228 views
Skip to first unread message

shab ranginkaman

unread,
Jul 15, 2015, 5:06:57 PM7/15/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
Mohammad Ghaznavian
"مردم " ، دروغی است آشکار. چیزی به اسم مردم وجود ندارد. مردم بدرد
سرشماری نفوس و مسکن میخورد . مردم ابداع شده تا تا نابرابری طبقاتی را
زیر کلمه ای واحد مخفی کند. کسانی که از مردم سخن می گویند ، نابرابری را
طبعیت جامعه میدانند. واقعی ترین شکل از برابری برای این مردم ، قدرت
خرید دلار بیشتر است. قدرت سفرهای هر چه بیشتر به آنتالیا با چمدانی از
تقویت کننده های میل جنسی و بازگشت با چمدانی پر از جینهای پاره و پوره !
قدرت سفر از " تونل زمان " به زمانه ای که مایه دارها با پاسپورت ایرانی
می تواستند به هر خراب شده ای سفر کنند. (همان زمانی که البته هفتاد درصد
جامعه اصلا نمیدانست پاسپورت چیست یا به چه درد میخورد و قهرمان اش نه
تیم مذاکره کننده بلکه قیصری بود که او را تا مشهد میبرد.)
" مردم " برای بایکوتِ طبقه ابداع شده . آمده تا در بزنگاههای سیاسی مرز
میان " دهک های بالا و پایین " را مخدوش و منافع فرادستان و فرودستان را
یکسان نشان دهد. " مردم " ، خشونت علیه ضعیف ترین طبقه ی اجتماعی است.
طبقه ای که از حیث کمیت بزرگترین و از حیث قدرت اقتصادی ضعیف ترین است.
طبقه ای که در زمان تحریمهای اقتصادی و در اثر بی دارویی در پس کوچه های
ناصرخسرو تلف میشود و کودکان اش در شب توافق هسته ای به خوشحالان ونک و
جردن دستمال کاغذی میفروشد تا عرق ناشی از رقص خیابانی شان را خشک کنند.
طبقه ای که می داند توافق چیست اما آن توافقی که امضا کرده تا کار و بدن
اش را بدون تاریخ و سفید امضا به ددیِ بچه مایه دارهای تهران بفروشد.
گذشت زمانه ای که حاکمیت بر سر تصاحب " خلق " با چپگرایان رقابت داشت.
حالا هم دلواپسان و هم خوشحالان برای تصاحب " مردم " رقابت می کنند. گذشت
زمانه ی مستضعفان. آنها دیگر مردم نیستند. مردم ناظر بر لبخندهایِ صرافها
و زرگرهاست ، طبقه ناظر بر اشکهایِ نامردمان! مردم ناظر است بر آشتی کاذب
و طبقه ناظر است بر واقعی ترینِ جنگها. برای آشتی کاذب ، حکومت میدان را
به خوشحالان میدهد و برای جنگ حقیقی ، طبقه خیابان را از حاکم می رباید.

shab ranginkaman

unread,
Jul 15, 2015, 5:08:35 PM7/15/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
ماناو/Lgbtio
بزرگترين پژوهش درباره برادران همجنسگرا در ژن همجنسگرايي
آناليز ژنتيكي ٤٠٩ جفت از برادران همجنسگرا، شامل جفت هاي دوقلو،
قويترين مدرك دال بر اينكه همجنسگرايان، همجنسگرا بدنيا مي آيند را فراهم
نمود.
اين پژوهش بطور آشكارا گرايش جنسي در مردان را به دو منطقه ي ژنوم
انساني كه قبلا بررسي شده بود ارتباط مي دهد، يكي از آنها بر روي
كروموزوم X و ديگري بر روي كروموزوم ٨ قرار دارد.
اين كشف نقش مهمي در اثبات اين مدرك دارد كه همجنسگرا بودن بيشتر
بيولوژيكي و ژنتيكي است تا يك روش انتخابي زندگي.
در برخي كشورها مانند اوگانداهمجنسگرا بودن هنوز جرم تلقي مي شود و برخي
گروه هاي مذهبي بر اين باورند كه همجنسگرايان مي توانند درمان شوند تا
آنها را دگرجنسگرا كنند.
بر گفته ي آلن سندرز رهبر موسسه تحقيقاتي Northshore اوينستون ايلينويز
:اين كشف تصور اينكه گرايش جنسي يك انتخاب است را از بين مي برد.
منطقه ي بر روي كروموزوم X در اين مطالعه به نام xq28 ناميده مي شود كه
در اصل در سال ١٩٩٣ توسط دين هامر از موسسه ملي بهداشت آمريكا در
Bethesda مريلند شناخته شد اما تلاش ها براي معتبر كردن اين يافته از آن
زمان ادