است، امیدها افزایش می‌یابد و سپهر اقتصادی با چشم انداز روشنی روبه رو خواهد شد. اما اگر پیامی که مخابره خواهد شد این باشد که آینده ایران به سوی اقتدارگرایی و بستگی بیشتر و حاکمیت شدیدتر یک جناح و حذف بخش‌های بزرگ‌تری از جامعه به پیش خواهد رفت، پیامش برای سپهر اقتصادی این خواهد بود که تفاهم با خارج و گردش نظام تدبیر در انتخابات ۹۲ یک ضرورت و تاکتیک بوده است و به زودی کشور به همان روندهای سابق باز خواهد گشت. همین یک پیام کافی است تا افق آینده اقتصاد ایران را تیره کند و اقتصاد ایران را به سوی رکودی عمیق تر براند. رکودی که اگر شروع شود دستکم سه سال آینده را در خواهد نوردید؛ سه سالی که از نظر حساسیت معادل ده سال از سالهای گذشته است.
>
> اقتصاد و جامعه ما به سان بیماری می‌ماند که به علت طولانی شدن بیماری، انرژی، روحیه و مقاومت خود را از دست داده است. این دیگر اقتصاد و جامعه ده سال پیش نیست که اگر یک وزیر عوض شود حالش خوب شود یا اگر اندکی پول به آن تزریق شود برخیزد سرپا بایستد. بیماریهای این اقتصاد به تمام معنا به مرحله عفونت حاد – اگر نگویم سرطان – رسیده است. خیلی مراقبت می‌خواهد تا این بیمار بتواند دوباره بر روی پای خود بایستد. بار زیادی از این اقتصاد کشیده شده است، فریب زیادی به این اقتصاد داده شده است، بی اعتمادی شدیدی در آن تکثیر شده است و تنش‌های زیادی به آن تحمیل شده است. ما در دهسال گذشته نای این اقتصاد را گرفته‌ایم و امروز اگر مراقبت نکنیم این انتخابات می‌تواند آخرین ضربه ای باشد که این اقتصاد را نقش بر زمین خواهد کرد. به یک بدن قوی و سالم اگر ضربه‌ای بزنیم اندکی از تعادل خارج‌ می‌شود و دوباره به حالت اول خود بر‌می‌گردد اما اگر به بدن بیماری که مدت مدیدی است دچار تب و ضعف و اُفت فشار خون است همان ضربه‌ را بزنیم ممکن است نقش بر زمین گردد. داستان اقتصاد ما اکنون این گونه است.
>
> آری برخی از قوانین اقتصادی گاهی به همان قاطعیت قوانین طبیعی عمل می‌کنند. همان‌گونه که دولت برای رهایی از تورم دور رقمی چهل ساله چاره ای ندارد جز آن که صندوق بانک مرکزی را سه قفله کند نظام سیاسی ما نیز امروز برای رهایی از رکود بلندمدت اقتصادی که گرفتار آن است، چاره ای ندارد که دریچه‌های بی‌ثبات کننده و تیره کننده افق اقتصاد را تعطیل کند و پیام های روشنی به اقتصاد بدهد، شاید اقتصاد ایران باور کند و به مقاومت خود ادامه دهد. بحث اقتصاد مقاومتی اگر فراتر از شعار است و حقیقتاً به آن اعتقاد داریم نقطه آغازینش همین بازگرداندن «افق امید» به اقتصاد است. روانشناسان اصلی‌ترین سرمایه رونشناختی انسان را «امید» می‌دانند و جامعه‌شناسان، امید را سرمایه اجتماعی می‌انگارند. و در منابع علمی اقتصاد، «مدیریت مخاطرات» نخستین گام به سوی «تاب‌آوری اقتصادی» است و وجود «افق امید» در اقتصاد، همچون خورشیدی است مخاطرات را تبخیر و رقیق می‌کند.
>
> به گمانم در این‌جا نیاز باشد اندکی در باب خطیر بودن رکود کنونی اقتصاد ایران توضیح دهم. از دیدگاه اقتصاددانان هم رکود (با هر نرخی) و هم تورم با نرخ های بالاتر از دو سه درصد، پدیده های نامیمون و خسارتباری هستند. اگر بخواهیم میزان خسارت تورم، رکود و رکود تورمی را با هم مقایسه کنیم می‌توان گفت: در تورم، برخی زیان می‌کنند و برخی سود می‌برند. مثلا صاحبان مستغلات سود می‌برند اما مزد و حقوق‌بگیران زیان می‌کنند. اما همین زیان کنندگان هم بعد از یک دوره می‌توانند با افزایش دستمزدها خسارت خود را کاهش دهند. ولی در رکود همه زیان می‌کنند یعنی هم کارفرما کارخانه اش تعطیل می‌شود و هم کارگر بیکار شود. درحالی که در رکودِ تورمی نه تنها همه زیان می‌کنند بلکه برخی نابود می‌شوند. مثلا کارفرما نه تنها تولیداتش فروش نمی‌رود بلکه روزبه‌روز هزینه هایش نیز افزایش می‌یابد تا سرانجام ورشکست شود. و کارگر نیز نه تنها اخراج می‌شود بلکه با دستمزدهای کمتر هم دیگر شغلی نمی‌یابد.
>
> اقتصاد ایران اکنون در بلندترین دوره رکود تورمی خود در سالهای پس از جنگ جهانی دوم است. اکنون سالهاست که شهرک‌های صنعتی کشور تقریبا با یک چهارم ظرفیت خود کار می‌کنند این به معنی خسارت بلندمدت به بنگاهها و به کل اقتصاد ایران است. در عین حال هم اکنون انبوهی از بنگاهها و کارخانه ها به علت رکود طولانی مدت در آستانه ورشکستگی هستند اما به امید آن که اقتصاد ایران به زودی از رکود خارج خواهد شد خود را سَرِ پا نگهداشته اند که اگر رکود ادامه یابد اینان به ضرورت باید تعطیل شود یا عملاً ورشکسته خواهند شد. من مدت‌هاست وضعیت نزدیک به هشت هزار بنگاه صنعتی را رصد می‌کنم. در میان آنان صنعتگرانی را می‌شناسم که چند سال است به امید بهبود اوضاع، خود را تا این جا کشانده‌اند. یکی از آنان هر ماه تکه‌ای از مستغلاتش را که حاصل اندوخته‌ها و فعالیت‌های گذشته بوده است، می‌فروشد تا دستمزد بدهد و کارخانه اش را که عمر خود را در پای آن نهاده است تعطیل نکند و صدها کارگری که عمری با آنها زیسته است را اخراج نکند. و صنعتگری را می‌شناسم که ماهیانه دو و نیم برابر حقوق کارگرانش سود و خسارت دیرکرد به بانک می‌دهد تا بانک برای حراج کارخانه اش اقدام نکند. اینان و هزاران نظیر اینان با هزار خون دل خود را تا این جا کشانده‌اند به امید این که اوضاع ایران ثبات گیرد و اقتصاد از رکود خارج شود. اگر سال آینده ما نتوانیم اقتصاد را از رکود خارج کنیم باید آماده شروع امواج ورشکستگی‌ها و تعطیلی‌ها باشیم آنگاه صدها هزار کارگر بیکار جدید به میلیون ها بیکار کنونی افزوده خواهد شد.
>
> اما دقت کنیم که برون رفت اقتصاد ایران از رکود کنونی کاری بسیار دشوار است و از دستدولت به تنهایی ساخته نیست. برای توضیح باید تذکر دهم که اقتصاد ایران اکنون همزمان با سه سطح رکود دست و پنجه نرم می‌کند. در واقع رکود اقتصادی کنونی در ایران حاصل ترکیب سه دسته رکودِ اقتصادِ کلانی، رکودِ ساختاری و رکودِ نهادی است. «رکود اقتصاد کلانی» رکودی است که ناشی از وجود دشواری و تنگنا در متغیرهای اقتصاد کلان است. مثلا وقتی اقتصاد به علت کمبود نقدینگی، بالا بودن نرخ سود بانکی، بالا بودن نرخ ارز، فقدا تقاضای موثر برای کالاهای تولیدی و نظایر این‌ها وارد رکود می‌شود،‌ از نوع رکود اقتصاد کلانی است.
>
> اما رکود ساختاری ناشی از ناهماهنگی و عدم توازن ساختارهای اقتصادی است. مثلا وقتی چند برابر نیاز کشور در برخی صنایع سرمایه گذاری کرده و ظرفیت تولیدی ایجاد کرده ایم، اصولا تقاضایی برای محصولات آن صنایع وجود ندارد که آنان بتوانند با ظرفیت کامل تولید کنند. یا وقتی به علت درآمدهای بالای نفتی و سپس واردات گسترده کالا در ده سال گذشته، بخش تولیدی داخلی تضعیف شده است و به همین علت سرمایه‌های کشور، بسیار بیش از حد نیاز جامعه، به بخش مسکن رفته است، ما با رکود ساختاری مواجه ایم چرا که اکنون از یک سو بخش مسکن با عرضه فراوان واحدهای مسکونی روبه‌روست و از سوی دیگر جامعه قدرت خرید کافی ندارد و تقاضایی برای این همه واحد مسکونی نیست، بنابراین سرمایه های اقتصادی در بخش مسکن به دام افتاد است و نمی‌تواند به بخش‌های دیگر اقتصاد منتقل شود. به همین ترتیب در حوزه های دیگری نیز می‌توان نمونه‌های رکود ساختاری را شناسایی کرد. این نوع رکود،‌ مساله ای نیست که دولت به سادگی و ظرف یکی دو سال بتواند مشکل آن را حل کند.
>
> و اما رکود نهادی، ریشه در عوامل غیر اقتصادی دارد. در واقع رکود نهادی رکودی است که نظام حقوقی و اداری به اقتصاد تحمیل می‌کند. در کشور ما نهادها، قوانین و فرایندهایی وجود دارند که اقتصاد ایران را ناتوان و سرمایه‌های آن را زمین گیر کرده اند. مثلا وقتی نظام قضایی کشور با ناکارآمدی روبه روست، و فرایند رسیدگی قضایی بسیار طولانی می‌شود بخش بزرگی از سرمایه های مردم که در نزاع ها و اختلاف ها به قوه قضاییه ارجاع می‌شود در عمل تا اتمام فرایند رسیدگی قضایی، بلوکه و از چرخه اقتصاد خارج شده است. برآوردهای اولیه ـ و البته غیردقیق ـ من نشان‌ می‌دهد که ارزش سرمایه‌های اقتصادی مردم که هم اکنون در فرایندهای رسیدگی در نظام قضایی بلاتکلیف مانده است، بین یکصد تا دویست هزار میلیارد تومان است. و البته رکود نهادی اقتصاد ایران تنها منحصر به دستگاه قضایی نیست. تمام نظام حقوقی و دستگاههای قانونی ما که به نوعی با حقوق مالکیت مردم سرو کار دارند (گمرک، بیمه، مالیات، شهرداری و نظایر این‌ها) و تمام نهادهایی که به نوعی باید برای فعالیت مردم مجوز صادر کنند وقتی دچار ناکارایی و فساد باشند اقتصاد را گرفتار رکود نهادی می‌کنند.
>
> اقتصاد ایران هم اکنون همزمان گرفتار هر سه دسته رکود است و خروج از آن در توان دولت نیست. در واقع دولت فقط برای خروج از نوع اول رکود می‌تواند سیاست‌هایی را اعمال کند. اما اقدام برای خروج اقتصاد ایران از دو گونه رکود دیگر از حوزه اقدام و توان دولت خارج است و نیازمند اجماع،‌ عزم و اقدام کل نظام سیاسی است که البته حتی وقتی نظام سیاسی در این مورد به دست به اقدام عملی هم بزند بسیار زمان بر و پرهزینه است و نیاز به برخی اصلاحات ساختاری و نهادی مهمی دارد که بدون ثبات سیاسی و اقتدار عمومی امکان پذیر نیست و در شرایط سیاسی بی‌ثبات، شدنی نیست.
>
> بنابراین دولت در بهترین حالت بتواند برخی متغیرهای اقتصاد کلان مانند نرخ سود بانکی یا نرخ ذخیره قانونی بانک ها را دستکاری کند. از این گذشته مهم ترین ابزار دولت برای خروج اقتصاد ایران از رکود، انتشار پول و پذیرش چند سال نرخ تورم بالای بیست درصد است که اکنون با وجود دستوری که مقام معظم رهبری برای کاهش نرخ تورم به زیر ده درصد داده اند عملا اصلی‌ترین ابزار اقتصاد کلانی برای خروج از رکود نیز از دسترس خارج شده است.
>
> بنابراین خروج ا ز رکود، امروز مساله ای است که کل نظام سیاسی باید در مورد آن به اجماع برسد و برای آن اقدام کند و برای این منظور کل اجزای نظام سیاسی باید به سمت هماهنگی در هدف‌گذاری، سازگاری در فرایند‌گذاری و همکاری در اجرا بروند. و البته نخستین گام برای چنین حرکتی، اطمینان بخشی نظام سیاسی به فعالان اقتصادی است که اقتصاد ایران افق دارد و در آیند دیگر به بی ثباتی‌های گذشته بر نخواهد گشت و اکنون نحوه برگزاری انتخابات مهم‌ترین شاخصی که است که می‌تواند عزم نظام سیاسی برای حرکت به سوی یک ثبات بلندمدت و اطمینان بخشی به اقتصاد را به نمایش بگذارد. در واقع انتخابات، اکنون برای فعالین اقتصادی ما به آزمونی برای تعیین و پیش‌بینی «سطح عدم اطمینان» آینده در نظام سیاسی ما تبدیل شده است.
>
> آقایان، ‌امروز اقتصاد ایران چند برابر ظرفیت مورد نیاز، در خود سرمایه انباشت کرده است در ده سال گذشته هم بیش از یک هزار میلیارد دلار به معده این اقتصاد تزریق شده است. اگر با این حجم عظیم تزریق سرمایه و دلار این اقتصاد به رکودی عمیق فرو رفته است باید از خود بپرسیم مشکل کجاست. به گمان من مشکل اصلی در فضای عدم اطمینان بلندمدتی است که به علت بی‌ثباتی در سپهر سیاسی و تذبذب نظام سیاسی در اتخاذ تصمیمات راهبردی و دوگانه عمل کردن بخش‌های کلیدی نظام به وجود آمده است. اقتصاد ما در این سالها از سیاست ما زخم خورده است و دیگر حاضر نیست به آن اعتماد کند.
>
> برای این که تاثیر جدی عدم اطمینان موجود در سپهر سیاسی ایران را بر آینده اقتصاد ایران به روشنی درک کنیم توجه شما را به یک نکته جلب می‌کنم: در سالهای گذشته معمولا پرسش فعالان اقتصادی از من ـ به عنوان یک مشاور اقتصادی ـ این بود: «در چه زمینه ای سرمایه‌گذاری کنیم که بازدهی و سودآوری آن بالاتر باشد؟». متاسفانه در چند سال اخیر پرسش اغلب آنها چنین شده است: «ما دیگر دنبال کسب سود نیستیم؛ به ما بگو سرمایه‌های خود را چگونه بین دارایی‌های مختلف مثل ارز، طلا، زمین و مستغلات تقسیم کنیم که در تلاطمات آینده، کمتر آسیب ببیند و ارزش آنها کاهش نیابد». آقایان این پرسش، علامت خطرناکی است. اشکالی ندارد که خانواده ها در مورد نحوه ذخیره پس اندازهایشان این پرسش را بپرسند اما وقتی اقتصادی به نقطه ای می‌رسد که سرمایه‌گذاران وکارآفرینانش این پرسش را بپرسند به معنی این است که آنان اصولا در چشم انداز بلندمدت آینده کشور، افق روشنی نمی‌بینند و فضا را تا دور دست‌ها پر از بی‌ثباتی، عدم‌اطمینان و ابهام برآورد می‌کنند؛ و اصولا دیگر دغدغه حضور در عرصه تولید را ندارند. ممکن است این وضعیت در گذشته نیز به صورت خفیف تری وجود داشته است اما اکنون در شرایطی دارد شدت می‌گیرد که درآمدهای سرشار نفت که می‌توانست جبران کنند کاهش فعالیت بخش خصوصی باشد، بسیار سقوط کرده است. در چنین شرایطی که اقتصاد ما نه حامی بیرونی دارد و نه افق درونی، یک حادثه می‌تواند به زنجیره‌ای از بی ثباتی‌ها و درهم ریزی های اقتصادی بیانجامد.
>
> بزرگان شورای نگهبان، گمان نکنید با حذف گسترده‌ی رقیبان در این انتخابات و یکدست کردن مجلس آینده،‌ کار سپهر سیاسی ایران را به سامان و قدرت را یکدست کرده‌اید و از بی‌ثباتی‌های آینده پیش‌گیری کرده اید. دقیقا بر عکس، برگزاری یک انتخابات بسته با حضور نمایندگان یک جناح خاص و تشکیل یک مجلس یکدست از یک جناح سیاسی همراه با ناامیدی و عدم مشارکت بخش بزرگی از جامعه، به منزله اعلام عمومی جنگ به اقتصاد است. اقتصاد هوشیارتر از آن است که ما می‌پنداریم. در چنین فضایی اقتصاد متوجه می‌شود که بخش بزرگی از جامعه از حوزه قدرت سیاسی کنار گذاشته شده است در این صورت تصور بر این است که بخش حذف شده همواره تهدیدی برای بخش حاکم خواهد بود و بخش حاکم از ترس از دست دادن قدرت و موقعیت خویش مجبور خواهد بود پی‌در‌پی خطر حضور بخش محذوف را جدی بگیرد و حمله کند و کنترل کند و تبلیغ کند و اعلام خطر کند و زنهار بدهد و این ها همه یعنی پیام آشکار به اقتصاد که این کشور هنوز وارد مرحله ثبات نشده است و در این کشور یک آتش زیرخاکستر هست که هرآینه ممکن است شعله‌ور شود.
>
> و مگر نه این که از انتخابات ۸۸ به این سو همین فضا بر کشور حاکم بوده است؟ این‌که روزاروز فریاد شما از فتنه و فتنه گران بالاست و هر روز هشدار داده می‌شود که باید مراقبت کرد که فتنه‌گران باز نگردند و اکنون همین برخورد شما با انتخابات اسفند و حذف گسترده رقیبان، دو پیام برای اقتصاد دارد: یکی این که قدرت اجتماعی جناح مخالف بسیار بالاست و دیگر این که جناح حاکم از این قدرت جناح محذوف و احتمال بازگشت آن بسیار می‌ترسد و به همین علت است که هشدارهای پی‌در‌پی می‌دهد و به هیچ قیمتی، حتی به قیمت بی اعتبار شدن انتخابات، حاضر نیست رقبایش به صحنه رقابت بازگردند. و با این پیام‌ّها، فعال اقتصادی ما نتیجه می‌گیرد که فضای سیاسی این کشور هر لحظه ممکن است در هم بریزد. و این یعنی تداوم فضای «عدم اطمینان» بلندمدت در اقتصاد و بی افق بودن اقتصاد و نتیجه‌ی آن تداوم رکود اقتصادی در سال آینده یا حتی سالهای پس از آن است.
>
> از این گذشته، وقتی یک مجلس یکدست متشکل از یک جناح سیاسی و عمدتا مخالف دولت تشکیل شود باعث می‌شود که دولت عملا قدرت مانور خود را از دست بدهد و دست به عصا حرکت کند و عملا هم با اقدامات تعارض آمیز مجلس دست و پایش بسته خواهد شد. دیگر نه جرات اقدامات جدی را در اقتصاد خواهد داشت و نه احتمالا مجلس مجال آن را به دولت خواهد داد. و همه این‌ها به منزله تداوم عدم اطمینان و تداوم رکود اقتصاد در سال ۱۳۹۵ خواهد بود. اگر چنین شود شک نکنید که در سال ۱۳۹۶ نیز رکود ادامه خواهد یافت چرا که سال انتخابات ریاست جمهوری است و همه تصمیمات چه در بخش دولتی و چه در بخش خصوصی متوقف می‌شود تا ببینند نتیجه انتخابات چه خواهد شد.
>
> اما بزرگان شما را زنهار می‌دهم که وارد این بازی خطرناک نشوید و نگذارید به دست شما و با یک تصمیم شما آینده کشور به سرآشیبی بی‌بازگشت درافتد. توصیه من این است که در تصمیم خود برای حذف بخش بزرگی از فعالان از سپهر سیاسی کشور تجدید نظر کنید و مگذارید یکی از قوانین اجتماعی و سنت های الهی درباره سرنوشت ملت ها که اکنون علم اقتصاد آن را کشف کرده است در باره ما مصداق یابد. در توضیح این قانون اجتماعی و سنت الهی لازم می‌دانم یکی از جدیدترین نظریات «علمِ اقتصادِ توسعه» را به شما معرفی کنم.
>
> مرحوم پروفسور داگلاس سی نورث، رحمه ‌الله علیه، هفتاد سال از عمر پر برکت خود را بر روی مطالعه سنت‌های الهی و قوانین اجتماعی و اقتصادی مربوط به توسعه ملت ها صرف کرد. او که برنده جایزه نوبل اقتصادی سال ۱۹۹۳ بود همین دو ماه پیش در سن ۹۵ سالگی به رحمت الهی پیوست و تا چند ماه پیش از مرگ خویش نیز درباره فرایند توسعه در جوامع، می‌اندیشید و می‌نوشت. او از مطالعه تاریخ اقتصادی شروع کرد سپس به بررسی نقش نهادهای اقتصادی و اجتماعی در فرایند توسعه جوامع پرداخت و نهایتا در ده سال آخر عمر خویش بر مساله خشنونت متمرکز شد. نورث (در یک مطالعه میان‌رشته‌ای با همکاری دیگران) با مطالعه تجربه دهها کشور دریافت که رمز توسعه و تکامل جوامع در توانایی و مهارت گروههای فرادست و فعال در سپهر سیاسی آن جوامع برای مهار خشونت نهفته است. او معتقد است هیچ الگوی یگانه‌ و قابل کپی‌برداری برای توسعه کشورها وجود ندارد و هر کشور بسته به اقتضائات و ساختارهای نهادی خود مسیر توسعه متفاوتی را باید طی کند اما نکته این جاست که او نقطه آغازین حرکت همه جوامع به سوی بهروزی و توسعه را توانایی آنها در مهار خشونت می‌بیند. در واقع از نظر نورث مساله اول توسعه در هر کشوری، حرکت به سوی نوعی از سازمان اجتماعی و سیاسی است که در آن خشونت مهار شده باشد و همه گروههای قدرت به نوعی از نظم موجود منتفع و راضی باشند.
>
> و البته در تعریف او «خشونت» الزاما اعمال قدرت عریان و بروز رفتارهای خشونت بار نیست. از نگاه او هر گروهی که دارای هرگونه قدرتی از هر نوع برای تهدید یا برهم زدن نظم موجود باشد، یک گروه دارای «قدرت خشونت بالقوه» است، خواه ارتش باشد یا یک حزب سیاسی یا یک گروه مذهبی یا یک طبقه اجتماعی یا حتی یک رهبر سیاسی زندانی. اکنون اگر این گروهها یا نخبگانِ دارای قدرت بالقوه، خارج از نظام توزیع قدرت قرار گیرند همواره می‌توانند قدرت گروههای حاکم را تهدید و نظم موجود را به چالش بکشند و به همین علت جناح حاکم می‌کوشد تا از طریق منابع اقتصادی انحصاری که در اختیار دارد، قدرت بالقوه نخبگان بیرون از حکومت را تضعیف کند و این باعث می‌شود تا رانت‌‌ها و منابع اقتصادی از رانت مولد به رانت‌های مخرب تبدیل شود.
>
> بنابراین انحصار قدرت در دست گروه معدودی از نخبگان یا در دست یک جناح یا یک حزب سیاسی و بیرون ماندن سایر گروههای دارای قدرت از سپهر سیاسی کشور،‌ از یک سو سایه بی ثباتی (خشونت بالقوه) را بر فضای کشور حاکم می‌کند و از سوی دیگر منابع اقتصادی را از فعالیت های مولد به سوی فعالیت‌های مخرب (فعالیت هایی که به منظور دفع خطر نیروهای مخالف و یا وفادار نگهداشتن نیروهای موافق صرف می‌شود) سوق می‌دهد. نورث معتقد است فرایند توسعه و تکامل اجتماعی متوقف خواهد ماند و حتی خطر بازگشت به عقب و تخریب دستاوردها همواره وجود خواهد داشت تا زمانی که نخبگان سیاسی کشور بتوانند سازوکاری برای تعامل مثبت و رقابت عقلانی و مشارکت فراگیر همه گروههای صاحب نفوذ و قدرت در سپهر سیاسی کشور پیدا کنند. این امر ممکن است با یک توافق ساده میان رهبران گروههای صاحب قدرت شروع شود یا با استقرار (دفعی یا تدریجی) نهادهایی که امکان مشارکت همه گروههای صاحب نفوذ را در تقسیم قدرت سیاسی فراهم آورد.
>
> نورث در گام اول، نظام‌های سیاسی را به دو دسته کلی «نظام‌های با دسترسی باز» و «نظام‌های با دسترسی محدود» تقسیم می‌کند. «نظام با دسترسی باز» نظامی است که در آن حقوق مالکیت و حقوق مدنی تک تک شهروندان از طریق نهادهای قانونی مستقر، به خوبی تضمین شده است و دسترسی همه افراد هم به منابع اقتصادی، هم برای اجرای تعهدات و قرادادها و هم برای اعمال قانون، یکسان و باز است. درچنین نظامی، اعمال زور فیزیکی و خشونت فقط در انحصار دولت است وهیچ قدرتی و گروهی در جامعه وجود ندارد که بتواند برای تحقق اهداف خود دست به اعمال زور و خشونت بزند و البته اعمال زور و خشونت از سوی نهادهای دولتی نیز در چارچوب قانون خواهد بود. و نهایتا این که سازمانها و نهادهای مدنی متنوعی وجود دارند که بتوانند از منافع و حقوق گروههای مختلف جامعه نمایندگی و حفاظت کنند و بدون نیاز به دست بردن به خشونت، رانت جویی و زیاده خواهی گروههای دیگر را مهار کنند.
>
> او سپس همه نظام‌هایی که فاقد این ویژگی‌ها هستند را «نظام‌های با دسترسی محدود» نام می‌نهد و آنها را به سه دسته «شکننده»،‌ «پایه» و «بالغ» تقسیم می‌کند. تفاوت این سه دسته نظام دسترسی محدود نیز در توانایی آنها در مهار خشونت و فراگیری حضور گروههای مختلف قدرت در ساختار سیاسی و وجود سازوکاری نهادینه شده و قابل پیش بینی برای سهم بری گروههای صاحب قدرت از حوزه سیاست است. از نظر او جوامع وقتی به سوی تکامل حرکت می‌کنند که به تدریج بخش بزرگتری از گروههای صاحب قدرت که در عین حال توانایی ایجاد بی ثباتی و تهدید نظم موجود را دارند در دایره قدرت قرار گیرند یا دستکم افق حضور در قدرت برای آنها بسته نباشد. او دقیقا معتقد است که در نظام‌های سیاسی بسته یا درحال توسعه، انتخابات کارکرد همگرا کننده و ثبات‌آوری که در جوامع توسعه یافته دارد را ندارد و برعکس در این کشورها انتخابات می‌تواند به عاملی برای بی‌ثباتی و افزایش شکاف میان گروههای قدرت بیانجامد. بنابراین از نظر نورث راز توسعه در توانایی یک سیستم برای توزیع عقلانی قدرت میان نخبگان و تعمیم چتر قدرت سیاسی و گشایش سپهر سیاست به روی حداکثر گروهها و نخبگانی است که دارای قدرت یا نفوذ برای ایجاد بی نظمی و در هم ریزی نظم موجود هستند.
>
> درواقع به طور خلاصه می‌توان گفت مساله توسعه کشورها نه سرمایه است نه دانش نه منابع طبیعی نه فناوری. این ها در همه‌ي کشورهای جهان کمابیش پیدا می‌شود یکی کم یکی زیاد. این ها قابل خریداری، کپی برداری، انتقال و حتی دزدی است. آنچه مانع اصلی توسعه است چرخه خشونت و بی‌ثباتی است که مانع انباشت سرمایه های اقتصادی و انسانی و تبدیل آنها به سرمایه های مولد می‌شود و رانت‌های اقتصادی مولد را نیز به رانت‌های مخرب تبدیل می‌کند. «چرخه خشونت» نه به این معنی که گروههای قدرت در حال درگیری یا خسارت زدن فیزیکی به یکدیگرند، بلکه به این معنی که «تهدید بالقوه به خشونت» و داشتن قدرت بر هم زدن نظم حاکم که موجب احساس تهدید و و نگرانی از خشونت در رقبا است باعث توقف فعالیت های مولد و هرزروی منابع می‌شود. حتی رانت هایی که گروههای در قدرت می‌برند در شرایط باثبات می‌تواند به عنوان رانت مولد عمل کند، اما همین رانت ها در شرایط چرخه خشونت به صورت رانت مخرب عمل می‌کنند.
>
> با نگاهی به نظریه نورث در می‌یابیم که نظام سیاسی ما در سالهای پس از انقلاب از یک نظام با دسترسی محدود شکننده به سوی یک نظام با دسترسی محدود پایه و سپس نظام با دسترسی محدود بالغ در حرکت بود. امید می‌رفت که با تداوم این روند در دهه‌های آینده ما بتوانیم به یک «نظامِ با دسترسیِ باز» تحول یابیم. اما متاسفانه این روند در میانه راه متوقف شد و اکنون شواهد حاکی از آن است که ما درست گرفتار یک پس روی در این زمینه شده ایم. در واقع با نگاهی به تحولات اول انقلاب به بعد متوجه می‌شویم که ظرفیت خشونت پس از عبور از دوران اولیه انقلاب، به تدریج کاهش یافته است. اما متاسفانه از اوایل دهه هشتاد شمسی این روند معکوس شده است و به تدریج بر ظرفیت خشونت بالقوه و تهدید نظم موجود و نگرانی جناح سیاسی حاکم از حضور سایر رقیبان در سپهر قدرت، در کشور ما افزوده شده است و از این نظر ما در فرایند توسعه و تکامل اجتماعی خویش مسیری قهقرایی را آغاز کرده‌ایم.
>
> استدلال من برای این ادعا چنین است: اگر از دوران اولیه انقلاب بگذریم، که دوران استقرار، بی شکلی و بی نهادی نظام سیاسی بود و اصولا فضای سیاسی کشور آکنده از احساس و عاطفه بود و عقلانیت سیاسی در سایه حاکمیت ایدئولوژی به محاق رفته بود، آنگاه می‌توانیم دوران پس از آن را که نظام به ساختاری تثبیت شده دست یافت و سپهر سیاسی ایران در تسخیر بازیگران عقلانی، حسابگر و پی‌گیرنده منافع شخصی یا گروهی قرار گرفت، به سه دوره تقسیم کنیم: نخست دوران تعامل یا «بازی همکارانه» که تا پایان جنگ ادامه می‌یابد. در این دوران دو جناح سیاسی اصلی کشور در سایه اقتدار اسطوره‌ای (کاریزمای) بنیانگذار فقید جمهوری اسلامی با هم تعامل یا بازی همکارانه داشتند. توجه کنیم که در این دوران حتی در واقعه مهمی همچون حذف آیه الله منتظری از ساختار نظام سیاسی، این دو جناح با هم همکاری کردند. در این دوران اختلافات میان گروهها و جناح های صاحب نفوذ و قدرت از طریق نقش فیصله بخش بنیانگذار جمهوری اسلامی در جایی متوقف می‌شد و به نزاعهای ویرانگر و صرف منابع عظیم اقتصادی برای تخریب متقابل نمی‌انجامید. دوران دوم را می‌توان دوران تعامل یا «بازی رقابتی» دانست. این دوران از استقرار دولت سازندگی شروع می‌شود و تا انتخابات مجلس هفتم (اسفند ۱۳۸۲) ادامه می‌یابد. در این دوران دو جناح اصلی کشور وارد یک بازی رقابتی جدی شدند. اما ویژگی کل این دوران این بود که هر جناح در پی کسب سهم بیشتری از قدرت سیاسی و اقتصادی بود ولی هیچ کدام از جناح ها نه در گفتار نه در عمل سودای حذف کامل جناح دیگر را به نمایش نمی‌گذاشت. ممکن بود برخی از فعالان یا راهبران اصلی این جناح ها در اندیشه حذف رقیب بوده اند اما در گفتار و در عمل چنین خواستی را بروز نمی‌دادند. در واقع سازوکارهای توزیع قدرت اجازه چنین چیزی را نمی‌داد. اما متاسفانه از انتخابات مجلس هفتم به این سو کشور وارد «بازی حذفی» جناح های سیاسی شد.
>
> در انتخابات مجلس هفتم شورای نگهبان ۸۵ نفر از نمایندگان مجلس ششم و هزاران نفر از سایر داوطلبان را رد صلاحیت کرد و با این کار رسما نشانه های خیز بزرگ یک جناح سیاسی برای حذف کامل رقیب از میدان بازی سیاست را به نمایش گذاشت و به نوعی به جناح مقابل اعلان جنگ داد. من البته از همان زمان با برخی تندرویهای مجلس ششم مخالف بودم و همان زمان نیز نظریه «مهاجرت به درون» را در مقابل نظریه «خروج از حاکمیت» مطرح کردم (که به صورت مقاله‌ای منتشر شد). در هر صورت شورای نگهبان با آن رد صلاحیت گسترده از اصلاح‌طلبان، سوت آغاز یک بازی حذفی را در سپهر سیاست ایران به صدا در آورد و متاسفانه اصلاح طلبان مجلس ششم نیز در این دام رقیب افتادند و آنان نیز با استعفای دسته جمعی خود، پذیرش ورود به این بازی حذفی را رسما اعلام کردند. در واقع با انتخابات مجلس هفتم، یک جناح به طور جدی حذف کامل جناح رقیب را در دستور کار خود قرار داد و بدینسان جمهوری اسلامی وارد مرحله‌ای تازه از عمر خود شد. بدین ترتیب می‌توان گفت فرایند کاهش ظرفیت خشونت که از اوایل انقلاب تا سال ۱۳۸۲ به صورت تدریجی در حال بهبود بود و سازوکارهای توزیع قدرت سیاسی که در حال بسط و تکامل و فراگیر شدن بود، از انتخابات مجلس هفتم به یکباره متوقف و حتی معکوس شد و سرانجام اوج این فرایند تقابل و واگرایی در انتخابات ۱۳۸۸ نمایان شد. در واقع بازی حذفی که شورای نگهبان سوت آن را در انتخابات مجلس هفتم به صدا درآورد در انتخابات ۱۳۸۸ به ضربات پنالتی کشیده شد و یک تیم با ضربات پنالتی به طور کامل از بازی حذف شد.
>
> اما دشواری داستان در این جاست که حذف این تیم از بازی چیزی را تغییر نداده است. اگر به سان ورزش فوتبال، بعد از حذف یک تیم از بازی می‌توانستیم کل بازیکنان و هواداران آن تیم را از ورزشگاه بیرون کنیم مشکل به سادگی پایان می‌یافت. اما در بازی حذفی که در میدان سیاست شکل می‌گیرد، فقط تعدادی بازیکن با کارت قرمز از ورزشگاه اخراج می‌شوند اما سایر بازیکنان و هوادارانِ تیم حذف شده در میدان می‌مانند. مگر می‌شود کل صدها هزار فعال سیاسی و مدنی یک جناح را از فرایندهای اقتصادی اجتماعی و سیاسی کشور حذف کرد؟ اگر هم بشود، تا زمانی که میلیون‌ها نفر هواداران آن جناح در کشور حضور دارند، امکان بازگشت آن جناح همواره وجود دارد. این امکان بازگشت یا از طریق انتخابات خواهد بود یا از طریق فعالیت‌های مدنی یا نهایتاً با شورش و حتی انقلاب. پس با حذف کامل یک جناح که صدها هزار فعال مدنی و میلیون ها هوادار دارد، تهدید قدرت جناح حاکم از سوی مخالفان تمام نمی‌شود و قدرت خشونت بالقوه و امکان درهم ریزی نظم حاکم از بین نمی‌رود بلکه از شکلی به شکلی تغییر می‌یابد. در واقع در انتخابات ۱۳۹۲ هواداران تیم حذف شده در لحظات پایانی بازی چنان هجومی آوردند که داوران بازی مجبور شدند بخشی از بازیکنان تیم پیشین را به بازی راه بدهند.
>
> با انتخابات ۹۲ این احساس پیش آمد که بازیگران جناح حاکم پذیرفته اند که بازی حذفی برای کشور خسارتبار بوده است و باید اجازه داد تا دیگر گروههای صاحب نفوذ و نمایندگان دیگر بخش های جامعه نیز در سازوکاری قانونی وارد سپهر سیاسی کشور شوند. بویژه با تغییر فرایند تعامل با خارج از کشور این خوش بینی به وجود آمد که یک بازگشت فراگیر به عقلانیت و پذیرش یک بازی رقابتی عقلانی در دستور کار جناح حاکم قرار گرفته است. اما متاسفانه با نزدیک شدن به انتخابات اسفند ۹۴ گفتارها و رفتارهای حاکی از آن است که از تجربه خسارتبار ۱۳۸۲ تا کنون درس مناسبی گرفته نشده است.
>
> بزرگان شورای نگهبان شما بار نخست در اسفند ۸۲ آغاز یک بازی حذفی خسارتبار را در کشور کلید زدید و همه دیدیم پیامدهای پرهزینه آن را. حوادث انتخابات ۸۸ و حرکت دولت نهم و دهم به سوی تنش با جهان خارج و آنگاه تحریم‌ها و فرصت‌سوزی‌ها و توقف روند تکاملی کشور و نابود شدن بیش از هزار میلیارد دلار درآمد نفتی کشور، پیامدهای همان تصمیم خطای شما در سال ۱۳۸۲ بود که گمان کردید با حذف یک جناح، کار مدیریت این کشور یکسره می‌شود و یک جناح می‌تواند بی تشویش، مقدّرات کشور را به سویی که می‌خواهد براند و همه این ها نشان از ناآگاهی از فرایندهای اقتصادی و اجتماعی در دنیای مدرن دارد.
>
> بزرگان کشور، شما اکنون دو راه دارید. یا تلاش کنید که به هر قیمتی از ورود مجدد رقیب به بازی سیاست جلوگیری کنید که این به منزله زدن سوت یک بازی حذفی جدید در انتخاباتِ در پیشِ رو است؛ و یا این که اجازه دهید شرایط یک بازی منصفانه فراهم آید و لوازم مشارکت حداکثری جامعه را مهیا کنید و موجب شکل گیری یک وفاق عمومی تازه و همبستگی ملی برای کمک به عبور عقلانی کشور از بحران های در پیش رو شوید. چرا که تلاش برای حذف رقیب و آغاز یک بازی حذفی جدید می‌تواند آخرین انرژی‌ باقی مانده برای هر دو تیم را و برای کل جامعه را مستهلک کند و مقدمات یک سقوط اقتصادی فراگیر را برای کشور فراهم آورد. که در این صورت هر دو جناح و کل جامعه ایران خسارت خواهد دید.
>
> بزرگان کشور، این خطا را تکرار نکنید و مراقب باشید که در انتخابات اسفند ۹۴ یک بازی حذفی تازه را در کشور کلید نزنید که اگر چنین کنید این بازیِ تازه، خطری و خسارتی دهها برابر بازی حذفی پیشین خواهد داشت و آینده کشور را به کلی دگرگون خواهد کرد.
>
> اگر ما از بازی حذفی پیشین با همه خسارت‌هایش جان سالم به در بردیم به علت این بود که آن بازی در زمانی شروع شد که کشور با انباشت منابع و سرمایه ها روبه رو بود. اقتصاد رو به رونق بود، ذخایر ارزی ما خوب بود، واردات بی رویه بنیان‌های تولید ما را ویران نکرده بود، نرخ تورم و بیکاری بسیار پایین بود، منابع آبی ما به نقطه بحران نرسیده بود، درآمدهای نفت چشم انداز رو به افول کنونی را نداشت، اعتماد و سرمایه‌ی اجتماعی، نشاط ملی و اخلاق عمومی سقوط نکرده بود،‌ تحریم ها بنیان های اقتصاد ما تضعیف نکرده بود، فساد به مرزهای نجومی نرسیده بود، بیکاری آشکار و پنهان به مرز هشت میلیون و حاشیه نشینی به مرز یازده میلیون نرسیده بود و سرانجام نظام اداری ما به این چنین ناکارآمد نشده بود. آقایان امروز ما با تهی شدگی گسترده منابع روبه‌رو هستیم و آغاز هر گونه بازی حذفی جدید به سرعت کشور را به سوی بحران خواهد برد. ما فقط در یک همبستگی ملی گسترده و در یک فضای اعتماد آمیز و در بستری از امید و نشاط و همکاری ملی خواهیم توانست از بحران‌های در پیش رو عبور کنیم.
>
> فقهای عظام، ايران پس از پذيرفتن برجام وارد تعهدي جهاني شده است و مانند سابق نمي تواند سياست هاي مشابه سال ٨٤ و ٨٨ را با فرض اين كه مصالح داخلي به بيرون از مرزها ربطي ندارد، به اجرا گذارد. تفاهم لغزان و شكننده با دولت‌هاي جهاني هر بار مي تواند لغو شود و ما را دوباره تا آستانه جنگ پيش برد. اين وضعيت مشابه وضعیتی است که آن را مارکس، بناپارتيسم می‌نامید. مردمي كه زير سايه ترس مداوم و نگرانی از بازگشت به وضعيت نامطلوب پیشین زیست می‌کنند، آمادگی روانی پیدا می‌کنند تا براي خلاصي از ترس مداوم و تحمل ناپذير، دست به انتخاب نهایی وحشتناكی براي فيصله بخشي و برون شدن از اين وضعيت بزنند.
>
> آقایان محترم، اگر با در انداختن یک انتخابات پر نشاط و فراگیر، شرایط عبور کشور از بی‌ثباتی و ترس و نگرانی مداوم را مهیا نکنید به دلایلی که گفتم یعنی تداوم شرایط «عدم اطمینان» اقتصاد ایران در سال ۱۳۹۵ همچنان در رکود می‌ماند و آنگاه در سال ۹۶ نیز به علت آن که سال انتخابات ریاست جمهوری است و آینده سیاسی کشور در ابهام است، فعالان اقتصادی همچنان منتظر می‌مانند تا تکلیف روشن شود و بنابراین اقتصاد همچنان در رکود خواهد ماند. اما این دو سال برای ما بسیار خطیر خواهد بود. یعنی با تداوم رکود نه تنها دو میلیون نفری که تازه به بازار کار وارد می‌شوند به تعداد بیکاران ما افزوده خواهد شد بلکه با تداوم رکود ما شاهد امواج ورشکستگی و تعطیلی بنگاههایی خواهیم بود که چند سال است به امید گشایشی در اقتصاد ایران، و علی‌رغم زیان ده بودن، خود را سرپا نگه‌داشته اند. اگر چنین امری رخ دهد، نظام بیمه و تامین اجتماعی ما که هم اکنون با کسری گسترده منابع روبه روست و در پایان هر ما برای تامین وجوه لازم برای پرداخت مستمری بازنشستگان مجبور به فروش بخشی از دارایی های خویش است وارد مرحله بحران خواهد شد چرا که نه تنها نمی‌تواند از بیکاران جدید حمایت کند بلکه در تامین حقوق چندین میلیون بازنشسته کنونی نیز به بن بست بر می‌خورد. این را بیفزایم که تشدید فشاری که بواسطه بر خانواده ها خواهد رفت و آنان را از تامین نیاز هشت تا ده میلیون بیکاری که سربار زندگی آنها هستند عاجز خواهد کرد، در کنار یازده میلیون‌ حاشیه نشینی که سهم‌شان از این کشور جز فقر و بیکاری و آوارگی نبوده است، شرایطی را به‌وجود خواهد آورد که یک جرقه، یک حادثه، یک مرگ ناگهانی، یک اعتراض پیش‌بینی نشده، یک انفجار، یک اعتراض، یک تحصن، یک سخن نابه‌جا و یک حرکت نامعقول می‌تواند امواجی از بحران اجتماعی نظیر اعتراضات فقرا و حاشیه‌نشینان و پابرهنگان را برانگیزاند.
>
> اگر ما با شورش پابرهنگان روبه رو شویم دو راه داریم. یا سکوت کنیم و شاهد درهم ریزی باشیم یا دست به سرکوب خشونت‌بار بزنیم. تفاوت اعتراضات گروههای نخبگان مانند روشنفکران و دانشگاهیان و حتی شورش‌های مدنی که طبقه متوسط شهری در آنها مشارکت دارد با شورش‌ پابرهنگان این است که دو مورد اولی رهبری پذیر است. یعنی آنان نوعی سازمان غیررسمی مدنی دارند و افرادی را به عنوان رهبری خود می‌پذیرند. پس با درخواست رهبرانشان به خانه باز می‌گردند یا وارد یک فرایند گفت و گو و تعامل و مصالحه می‌شوند . اما وقتی فقرا و حاشیه نشینان و پابرهنگان که وضعیتشان محصول ناکارایی مدیریتی ما در چهار دهه گذشته است اعتراض و شورش می‌کنند، رهبری پذیر و مدیریت‌بردار نیستند. آنان وقتی شورش خود را آغاز کردند یا تا دستیابی به نتیجه ادامه می‌دهند یا وارد فرایندی خسارت بار می‌شوند. یعنی فرایند گفت‌و‌گویی شکل نمی‌گیرد. اگر پلیس آنان را بزند آنان نیز سنگ و چوب برمی‌دارند و اگر به آنان شلیک شود آنان نیز سلاح های سرد و گرم بیرون می‌آورند. جمهوری اسلامی یک بار در اوایل دهه هفتاد شمسی در اسلام شهر، اراک، قزوین و مشهد با شورش محدود پابرهنگان رو‌به‌رو شده است و می‌داند چقدر خسارتبار است. خسارتهای فیزیکی و اقتصادی هر یک از این شورش های محدود (نظیر شکستن و آتش زدن اماکن دولتی و عمومی) بسیار فراتر از خسارتهای کل اعتراضات مدنی سال ۸۸ بود.
>
> یادمان نرود که در سال ۱۳۷۸ فقط دانشجویان شورش کردند و چند روز بخش‌هایی از تهران از کنترل خارج شده بود و کل تهران ملتهب بود. با این حال دانشجویان رهبری پذیر و مذاکره پذیر بودند و در نهایت هم همین مذاکرات ماجرا را ختم کرد. در اعتراضات پس از انتخابات ۸۸ نیز طبقه متوسط شهری اعتراض کردند که چند ماه کل کشور در التهاب و بحران بود. با این حال آن اعتراضات نیز هم رهبری پذیر بود و هم کنترل شده و خسارتی متناسب با وسعتی که داشت، نداشت. اما اگر میلیون ها بیکار، حاشیه نشین و فقیر دست به اعتراض بزنند و شورش پابرهنگان شکل بگیرد آنان دیگر آنان نه مذاکره پذیرند و نه رهبری پذیر. آنان هدف روشنی نخواهند داشت آنان فقط وضع موجود را نمی‌خواهند و تا در‌هم ریزی وضع موجود به شورش خویش ادامه می‌دهند.
>
> آقایان این را من نمی‌گویم، بلکه اقتصاددان ارشد دولت نهم و دهم ـ که با ایده های او و اجرای هدفمندی یارانه ها اقتصاد کشور وارد دوره ای از بی ثباتی و بی تعادلی گسترده و پر هزینه شد ـ اکنون در تحقیقی به این نتیجه رسیده است که تعداد فقیران کشور در فاصله سالهای ۸۲ تا ۹۲ دو برابر شده است. آری شما اکنون با لشکری از بیکاران و فقیران و حاشینه نشینان روبه رو هستید.
>
> اکنون اگر با تعمیق بحران اقتصادی در تمام مناطق کشور با شورش پابرهنگان روبه‌رو شویم نظام چه خواهد کرد؟ اگر عقب نشینی کند انتظام ملی فرو می‌ریزد و حتی می‌تواند به فروپاشی ملی بینجامد. و اگر سرکوب کند بی گمان به خشونتی خونبار و گسترده گرفتار خواهد شد که حتی اگر موفق شود، برای دو دهه کشور را وارد فاز امنیتی و نظامی‌گری خواهد کرد و می‌دانیم که در قرن بیست و یکم کشوری که در مدیریت داخلی اش به نظامی گری روی بیاورد کشور ورشکسته‌ای تلقی می شود و از طرف دنیا نیز با فشارهای عظیم روبه‌رو خواهد شد که می‌تواند به شکست و فروپاشی جمهوری اسلامی بیانجامد. از این گذشته، تنها راه اعتراض شهروندان نسبت به فضای بسته و تک صدایی که راه مشارکت و حیات شهروندان را در همه حوزه‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی می‌بندد، اعتراض سرخ و شورش نیست. شهروندان «اعتراض سفید» نیز می‌دانند. امواج خروج از کشور، بی‌تفاوتی و کرختی اجتماعی، اعتیاد، لودگی، فساد و تخریب ارزشهای اجتماعی، از انواع اعتراض سفیدند که وقتی راه مشارکت مدنی را بر شهروندان می‌بندیم و ناامیدشان می‌کنیم، به آن روی می‌آورند.
>
> اما گیرم هیچکدام از این نگرانی‌ها و تهدیدها رخ ندهد، کمترین پیامد انحصاری شدن انتخابات و یکدست شدن مجلس آینده این خواهد بود که رکود تداوم می‌یابد و دولت روحانی در نجات اقتصاد ایران شکست می‌خورد. در چنان شرایطی همه چیز آماده خواهد بود تا کشور وارد بحران اقتصادی و ناامنی اجتماعی شود و زمینه را برای برآمدن یک دولت نظامی سرکوبگر آماده می‌کند. مردم ایران هزار و چهارصد سال است به امید منجی نشسته‌اند و تحقق این انتظار فروخفته را هر از گاهی در چهره‌ای می‌بینند. اگر در دوره بعد به بهانه ایجاد امنیت، یک چهره نظامی وارد کاخ ریاست جمهوری ایران شود به منزله پایان عصر دموکراسی تکاملی جمهوری اسلامی خواهد بود و نظام سیاسی ما بر روی ریل تازه ای قرار گرفت که با کل مسیر ۳۷ ساله گذشته متفاوت خواهد بود. در واقع ما به سوی یک حکومت اسلامیِ بسته‌ي غیر دموکراتیکِ سرکوب‌گر پیش خواهیم رفت که البته سرنوشت چنین حکومت‌هایی در قرن بیست‌ویکم معلوم است.
>
> آقایان. به گمان من اگر کل نظام همت نکند که دولت یازدهم در مدیریت کشور موفق شود و اگر شما شرایط لازم برای برگزاری یک انتخابات فراگیر را فراهم نیاورید که از همه قشرهای کشور نماینده ای به مجلس برود و ضریب امیدواری و نشاط و مشارکت در جامعه بالا نبرید، آنگاه ممکن است دولت روحانی به آخرین دولت دموکراتیک جمهوری اسلامی تبدیل شود و این نه برای جامعه ایران و نه برای جمهوری اسلامی فرجام خوبی نیست. شعار و مشی دولت یازدهم در داخل و خارج از کشور، اعتدال، تدبیر و امید بوده است و در عمل هم نشان داده است که بدان پایبند است. شکست دادن چنین دولتی با رویه‌های افراطی و انحصارگرایانه، شکست دولت نیست شکست اعتدال و به سیاهی رفتن امید است. اگر هم این‌ برخورد قاطع حذفی مقدمه‌ای است که دولت روحانی برزمین ناکامی فرو افتد، نیازی نیست که کشور را وارد یک بازی پرهزینه تازه کنید، روحانی اهل گفت‌وگو است، منافع ملی را می‌فهمد و اگر احساس کند تداوم دولتش کشور را به تنشی تازه می‌کشاند با طیبِ‌خاطر کناره خواهد گرفت، کافی است به او ندا بدهید، او نخواهد گذاشت هزینه حذف دولتش را ملت ایران بدهد. و این همان کاری است که در گذشته باید با هاشمی می‌شد و باید با خاتمی می‌شد. چرا هزینه حذف پی‌در‌پی جناح‌های سیاسی یا شخصیت‌های سیاسی که یک جناح را ملت ایران باید بدهد؟
>
> بزرگان، مگر نه این که مجلس مهم‌ترین رکن نظارتی و ابزار اصلی اعمال نظارت مردم بر نظام تدبیر است؟ اصلی‌ترین کارکرد مجلس پس از قانونگذاری، نظارت عمومی، کنترل فساد و تصحیح کژکاردی‌های سیستم است. آیا این همه مجالس گذشته که با نظارت استصوابی شورای نگهبان شکل گرفتند مانع از گسترش فساد در نظام تدبیر ما شدند؟ جز این که بنابرشاخص‌های منتشره، ما از نظر نظام اداری به یکی از فاسدترین کشورهای جهان تبدیل شده‌ایم؟ این جدای از بلایی است با یک نظام تدبیر ناکارآمد بر سر منابع آب و محیط زیست و درآمدهای نفتمان آوردیم. آیا شورای نگهبان نباید خود را در ایجاد این شرایط مقصر بداند و روش خویش را اصلاح کند؟ اصلاح یک نظام سیاسی با این همه کژی و ناکارآمدی از یک مجلس یکدست ساخته نیست. تنها مجلس فراگیر، پاسخ‌گو و کارشناسی و برآمده از مشارکت فراگیر همه گروههای اجتماعی است که می‌تواند به نظارت حقیقی بر عملکرد سیستم و اصلاح آن بینجامد.
>
> بزرگان شورای نگهبان. به هوش باشید. به پیکر نحیف و دستان لرزان خویش منگرید. شما اکنون قدرت‌مندترین مردان ایرانید. با یک تصمیم می‌توانید آینده دولت روحانی را به بازی بگیرید و همه تلاش‌ها و موفقیت‌های آن را بی‌اثر کنید، سرنوشت اقتصاد ایران را دگرگون کنید، آینده نسل بعدی را به زنجیره ای از به بی ثباتی‌ها و تنش‌ها و خشونت ها پیوند بزنید و حتی می‌توانید سرنوشت جمهوری اسلامی را به شکل تازه ای رقم بزنید. اگر می‌خواهید به راحتی جمهوری اسلامی را به حکومت اسلامی یعنی به یک عربستان از نوع شیعی آن تبدیل کنید اکنون وقت آن است. شما می‌توانید سیر حوادث آینده را به گونه ای رقم بزنید که در آینده ای نزدیک ما چاره ای نداشته باشیم که یک رئیس جمهور نظامی بر سرکار آوریم و ملت ایران هم با ذوق و شوق به چنین فردی رای خواهد داد. پس از آن به راحتی و بدون تنش می‌توانید آرام آرام باقی مانده سازوکارهای دموکراسی را در ساختار سیاسی کشور کم رنگ و حذف کنید. اکنون ابر و باد و مه و خورشید و فلک در خدمت شما هستند تا اگر تمایل دارید این هدف را محقق کنید. اما زنهار که این بیشه خوفناکی است که هزار دیو و دد در آن آرمیده است و کسی که در آن پای بگذارد به سلامت برون نخواهد رفت.
>
> آقایان،‌ تاکنون همکاریهای موردی و ائتلاف‌های میان جناح‌ها در مسائل ملی از روی ترس بوده است. همکاری جناح‌ها در داستان برجام، از این دست بود. ائتلافی که منشاء ترس دارد، شکننده است. ما نیازمند ائتلاف و همکاری پایدار همه گروههای نخبگان هستیم. کشور ما انباشته از مشکلات و چالش‌هایی است که به سرعت به سوی بحرانی شدن می‌روند. مدیریت این بحران‌ها فقط با همکاری همه نخبگان کشور و با سطح بالایی از اعتماد و همبستگی ملی امکان پذیر است. بنابراین باید بخش بزرگی از مشکلات و شکاف‌های سیاسی کشور را در دوره حضور مقام معظم رهبری و با وجود اقتدار نمادین ایشان حل و فصل کنیم. ما دیگر نه فرصت کافی، نه منابع کافی و نه چهره‌های کاریزماتیک و سرمایه‌های نمادین فراگیر ملی داریم که بخواهیم حل‌و‌فصل اختلافات استخوان سوزی را که جامعه ما را پاره پاره کرده است، به بعد از دوره ایشان منتقل کنیم. بنابراین همه شکاف‌ها، تنش‌ها، حرکت‌های تخریبی و معضلات رفتاری که در این سالها در میان بازیگران ارشد سیاسی کشور پدیدار شده است و کشور ما را گرفتار دور باطلی از حذف و تخریب کرده است باید در دوره حضور ایشان و با اقتدار ایشان حل‌وفصل شود، وگرنه با این ساختار «نفوذ ناهمگن»ی که ایجاد کرده‌ایم، بعد از ایشان کشور را پاره‌پاره خواهیم کرد. بويژه لازم است نقطه پایانی بر نقار و شکافی که در انتخابات ۸۸ پدید آمد نهاده شود؛ و به گمانم اکنون عقلا و بزرگان هر دو جناح این ضرورت را تایید می‌کنند. عرصه سیاست، عرصه جولان عشق و نفرت نیست، عرصه حاکمیت عقلانیت است. عشق و نفرت‌هامان را بگذاریم برای دوره طلایی دیگری که قیمت نفت به بالای صد دلار صعود می‌کند!
>
> ما متاسفانه بخش عظیمی از چهره‌ها و سرمایه‌های نمادینی را که می‌توانستیم در عبور کشور از بحران های آینده به آنان تکیه کنیم و از همراهی آنها بهره ببریم و با حضور آنان بخش‌های مختلف جامعه را در عبور از بحران ها با خود همراه کنیم، حذف، تخریب، بی اعتبار، بی‌قدرت و یا حتی محصور کرده‌ایم؛ و توجه نکردیم که از چهره‌های نمادین‌مان باید همانند آثار تاریخی‌مان حفاظت کنیم. امروز بخش‌هایی از جامعه ما بی‌سر و بی راهبر و بی سرمایه نمادین مانده است که این می‌تواند بسیار خطرناک باشد و در بحران‌ها جامعه‌ي ما را به یک جامعه‌ی سیال و بی مهار تبدیل کند. بخشی از فروپاشی سوریه امروز ناشی از این بود که جامعه سوریه فاقد سرمایه‌های نمادین ملی بود.
>
> ما روزگای می‌توانستیم چالش‌های کشور را به سادگی و با مشارکت جمعیِ نخبگان سیاسی داخل نظام حل و فصل کنیم، اما آن چالش‌ها اکنون در آستانه بحرانی شدن هستند به گونه‌ای که فقط و فقط با مدیریت و راهبری رهبر معظم انقلاب قابل حل و فصل خواهند بود. اما این حل و فصل‌ها نیازمند حضور واقعی و امیدوارانه و نشاط‌انگیز همه قشرها و گروههای کشور است. بنابراین، این فرصت یگانه را از جامعه ایران، از رهبری معظم انقلاب و از جمهوری اسلامی نگیرید. ما فرصت چندانی برای جبران خطاهای گذشته نداریم ما را به بحرانی تازه گرفتار نکنید. برای عبور از بحران های در پیش رو باید همه‌ی جامعه همت و مشارکت کنند. من پیش‌تر بارها نوشته‌‌ام که حل‌وفصل مناقشه اتمی شرط لازم برای حل‌وفصل بحران‌های اقتصادی کشور است. اما شرط کافی، درانداختن یک گفت‌وگوی فراگیر ملی و رسیدن به یک برجام داخلی در میان نخبگان سیاسی کشور است. اگر ما برای مصالحمان توانستیم با دشمنان گفت‌وگو کنیم، چرا با دوستان چنین نکنیم؟
>
> بنابراین نه تنها اکنون ضروری است که با اعلام آشتی ملی خط پایانی بر مناقشه انتخابات ۸۸ بگذاریم و با چوب فتنه این چنین جامعه را شرحه شرحه نکنیم، بلکه باید با اعلام عفو عمومی برای کل ۳۷ سال گذشته، همه آنانی را که جرم خصوصی مرتکب نشده اند و شاکی خصوصی ندارند، وارد دایره نظام کنیم. چرا ۳۷ سال است خلبان هواپیمای انقلاب به سرنشینان این کشور اعلام نکرده است که کمربندها بگشایید که ما وارد شرایط عادی شده ایم؟
>
> چرا ما باید برای آمدن چند صد توریست که یک هفته به ایران بیایند و هزار دلار خرج کنند، دریوزگی کنیم آنگاه فرصت تردد به سرزمین مادری‌شان را برای بخش بزرگی از حدود چهار میلیون ایرانی خارج از کشور، فراهم نکنیم. هر ایرانی مقیم خارج که یک بار در سال به ایران تردد کند به اندازه ده توریست با خود ارز و منافع اقتصادی به کشور می‌آورد. این جدای از سرمایه هایی است که آنان می‌آورند، اگر احساس کنند کشور به ثبات رسیده است و نظام به همه ایرانیان به یک چشم می‌نگرد و حقوق آنان را ایفا می‌کند.
>
> اما متاسفانه شواهد حاکی از آن است که گویا بزرگان کشور در شورای نگهبان متفطن شرایط خطیر کشور نیستند. من در گفت‌وگوها و سخنرانی‌های سه ماه اخیرم در مورد انتخابات، از نگرانی‌هایم درباره افراطی و قطبی شدن انتخابات توسط هر یک از جناح ها سخن می‌گفتم، اما نمی‌دانستم که شورای نگهبان خودش کلید یک بازی حذفی کامل تازه‌ای را خواهد زد و عملا بسیار پیش از موعد به اقتصاد ایران پیام می‌دهد که آینده فضای سیاسی ایران همچنان یک طرفه خواهد بود بنابراین تصویر روشنی از ثبات در ایران آینده وجود نخواهد داشت.
>
> بزرگان آیا متوجه هستید که حذف حدود ۶۰ درصد از داوطلبان مجلس شورای اسلامی و بیش ۵۵ درصد داوطلبان مجلس خبرگان به چه معنی است؟ بیایید با هم معانی آن را مرور کنیم. با توجه به این که این کاندیدها از خارج از کشور وارد نشده‌اند و همه شان فرزندان همین کشور و محصول همین نظام اند بنابراین می‌توانیم فرض کنیم کل کاندیداها به طور متوسط نماینده و انعکاس دهنده منافع کل گروههای اجتماعی و سیاسی کشور هستند. در این صورت حذف ۶۰ درصد از آنان به معنی این است که نظام ۶۰ درصد از جامعه را خودی نمی‌داند و احتمالا آنان را معارض می‌داند و از حضور آنان در سپهر سیاسی قدرت وحشت دارد. و البته این اعتراف خوبی نیست.
>
> ممکن است بگویید «این‌ها معارض نیستند بلکه معیارهای مورد نظر ما را ندارند و ما آنان قبول نداریم». معنی‌اش این است که اینان یا به نظام یا به اسلام اعتقاد ندارند و یا اصولا فاسد و جانی هستند. و این به معنی اعتراف نظام سیاسی به است که در این ۳۷ سال با مصرف تمام منابع آب و خاک و نفت این دیار، دستاوردش این بوده است که ۶۰ درصد جامعه را به افرادی بی دین، بی قانون، فاسد و جانی تبدیل کرده است و این اعتراف به شکست نظام سیاسی است که ۳۷ سال است مدعی است که ام القرای اسلام محمدی است و مرکزیت انقلاب اسلامی را در دست دارد.
>
> ممکن است بگویید «اینان هیچکدام از توصیف‌های یاد شده را ندارند، آدم‌های خوبی هستند و مشکل اخلاقی و دینی هم ندارند اما ما از آنها یا افکارشان خوشمان نمی‌آید». آنگاه پیام این سخن این است که یک گروه انحصار طلب کشور را در دست گرفته است و به هیچ قیمتی نمی‌گذارد غیر از وابستگان و نزدیکان و ذینفان خودش به قدرت نزدیک شوند. این به معنی حذف و ناامیدی ۶۰ درصد از جامعه و احتمالا عدم مشارکت و همکاری آنان در حل و فصل بحران‌های آینده خواهد بود ـ اگر نگوییم با این کارمان به طور بالقوه آنان را آماده می‌کنیم که به بحران‌های آینده دامن بزنند.
>
> ممکن است بفرمایید «نه اصولا این ۱۲ هزار نفر که داوطلب شده اند، معدل و نماینده جامعه ایران نیستند؛ جامعه ایران جامعه خوبی است اما متاسفانه در این انتخابات عمدتا آدم های مساله دار و فاسد و منفعت طلب و بی دین آمده اند داوطلب شده اند و انسان‌های خوب و نخبگان توانمند و پاک و منزه زیادی که در این جامعه هستند نیامده اند کاندیدا شوند». معنی این سخن این است که نخبگان سالم و نمایندگان واقعی جامعه دیگر از اصلاح این سیستم ناامید شده‌اند و معتقدند نزدیک شدن به این سیستم خیری برای خودشان و جامعه شان ندارد و این سیستم نه قابل اعتماد است و نه اصلاح شدنی و بهتر است خود را در مشکلات این سیستمِ آلوده و مضمحل، گرفتار نکنند. و برعکس امروز جانیان و مجرمان و بی‌دینان و فاسدان و رانت خواران به این نتیجه رسیده‌اند که بهترین جا برای کسب منافع بادآوره و بی درد‌سر و مصون ماندن از مجازات و تعقیب این است که وارد نظام سیاسی شوند و به قدرت پیوند بخورند. پس آقایان این توجیه هم توجیه خوبی نیست و به معنی پایان پویایی و آغاز افول یک سیستم است و به این معنی است از نظر اکثریت نخبگان جامعه، نظام به مرحله اضمحلال برگشت ناپذیر رسیده است و امیدی به اصلاح آن نمی‌رود.
>
> آقایان، این، بارِ اقتصاد ایران که اکنون بر زمین افتاده است باری نیست که دولت و یا حتی نظام سیاسی به تنهایی بتواند آن را از زمین بلند کند. کل ملت ایران باید قیام کند و زیر این بار را بگیرد تا شاید از این فروماندگی بیرون بیاید. اکنون فرصتی تاریخی دارید که دست آشتی که بخش محذوف جامعه ایران در خرداد ۹۲ به شما داد را این بار شما بفشارید تا همه‌ی جامعه وارد عصر تازه ای نشاط و همبستگی و امید شود و ملت ایران بتواند با اتحادی فراگیر برای بلند کردن این بار قیام کند. به ملت ایران اعتماد کنید و دست از این خط کشی های معوج بردارید و خود را نماینده یک ملت ببینید نه یک جناح و همچون زمان جنگ همه قشرها و گروههای ملت ایران را به مشارکت بطلبید و آنان را ملتمسانه وارد همکاری برای مقابله با بحرانهای اقتصادی و اجتماعی در پیش رو کنید؛ که اکنون جنگ با بلندترین رکود هفتاد ساله اخیر و جنگ با چهل سال تورم دو رقمی در ایران که در تمام جهان بی نظیر بوده است و جنگ با فساد و تباهی‌های متنوعی که دامن گیر جامعه ایران شده است نیاز به یک عزم ملی و مشارکت همگانی دارد و این عزم تنها در سایه اعتماد و احترام به ملت ایران محقق شدنی است.
>
> به صراحت عرض می‌کنم: ‌اگر شما در عالم سیاست فتنه شناسید امثال من نیز تخصص دانشگاهی‌مان شناسایی فتنه‌ها در عالم اقتصاد است. به شما زنهار میدهم که فتنه تازه ای در عالم سیاست ایجاد نکنید و به فتنه ای که از سال ۱۳۸۲ با همکاری دو جناح سیاسی اصلی در این کشور آغاز شده است پایان دهید تا همه با هم بتوانیم فتنه ای که به زودی در سپهر اقتصادی و به تبع آن در سپهر اجتماعی ایران شروع خواهد شد را سامان دهیم و گرنه سیلاب آن همه ما را خواهد برد، که سیلاب نه چپ می‌شناسد نه راست، نه اصلاح طلب نه اصولگرا. سیلاب فقط قدرت تخریبی خود را می‌شناسد و بس.
>
> وقتی مقام معظم رهبری از همه ملت حتی کسانی که نظام را قبول ندارند برای حفظ کشور دعوت به مشارکت درانتخابات می‌کنند به منزله این است که این عزیز به دشواری شرایط در پیش روی کشور آگاه است. درخواست رهبری وقتی محقق خواهد شد که شما هم شرایط مشارکت همگانی همه قشرها را ـ حتی آنانی که قبول ندارید را ـ آماده کنید.
>
> آقایان در این لحظه از تاریخ، اقتصاد ایران همه چیزش را در شما می‌بیند. به جای آن که به نرخ سود بانکی بنگرد و تصمیم بگیرد که سرمایه گذاری کند یا نه به حرکات چشم و ابروی شما می‌نگرد؛ به جای آن که به تغییرات نرخ دلار بنگرد که صادرات را بالا ببرد یا نه به تغیر لحن کلام شما می‌نگرد؛ به جای آن که به مصاحبه رئيس کل بانک مرکزی و وزیر اقتصاد توجه کند مشتاق شنیدن مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها، خطبه‌ها و مواضع شماست؛ به جای آن که به مقداردلارهای آزاد شده پس از اجرای برجام توجه کند به علایمی که از ثبات، دوراندیشی، عقلانیت و وحدت آفرینی که در تصمیمات شما مشهود می‌شود خیره می‌شود. آقایان اقتصاد ایران منتظر تصمیمات دوراندیشانه شماست این فرصت را از جامعه ما دریغ نکنید. من پیشتر در مقاله «اسیدپاشی به چهره اقتصاد ایران» از اقداماتی که چهره اقتصاد ایران را تیره و مشوب می‌کند به عنوان «پنجره‌های شکسته» یاد کردم. مراقب باشید که انتخابات اسفند ۹۴ به «دروازه شکسته»‌ اقتصاد ایران تبدیل نشود.
>
> بزرگان شورای نگهبان، شما از کودکی در گوش ما زمزمه کرده‌اید که تقلید از متخصص در امری که تخصص نداریم واجب است. ما عمری است در فقه از شماها تقلید کرده‌ایم اکنون اگر حکم خود را قبول دارید بر شما واجب است در امری که تخصص ندارید یعنی حوزه اقتصاد سیاسی ایران از متخصصان آن تقلید کنید. لطفا از جامعه علمی کشور بويژه جامعه اقتصادی استفسار کنید آنگاه اگر دریافتید که محسن رنانی یکی از کارشناسان جدی حوزه اقتصاد سیاسی ایران است بر شما واجب می‌شود که از او تقلید کنید. یک بار هم که شده است به این حکم فقهی خود عمل کنید. نظر کارشناسی من این است که برای جلوگیری از تعمیق رکود و گسترش بیکاری و درهم ریزی اقتصادی ایران که می‌تواند به درهم ریزی های اجتماعی و سیاسی خطیر بینجامد، یک انتخابات عمومی با گسترده‌ترین طیف ممکن از داوطلبان برگزار کنید و اتحاد و اعتماد و نشاط ملی را تقویت کنید بلکه احوط آن است که از مقام معظم رهبری برای تایید داوطلبانی که به بهانه مشارکت در فتنه آنان را رد صلاحیت کرده اید،‌ مجوزات لازم را اخذ کنید.
>
> به گمانم برای آن که سخنم را جدی بگیرید و بار مسئولیت شما را سنگین‌تر کنم لازم باشد به چند نمونه از تحلیل‌ها و پیش بینی‌های پیشین خود اشاره کنم. در سال ۱۳۸۱ نظریه «مهاجرت به درون»‌ را برای برخی فعالان اصلاح طلب مجلس ششم مطرح کردم و پیش بینی کردم که اگر نزاع میان اصلاح طلبان و اصولگرایان به یک نزاع حذفی بکشد کشور برای ده تا پانزده سال به بن بست خواهد رفت و تنش میان دو جناح منابع کشور را هدر خواهد داد. و البته توصیه من کاهش سطح کنشگری سیاسی از طرف اصلاح طلبان (با عنوان «مهاجرت به دورن») بود. و البته آن زمان هیاهوی نزاع دو جناح چنان فضای کشور را پر کرده بود که کسی به تحلیل دانشگاهیان توجهی نمی‌کرد.
>
> در سال ۱۳۸۱ دولت هشتم «طرح ضربتی اشتغال» را به عنوان یک طرح اشتغال آفرین با اعتباری حدود یک هزار میلیارد تومان را در قالب لایحه‌ای به مجلس تقدیم کرد. من به عنوان یک کارشناس اقتصادی به یک جلسه غیرعلنی و غیررسمی که برای بررسی این لایحه در مجلس ششم تشکیل شد دعوت شدم. در آن جا من به صراحت اعلام کردم که این طرح نه تنها نمی‌تواند ۳۰۰ هزار اشتغال مورد نظر را ایجاد کند بلکه پیامدهای دیگری هم برای اقتصاد دارد که باعث می‌شود پس از یک دوره کوتاه، متوقف شود یا تغییر شکل دهد. نگاه من این بود که نظام سیاسی‌-اقتصادی ما از جنس نفوذهای ناهمگن است یعنی یکدست و یکپارچه نیست و هر پاره‌ای از قدرت در دست گروه یا جناح خاصی است و چون این گروههای قدرت با هم همکاری ندارند کلیت نظام نمی‌تواند توانایی‌های خویش را برای تحقق اهدافی بزرگ همگرا کند. بنابراین در چنین شرایطی اقتصاد بر اساس توانایی‌های طبیعی خود در هر سال می‌تواند حداکثر تعداد معینی اشتغال جدید ایجاد کند. ایجاد اشتغالی فراتر از این مقدار نیازمند همکاری خیلی جدی کلیه بخش‌های نظام سیاسی است که اکنون وجود ندارد. بنابراین چنین اقتصادی نمی‌تواند با یک حرکت انقلابی دو برابر ظرفیت کنونی خود، اشتغال ایجاد کند. کوتاه مدتی بعد برخی از مقامات همان دولت به ناکامی طرح ضربتی اشتغال اعتراف کردند. متاسفانه در دولت نهم همین طرح با اعتباری ۴۷ هزار میلیارد تومانی (۴۷ برابر اعتبار طرح ضربتی اشتغال) تحت عنوان «طرح بنگاههای زودبازده» و به منظور افزایش سه میلیونی اشتغال اجرا شد و اقتصاد کشور را به یک درهم ریزی تازه گرفتار کرد و به اهداف خویش نیز نرسید. من در همان زمان نیز قطعیت شکست این طرح را اعلام کردم. تعبیر من این بود که بدن لاغر و ضعیفی را در نظر بگیرید که می‌خواهیم تنومند و عضلانی شود. با پرکردن یکباره و سریع معده این بدن به مواد غذایی مقوی در یک دوره کوتاه مدت،‌ این بدن نه تنها قوی نمی‌شود بلکه به انواع بیماریها گوارشی نیز گرفتار می‌شود. اقتصاد موجود زنده‌ای است که نمی‌توان با آن بازی کرد و به آن فرمان راند. اقتصاد اقتضائات خویش را دارد که باید بشناسیم و مطابق آن عمل کنیم.
>
> درسال ۱۳۸۴ نگارش کتاب «اقتصاد سیاسی مناقشه اتمی ایران» راآغاز کردم و پس از سه سال کار مداوم پژوهشی، آن را در مهر ۱۳۸۷ فقط در پنج نسخه تکثیر و برای مقام معظم رهبری و سران سه قوه و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام ارسال کردم. در این کتاب که در ۶۶۱ صفحه پیرامون مسائل اقتصادی مناقشه اتمی ایران تنظیم شده است پیش بینی کردم که اگر اوباما رئیس‌جمهور‌ آینده آمریکا شود خطر جنگ از سر ایران رفع می شود اما اوباما با ابزارهای سیاسی، بسیار قاطع‌‌تر و کارآمدتر از دولت بوش، فعالیت اتمی ما را به بن بست خواهد کشید و ما را به نقطه آچمز خواهد کشاند (دقت کنید این تحلیل زمانی است که هنوز بوش بر سرکار است و اوباما کاندیدای دموکرات‌ها برای انتخابات بعدی است). بنابراین به مقامات کشور پیشنهاد کردم که پیشنهاد اوباما در دوره تبلیغات ریاست جمهوری برای مذاکره با ایران را بپذیرند و پیش از انتخابات، با او وارد مذاکره شوند. همچنین در این کتاب پیش بینی کردم که قیمت نفت برای دوره ای بین پنج تا ده سال بالای صد دلار خواهد ماند و سپس به تدریج به حدود ۳۰ دلار کاهش خواهد یافت. امسال دهمین سال شروع نگارش کتاب و هفتمین سال تحویل کتاب به مقامات کشور است و هر دوی این پیش‌بینی‌ها محقق شده است. باز در این کتاب فصلی را به «عبور تمدن‌ها» و «جنگ خداحافظی در خاورمیانه» اختصاص داده ام. پیش بینی من در ده سال گذشته این بود که به زودی جنگی در خاورمیانه آغاز خواهد شد که خاورمیانه را به سرزمین سوخته تبدیل خواهد کرد. از زمان تحویل این کتاب به مقامات، هنوز هیچ واکنشی از سوی مقامات، حتی اعلام وصولی، نداشته ام. من بخشی از کتاب را در سال ۹۲ از طریق تارنمای رسمی خود منتشر کردم و از ابتدای امسال نیز نسخه کامل این کتاب در تارنمای من در اختیار همگان است.
>
> در آذر ۱۳۸۸ درست یک سال پیش از شروع اجرای مرحله اول طرح هدفمندسازی یارانه ها در مناظره ای با مشاور رئیس دولت دهم و رئیس شورای رقابت اعلام کردم که هدفمندسازی در دوره بی‌ثبات کنونی خطرناک است و ظرف یک سال چنان پیامدهای منفی خواهد داشت که دولت مجبور می شود ادامه آن را متوقف کند و نه تنها کل اقتصاد ایران را به بحران گرفتار خواهد کرد و تورم‌های کمرشکن خواهد آفریند و نه تنها دولت دهم را گرفتار بحران‌های تازه می کند بلکه جامعه را نیز دچار فروپاشی اخلاقی می‌کند و کل نظام سیاسی را وارد مشکلات بلندمدت تازه ای خواهد کرد که ممکن است به بحران‌های بعدی بیانجامد و به کل نظام سیاسی هشدار دادم که مانع اجرای این طرح شوند.
>
> در سوم خرداد ۱۳۹۲ سه روز بعد از رد صلاحیت آقای هاشمی و ۲۱ روز مانده به انتخابات همان گاه که اطرافیان ایشان با اشک و آه ستادهای تبلیغاتی را می بستند و به مسافرت می رفتند و اصلاح طلبان در کناره گیری از انتخابات یا اجماع روی یکی از کاندیداهای موجود مردد بودند، طی نامه ای به آقایان هاشمی و خاتمی با عنوان «پیش به سوی رویدادگی» که بخش هایی از آن نیز در روزنامه شرق منتشر شد، اعلام کردم که اگر آقایان هاشمی و خاتمی بر روی آقایان روحانی یا عارف به توافق برسند پیروزی او حتمی خواهد بود و با رای قاطع انتخاب خواهد شد. چیزی که همگان تنها دو سه روز قبل از انتخابات باور کردند.
>
> در زمستان ۱۳۹۲ نیز به کرات حضوراً و در نوشته‌های خویش خطاب به سیاستگذاران دولت یازدهم اعلام و درخواست کردم که تا خروج از رکود، فاز دوم هدفمندی را اجرا نکنند و نیز وارد سیاست کنترل تورم نشوند و تمام حواس خود را بر خروج اقتصاد ایران از رکود متمرکز کنند و اصرار داشتم که کنترل تورم، اقتصاد ایران را به رکودی عمیق تر فرود خواهد برد.
>
> بنابراین با این پیشینه تحلیلی، به گمانم شورای نگهبان می‌تواند تا حدی به سخن من اعتماد کند و آن را جدی بگیرد.
>
> اما سخن آخرم با مردم خوب کشورم: هموطنان عزیز، دستان لرزان پیران و بزرگان شورای نگهبان دیگر به خوبی کار نمی‌دهد. ما خود باید مراقب آینده این کشور که در دستان این بزرگان است باشیم و نگذاریم نقش بر زمین شود. پس ما نه در مقابل، بلکه باید درکنار شورای نگهبان بایستیم و هر کجا احساس کردیم آن بزرگان به علت کهولت سن در حفاظت از منافع ملی ما ناتوانند ما پا پیش نهیم و نگذاریم منافع ملی ما و آینده فرزندان‌مان بر زمین بی‌ثباتی و ناامیدی و سرخوردگی فروافتد.
>
> بنابراین مردم خوب و نگران کشورم، روشنفکران دلشکسته، اقتصاددانان دم فروبسته، فعالان مدنی و سیاسی پربسته، ایرانیانِ بیرون از وطن نشسته و همه آنانی که خارج از ساختار قدرت بر گلیم سکوت نشسته‌اید، صمیمانه و ملتمسانه عرض می‌کنم مبادا رد صلاحیت گسترده باعث شود شما با انتخابات قهر کنید. هیچ دموکراسی کامل و مطلوبی وجود ندارد، همه دموکراسی ها در حال تکامل هستند. آمریکا پس از ۲۴۰ سال تمرین دموکراسی تازه اولین رئیس جمهور رنگین پوست را پذیرفته است. و هنوز هیچ زنی به ریاست جمهوری آمریکا نرسیده است. آنان نیز در حال تمرین وتکامل دموکراسی هستند. ما هیچ راهی نداریم جز آن که از همین دموکراسی نوپای شکننده و ناعادلانه و تکامل نیافته موجود دفاع کنیم و از طریق آن کشور را به سوی بهبودی ببریم. در قرن بیست و یکم هیچ ظلمی عظیم تر از راندن یک ملت به سوی ناامیدی، شورش، انقلاب و در هم ریزی نیست. عصر «انقلابهای انتقالی» در قرن بیستم پایان یافت. در قرن بیست‌ویکم اگر شورشی و انقلابی رخ دهد از جنس «انقلاب‌‌های انهدامی» خواهد بود. تجربه سوریه و لیبی در پیش‌چشم ماست.
>
> انقلاب پیشین ما انقلاب عشق بود که با سرمایه اجتماعی عظیمی همراه بود، با این حال خطاها و دشواریهای بزرگی از آن برای جامعه ما بر جای مانده است. اگر در آینده در ایران انقلاب یا شورشی رخ دهد شورش های کور آکنده از نفرت در جامعه‌ای با سرمایه اجتماعی شدیدا تضعیف شده خواهد بود و جز تخریب ثمری نخواهد داشت.
>
> پس راه حل عبور از تنگناهای موجود نه از سکوت می‌گذرد، نه از قهر، نه از آشوب، نه از انقلاب و نه حتی از حاکمیت نظامیان. ما فقط و فقط یک راه داریم و آن مشارکت در همین دموکراسی شدیدا محدود و ناعادلانه و یک طرفه موجود است.
>
> نا امیدی خطای بزرگی است و در شرع محمدی گناه است و در روانشناسی، پایان انسان است. جامعه یک سیستم زنده است و سیستم‌های زنده همیشه برگه‌های آسی دارند که فقط در بزنگاههای تاریخی رو می‌کنند. جامعه ما یک بار در خرداد ۹۲ چنین برگه آسی را رو کرده است و این کار البته تکرار پذیر است.
>
> بیایید همه با هم تلاش کنیم تا پیران نگران شورای نگهبان را مجاب کنیم که ما را باور کنند،‌ به ایمانمان ایمان بیاورند و ما را از خویش بدانند و بگذارند در نجات این کشور همگی با هم تشریک مساعی کنیم. با آنان گفت‌وگو کنیم و بکوشیم سوء ظن آنان را بزداییم، نگرانی آنان را مرتفع کنیم، ابهام‌ها را توضیح دهیم و حتی از آنان دلجویی کنیم. چرا دعا نمی‌کنیم؟ در دنیایی که بشر بی‌خدا دعا می‌کند، چرا ما باورمندان دعا نکنیم که خدا دلهای پیران ما را بر ما نرم کند؟ این کاری است که اکنون از دست ما ساخته است. اما اگر آنان دردمندی و دینداری و دغدغه مندی ما را باور نکردند نگران نشویم شکایت به خدای بزرگ می‌بریم چون مطمئن هستیم که این پیران نگران به زوی معبود خویش را ملاقات خواهند کرد. بنابراین آنان را به خدای‌شان وامی‌گذاریم اما سرنوشت خویش را به دست ناامیدی، قهر، سکوت،‌ تحریم، شورش و بی‌ثباتی نمی‌دهیم.
>
> دعا می‌کنیم که نور ایزدی بر قلب این پیران خسته‌دل بتابد و آنان را از نگرانی به در‌آورد تا اجازه دهند ملت ایران تمام قد و با حضور همه کاندیداهایی که نماینده قشرها و گروههای مختلف این جامعه هستند در انتخابات شرکت کند. اما اگر چنین نشد ما در صحنه می‌مانیم. ما از بین همان کسانی که تایید شده‌اند حتی وقتی با آنان اختلاف داریم و حتی وقتی آنان را نماینده افکار خود نمی دانیم، بهترین‌ها را، کم خطرترین‌ها را، عاقل‌ ترین‌ها را و اخلاقی‌ترین‌ها را بر‌می‌گزینیم. ما دیگر نباید اجازه دهیم تا اقتصاد و جامعه ما وارد فرایند استهلاکی تازه ‌ای شود و ما را به سوی فروپاشی ببرد. ما باید با همین روندی که از انتخابات ۹۲ شروع کرده ایم به پیش برویم. نخست با حضور در انتخابات نگذاریم، بی‌مایگان، تندروان و بی‌خردان دوباره به صحنه بیایند و سپس باپیران‌مان تعامل کنیم تا چهار مرحله گذار همزمان تاریخی که جامعه ما در آن قرار گرفته است را به آرامی و به سلامت پشت سر بگذاریم. بنابراین حتی آنان که نظام را قبول ندارند گمان نکنند رای ندادنشان کمکی به بهبود اوضاع می کند. آنان با به صحنه نیامدن اجازه می‌دهند که همان کسانی که قبولشان نداریم و از حضور آنان در سپهر سیاسی ایران خسارت دیده ایم با رای کمتری و بدون هر گونه مانعی به صحنه قدرت بازگردند و فضا را بسته تر کنند.
>
> حتی نگویید اگر ما رای بدهیم نظام از رای ما برای تحکیم مشروعیت خویش استفاده خواهد کرد. بیایید و رأی بدهید، آری یک هفته روی رأی شما مانور داده خواهد شد اما در عوض ما می توانیم با رأی‌مان برای چهار سال یکدستیِ مجلس و انحصار قدرت و احتمالا بسته شدن و امنیتی شدن فضای کشور را به تعویق بیندازیم و احتمالا مانع سقوط اقتصاد ایران شویم.
>
> بزرگترین خطای اصلاح طلبان و سایر نیروهای ایران دوست بیرون حاکمیت این خواهد بود که در صورت رد صلاحیت گسترده، با انتخابات قهر کنند. آی اصلاح طلبان، حتی اگر هیچ کاندیدای اصلاح طلبی را باقی نگذاشتند به سراغ اصولگرایان عاقل، سالم، معتدل و اخلاق مدار بروید و از آنان حمایت کنید. روحانی علی الاصول یک اصولگرا بود و ما با رای خویش اکنون او را به یک اصلاح طلب تبدیل کرده ایم. مگر نه این است که اصلاح طلبی به منزله اعتقاد به کنش عقلانی و اصلاحگری تدریجی و پرهیز از تندروی، انقلابی‌گری، ایدئولوژی زدگی و خشونت است؟ اگر چنین است پس روحانی یک اصلاح طلب است. ما این کار را با خیلی های دیگر می‌توانیم بکنیم، فقط به شرط آن که صبوری بورزیم و خویش را باور کنیم و صحنه را ترک نکنیم.
>
> ما در یک نقطه عطف تاریخی قرار داریم. درآمدهای سرشار نفت رو به پایان است و حکومت دیگر نمی‌تواند به درآمدهای بادآورده نفت تکیه کند و در همه زمینه‌ها هر چه می‌خواهد بکند، بلکه به زودی حتی برای چرخش ساده امور کشور هم نیازمند مشارکت جامعه و نهادهای مدنی و بخش خصوصی خواهد بود. آینده از آنِ جامعه است به شرط آن که ما برای ثبات ملی و تداوم شرایط بهبود یابنده کنونی تلاش کنیم.
>
> امروز دقیقا همان روزی است که ما باید در صحنه بمانیم. آی اصلاح‌طلبان، آی ملی‌گرایان، آی روشنفکران، آی منتقدان، آی اهالی سنت، آی اهالی تشیع، آی کردها، آی بلوچ ها، آی ترک‌ها، آی لرها، آی عرب‌ها، آی ترکمن‌ها، آی همه آنانی که در این جامعه فرزند دارید و دلتان نمی‌خواهد فرزندانتان از این کشور بگریزند، همه به میدان بیایید و رای بدهید و یک بار دیگر هوشیاری خویش را در این بزنگاه تاریخی نشان بدهید. نگذارید تمامیت خواهان به راحتی به مقاصد خویش برسند. ما تازه داریم بازی دموکراسی را یاد می‌گیریم، مبادا با آن قهر کنیم که تعطیلی کلاس دموکراسی به منزله افتادن در مسیری بی سرانجام است.
>
> بزرگان شورای نگهبان، ما تصمیم گرفته‌ایم امیدوار و سرافراز بمانیم. ملت ما دیگر نمی خواهد بازی شاه کشی در این کشور ادامه پیدا کند. متاسفانه ما در طول تاریخ ملت کم صبری بوده ایم. مردم انگلستان در طول هزار سال پادشاهی آن کشور تنها یک پادشاه را کشته اند، آن هم به این ترتیب که او را در مجلس و توسط نمایندگان کشور محاکمه کرده و رسما محکوم به اعدام کرده اند. اما ملت ایران در ۲۵۰ سال اخیر به طور متوسط هر ۲۵ سال یک پادشاه را کشته یا فراری داده یا در برابر دشمن تنهایش گذارده است. مردم ایران در تاریخ پادشاهی گذشته، وقتی قدرت نداشته‌اند سکوت یا کرنش کرده‌اند و وقتی قدرت داشته‌اند شورش کرده‌اند. ما تصمیم گرفته‌ایم به این رویه خاتمه دهیم. گرچه روش حذفی شما که سال به سال بخش‌های بزرگ‌تری از جامعه را از دایره نظام بیرون می‌کنید، بسترهای روانی تداوم شیوه نامیمون گذشته را در ما تقویت می‌کند اما ما به این بلوغ رسیده ایم که خطاهای گذشته را تکرار نکنیم. ما صبر می کنیم و با صندوق رای قهر نمی‌کنیم و آرام آرام کشور را به سوی دنیایی با ثبات، عادلانه و انسانی‌تر رهنمون خواهیم شد. انشاء الله.
>
> ​منبع :http://www.renani.ir
>
>
>
> Twitter | LinkedIn | Facebook | instageram
>
>
> www.Modiriran.ir
> پایگاه جامع اطلاع رسانی مدیران ایران
> تلفن تماس :021-44841991

--

---
‏شما به این دلیل این پیام را دریافت کرده‌اید که در گروه Google Groups
"تفريح و سرگرمي" مشترک شده‌اید.
برای لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل‌های آن، ایمیلی به
taf_sar+u...@googlegroups.com ارسال کنید.
از این گروه در https://groups.google.com/group/taf_sar دیدن کنید.
برای گزینه‌های بیشتر، از https://groups.google.com/d/optout دیدن کنید.

shab ranginkaman

unread,
Feb 9, 2016, 4:35:15 PM2/9/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
نعیمه دوستدار
«آن‌شب شش سالگی خود را به یاد می‌آورم که گرم و آرام در بستر خود
خوابیده بودم. در آن حالت دلپذیر نیم‌خواب و نیم‌بیدار و با آن خواب‌های
رنگارنگ کودکی که چون پریان خیالی با سرعت ولی آرام و بی صدا از برابرم
می‌گذشتند، در درون بسترم حرکت چیزی شبیه به یک پنجه سرد و زمخت را احساس
کردم که به لمس و جست‌وجوی بدن من سرگرم بود. گویی به دنبال چیزی می‌گشت.
همزمان با آن، پنجه دیگری به همان بزرگی، سردی و زمختی اولی، بر دهان من
قفل شد تا مرا از فریاد زدن باز دارد. آن‌ها مرا به حمام بردند. چیزی
شبیه یک گیره آهنی را به یاد می‌آورم که دست‌ها، بازوان و ران‌های مرا در
خود می‌فشرد، طوری که قدرت هرگونه حرکت یا مقاومت را از من سلب می‌کرد.
ناگهان به نظرم رسید که لبه تیز فلزی به میان ران‌هایم رفت و پاره گوشتی
را از آن نقطه بدن من جدا کرد. فریادی از درد زدم و دستی که دهان مرا
می‌فشرد نتوانست مانع خروج آن شود، زیرا آنچه که حس کردم فقط احساس یک
درد معمولی نبود، آتش سوزانی بود که سراسر جسم مرا در خود می‌گرفت. چند
لحظه بعد حوضچه سرخی از خون را در اطراف کمرم گسترده دیدم. گریه را سر
دادم و مادرم را به کمک خواندم. اما بدترین ضربه لحظه‌ای بود که به دور
خود نگاه کردم و او را در کنار خود ایستاده دیدم. بله اشتباه نمی‌کردم،
این خود او بود که درست در وسط افراد غریبه، با آنان حرف می‌زد و لبخند
تحویل‌شان می‌داد، انگار که آن‌ها همین چند لحظه پیش در مراسم تکه پاره
کردن دخترش شرکت نکرده بودند…»
نوال سعداوی، «چهره عریان زن عرب»
دست‌کم ۲۰۰ میلیون زن و دختر در سراسر جهان قربانی ختنه زنان شده‌اند.
این تعداد ۷۰ میلیون نفر بیشتر از آمار سال ۲۰۱۴ است. به دلیل همین آمار
شوکه‌کننده، بان کی مون، دبیرکل سازمان ملل در نیویورک امسال به مناسبت
روز جهانی عدم مدارا با ختنه زنان، گفته که هیچ‌گاه پایان دادن به این
اقدام این‌چنین فوری نبوده است.
به نظر سازمان ملل، بریدن آلت جنسی زنان تحت عنوان «سنت و آیین» و عمل
ناقص‌‌سازی اندام جنسی زن، مصداق بارز «شکنجه» است. به همین دلیل این
سازمان روز بین‌المللی عدم هرگونه مدارا با ناقص‌سازی جنسی زنان زنان را
تعیین کرده تا به عنوان یکی از روزهای آگاهی‌دهنده بین‌المللی مورد حمایت
سازمان ملل، ۶ فوریه هر سال، مبارزه با ناقص‌سازی جنسی زنان (ختنه زنان)
را در مرکز توجه جامعه جهانی قرار دهد.
نخستین بار، ۶ فوریه ۲۰۰۳ استلا اوباسانجو،، بانوی اول نیجریه این روز را
پیشنهاد کرد. سپس کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل این روز را به عنوان یکی
از روزهای بین‌المللی سازمان ملل تصویب کرد.
بر اساس گزارش‌های جهانی، در هر ۱۰ ثانیه در جهان دختری ختنه می‌شود.
ختنه زنان بیش از هر جایی همچنان در آفریقا رواج دارد. دلیل ختنه زنان
اغلب مذهبی و فرهنگی است و گفته می‌شود که هر سال دو میلیون نفر قربانی
مثله جنسی دختران می‌شوند.
ایران و باقی‌مانده‌های یک سنت دیرین
خیلی‌ها تصور می‌کنند که ختنه زنان در فرهنگ و سنت ایرانی وجود ندارد اما
پژوهش‌های جدید نشان می‌دهند که در برخی از مناطق ایران هم این عمل خشن
روی زنان انجام می‌شود.
همین امسال، کامیل احمدی، نتایج پژوهشی را منتشر کرده که نشان می‌دهد این
عمل در چهار استان آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاه و هرمزگان رواج
دارد. این پژوهشگر می‌گوید که ختنه دختران آیٔینی با قدمت بسیار است که
با وجود نقض وجوه مختلف حقوق جنسی زنان، امروزه همچنان رواج دارد. برخی
باورها، هنجارها، نگرش‌ها و نظام‌های سیاسی و اقتصادی در ادامه یافتن این
سنت در ایران نقش دارند.
بر اساس این پژوهش حدس زده می­‌شود حدود ۷۰ درصد از ختنه زنان در چهار
استان ذکر شده رواج داشته باشد. از بین هزار نفری که در ۸۵ روستا مورد
مطالعه قرار گرفته‌اند، مشخص شده که آذربایجان غربی بیشترین آمار
ختنه‌شدگان را دارد.
در ایران، ختنه زنان بیشتر روی دختران کمتر از ده سال صورت می‌گیرد. در
استان‌های ایلام و لرستان این عمل درست قبل از ازدواج صورت می‌گیرد و در
برخی از موارد هم پس از تولد اولین فرزند ختنه انجام می‌شود. در استان
هرمزگان اما معمولا دختربچه‌ها را در سن‌های پایین ختنه می‌کنند.
زنان را چطور ناقص می‌کنند؟
تنها شباهت عملی که روی زنان انجام می‌شود با ختنه مردان، در بریدن بخشی
از آلت تناسلی است با این تفاوت که بخشی که از آلت مردان بریده می‌شود،
آلت جنسی آن‌ها را ناقص نمی‌کند اما در عملی که بر زنان انجام می‌شود،
عضو جنسی ناقص می‌شود.
بر اساس تقسیم‌بندی سازمان بهداشت جهانی، این عمل به چهار شکل ممکن است
انجام شود: برداشتن جزئی یا کلی کلیتوریس (کلیتوریدکتومی)، برداشتن جزئی
یا کلی کلیتوریس و لب‌های کوچک فرج با بریدن لب‌های بزرگ یا بدون آن، تنگ
کردن مجرای مهبل با ایجاد یک مهر و موم پوششی با قطع کردن و تغییر مکان
دادن لب‌های کوچک یا لب‌های بزرگ با یا بدون برش کلیتوریس، و نوع چهارم
شامل هرگونه عمل خطرناک دیگر روی آلت تناسلی زنان به مقصودی غیر پزشکی
مانند: سوراخ کردن، سوزن زدن، شکافتن و غیره.
در اغلب نقاط جهان از جمله ایران، این عمل پنهانی و در شرایط غیربهداشتی
انجام می‌شود. داروی بیهوشی وجود ندارد و فرد درد بسیار شدیدی را تحمل
می‌کند.
افرادی که به شکل سنتی مسئول انجام این عمل هستند، محل خونریزی را با
خاکستر، داروهای محلی یا بتادین و الکل تمیز می‌کنند.
برای انجام این عمل خشن بر روی زنان و دختران، استدلال‌های بدون
پشتوانه‌ای در جوامع سنتی ارائه می‌شود. آنها می‌گویند که این عمل تضمین
کننده پاکی زن و تضمین‌کننده سلامت مرد و کودکی است که از زن متولد
می‌شود. برخی معتقدند که بوهای بد با این عمل از بدن زن حذف می‌شود اما
یکی از مهم‌ترین دلایل سنتی انجام این عمل کنترل یا کم کردن میل جنسی
زنان است.
نتیجه این سنت خشونت بار اغلب دامنگیر است و تا پایان عمر همراه آن زن
می‌ماند. ختنه آمیزش را برای زنان دردناک می‌کند و دلیل بریده شدن
کلیتوریس که مهم‌ترین اعصاب جنسی در آن قرار دارد، این زنان اغلب به
ارگاسم نمی‌رسند. برخی موارد ناباروی به دلیل ختنه هم وجود دارد.
شرایط غیر بهداشتی باعث می‌شود که زنان با عوارضی مثل عفونت‌های شدید
روبه‌رو شوند و به دیلیل همین عفونت‌ها انتقال بیماری‌هایی مثل هپاتیت و
اچ آی وی هم بیشتر شود. همه اینها جدا از عوارض روانی و روحی حاصل از
ناقص شدن عصو جنسی زنان است.
بن‌بست قانونی و بی‌تمایلی ایران به مداخله در ختنه زنان
گرچه در ایران مناطقی که ختنه در آنها انجام می‌شود، چندان وسیع نیستند و
برخی شواهد نشان می‌دهد که با بالارفتن تحصیلات و آگاهی‌ نسل‌های جدید تا
جدودی از انجام این عمل کاسته شده، اما همچنان مردمانی هستند که بر
سنت‌های پیشین خود پای می‌فشادند. زنان نسل‌های قبلی و مادران، از حامیان
اصلی این سنت خشن هستند که آنها نیز به نوعی خود را مسوول پاسداری از
ارزش‌های مردسالارانه می‌دانند.
با این حال مداخله چندانی از سوی حکومت ایران برای کنترل اعمال این خشونت
بر زنان صورت نمی‌گیرد.
به علاوه، قوانین ایران از ختنه دختران نامی ‌نبرده‌ است و چون قانونی
وجود ندارد، نمی‌توان برای حمایت از دختران نسبت به ناقص‌سازی جنسی
اقدامی کرد. تنها نقطه اتکا، قوانینی هستند که آن‌ها مثله کردن بدن را
قابل مجازات می‌دانند.
اما بر مبنای قوانین بین‌المللی، از آنجا که ایران به کنواسیون منع خشونت
علیه زنان نپیوسته، نمی‌توان بر مبنای حقوقی مثل حق حیات، تمامیت بدن،
حمایت از زنان در برابر قربانی شدن، حق سلامت ذهنی و جسمانی و حمایت از
زنان در برابر خشونت‌های خانوادگی از حقوق زنانی که ختنه شده‌اند، حمایت
کرد.
نکته امیدی دیگری که برای حامیان حقوق زنان و کودکان وجود دارد، قانون
حمایت از کودکان و نوجوانان است که در ماده یک، هرنوع صدمه به کودکان و
نوجوانان اعم از جسمی، روانی و اخلاقی را ممنوع کرده است. ماده ۴ این
قانون، علاوه بر ممنوعیت هرگونه شکنجه مجازات حبس و جزای نقدی را برای
مرتکب قرار داده است.
ماده ۵ قانون حمایت از کودکان و نوجوانان هم کودک آزاری را جرم عمومی
می‌شمارد که نیازی به شاکی خصوصی ندارد و شاید بتوان با تکیه بر این
قوانین از برخی از قربانیان مثله کردن جنسی زنان حمایت کرد.
با وجود اینها نبودن نهادهای مردم‌نهادی که بتوانند به شکل مستقل این
مساله را پیگری کنند، در کنار بی‌تمایلی حکومت از ورود به آن، در کنار
انکار مردم مناطقی که این عمل در آنها کم و بیش انجام می‌شود، موضوع را
تا حدی از دسترس پژوهشگران خارج می‌کند. با این حال فعالان این حوزه
امیدوارند که با آموزش مردمی، به خصوص آموزش دایه‌ها و ماما‌های محلی که
ادامه‌دهندگان اصلی این سنت‌اند و با جلب حمایت روحانیون مذهبی در آن
مناطق، در کنار آموزش کادر بهداشتی و درمانی فعال در این محل‌ها و جلب
مشارکت دولت، بتوان باقی‌مانده‌های این عمل خشن را بر روی زنان از میان
برد.

shab ranginkaman

unread,
Feb 9, 2016, 4:35:41 PM2/9/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
بررسی تاریخی-تحلیلی
پوششِ زنان
زرینه صفایی

• «مسئله‌ی پوشش و کنترل بر بدن زنان» از یک طرف تحت تاثیر فرهنگ
«همسان ساز» سرمایه‌داری جهانی و از سوی دیگر بواسطه‌ی فشار سرکوبگرانه‌ی
نظام اسلامی حاکم در ایران، شکل خاصی به خود گرفته و باید هردو سوی این
«مسئله» بررسی شود. قطعا عناصر دیگری همچون سنت‌ها و خرده‌فرهنگ‌های بومی
هم در این «مسئله» موثرند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه ۱۷ بهمن ۱٣۹۴ -
۶ فوريه ۲۰۱۶


وقتی از پوشش بدن انسان ها صحبت می‌شود، در درجه اول انتظار
می‌رود که در رابطه با طبیعت و حفظ بدن از خطر و سرما یا گرما شکل گرفته
باشد. اما با شروع بررسی مشخص می‌شود که پوشش نیز، مانند دیگر وجوه زندگی
بشری، در رابطه با شیوه زندگی گروه‌ها و جامعه هایی که انسان در آن زندگی
می‌کرده، شکل گرفته است.
در حالی که آخرین دوره یخبندان زمین به ٢٠٠ هزار تا ٤٠ هزار سال
پیش می‌رسد که انسان ها به ناچار به غارها پناه بردند و با پوشش هایی از
پوست حیواناتِ همان مناطق خود را حفاظت کردند اما، روند پوشش بشری سیر
دیگری را تحت عوامل دیگری طی کرده است که در ادامه به آن پرداخته می‌شود.
همچنین، باید گفت که اطلاعات محدود در مورد پوشش دوره‌های مختلف زندگی
بشری و لزوم رعایت محدودیت یک مقاله، توجه به نقاط عطف تاریخی را الزامی
ساخته است.
حدود یک میلیون سال قبل زندگی اولین گروه‌های انسان های اولیه در
دره‌های گرم افریقا آغاز شد، جایی که نه نیازی به پوشش بود و نه امکان
آن. تلاش سخت زنان و مردان در شرایطی یکسان برای تامین خوراک گروه محدود
به گردآوری دانه، ماهیگیری و شکار حیوانات کوچک در اطراف محل زندگی شان
بود.
قرن ها زندگی بشری روی کره زمین بدین گونه گذشت، دوره‌ای طولانی که
با نام مادرتباری در تاریخ شناخته می شود. روندی که ابزارهایی در آن
ساخته شد که بر زندگی بشر تاثیری تعیین کننده داشت. کشف آتش طی این قرن
ها صورت گرفت که برای بشر دستاوردهای بسیاری در پی داشت. هنر بافتن از
ساقه‌های گیاهان، در دست های زنان شکل گرفت. اهمیت این اختراع در حدی است
که با اختراع ماشین بخار در عصر صنعتی مقایسه می شود. اما اولین استفاده
های این اختراع برای بستن و حمل اشیا، نگهداری مواد غذایی، شکار و اهلی
کردن حیوانات بود و نه پوشش. بعدها، در دوره تمدن پدرسالارانه تولید
پوشش یکی از کارکردهای اصلی آن گردید.
به دلیل نقش موثر و حیاتی زنان در میان گروه های اولیه انسانی،
الهه ها و خدایان زن در قالب پیکرک ها و شکل هایی ساخته شدند که نمودی از
ویژگی-های زن آن دوران بود. پیکرک هایی برهنه که در آن اعضایی همچون
سینه، شکم، ران‌ها و قسمت تناسلی به صورت مبالغه آمیز نمایش داده شده
اند. زن مادر گروه، قبیله و زمین بود، بیانی رمزآمیز از وجود بارور زنان.
بعدها این پیکره ها در حالت های ایستاده و با دست‌ها به سوی آسمان، به
گونه ای سپاس یا انتظار باروری آسمان را نشان می دهد، پیکره هایی شایسته
تقدیس برای بشر آن روزگار. همچنین برهنه بودن این پیکره ها نشان دهنده‌ی
عدم وجود پوشش در آن دوران بود. هزاران سال از زندگی بشر به گونه ای
سپری گشت که نیازی به پوشش بدن وجود نداشت. احتمالاً پوشش برای این
انسان ها در چیزی‌هایی بود که از طبیعت اطراف به دست می‌آوردند و در صورت
وجود، صرفاً برای حفاظت بدن در مقابل طبیعت استفاده می‌شد.(شناخت هویت زن
ایرانی، ٧٧)
به تدریج و با مهارت بشر در ساخت ابزار، ابزارها و سلاح‌هایی برای
شکار هم ساخته شد. با اختراع سلاح های جدید، میزان شکار بسیار بیشتر از
مصرف گروه شد و در نتیجه به جای کشتن، نگهداری برخی حیوانات و دامداری
شکل گرفت. شکارهای بیرون از گروه و قبیله توسط مردان انجام می‌گرفت. در
این شکارها برخی مردان، زنان و جوانان گردآورِ دیگر گروه‌ها را با جنگ به
اسارت درآوردند.
با افزایش قدرت های نظامی تعداد محدودی از مردان هر قبیله به همراه
اموالی (اسرای دیگر قبیله ها و دام ها) که در اختیار داشتند، تبدیل به
اشراف قبیله شدند. به تدریج حقوق فردی افراد قبیله از بین رفت و نابرابری
و سلسله مراتب جای آن را گرفت. با دامداری که عمدتاً توسط مردان شکارگر
انجام می شد، مردان به نقش خود در تولید مثل پی‌بردند. با این شناخت،
مردان در کل نقش زنان در تولیدمثل را انکار کردند و از نگاهشان زن صرفاً
تبدیل به محفظه ای برای نگه‌داری کودک شد. آگاهی به نقش تولیدمثلی خود و
حفظ اموال و دارایی تحت تسلط، مردان را برآن داشت که برای حفظ دارایی
نسبت به تملک زنان و فرزندان به دنیا آمده نیز اقدام کنند تا از آن پس
دارایی درون تبار مرد باقی بماند. بخش اصلی حفظ تبار پدر که ابتدا با
تصاحب اموال و اسیر گرفتن افراد دیگر قبیله ها بود، ابتدا از طریق تفوق
بر زنان، و بتدریج اعمال این تفوق بر دیگر اعضای کلان بود، فرآیندی که
با اعمال خشونت، تبعیض و بهره‌وری سلسله مراتبی درون کلان را به وجود
آورد.
زنان که پیش از این با داشتن نقش های متفاوت در گردآوری غذا، تقسیم
غذا بین اعضای گروه، مراقبت از افراد نابالغ و مهمتر از همه تولیدمثل و
ادامه نسل انسانی دارای جایگاه قابل احترام بودند و توانایی تصمیم گیری
در مورد امور قبیله و گروه را داشتند، با نزول و فرود جایگاه خود روبرو
شدند. این فرآیند قطعاً به آسانی و بدون مقابله زنان و دیگر افراد کلان
نتوانست مسلط شده و گسترش یابد. همچنین، افول مادرتباری به یکباره صورت
نگرفت بلکه، روندی از نظر زمانی و مکانی طولانی و گسترده بوده است.
جایگزینی پدرسالاری با مادرتباری در همه جوامع، ازطریق تغییرات
درونی صورت نگرفت بلکه، قشر بالای کلان با اعمال جنگ نسبت به دیگر قبیله
ها این روند را گسترش داد. این دسته مردان مالک، ثروتی منقول در اختیار
داشتند که با اتکای آن می توانستند به افراد قبیله فرمان دهند و آن‌ها را
مجبور به حرکت به منطقه ای دیگر، جنگ با دیگر قبیله ها و چپاول منابع و
کسب ثروت جدید کنند.
با افول مادرتباری آیین ها، الهه ها و خدایان زن نیز به تدریج در
مسیر حذف قرار می گیرند تا مذاهب و دیدگاه های مردسالارانه جای آن ها را
بگیرند. جابجایی یکباره و ناگهانی نبود بلکه طی قرن ها و مرحله به مرحله
انجام شد و مواردی از آن ها هنوز هم وجود دارد. تعداد خدایان و الهه های
زنِ کشف شده مربوط به دوران باستان چندین برابر تعداد خدایان مرد بوده
است. به تدریج خدایان زن حذف و طرد شدند تا خدایان مرد جای آنها را
بگیرند. در مرحله هایی نوعی تساوی بین خدایان زن و مرد به وجود می آید،
مثلاً خدای زن همسر خدای مرد می‌شود، مثل آناهیتا در نقش رستم. در
جامعه‌هایی یا مرحله ای دیگر پسران جایگزین الهه های مادر می شوند، مثل
حماسه گیل گمش و مادرش که الهه دانایی و معرفت بود.
اما در نهایت ادیان و مذاهب پدرسالارانه و مردسالارانه کاملاً غلبه
یافتند تا تعیین کننده چگونگی شیوه زندگی انسان ها و بیش از همه و به طور
خاص زنان، گردند. در کنار تمام مقابله ها و خشونت ها، نوعی تغییر در
دیدگاه های فرهنگی نیز به وجود آمد و آن اهریمن‌سازی و تبدیل خدایان و
الهه های زن، دیگرگونه جلوه دادن کارکردهای آن ها بود تا به تدریج این
خدایان افول کنند و حتی خطرناک جلوه داده شوند. دیدگاه های جدید توجیه
کننده مالکیت در دست تعدادی محدود و سلطه مردان (قانون، سنت و عرف
مردسالارانه، پدر، شوهر، برادر ) بر زنان (کل زنان جامعه، همسر، دختر،
مادر) بودند. این دیدگاه ها در همه مذاهب بعدی، ادیان ابراهیمی، مذاهب
مناطق هند، چین و اروپا مشهود است. علاوه بر مذاهب، دیگر دیدگاه ها و
نظریه های فلسفی و اجتماعی که در زندگی بشر وجه مسلط یافتند نیز در پایین
نگه داشتن و یا حذف زنان از فضاهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی بشری موثر
بودند. در ادامه سعی می-شود عمدتاً تاثیر این دیدگاه ها و شیوه های زندگی
بر نحوه کنترل زنان، بدن و پوشش آنان توضیح داده شود.
و از آنجا که در نظامی جهانی زندگی می‌کنیم و اقتصاد و فرهنگ به
امری جهانی تبدیل شده و جامعه ما نیز تحت تاثیر این نظام جهانی قرار دارد
ناگزیر به پوشش در غرب نیز پراخته خواهد شد، چرا که «مسئله‌ی پوشش و
کنترل بر بدن زنان» از یک طرف تحت تاثیر فرهنگ «همسان ساز» سرمایه‌داری
جهانی و از سوی دیگر بواسطه‌ی فشار سرکوبگرانه‌ی نظام اسلامی حاکم در
ایران، شکل خاصی به خود گرفته و باید هردو سوی این «مسئله» بررسی شود.
قطعا عناصر دیگری همچون سنت‌ها و خرده‌فرهنگ‌های بومی هم در این «مسئله»
موثرند اما جهت اختصار مقاله صرفا نگاهی اجمالی به مبحث پوشش زنان در
ایران در روند تاریخی‌اش و سپس به پوشش زنان در غرب، از مسیحیت تا کنون
خواهد شد و بعد از آن نتیجه‌گیری انجام می‌شود.

پوشش در ایران

ایران پیشا آریایی و آریایی ها

در مناطقی که سرزمین ایران خوانده می‌شد پیش از آمدن آریایی ها،
اقوام مختلف ماد، پارت، آشور، ایلام زندگی می‌کردند. در بین این اقوام
مادها و پارت‌ها مراحل پایانی مادرتباری را می‌گذراندند و آشور و ایلام
ورود به پدرسالاری را. همینطور، آیین زرتشت به عنوان مذهب اصلی و تقریباً
فراگیر در این مناطق مورد قبول قرار گرفته بود. آنچه در مورد این دین در
یک نگاه کلی می توان گفت این است که: مزداپرستی پیش از زرتشت بین
آریاییان ساکن غرب ایران وجود داشت همچنین، در تلفیق با آیین زروان و دین
پیشازرتشتی آریاییانِ شرق فلات ایران، بین ساکنین برخی نقاط مختلف فلات
ایران رواج یافت. روایات دینی زرتشتی با روایات پیش از آن بسیار در هم
آمیخته شده است. همچنین، آموزه های زرتشتیِ مربوط به دوره¬ها و نقاط
مختلف پادشاهی فلات ایران بسیار متفاوت بود و بنا به شرایط جاری زندگی
شکلی متفاوت می‌یافت.
به نظر می‌رسد که آیین زرتشت در جامعه‌ای کشاورزی پا گرفته است که
مبانی کشاورزی را از زادگاه خود به سرزمین جدید آورد و قصد تبدیل جامعه
شبانی به کشاورزی را داشت. اما آنچه در گاثه¬ها آمده نشان دهنده فضای
جوامع روستایی پرورش دهنده چارپا و دامدار می‌باشد. برخی زرتشت را رهبر
طبقات بی¬چیز می‌دانند که از قربانی‌های بیشمار صدمه می‌دیدند.
در مذهب اولیه و آنچه پیش از آمدن آریایی ها پا گرفته، بقایای
مادرتباری قابل مشاهده است. «سپندآرمئتی» و «دینا» دو بانو خدایی هستند
که زرتشت آنها را عرضه می‌دارد. «سپندآرمئتی» (بانو خدای زمین) به معنی
تسلیم، پارسایی و صبوری است که با زمین پیوند دارد و زرتشت هنگام نیایش
زمین به عنوان نعمتی خدا¬دادی از او سخن می گوید. دینا دیگر بانو خدای
زرتشتی همتراز بانو خدای دانایی و آگاهی است. وظیفه او راهبری مردان دین
است.
همچنین، دختر کوچک زرتشت مقام نیمه خدایی به دست می آورد که تبدیل
به الهه باروری و زناشویی ویژه دین زرتشتی می شود.(شناخت هویت زن ایرانی،
٢٦٧-٢٦٤)
اما آیین زرتشت در ادامه و در بین اقوام و سلسله‌های مختلف پادشاهی
در ایران، دارای فقه و شرایط سختی گردید که تنها سایه کمرنگی از آن تحت
نام دین واحد ایرانیان باقی ماند. استفاده یا عدم استفاده از پوششی خاص،
نیز بستگی به شرایط ادامه این مذهب در آن زمان و مکان و شیوه زندگی هر
قوم و پادشاهی خاص داشته است.
آخرین پادشاهی ماد دارای حرمسرا بود اما زنان ماد پوشش زن‌های آشور
و هخامنشی را نداشتند. پوشاک زنان ماد بسیار شبیه و یکسان با پوشاک
مردان بود. مرد و زن به واسطه اختلاف در پوشش سرشان از هم تشخیص داده
می‌شدند. ادامه موهای بلند زنان از پوشش سرشان پیدا بود.
برای زنان پارت و اشکانیان سه نوع پوشش نام برده شده است. قبایی تا
زانو بر تن می‌کردند با شنلی که روی آن افکنده می‌شد و نقابی که معمولاً
به پس سر می‌آویختند و یک روسری ابریشمین رنگارنگ که به شیوه خاصی بر سر
می‌گذاشتند. این پوشش مربوط به زنان عادی بود. نوع دیگر پیراهن بلند تا
روی زمین که گشاد، پُرچین، آستین‌دار و با یقه بود. روی آن پیراهنی دیگر
با قد کوتاه تر از اولی و یقه باز و پوشش سومی روی این دو پیراهن که به
رنگ‌های ارغوانی یا سفید بوده است. به نظر می‌رسد این پوشش مربوط به
زنان طبقات بالا و اشراف بوده باشد. برای مراسم مذهبی پیراهن با چین
دراپه شبیه هندی‌ها و شلوار به اضافه شال بلند که در پشت آویزان بود و
کلاهی بلند و جواهر نشان وجود داشت. این پوشش بر تن مجسمه‌هایی مربوط به
دوره اشکانی وجود دارد و قاعدتاً مربوط به کاهنه ها بوده است.
در اقوام ایلام که تا حدی تحت تاثیر فرهنگ مادرتبار سومری بودند،
فعالیت زنان مختص به خانه نبود. زنان داد و ستد می کردند، اسناد امضا می
کردند، ارث می بردند، می توانستند دارایی خود را به ارث تقسیم کنند. در
اسناد ایلامی نام مادر، خواهر یا دختر پادشاه ذکر شده است. هنوز خدایان
زن جایگاه مهمی داشتند و در معابد آنها زنان اداره کننده معبد و پیشگو
بودند و نقش¬هایی از سه الهه بزرگ ایلامی باقیمانده است(جنسیت در آرای
اخلاقی، ١٧و ١٨). ایلام از مراکز تجارت و شهرنشینی بود که با حمله آشور
و هخامنشی، تفوق تدریجی پدرسالاری در آن شکل گرفت.
در آشور و پس از قوانین حمورابی حرم های پادشاهی مرکب از حدود ٤٠
زن به وجود آمد. در پادشاهی آشور زنان دو طیف بودند: آنهایی که می‌باید
پوشش کامل از سر تا پا داشته باشند و آنها که پوشیده سر نبودند. همسران و
دختران بزرگان، معشوقه‌ها به همراه خدمه‌شان، کاهنه های مقدس که بعداً
ازدواج می‌کردند می‌باید پوشش کامل داشته باشند. اما پوشش سر و صورت برای
بردگان زن و روسپی‌های معمولی ممنوع بود و در صورت دیده شدن با پوشش سر
با مجازات‌هایی نظیر بریدن گوش، شلاق و قیراندود کردن سر روبرو می‌شدند.
این شکل پوشش نه تنها سلسله مراتب اجتماعی و تمایز زنان طبقات بالا از
دیگر زنان را نشان می‌داد بلکه، تعریفی از زنان برحسب رابطه‌شان با مردان
طبقه بالای جامعه و خواست جنسی آنان ارائه می داد. هم زنان طبقه بالا و
هم زنان برده و روسپی از زاویه رابطه‌شان با مردان بود که نوعی پوشش
برایشان انتخاب شده بود. در قوانین حمورابی وجه پدرسالارانه به وضوح قابل
تشخیص است، در این قوانین چنانچه شخصی تعهد یا دِینی داشت و از عهده آن
برنمی آمد، می‌توانست همسر، پسر یا دخترش را بفروشد تا در خانه مرد
طلبکار خدمت کند. (جنسیت در آرای اخلاقی، ١٩ و ٢١)
آریایی ها حکومت ملوک الطوایفی داشتند که به قوم، عشیره، تیره و
خانواده تقسیم می‌شد و رئیس هر یک با سلسله مراتبی از بالا انتخاب می‌شد.
سلطنت امری آسمانی بود و شاه تقدسی ویژه داشت. آریاییان جنگ پیشه بودند
و حدود هزاره دوم تا سده هفتم پیش از میلاد در گروه‌هایی مختلف وارد
فلات ایران شدند و با جنگ بر اقوام ساکن فلات ایران برتری یافتند.
در ابتدای دوره هخامنشیان وضعیت زنان با توجه به شیوه زندگی اقوام
پیشین، تا حدی متاثر از مادرتباری بود و شاهدیم که نام زنان دربار
هخامنشی در لوح‌های تخت جمشید در کنار نام مردان ذکر شده که تشریفاتی
نبوده است. زنان کاملاً مجزا و محبوس در کاخ ها نبودند و با مردان در
سفر، مبادله و فعالیت‌های اقتصادی مشارکت داشتند. زنان درباری مُهرهای
شخصی داشتند و فرمان هایی به صورت نامه صادر می‌کردند. «مادر- شاه» و
«زن- شاه» دارای ثروت و املاک بودند و نظارت بر آنها با خودش بود.(جنسیت
در آرای اخلاقی،٢٣)
اما این شرایط خیلی زود تغییر یافت، چند همسری و حرمسراهای درباری
و پرده‌نشینی رایج گشت. پرده‌نشینی مخصوص زنان اشراف بود و رسم
پرده‌نشینی نشانه اصالت و عفت برای زنان اشراف بود. این زنان در خارج از
خانه نیز در ارابه‌ها و تخت روان هایی که دورتادور آن پوشیده و پرده دار
بود، حرکت می‌کردند. از این پس صورت هیچ زنی در نقش‌ها دیده نمی‌شود.
زنان طبقات پایین در بیشتر فعالیت‌های تولیدی به اندازه مردان
مشارکت داشتند اما فعالیت در ارتش مختص مردان بود. زنان روستایی و طبقات
پایین از پرده‌نشینی معاف بودند که کار و فعالیت اقتصادی‌شان به آنان این
امکان را داده بود. پوشش این دسته از زنان بسیار شبیه به مادها بود و
پیراهن ساده بلند یا دارای راسته چین و آستین کوتاه می‌پوشیدند. نوع
دیگری از پوشش زنی را نشان می‌دهد که از پهلو سوار بر اسب است، پوششی
مستطیل شکل بر روی همه لباس خود دارد که در زیر آن یک پیراهن با دامن
بلند و در زیر آن پیراهن بلند دیگری است که تا مچ پا را پوشانده.
تعدد زوجات و حرمسرا داری بین درباریان و طبقات بالا در حال توسعه
بود و کنیزان حرم شاهان متاخر هخامنشی ٣٠٠ یا بیشتر ذکر شده است. زنان
کنیز، زنان طبقات پایین و زنان اسیر مختص حرمسراهای شاه، درباریان،
ثروتمندان و همخوابگی با مردان بودند. گرفتن کنیز و همخوابه، کاری تجملی
و مخصوص ثروتمندان بود و عمدتاً نتیجه جنگ ها و لشکرکشی‌ها و فتوحات آنها
بوده است. جنگ ابزاری بود که همچنان زنان را مایملک مردان اشراف قرار
می‌داد و موجب افزودن دارایی‌شان می‌شد.
الگوی پادشاهی هخامنشی در دوره ساسانیان به تدریج به مُطلقه تبدیل
شد. در دوره ساسانی با توجه به گستردگی حیطه حکومتی، دو فرهنگ
پیشاپدرسالاری و پدرسالاری آریایی در نقاط مختلف وجود دارد. در وضعیت
زنان دوره ساسانی به دلیل همین گستردگی تناقض‌هایی به چشم می‌خورد. اما
مشخص است که خانواده گسترده پدرسالار شکل گرفته بود و رئیس خانواده همه
گونه حقی نسبت به زنان و فرزندان آن خانواده از جمله کشتن آنها را داشت.
خانواده گسترده شامل چندین نسل به اضافه کنیزان، مستخدمان، بردگان و
بیگانگان حاضر در آن بود و آتشگاه نماد وحدت و بقای آن خانواده یا دودمان
بود. قضاوت، وظایف دینی و . . . همه از آنِ دوده سالار بود که به تدریج
به دولت تعلق یافت.
در شاهنامه نیز در صحبت از زن دوره ساسانی از پوشیده رویان و پسِ
پرده نشینان سخن گفته شده که معمولاً مادر، همسر، خواهر، دختر و حرم
خانواده سلطنتی بوده است. زنان درباریان و دیگر بزرگان اکثراً روی و موی
خود را می‌پوشاندند و کمتر در محافل و مجالس عمومی رفت و آمد
داشتند.(حیات اجتماعی زن ایرانی،٢٠٧)
هر زنی، مجرد یا متاهل، می‌باید سالار می‌داشت که در صورت مرگ یا
کشته شدنش، مرد دیگری به سالاری زن برگزیده می‌شد. بهر روی زن نمی‌توانست
بدون سالار باقی بماند. زنان بر حسب وضعیت جنسی¬شان مثل بکارت، بیوگی و
طبقه‌ای که به آن تعلق داشتند، طبقه‌بندی می‌شدند که این طبقه‌بندی بر
ازدواج‌های آن دوره موثر بود. انواع ازدواج‌های اقتصادی-جنسی،
آیینی-اقتصادی، آیینی-جنسی، وجود داشت. تعداد زنان عقدی و آزاد یک مرد
طبقه بالای جامعه نامحدود بود و «بارتولومه» از این زاویه آن را شبیه به
اسلام می‌دانست. با توجه به این که رابطه با کنیزان در اسلام هم جایز
بوده او می‌گوید که بسیاری از آداب و رسوم ازدواج ساسانی، پس از اسلام به
حیات خود ادامه دادند.(جنسیت در آرای اخلاقی، ٨٦-٨٤)
در اواخر دوره ساسانی با توجه به ضعف و ناتوانی حکومت، به دلیل
نبود فرزندان ذکور خاندان سلطنتی شاهد حضور برخی زنان خاندان شاهی
(گردویه، آذرمیدخت، پوراندخت) در صحنه های مختلف جنگ، کشورداری و مذاکره
های سیاسی هستیم که به علت ضعف مردان ساسانی و تباهی امپراطوری بود نه
خواست واقعی حکومت. اما بعدها برخی مورخین مثل بزرگمهر و خواجه نظام
الملک، وجود آنها را علت سقوط پادشاهی ساسانی قلمداد کردند. (جنسیت در
آرای اخلاقی،٦٧)
در مقابله با شرایط غیرقابل تحمل زندگی دوره ساسانیان است که با
رشد جنبش‌های اجتماعی و ادیانی دیگر چون مزدکیان، مانویان و یا روی آوردن
برخی ایرانیان به مسیحیت روبرو هستیم که در آنها به وضوح وعده تغییر
شرایط زنان داده شده است اما، مخالفان آن را اشتراکی کردن زنان
نامیده‌اند.

ادیان ابراهیمی

زن و بدن او که در دوره های اولیه زندگی بشری مسئول بارآوری و
ادامه نسل بود و در نتیجه جایگاهی درخور داشت، در ادیان ابراهیمی که
مردسالاری وجه اساسی از آن است، تبدیل به بدنی گناه آلود می شود که
طبیعتی پست تر از طبیعت مرد دارد. زن تبدیل به منشا گناه نخستین می شود
که دوری از خدا، کمال و خوبی را موجب شده است. به زنان اِلم و درد هنگام
زاییدن فرزند نوید داده می شود. زایمان حاصل گناه است، پس باید با درد
همراه باشد. همچنین، لازم بود زن و بدن او تحت مقررات و قوانینی اداره،
تربیت و کنترل شود، بخشی از این کنترل ناظر بر چگونگی پوشش زنان بوده
است.
یهودیان سلامتی معنوی خود را بسته به نجابت و عفت زن‌های شان می
دانستند. با یهودیت حس گناه و همراه آن حس شرم از بدن، که پیامی حاصلِ
سرپیچی حوا از دستور بود، نیز پدیدار شد. خدای یهود قهار و خشمگین بود و
قادر بود بر سر زنان مغرور اورشلیم که با عشوه گام برمی دارند، از
زینت‌آلات استفاده می کنند و با چشمان شهوت انگیز در میان جماعت پرسه می
زنند بلایی نازل کند تا در نظر همگان عریان و رسوا شوند. آنها را از همه
داشته های شان محروم کند، به جای لباس های بلند و زیبا، لباس عزا بر تن
شان کند و تمام موهای بلند و شکوهمندشان را بریزاند. (زن ستیزی،٩٢)
مسیحیت (منشا گرفته از یهودیت، نظرات افلاطون و ارسطو و تمدن
یونان) در ابتدای رشد خود و به دلیل وعده های آزادی در مقایسه با یونان و
یهودیت، همراهی زنان زیادی را با خود داشت. عیسی خود زن ستیز نبود، او
زنان در حال خونریزی را سرزنش نمی کرد و با زنان گفتگو می کرد. به همین
دلیل پیروان زن زیادی داشت. تعداد زنانی که در بسط مسیحیت نقش داشتند و
به دلیل پیروی از آن گرفتار مصیبت، مهاجرت و شکنجه های فراوان شدند، کم
نبود. تعداد زنانی که در سال ١٧٧م. در نتیجه اعتقاد به مسیحیت کشته شدند
با مردان برابر بود (٢٤مرد-٢٣زن).
برابری اولیه زنان نزد مسیح در همان حد معنوی باقی ماند و افسانه
آفرینش چنین بازنویسی شد که اولین زن از مرد متولد شد و زن برای مرد
آفریده شد. پس از تثبیت و رسمی شدن مسیحیت، زنان دوباره به قعر رانده
شدند و حامل گناه نخستین که از یهودیت به مسیحیت راه یافته بود. اولین
نکته ها در مورد پوشش برای زنان، از سوی «سن پل» (حدود سال ٣٥٠م) عنوان
شد. او که نظراتش اعلان جنگ بر علیه جسم انسان به طور کلی بود مقرر کرد
که زنان موهای خود را هنگام ورود به کلیسا بپوشانند و در کتاب مقدس تصریح
کرد که مرد سرپرست زن است.(زن ستیزی، ١٠٠-٩٠)
پوشش در اسلام: کلمه حجاب در قران هشت بار ذکر شده است و هفت بار
آن به معنی پرده و حائل است. حجاب به معنی مانع، پوشاندن و چیزی بین دو
چیز افکندن به کار رفته است. به این معنی پوششی حجاب نامیده می شود که از
طریق پشت پرده واقع شدن صورت گیرد. امروزه واژه حجاب در بین مردم به
معنای پوشش اسلامی زنان به کار می‌رود.
مفهوم اسلامی پوشش دو بعد ایجابی و سلبی دارد. بعد ایجابی آن لزوم
پوشش بدن و بعد سلبی آن خودداری از خودنمایی است. استفاده از رنگ های شاد
که تحریک برانگیز محسوب می شود، در بخش خودنمایی قرار می گیرد.
تا سال پنج هجری ودر جریان ازدواج پیامبر با زینب، حجاب بر هیچ یک
از زنان مسلمان واجب نشده بود. سوره احزاب آیه های ٥٣ و ٥٩ برای همسران
پیامبر و آیه ٥٩ برای دختران او و دیگر زنان با ایمان دستور پوشاندن با
«جلباب» را داده است. «جلباب» لباسی فراگیر از سرتا پا بوده است. در
واقع با این آیه ها از زاویه همان متفاوت بودن زنان مسلمان با دیگر زنان
است که حجاب طرح می شود و استدلال می شود که این برای بازشناختن زنان
مسلمان از دیگر زنان است تا دیگر افراد لاابالی با این بهانه که گویا با
کنیزی روبرو بوده اند به آزار زنان مسلمان نپردازند. در برخی قبیله های
عربستان آن دوره حدی از حجاب که بیشتر مخصوص زنان اشراف و بلندپایه جامعه
بود، رایج بود اما زنان کنیز حد بسیار کمتری از حجاب را رعایت می کردند.
پس از آن در آیه های ٣٠، ٣١ و ٦٠ سوره نور، حجاب بر همه زنان
مسلمان واجب شد. بر این اساس زنان می باید دیدگان شان را فرو بندند، دامن
هایشان را حفظ کنند، زینت های خود، جز آنچه به طور طبیعی نمایان است، را
آشکار نسازند. اما در مورد پوشش زنانی که زمینه ازدواج در آنها منتفی است
و زنان سالخورده، سهل گیری شده است. همچنین، حد رعایت حجاب در برابر
مردانی که به نقص جنسی و عقلی دچارند بسیار کمتر از مردان عادی عنوان شده
است.
پیش از این آیه ها زنان روسری را از پشت گوش ها رد می کردند و آن
را به پشت خود می انداختند طوری که گوش ها، گردن و گریبان آنها نمایان
بود. در آیه ها خواسته شده که زنان روسری هایشان را به گونه ای بپوشند که
گریبان و مقابل سینه آنها را بپوشاند و دو طرف روسری را به جلو آورند.
غیر از آیه ها، احادیث بسیاری برای توضیح احکام حجاب و زینت ظاهری
زنان آمده است و در مورد نوع لباس، حنای کف دست، سرمه، انگشتر، دستبند،
پوشش صورت و دو دست بحث های فراوان شده است و به هر روی هر چه پوشیده تر
بودن زنان کاری نیکوست.
از این پس در ایران و در کلیه دوره ها و سلسله های حاکم بر ایران،
حجاب برآمده از اسلام ناظر و تعیین کننده پوشش و شراکت زنان در جامعه
بوده که تا دوره قاجار همچنان ادامه داشته است و با رویش زمینه¬های
انقلاب مشروطه، علائمی از تغییر دیده می شود.

ایران معاصر

در ایران تفکر مدرن و مقابله با حکومت استبدادی قاجار در افکار
روشنفکران و دانشجویانی که برای تحصیل به اروپا می‌رفتند و با ایده های
جدید آشنا می‌شدند، در حال شکل گیری بود. جنبش‌های فکری مثل شیخی ها، اهل
حق، بابی‌ها شکل گرفته و خواهان قانونگذاری و حکومت قانون بودند. چاپ
روزنامه‌های فارسی زبان در کشور ترکیه (اختر-استانبول) و خواندن آنها در
محافل و مجامع عمومی، آشنایی با تفکر مدرن و خواست حذف حکومت استبدادی را
تقویت می‌کرد.
شیوه زندگی و پوشش زنان غربی نیز از مواردی بود که توجه زنان و
دیگر روشنفکران را به خود جلب می‌کرد. نگاه جنبش‌هایی نظیر شیخی ها، اهل
حق و بابی ها به زنان و پوشش آنها با نگاه و سنت دینی متداول در جامعه
متفاوت بود و بعضاً رعایت حجاب به شکل مرسوم میان آنها مطرح نبود، مثلاً
زنان اهل حق در حجاب نبودند.(عبدالحسین ناهید،١٠) باب به زنان اجازه می
دهد که نقاب از چهره برگیرند و دوش به دوش مردان در امور اجتماعی بکوشند
و می‌گوید که زنان و مردان می‌توانند به یکدیگر نگاه کنند. در مواردی
شاهدیم که زنان این جنبش از رهبران جسارت بیشتری داشتند. زرین تاج (قره
العین) که سخنوری کم مانند و از رهبران برجسته بابی¬ها بود، اولین زنی
بود که در مقابل باب حجاب از سر برگرفت. که شاید این اولین حرکت در
برداشتن حجاب از سوی خود زنان بود. آن هم در دوره ای که رسم بود در
خیابان‌های تهران زنان از یک طرف و مردان از طرف دیگر عبور کنند و گاهی
هم فریاد آمرانه ماموران نظمیه بر سر زنان باشد که «باجی روت رو بگیر» یا
«ضعیفه تند برو». شاید به همین دلیل بود که زنانی که کاملاً رسوم متداول
پوشش را رعایت نمی‌کردند انگشت اتهام بابی‌گری به سوی آنها بود.
نارضایتی زنان روشنفکر و فعال از پوشش و حجاب دست و پاگیری که
داشتند را در رساله بی بی خانم، که در پاسخ به نویسنده تادیب النسوان
بود، هم می توان دید که می گوید: مردان پوشاک ما را به دلخواه و سلیقه
خود بر می‌گزینند. یک روز عرقچین ترمه، باردیگر شلوار گشاد. آنان‌اند که
ما را می‌آرایند و بهر خوشایند خویش به آرایش مجبور می‌کنند.
مردانه‌پوشی را در جریان مشارکت زنان در حرکت‌های مختلف
مشروطه‌خواهی مثل بسته شدن مجلس، مبارزه برای کسب ارزاق، استبداد صغیر،
می‌توان دید. برخی زنان با لباس مردانه حضور داشتند که در صورت زخمی یا
کشته شدن آنها موضوع مشخص می شد. (عبدالحسین ناهید ٨٦-٨٥) برخی زنان نیز
با چادر و روبنده در حالی که اسلحه با خود داشتند مشارکت می کردند. زینب
پاشا از زنان قهرمانی بود که در عملیات مختلفی سرپرستی زنان را بر عهده
داشت. او در یک حمله به خانه و انبار محتکری تبریزی، روسری از سر باز کرد
و از آن پرچمی ساخت و در پیشاپیش بیوه زنان و گرسنگان شهر برای محاصره
خانه نظام العلما حرکت کرد. (عبدالحسین ناهید،٥٢)
با این اوصاف می‌توان نتیجه‌گیری کرد که روند آهسته کنار گذاشتن
حجاب به معنی پوششی برای سر، از سوی خود زنان در حال شکل گیری بود و
چنانچه انقلاب مشروطه به نتیجه مطلوب می‌رسید و آنچه که قرار بود قانونی
در برگیرنده همه مردم کشور، اعم از زن و مرد، باشد جاری و پیاده می‌شد،
تلاش‌های زنان ایران نیز به تدریج به بار می‌نشست و در مورد پوشش خود،
خودشان می‌توانستند تصمیم گرفته و اجرا کنند.
فارغ از آنچه حاصل انقلاب مشروطه بود، در دوره رضا شاه به تدریج
زنان روشنفکر و حتی عده ای که چندان هم روشنفکر نبودند، داوطلب برداشتن
حجاب بودند و در محافل خصوصی و زیر سقف حجاب خود را برمی داشتند. دختران
بسیاری نیز بدون چادر به مدرسه می‌رفتند و برای زمینه‌سازی قانونی و
اجتماعی حذف چادر مقاله هایی هم نوشته می‌شد. در واقع مدرن سازی به شیوه
غربی و رویگردانی از اعراب از مواردی بود که در بین روشنفکران ایرانی به
آن توجه می شد. مثلاً محمود افشار از کسانی بود که در مقاله ای در ١٣٠٤
نوعی از وحدت ملی را پیشنهاد می‌کند که در آن وحدت سیاسی، اخلاقی و
اجتماعی کلیه مردمی که در مملکت آن روز ایران سکنا داشتند، و همه
جنبه‌های زبان، اخلاق و لباس را در بر می گرفت. یا اوایل حکومت، وقتی
رضاشاه خود کلاه نظامی خود را که برگرفته از ارتش و پلیس فرانسه بود برای
ارتش اجباری کرد، بین مسئولان و سیاستمداران ایرانی نیز باب شد و برخی
مردان نیز متمایل به استفاده از آن شدند. زیرا آن موقع انواع سربندها
برای مردان وجود داشت که برخی از آنها نشان از شغل و مقام شخصی بود و
متداول بود که مردها در انظار و حتی در خانه خودشان در صورت حضور غیر
اهالی خانه با نوعی سربند ظاهر شوند.
اما رضاشاه و روش او نه مدرن سازی و نه رهایی زنان و یا مردان از
قید پوشش‌های دست و پاگیر بلکه، استبدادی بود که در حال شکل‌گیری و پیش
آمدن هر چه بیشتر بود. اولین دستور رسمی در مورد نوع پوشش دستور سال ١٣١٤
رضاشاه برای استفاده همه مردان از کلاه شاپو بود. در این خصوص اعتراض
مسالمت آمیزی در یک اجتماع در مسجد گوهرشاد مشهد صورت گرفت که بیرحمانه
سرکوب شد و حتی یکی از سرداران نزدیک رضاشاه به جرم تحریک اعدام شد.(دولت
و جامعه در ایران،٣٣٤)
چند ماه بعد از فرمان بالا، دستور عدم استفاده از چادر و حتی روسری
برای زنان صادر شد که تهدید به تعقیب و توقیف هم همراه بود و زنان مجاز
بودند تنها از کلاه‌های اشرافی گران قیمتی که از اروپا به همین منظور
وارد شده بود، استفاده کنند. همین طور برای گسترش بی حجابی سیاست این بود
که مهمانی هایی در هر کوی و برزن برگزار شود و مردان به خصوص کارکنان
دولتی با همسرانشان که بدون حجاب باشند، در آن شرکت کنند. ماموران
شهربانی دستور داشتند در کوچه و خیابان چادر و روسری را از سر زن ها
بکشند و پاره کنند. خشونت اجتماعی و فرهنگی زیادی اعمال شد که حتی منجر
به خودکشی برخی زنان گردید و یا تصمیم برخی زنان و یا خانواده‌شان برای
بیرون نیامدن از خانه را در پی داشت. زیرا مشکل حتی برای زنانی که قصد
برداشتن چادر را داشتند، نبود فرهنگ لباس پوشیدن بدون چادر بود. ضمن این
که این کار هزینه زیادی برای زنان و خانواده¬شان داشت.
ماهیت و شیوه اجرای این دستورات نشان می دهد که در ورای آن رهایی
زنان و یا مردان و یا ایجاد شرایط نوین زندگی مطرح نبود و اجرای آن
زخم‌هایی عمیق بر روح زنان و دیگر مردم گذاشت و نه تنها هیچ شکلی از
رهایی برایشان نداشت بلکه نتیجه اش آن بود که پس از برکناری رضاشاه،
بیشتر زنان دوباره به چادر و روسری برگشتند. به این ترتیب، موضوعی که
می‌توانست آرام آرام و توسط خود زنان و جامعه به پیش برده شود با قدرت
استبدادی به گونه‌ای انجام شد که موضوع انتخاب پوشش و نگاه زنان و جامعه
را در این مورد سال ها به عقب کشاند. در واقع تجدد آمرانه رضاشاه حق
انتخاب پوشش را در نطفه خفه کرد و حقی را که جامعه ایرانی می‌توانست تحت
عنوان یک ملت مدرن به دست آورد و زنان ایرانی نیز برای آن تلاش بسیار
کرده بودند، عقیم ساخت.
موضوع پوشش زنان در ایران دوره پهلوی دوم را می‌توان به دو حوزه
عمومی و خصوصی تقسیم کرد. حوزه عمومی شامل قانون، مقررات حقوقی، فقه و
شرع، عرف سنت و حوزه خصوصی شامل خانواده، فامیل و نزدیکان بود.
می‌توان گفت که در دوره محمد رضا پهلوی از زاویه قوانین و مقررات
ناظر، زنان حق انتخاب پوشش داشتند اما این حقی بود که توسط فقه، شرع و
عرف که از سوی خانواده و فامیل و نزدیکان اعمال می‌گردید، می‌توانست
محدود و حتی حذف شود و این حوزه ای بود که مقررات قانونی نمی‌توانست در
آن دخالت کند. ضمن این که نگاه مسلط مردانه و عرف جاری مجوزی بود برای
توهین ها و متلک های زبانی و دستی از سوی مردان که نسبت به زنان بدون
چادر در بسیاری محله‌های شه‌های مختلف صورت می‌گرفت. به هر روی دختران
بسیاری بودند که با وجود مخالفت خانواده های خود مبادرت به برداشتن چادر
می‌کردند. حضور زنان در محیط های اداری و دانشگاهی در حال افزایش بود
اما، برخوردهای نامناسب با زنان دارای حجاب و پوشش سر در این محیط ها نیز
وجود داشت و زنان دارای حجاب به آسانی در این محیط ها پذیرفته نمی شدند.
فضای دوگانه ای شامل توهین و آزار زنان بدون حجاب در محیط های عمومی شهری
و برخوردهای نامناسب با زنان با حجاب در محیط های اداری و دانشگاهی، زنان
را تحت تاثیر قرار می داد.
گرچه که همه ساله دختران با حجاب اسلامی وارد دانشگاه های مختلف می
شدند اما، از سال ١٣٥٥ به بعد تعداد دخترانی که با چادر یا نوع دیگری از
پوشش اسلامی (مثل مانتو و روسری) وارد دانشگاه ها، به ویژه رشته های علوم
انسانی و اجتماعی، می شدند، بسیار افزایش یافت. این موضوع تحت تاثیر
فضایی که دست و دلبازانه و برای مقابله با گروه های رادیکال تر جنبشِ در
حال شکل گیری در اختیار فعالیت گروه ها و سخنرانان مذهبی قرار می گرفت،
قابل توضیح می باشد.
از نیمه دوم سال ١٣٥٧ تحریکات و رفتارهایی در برخی صفوف تظاهرات
کنندگان در حال جهت دهی بود. تحریکات و رفتارهایی نظیر جدا کردن صف-های
زنان و مردان از یکدیگر، بردن زنان چادری به ابتدای صف های تظاهرکنندگان،
توصیه به زنان مبنی بر سرکردن یک روسری به این دلیل که فیلمبرداری می شود
و این فیلم ها در دنیا دیده می شود و غیره. مواردی که بیشتر حالت توصیه
داشت و معمولاً از سوی زنان پذیرفته نمی شد اما، به هر حال برخی زنان فکر
می‌کردند که داشتن یک روسری خیلی هم مهم نیست. در برخی صف ها نیز این
حرکت ها مورد اعتراض قرار می گرفت و زنان بدون روسری نیز در جلوی صف و
کنار زنان چادری قرار می گرفتند. همینطور اعتراض هایی مبنی بر این که
نکند بعدها هم می خواهید حجاب را تحمیل کنید، به چشم می خورد.
در همان زمان، توصیه ها مبنی بر داشتن حداقل یک روسری، داخل محله
ها و از سوی گروه هایی که در مساجد محله ها در حال شکل گیری بودند نیز
مشاهده می شد. همینطور شایعه ها مبنی بر اسید پاشی به صورت زنان بی حجاب،
که برخی عنوان می کردند از سوی سلطنت طلبان است و عده ای هم می گفتند که
اقدامی از سوی گروه های اسلامی است، وجود داشت. اعلامیه هایی نیز با
محتوای تهدید زنان به دلیل پوشش آنها پخش شده بود.
اولین دستور اسلامی در مورد پوشش زنان در همان اسفند ١٣٥٧ بود،
گویی قدرت جدید پی برده بود که وسعت شرکت و حضور زنان می باید کنترل شود.
تفکری که از زاویه نگاه سلطه چندان هم بی پایه نبود زیرا با مقابله و
اعتراض فعالانه زنان روبرو گشت. زنان طی ٥-٤ روز پر از خشم و غرور در
تجمع های اعتراضی و خود جوش به مقصدهای مختلفی چون دانشگاه، دادگستری،
وزارت خارجه، نخست وزیری، رادیو- تلویزیون رفتند. اعتراضات و مقابله ها
پس گرفتن دستور را درپی داشد. اسفند ١٣٥٧ ماه زنان بود، چه از وجه
مقابله با زنان و چه از وجه مقاومت و پاسخ زنان. از آن پس تا مدتی فشارها
بر روی حجاب زنان نه مستقیم از جانب حاکمان جدید، بلکه از سوی بسیج محله
ها و نگرش هایی که در حال شکل گیری بود، صورت می گرفت.

در واقع حجاب تنها پوشش بدن زن نبود، حجاب مقدمه ای بود برای
اعمال محدودیت های مختلف نسبت به زنان. دوباره حجاب در شکل های مختلف به
ابزار کنترل زن و بدن او تبدیل گردید. گروه های فشار با تمرکز بر مسئله
حجاب زنان، گروه هایی بودند که در مناطق مختلف شهرهای بزرگ به دلایل
مختلف، مربوط و نامربوط، همواره حضور داشتند و با عنوان امر به معروف و
نهی از منکر حجاب را وسیله ای برای حمله به زنان در خیابان ها قرار می
دادند. زنان در حال حذف از فضاهای مختلف بودند. محدودیت ها در احراز
مشاغل، عرصه هنر، ورزش و ... آغاز شد. در اولین اقدام حق و شغل قضاوت از
زنان گرفته شد. قانون نیم بند حمایت از خانواده لغو گردید. خوانندگی و
نواختن ساز برای زنان ممنوع شد. گرچه که در حوزه سینما، تئاتر و تلویزیون
محدودیت ها برای همگان بسیار زیاد بود و تقریباً هیچ فیلمی اجازه نمایش
نمی یافت اما این محدودیت ها بر بازیگران زن بسیار شدیدتر اعمال می شد.
به تدریج فشارها به محیط های رسمی مشاغل راه یافت. فرم هایی با شکل
و رنگ های مشخص به عنوان پوشش کارکنان زن مشخص گردید. همچنین، زنان ارباب
رجوعِ اداره ها و مراکز دولتی می باید حدی از حجاب را رعایت می کردند.
دستورالعمل های رسمی و اداری برای کارکنان زن اداره ها، اولین برخورد
رسمی حکومت با مسئله حجاب و پوشش بود که زنان را ملزم به رعایت حجاب و
پوششی خاص برای محیط کار می کرد. دستورالعمل هایی که همان موقع موجب شد
برخی زنان کارمند شرایط بازنشستگی پیش از موعد را بپذیرند و آن را به
رعایت حجاب در محیط کار ترجیح دهند، بی‌خبر از آن که این شرایط به کل
جامعه تسری خواهد یافت.
تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها شکل گرفت، امکان انتخاب برخی رشته ها
از سوی زنان حذف و اجازه خروج دختران دانشجو برای تحصیل در خارج از کشور
لغو گردید. به سختی برای زنان بودجه های ورزشی و یا سالن های ورزشی
اختصاص داده می شد. فضای فوق امنیتی دهه ١٣٦٠ باعث دستگیری، اعدام و یا
خانه نشینی بسیاری زنان فعال گروه های سیاسی گردید، بسته شدن دانشگاه ها
با نام انقلاب فرهنگی نیز انزوای بسیاری را در پی داشت. تعدادی زنان فعال
نیز مجبور به مهاجرت و ترک کشور شدند.
در سال های پایانی دهه ١٣٦٠ و آغاز دهه ١٣٧٠ شاهد ورود دوباره و
تدریجی زنان به فضاهای آکادمیک، هنر، ورزش، و دیگر فعالیت های اجتماعی با
همان پوشش های رایج که روسری یا مقنعه، مانتوهای بلند و شلوار بود،
هستیم. زنان برای کسب جایگاه در حوزه های مختلف تلاش می‌کردند. به تدریج
برخی متون فمینیستی در نشریه ها و کتاب ها نشر می یافت که در آگاهی بخشی
جنسیتی موثر بود. اولین تلاش ها در حوزه های حقوقی بود و حقوقدانان در
این زمینه بسیار می نوشتند اما، دستاوردها بسیار اندک بود: لغو ممنوعیت
خروج دختران برای تحصیل، تعیین برخی مصادیق برای عسر و حرج، بالا بردن سن
ازدواج دختران. همچنین، گروه¬ها و محافل زنانه با محوریت آشنایی و کسب
آگاهی زنانه و جنسیتی تشکیل می‌گردید. گرچه که تعداد این جمع¬ها معمولا
محدود بود اما این نتیجه را داشت که بخشی از آگاهی به دست آمده به دیگر
زنان خارج از این جمع¬ها نیز بسط می یافت و حداقل نتیجه آن ایجاد سوال در
مورد چرایی وضعیت زنان بود. تلاش زنان جوان بر ورود به عرصه تحصیل متمرکز
گردید. برگزاری کنفرانس جهانی زن در پکن، توجه فعالین زن را جلب کرده بود
و موضوعات و ایده های مرتبط با آن با هدف آشنایی با مسائل جهانی مطرح در
این زمینه و هم برای سنجش شرایط خود با آن، از سوی فعالین زن پیگیری می
شد.
به نظر می رسد مجموعه این فعالیت ها، هرچند ضعیف، و مقابله با
فشارها، به زنان این دلگرمی و جسارت را می داد تا با چنگ زدن به امکانات
حداقلی و محدود در پی کسب و ایجاد عرصه های اجتماعی برای خود باشند.
خواندن متون فمینیستی که حاصل ارتباط با زنان فعال ایرانی مهاجر بود و
حضور دوره ای معدود فعالان زن مهاجر در ایران، در کسب آگاهی جنسیتی
فعالان زن داخل کشور موثر بود. مبارزات مردمی، تلاش های زنان و جوانان،
تغییر رویه حکومتی را به دولتمردان تحمیل کرد و این امر موجب باز شدن
فضاهای اجتماعی و سیاسی گردید در حدی که نامزد شدن خاتمی برای ریاست
جمهوری و انتخاب او را درپی داشت.
زنان در تمامی این سال‌ها و تحت همه‌ی فشارها و سرکوب‌های موجود،
همواره سعی داشتند تا بخشی از حجاب و پوشش اجباری را حذف کنند اما،
گشت-های مبارزه با منکرات در گوشه گوشه شهرهای بزرگ حضور داشتند و
دستگیری های خیابانی به اتهام «بدحجابی» ادامه داشت. گروه های حزب الهی
در خیابان ها و میدان های اصلی شهرها برای اعتراض به پوشش و حجاب زنان
تظاهرات برپا می کردند و فضای رعب و وحشت به وجود می آوردند. حذف حجاب
اجباری و حق انتخاب پوشش، یکی از موارد اساسی خواسته های زنان بود که در
این سال ها در کلیه‌ی اعتراضات، مبارزات و مراسم‌های گرامیداشت ٨ مارسِ
برگزار شده از سوی گروه های زنان، مطرح می‌شد. برای آن گروه از زنان
مسلمان نیز که وارد دانشگاه‌ها و بازار کار شده‌ بودند نیزموضوع پوشش
دغدغه‌اشان شده بود و آیه ها، حدیث ها و احکام مربوط به حجاب را مورد
بازنگری و بررسی دوباره قرار می دادند تا نشان دهند که پوشش و حجاب طرح
شده، کاملاً آن چیزی نیست که در اسلام طرح شده است. مثلا این که در باب
ولایت مردان بر زنان در جامعه و حکومت، در قرآن مورد صریح وجود ندارد و
استدلال فقها در این باب عمدتا متکی بر تفسیر به رای است.(جنسیت در آرای
اخلاقی،٣٣٧) و این ولایت عمدتاً حوزه خصوصی و اطاعت زن از مرد در امور
خصوصی را مد نظر دارد. یا این که رعایت عفت بیشتر مد نظر است که بر رعایت
آن از جانب زنان و مردان به طور مساوی دلالت دارد.(جنسیت در آرای
اخلاقی،٢٦٥)
طی سال های ١٣٨٤ تا ١٣٩٢ که اصول‌گرایان دولت را در اختیار گرفتند
حضور گروه های فشار و امر به معروف برای پوشش و حجاب بسیار بیشتر می
شود، راهنمایی و رانندگی اجازه می یابد که ماشین هایی را که راننده یا
سرنشین زن با پوشش نامناسب دارند متوقف کند، ماشین را توقیف کند و به
پارکینگ انتقال دهد؛ پوشیدن چکمه تبرج اعلام می شود؛ گذاشتن عینک آفتابی
بالای سر و پوشیدن چکمه ساق بلند؛ ممنوع می‌شود. اما به ویژه زنان جوان
همچنان از پوشش¬هایی غیر از آنچه دستوری شده است استفاده می کردند و
تاوان این نافرمانی را هم با دستگیری و توهین و تحقیر توسط ماموران
حکومتی می‌پرداختند.
در جریان جنبش سبز که در رابطه با فعالیت کاندیداها از پیش از
انتخابات سال ١٣٨٨ آغاز شد، زنان در کل و به ویژه زنان جوان نقش فعال و
گسترده ای داشتند و سعی داشتند در هنگام حضور در میتینگ‌ها و تظاهرات
انتخاباتی پوششی غیر از پوشش های دستوری داشته باشند، اما مقابله‌ای هم
از سوی حکومت وجود نداشت، زیرا حضور حداکثری مردم در انتخابات بسیار مهم
بود. اما در طی حرکت های پیش از انتخابات خواست مستقلی از سوی زنان و یا
برای زنان و یا پوشش آنان مطرح نشد، در فضای اعتراضی پس از آن نیز که
چندین ماه ادامه داشت در مورد پوشش شعار و خواسته ای طرح نگردید.
در سال های اخیر و از اوایل کار دولت مستقر (١٣٩٢) نیز به روال
دولت اصول‌گرای احمدی نژاد کماکان تفکیک جنسیتی و قوانین پوشش اجباری
وجود داشته است و در این دوره شاهد یکی از موارد وحشتناک انتقام‌گیری از
دختران «بدحجاب» بودیم. و آن فاجعه‌ی اسیدپاشی به صورت و بدن زنان در
اصفهان بود. چندین مورد اسید پاشی وجود داشت که تعداد دقیق آن به دلیل
عدم اطلاع رسانی کامل مشخص نگردید. تظاهرات زنان در شهرهای اصفهان و
تهران در مقابله با این اقدام صورت گرفت اما هنوز شخصی در این رابطه
مسئول شناخته نشده و یا دستگیر نشده است.
طرح هایی نظیر دانشگاه تک جنسیتی، تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها، نصب
دوربین در راهروهای خوابگاه های دختران که رعایت پوشش حتی در راهروها
برای دختران دانشجو را الزامی می ساخت؛ فشار و تهدید به اخراج به دلیل
عدم رعایت حجاب؛ سهمیه بندی مجدد جنسیتی به منظور حذف بیشتر زنان دانشجو
از برخی رشته ها؛ قرار دادن سهمیه بیشتر برای پسرها در رشته های پزشکی و
مهندسی؛ از موارد تبعیض آشکار در این دوره بوده است.
موضوع پوشش زنان و فشارهای اعمال شده در این خصوص همواره با
گریزهای زنان همراه بوده است. هر جا که فرصتی دست می داد زنان سعی در حذف
و کنار گذاشتن بخشی از پوشش های تعیین شده و فرار از رعایت کامل حجاب را
داشتند که همواره نیز با مقابله گروه های فشار رسمی و غیر رسمی روبرو می
شدند. شاید عمل منفرد مقابله زنان موجب تغییر نشود اما، می توان انتظار
داشت که تداوم عمل ها مانع عادی شدن تبعیض شود و قدرت گریز و امکان دفاع
از نظرات را بیشتر کند. اما و قطعا، برای تغییری بنیادی و اساسی اقدام
متشکل و متحد تمامی زنان ضروری است.

shab ranginkaman

unread,
Feb 9, 2016, 4:36:16 PM2/9/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
پوشش در غرب

پیش از مسیحیت

در آتن قدیم ورود زنان محترم به قلب سیاسی شهر (اکروپلیس)، به جز
در جشن های خاص، ممنوع بود. دمکراسی یونان محفلی کاملاً مردانه بود که
درهای آن به روی سه چهارم جمعیت که مرد نبودند، به سن قانونی نرسیده
بودند، آزاد نبودند، تبار آتنی نداشتند، بسته بود. (زنان در
روزگارشان،٢٠) زن‌ها بیشتر منزوی و مجبور به خانه‌نشینی شده بودند و در
میهمانی‌های غیر از خانوادگی نمی‌توانستند شرکت کنند. کنوانسیون آتن با
تنظیم روابط مختلف بین زن و مرد درون خانواده و در عرصه جامعه، هرچه
بیشتر به مشخص کردن جایگاه زن در جامعه آن روز یونان پرداخته بود.
کنوانسیون آتن حدود قرن پنجم پیش از میلاد، تصویر بدن برهنه زنان
را ممنوع کرده بود و نقاشان و هنرمندان یونان مجاز به ترسیم بدن برهنه
زنان نبودند. اما اکثر گلدان ها و ظروف آن دوره (بیش از ٨٠٠ نمونه) که
پیوسته در معرض دید مردم بود با نقش هایی چون: مردی با شمشیر یا چماق
ایستاده بالای سر یک زن، مردی روی اسب در حال پرتاب نیزه به سوی نوک
پستان های یک زن، مردی روی اسب در حالی که سر یک زن را روی زمین می-کشد،
که در آن ها زنان با دامن های بالا رفته و یا پیراهن های دریده به شکلی
که سینه ها و ران هایشان نمایان است، تصویر شده اند. (زن ستیزی، ٣٧)،
نمایش وحشت مرد یونانی از زن خود مختار و مستقل که پا را از محدودیت های
فرهنگی ایجاد شده، فراتر می نهد.
در روم مرد می‌توانست به دلیل بی حجابی زنش را در ملاء عام طلاق
دهد و مورد تایید نیز قرار گیرد. این موضوع نشان می‌دهد که شرایط زن رومی
بهتر از زن یونانی بوده است زیرا، حداقل می‌توانسته در اجتماع و در ملاء
عام حضور یابد.
اما در بین اسپارت¬های دائم در حال جنگ بود که به سلامت زنان (به
دلیل بارداری و زایش جنگجو) اهمیت داده می‌شد. زنان اسپارت برهنه ورزش
می‌کردند یا دامن‌های کوتاه می‌پوشیدند و برخی حقوق قانونی و اجتماعی را
دارا بودند. (زن ستیزی،٤٩)
نگرش سلسله مراتبی و فرودست دیدن زنان در دیدگاه‌های فلسفی مسلط
یونان نیز قابل مشاهده است.
دیدگاه افلاطون تحقیر ذاتی زندگی این جهان را در خود داشت. از نگاه
افلاطون عشق مرد به مرد برتر از عشق مرد به زن است، او عشق مرد به زن را
شهوت حیوانی تلقی می‌کند. اندیشه افلاطون همان اندیشه آشنای دوگانه است
که مرد با معنویت و زن با جسمیت و اشتهای شهوانی شناسایی می‌شود. افلاطون
به این دیدگاه مرسوم، قدرت فلسفی آتشینی بخشید که پیش از آن وجود نداشت.
او در صحبت از ویژگی های آرمانشهر از آموزش برابر زنان و مردان سخن
می‌گوید اما، در حوزه زندگی عادی کارهایی نظیر ازدواج و تولید مثل را،
تشکیل دهنده هویت زنان می داند که آن ها را پست می‌شمرد.(زن ستیزی، ) نزد
ارسطو زنان، مردان ناقصی بودند که هیچگاه نمی‌توانستند کامل شوند.(ستوده،
٥٠) جایی که ارسطو انسان را «حیوان سیاسی» می‌نامد منظورش از واژه انسان
تنها افراد مذکر بود نه نوع بشر. (زنان در روزگارشان،٢٠)
این دیدگاه‌ها به همراه مسیحیت رسمیت یافته تعیین کننده
قانونگذاری‌ها و شیوه اداره جوامع اروپایی بوده است.
سن پل از قدیسان مسیحی نظیر افلاطون امیال روح را بر خلاف امیال تن
و متضاد هم می‌داند. برابری مورد نظر این دو تنها با از بین بردن تفاوت
های جنسی و تبدیل شدن زنان به مردانی شرافتمند، آن هم نه در این دنیا،
می‌توانست به دست آید. سن پل نسبت به جسم انسان اعلان جنگ داد، جنگی که
در عمل بر علیه جنس زن صورت می گرفت. زن محرک اصلی گناه بود، در جایی که
مرد نمی‌توانست جسم سرکش را به کنترل درآورد. اگوستین قدیس جامعه‌ای را
توصیف می‌کند که در آن هیچ نوع ارتباط جنسی و زناشویی وجود ندارد و آن را
شهر خدا می‌نامد زیرا، به نظر او میل، منجر به گناه نخستین و هبوط انسان
به زمین شد. در بهشت مسیحیت، زنان و مردان با هم برابرند چون از امیال
جنسی فارغ اند.
برخی زنان مسیحی با همین دیدگاه به طرد مناسبات جنسی روی آوردند تا
با پناه گرفتن در دیرها از سلطه مناسبات آمرانه مردانه بگریزند. اما،
همواره برای اکثر کشیشان مرد، زنان آلت دست شیطان بودند و مقابله ها با
آنان بیشتر و بیشتر می‌شد، به گونه ای که تعداد زنان قدیس که در قرن
پانزده ٢٨درصد بود، در قرن ١٦ به ١٨ و در قرن ١٧ به ٤/١٤ درصد سقوط کرد.
حتی زمانی دستور خروج زنان از صومعه صادر شد که چندان نپایید.
پوشش همگی زنان کلیسا از سر تا نوک پا بود و بسیار متفاوت با پوشش
زنان عادی که در مزرعه یا کارگاه های خانگی کار می کردند و نمی توانست
آنقدر پوشیده باشد و یا زنان اشراف و طبقات بالا که پوشیده اما، به گونه
ای دیگر بود.

رنسانس و اروپای جدید

در دیدگاه مسلط قرون وسطی بدن انسان عموماً و بدن زن به ویژه،
عنصری منفی و مانع تعالی روح بود، بدن می‌باید زجر بکشد تا پاک شود پس
راحتی و آسایش بر آن حرام بود. با رنسانس و شروع مدرنیسم و پاگرفتن
دیدگاه های نظری و علمی جدید، به تدریج این ایده در معرض تغییر قرار
گرفت. رابطه انسان با خدا و طبیعت تغییر یافت، فردیت انسا ن ها اهمیت
پیدا کرد و دستاوردهای علوم این ایده را به وجود آورد که بشر می تواند در
آسایش زندگی کند.
اروپای سده های پایانی قرون وسطی با اصلاحات پروتستانی و بازتعریف
جایگاه حکومت ها و سرزمین های تحت اختیارشان، با جنگ های طولانی و در
برخی مناطق سلطنت مطلقه همراه بود. توسعه سرمایه دارانه اقتصاد اروپا با
استثمار شدید نیروی کار داخلی، چپاول طبیعت، جنگ و استعمار دیگر کشورها و
بردگی گرفتن مردم بومی در داخل و خارج از اروپا همراه بود. تخصصی شدن
کارها، بیرون رفتن کار از کارگاه های خانگی به خارج از خانه، جایگاه
اجتماعی زنان را بی ارزش ساخت. کشتار، شکنجه و آزار زنان درمانگر و بی
خانمان، زنان نهان بین، که تحت عنوان جادوگرسوزی حدود یک قرن از اواسط
قرن ١٦ میلادی تا اواسط قرن ١٧ میلادی در اروپا و در مستعمره ها جریان
داشت، زنان را بیش از پیش محدود ساخت. نیروی کار زنان هم به شکل وسیع و
با دستمزدهای بسیار پایین مورد بهره کشی قرار می‌گرفت.
در همین حال دولت ها به مسئله ازدواج و خانواده اهمیت خاصی می
دادند و سعی داشتند اخلاقی برقرار شود تا فرمانبرداری زیردستان در
خانواده آموزش داده شود و تبدیل به جزیی از ارزش های خانواده شود. بر
تعداد رساله های زن ستیزانه بسیار افزوده شد که قصد بیشتر آن ها مقابله
با زنانی بود که با اعتماد به نفسی نو می نوشتند تا ستم سنتی و جدید بر
زنان را نفی کنند.(زنان در روزگارشان ١٢٩-١٢٧)
نادیده گرفته شدن زنان در همه آنچه متفکرین جدید برایش مبارزه می
کردند باعث صرف انرژی زیاد زنان روشنفکر برای اثبات خود گردیده بود.
اولین خواسته ها برای آموزش بود، در برخی محافل روشنفکری ایده آموزش
یکسان مطرح می شد اما زنانی که قصد استفاده از حداقل امکانات آموزشی را
داشتند با مشکلات بسیار مواجه می شدند و در نهایت نیز جز برای معدودی از
زنان طبقه بالا و مرفه چنین امکانی فراهم نبود، که آن هم در خانه و جلسات
خصوصی و با اعضای خانواده یا معلمان بود. اما به هر روی مقابله با آموزش
زنان زیاد بود زیرا، زنِ دارای استعداد آموختن جمع اضداد بود از آنجا که
روح مردانه در او نفوذ کرده بود. مقرر شده بود که زنان در خانه بمانند پس
ورودشان به محافل عمومی، سخنرانی، نوشتن و هر فعالیت خارج از خانه برای
زنان خطرناک و غیر شرافتمندانه تلقی می شد.
اما تلاش های زنان برای تعریف در شرایط جدید و امکان استفاده از
عرصه های مختلفی که برای مردان به وجود می آمد، پیگیرانه و بسیار سخت ولی
کم نتیجه ادامه داشت. یکی از این عرصه ها نیز پوشش بود. انتخاب پوششی که
از سویی دست و پا گیر نباشد و به زنان امکان حضور در جامعه را بدهد و از
سوی دیگر روسپی قلمداد نشوند، بسیار سخت بود. شروع تغییر در لباس زنان را
شاید بتوان از صحنه‌های تئاتر دنبال کرد. نمایشنامه هایی که در آن شخصیت
های زن جسور وجود داشت و یا بازیگر زنی که در نمایش با لباس مردانه ظاهر
می گشت. در قرن هفدهم یکی از موارد رایج قهرمان زنی بود که لباس مردانه
می پوشید.(زنان در روزگارشان، ٣-١٥٢)
در کنار همه تصمیم‌سازی‌ها در مورد بدن زن و تعیین نوع پوشش برای
آن، تحرکات خود زنان در مورد پوشش از اهمیت و جایگاه ویژه ای برخوردار
بود. حرکت های زنان، حرکت هایی است که از مسیر آنها زنان می خواهند در
عرصه اجتماعی، اقتصادی و سیاسی حضور داشته باشند. آنچه از میان کتاب های
تاریخ زنان غرب در مورد پوشش زنان می‌توان دید، نبود پوشش خاصی برای سر و
اجبار به رعایت آن بوده است که شاید این موضوع تا حد زیادی به سنت اولیه
مسیحیت و دیگر دیدگاه های مسلط غربی برمی‌گردد.
آنچه در قرن های ١٥ تا ١٨ بیشتر به چشم می‌خورد انتخاب پوشش و
تغییر ظاهر به گونه‌ایست که زن بیشتر به مرد شبیه گردد تا بتواند در
مکان‌هایی که می‌خواهد حضور یابد، موضوعی که چندان مورد قبول جامعه نبود
و برخوردهای شدیدی با آن می‌شد. یکی از اتهامات ژاندارک زیر پا گذاشتن
معیارهای رفتار زنانه بود. پوشیدن لباس مردانه و زندگی مانند سرباز بر
بار سنگین مخالفت ها با او افزود. (زنان در روزگارشان، ٧١)
«لیندا وودبریج» معتقد است که یک «جنبش لباس مردانه پوشی» در لندن
وجود داشته که نشان از افزایش تحرک زنان در جامعه شهری داشت، طوری که شاه
جیمز اول در ١٦٢٠ به روحانیان دستور داده تا علیه آنچه او بی حیایی زنان
نامیده، موعظه کنند.(زنان در روزگارشان، ١٥٣) غیر از انگلستان در هلند
قرن های ١٦ و ١٧ نیز شاهد حرکت‌های مردانه‌پوشی می‌توان بود. افزایش
تعداد زنان مردانه‌پوش در هلند و انگلستان را شاید بتوان به دلیل گسترش
دریانوردی در این کشورها دانست که زنانی که قصد فرار از زندگی جاری و
روزانه خود را داشتند به آن روی می‌آوردند.
در دیگر بخش‌های اروپا نیز طی قرن های ١٦ تا ١٨ مردانه‌پوشی نزد
زنان به سنتی پر رونق تبدیل شده بود. انگیزه‌های این موضوع، خواست‌های
متفاوتی همچون فرار از ازدواج اجباری، بودن در کنار معشوق، فرار از
روسپی‌گری، شرکت در جنگ و پیوستن به ارتش، بوده است. «نادژدا الکساندروف
دورفا» در جنگ‌های روسیه در مقابل ناپلئون به درجه افسری رسید. «دبورا
شامپسون» به دلیل رشادت در صحنه انقلاب امریکا مقرری می‌گرفت. عده‌ای نیز
شیوه جاری زندگی زنان را کسالت بار می‌دیدند اما به دلیل نبود صدایی دیگر
و ایده‌های نو، شیوه مردانه‌پوشی را که به آنان امکان مشارکت اجتماعی می
داد، برمی‌گزیدند. (زنان در روزگارشان، ١٥٦-١٥٤)
صنعتی شدن موجب افزایش ثروت برخی گروه های اجتماعی گشت. دولت ها به
تثبیت منافع حاصله برای صاحبان صنایع و طبقه روبه رشد پرداختند تا میدان
برای اصلاح گرایان لیبرال بازتر گردد. اصلاحاتی مانند گسترش آموزش عمومی،
گسترش شهرنشینی و تعمیم تدریجی حق رای به مردان بیشتری، در حال شکل گیری
بود. توسعه صنعت، دولت و اصلاحات فرصت هایی را برای مردان فراهم می کرد.
زنان و فمینیست ها نیز در پی آن بودند تا برابری در حال شکل‌گیری به زنان
نیز تسری یابد. زنان فعال اگر از خانواده های مرفه بودند امکاناتی بسیار
کمتر از مردان خانواده در اختیارشان بود واگر از طبقات پایین و کارگری
بودند مجبور به تامین معاش، کار خانگی و نگهداری از فرزندان بودند. زنان
در حالی در همه خیزش های اجتماعی حضور داشتند و عواقب ناشی از شکست و
سرکوب را تحمل می کردند که در صورت کسب امکاناتی هر چند محدود و یا
فضاهایی آزاد، به راحتی و با سرعت رانده می شدند. زنان حق شرکت در احزاب
سیاسی یا نشست های عمومی سیاسی و انجمن های سیاسی را نداشتند اما، این
فکر که زنان باید اختیار خود و زندگی شان را به دست گیرند هر چه بیشتر
بین زنان فعال قوت می گرفت.
در کنار همه اینها پوشش شخصی و اصلاح لباس، تحرکات زنان برای تغییر
در لباس های تنگ، زیرپیراهنی های تنگ و ژپون های سنگین، دامن های بلند که
روی زمین کشیده می شد، سرشانه های افتاده که حرکت بازو را دشوار میکرد،
در حال شکل گیری بود. حرکت های اصلاح لباس با موانع اجتماعی بسیار روبرو
بود. مشارکت کنندگان در کنوانسیون حقوق زنان در ١٨٥٢ (سیراکوس، نیویورک)
به دلیل وضع ظاهرشان به شدت مورد تمسخر قرار گرفتند و مغرضانه زشت جلوه
داده شدند. الیزابت گرِت اندرسن، هنگام تلاش برای ورود به حرفه پزشکی یکی
از دغدغه های اصلی اش نوع پوشش اش بود تا به او نگویند شبیه مردان است و
هم این که بیانگر آرمانش نیز باشد.(زنان در روزگارشان،٣١٤)
زنان هنرمند در آلمان دهه ١٨٥٠ به تلاش هایی برای اصلاح لباس دست
زدند. در امریکا گروهی محدود که «بلومر» خوانده می شدند، تونیک و دامن
های کوتاه روی شلوارهای گشاد بلند می پوشیدند اما با مزاحمت های دائمی و
آزارهای مردان در خیابان روبرو بودند که راه را بر آنان می بستند تا جایی
که پلیس دخالت کند. در انگلستان نیز «انجمن لباس مناسب» ترکیبی از دامن و
شلوارهای تا زانو را معرفی کرد که چندان گسترش نیافت. در پایان قرن ١٩ پس
از دهه ها مقاومت، به زنان مجوز دوچرخه سواری داده شد که بیش از هر چیز
در پیشبرد اصلاح لباس موثر بود به طوری که کدی استانتون در مورد آن گفت
«بسیاری از زنان سوار بر دوچرخه به جنبش حق رای پیوستند.»(زنان در
روزگارشان، ٣١٥-٣١٤)
طی قرن ١٩ معلمان، شاعران، رمان نویسان، نویسندگان، مترجمان و به
تدریج روزنامه نگاران بزرگترین گروه های حرفه ای زنان را تشکیل می دادند
که معمولاً زنانی از طبقه متوسط بودند و در کنار اینها مسئولیت های مختلف
خانوادگی نیز بر دوش داشتند. نوشتن ابزاری برای تسری امتیازات تعلق گرفته
به مردان برای زنان، خواست آموزش، بهداشت، ... و حق رای بود. خواست حق
رای در کشورهای مختلف در دوره های زمانی متفاوت شکل گرفت و تا پایان قرن
١٩ شبکه‌های پیچیده ای با رهبری های مجرب آنها را به پیش می برد که در
کشورهای مختلف و بنا به نیاز، شکل و چگونگی آن تغییر می یافت. زنان در
این مسیر تجربیاتی یافتند که گرچه با تاخیر و از نظر زمانی، تا نیمه های
قرن بیستم، به حق رای انجامید و نتیجه نیز به برابری مدنی مورد انتظار
زنان نیانجامید اما، تجربه سازماندهی در خصوص کسب فرصت‌های تحصیلی و
شغلی، اصلاح لباس، قوانین مالکیت برای زنان متاهل، خانه داری اشتراکی،
کنترل بر بدن را برایشان درپی داشت. ضمن این که این حرکت ها تنوع بیشتری
می گرفت و گروه های مختلف نژادی (در امریکا و کانادا) و زنان کارگر را در
بر می گرفت. زنان رنگین پوست نیز به تعریف جایگاه خود درون جنبش و بین
فعالین زن می پرداختند.
دوران دو جنگ جهانی زمانِ ورود بیشتر به مشاغل غیرسنتی کار زنانه و
کارخانه ها برای زنان بود. اما دیگر حرکت‌های اجتماعی فرو نشست. مقابله
ها علیه دمکراسی، آزادی، همکاری های بین المللی فعالین در همه زمینه ها
شکل گرفت. بیش از حق، از وظیفه سخن گفته می شد. مقابله های امنیتی و
دولتی با جنبش های صلح و ممانعت از برگزاری هرگونه جلسه توسط زنان اعمال
شد. واکنش های مخالف افراد و اشخاص نیز کم نبود. اما در جریان دو جنگ
جهانی، ٤٠ تا ٨٠ درصد اعضای گروه های مقاومت را زنان را تشکیل می دادند.
زنان درگیر در دشواری های اقتصادی به جنگجویان مقاومت تبدیل شدند. جنبش
هایی ضعیف برای صلح شکل گرفت.
کار در کارخانه ها و تغییر دیگر شرایط اجتماعی، لزوم تغییر پوشش
برای زنان به گونه ای که حضورشان در این فضاها را ممکن سازد، فراهم کرد.
به جای کرست و دامن های بلند و موهای آرایش شده، پیراهن¬های کوتاه تر
می‌پوشیدند و موهایشان را کوتاه می کردند.(زنان در روزگارشان، ٤٤٤)
رشد فراگیر بورژوازی، تولید انبوه را می طلبید که در کنار آن مصرف
نیز باید بیشتر و بیشتر می شد. تبلیغات، مصرف‌گرایی هر چه بیشتر را به
میان مردم می برد. بر اهمیت فرد و فردگرایی هر چه بیشتر تاکید و تبلیغ
میشد. صنعتی شدن فراگیر علاوه بر تولید محصولات مختلف به تولید فرهنگ و
تولید انبوه آن می‌نگرد و آن را به عنوان الزامی تجاری پیش می برد.
کالایی شدن همه چیز از جمله فرهنگ، بیشتر و بیشتر می گردد. فرهنگ مسلط در
قالب استانداردهایی عرضه می شود و به گونه ای به تعریف انسان‌ها می
پردازد که مورد نظر صنایع مختلف است. ارزش مبادله بر تمامی ارزش های
دیگر مسلط می شود. هرچه مالکیت انحصاری تر می شود، فرهنگ های یکسان تر و
یکنواخت تری برای کل جهان ساخته می شود تا محصولات صنایع بازارهای
جدیدتری بیابند. هویت های فردی در رابطه با مالکیت خصوصی و استانداردسازی
های فرهنگی ساخته می شود. موفقیت¬های ستارگان سینما و چهره های ورزشی و
موفقیت آنها بسیار مهم جلوه داده می شود تا تلاش های جمعی برای برداشتن
موانع ساختاری و اجتماعی، جایی برای تبلیغ نداشته باشد. در این میان
رسانه های قدرتمندی همچون تلویزیون، سینما و مطبوعات به تبلیغات وسیع در
خصوص شکل دهی ذهنی افراد در جهت اهمیت بیش از حد به سکس، پوشش های تحریک
آمیز، انتخاب دختر شایسته، که هدف اصلی آنها زنان و مردان جوان هستند،
دادن نقش های بیشتر جنسی به زنان و تعریف زنان همچون ابژه جنسی، ایجاد
الگوهای واحد برای گنجاندن همه زنان در آنها، تا انسان‌ها هر چه بیشتر و
بیشتر در قالب های تعریف شده قرار گیرند، نقش کلیدی داشته اند. با
رسانه‌های جمعی فراگیر و درهم آمیختگی فرهنگ و سرگرمی، استانداردهای
زندگی بشری هرچه همسوتر با ارزش های بورژوازی مردسالار شکل داده می شود.
این تبلیغات که از سنین بسیار پایین روی جوانان آغاز می شود تا شخصیت طول
دوره زندگی آنان را شکل دهد برای زنان فهرستی طولانی از سر تا پا را شامل
می شود.
ارائه‌ی بی‌وقفه‌ی تصاویر مدل ها و ستارگان، و تبلیغ این که شرایط
مطلوب آنان بواسطه‌ی زیبایی‌شان و رعایت چارچوب های تعیین شده می باشد،
عطش تقلید و اشتیاق همسانی با آن ستارگان را بی وقفه در معرض دید می
گذارد تا آن‌ها را تبدیل به قهرمانان زندگی جوانان کنند. تعاریف برساخته
از زن و مرد، دختران جوان را هرچه بیشتر ابژه مدلینگ، سکس، مادری، همسری
و انجام کارخانگی قرار می دهند تا زنان از همان سنین پایین به سوی هویت
های مورد نظر رسانه های ساخته شده سرمایه داری سوق یابند، در حالی که جای
خالی نمونه هایی نظیر زنان دانشمند و فعال بسیار مشهود است.
در دهه‌های اخیر که سرمایه‌داری در حال جذب کشورهای توسعه نیافته
بیشتری در پروسه جهانی سازی است، سرنوشت زنان این کشورها نیز با
تناقض-هایی بسیار به این فرآیند گره می خورد. از سویی شاهد بیرون آمدن
زنان از چرخه سنت‌های دست و پا گیر و آزاردهنده هستیم، مشارکت زنان در
حوزه تحصیلات و مشاغل بسیار بیشتر می شود اما، در عین حال همچنان خانه
داری کار آنان است، با دستمزدهای بسیار پایین تر از مردان وارد فضای
اشتغال می شوند و مورد تبعیض های گوناگون قرار می گیرند. در همین حال،
رسانه های فراگیر سرمایه نیز همچنان در پی استانداردسازی فرهنگ و گسترش
آن به حوزه کلیه کشورهای جدید نیز می باشد.
اما به هر روی مبارزات و تلاش های زنان آگاه در مورد حق انتخاب
پوشش و رهایی آن از حلقه تبلیغات کالایی نیز ادامه داشته است، تا تنها
جسم زن نماد و نشانه کل وجود زن نباشد.

نتیجه گیری

بدن انسان در رابطه با محیط اطرافش در حال ساخته شدن مداوم است. در
ابتدای سرمایه داری عنصر اصلی نیروی کار بود که وجه درونی شده بدن گردید،
تثبیت این امر به نظم و دیسیپلین رفتار اجتماعی نیاز داشت. با حذف بدن به
نفع نیروی کار، زنان که در تولید و بازسازی مجدد نیروی کار نقش اصلی را
دارند، می باید بیشتر از مردان تحت این نظم جدید قرار بگیرند. بدن تحت
مقررات سرمایه بطور مداوم تحت نظر است و باید به ماشین هایی قابل کنترل
تبدیل شود.
تحت نگاه سرمایه جهانی دهه های اخیر و تکنولوژی دیجیتالی در اختیار
آن بدن براساس کلیشه های تصویری که به صورت دیجیتالی به سرعت در جهان پخش
می شود، قرار دارد. تصویرهایی که حضور واقعی بدن تحت تاثیر آن قرار می
گیرد و بازشناسی آن برای خود شخص هم براساس تصویرهای رایج شکل می گیرد.
در تصویرها غیر از شکل دهی به بدن پوشش نیز تبدیل به وجهی از فرم بدن می
شود. از این زاویه و با توجه به آنچه در سیر بررسی آمده است، بدن زن به
طور تاریخی همواره و شدیداً تحت تاثیر وجوه مختلف سلطه سیاسی، اقتصادی،
ایدئولوژیک قرار داشته و هرچه بیشتر براساس وجه جنسی آن تعریف شده است.
لباس و مد بخش اصلی فرم دهی بدن و تصویری شدن آن می باشد، آنچه که به
ویژه و عمدتاً در مورد زنان صورت می گیرد. چند وجهی بودن موضوع در مورد
زن، بدن زن و پوشش اوست که پیچیدگی بیشتری را موجب می شود و به همین دلیل
است که دستاوردها در این خصوص، با وجود تلاش مداوم، بسیار اندک است.
بدن زن به بهانه گناه نخستین می تواند تنبیه و تحقیر شود و الم بر
او جایز می گردد؛
بدن زن به واسطه نگاه اقتصادی بورژوازی، می تواند منبع کسب سود شود؛
بدن زن به واسطه نگاه سلطه، می تواند وسیله نمایش ایدئولوژی خاص و
بیان برتری آن نسبت به دیگر ایدئولوژی ها قرار گیرد؛
بدن زن به واسطه نگاه سیاسی مسلط، در جایی که ارزش مبادله جای هر
ارزش دیگری را گرفته، می تواند جنس دوم تلقی شود؛
فرود و نزول سیاسی، اقتصادی و اجتماعی زنان از عصر قدرت های نظامی
مردان اشراف قبیله و تبار قهرمانی های مذکر آغاز شد. مردانی که در راس
قدرت قرار گرفتند بخشی از سلطه و قدرت خود را با دیگر مردان به اشتراک
گذاشتند. این بخش عمدتاً همان کنترل بر زنان در هر دو عرصه عمومی و خصوصی
و عمدتاً عرصه خصوصی بود. تصمیم گیری ها و اعمال محدودیت ها به وسیله
قانونگذاری ها، دین، عرف و سنت صورت می گرفته و بر همه زنان اعمال می شده
است. قوانین حمورابی، کنوانسیون آتن، ادیان مختلف شرق و غرب، دیدگاه های
مسلط فلسفی و اجتماعی همه ابزارهایی برای اعمال این کنترل ها و
محدودیت‌ها بود. زن، بدن زن، نتیجه تولید مثل زن، پوشش زن نه تنها از سوی
طبقات بالای جوامع بلکه با سلسله مراتب قدرت از سوی مردان خویشاوند و
خانواده نیز تحت کنترل قرار گرفته است. پوشش هم وسیله ای شد برای کنترل
بدن و حذف اجتماعی زن.
در دوره معاصر در بخشی از جهان پوشاندن بدن زن و در بخشی دیگر،
فرهنگ برهنگی زن غالب است و هر یک نیز خود را در جایگاه آزادسازی زنان می
دانند. در جایی پوشیده بودن زن نماد تبلیغ ایدئولوژی هایی خاص است و در
جایی دیگر زنان عمدتاً ابژه مدلینگ، سکس و پورنوگرافی هستند. هر دو
ایدئولوژی نیز زن را به ابژه تصویری ومرد را به سوژه بیننده تبدیل می
کند. نگاه کنترل گر که در جایگاه سلطه سیاسی و اقتصادی قرار دارد به
تعیین/تبلیغ/اجبار برای پوشش زن می پردازد. در نقاطی از جهان با زور و
اعمال انواع فشارها و نقاطی دیگر با ابزارهای تکنولوژیک پیشرفته،
انتخاب-ها بی سروصدا به زندگی و افکار همگان جریان می یابد. ابزارها
متفاوت اند و از تبلیغ، تهییج، نمایش تا تحقیر، کتک، دستگیری، اسیدپاشی،
کشتن، سوزاندن و قاچاق را شامل می شود. مد، سکس، قاچاق زنان و کودکان،
قاچاق اعضای بدن همگی نام صنعت به خود گرفته اند تا مبادا سرمایه داری
مردسالار از سرمایه گذاری در این بخش ها احساس ناخوشایند داشته باشد. زن
هر چه بیشتر جسم می شود و جسم کالا. کالایی شدن جسم انسان به ویژه زنان و
کودکان، هر روز ابعاد گسترده تری می گیرد. فریب های تبلیغاتی در مورد
ستاره های هالیوودی و سالن های مد اروپا و امریکا در کشورهای به اصطلاح
تازه آزاد شده به دست سرمایه داری مردسالار به گونه ایست که در کشوری مثل
افغانستان که هنوز در گوشه گوشه آن طالبان در حال فعالیت است و زنان از
ترس نمی توانند برقع بردارند؛ نهادهای آموزشی، بهداشتی، اجتماعی مناسب نه
برای کل جامعه و نه برای زنان شکل گرفته است؛ ابتدا سالن مد و فرش قرمز
برای مانکن ها پهن می‌شود. در کشوری که فرخنده زنی آگاه و معترض در
خیابان و با حمایت پلیس به دست تعصب کور کشته و سوزانده می شود.
با تکنولوژی دیجیتالی گسترده نه تنها بدن، بلکه ذهن و فکر انسان ها
آماج حمله صنعت فرهنگ سرمایه قرار می گیرند. اما همه اینها به معنی عدم
کنشگری و مقاومت نیست، دستاوردهای زنان گرچه که بسیار اندک است و تلاش
بسیار می طلبد اما، به هر روی مقابله با تبعیض از عادی‌سازی آن جلوگیری
می کند، الگوها را زیر سوال می برد، موجب می شود زنان حول خواسته ها و
مطالبه حقوق مختلف با هم پیوند می یابند و پیگیرانه در پی کسب آگاهی
جنسیتی باشند تا جایگاه خود را در تاریخ سلطه و نظام سرمایه جهانی بررسی
کنند و مسیر تغییر آن را بشناسند. انتخاب پوشش نیز یک حق است که زنان
فعال می کوشند آن را با آگاهی جنسیتی و آگاهی از نقش نظام های سلطه در
پیدایی شرایط کنونی زندگی زنان، پیوند دهند تا مقابله با آن ممکن گردد.
آنچه مشخص است این که موانع پیش روی زنان ناچیز و کوچک نیستند و پوشش نیز
از آن جمله است، موضوع بر سر ادامه روند مبارزه و کسب اعتماد به نفس زنان
در زندگی شخصی و اجتماعی خود است که قطعاً نتیجه اش تثبیت جایگاه آنان در
مبارزه مشترک علیه هرگونه سلطه خواهد بود، زیرا زنان در تجربیات خود به
راه‌هایی دمکراتیک دست یافته اند که قابلیت کاربرد آن در این مسیر قطعی
است.

shab ranginkaman

unread,
Feb 11, 2016, 4:52:07 PM2/11/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
«می‌آموزی»
با گذرِ زمان تفاوت ظریف میان
نگه‌داشتن یک دست و زنجیر کردنِ یک روح را خواهی آموخت
و می‌آموزی معنای عشق تکیه کردن نیست
و همراهی همیشه معنای ضمانت نمی‌دهد
یاد خواهی گرفت که بوسه‌ها، قرارداد...
و هدیه‌ها، عهد و پیمان نیستند.
با سری افراشته و چشمانی گشوده
شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
با وقارِ یک زن،
نه با اندوهِ یک کودک
و خواهی آموخت
تا تمامی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
چرا که بِسترِ فردا برای آنچه در سر داری متزلزل است
و آینده هر دم می‌تواند تو را به میانه‌ی درگیری بکشاند
با گذر زمان می‌آموزی که حتی برآمدن خورشید می‌سوزاند
اگر سهم زیادی از آن برداری
پس، گُلزار خودت را بکار
و روان خودت را پیرایش کن
به جای آن‌که انتظار کسی را بِکشی تا شاخه‌های گل برایت بیاورد
و می‌آموزی که می‌توانی تحمل کنی
که چه بسیار سرسخت هستی
که چه بسیار ارزش داری
می‌آموزی و می‌آموزی
با هر وداعی می‌آموزی
شعری از ورونیکا شوفستال- ترجمه مینا قربانی
(You Learn)
© Veronica A. Shoffstall 1971
After a while you learn the subtle difference between
holding a hand and chaining a soul.
And you learn that love doesn’t mean leaning,
and company doesn’t always mean security.
And you begin to learn that kisses are not contracts,
and presents aren’t promises.
And you begin to accept your defeats
with your head up and your eyes ahead...
With the grace of a woman,
not the grief of a child.
And you learn
To build all your roads on today,
Because tomorrow's ground is too uncertain for plans,
and futures have a way of falling down in mid-flight.
After a while you learn that even sunshine burns
if you get too much…
So, you plant your own garden,
and decorate your own soul...
Instead of waiting for someone to bring you flowers.
And you learn that you really can endure…
you really are strong,
you really do have worth.
And you learn, and you learn…
with every goodbye,

shab ranginkaman

unread,
Feb 11, 2016, 4:52:52 PM2/11/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
سخنرانی یکی از دگرباشان در روز دوم همایش دگرباشان ایرانی در دنیزلی

« با عرض سلام خدمت هموطنان، دوستان و هم احساسان عزیزم. سپاس از آرشام
عزیز و سازمان IRQR که این فرصت را در اختیار بنده قرار دادند و عذرخواهی
از این که سخنران و سخنور خوبی نیستم و اگر قصوری است امیدوارم که دوستان
ببخشند. بحث ها و چالش های فراوانی درجلسه دیروز، 6 فوریه، عنوان شد،
اما من امروز میخواهم یک داستان و ماجرای واقعی اما بسیار تلخ را برای
شما تعریف کنم؛ داستانی واقعی در همان وطن .. در ایران .. و در همان
ساعات و روز و شب هایی که شاید بسیاری از ما در هوای پُر از خفقان ایران
نفس می کشیدیم.
این موضوع مربوط به چهارسال پیش و در یکی از شهرهای ایران است. این
اتفاق در خانوادۀ یکی از دوستان قدیمی و خانوادگی من رخ داد. خانواده ای
که اغلب در تعطیلات نوروز و در طول تابستان به دیدارشان میرفتیم. خانواده
ای پر جمعیت بودند، در سطح مالی متوسط و بسیار خونگرم. در این خانواده
چند پسر و دختر بودند که پسرها نظامی شده بودند و دخترها خانه دار. بین
برادران تنها سمیر بود که ادامه تحصیل نداده بود و کمک دست پدر خود در
کارهای سخت و طاقت فرسای کشاورزی بود، هر چند روحیۀ او چیز دیگری بود. او
در کنار کارهای سخت، با دستان کوچک و زمخت و پینه بستۀ خود کارهای ظریفی
هم انجام میداد. در کنار آبیاری مزرعه و باغ، نقاشی هم میکرد. دیوارهای
باغشان سراسر نقاشی های سمیر بود. این کارها در ازدحام آن محیط خشک و خشن
در نظر اطرافیان مسخره به نظر می آمد، در وجودش نوعی تضاد بود. دوست داشت
دیده شود ولی نمیشد.
حدود 17 ساله بود که در تعطیلات فروردین مهمانشان بودیم و به صورت
تصادفی چند ساعتی همراهیش کردم و در باغ در کنارش بودم. سمیر دزدکی و
ناشیانه سیگاری آتش زد و مثل کسی که محرمی یافته است شروع به صحبت و درد
و دل کرد تا جایی که گفت " خوش به حالت که در تهران هستی. من که اینجا از
تنهایی و یکنواختی پوسیدم. حتما در تهران خیلی آزادید. شنیده ام تهران پر
از کافی شاپ و فروشگاه است . حتما هرکاری که بخواهید میکنید و هر جا که
بخواهید میروید. این طور نیست؟..." گفتم تا چه بخواهی .. گفت خواسته من
خیلی خاص هست و ناشدنی. جرقه ای در ذهنم زده شد، این حس در ما در جایی که
حس همدردی و گوشی محرم پیدا کنیم بروز میکند.ما همنوعانمان را زود و خوب
میشناسیم.غم هایمان اگر به زبان نیاید، در چهره هویدا میشود. خلاصه کنم
که در آن چند ساعت سفرۀ دلش را برایم باز کرد. شاید فهمیده بود که
بزرگترین راز زندگی خودش را برای اولین بار در آستانۀ جوانی میتواند به
من بگوید. او اقرار کرد که حسی به دخترها ندارد و شب و روز وخواب و
بیداریش در رویای یک مرد است و باوجود سن کم و محدودیت ها چقدر عمیق این
حس را بیان می کرد. گفتم به من اعتماد کن. من تو را میفهمم و با این جمله
سمیر آرامتر و مطمئن تر شروع به روایت احساسش کرد و شاد بود که کسی حرفش
را میشنود و سرزنش و مسخره اش نمیکند.
درپایان سفر و بازگشت به تهران به او قول دادم که با او ارتباط
نزدیکتری از طریق تلفن خواهم داشت و به صورت معنوی و فکری یاری اش خواهم
کرد. چند ماه بعد تلفن کرد و گفت کار جدیدی پیدا کرده و دیگر از کشاورزی
خسته شده است. گفت که شاگرد اتوبوس از شهرشان به تهران شده و مهمتر اینکه
رانندۀ اتوبوس همان نیمه گمشده اش است و عاشقش شده و او هم او را دوست
دارد و قول داده است که درکنار او میماند. گفت که آرزویش محقق شده است و
حالا احساس خوشبختی میکند. از روی تجربه و دلسوزی هشدار دادم که "سمیر
ولی این راننده متاهل است، پسرش همسن تو است، حواست را جمع کن؛ تو خیلی
جوانی". گفت که اشتباه میکنم و این مرد با دیگران فرق دارد.
مدتی گذشت، ارتباط سمیر با من کم شده بود و من بر این باور بودم که
روزهای خوشی را میگذراند و از این بابت خوشحال بودم. شب عید بود و نزدیک
فروردین که خبری شوکه ام کرد. دوست سمیر که همان مرد راننده بود ناپدید
شده بود و حدود دو هفته ای بود که کسی از او خبری نداشت. همزمان سمیر نیز
ناپدید شده و طبیعتاً پلیس هم در تکاپوی سر نخی از ماجرا بود. روز
پانزدهم این سمیر بود که بعد از دستگیری، پلیس را به محل دفن جسد راننده
در باغ شخصی او برده بود و بنا به تعریف شاهدان، در کمال آرامش و خیلی
خونسرد صحنۀ قتل را بازسازی کرده بود. خبر را در محل کارم دریافت کردم،
درخواست مرخصی ساعتی کردم. گویا من تنها کسی بودم که همه چبز را می دانست
و جرأت حرف زدن نداشت. سکوت کردم و منتظر ماندم. سمیر ظرف کمتراز 24 ساعت
از دستگیری به قتل اعتراف کرده بود و روانۀ زندان شده بود، با این حال در
مورد انگیزه قتل تنها سکوت بود و سکوت. دلایلش تُف سربالایی بود که به
صورت خود سمیر باز میگشت و من تنها کسی بودم که این را میدانستم، اما
کاری از دستم بر نمی آمد.
6 ماه بعد در زندان به ملاقاتش رفتم. وقتی که از پشت شیشه سمیر را
دیدم، فقط اشک می ریخت، گویا تنها محرمش را دیده بود. از من خواست تا
چیزی از او نپرسم، بعدها فهمیدم که دلیل این درخواست، مسائل امنیتی بوده
است. من فقط حالش را پرسیدم و دلگرمی اش دادم. برادر ارشدش پیگیر کارهای
او شده بود. از ارگان های خیریه و فعالان در امور بخشش درخواست کمک کرده
بود، اما از آن جایی که دلیلی برای قتل بیان نکرده بود همه مستاصل شده
بودند و نمی توانستنند برای او کاری کنند. در نهایت مطلع شدم که سمیر شرح
ماجرا را در یک ملاقات حضوری همراه با "برون آیی" برای خواهر بزرگش عنوان
کرده است. همین اعتراف و برون آیی شروع مصیبت های تازه ای برای او شد. با
این اعتراف، خانواده اش در مقابل او ایستادند و حمایتهای خود از او را
قطع کردند. سمیرفهمید که تنها و آخرین ناجی اش از این برزخ، مرگ است.
مادرش پیک "عاق نامه" برایش فرستاد و آرزوی بر دار دیدنش را کرد. پدرش
گفت که حتی اگر خانوادۀ مقتول هم از خون راننده گذشت کنند، خودش او را
خواهد کشت.
ماجرای چند و چون قتل و گرایش جنسی سمیر به بیرون هم درز کرده بود وحالا
خانوادۀ او که این ماجرا را مایۀ رسوایی میدیدند دست به کار تف و لعن
سمیر شده بودند. همه قبل از قاضی دادگاه حکم خود را صادر کرده بودند و
تنها خدای سمیر و من که روزگاری بزرگترین رازدار او بودم میدانستیم که او
بی گناه است.
اوایل زمستان 92 حکم قصاص سمیردر دادگاه عالی یکی از شهرهای بزرگ ایران
صادر شد. سمیر در این مدت حافظ قرآن شده بود. مدد کاران زندان گفته بودند
فعالیتهای فرهنگی و مذهبی در فرآیند بخشش موثر است، اما سمیر نمی دانست
که قرآن همان کتابی است که اعدام او را مجاز دانسته است. دوستان، هیچ
خبری از کمک و امداد برای سمیر نبود و این پسر جوان در اواسط بهار 93 به
دار آویخته شد!
خانوادۀ گرم وصمیمی سمیر برای تحویل جسد اقدامی نکردند و حتی اجازه
ندادند که جسد برای دفن به محل زندگیشان برده شود. سمیر اکنون به کمک
بنیاد خیریه ای صاحب مزاری کوچک و غریب در یکی از امامزاده های شهری
دورافتاده است. مزاری حقیر که در خود یک دنیا مصیبت و عقده و عشق نافرجام
را مخفی کرده است. تنها یکی از خواهرها برای گرفتن وسایل شخصی سمیر به
زندان رفته بود و در میان لوازم، نامه ها و دفتر خاطرات دوران تلخ زندان
را نیز آورده بود. من بالاخره موفق شدم که پس از خواهش های بسیار، از
طریق خواهر سمیر چند نامه و یک حافظه جانبی که حاوی نغمه های ضبط شده از
غریبانه های سمیر بود را بخوانم و گوش کنم.
پرداختن به همۀ محتویات این نامه ها و حافظه جانبی در این جا ممکن نیست
ولی متوجه شدم که سمیرهرگز از معشوق خود عشقی ندیده بود. او اقرار کرده
بود که در ترمینالی در شهر شاهرود، معشوقه او را در اختیار دیگر راننده
ها قرار داده و مجبورش کرده بود که تن به رابطه جنسی با آنها بدهد. او
گفته بود که تا به چه میزان از خودش متنفر است و حتی خودش را نجس خطاب
کرده بود. از تلخی آن شب در ترمینال شاهرود حرف زده بود و از چایی که شب
اول قتل در بالای سر جنازه در باغ نوشیده بود و پنج پاکت سیگار بهمن که
همچون آرزوهایش تا صبح فرار دود کرده بود. از عشقی که تبدیل به نفرت شده
بود و نفرتی که او را تا پای قتل پیش برده بود.
دوستان خوب و مهربانم، صحبت من تنها بیان این داستان نبود. صحبت من
گوشزد کردن این واقعیت است که با همه کمبودها در ایران شاید جزء خوش شانس
ترین ها بودیم که به هر شکل امکانی برایمان فراهم شد تا حداقل فرار کنیم.
فرار به جایی که بتوانیم خودمان باشیم، حرف بزنیم و در نهایت با انتظاری
سخت و طاقت فرسا به جایی برویم که با وجود دوری از وطن و عزیزان، مجبور
به نقاب زدن نباشیم. سمیرهایی که در روستاها و شهرهای کوچک و خانواده
هایی به مراتب سنتی و مذهبی ترِ "دگرباش" به دنیا می آیند و بزرگ میشوند،
به سمیر هایی که به دلیل کمبودها خود را نمیشناسند، خود را تنها با حسی
غریب میبینند و در جامعۀ غفلت زده و بستۀ ایران یا میکُشند، یا کشته
میشوند، و یا آن که به دست خود میمیرند. کاش به گفته آرشام پارسی، امروز
ما برای نسل فردا و دگرباشان تنها و مهجور راه را هموارتر کنیم. فریاد
بزنیم که هستیم و حق داریم که باشیم. زندگی کوتاه سمیر و خاطرۀ سمیر نقطه
عطفی در زندگی ام شد. بیشتر اوقات به او فکر میکنم و می گویم شاید باید
او هم امروز اینجا و در کنار ما در انتظار یک زندگی و دنیایی آزاد می
بود. زبان هنر رسا است، رسا تر از زبان ما انسانها ولی در سکوتی رمز آلود
و پنهانی. این اثر گوشه ای است از فاجعۀ همجنسگرا ستیزی و همجنسگرا کُشی
که به رویت عزیزان رسید. من با برگشت به ماجرای تلخ سمیر میخواهم بگویم
که اگر بهشتی باشد تنها "اندازه سمیر"خواهد بود و بس ...»
با سپاس

shab ranginkaman

unread,
Feb 13, 2016, 4:42:57 PM2/13/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
دکتر نسترن ادیب‌راد، مشاور و روان‌درمان
مرز به واقع حس خود بودن است. آن ادراکی است که چگونگی تفاوت فیزیکی،
عقلی، عاطفی و معنوی ما از دیگران را مشخص می‌سازد. مرز‌ها برای حفاظت از
ما است. مرز‌ها ثابت نیستند و به واسطه وضعیت عاطفی ما و نوع افرادی که
با آن‌ها‌ در ارتباط هستیم تغییر می‌کنند. وقتی مرزهای ما سالم است ما
می‌فهمیم که احساس، افکار و واقعیت‌های جدایی داریم. مرزهای ما به ما
اجازه می‌دهند که بفهمیم در ارتباط با دیگران کی هستیم و چه می‌خواهیم.
ما برای نزدیک شدن به دیگران هم احتیاج به مرز داریم در غیر این صورت
خودمان را گم می‌کنیم.
مرز‌ها میزان تناسب رفتار ما را با موقعیت‌ها مشخص می‌کنند و همچنین ما
را از آسیب دیگران محافظت می‌کنند. وقتی ما مرزهای سالمی داریم می‌فهمیم
که چه موقع داریم مورد آزار و اذیت قرار می‌گیریم. فرد بدون مرز متوجه
نمی‌شود که چه موقع از نظر عاطفی یا عقلانی مورد خشونت قرار گرفته است.
نشانه عدم وجود مرزهای روشن در فرزندان خانواده‌های الکلی‌، و بزرگسالانی
که در رابطه‌های بیمارگونه گیر افتاده‌اند این است که تشخیص نمی‌دهند چه
موقع از آن‌ها سوءاستفاده شده و یا حق آن‌ها چیست؟ به همین دلیل است که
این افراد مدت طولانی در رابطه‌های ناسالم باقی می‌مانند.
مرز‌ها چگونه شکل می‌گیرند؟
در هشت ماه اول زندگی کودکان هیچ مرز مشخصی با مادر ندارند چون برای
نیازهای اساسی خود وابسته هستند. در طی دو «سالگی وحشتناک» یعنی زمان
«نه» گفتن و لجبازی، کودک فاصله گرفتن از والدین را شروع می‌کند. یادگیری
تفکر علت و معلول و تاثیر گفتن نه در این مرحله اهمیت ویژه‌ای دارد. با
کاربرد کلمه «نه»، «نمی‌خوام»، «نمی‌توانی وادارم کنی» در این مرحله از
رشد، کودک افراد دور و بر خود را می‌آزماید و به‌تدریج در می‌یابد که چه
چیزی در کنترل او هست و چه چیزی نیست؟ آیا اگر خودش فکر کند و تصمیم
بگیرد، دیگران هنوز هم از او مراقبت می‌کنند؟ کجا شروع می‌شود و کجا تمام
می‌شود؟ پاسخ به این سوالات آغاز شکل‌گیری مرزهای کودک است.
روان‌شناسان معتقدند اگر کودکان نه نگویند هرگز خود را تأیید نخواهند
کرد. و اگر نتوانند مرزهای خود را مشخص کنند و با حفظ مرز‌ها ادامه دهند،
مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرند. اغلب اوقات گفتن نه و نمی‌خوام قوی‌ترین
واژه‌های تأییدی و به رسمیت شناختن «خود» است که کودک به‌کار می‌گیرد.
این ابراز وجود کمک می‌کند که کودک نشان دهد که از والدین جدا است. مادر
و پدر سالم به این مرحله رشد احترام می‌گذارند. در خانواده‌های وابسته و
ناسالم، بچه‌ها باید خود را با والدین سازگار کنند. در چنین خانواده‌هایی
تحمیل تطبیق بچه‌ها با والدین، باعث شکل‌گیری تمرکز روی بیرون است. در
این خانواده‌ها حریم شخصی مورد حمله قرار می‌گیرد و وضعیت عاطفی افراد نه
شناخته می‌شود و نه پذیرفته. در این صورت تمرکز به جای کودکان روی والدین
است. والدینی که به بچه‌ها آموزش می‌دهند که خود را با تغییر حال و هوای
والدین تطبیق دهند. یعنی اگر مادر خوشحال است کودکان خوشحال باشند و وقتی
مادر افسرده است کودکان ناراحت باشند، کودکان از حال خود غافل شده و هرگز
منبع درونی برای کمک به خود پیدا نمی‌کنند. در این صورت نمی‌توانند
بفهمند که چه احساسی دارند، چه فکر می‌کنند و چگونه رفتار می‌کنند. این
وضعیت هسته اصلی وابستگی متقابل یا روابط بیمارگونه است که همگی نتیجه
سیستم مرز‌های صدمه‌دیده است.
در خانواده‌های ناسالم وقتی کودکان این جمله را می‌شنوند «تو من را وادار
به تنبیهت کردی» یا «اگر به خاطر تو نبود من این قرص را نمی‌خوردم»
بچه‌ها باور می‌کنند که حقیقت دارد. بچه‌ها قادر به ارزیابی از شرایط
نیستند. آن‌ها فکر می‌کنند اگر بچه‌های کاملی بودند والدین‌شان هرگز
بیمار یا عصبی نمی‌شدند.
در این حالت است که بچه‌ها یک حس مسئولیت برای والدین خود پیدا می‌کنند و
این احساس مسئولیت برای سلامتی و رفاه والدین، حتی در بزرگسالی هم دست از
سر آن‌ها برنمی‌دارد. این حس مسئولیت بیش از اندازه در رابطه‌های دردناک
و ایجاد حس عمیق از شرم برای احساس نقص و شکست‌های ابتدایی خود را نشان
می‌دهد. همچنین بچه‌هایی که در شرایط غیرقابل پیش‌بینی بزرگ می‌شوند،
کسانی که در خانواده‌هایی با والدین بدرفتار بزرگ می‌شوند در مورد احساس
افکار و رفتار خود دچار سرگیجه می‌شوند و جایگاه خود را گم می‌کنند.
چگونه مرز‌ها مورد صدمه قرار می‌گیرند
هیچ والدی سیستم مرزهای فرزندش را به‌طور آگاهانه تخریب نمی‌کند. در
بیشتر مواقع مرز‌ها با اسم علاقه و عشق تخریب می‌شوند. وقتی والدین خود
حس مستقلی ندارند و همچنین نمی‌دانند که چقدر مهم است که حدود فرزندان را
رعایت کنند، مرزهای فرزندان‌شان را تخریب می‌کنند.
فرزندان در خانواده‌های بیمارگونه معمولا از نظر عاطفی، جسمی و عقلی آزار
می‌بینند. این تخریب‌ها صرفا در خانواده‌های الکلی اتفاق نمی‌افتد، بلکه
این اتفاق در خانواده‌های با والدین مضطرب و غیرقابل پیش‌بینی و افسرده
هم رخ می‌دهد. والدین با رفتارهای وسواسی و کنترلی و نیز خانواده‌های با
والدین معتاد، فاقد حسی از خود هستند. بنابراین فرزندانی با مشکلات مشابه
بزرگ می‌کنند. بچه‌هایی که توسط والدین غیرقابل اتکا و ناسالم رشد
می‌کنند اغلب بزرگسالانی با صدمه مرزی می‌شوند که در آینده از نظر عاطفی
عقلی و ارتباطی در گیر مشکلات عدیده خواهند شد.

shab ranginkaman

unread,
Feb 15, 2016, 3:38:29 PM2/15/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
دوجنسگرا
آویشن آموزشگر لذت و سلامت جنسی است. پادکست‌های آویشن را اینجا گوش کنید:
https://soundcloud.com/bi-pan/sets/avishan
---
--- سوال:‌
«با سلام.
من مدتی هست متوجه شدم گرایش شدیدی به تحقیر شدن از طرف جنس مخالف دارم
تا جایی که وقتی خود ارضایی می‌کنم همیشه خودم رو در حال انجام خدمت به
جنس مخالفم و
انجام اعمالی که اون مایل هست، می بینم.
خواستم بدونم برای خلاصی از این حالت چه باید کرد؟ و اینکه آیا این حالت
طبیعی هست و راه حل علمی داره یا خیر؟»
--- پاسخ آویشن:
«دوست عزیز، می‌پرسید برای خلاصی از این حالت چه باید کرد. خب من از شما
می‌پرسم که چرا خلاصی از اینگونه تمایل رو می طلبید؟
اگر این تمایل حالا چه به صورت فانتزی و یا با پیاده کرد‌نش در واقعیت
به همراه یه شریک مشتاق براتون موجب رضایت جنسی می‌شه، چرا می‌خواهید که
ازش خلاص بشین؟ آیا به خاطر شرم یا احساس گناهه؟
پس اول بیاین بپرسیم چرا داشتن این تمایل ممکنه شما رو آزار بده.
موضوع طبیعی بودن و علمی بودن همه رفتارهای انسان در کل و به خصوص رفتار
جنسی یک مسأله پیچیده است. ما باید بین تخیلات جنسی و رفتار جنسی فرق
بذاریم. شما در تخیلاتت اختیار کامل داری که هر کاری دوست داری بکنی، اما
در خارج از ذهن خودت رفتار جنسی اگر شامل افراد دیگه می‌شه باید با رضایت
کامل اون افراد باشه. اگر هم فقط شامل خودت باشه باید تصمیم بگیری که آیا
این رفتار به تو داره آسیب می زنه یا نه و اگر بله تو هنوز هم با اشتیاق
این آسیب رو می پذیری؟
اگر در این مورد نگرانی داری که نکنه داری به خودت آسیبی می‌زنی که
دوست نداری، من توصیه می کنم که با یه روانشناس صحبت کنی. یا اینکه تلاش
کنی این آسیب‌زدن رو متوقف کنی. برای کسانی که تمایل به خدمت کردن یا
بردگی جنسی دارن، منلبع خوبی هست که کمکشون می کنه از آسیب نا‌خواسته
جلوگیری کنن که ما بعدها در موردش صحبت خواهیم کرد»

shab ranginkaman

unread,
Feb 18, 2016, 5:48:25 PM2/18/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
ممکن است تاکنون در اخبار شنیده باشید که فردی با عکس‌برداری یا
فیلم‌برداری از رابطه جنسی خود با زنی یا فیلم‌برداری از یک زن در استخر
و مانند آن، وی را مجبور به شروع رابطه جنسی یا ادامه آن کرده است.
قربانی همیشه در هراس خواهد بود که مبادا عکس‌ها یا فیلم‌ها منتشرشده به
دست نزدیکان خود برسد یا در فضای مجازی منتشر شود. به همین دلیل و در اثر
همین هراس بسیاری ترجیح می‌دهند خواسته‌های فرد تهدیدکننده را به جا
آورده و به رابطه خود با وی ادامه دهند. همچنین ممکن است فرد تهدید‌کننده
با ترساندن قربانی از انتشار فیلم، از وی اخاذی کرده و مبلغی را طلب کند.
به هر حال سوال این است که اگر فردی با سوء‌استفاده از عکس یا فیلمی، فرد
دیگری را تهدید به انتشار این آثار کرده و از این طریق رابطه جنسی اعم از
زنا و غیره برقرار کند، چه مجازاتی خواهد داشت؟ قوانین ایران در این
زمینه چه مقرراتی را پیش‌بینی کرده‌اند؟ چه تدابیر حمایتی برای قربانیان
این سوء‌استفاده پیش‌بینی شده است. در این نوشته مختصرا به این سوال‌ها
پاسخ داده شده است.

سوءاستفاده جنسی از طریق تهدید به انتشار عکس یا فیلم
khanehamn.org

shab ranginkaman

unread,
Feb 27, 2016, 12:38:08 PM2/27/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
بهترین شهر جهان برای زندگی: بهترین شهر: وین؛ تهران در رتبه ۲۰۳، بغداد
بدترین شهر
نتایج نظرسنجی معروف سالانه مرسر در خصوص کیفیت زندگی در شهرهای جهان
منتشر شد. از بین ۲۳۰ شهر ذکر شده در این نظرسنجی، تهران در جایگاه
۲۰۳جای گرفته است.
به گزارش وب‌سایت مرسر، این تحقیق عوامل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و
زیست‌محیطی را در کنار نحوه ارائه خدمات عمومی مانند مراقبت‌های بهداشتی
و پزشکی، موسسات آموزشی، ورزش و تفریحات، وضعیت اشتغال و مسکن را در این
رده‌بندی در نظر گرفته‌است.
شهر وین، پایتخت اتریش، در صدر این رده‌بندی و به عنوان بهترین شهر جهان
برای زندگی معرفی شده‌است. زوریخ سوئیس و اوکلند در کشور نیوزلند در
رده‌های دوم و سوم قرار گرفته‌اند.
به غیر از شهر زوریخ، سه شهر از آلمان، مونیخ، دوسلدورف و فرانکفورت، هم
در بین ده شهر اول این فهرست قرار گرفته‌اند.
ونکوور تنها شهر آمریکای شمالی است که در بین ده شهر برتر، و در رده
پنجم، قرار گرفته‌است. به غیر از سیدنی، ونکوور و اوکلند، همه شهرهای
دیگر برتر این فهرست در اروپای غربی واقع شده‌اند.
اما در قعر این جدول از شهر بغداد نامناسب‌ترین شهر برای زندگی نام‌برده
شده‌است. بانگوئی، از کشور جمهوری آفریقای مرکزی، صنعا در یمن و پورتو
پرنس در هائیتی هم شهرهای بسیار نامناسب از لحاظ کیفیت هستند.
اما وضع تهران در خاورمیانه فقط کمی از شهرهای واقع شده در مناطق جنگی
مانند بغداد، صنعا و دمشق بهتر است. تهران، رده پایین‌تری از بیروت،
اسلام‌آباد، کراچی، دهلی نو، و قاهره و ریاض دارد.
مؤسسه مرسر که در آمریکا واقع است، هر ساله فهرستی از کیفیت زندگی در
شهرهای مختلف منتشر می‌کند.
یکی از اهداف انتشار فهرست‌هایی از این دست، دادن اطلاعات به شرکت‌های
بین‌المللی برای انتخاب نیرو و مرکز کار در شهرهای مختلف جهان است.

shab ranginkaman

unread,
Feb 27, 2016, 12:38:25 PM2/27/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
من رای نمیدهم*
من به بد و بدتر رای نمیدهم
من به سن تن فروشی به 11 سال رای نمیدهم
من به ماندگاری جهل رای نمیدهم
من به رنگ سبز موسوی رای نمیدهم
من به اعتیاد این همه جوان رای نمیدهم
من به رنگ بنفش مردم فریب رای نمیدهم
من به تجاوز به دختران قبل از اعدام رای نمیدهم
من به اسید پاشی روی زنان کشورم رای نمیدهم
من به آوارگی ملیونها ایرانی پناهجو رای نمیدهم
من به اعدام هزاران ایرانی در زندانها رای نمیدهم
من به شیخ نصر الله و اسد و حزب الله رای نمیدهم
من به اختلاس و دزدی و غارت و تاراج رای نمیدهم
من به ملا و بچه ملا و یک مشت دزد رای نمیدهم
من به حجاب اجباری برای خواهران و مادرانم رای نمیدهم
من به در بند بودن زندانیان سیاسی و روزنامه نگاران رای نمیدهم
من به بازی‌های اصلاح طلبی برای ماندگاری بیخردی رای نمیدهم
من به بخشش پول نفت به لبنان و سوریه و یمن و کوفت و زهرمار رای نمیدهم
از صفحه حزب کمونیست کارگری ایران *

shab ranginkaman

unread,
Feb 27, 2016, 12:39:04 PM2/27/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
پنج مرحله ای که ممکن است به دنبال آشکار سازی در فرد مقابل ببینید/
coming-out
در هفته های قبل درباره ضرورت آشکارسازی و نیز هشت خوانی که هر یک از
اقلیت های جنسی برای داشتن یک آشکارسازی موفق باید طی کنند ، سخن گفتیم.
در این مقاله قصد داریم به ادامه ی مطالب مربوط به آشکارسازی بپردازیم.
شاید کنجکاو باشید بدانید فردی که برای او از گرایش تان صحبت می کنید چه
فرایندی را طی می کند؟ در ذهن او چه میگذرد و چه احساسی پیدا میکند؟
دانستن این مراحل به شما کمک میکند خودتان را به جای فرد مقابل بگذارید
و شرایط را بهتر پیش بینی کنید.
انکار :
این مرحله ممکن است همراه با واکنش های متفاوتی باشد . هر قدر نسبت فردی
که برایش آشکارسازی می کنید به شما نزدیک تر باشد احتمالاً شدت انکار او
بیشتر است . دراین مرحله فردی که برایش درباره گرایش تان صحبت کرده اید
با ناباوری سعی می کند شما را متقاعد کند که اشتباه می کنید . او سعی
دارد توجیهات و دلایلی نیز بیاورد و به گونه ای سخن میگوید که گویی از
درون شما بهتر از خودتان با خبر است! ممکن است به تاثیرات محیط اشاره کند
و این حس را ناشی از استرس اخیری که در زندگی تان تجربه کرده اید بداند.
ممکن است به تاثیر دوستان یا فیلم هایی که تماشا می کنید اشاره کند و
مواردی مانند این. این رفتار او ممکن است شما را عصبی کند. ممکن است
کلافه شوید. اما بهتراست آرامش تان را حفظ کنید و محکم و قاطع بر سر
مواضع تان بایستید و برایش توضیح دهید که این حس ریشه دار و عمیق را
مدتهاست که دارید و تاکید کنید هرگز تا به این حد در مورد گرایش تان
مطمئن نبوده اید ! از اولین باری که متوجه گرایش تان شدید شروع به صحبت
کنید. درخواست مراجعه به روانشناس یا روانپزشک را که غالباً در آشکارسازی
برای خانواده مطرح می شود، رد نکنید اما تاکید کنید که آنها نمی توانند
چیزی را در شما تغییردهند چرا که از نگاه علم شما یک فرد معمولی هستید و
هیچ چیزی در شما “اشتباهی ” نیست. روانشناس تنها میتواند به
اطرافیان تان کمک کند تا شرایط شما را بپذیرند. سعی کنید از قبل گزینه
هایی از روانشناسان و روانپزشکان قابل اعتماد را برای پیشنهاد دادن به
خانواده تان آماده داشته باشید. البته لزومی ندارد که آنها بدانند شما
دراین زمینه از قبل تحقیق کرده اید.
خشم :
کسی که گرایش تان را بعد از مدت ها می فهمد نسبت به شما احساس خشم زیادی
ممکن است نشان دهد. به ویژه اگر ارتباط نزدیکی بین شما وجود داشته باشد.
به این دلیل که تصویر ذهنی اش درباره شما دستخوش تغییری اساسی شده و
پذیرش این تغییر برای اغلب افراد آسان نیست. او ممکن است فکر کند توسط
شما فریب خورده یا به بازی گرفته شده. همچنین ممکن است از شما گلایه
کند که چرا زودتر این موضوع را به او نگفته اید و برایش نقش بازی کرده
اید . دلایلی که فرد ذکر میکند چندان مهم نیست. به هرحال او احساس خشم
دارد و نیاز به این دارد که این خشم را ابراز کند. در مقابل این خشم
اجازه ی برخورد خشونت آمیز را ندهید و قاطعانه برخورد کنید. اما متقابلاً
خشمگین نشوید. چرا که صحنه ی آشکارسازی تان تبدیل به یک دعوا خواهد شد و
قطعاً شما این را نمی خواهید. بهتر است آرامش تان را حفظ کنید و به او
بگویید که میتوانید احساسش را درک کنید. در مقابل فشارفرد مقابل و
اصرارش مبنی بر اینکه چرا زودتر او را از گرایش تان مطلع نکرده اید، بر
حق تان برای داشتن یک حریم شخصی تاکید کنید . به او بگویید که دارید
درباره ی یکی از شخصی ترین حوزه های زندگی تان صحبت می کنید و طبیعی است
که زمان هایی احساس تردید داشته اید یا نگران پیامدهای آن بوده اید . با
این حال تاکید کنید که این فاش سازی برای شما نیز یک فرایند دشوار و
پیچیده است که نیاز به امادگی دارد و شما پیش ازین آمادگی لازم را
نداشته اید. همچنین او را متوجه کنید که این ” نقش بازی کردن ” و برای
همه ” نقاب به صورت زدن ” چقدر برای شما دشوار بوده است .
افراد خانواده ممکن است دست به اقدامات خشونت آمیز یا رفتارهای غیر منطقی
بزنند. ممکن است به شما حمله ور شوند یا طرد تان کنند. همچنین ممکن است
شما را تهدید کنند که باید هرچه زودتر ازدواج کنید. اولویت شما هنگام
بروز خشونت فیزیکی در درجه اول باید محافظت از خودتان باشد.
چانه زنی :
در این سطح ، فردی که برایش آشکارسازی کرده اید سعی میکند لایه ی سطحی
هیجانات شدیدش را کنار بزند و با عقلانی کردن مساله در صدد “رفع” آن
برآید . مثلاً فکر میکند که ممکن است گرایش شما با مذاکره و چانه زدن
قابل تغییر باشد . فرد ممکن است سوالاتی مانند موارد زیر بپرسد :
– مطمئنی که همجنس گرا هستی؟
– مطمئنی که تا به حال هیچ کسی از جنس مخالف را دوست نداشته ای ؟
– شاید داری به خودت تلقین میکنی؟
– نکند دلیلش این است که تا به حال کسی از جنس مخالف که واقعاً
لیاقتش را داری سر راهت قرار نگرفته ؟
– شاید اگر آن همکلاسی ات را که گفتی توی نوجوانی دوستش داشتی
یکبار ببوسی این حس از بین برود ؟ شاید این صرفاً یک آرزوی دوره نوجوانی
توست که چون ناکام مانده فکر میکنی همجنس گرا هستی؟
– شاید اگر لذت سکس با جنس مخالف را تجربه کنی متوجه بشوی که
اشتباه میکنی ؟
– و….
و به همین ترتیب ممکن است فرد مقابل تان دهها نظریه ارایه دهد . اگر فرد
مورد نظر اطلاعات خوبی درمورد همجنس گرایی داشته باشد ممکن است فرضیه
هایی را بیان کند که در حال حاضر ازنظر علمی رد شده هستند. مثلاً فرضیه
بیماری بودن همجنس گرایی را طرح کند. در این صورت اگر از قبل خودتان را
اماده کرده باشید میتوانید با دلایل و منابعی که به او معرفی می کنید
متقاعدش کنید و به او پاسخ دهید. اگر فرد اطلاعات یا دانش کافی در مورد
گرایش جنسی نداشته باشد ممکن است فرضیاتی را مطرح کند که از نظر شما
مسخره ومضحک به نظر برسند یا شما را عصبانی کنند. با این حال بهتر است
آرامش خود را حفظ کنید و برای سوالات احتمالی جواب های لازم را پیش بینی
کنید. هیچ گاه دربرابر سوالات فرد مقابل تان جبهه نگیرید. او را به دلیل
ناآگاهی اش تحقیر نکنید یا به او نگویید : «خودت برو مطالعه کن !»
البته که او نیاز دارد خودش نیز مطالعه کند ؛ اما درهرحال لازم است شما
سوالاتش را تا آن جا که می توانید بی جواب نگذارید . انتظار نداشته
باشید کسی که برایش آشکار سازی می کنید با علاقه و انگیزه ی خود شما به
دنبال مطالعه درباره گرایش تان برود! بهتر است برای فرد مقابل ارزش قایل
شوید و پس از علاقمند کردنش نسبت به موضوع، حتماً منابع یا سایت های
درست و معتبر را به او معرفی کنید. فراموش نکنید هیچ کس نمی تواند به
اندازه ی شما به او اطلاعات بدهد. پس او را در آشفته بازار اینترنت که
پر از وب سایت ها و مطالب سرشار از هموفوبیاست، رها نکنید.
افسردگی :
در این مرحله فردی که برایش آشکارسازی می کنید ممکن است علایمی مبنی بر
احساس غمگینی و افسردگی نشان دهد . این واکنش بیشتر در ارتباط با اعضای
خانواده رخ می دهد. فرد ازشما کناره می گیرد و ممکن است او را در حال
گریستن ببینید. ممکن است نسبت به شما دلسوزی نشان دهد. دراین صورت اگر
از گرایش / هویت جنسی تان رضایت کافی دارید حتماً باید بر این رضایت
تاکید کنید. به او بگویید که خودتان را نمی توانید با گرایشی غیر از
این تصور کنید و این عدم حمایت از سوی جامعه و محیط است که شرایط شما را
دشوار می کند ، نه صرف داشتن گرایش به همجنس . افراد خانواده ممکن
است احساسات شما را تحت تاثیر قرار دهند. ممکن است مادرتان به شما بگوید
که آرزوی دیدن عروسی شما یا دیدن نوه هایش را داشته است. در این صورت به
او بگویید که احساساتش را درک می کنید اما زندگی کردن مطابق با انتظارات
او برایتان ناممکن است. برایش توضیح دهید که با وجود گرایش به همجنس،
زندگی کردن با جنس مخالف چقدر میتواند برایتان دشوار و شکنجه آور باشد.
برای او از احساسات تان بگویید . از بی میلی/ انزجارجنسی تان نسبت به جنس
مخالف صحبت کنید و به او تفهیم کنید این مساله موضوعی نیست که بتوانید
در موردش ” گذشت” به خرج دهید یا در زندگی تان آن را نادیده بگیرید. در
این مرحله اغلب ، فردی که برایش آشکارسازی کرده اید به طور پنهانی به
مطالعه ، تحقیق و پرس وجو درباره گرایش جنسی ادامه می دهد. تغییر طرحواره
های ذهنی او در حال انجام است . با این حال ترجیح می دهد که چیزی به روی
خود نیاورد و ساکت بماند.
پذیرش:
پذیرش یعنی کنارآمدن و سازگار شدن با چیزهایی که نمیتوانیم انها را تغییر
بدهیم . در این مرحله فردی که برایش آشکارسازی کرده اید با گرایش شما
کنار می اید . پذیرش به معنای تایید کردن نیست. فراموش نکنید که هدف
شما از آشکارسازی نباید تلاش برای تایید گرفتن باشد. این که همه ما دوست
داریم از محیط اطراف مان بازخورد مثبت دریافت کنیم قابل انکار نیست اما
وقتی تصمیم می گیرید که بر خلاف جریان آب شنا کنید و آشکارسازی کنید ،
نیازی به تایید گرفتن ندارید .
پذیرش به این معناست که فرد مقابل تان قبول می کند که شما این گونه
هستید و او نمی تواند شرایط شما را تغییر دهد و شما هم نمی خواهید
چیزی را درخودتان تغییر دهید. این مرحله در ارتباط با دوستان و همکاران
تان اغلب بعد ازچند روز تا حداکثر یکی دوماه اتفاق می افتد. اما اگر
فرد از اعضای خانواده تان باشد ممکن است رسیدنش به این مرحله مدتها طول
بکشد. بسیاری از پدران و مادران پس از فهمیدن گرایش فرزندان شان در مرحله
ی افسردگی گیر میکنند و نمی توانند به پذیرش برسند. گاهی پذیرش کامل
اتفاق نمی افتد یا زمان زیادی ممکن است لازم باشد . ممکن است دلخوری و
طرد رخ دهد و روابط به طور موقت از هم گسسته شوند. آشکارسازی های موفق
معمولاً به این مرحله می رسند. فرد مقابل شما را همان گونه که هستید می
پذیرد و به گرایش تان نه به عنوان تنها جنبه ی شخصیت تان، بلکه به عنوان
یک بخش از آن می نگرد و احترام می گذارد . هرچند این فرد ممکن است درگیر
هموفوبیای درونی شده یا اعتقادات مذهبی خاص خودش باشد ؛ با این حال با
گرایش شما در مصالحه است و شما نیاز ندارید بخش مهمی از انرژی تان را در
رابطه با او صرف پنهان کردن قسمتی از هویت خودتان کنید.
به زودی با مطالب دیگری درباره آشکارسازی با شما خواهیم بود.
شش رنگ

shab ranginkaman

unread,
Feb 27, 2016, 12:40:50 PM2/27/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
گفت و گو با یک دختر نابینای همجنسگرا: راضی هستم و اهل مبارزه
اولین بار وقتی توجهم به کنش‌های جسورانهٔ افراد معلول جلب شد که
خوانندهٔ مقالات «احسان عابدی» با عنوان «متفاوت بودن» شدم و با کسانی
آَشنا شدم که مرز مصلحت اندیشی‌ها و ترس‌های ما را می‌شکنند و با شکوه
اراده ایی غریب تعاریف ما را جا به جا می‌کنند، کسانی که غیر نرمال
نیستند بلکه با اندکی تفاوت، البته که جسور‌تر و مستحکم ترند.
در یکی از نشست‌های جانبی بیست و هشتمین اجلاس شورای حقوق بشر سازمان ملل
که توسط موسسه اتریشی «سودویند» برگزار شد، به نام «حقوق انسانی افراد
دارای معلولیت در ایران» دو زن معلول از تجربه‌های شخصی شان در مورد
کاستی‌ها و دشواری‌های زنان دارای معلولیت جسمی سخن گفتند.
سمانه، یکی از این دو نفر، دختر نابینایی است که دانش آموخته علوم
ارتباطات است. او تمام دوران تحصیلش را بدون هیچ امکانات مخصوصی برای
نابینایان سپری کرده است.
سمانه، تعریف خودت از زندگی کنونی ات چیست؟
راستش من یک اقلیت در اقلیت در اقلیتم. اول اینکه یک زنم با همهٔ
ویژگی‌های زن بودن و محدودیت‌هایش در جامعه، در مرحله بعد یک نابینا هستم
با همهٔ معذوریت‌های یک فرد توانخواه و در مرحله سوم یک همجنسگرا هستم.
درباره زندگی شخصی ات دوست دارم بیشتر بدانم ...
من متولد شهر کوچکی حوالی شیراز هستم. دو برادر نابینای دیگر هم دارم.
اوایل زندگی، کمی قدرت دید داشتم اما به علت خصلت بیماری ژنتیکی‌ام، به
تدریج بینایی‌ام را از دست دادم تا امروز که چیزی قریب به پنج درصد دید
دارم.
یعنی طی این پروسه نسبت به نابینایی کاملت آگاه بودی؟
بله. به هر حال تا ۱۸ سالگی شرایط بسیار دشواری را از سرگذراندم،
می‌دانستم دارم به تدریج اندک بینایی‌ام را از دست می‌دهم، آدم
بلندپروازی بودم که متاسفانه گسترهٔ استقلال فردی و قدرت تصمیم گیری
بسیار اندکی داشتم.
در مدرسه مخصوص نابینایان درس خواندی؟
خیر. من به سختی درس خواندم، بدون خط بریل و بدون معلم مخصوص یا نوارهای
ضبط شده درسی گویا، بعد از اینکه انتخاب کردم برای ادامه تحصیل به تهران
بروم، خانواده‌ام با این مسئله به شدت مخالفت کردند برای همین هم بدون
اطلاع و مشاوره با من، انتقالی‌ام را از تهران به جهرم گرفتند اما من
برای حق تصمیمم با آن‌ها جنگیدم و موفق شدم به هر مکافاتی بود انتقال
دائم دوباره برای دانشگاهی در تهران بگیرم.
برای من قانع کردن خانواده‌ام کار دشواری بود. آن‌ها یک خانواده سنتی و
به شدت مقید و در عین حال با معذوریت‌های اقتصادی بودند، پدرم کشاورز بود
و طبعا از پس هزینه‌های 9 بچه که سه نفرشان نابینا بودند برنمی آمد اما
در عین حال همه ی سعی اش را هم می کرد، گرچه همه سعی اش کافی نبود. البته
همه ما با سخت جانی درس خواندیم و از نه نفر، هشت نفرمان تحصیلات عالیه
داریم.
اول مصاحبه به زن بودن اشاره کردی، انگار داشتی از یک مجموعه محدودیت سخن
می گفتی ...
بله، ببینید برادر من هم به لحاظ جسمی شرایط مشابه من را داشت اما او این
استقلال را داشت که با دوستانش برود بیرون از خانه ولی من چون دختر بودم
باید خانه نشین می‌شدم. او می‌توانست اردوهای خارج استانی برود، به لحاظ
پول توجیبی استقلال بیشتری داشته باشد، به خصوص در شهرستان ها شرایط زن و
مرد به هیچ وجه برابر نیست، شاید به علت نوع نگاهی که به لحاظ فرهنگی به
جنسیت زن و مرد وجود دارد.
می توانی به طور مصداقی توضیح بدهی؟
من هم نابینا و هم دختر بودم، به نظر اطرافیانم جمع این دو مسئله مجوز
این را صادر می‌کرد که درهمهٔ زمینه‌های زندگی کنترلم کنند. زن بودن در
شرایط معلولیت مشکلت را هزار برابر می‌کند، یک مرد نابینا کمتر ممکن است
کنترل بشود، اما همهٔ اطرافیان یک زن نابینا با انگیزه‌های متفاوتی که
ممکن است حتی انگیزه کمک کردن باشد، تو را کنترل می‌کنند، هر کسی که دستش
برسد می‌خواهد یک مرزی برای محدود کردنت قائل شود.
خب برای پسران هم چنین مشکلاتی وجود دارد ...
از نظر اجتماعی مشکلاتشان کمتر است. برای پسران نابینا امکان انتخاب و
حتی امکان ازدواج بهتری وجود دارد. پسران نابینایی می‌شناسم که به
شهرستان‌های کوچک می‌رفتند و از دختران کم توقع تری، شریک زندگی شان را
انتخاب می‌کردند، اما دختر نابینا چنین امکانی ندارد و در مقابلش دختران
نابینای توانمند و با کمالاتی را می‌شناسم که در حسرت یک لحظه عاشقانه
مانده‌اند.
تا اینجا بیشتر در مورد دشواری‌هایی گفتی که مربوط به خانه و خانواده
می‌شد، نگاه جامعه به یک فرد توانخواه چطور است؟
دهشت بار. به عنوان یک دختر نابینا در طول مسیرم در معرض کنجکاوی و
اظهار تاسف و ترحم ملت بودم، چقدر می‌ترسیدم که مثلا وقتی وارد یک کوچه
خلوت می‌شوم کسی من را مورد آزار جنسی یا جسمی قرار ندهد. کسانی بودند که
به بهانهٔ نشان دادن راه، عصایت را نمی‌گرفتند بلکه به عمد دستت را
می‌گرفتند تا یک سوء استفاده جنسی کرده باشند، حتی اندازه یک دست گرفتن.
این‌ها شاید در نگاه اول مسائل ساده‌ای باشند ولی رنجبارند، من هر روز
احساس می‌کردم در آن جامعه دارند به من تجاوز می‌کنند.
یک بار از خانمی درخواست کردم برایم یک تاکسی بگیرد، گویا آن خانم عجله
داشت و برای رفع تکلیف به اولین ماشین عبوری اشاره داد، آن ماشین تاکسی
نبود و من نمی‌دانستم، راننده مدام در طول مسیر فضولی می‌کرد و وقتی به
مقصد رسیدم نمی‌گذاشت پیاده بشوم، اینجاست که می‌گویم یک اتفاق معمولی
برای افراد دارای معلولیت و بخصوص خانم‌ها کار دشواری است. یک بار به
جایی مراجعه کردم برای کار، مدیر آنجا گفت به من سرویس بده، به تو کار
می‌دهم، هیکل زیبایی داری. چون من نابینا در موضع ضعفم، هر کسی سریع
می‌خواهد سوء استفاده کند. از یک بوسه در یک کوچه خلوت بگیر تا دستمالی
کردن بدنت. هر تاکسی که سوار می‌شدی می‌خواهند بدانند نامت چیست؟ چرا
تنها بیرون آمده‌ای یا مثلا از ابتدا چه اتفاقی برایت افتاده؟ بک بار به
یک راننده تاکسی گفتم اگر این عصا دست من نبود، آن وقت این مسائل خصوصی
به تو ربطی نداشت، فقط این عصا و ضعف فیزیکی ام به تو این حق را داده که
سرک بکشی در عالم خصوصی من.
از نظر محیط شهری چه مشکلاتی داشتی؟
یک پیاده روی ساده را در نظر بگیرید که برای شما آسان است، ما پیاده روی
مناسب سازی شده برای افراد توانخواه نداریم، یک معلول جسمی قادر نیست
برای پنج دقیقه در سطح یک پیاده روی عادی قدم بزند. قدم زدن که ابتدایی
ترین نیاز است را تعمیم بدهید به سایر درخواست های معمول زندگی. در
کشورهای پیشرفته یک سری امکاناتی برای حمایت از افراد نابینا هست حقوق
ماهیانه و پرستار دولتی، تخفیف مخصوص هزینه‌های تاکسی و وسیله حمل و نقل
و هزار و یک امکانات آموزشی در منزل و سگ راهنما برای بیرون رفتن و
محیط‌های مناسب سازی شده که حتی پایتخت ایران ما از آن محروم است چه برسد
به شهرستان های دورافتاده مثل جایی که من در آنجا رشد کرده ام.
برگردیم به خانواده، در مورد گرایش جنسی‌ات چه؟ این مسئله را با
خانواده‌ات در میان گذاشتی؟
خانواده من همجنسگرا بودن من را اصلا نمی‌توانند بپذیرند، چون هم مذهبی و
هم سنتی و هم مقید به نماز و روزه اند.تصور رابطه یک زن با زنی دیگر کلا
مقولهٔ قابل پذیرشی برایشان نیست. به همین دلیل هم ناچار شدم از ایران
خارج بشوم و الان در ترکیه در انتظار تعیین کشور میزبانم.
در نشست سودویند از تو به عنوان یک دختر نابینای موفق یاد کردند، تعریف
موفق بودن به نظر تو چیست؟
شاید تعریف موفق بودن از نظر دیگران این باشد که فارغ التحصیل دکترای
فلان رشته‌ی باشی، ولی این یک کلیشه است، موفقیت به معنای تلاش و به ثمر
رساندن رویاهاست. رضایت خاطر و آرامش برای من کلماتی توخالی نیستند بلکه
حقیقت زندگی‌اند.
من با وجود همهٔ مشکلات دهشتباری که سر راهم قرار داشته، هرگز توقف نکرده
و همواره در حال مبارزه کردن بوده‌ام. با وجود همه فقدان‌های پیرامونم،
میل به خوب زندگی کردن داشته‌ام. همین که در برابر مدیر مدرسه‌ای که از
محیط آموزشی بیرونم می‌کرد، مقاومت می‌کردم و فردای آن روز باز هم به
مدرسه برمی گشتم و با خواهش و تمنا سر کلاسم حاضر می‌شدم، همین که من با
سنت جاری در فضای خانواده‌ام مبارزه کردم و خواهان تصمیم گیری و استقلال
رای شدم خودش یک نوع پیروزی است. یادم می آید یک بار در یکی از محلات
نظام آباد دنبال اجاره خانه می‌گشتم، کسی حاضر نمی‌شد خانه‌اش را به من
اجازه بدهد. با سماجت چندین ماه رفتم و برگشتم، برایشان توضیح دادم که
قرار نیست خانه شان را آتش بزنم، گفتم اجاره خانهٔ شما را به وقت می‌دهم
و تسلیم نشدم تا خانهٔ شخصی‌ام را اجاره کنم. همین که توانسته‌ام به لحاظ
سلامت روانی خودم را بشناسم و بتوانم به انسان دیگری محبت کنم و هر چه
می‌خواسته‌ام با چنگ و دندان از زندگی طلب کرده‌ام، این‌ها به اعتقاد من
پیروزی است.
شنیدم یک مدال ورزشی هم داری ؟
بله برندهٔ برنز دو و میدانی پرتاب وزنه سال ۱۳۸۴ کشوری هستم. خودم با
هزینه خودم تمرین می‌کردم، شاید مدال کوچکی باشد ولی برای من ارزشش را
داشت چون این مدال مقدمه آن شد تا وارد دنیایی بشوم که یک نابینا
می‌توانست در آن دنیا حرفی برای گفتن داشته باشد، البته من بولینگ و چند
رشته ورزشی دیگر هم کار کرده ام.

shab ranginkaman

unread,
Mar 2, 2016, 7:47:07 AM3/2/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
باز هم تحلیل خوبی‌ست از سعید سبزیان و این‌بار درباره تصویر زیر:
«...در انتخابات اخیر، هیچ یک از دو لیست انتخاباتی اصول‌گرا یا
اصلاح‌طلب نه نویدی به پشتیبانی معلولان داد و نه صراحتا برنامه‌ای دادند
که برای ۱۱ میلیون معلول ایرانی امیدبخش باشد. سیاست و جمهوری‌خواهی در
ایران نیازمند این است که معلولان را در زمره مهم‌ترین برنامه‌های تغییر
ایران به سوی ترقی قرار دهد نه این که آنان را در ورطه ترحم سایر
شهروندان بیندازد...»
mssrdy fref=nf&refid=52&_ft_=t…SA SZ
سرمایه گذاری از فقر فقیر و رنج ستمدیدگان برای تقویت یک جنبش سیاسی
مشمول تعریف پروپاگانداست اگر برنامه آن جنبش تقویت آن ستمدیده و سایر
همانندان او نباشد. تصویر این زن مسن و معلول بیش از آنچه تایید نظام
سیاسی ایران باشد، اراده او به پایان دادن به ستم را بیان می کند. این زن
صرفا یکی از ده ها هزار زن و مرد ستمدیده و معلول دیگری است که از اولیه
ترین امکانات شهروندی محروم است. تصویر او که بر یک فرقون حمل می شود
بیانگر واقعیتی است که بسیاری از ستمدیدگان معلول در ایران هر روزه با آن
در مناطق محروم زندگی می کنند. در انتخابات اخیر، هیچ یک از دو لیست
انتخاباتی اصولگرا یا اصلاح طلب نه نویدی به پشتیبانی معلولان داد و نه
صراحتا برنامه ای دادند که برای ۱۱ میلیون معلول ایرانی امیدبخش باشد.
جمهوری خواهی در ایران نیازمند این است که معلولان را در زمره مهم ترین
برنامه های تغییر ایران به سوی ترقی قرار دهد نه اینکه آنان را در ورطه
ترحم سایر شهروندان بیندازد. اخیرا شهروندان نیک اقدام به خریداری ویلچر
برای این خانم کرده اند اما تغییر در ایران نیازمند متوجه کردن انتقاد به
سوی سیاست و حاکمیت است نه انگیزش ترحم. معلولان مایل نیستند به واسطه
صدقات و خیرات مردم از رنج رها شوند. آنها دارای حقوق مدنی هستند که
حکومت دربرابرش مسوول است و اکنون زمان این است که این مطالبات در فهرست
حقوق بشر در ایران قرار بگیرد. اصلاح طلبان در حالی که تصویر این بانوی
مسن و معلول را همانند نمادی نشان می دهند که با دشواری های جسمی و با
وسیله ای غیرمتعارف به حوزه انتخاباتی آمده است تا حسن نیت به دموکراسی
نشان بدهد، پیام اصلی او را برجسته نمی کنند: عدالت را برای معلولان
بیاورید. این زن در حالی به حکومت ایران اعتمادش را نشان داده است که حتی
حکومت وسیله تحرک در شهر را از او دریغ کرده است. اما جنبش اصلاح طلبی
صرفا از وجه پروپاگاندایی این تصویر استفاده کرده است و در بیاناتش رنج و
مظلومیت معلولان را (که ناشی از ستم و غفلت همین حکومت است) به معرض توجه
نمی آورد. اما آزادی خواهان و جمهوری طلبان واقعی باید جنبش معلولان در
ایران را نادیده نگیرند و چنین زنی را همیشه نمادی از سایر ستمدیدگان
معلول ببیند. اصلاح طلبان تا کنون برنامه ای برای رفع ستم از معلولان
ارائه نکرده اند. تصویر زیر باید قبل از هرچیز نیازهای دسترسی، عدالت،
برابری، اشتغال، خدمات حمل و نقل و حقوق مدنی معلولان را برجسته کند و
پیامش به سیاستمداران ایران این باشد که صرفا از ضعف مظلوم برای رقابت
انتخاباتی استفاده نکنند بلکه او را معیار مطالبه حقوق مدنی قرار دهند و
به نیازهای او گوش بسپارند و در کوتاه ترین زمان ممکن نشان دهند برنامه
آنها برای زدون ستم از زندگی این افراد چیست
photo fbid=10205517952898741&i…

Monireh Noori

unread,
Mar 5, 2016, 5:17:11 PM3/5/16
to
بیوگرافی اسکات فیتزجرالد:

فرانسیس اسکات کی فیتزجرالد به انگلیسی:( Francis Scott Key Fitzgerald) زاده(
۲۴ سپتامبر ۱۸۹۶ – درگذشته ۲۱ دسامبر ۱۹۴۰) نویسنده آمریکایی رمان و
داستان‌های کوتاه بود. او به عنوان یکی از نویسندگان بزرگ سده بیستم میلادی
شناخته می‌شود. شناخته‌شده‌ترین اثر او رمان گتسبی بزرگ است که اولین بار در
سال ۱۹۲۵ منتشر شد.

زندگی‌نامه

وی در سینت‌پال مینه‌سوتا در خانواده‌ای کاتولیک و ایرلندی از طبقه‌ی متوسط
دیده به جهان گشود.

از ۱۸۹۸ میلادی تا ۱۹۰۱ میلادی را در سیراکیوز، نیویورک و پس از آن در سال‌های
۱۹۰۳ میلادی تا ۱۹۰۸ میلادی را در بوفالو واقع در نیویورک گذراند و در همان جا
وارد آکادمی ناردین شد. هنگامی که پدرش از کمپانی پروکتر اند گمبل اخراج شد،
خانواده‌اش به مینسوتا بازگشت و اسکات وارد آکادمی سنت پاول شد.

هنگامی که ۱۳ ساله بود نخستین رمان کارآگاهی خود را در روزنامه مدرسه به چاپ
رساند. در ۱۶ سالگی برای کوتاهی در درس خواندن از آکادمی سنت پاول اخراج شد.
سپس به مدرسه نیومن رفت و در سال ۱۹۱۳ میلادی وارد دانشگاه پرینستون شد.

آثار

از اسکات فیتز جرالد تاکنون دو رمان و یک مجموعه داستان کوتاه به فارسی ترجمه
شده است:

گتسبی بزرگ، ترجمهٔ کریم امامی، انتشارات نیلوفر

لطیف است شب، ترجمهٔ اکرم پدرام نیا، انتشارات قطره

بازگشت به بابیلون شامل سه داستان بازگشت به بابیلون، جام کریستال و دههٔ
گمشده، ترجمهٔ بنفشه جعفر، انتشارات روزگار نو

Monireh Noori

unread,
Mar 5, 2016, 5:18:21 PM3/5/16
to
توضیحات رمان گتسبی بزرگ :

داستان در سال 1922 جریان دارد . گتسبی بزرگ مرد جوان بسیار پولداری است که
دائما مهمانی های بزرگ می دهد و همه می توانند در مهمانی های او شرکت کنند .
در مورد گذشته او و طریق به دست آوردن ثروتش شایعات زیادی وجود دارد . با این
وجود ، نیک همسایه او متوجه می شود که گتسبی از خانواده بسیار فقیری بوده که
عاشق دی زی دختری پولدار می شود . گتسبی برای خدمت نظام و تامین پول از دی زی
دور می شود اما بعد خبر ازدواج او را دریافت می کند . با این حال گتسبی عاشق
می ماند و همیشه و همیشه به دنبال عشق خود می گردد . قدرت ، شهرت و نفوذ هیچ
یک در عشق او کارگر نیست . داستان در زمانی که اتفاق می افتد که گتسبی و دی زی
نهایتا در یک شهر مستقر شده اند ....
کتاب بسیار مشهور هست و به عنوان یکی از منابع استاندارد در اکثر دانشگاه های
جهان در رشته ادبیاتآمریکا تدریس می شه. این کتاب را دومین کتاب برتر انگلیسی
زبان می دانند و گفته شده که آغازگر سبک خاصی در نگارش رمان در قرن بیستم است
که بعدها توسط «ارنست همینگوی» و دیگران تبدیل به شیوه رایج نویسندگی شد .
اقتباس های سینمایی موفقی هم از روی این کتاب تهیه شده . شاید براتون جالب
باشه بدونید که کتاب در هنگام چاپ با استقبال زیادی رو به رو نمی شه و در خلال
جنگ جهانی دوم و دوران رکود اقتصادی به دست فراموشی سپرده می شه اما هنگام
تجدید چاپ ناگهان توجه زیادی را به خود جلب می نماید . نکته جالب دیگه اینه که
خود فیتس جرالد هم پسری از طبقه پایین جامعه بوده که عاشق زلدا دختری ثروتمند
می شه و تا پایان عمر عاشق و شیفته او می ماند . البته جرالد با زلدا ازدواج
می کنه . هر چند زلدا در مدت ازدواجشون چندین بار دچار حمله عصبی می شه و به
خاطر بیماریش در آسایشگاه روانی بستری می گرده .
موضوع کتاب و واکنش افراد داستان واقعا بی نظیره خیلی موشکافانه و با دیدگاهی
روانشناسانه به قضیه نگاه کرده . عکس العمل ها و رفتارهای گتسبی به عنوان پسری
رمانتیک و عاشق از طبقه پایین و رفتارهای دی زی به عنوان دختری عاشق از یک
طبقه فاسد و ثروتمند بسیار بسیار زیبا خلق شده و خیلی تند و تیز اما ظریف
خودخواهی قشری از جامعه را به تصویر کشیده . طرز نقل و پیش برد قصه هم یک
جورایی جالبه چون شما را با جذابیت به سوی خودش می کشه و شاید جدیدتر باشه اما
خوب بسیاری چیزها را زمانی در مورد گتسبی فاش می کنه که فرصت هضم اونها و در
نتیجه همدردی و درک عظمت روح گتسبی رو از دست می دیم.
رمان شورانگیز و خواندنیِ «گتسبی بزرگ» از آثار برجستۀ ادبیات امریکا در قرن
بیستم است، یک اثر کلاسیک که پیوسته تجدید چاپ می شود، در دانشگاه ها مورد
حلاجی و بحث قرار می گیرد، از روی آن فیلم ساخته می شود و خوانندگان چند نسل
را مسحور خود ساخته است. «گتسبی»، به گفتۀ کنت تایتان، هنر شناس فقید انگلیسی،
«کتابی است که تارک شاه موج امریکایی به ساحل افکنده شده و برای همۀ ما جاذبه
ای آنی و ماندنی دارد.»
ترجمۀ فارسی «گتسبی» نیز به دست مترجمی دقیق و با وسواس انجام گرفته، چنر بار
تجدید چاپ شده و در هر نوبت، پالوده تر و صیقل یافته تر از چاپ پیش به
خوانندگان عرضه شده است.
این کتاب در رده‌ بندی وب‌سایت Modern Library،دومین رمان بزرگ تاریخ ادبیات
خوانده شده است.

Monireh Noori

unread,
Mar 5, 2016, 5:19:08 PM3/5/16
to
چرا گتسبی اینقدر بزرگ است ؟

گتسبی بزرگ به نظر می رسد که به دلیل وجود یک «آن» لذت بخش است؛ و این چیزی
است که با موفقیت در نمایشی از نیویورک با عنوان «گتس» به صحنه رفت و موجب شد
تا بن برنتلی،منتقد برجسته تئاتر آمریکا از آن به عنوان «قابل توجه ترین
دستاورد در تئاتر نه تنها برای امسال بلکه برای یک دهه» یاد کند. همین موفقیت
تا اواخر امسال نیز با اکران نسخه فیلم 120 میلیون دلاری باز لورمن ادامه می
یابد.

این کتاب در زمان انتشار چندان مورد توجه واقع نشد. کالینز که نسخه انگلیسی دو
رمان اول اسکات فیتزجرالد را منتشر کرده بود، به سرعت از انتشار این کتاب
سرباز زد و انتشارات «شاتو اند ویندوز» نیز در زمان انتشار این کتاب در سال
1926 در لندن، از برانگیختن شور و توجه در میان منتقدان و تجار به این کتاب
باز ماند. منصفانه این که این رمان سال پیش از آن نیز با استقبال خوبی در
آمریکا هم روبه رو نشده بود و فروشی کمتر از دو رمان قبلی نویسنده را تجربه
کرد و برخلاف نقدهای خیلی خوبی که دریافت کرد، کمترین توجه را معطوف فیتس
جرالد و ناشرش کرد. با وجود این که تی اس.الیوت در آن زمان اعلام کرد :«در
حقیقت، از نظر من این کتاب نخستین گام برداشته شده در داستان آمریکایی پس از
هنری جیمز است»، اما هنوز شمار زیادی از 23 هزار نسخه ای که در سال 1925 از
این کتاب منتشر شد، تا 15 سال بعد که زمان درگذشت فیتس جرالد در گمنامی در
هالیوود بود، در انبار اسکرایبنر موجود بود.

در آن زمان، گتسبی شبیه یادگاری مقدس از دوره ای بود که بیشتر مردم می خواستند
آن را به دست فراموشی بسپارند. اما در سال هایی که به دنبال آمد، قصه کم حجم
فیتس جرالد از دوره جاز، به عنوان مشهورترین و محبوب ترین رمان در مرکز توجه
آمریکایی ها قرار گرفت و این کتاب به چیزی بیش از یک کتاب کلاسیک آمریکایی که
به اثری مستند برای تعریف روانشناسی ملی، آفرینش یک اسطوره، و سنگ بنای رویای
آمریکایی بدل شد. با این حال تاکنون همه تلاش ها برای اقتباس از آن روی صحنه و
پرده سینما، فقط در خدمت تصویر کردن شکنندگی و در عین حال موجب خدشه دار شدن
اصل داستان بوده است. واقعیت این است که نثر فیتس جرالد به نوعی موجب ترفیع
این روایت غم انگیز و ارتقای آن تا سطح اسطوره شده است.

«گتسبی بزرگ» در نظر اول، یک داستان رمانتیک است. جی گتسبی ، نه جیمی گتس، پسر
فقیری از خانواده ای از غرب میانی است؛ که عاشق دیزی فی ، زنی از کنتاکی می
شود و این زمانی است که او در توقفگاه نظامیان در پادگان نیروی زمینی به عنوان
افسری جوان در انتظار رفتن به آن سوی دریاها در ماجرای ورود آمریکا به جنگ
جهانی اول است. این پیشینه و وقایعی که شبیه زندگی خود گتسبی است، موجب می شود
تا او قلب دیزی را تسخیر کند و از او قول بگیرد تا منتظرش بماند. اما همانطور
که ماه ها می گذرد، وفاداری دیزی دچار نوسان می شود و او سرانجام با تام
بیوکنن از شیکاگو که مردی بسیار ثروتمند است ازدواج می کند.

رمان در تابستان 1922 شروع می شود ؛ گتسبی نیز ثروتمند شده و خانه باشکوهی در
لانگ آیلند جنوبی خریداری کرده که دقیقا در کنار خلیجی که عمارت بزرگ تام و
دیزی در آن سوی آن واقع شده، قرار دارد. او از ساحل کنار خانه اش می تواند نور
سبزی را که از انتهاب اسکله تام و دیزی ساطع می شود، ببیند. گتسبی در تمام طول
تابستان میهمانی های بزرگی می دهد ، به این امید که توجه دیزی را که هرگز
نتوانسته مهرش را از دلش بیرون کند، به خود جلب کند. سرانجام آن ها از طریق
آژانس «نیک کاره وی» که دوست کودکی دیزی است وقرار است همسایه آنها شود، با هم
روبه رو می شوند.

گتسبی تصور می کند «نیک» می تواند گذشته را پاک کند و دیزی را به او
بازگرداند. اما آشکار می شود که دارایی گتسبی از راه های غیرقانونی به دست
آمده که شامل معاملات قاچاق است- اگرچه فیتس جرالد جزییات این کار را مبهم
باقی می گذارد- و این عاملی است که شوهر دیزی علیه گتسبی به کار می گیرد. پس
از یک درگیری لفظی در هتلی در منهتن که در حقیقت یک زورآزمایی بین این دو مرد
است، گتسبی و دیزی سوار ماشین گتسبی می شوند و در راه بازگشت به لانگ آیلند،
دیزی که پشت فرمان نشسته، با یک زن پیاده تصادف می کند. همسرخشمگین زن مرده،
به تصور این که گتسبی راننده بوده، روز بعد در حالی که گتسبی در استخر خانه اش
است، به او شلیک می کند. تام و دیزی مدتی در املاک پهناورشان گوشه عزلت می
گیرند و نیک کاره وی ، راوی ماجرا، به غرب میانه باز می گردد و سعی می کند از
آنچه شاهدش بود، فرار کند. نیک تماشاچی بی گناه، در حقیقت تمام ماجراست، نه
فقط به عنوان یک شاهد، بلکه به عنوان وجدان اخلاقی کتاب.

از زمانی که رمان منتشر شد، حداقل پنج فیلم انگلیسی زبان با اقتباس از آن
ساخته شد، یک اجرای اپرا و شمار متعددی از اجراهای تئاتری از آن به صحنه رفت.
اما به طرز وحشتناکی هیچ یک از آن ها به جز «گتس» موفق نبوده اند. به این دلیل
ساده که «گتس» کتاب را به تمامی ارایه کرده و هر واژه کتاب را مو به مو در هشت
ساعت بیان کرده است. بدون سبک شاعرانه بیان فیتس جرالد، بدون وجدان آگاه نیک
کاره وی راوی فیتس جرالد، این قصه می تواند نخ نما و ملودرامیک به نظر برسد.
بیان قصه از دیدگاه کاره وی کلید توازن ظریفی است که فیتس جرالد روایت این
داستان نامحتمل را با آن به انجام می رساند. نیک یک شاهد بیرونی است که از نظر
حسی درگیر ماجرایی که خود بیان می کند، می شود.

گتسبی بدون صدای نیک، بدون وجدان سرپرستی کننده او، شبیه ترانه ای از باب دیلن
اما بدون موسیقی است. جالب، بله؛ اما شعر؟ فکر نمی کنم. این تنها دلیلی است که
چرا از تماشای نسخه 1974 با بازی رابرت ردفورد و میافارو با فیلمنامه ای که
فرانسیس فورد کاپولا نوشته بود، خودداری کردم و این که چرا تقریبا تمام دلم
برای تماشای فیلم باز لورمن با بازی لئوناردو دی کاپریو و بازی ایسلا فیشر می
تپد، این است.

گتسبی فیتس جرالد خلق ظریفی است که از رویاها و واژه ها ساخته شده است. فیتس
جرالد به ما تقریبا چیزی از ظاهر او نمی گوید، و در حالی که این می تواند شبیه
یک نقص در کتاب به نظر برسد – یکی از چیزهایی که خود نویسنده از آن آگاه بود-
بازیگری باید انتخاب شود تا به این رمز مشهور تجسم ببخشد و او باید برمبنای
این واقعیت انتخاب شود که دیالوگ های گتسبی و سخنانی که از دهان او بیرون می
آیند، شق و رق ترین زبان در این کتاب است، و نشان دهنده تضادی عمیق با سبک
موجز نویسی غنی راوی یعنی نیک کاره وی است. نثری که جی گتسبی را احاطه کرده آن
قدر خوب است که به ما اجازه می دهد تا دیدگاه «نیک» را با بزرگی روح او و
قهرمان مورد نظرش، و برای تجلیل از «قدرت بزرگ تصور وهمناک او» ارج بگذاریم.

نکاتی درباره گتسبی:

گفته می شود برخی از شخصیت های اصلی این رمان بر مبنای شخصیت های واقعی خلق
شده اند. مشابهت هایی بین رابطه گتسبی و دیزی با نامزد جوانی اسکات فیتس جرالد
و زلدا سایر که بعدا همسر او شد، وجود دارد. در هر دو مورد، فیتس جرالد فقیرتر
از آن بود که بتواند به عنوان یک خواستگار قابل توجه قرار بگیرد. تنها پس از
موفقیت نخستین رمانش بود که زلدا پذیرفت با او ازدواج کند.

فیتس جرالد نوشتن «گتسبی بزرگ» را در آمریکا شروع کرد، اما خیلی کم پیش رفت –
احتمالا تنها فصل اول را نوشت- اما وقتی او و زلدا به جنوب فرانسه کوچ کردند،
او تمام رمان را در ریویرا و باوجود رابطه متزلزل بینشان به پایان برد.
بازنویسی کتاب در رم و در زمستان 1924 و 25 انجام شد. در مسیر بازگشت به پاریس
در 10 آوریل 1925 رمان به پایان رسید.

به مجرد انتشار، گتسبی از سوی نویسندگانی چون ادیت وارتون، ویلا کتر و
تی.اس.الیوت تحسین شد، اما منتقدان مهربانی کمتری داشتند و کتاب تا زمان
درگذشت فیتس جرالد مهجور ماند. اما سرانجام «گتسبی بزرگ» به عنوان بزرگ ترین
رمان در میان 100 رمان برتر همه تاریخ انتخاب شد.

فیتس جرالد هیچگاه رضایت کامل از عنوان کتاب نداشت و اندکی پیش از انتشار تلاش
های متعددی کرد تا بتواند آن را تغییر دهد. عناوین دیگری که مورد نظر او بود
«گتسبی متنفر از طلا»، «زیر سرخ، سفید و آبی» یا «تریمالچیو(نام یک شخصیت
ایتالیایی) در وست اگ» بود. او «در میان توده خاکستر» و «میلیونرها» را هم مد
نظر داشت. او ناراحت بود که این عنوان یادآور «مول بزرگ» رمان آلن فورنیه در
سال 1913 باشد.

هانتر اس.تامپسون معتقد بود تایپ کردن «گتسبی بزرگ» شبیه نوشتن احتمالا
بزرگترین رمان آمریکاست؛ البته اگر به دستاوردهای تکنیکی آن توجه کنید. این
کتاب در حدود 55 هزار کلمه است. او در مصاحبه ای گفته بود حتی یک کلمه نیز بی
دلیل نیست. دلایل زیادی وجود دارد که وقتی این متن را می خواندم بگویم، پسر،
کاش من این را نوشته بودم. گتسبی یگانه است.

مکسول پرکینز ویراستار برجسته اسکرایبنر، کسی که فیتس جرالد را در آغاز کارش
کشف کرد و با او صمیمانه برای انتشار «گتسبی بزرگ» همکاری کرد و برای ارنست
همینگوی نیز کتاب «خورشید همچنان می درخشد» را در سال 1926 منتشر کرد. توماس
وولف و جیمز جونز از دیگر نویسندگان همکار او بودند.

در رمان، تام و دیزی بیوکنن در «ایست اگ» زندگی می کنند و از اشراف لانگ آیلند
هستند در حالی که نیک کاره وی و گتسبی آن سوی آب در بخش تازه تاسیس «وست اگ»
ساکن هستند. ایست و وست اگ دو بخشی هستند که توسط یک خلیج از هم جدا می شوند.
«ولی آف اشز» جایی که جورج و میرتل ویلسون گاراژ دارند مکانی است که فیتس
جرالد انتخاب کرد و در سال 1939 و 40 به نمایشگاه جهان تبدیل شد.

روی جلد نسخه چاپ اول که 1925 منتشر شد، شامل چشمان زنی است که زیر آن
ها شهر در شب تجسم شده است. این روی جلد را تصویرگر تقریبا ناشناسی به نام
فرانسیس کوگات پیش از تسلیم متن نهایی به ناشر کشید. با اشاره به این مساله،
فیتس جرالد برای مکسول پرکینز نوشت «به خاطر مسیح به کسی نگویید که روی جلد را
برای من نگه داشته اید. من این را داخل کتاب نوشته ام». درباره این نوشته شک
های زیادی وجود دارد، اما کسی منظور واقعی نویسنده را درک نکرد. شاید منظور او
به توصیفی باشد که راوی از دیزی ارایه می دهد و چهره او را در ورای ساختمان
های نیویورک در شب توصیف می کند.

نوشته آغازین رمان، شعری چهار خطی است که با عنوان «کلاه طلایی بر سر» به تامس
پارک دنویلیه نسبت داده شده است. چنین شاعری هرگز وجود نداشته و دنویلیه
شخصیتی از رمان اول فیتس جرالد با عنوان «این سوی بهشت» است. اگرچه او این
شخصیت را از زندگی واقعی شاعری به نام جان پل بیشاپ که از دوستان فیتس جرالد
در پرینستون بود خلق کرد. در نوشته آغازین می آید «آنگاه کلاه طلایی بر سر
بگذار، اگر برمی انگیزدش؛ اگر توان بالا جستنت هست، به خاطرش نیز به جست و خیز
درآی، تا بدانجا که فریاد برآورد : عاشق، ای عاشق بالاجهنده کلاه طلایی، مرا
تو باید! (ترجمه گتسبی بزرگ؛ کریم امامی)

به علاوه جدیدترین نسخه اقتباسی از «گتسبی بزرگ» که کار باز لورمن است، از این
کتاب پنج بار دیگر اقتباس سینمایی شده است. نخستین اقتباس فیلمی صامت در سال
1926 یک سال پس از انتشار کتاب بود، که امروز نمونه ای از آن در دست نیست.
نسخه 1974 نوشته فرانسیس فورد کاپولا، با بازی رابرت ردفورد و میا فارو در نقش
گتسبی و بیوکنن است.

گاردین/ 10 ژوئن/ ترجمه : مازیار معتمدی

Hossin Movahedzadeh

unread,
Mar 12, 2016, 6:40:13 AM3/12/16
to taf_sar
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺑﺮﺩ
ﺗﻮ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥِ ﻭﺯﺵِ ﺑﺎﺩ، ﺩﺭ ﻣﻮﻱ ﻣﻨﻲ ! ؟
ﻣﺴﺦِ ﺍﻓﻴﻮﻧﻲِ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﻱ ﺍﺻﺤﺎﺏِ ﻛﺪﺍﻣﻴﻦ ﻏﺎﺭﻱ ؟
ﺩﺭ ﻛﺪﺍﻣﻴﻦ ﺧﻮﺍﺑﻲ ؟
ﺧﻮﺍﺏ ﺩﺭ ﭼﺸﻢِ ﺗﻮ ﻭﻳﺮﺍﻧﻲِ ﺻﺪ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﺍﺳﺖ
ﺗﺸﺖِ ﺭﺳﻮﺍﻳﻲِ ﺩﺯﺩﺍﻥِ ﻋﻤﺎﺭﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ ، ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺩﻭ ﺳﺮِ ﺷﺎﻝِ ﻣﺮﺍ
...
ﭘﺸﺖِ ﺍﻳﻦ ﭘﺮﺩﻩ ﻱ ﭘﻮﺳﻴﺪﻩ ، ﺗﻮ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺑﻲ ﻭ ﻣﻦ
ﺑﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻟﻔﻚِ ﻣﻤﻨﻮﻋﻪ ﻱ ﺧﻮﺩ
ﻧﺮﺩﺑﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺑﻠﻨﺪﺍﻱ ﺳﺤﺮ ﻣﻴﺒﺎﻓﻢ
ﺗﺎ ﺑﺮﺁﺭﻡ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ
ﻭ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺑﻲ ﻭ ﺁﺏ
ﺍﺯ ﺳﺮﺕ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺩ
...
ﻭ ﻧﺪﻳﺪﻱ ﻫﺮﮔﺰ
ﺗﻮﻱ ﺟﻨﮕﻞ ، ﻛﺎﺝ ﺭﺍ
ﺷﺐ ﺑﻪ ﺷﺐ ، ﺟﺎﻱ ﺳﭙﻴﺪﺍﺭ ﺯﺩﻧﺪ
ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﭘﻠﻨﮕﺎﻥ، ﻭﻗﺘﻲ
ﻛﻪ ﺩﻣﺎﻭﻧﺪِ ﺍﺳﺎﻃﻴﺮﻱ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﻛﻤﺮ، ﺩﺍﺭ ﺯﺩﻧﺪ
ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﺮﻧﺠﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺭﻧﺞ
ﺑﺮ ﺳﺮِ ﺳﻔﺮﻩ ﻱ ﻣﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺗﻮﻱ ﺷﺎﻟﻴﺰﺍﺭﺍﻥ
ﺁﻫﻦ ﻭ ﺁﺟﺮ ﻭ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺯﺩﻧﺪ
...
ﻭ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺑﻲ ﻭ ﺁﺏ
ﺗﺸﻨﻪ ﻱ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺷﺪ
ﺧﻮﻥِ ﺯﺍﻳﻨﺪﻩ ﺑﺮﻳﺪ
ﻭ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﻱ ﺷﺐِ ﺷﺮﺟﻲِ ﻫﻮﺭ
ﺯﻳﺮ ﮔِﻞ ، ﻣﺪﻓﻮﻥ ﺷﺪ
...
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺑﺮﺩ
ﺗﺸﺖِ ﺭﺳﻮﺍﻳﻲ ﻭ ﻏﺎﺭﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﭼﻨﮕﺖ ، ﺷﺐِ ﮔﻴﺴﻮﻱ ﻣﺮﺍ
ﺗﺎ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺷﺐِ ﻗﺤﻄﻲ ﺯﺩﻩ ﻱ ﺳﻔﺮﻩ ﻱ ﻣﺎ
ﻣﺸﺖِ ﺧﺎﻟﻲ ﺗﺮﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﺪ
ﺗﺎ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﻨﺪ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﻱ ﺗﺮﺍ
ﻣﻮﻱ ﻣﺮﺍ
ﻣﻦ ﺣﺠﺎﺑﻢ
ﻧﻪ ﺣﺠﺎﺏِ ﺗﻦِ ﺁﺯﺍﺩﻩ ﻱ ﺧﻮﺩ
ﻣﻦ ﺣﺠﺎﺏِ ﺗﻦِ ﻳﻐﻤﺎ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﺍﺏِ ﺗﻮﺍﻡ
ﭘﺸﺖِ ﺍﻳﻦ ﭘﺮﺩﻩ ﻱ ﭘﻮﺳﻴﺪﻩ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺑﻲ ﻭ ﻣﻦ
ﺑﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻟﻔﻚِ ﻣﻤﻨﻮﻋﻪ ﻱ ﺧﻮﺩ
ﻧﺮﺩﺑﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺑﻠﻨﺪﺍﻱ ﺳﺤﺮ ﻣﻴﺒﺎﻓﻢ
ﺗﺎ ﺑﺮﺁﺭﻡ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ.

shab ranginkaman

unread,
Mar 12, 2016, 6:42:26 AM3/12/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
اشتباهات بوسیدن زنان و مردان
وقتی حرف بوسیدن به میان می‌آید، همه ما اولویت‌های مشخصی داریم.
بزرگترین اشتباه مردان این است که در رابطه با زبان خیلی خشن و تهاجمی
عمل می‌کنند. مردها نیز ادعا می‌کنند که زن‌ها به اندازه کافی دهانشان را
باز نمی‌کنند.
درمورد هر دو جنسیت، اولین شکایتی که درمورد بوسیدن می‌شود نداشتن تنوع
است. توصیه ما بوسیدن قسمت‌های مختلف صورت‌ همسرتان و توجه بیشتر به
گوش‌ها و گردن است. لب پایینی او را به آرامی گاز گرفته و نرمه گوش او را
به آرامی بخورید.
مسئله مهم دیگر عدم رعایت بهداشت دهان و دندان است. پیش از بوسیدن
همسرتان، با جویدن آدامس یا خوش بو کننده، دهان خود را خوش بو کنید.
مسواک زدن پیش از بوسیدن هم می تواند به این مشکل کمک زیادی نماید.
بوسه‌ای فراموش‌ نشدنی بسازید
دو نکته برای خاطره‌انگیز کردن یک بوسه لذت دادن به همسرتان و لذت دادن
به خودتان است.
کل بدنتان را وارد بوسیدن کنید. بدون هیچ کلامی، لب‌هایتان باید بگوید
عزیزم راه‌هایی برای تازه و متنوع کردن بوسه‌هایمان وجود دارد.
می‌توانید با بوسه‌های نرم روی گردن شروع کنید، بعد بالاتر به سمت
گوش‌ها و بعد به سراغ لب‌ها بروید. دوباره چند وقفه کوتاه انداخته و باز
به سمت لب‌ها برگردید.
دستتان را دور گردن همسرتان بیندازید. این کار عشق و شور بیشتری به بوسه
شما می‌دهد، انگار که هیچوقت برایتان کافی نیست.
به این فکر نکنید که این بوسه قرار است به کجا برسد. فقط از خودِ آن لذت ببرید.
یک بوسه خوب، عمیق و پراحساس است و باید بتوانید عشق همدیگر را از طریق
آن بوسه حس کنید. یک بوسه عالی خود یک اکتشاف است، نه قدمی برای رسیدن به
چیزی دیگر.
از رمق افتادن بوسه
پیش‌نوازی‌های پراحساس معمولاً در ابتدای ازدواج یا ماه‌عسل اتفاق می‌افتد.
اما بعدترها وقتی افراد وارد روابط طولانی‌مدت‌تر می‌شوند، دست از
بوسیدن برداشته و آن ارتباط صمیمانه احساسی را قطع می‌کنند. در یک
آمارگیری مشخص شد که ۷۹ درصد از خانم‌ها می‌گویند به آن اندازه که دوست
دارند شوهرشان را نمی‌بوسند.
اهمیت احساسی یک بوسه در شروع‌ آن است و نباید آن را فقط به این دلیل که
خیلی وقت است همسرتان را می‌شناسید، نادیده بگیرید.
بوسه‌هایتان باید با گذشت رابطه عمیق‌تر و احساسی‌تر شوند و شما را به
سطح عمیق‌تری از صمیمیت و عشق برسانند.

بوسه لب بر لب:
۱. سعی کنید برای لذت بیشتر از این عمل به تدریج لب ها را به هم نزدیک کنید.
۲. استفاده از رژ لب خوش بو و خوش رنگ متناسب با سلیقه طرفین (البته رنگ
قرمز معمولا تحریک کننده تر است)
۳.قبل از مالیدن لبها به هم کمی آن را مرطوب نمائید.
۴. لبها را در حد لمس سطحی به هم بمالید.
.۵ با نوک زبان لب های طرف مقابل را قلقلک دهید(هر دو نفر)
۶.لب ها را کمی بیشتر از قبل به هم بمالید.
.۷ مجددا از زبان استفاده شود البته بیشتر با وسط و گوشه های لب بمالید.
۸.یکی از طرفین که آتش تندتری دارد شروع به مکیدن لب پائین یا بالای
دیگری کند(البته این کار میتواند همزمان دو طرفه صورت گیرد)
۹.حالا نوبت مکیدن کامل لب هاست.
۱۰. مالش لبها با شدت فراوانی ادامه می یابد...
۱۱.مکیدن زبانها فراموش نشود
همیشه به سلامت جسمی و جنسی بها بدید و تا از سلامت جنسی شریک خود اگاه
نشدید از شروع رابطه امتناع کنید ، فراموش نکنید رعایت بهداشت بخشی از
مهمترین نکات رابطه محسوب میشود

shab ranginkaman

unread,
Mar 12, 2016, 6:46:00 AM3/12/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
چگونه گاهی رابطه جنسی دردناک می شود ، واژینیسموس چیست ؟
بسیاری از بانوان ، با این مشکل مواجه هستند ، اما اطلاع ندارند که این
یک مشکل شناخته شده است که درمان خاص خود را دارد و بسیاری از موارد ،
متاسفانه مشکل را ناشی از تنگی واژن یا ضخیم بودن پرده بکارت میدانند و
تن به جراحی ای که ضرورتی ندارد میسپارند . البته در شرایط نادری ، ضخامت
یا بدون سوراخ بودن پرده بکارت وجود دارد که تنها راهش جراحی می باشد .
اما علایم آن با واژینیسموس متفاوت است
واژینیسموس چیست ؟
واژینیسموس یعنی ترس از نزدیکی که مانع دخول میشه . یعنی مدتی هست که
تلاش برای دخول میکنید و معاینه هم شده اید و از نظر پرده مشکلی نداشتید
، اما موفق نمی شوید . واژینیسموس، در واقع انقباض غیرارادی عضلات در یک
سوم بیرونی واژن است که از نوع خفیف تا انواع شدید که مانع از دخول می
شود.اکثر افرادی که این مشکل را دارند ، فکر میکنند واژن شان بسیار کوچک
یا به طور غیرعادی تنگ است ! اما در واقع ، همچین چیزی وجود ندارد . واژن
لوله صاف نیست ، بلکه چین هایی دارد که در صورت لزوم ، مثل نزدیکی یا
زایمان یا معاینه و …، این چین ها باز می شوند و پس از اتمام ، دوباره به
حالت اول برمیگردند ( مثل آکاردئون) . ولی در خانمهای مبتلا به
واژینیسموس ، عضلات احاطه کننده واژن ، بطور غیرارادی منقبض و سفت می
شوند که اصلا به واژن اجازه باز شدن نمی دهند .
واژینیسموس چگونه ایجاد می شود؟
برای اینکه بهتر با روند ایجاد واژینیسموس آشنا شوید ، ابتدا بهتر است
مختصری درباره یکی از عضلات لگنی بدانید . این عضله “پوبوکوکسیژئوس” نام
دارد و به شکل یک ۸ انگلیسی است که از استخوان عانه تا استخوان دنبالچه
کشیده شده و دورتادور سوراخهای پیشابراه (محل خروج ادرار) ، واژن و مقعد
را در بر گرفته است . برای اینکه این عضله را در خود شناسایی کنید ، همین
الان یک لحظه سعی کنید ادرار و مدفوع خود را نگه دارید(مثلا) . این عضله
ای که الان منقبض کردید و باعث بسته شدن سه حفره مقعد و واژن و پیشابراه
شده ، همین پوبوکوکسیژئوس هست .این عضله ، بطور غیرارادی همیشه درجاتی از
انقباض را دارد . یعنی بدون اینکه حواستان باشد و خودتان بدانید ،
ادرارتان تحت کنترل است و تخلیه نمی شود . چون این عضله به اندازه لازم
منقبض است .
در افرادیکه مبتلا به واژینیسموس هستند ، از نظر ذهنی ، یک حافظه عضلانی
وجود دارد که در مقابل دخول ، شرطی شده اند که منقبض شوند. مثل زمانی که
چیزی به سمت شما پرت می شود و شما سریع خودتان را جمع میکنید و حالت
دفاعی میگیرید .(این حرکت دفاعی هم غیرارادی انجام می شود).ولی فرقی که
این دو حالت دارند این است که وقتی شما حالت دفاعی میگیرید، به خودتان
کمک کرده اید ! اما در واژینیسموس ، از ترس درد عضلات را منقبض کرده اید
و به جای کمک به خود، کار را بدتر کرده و درد را بیشتر کرده اید !
چرا من واژینیسموس دارم ؟
دلیل ثابت شده و مشخصی برای واژینیسموس یافت نشده و اغلب بدون دلیل مشخص است .
اما معمولا این مشکل در افراد تحصیلکرده و از طبقات بالای اجتماعی
اقتصادی ، “بیشتر ” دیده می شود.
گاهی اوقات هم دیده شده که عوامل زیر می توانند علل واژینیسموس در برخی
افراد باشند:
– سوء استفاده ها یاتجارب نا خوشایند جنسی و یا تجاوزهای جنسی از دوران
کودکی تا امروز.
– خشونت های خانگی و محیط نا امن منزل از کودکی تا به امروز
– تربیتهای فرهنگی و مذهبی که به شما یاد داده اند رابطه جنسی یک کار
مبتذل و غیر اخلاقی است و شما هنگام انجام رابطه ، احساس گناه می کنید.
– ترس از نزدیکی جنسی بدلیل اینکه خیلی مسایل را نمیدانید و باورهای
غلطی در جامعه در ذهن شما رخنه کرده است . مثلا خود کلمه ی : پاره شدن و
خونریزی پرده بکارت . این جمله ای است که پیشاپیش حس درد را در شما ایجاد
میکند!
– اضطراب ها و عوامل روحی روانی خود شخص.
آیا واژینیسموس فقط در نوعروسان دیده می شود ؟
خیر . واژینیسموس از نظر زمان شروع آن ۲ دسته می شود:
واژینیسموس اولیه: یعنی فرد از اولین باری که رابطه جنسی را شروع میکند
(معمولا در نوعروسان) متوجه ناتوانی اش می شود . و تا الان هیچ رابطه
موفقی نداشته است .
واژینیسموس ثانویه: گاهی (بندرت) بدلیل مشکلاتی مثل جراحی، شیمی درمانی
، عفونتها ، مشکلات زناشویی با همسر و …فرد دیگر توان برقراری رابطه را
ندارد . این افرار قبلا در برقراری رابطه موفق بوده اند و اکنون به دلیل
مشخصی ، دچار واژینیسموس شده اند .
باورهای غلط درباره واژینیسموس
* زنانی که واژینیسموس دارند، از نظر میل جنسی بسیار سرد هستند !!
این جمله غلط است . آنها ممکن است از نظر میل و تحریک جنسی کاملا نرمال
باشندو در مراحل پیشنوازی جنسی مشکلی نداشته باشند . اما در آخرین مرحله
ارتباط جنسی ، یعنی دخول ، نا توان هستند.
* اگر دخول را با زور و قدرت بیشتری انجام دهیم ، موفق خواهیم شد !!
این جمله نیز غلط است و انجام دخول با شدت بیشتر ، فقط شرایط را بدتر میکند .
* خوردن الکل و تماشای فیلم های تحریک آمیز و گذشت زمان ، خودبخود به
درمان واژینیسموس کمک میکند !!
این جمله نیز غلط است . چون خانم های دارای وازینیسموس ، میل جنسی کافی
را دارند و نیازی به تماشای فیلم یا مصرف الکل ندارند . منتها به لحاظ
ذهنی به یک سری تمارین تحت نظر شخص متبحر نیاز دارند.
* آلت همسر من و یا هیکل او برای من بزرگ است !!
این مساله تاثیر چندانی بر رابطه ندارد . همانطور که گفتم واژن چین هایی
دارد که به هر درجه که لازم باشد این چین ها قدرت باز شدن دارند .
* واژینیسموس درمان ندارد . مشاوره ها برای دلخوشی است !!
خوشبختانه موارد بسایر زیادی رو می بینیم که با عمل کردن به توصیه های
پزشک یا مشاورشان ، مشکل شان برطرف شده است.
* تمام زنان دارای واژینیسموس ، در کودکی شان آزار جنسی را تجربه کرده اند !!
خیر ! این مساله فقط درصد کمی از علل واژینیسموس را در بر می گیرد و در
واقع علت اصلی و مهم آن هنوز ناشناخته است .
* تنها راه درمان واژینیسموس جراحی است !!
الان شما عضله دربرگیرنده واژن و بافت چین چین واژن را شناخته اید . به
نظرتان باز هم فکر میکنید درمان واژینیسموس جراحی است ؟! پس متوجه شدید
که انقباض ناگهانی و غیر ارادی عضلات یک مساله ذهنی است و با جراحی رفع
نمی شود . در موارد بسیاااار نادری ، پرده بکارت ممکن است ضخیم باشد که
هر چه “هر ۲ زوج” با هم تلاش میکنند ، از بین نمی رود . در این موارد
گاهی جراحی لازم است . این را با واژینیسموس اشتباه نگیرید.
حالا باید چیکار کنم؟ (درمان واژینیسموس)
۱٫مراجعه به پزشک یا ماما برای اینکه مطمئن شوید مشکل شما علتی مثل عفونت
یا پرده بکارت ضخیم و …ندارد . بلکه “خود واژینیسموس” است. معاینه زنان
از مهمترین کارهای اولیه است که باید در وهله اول انجام شود . این معاینه
به این دلیل است که بدانیم آیا اناتومی دستگاه تناسلی شما نرمال است ؟
مشکلی از نظر پرده بکارت وجود ندارد؟ اگر به واژینیسموس مشکوک هستیم ، با
معاینه می توانیم درجه آن را مشخص کنیم .
گاهی به خانم دچار واژینیسموس بطور عامیانه گفته می شود که واژن شما تنگ
است !! حتمالا منظورشان همان واژینیسموس می باشد که انقباض غیرعادی هنگام
رابطه ، سبب تنگی بیش از حد واژن شده و دخول را غیر ممکن می سازد .
واژینیسموس درمان خاص خود را دارد که شامل جلسات مشاوره و تمریناتی است
که در منزل انجام می شود . گاهی ارجاع به پزشک متخصص توانبخشی و …ضرورت
می یبابد . اما باید بدانید جراحی در بهبود واژینیسموس نقشی ندارد .
۲٫ مراجعه به ” درمانگر متبحر و دوره دیده ” که ممکن است ماما ،پزشک یا
سکسولوژیست باشد . بهتر است همزمان روی ابعاد جسمی و ذهنی کار شود .
دکتر مژگان

shab ranginkaman

unread,
Mar 12, 2016, 12:03:05 PM3/12/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
ماهرخ غلامحسین‌پور
زنان همواره سهل‌ترین قربانیان تاریخ بشر به حساب می‌آمده‌اند، آن‌گونه
که سازمان عفو بین‌الملل اعلام کرده است، قریب به ۹۰ درصد قربانیان خشونت
خانگی، زنان هستند. در این میان سهم مردان از خشونت‌های کلامی و فیزیکی
در خانه، فقط ده درصد را شامل می‌شود.
آمار سازمان بهداشت جهانی نشان می‌دهد که زنان در سراسر دنیا دو برابر
مردان خودکشی می‌کنند و در هر ۱۸ ثانیه در گستره گیتی، یک زن مورد حمله و
سوء‌رفتار قرار می‌گیرد، سوء‌رفتاری که در موارد قابل توجهی به مرگ منتهی
می‌شود.
این مهم است که بدانیم خشونت علیه زنان الزاما به قاره آسیا محدود
نمی‌شود و میزان خشونت در کشورهای پیشرفته علیه زنان نیز دغدغه خاطر
بسیاری از فعالان اجتماعی است. آمار‌ها حکایت می‌کنند که ۳۵ درصد زنان
آمریکایی تجربه خشونت خانگی را از سر گذرانده و یا در مسیر این پروسه
قرار دارند و در بریتانیا نیز از هر ده زن، هفت نفرشان در محل کار، مورد
آزار و سوء‌رفتار جنسی بوده‌اند.
اما ماجرا وقتی دردناک می‌شود که آمار خشونت علیه زنان را در محدوده قاره
آسیا مورد ارزیابی قرار می‌دهیم، علاوه بر جنگ و اعمال خشونت‌های
سیستماتیک و سازمان‌یافته علیه زنان که اصلی‌ترین قربانیان منازعاتند، و
معمولا با اعمال تجاوز گسترده به عنوان ابزاری برای به زانو درآوردن روی
دیگر معادله جنگ نگریسته می‌شوند، بیش‌ترین فشار‌ها را به زنان، جوامع
متعصبی تحمیل می‌کنند که با توسل به مذهب و قوانین دینی، تلاش می‌کنند
نیمی از مردم این جهان را در تقید و انقیاد مردانه نگهدارند.
نخستین‌بار روز هشتم مارس ۱۸۵۷ نام جنبش زنان در سراسر جهان به گوش افکار
عمومی آشنا شد؛ روزی که زنان کارگر نیویورکی در اعتراض به درآمد‌های
ناعادلانه، دست یافتن به حق رای و کار برابر با مردان و پایان بخشیدن به
رفتارهای تبعیض‌آمیز،‌ به خیابان‌ها ریختند و توسط نیروهای دولتی سرکوب
شدند.
دایره تلاش زنان مبارز جهان البته که به محدوده جغرافیایی ایران هم رسید.
تاریخچه تشکیل مبارزات زنان برای دستیابی به حقوق برابر و اصلاح حقوق
آنان به سال‌های مشروطه برمی‌گردد. در این مسیر زنان آزادی‌خواه بسیاری
در کمال گمنامی به انتشار مجلات زنانه، تشکیل مدارس اختصاصی دخترانه و
راه‌اندازی تشکل‌های رسمی و غیررسمی برای توانمندسازی زنان پرداختند.
افکار عمومی نام تعداد معدودی از این زنان آزادی‌خواه را به خاطر سپرده و
البته نام و یاد بسیاری از آنان را به بوته فراموشی سپرده است. نشریات
نسوان وطن‌خواه، به سردبیری خانم محترم اسکندری، عالم نسوان و جهان زنان
از فخرآفاق پارسا، و پیک سعادت نسوان از روشنک نوعدوست بخش مختصری از این
تلاش‌های قابل ذکرند، این جنبش در طول مسیرش بار‌ها و بار‌ها تحت فشار
عوامل دولتی و عرفی، برای مدتی در محاق و سکوت فرو رفته و باز هم
سربرآورده است.‌‌ همان‌گونه که در یک دهه از سال ۱۳۱۱ تا ۱۳۲۰ به حاشیه
کشانده شد و باز هم در سال ۱۳۲۱ توانست از نو جوانه بزند.
پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ و تفوق مذهب در امور سیاسی و اجباری شدن حجاب،
تلاش بسیاری برای ندیده گرفتن حقوق زنان از سوی دولت‌مردان انجام گرفت
اما در همین دوره فشار، جنبش زنان بیش‌ترین جان را به تن خسته‌اش گرفت و
کارزار «کمپین یک میلیون امضا» بخش موفقی از این تلاش‌ها بود که علی‌رغم
همه اختلافات درون‌گروهی و اختلاف سلائق و عقایدی که وجود دارد، نمی‌شود
این دستاورد را نادیده گرفت.
بزرگ‌داشت اولین هشتم مارس پس از انقلاب ۵۷ به دنبال اعتراض زنان به حجاب
اجباری و لغو قانون حمایت از خانواده و منع شغل قضاوت، به سطح خیابان‌ها
و در ‌‌نهایت به خشونت کشیده شد. و پس از آن نیز تحت تاثیر اتفاقات
تندروانه سیاسی دهه ۶۰ و ۷۰ شمسی، ‌از عرصه‌های عمومی به کنج محافل شخصی
کشیده شد.
اما پس از روی کار آمدن دولت اصلاحات و در دو دوره ریاست جمهوری سید محمد
خاتمی، باز هم توجه به روز زن، زمینه بروز پیدا کرد کما این‌که در سال
۱۳۸۱ برای نخستین بار پس از مدت‌ها، مراسم بزرگ‌داشت روز زن با مجوز رسمی
دولتی در تهران برگزار شد.
اما برگزاری این بزرگداشت، چندان نپایید و تجمع زنان در روز هشتم مارس
۱۳۸۴ به سرکوب شدید منتهی شد و سال پس از آن زنان که در سالگرد اتفاقات
هشتم مارس ۸۴، ‌در میدان هفت تیرتهران تجمع کرده بودند باز هم با خشونت و
هجمه شدید و موج دستگیری‌ها و بازداشت‌ها مواجه شدند.
این بار جنبش زنان در پی برخوردهای خشونت‌بار در سطح جامعه، به حوزه
ابتکار عمل دل بست. هدف نهایی این کمپین، اعتراض مسالمت‌آمیز علیه قوانین
تبعیض‌آمیز زنان در ایران و جمع‌آوری یک میلیون امضا از شهروندان، به
منظور رفع این تبعیض‌ها بود.
جنبش زنان ایران از سال ۲۰۰۳ تا کنون تلاش گسترده‌ای برای به رسمیت
شناختن روز هشتم مارس به عنوان روز رسمی حمایت از حقوق زنان در تقویم
ایران از خودش نشان داده و توانسته است در دنیای مجازی این روز را از
مقبولیت خاصی برخوردار کند.
جنبش زنان ایران علی‌رغم همه فراز و فرود‌ها و دست‌اندازهایی که درگیر آن
بوده تلاش کرده است خشونت‌های پنهان خانگی و اجتماعی را از تاریکی خارج
کند. نمی‌شود انکار کرد که زنان ایران از دیرباز درگیر تبعیض و خشونت‌های
متعدد بوده‌اند. اواخر دوران ریاست جمهوری خاتمی طرحی بی‌ سر و صدا و
تحقیقاتی توسط دفتر امور اجتماعی وزارت کشور و با همکاری مرکز امور
مشارکت زنان وابسته به نهاد ریاست جمهوری اجرا شد، طرحی که نتایج آن
بعد‌ها شهرت بسیاری یافت گرچه هرگز نتایج این طرح به شکل روشن و به طور
رسمی اعلام نشد، اما شوک ناشی از نتایج این تحقیقات به انحا مختلفی از
شکاف‌های رسمی و غیر رسمی گوناگون به بیرون از محدوده طرح و به بدنه
جامعه منتقل شد. نتایج تکان‌دهنده‌ای که نشان می‌داد درصد بالایی از زنان
ایرانی – یعنی چیزی قریب به ۶۰ درصد جامعه زنان ایران – در معرض
سوء‌رفتار خانگی قرار دارند و یا خشونت خانگی را تجربه کرده‌اند.
این بخشی است که گرچه در مورد آن پنهان‌کاری می‌شود اما با گشاده‌دستی
بیش‌تری از سوی نهادهای دولتی مورد اغماض قرار می‌گیرد. اما قسمتی که
هرگز مورد عنایت و لطف مطبوعات قرار ندارد و اعلام نمی‌شود و معمولا هم
شرح و بسط آن جز خط قرمزهای حکومتی است، مسئله قوانین ناعادلانه رسمی
است. نوعی از خشونت که به شکلی سازمان‌یافته و قانونی علیه زنان ایرانی
به طور سیستماتیک و روزانه و با شکل و شمایل عرفی و قانونی و رسمی اعمال
می‌شود و هیچ جای اعتراض و شکایتی برای آن وجود ندارد. از مسئله حجاب
اجباری گرفته تا قانون ارث و دیه تا سهمیه‌بندی جنسیتی و کنترل ناعادلانه
ورود زنان به دانشگاه و مراکز آموزش عالی.
امروزه اما میل به برابری‌خواهی زنان از یک کالای لوکس و مصرفی «بنا به
طبع روز» و «مورد میل طبقه مرفه جامعه» به یک ضرورت انکارناپذیر و عمومی،
تغییر شکل داده است و از مرز طبقات فرادست و روشنفکر به لایه‌های زیرین
جامعه نفوذ کرده، علی‌رغم تلاش و کوشش زنانی که جنبش داخلی و جنبش جهانی
برابری زنان را راهبری می‌کنند، کماکان زنان گیتی درگیر فقرند، مورد
خشونت نهان و آشکار قرار می‌گیرند، حق مالکیت بر بدنشان نقض می‌شود، هنوز
هم بر پایه رسوم ابتدایی و بدوی، در بسیاری از نقاط جهان در‌‌ همان
روزهای نخستین زندگی، دست به ناقص‌سازی جنسی زنان می‌زنند، حق مالکیت
آنان بر دارایی‌های اقتصادی‌شان غالبا نادیده گرفته می‌شود، از حقوق
ابتدایی و انسانی‌شان محروم می‌شوند، برای بهره‌وری مالی مورد استثمار
قرار می‌گیرند و هنوز هم به عنوان نیروی کار از حق برابر برخوردار
نیستند.

Monireh Noori

unread,
Mar 12, 2016, 12:05:10 PM3/12/16
to

دنبال نخود سیاه فرستادن.
هرگاه بخواهند کسی از مطلب و موضوعی آگاه نشود و او را به تدبیر و بهانه بیرون فرستند و یا به قول علامه دهخدا:پی کاری فرستادن که بسی دیر کشد. از باب مثال می گویند: فلانی را به دنبال نخود سیاه فرستادیم. یعنی جایی رفت به این زودیها باز نمی گردد. اکنون ببینیم نخود سیاه چیست و چه نقشی دارد که به صورت ضرب المثل درآمده است. به طوری که می دانیم نخود از دانه های نباتی است که چند نوع از آن در ایران و بهترین آنها در قزوین به عمل می آید. انواع و اقسام نخودهایی که در ایران به عمل می آید همه به همان صورتی که درو می شوند مورد استفاده قرار می گیرند یعنی چیزی از آنها کم و کسر نمی شود و تغییر قیافه هم نمی دهند مگر نخود سیاه که چون به عمل آمد آن را در داخل ظرف آب می ریزن تا خیس بخورد و به صورت لپه دربیاید و چاشنی خوراک و خورشت شود. مقصود این است که در هیچ دکان بقالی و سوپر و فروشگاه نخود سیاه پیدا نمی شود و هیچ کس دنبال نخود سیاه نمی رود، زیرا نخود سیاه به خودی خود قابل استفاده نیست مگر آنکه به شکل و صورت لپه دربیاید و آن گاه مورد بهره برداری واقع شود. فکر می کنم با تمهید مقدمۀ بالا ادای مطلب شده باشد که اگر کسی را به دنبال نخود سیاه بفرستند در واقع به دنبال چیزی فرستادند که در هیچ دکان و فروشگاهی پیدا نمی شود.

shab ranginkaman

unread,
Mar 12, 2016, 12:05:28 PM3/12/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
خشونت‌های کلامی علیه زنان نیازمند قانون است
این سو و آن سو خبر
۰
ایران, تبعیض جنسیتی, خشونت کلامی, نماینده مجلس, پروانه مافی
635929396329180105
image_pdfimage_print
منتخب مردم تهران در مجلس دهم شورای اسلامی به تشریح برنامه‌های خود در
مجلس پرداخت و گفت: باید برای خشونت‌های کلامی قوانینی و مجازاتی تعیین
شود زیرا وقتی افراد خود را در برابر قانون پاسخگو ندانند اختیار زبان و
عمل خود را از دست می‌دهند.
پروانه مافی، منتخب مردم تهران،‌ ری،‌ شمیرانات،‌ اسلامشهر و پردیس در
دهمین دوره مجلس شورای اسلامی در گفت‌وگو با خبرگزاری آنا در خصوص
برنامه‌های آینده خود برای پیگیری مطالبات زنان اظهار کرد: اولین
برنامه‌ای که باید در حوزه زنان مورد بررسی و پیگیری قرار گیرد بازنگری
قوانین تبعیض آمیز است. در مرحله بعدی باید قوانینی در جهت مبارزه با
خشونت علیه زنان در دستور کار قرار گیرد، البته خشونت تعاریف و مصادیق
گوناگونی از جمله خشونت خانگی، خشونت کلامی و زبانی، خشونت اجتماعی و
خشونت خیابانی دارد که متاسفانه زنان همواره در معرض این نوع خشونت‌ها
هستند همان‌طور که می‌دانید اخیرا نیز یکی از نمایندگان مجلس خشونت کلامی
نسبت به زنان روا داشته است.
وی افزود: باید برای خشونت‌های کلامی نیز قوانینی و مجازاتی تعیین شود
زیرا وقتی افراد خود را در برابر قانون پاسخگو ندانند اختیار زبان و عمل
خود را از دست می‌دهند بنابراین در حوزه اجتماعی نمی‌توانند رفتارهای خود
را مدیریت کنند به همین دلیل شاهدیم که هر رفتار و بیانی از آنان سر
می‌زند اما وقتی قوانین به صراحتا مجازات افراد را مشخص کند تا اندازه‌ای
می‌توان این رفتارهای ناخوشایند را کنترل کرد بر همین اساس این بحث مهمی
است که باید در مجلس مورد پیگیری و بررسی قرار گیرد.
مافی یادآور شد: زنان در دوره‌های مختلف نقش‌های ویژه‌ و چند گانه‌ای
دارند به عنوان مثال زنان در دوره‌ای نقش مادری، همسری،‌ کارمندی و مدیری
دارند به طوری که با ترسیم یک جدول ماتریسی نقش‌های چندگانه زنان در دوره
های مختلف مشخص می‌شود. باید بتوانیم قوانینی را در جهت حفاظت و حمایت از
نقش‌های چندگانه زنان تدوین کنیم به خصوص درباره تکیه بر نقش مادران و
زنان خانه‌دار، زیرا قانون اساسی در خصوص وظیفه خطیر مادری در پرورش
انسان‌ها نگاه جدی دارد و زنانی که در این مسیر قدم می‌گذارند باید
هم‌وزن مردان در تمام عرصه‌های زندگی بدرخشند و این وظیفه‌ای‌ است که
باید دنبال شود.
منتخب مردم تهران،‌ ری،‌ شمیرانات،‌ اسلامشهر و پردیس در مجلس دهم در
مورد مطالبات دختران نیز تصریح کرد: امروز دختران حدود ۶۳ درصد از دانش
آموختگان دانشگاه‌ها را تشکیل می‌دهند و در دوران تحصیل مهارت آموزی‌های
خوبی دارند اما عموما یا در بازار کار حضور ندارند و یا اگر شغلی هم
دارند نوعی بیکاری پنهان است به این معنا که در مهارت تخصصی خود فعالیت
نمی‌کنند در نتیجه پیگیری سهم دختران تحصیل کرده پس از فراغت از تحصیل در
حوزه کسب و کار نیز یکی از برنامه‌های آینده است. البته به این معنی نیست
که اشتغال مردان برای ما مهم نیست یا اینکه ما نخواهیم برای پسران و
مردان اشتغال ایجاد کنیم بلکه به طور کلی باید موضوع کسب و کار برای زنان
و مردان اولویت اول مجلس برای پیگیری قرار گیرد.
وی تاکید کرد: با توجه به اینکه من نماینده زن مجلس هستم وظایف ویژه‌ای
در پیگیری مسائل و مشکلات و مطالبات زنان دارم بر همین اساس پیگیر
مطالبات دختران فارغ‌التحصیل از دانشگاه هستیم، زیرا به بهر‌ه‌وری
اقتصادی کشور کمک می‌کنند. با توجه به اینکه نظام جمهوری اسلامی برای
تحصیل دختران دانشگاهی هزینه می‌کند بنابراین وقتی در زمان لازم، در
سیستم اجتماعی و اقتصادی کشور بهره‌وری لازم را ندارند کشور متضرر می‌شود
که باید از این موضوع جلوگیری کنیم.
مخالفت با سهمیه‌بندی جنسیتی
مافی ادامه داد: همچنین برخی از رشته‌های دانشگاهی در سال‌های اخیر برای
دختران سهمیه‌بندی شده است بنابراین باید تلاش کنیم که این فضا را
برداریم و اجازه دهیم دختران شخصا برای انتخاب رشته‌های خود تصمیم‌گیری
کنند. انتخاب رشته نباید به صورت سهمیه‌بندی اعمال شود بلکه باید افراد
آزاد باشند و خود انتخاب کنند. این مباحث تقریبا بخشی از اولویت‌ها و
مطالبات زنان کشور است.
وی در خصوص نواقص دوره‌های قبل مجلس در حوزه زنان گفت: نگاه و نگرش همه
افراد در مجالس هشتم و نهم نسبت به مسائل زنان با این دوره مجلس بسیار
متفاوت است در نتیجه این تغییر نگاه و نگرش دو نوع کار و فعالیت را ایجاد
می‌کند. دوره‌‌های قبل بیشتر اعتقاد داشتند که باید محدودیت‌های خاصی
برای زنان ایجاد کنند و زنان فعالیت‌های داخل خانه و خانواده را دنبال
کنند در حالی که این نمایندگان خود در همه عرصه‌ها فعال بودند و تنها این
نسخه را برای دیگران می‌پیچیدند.
مافی ادامه داد: امروز کسانی که می‌خواهند وارد مجلس شوند، نگاه‌شان با
دوره‌های قبلی متفاوت است و می‌خواهند امید و نشاط را در جامعه گسترش
دهند. جوانان ما باید با نشاط اجتماعی مناسبی وارد فعالیت‌ شوند. این
نشاط اجتماعی فقط در سایه مشارکت گسترده به تحقق می‌پیوندد. باید به
خواسته‌های جوانان توجه کنیم که آن نیز بر پایه ایجاد اشتغال برای جوانان
بدست خواهد آمد. اگر می‌خواهیم امید جوانان را افزایش دهیم باید برای
آنان اشتغال ایجاد کنیم زیرا شغل فقط پول و درآمد نیست و به افراد احساس
مفید و موفق بودن می‌دهد.
وی تصریح کرد: تا مشکلات اقتصادی جوانان حل نشود آرامش درونی به آنان
برنمی‌گردد. باید امید و آرامش را در بین جوانان رواج دهیم و این یکی از
راهبردهایی است که اصلاح‌طلبان در این دوره مجلس دنبال می‌کنند به طوری
که باید آرامشی که در سیاست خارجی ما ایجاد شده در همه زمینه‌ها و
عرصه‌ها نیز گسترش یابد.

shab ranginkaman

unread,
Mar 15, 2016, 4:35:24 AM3/15/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
“…عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
هرکجا عشق آید و ساکن شود
هرچه ناممکن بود، ممکن شود…”
– مولانا –
سرآغاز : ابهام در تعریف مفهوم آنارشیسم مایه مجهول ماندن ماهییت آن شده
است که متاسفانه به آگاهی کاذبی تبدیل شده و دائما باید بازتعریف صحیح آن
را به خاطر خوانندگان آورد. البته من از آن پرهیز می کنم . چون تجربه
نشان داده است که مخالفان کمافی السابق در موضع مخالفت خویش باقی خواهند
ماند و کوششی نمی کنند مواضع خود را تغییر و در اشتباه خویش تجدید نظر
کنند. خصوصا دارندگان ایدئولوژی. البته این مشکلی است عمومی که مبانی
فکری و معرفتی در دنیای آغشته و آشفته سیاسی – خصوصا در ایران – درک ساده
پدیده ها را با مشکل روبرو ساخته است.تعدادی آگاهانه ( ادامه دهندگان
استراتژی تفرقه ) فضای سیاسی را مسموم می کنند ( از قبیل اسلامیستها و
مارکسیستها…) چون” حقیقتی ” کاذب برای فلسفه خویش قائل هستند که آنارشیسم
را خطری بالقوه مفروضند. تعدادی ناآگانه متاثر از داده هائی مغرضانه
هستند که در مطبوعات و صدا و سیما تکرار میشود.
آغاز : در مقالات گذشته در مورد رابطه آنارشیسم با هنر و فرهنگ نوشته شد.
در این نوشته کوشش میشود که فلسفه آنارشیسم با زیباشناسی و رابطه آنان با
یکدیگررا ارزیابی کنیم و در صورت امکان چرائی آن را توضیح دهیم . تجربه
نشان میدهد : زمانیکه هنر در جامعه ، حقیقت راستین خود را گم می کند ،
طبیعتا رابطه مستقیم خویش را با مخاطبان از دست میدهد. بدین منظور جامعه
اندیشمند را به مطالعه دوباره مجبورمی کند.کسب معرفت هنری و شناخت زیبا
شناسی جایگاه معتبری در میراث فرهنگی دارد که به ما رسیده و طبیعتا باید
برای آیندگان باقی بماند. کم توجهی به اهمیت هنر و زیبائی های هنری جامعه
را با مشکل روبرو میسازد. این عدم توجه در جامعه ایران خصوصا با شروع
انقلاب بیشتر قابل رویت است. بی توجهی تا حد دشمنی به میراث فرهنگی ،
طبیعتا در مردم نیز مستتر شده و در حفظ و حراست آن توجه خاص نخواهد
شد.باید جامعه حس کند که زیبائی ارزشی است که وزن جامعه را ارتقا میدهد.
برای وارد شدن به این مبحث طبیعتا باید فلسفه زیباشناسی و چیستی آن را
ارزیابی کنیم. اندیشمندان در این مورد تعاریف گوناگونی دارند و هریک از
نظرگاه خویش با پدیده زیبا و زیبائی برخورد می کنند. هر کدام زیبائی را
تقسیم به طبیعی و غیرطبیعی که ساخته و پرداخته بشر است ، در جای خویش
تعریف کرده اند. البته باید توضیح داد : یک تعریف واحد و هندسی در این
مورد وجود ندارد و هنر و زیبائی به علائق و سلائق متفاوت بشر ارتباط دارد
که نمی توان میکانیکی تعریف دقیق و واحدی برای آن پیدا کرد و زیبائی درون
نهفته آن نیز در همین است. هنرمند بخشی ازعاطفه خویش را بوسیله اثر هنری
– ادبی و… به مخاطبان خویش عرضه می کند و از آنان میخواهد که در مورد
هنرش به داوری بنشینند و قضاوت کنند. هنرمند با اثر خویش مخاطبان را صدا
میزند. این دیگر وظیفه زیباشناس است که اثر را توضیح ، تفسیر ، نقد و
تحلیل کند. زیباشناسی باید قابلیت آنرا داشته باشد که زیبائی را مورد
نگرش قرار دهد و جایگاه خاص آنرا مشخص کند. اما با این تفاسیر فلسفه
زیباشناسی چه ربطی به فلسفه آنارشیسم دارد؟
برای بررسی این پرسش مجبوریم مفاهیم را نخست از یکدیگر مجزا و سپس رابطه
آنان با یکدیگر را ؛ مشخص کنیم. نخست: از آنجا که مطلق گرائی در
زیباشناسی جائی ندارد. وجه مشترک – عدم مطلق گرائی – خود را به فلسفه
آنارشیسم نزدیک می کند.دوم زیباشناسِ هنری باید قوه تخیل قوی داشته باشد
تا تخیل درون نهفته در هنر را پیدا و آشکار کند. در آنارشیسم نیز به
مخاطبانش توصیه می شود که مدام به قوه تخیل خویش رجوع کنند. با آگاهی
بدین مورد که ” تخیل شروع اختراعات است ” . هنرمند نخست هنر خویش را با
رجوع به تصورات و قوه تخیل آغاز می کند و با بکارگیری از مهارت های عملی
– فنی ، اثر خویش راخلق می کند. در آنارشیسم اگر از دید زیبا شناسی بدان
برخورد کرد به موضوعی برخورد می کنیم که در مرحله اول ناممکن است
.آنارشیست مانند یک هنرمند می کوشد از ناممکن ؛ ممکن سازد. این تفکر
مجهول است و با معادلات فیزیک و ریاضی قابل حل نیست. هنر نهفته در
آنارشیسم ، یادآور آزادی است که تنها با داشتن حس زیباشناسی می توان آن
را کشف کرد. نمیتوان در مثلث شوم هگل ، مارکس، هایدیگر گرفتار بود… و
یادآور آزادی یعنی راز نهفته در فلسفه آنارشیسم را که تنها با حس ظریف
زیباشناسی قابل کشف است؛ مورد بررسی و ارزیابی قرار داد.
زمانیکه آنارشیستها از جامعه آزاد صحبت می کنند. برای عموم این خواست،
پدیده ای است ناممکن. آیا یک هنرمند و یک زیباشناس نیز می تواند صحه بر
افکار عموم گذارد و با نظرات عموم هم زبان شود؟ هنرمندی که خود با رجوع
به تصورات و تخیل های ذهنی خویش ، اثری بجای گذاشته که در نگاه اول
ناممکن است.؟ رنگها و تصاویر در سبکهای مدرن
(سوررئالیسم*،اکسپرسیونیسم*..) از طبیعت خویش دور شده و شکل جدیدی بخود
گرفته است…چگونه هنرمندان و خالقان آثار هنری…می توانند از قوه آزاد تخیل
خویش بگریزند و نسبت به خواستهائی که در ظاهر ناممکن است ، بی اعتنا
باشند؟ آنارشیستها برآنند که ناممکن ها را به ممکن تبدیل کنند. خواستارند
مفاهیمی مانند دولت که ( امروزه) به پدیده طبیعی تبدیل شده است به
جایگاه غیر طبیعی خود باز گردد… و به مرور ازبین برود. این ایده نخست در
تصورات ذهنی شکل گرفت و آنارشیستها می کوشند با مهارت لازم این ایده به
واقعیت بپیوندد. همانطوری که شاعر و یا نقاش … پدیده ای را نخست در ذهن
خویش می پروراند و سپس با مخاطبان درمیان می گذارد.
در اینجا باید تاکید شود که در مجموع رسالت هنر با تکیه بر زیباشناسی
چیست؟ آیا هنر باید ” جهت دار ” و یا ” متعهد ” باشد ؟ خود را موظف به
دادن ” آگاهی ” کند و راهنمائی برای دور کردن انسانها از بدی و زشتی ها …
باشد؟ آیا وظیفه هنر روشن کردن ابعاد تاریک زندگی انسانها است؟ آیا کاشف
ناشناخته های بشری خواهد بود ؟…از آنجا که کوشش شده : هنر و خصوصا
زیباشناسی بر مبنای فلسفه آنارشیسم بررسی و تعریف شود. لذا پاسخ بدین
پرسش ها ؛ نه است ! هیچ تعهدی در هنر و طبعا زیباشناسی برای آنارشیستها
نه قابل قبول است و نه قابل بحث.
هنر وهنرمند برخلاف هذیان گوئی احمد شاملو* ، باید آزاد و مستقل باشد و
نسبت به خلق آثارش آزاد و غیر متعهد عمل کند…. این تفکر تنها در جوامع
استبداد زده مورد بحث است که هنرمند اجبار دارد در مورد خاص – آنچرا که
حزب و ایدئولوژی می اندیشند و توقع دارند – دست به کار هنری بزند. ما این
نمایشنامه تراژدیک را قبل از انقلاب تا امروز شاهد هستیم که از هنرمندان
متوقع هستند بین امام حسین و استالین سرگردان باشند…! کارگران و دهقانان
و زحمت کشان را وارد دنیای هنری کنند! به زبان دیگر کلام خود را تبدیل به
چماقی برای کوبیدن سر دگراندیشان تبدیل کنند! برای رسیدن به این نیت شوم
خویش ، انگشت مشخص بر روی هنر نمایشی میگذارند چون تقریبا اکثر هنر (
موسیقی ، نقاشی …) ها را در خود نهفته دارد…از شاعر مداحی توقع میشود و
از هنرمندان برده گی…! و متاسفانه می بینیم و شاهد هستیم که تعدادی از
هنرمندان ما قدم به دربار ولایت فقیه گذارده اند و هنر و توانائی های
هنری خویش را به ایدئولوژی آنان فروخته اند.
مفهوم زیباشناسی (AESTHETICS) میکوشد جلوه هائی از زیبائی در طبیعت و
اشیاء را که انسان خلق می کند؛ نشان دهد. ازاواخر قرن هفدهم زیباشناسی در
سطح وسیع مطرح شد و با کوشش و هنرمندان و هنردوستان … بنیان زیباشناسی
ریخته شد . در قرن نوزدهم زیباشناسی از پوسته سنت و دین خارج شد و راه
رفیع خود را در فلسفه نوین باز کرد. کانت (Immanuel Kant) در عصر خویش
(۱۸۰۴-۱۷۷۰) به چیستی زیباشناسی می پردازد و هنر مغروق در طبیعت را می
پسندید. وی محتوای هنر را بخشی و نه کاملا ، موضوع زیباشناسی می دانست.
کانت ضمن نقد هنر، معتقد بود که هنر ناخالص است چون هنرمندان عموما درگیر
مفهوم (Concept) ، فرمی از تصاویر هستند. البته بعد از کانت و شیوع
سبکهای مختلف در نقاشی ، معماری و هنر خصوصا امپرسیونیسم ، نقد “هنر
خالص” کانت تعدیل یافت و هوادارانش به جهان بینی دیگری رسیدند و هنر به
مسیر دیگری رفت که طبیعتا احتیاج به نقادی دیگری نیز بود.
هنر پیامی (Message ) است که از سوی هنرمند به مخاطبان ارسال میشود. این
پیام گاهی محدود در طبیعت است ، گاهی زندگی روزانه را ترسیم می کند. گاهی
پیامی است عشقی و عاشقانه…گاهی به رویا و تخیل مربوط میشود.موضوعات
بسیاری در این پیام پوشش داده میشود. در این مورد میتوان از داستان ها و
فیلم های گوناگون علمی – تخیلی نام برد. و یا اخیرا بازی های مختلف
کامپیوتری و بهره برداری از نرم افزارهای گوناگون جهت تهیه فیلم های
ویدئوئی …نمونه های جدیدی است که با گسترش فناوری های جدید ، زیباشناسی
را به تعمق بیشتری مجبور کرده است.
گسترش فناوری‌های اطلاعاتی و ارتباطی بر ابعاد مختلف زندگی ما ، تاثیر به
سزائی گذاشته است. نادیده گرفتن آن مشکلی را حل نمی کند، بر مشکلات می
افزاید. شکل جدید برقراری ارتباط مابین انسان ها موجب تغییر و تحول در
فرهنگ و هنر درجوامع شده است. زیباشناسی نیز تحت تاثیر این رشد سریع قرار
گرفته است. در فضای مجازی، شرایطی متفاوت با آنچه تا بحال داشتیم برای
کاربران فراهم کرده است. فضای یکسان و مشابهی را فارغ از الزامات دست پا
گیر و مکان فراهم شده که تجارب متفاوتی را بدنبال داشته است. انسان ها
صرفنظر از محل سکونت و جائی که کار و زندگی می کنند ، می توانند با
یکدیگر ارتباط برقرار و اقدام به معاوضه اطلاعات کنند. تجاربی که در
دنیای مجازی و صنعت بوجود آمده ، انقلاب چهارم نوینی است که در عصر ما
بوقوع خواهد پیوست و تا چند دهه گذشته حتی قابل تصور هم نبود. بشریت در
آستانه این انقلاب* ( چهارم صنعتی…) است با فضائی نامحدود که در اختیار
ما قرار خواهد داد و بازگشت به گذشته غیر ممکن خواهد بود.
در رنسانس (Renaissance) حدود سالهای قرن چهارده تا شانزده میلادی (تحول
۳۰۰ساله‌) دنیا شاهد آغاز دوره تغییر و تحول جدیدی در هنر، علم و صنعت و
فرهنگ در اروپا میشود که از آن رنسانس کلاسیک نام برده میشود. در همین
دوره است که انسان اروپائی به خودآگاهی دست مییابد و فرهنگ و هنر ( کلیسا
و دربار…) حاکم را به چالش می کشاند. شهرت رنسانس تنها مدیون خلق آثار
رافائل (Raffaello Sanzio) ، میکل آنژ و لئوناردو (Leonardo
Michelangelo) و… نبود بلکه در تمامی رشته های فرهنگی و علمی تحولات چشم
گیری صورت پذیرفت. جایگاه های معماری و مجسمه سازی ، شعر و نقاشی و
سیاست… مشخص تر از گذشته شد.اما زیباشناسی درزمان رنسانس بازهم به سنت
موجود وفادار ماند. باید سالها میگذشت تا رنسانس ، مزه مدرنیته در راه (
بهتر است گفته شود : شلاق مدرنیته را بر تن خویش لمس کند!) را می چشید.
گرچه درعصر رنسانس تغییرات و تحولات بسیاری در هنر و فرهنگ بوجود آمد اما
هنوز راه بسیار طولانی لازم بود که فلسفه زیباشناسی مطرح و خود را به
فلسفه آنارشیسم نزدیک کند. هنوز آثار بوجود آمده ( در کمال زیبائی ،
خلاقیت و مهارت…) بیشتر تحت تاثیرمراکز قدرت یعنی کلیسا (یعنی مرکز برده
داری) و قدرت مخوف دربار های موجود در اروپا است که معماری و هنر جدید
آنروز را باید می پسندیدند…! آنارشیسم اصولا زائیده عصر مدرن (نیمه سده
نوزدهم و بیستم) است… و با خلق سبک امپرسیونیسم (Impressionism) یا
دریافتگرائی سنخیت می یابد. ما نیز بحث را در این مورد ادامه میدهیم.
معمولا زیباشناسی برای دو گروه جالب است: گروهی که به فلسفه علاقمندند
ومحتاطانه وارد دنیای هنر میشوند و عموما میکوشند فضای خشک و بی روح خود
را با زیبائی و لطافت هنر آذین کنند. گروه دوم خود هنرمندان هستند که
عموما نسبت به آثار همکاران خود نظر میدهند و تعدادی به منتقدان هنری می
پیوندند. چنانکه میدانیم با خلق سبک امپرسیونیسم* انقلابی در هنر و
زیباشناسی بوجود آمد. اکثر قالبها و فرم های گذشته زیر علامت سئوال رفت و
در نقاشی بخصوص انفجار عظیمی در رنگها و تصاویر صورت پذیرفت که بیسابقه
بود.در همین دوره است که آنارشیسم دنیای سیاست را دقیقا مانند
امپرسیونیستها به آتش میکشد.برای آنارشیستها نیز فرم و قرادهای تصنعی
نشات گرفته از استبداد زیر علامت سئوال رفته و تبلور این قیام در
انترناسیونال اول (International Workingmen’s Association) آشکارا در
سالهای (۱۸۷۶–۱۸۶۴) خود را نشان میدهد.
آنارشیستها در انترناسیونال اول ماهییت دیکتاتوری فلسفه سیاسی مارکس و
یارانش را برملا کردند و بعنوان یک جناح ضد اقتدار آنرا ترک کردند و
مارکس و یارانش ناچارا از ترس آنارشیستها و نفوذ شدیدی که در کشورهای
جنوبی اروپا داشتند، انترناسیونال را به آمریکا فرستادند. زمانی لاشه
متعفن آن به مسکو رسید ( انترناسیونال سوم) که سریعا بعلت بوی مشمئز
کننده باید در مسکو بخاک سپرده میشد .اما اثرات منفی خود را تحت تاثیر
افکار دیکتاتوری و توطئه گر مارکس در مسکو بجای گذاشت و انقلاب روسیه را
عملا زمین گیر و به دیکتاتوری خشن و سرکوب گر تبدیل گشت که در نهایت با
ظهور استالین یکی از مستبدترین دیکتاتورهای تاریخی بشری، نیت مارکس –
انگلس بوقوع پیوست!… در نهایت هم شاهد روند تاریخی بلشویسم بودیم که
چگونه ارثیه آن به مافیای فعلی رسید.
در امپرسیونیسم تصاویر و رنگها خارج از فرم و قالب و حتی قرارداد های
زمان خویش بود. بدین جهت هم در ابتدای کار و ظهور مورد تمسخر قرار گرفت…
اما به مرور هنرمندان بسیاری تحت تاثیر بانیان اولیه این اثر هنری ، بدان
پیوستند و خالق آثار تحسین آمیزی شدند. روند تاریخی آنارشیسم در اوائل به
مراتب – نسبت به امپرسیونیسم – بدتر بود. اقدام های اشتباه و ترور و بمب
گذاری های کور و احساساتی… توسط افرادی فریب خورده که آنارشیست بودند،
باعث شد فلسفه آنارشیسم در مجموع برای مدتی طولانی آگاهی کاذب بوجود آورد
که خوشبختانه با زمان و تدابیر متفکران آنارشیست ، این آگاهی کاذب تعدیل
یافت.
امپرسیونیسم که آغازی برای خلق سبکهای دیگری در اروپا شد ، بدو امر
منتقدان را به تعجب برانگیخت. مسخره کردن آن در نقد آن نبود بلکه کوشش در
رد و نفی آن بود که چاره ساز نبود. چون در فلسفه زیباشناسی اثر هنری باید
تعریف و نقد و بعد قضاوت شود (گرچه این اتقاق در مورد سبک امپرسیونیسم
صورت نپذیرفت! ) اما امپرسیونیسم راه خود را ادامه داد و با خلق آثارش
اروپا را فتح کرد و در هنرهای دیگر نیر نفوذ یافت.ما این روند را در
فلسفه آنارشیسم شاهد هستیم که روند مشابه با امپرسیونیسم دارد. آنارشیسم
متاثر از قواعد و قالبهای موجود نیست و رنگ و طرح خود را دارد و هرگز با
مستبدان از در سازش بر نمی آید. هر دو سبک باید از دید زیباشناسی و ظریف
و لطیف ارزیابی شود. غیر از آن دچار اشتباه خواهیم گشت.
در هر دو فلسفه قوه تخیل فعال است. لذا برای آنانیکه با اسلحه فیزیک و
مکانیک میخواهند به درک واقعی آنان بپردازند…ناچارند نخست اسلحه خویش را
زمین گذارند… زره خویش را از تن بدر کنند و به حس لطیف زیباشناسی خویش
رجوع کنند. هنرمند امپرسیونیست ( رجوع شود به تابلوهای مونه ، وان گوگ ،
پیسارو…) طبیعت و اجسام محیط خویش را طوری رنگ آمیزی می کند که در عصر
خویش بی همتاست. انقلابی است درعصری که هنوز درگیر شمایل کشی است ، گوئی
همین رنگها ( خودکار ) تصاویر را بوجود آورده انده نه هنرمند!
آنارشیسم هرگز قصد ندارد ( مانند ایدئولوژی های دیکتاتوری…) با پیوستن به
امپرسیونیسم مجموعه دستگاه فلسفی خویش را تکمیل کند و پشت آن سنگر گیرد.
آنارشیسم همان ارزشی را که برای سبک امپرسیونیسم قائل است خود را در سبک
سوررئالیسم نیز می بیند و پا از چارچوبهای موجود فرا میگذارد . آنارشیسم
و امپرسیونیسم تاریخ تولدی مشترک دارند. این بدان معنی نیست که پایان و
سرنوشت مشترکی هم دارند. آنارشیسم همیشه مانند ققنوسی از خاکستر خویش بر
میخزد و فضای ذهنی انسان ها را تحت تاثیر قرار میدهد. در گذشته این
امپرسیونیسم بود که آنارشیستها را تحت تاثیر قرار داد. امروز سورئالیسم
(Surrealism) یا فرا واقعگرائی است که اشتراکات زیادی با آنارشیسم دارد.
گرچه برای سورئالیسم به اشتباه مرامنامه ای (Manifeste du Surréalisme)
هم توسط (Andre Breton) آندره برتون تنظیم شد که ثابت کند این مکتب: ”
جنبشی است انقلابی” …اما فارغ از هر خیال ، نکات اشتراک زیادی در هر دو
سبک ( آنارشیسم و سورئالیسم ) وجود دارد که قابل تعامل است و وارد شدن به
دنیای خیالی آنده برتون را درست نمی دانیم.
برای شناخت آنارشیسم ، هنرمند باید بود و از قوه تخیل بهره برد. بدون
داشتن فانتزی نمیتوان به آنارشیسم نزدیک شد. دقیقا تابلوهای امپرسیونیست
و سوررئالیسم آنرا بما مخاطبان بازگو میکنند.باید اثار هنری این دو سبک
را با فعال کردن قوه تخیل نگاه و تفسیر کرد. آنگاه بیشتر به راز تابلوهای
مونه و دالی پی خواهیم برد.در مورد آنارشیسم موضوع کمی پیچیده تر است.
آنارشیستها جامعه ای را متصورند که آزادی در آن مقدس است. جامعه از
مجموعه و زیر مجموعه های آزاد و خودگردان تشکیل شده است که هیراشی در آن
نیست و امور مردم توسط خود مردم مدیریت و اجرا میشود. دولت ( شر موجود)
وجود ندارد وجامعه کاملا آزاد و خودگردان بوسیله سندیکا ( چشمان بیدار
جامعه) های گوناگون اداره میشود و انسان ، آزادی و اختیارش ؛ مرکز توجه
ها است.
برای پی بردن به این تفکر باید قوه تخیل و حس زیباشناسی را فعال کنیم…
این موردی نبوده که در کتب درسی و یا رسانه های عمومی شنیده باشیم. جامعه
آزاد !؟ حتی تصورش هم برای آنانی که به نظم موجود خوی گرفته اند؛ مشکل
است. چطور میشود بدون دولت و پلیس… زندگی کرد؟!… و پرسش های متعدد دیگر.
همین موضوع با دیدن اولین تابلوی کلودمونه به نام (Impression soleil
levant) امپرسیون طلوع خورشید برای مخاطبان پیش آورد. در این تابلو که
لنگرگاهی (Le Havre) در شمال غربی فرانسه را نشان میدهد . فضای آن با
رنگ طبیعی فرق می کند و غلظت رطوبت هوا جلوی تابش خورشید را گرفته است و
فضای دیگری به این لنگرگاه داده که برای آنانی که از قوه تخیل بی بهره
اند مانند لوئیس لروا (Louis Leroy) که خود منتقد هنری است ، مسخره آمیز
جلوه می کند.
پیکاسو می گفت: « در هنر نکته مهم، نه جست ‌وجو کردن بلکه پیدا کردن
است.» این بما نشان میدهد که برای پیدا کردن باید قوه تخیل داشت و ناممکن
را یافت. اینکه ادعا میشود آنارشیسم در زیبائی حضور سرشار دارد و فضای
زیبای معنوی که متاثر از آثاری است که تنها می توانستند در آزادی خلق و
بازتاب پیدا کنند ، منشا اشتراکاتی است که آنارشیسم با زیباشناسی پیدا
کرده اند. آنارشیسم از ما میخواهد که نسبت به داده ها با بصیرت ، درایت و
در سایه لطافت زیباشناسی برخورد شود. شابلون و رسم الخط منظمی نیست. نگاه
یک آنارشیست نگاه همان هنرمندی است که با رجوع به قوه تخیل خویش ؛ در
جستجوی خلق هنری است که باید با نهایت لطافت در زمان مشخصی خلق کند و با
مخاطبانش به گفتگو بنشیند.
اینها موید آن است که بین یک آنارشیست که در حافظه خویش تصوری از یک
جامعه آزاد انسانی دارد و کوشش می کند در بوم جامعه (این تصور) نقاشی
کند… با هنرمندی که به ندای درونی خویش پاسخ میگوید ، رابطه ای ارگانیک
است که از جلوه های بی واسطه خواست آزادی انسان است. هنرمندی که در تصرف
ایدئولوژی است و آزادی و استقلال خویش را یه ایدئولوژی فروخته است… قادر
به خلق آثاری نخواهد بود که در راستای اختیار و آزادی انسان باشد. در عصر
نازیسم ، کمونیسم ، فاشیسم ما با انبوهی از هنرهای ویژه تفکر خود ، روبرو
شدیم که پریده رنگ از حافظه تاریخ هنر و زیباشناسی پاک شد.هنری که قرار
است شمایل کشد و مداحی کند ؛ پیوندی با آزادی انسان ندارد و هرگز
نمی‌تواند از عهده انجام وظیفه معنوی خویش برآید…. چنین هنری را میشود به
تعداد فراوان در کلیسا ، مساجد و و موزه های هنری…مشاهده کرد. گرچه از
نظر زیباشناسی می توانند مقامی برای خود کسب کنند… اما چیز تازه ای به
انسان و آزادیش ، نخواهند داد.
تفسیر و انتقاد از اندیشه ، وظایفی است که آنارشیستها از همان دوران
بوجود آمدن آنارشیسم و شکل گرفتنش از عمده وظایف خود میدانستند. آنارشیسم
تنها فلسفه ای است که زیباشناسی را وارد سیاست کرد. بدون داشتن حس و ذوق
زیباشناسی ، شناخت آنارشیسم مشکل است. آنارشیستها در اوج بهره گیری از
خشونت غیرقابل دفاع ، نگاهی زیباشناسی همراه عشق به آزادیخواهی داشتند.
نمی توان آنارشیست بود اما نسبت به هنر و زیبا شناسی بی توحه بود. زیبائی
مستتر در آنارشیسم است که خشونت به لطافت سفر می کند و خود را بازتعریف
می کند. هنر نهفته در آنارشیسم در این است….اما این انتقاد را هم باید به
آنارشیستها کرد که : دیر هنر درون خفته آنارشیسم را کشف و بدان رجوع
کردند. خواستهای اجتماعی در مورد زیباشناسی و تاریخ هنر نیز چنین روندی
سیر کرده و به ما رسیده است. زیباشناسی شاخه ای از فلسفه هنر است و میدان
وسیعی را در تصرف خویش دارد. زشت و زیبای هنر به زیباشناسی مربوط میشود…
که در هر مورد پاسخگو است…ادامه دارد
*احمد شاملو. نقل قول از وی : “… بنده هنر بدون تعهد را دو پول ارزش نمی
گذارم. هنرمند همیشه بر قدرت است نه با قدرت، حالا اگر یکی می خواهد برود
با قدرت باشد، بگذار برود خودش را با بند تنبان فلان رئیس جمهور دار
بزند. اصلآ برایم مهم نیست نه زنده بودنش برایم مهم است نه مردنش. هنر که
می تواند چیز مفیدی را زیباتر عرضه کند و به آن قدرت نفوذ بیشتری بدهد
باید از خنثی بودن شرم کند. فضیلت هنرمند است که در این جهان بیمار به
دنبال درمان باشد نه تسکین، به دنبال تفهیم باشد نه تزئین، طبیب غمخوار
باشد نه دلقک بیعار…”.
* انقلاب چهارم صنعتی Fourth Industrial Revolution . برای اطلاع بیشتر
رجوع شود به سایت های ذیل :
http://www.weforum.org/agenda/2016/01/the-fourth-industrial-revolution-what-it-means-and-how-to-respond
http://www.weforum.org/agenda/archive/fourth-industrial-revolution
* امپرسیونیسم (Impressionism) برای اطلاع بیشتر رجوع شود به مقاله
اینجانب تحت عنوان آنارشیسم و امپرسیونیسم.
فرشید یاسائی

shab ranginkaman

unread,
Mar 21, 2016, 9:07:20 AM3/21/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
Terminology.pdf

Hossin Movahedzadeh

unread,
Mar 21, 2016, 9:10:38 AM3/21/16
to taf_sar
روز دوم نوامبر مصادف با ۱۱ آبان ۱۳۹۴ مجله ی scientist در سر مقاله ی
اصلی خود با تیتر بزرگ نوشت : بهشت و جهنم وجود دارد!
بیل برایسون سردبیر این مجله در پیشگفتار به‌طور مفصل در خصوص پروژه ی۱۶
ساله ی گروهی از دانشمندان کشورهای آلمان،انگلیس،سوییس و آمریکا که به
طور محرمانه انجام شده است قلم زد.به گفته ی او انتشار این نتایج پس از
قطعی شدن در تاریخ ده سپتامبر سال ۲۰۱۱ برای بررسی مجدد برای مدت چهار
سال به تعویق افتاد .آنچه که به طور خلاصه از این تحقیقات حاصل شده است
این است که هر انسان در طول زندگی بر اساس تفکرات ذهنی امواج‌ و
فرکانساهایی در نرون های مغز ایجاد میکند که همان حامل های دستوری
هستند.برای نمونه تفکر خشم آلود منتهی به صدور امواج سطح آلفا با
فرکانسهای شدید و بسیار کوتاه در سطح رشته های نرونی شده و باعث ایجاد
سیلان هورمونهای خاص از جمله آدرنالین میگردد.ازین رو هر خصوصیت و ویژگی
اخلاقی که در ذهن انسان شکل میگیرد این تاثیر را در بدن انسان گذاشته و
سطحی از امواج ایجاد میکند.دانشمندان با بررسی تاثیر این امواج بر روی
طول موج نوسان پروتون های سازنده ی سلولهای یک مغز که از آن در حالات
مختلف نمونه برداری شده بود به این نتیجه رسیدند که مقادیراین طول موج ها
برای پروتون ها در حالتهای مختلف متفاوت بوده است.از طرف دیگر با انبساط
هستی پس از بیگ بنگ و گسترش بدون انتهای کل هستی به سمت نیروهای گرانشی
فرا کیهانی ، کل هستی نهایتا به دو لایه در هم پیچیده در بستر بی انتها
گسترش می یابد که بخشی نیروهای سیاه‌چاله ای یا همان Dark forces و بخشی
نیروهای روشن یا همان light forces میباشند.و پس ازمایشات ثابت شد
پروتونهای مغز در حالت منفی جذب نیروهای سیاهچاله ای و پروتونهای مغز در
حالت مثبت جذب نیروهای روشن میگردد.به گفته ی ریچارد هایزگر دبیر اجرایی
تیم آزمایشاتی هر سلول پس از مرگ در طول میلیونها سال به ذرات بنیادین
تقسیم شده که براساس طول موج ذرات زیر اتمی همچون پروتونها که در روابط
کوانتومی رفتار میکنند دارای یک حافظه ی ثبت شده می باشند که به سمت
نیروهای تاریک و یا روشن کشانده میشوند.به عقیده ی ریچارد هایزگر آنچه که
از برزخ در کتب آسمانی یاد شده است در واقع طول بازه ی زمانی این اجزا در
مسیر حرکت خود بعد از تجزیه ی یک جسد تا رسیدن به سیاه چاله های با درجه
حرارت بیش از ۵۰۰ ملیون درجه فارنهایت(جهنم) و یا لایه های نورانی با
دمای سازگار برای بقای اجزای اتمی(بهشت) می باشد.انتظار می رود این نتایج
شگفتی آور اثرات بسیار مهمی را در نظام فلسفی و اخلاقی جهان ما داشته
باشد.چرا که با در نظر گرفتن اثبات علمی وجود بهشت و جهنم هر یک از ما به
این خواهیم اندیشید که پروتون های سلولهای ما به کجا خواهند رفت؟ بهشت یا
جهنم؟
منبع :مجله نشنال ساینتیست

Fariba Nouri

unread,
Mar 21, 2016, 9:12:04 AM3/21/16
to sd-istgah...@googlegroups.com
با سلام خدمت تمامی دوستداران مجله گفتگو.
فریبا نوری هستم. سر دبیر مجله گفتگو.
این بار خواستم کمی صمیمانه تر از پیش با مخاطبین و کسانی که مجله گفتگو
را هم خوانده اند یا شنیده اند صحبتی داشته باشیم.
تیم کاری مجله گفتگو در صدد این است که تغییراتی در شماره های دیگر مجله
داشته باشد و همگی شما می دانید که این تغییرات مستلزم حمایت گرم شما
عزیزان است. از شما می خواهیم که بر اساس توانمندیهایی که از خودتان می
شناسید و ایده هایی که در ذهنتان است برای این تغییرات تلاش کنید و با
مجموعه مجله گفتگو همکاری داشته باشید تا بتوانیم برای بهبود شماره های
دیگر تلاشی کرده باشیم.
تا به حال سعی ما بر این بوده که مجموعه ای داشته باشیم طبق سلیقه
مخاطبین. و حال می خواهیم که ارتباط مستقیمی داشته باشید با مجله تا هم
بدانیم که سلایق شما چه بوده و هم برای این تغییرات در مجموعه بتوانیم
محکمتر از پیش گام برداریم و من از طرف تیم کاری مجله گفتگو که تیمی است
که در حال حاضر بدون پشتیبانی هیچ مجموعه ای به طور خودجوش فعالیت می
کند، می خواهم که مجله را از خودتان بدانید و با ما باشید..
حالا به معرفی این شماره می پردازیم:
در این شماره مصاحبه ای داریم با تیم پزشکی که جراحی دارند بر روی چشم
افرادی که مبتلا به بیماری آرپی هستند و دیدشان در حد درک نور است. این
تیم پزشکی این جراحی را بر روی چشم آقای محسن مریانی داشته اند که خود
ایشان محبت کرده اند، گفتگویی داشته اند با این تیم پزشکی، برای این که
به ما اطلاعاتی بدهند از روند جراحی و کار این گروه.. در اینجا جا دارد
هم از ایشان تشکر کنیم و هم شما را دعوت کنیم به شنیدن این مصاحبه که
مسلماً خیلی از دوستان دغدغه ذهنیشان این است که در گوشه کنار این جهان
پهناور چه پیشرفتهایی شده و چه جراحیهایی دارد می شود تا خودمان را
بتوانیم با این پیشرفتها مطابقت بدهیم. از آقای مجید بی طرفان برای ترجمه
این مصاحبه و از خانم سعیده سرلکی هم برای اجرای این ترجمه برای این
مجموعه تشکرات لازم را داریم.
در لینک ورزش هم از آقای رحیم گلشنی که مثل سابق همکاری خوبی را با
مجموعه داشتند تشکر می کنیم که با آقای وحید کشتکار ورزشکار جوان و
موفقمان گفتگویی را ترتیب دادند و شنیدن آن هم خالی از لطف نیست.
در قسمت ادبیات خانم مریم حیدر زاده شاعری موفق که معرف حضور همه مان
هستند پای گفتگو با ما نشسته اند و تکه ای از آثار ایشان را در انتهای
مصاحبه برایتان ارائه داده ایم.
در قسمت موسیقی باز هم آقای گلشنی با یکی از موسیقیدان های موفق و
جوانمان صحبت داشته اند و اثری بسیار زیبا از آثار ایشان را هم در انتهای
مصاحبه برای شما داریم.
در قسمت معرفی مجموعه های موفق اینبار پای صحبت خانم پرستو ولدخان، مسؤول
کتابخانه گویای حسینیه ارشاد نشستیم و خانم سهیلا حسینی محبت فرمودند و
برای اینکه ما بیشتر از فعالیت های این مجموعه و موفقیت هایشان بدانیم
این گفتگو را برای ما فراهم کرده اند و جای تشکر دارد از ایشان و خانم
پرستو ولدخان که وقت عزیزشان را در اختیار ما قرار دادند.
در قسمت روانشناسی خانم سهیلا حسینی به مسائل پیرامون آموزش و تربیت و
فعالیت های اجتماعی نابینایان مطلبی را ارائه داده اند که شنیدن آن هم
جالب است و از شما دوستان می خواهیم که اگر مطلبی در این زمینه دارید
برای مستمر شدن این گونه بحثها با ما ارتباط مستقیمی داشته باشید و اگر
مطلب یا ایده ای در ذهنتان دارید، برای ما بیان کنید.
در انتها جا دارد صمیمانه از دوستانی که در تیم کاری مجله گفتگو هستند،
آقایان و خانم ها: عباس مقدم گلابچی، محسن مریانی، مجید بی طرفان، رحیم
گلشنی، فاطمه جوادیان، فاطمه نوری، فیروزه بختیاری، پروین خان نازی،
سهیلا حسینی و سعیده سرلکی تشکر لازم را داشته باشیم و برای هم این
دوستان و هم شما آرزوی پیروزی و موفقیت داشته باشیم.
منتظر پیشنهادات و انتقادات شما دوستان هستیم.
آدرس سایت مجله:www.bl-goftegoo.com
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages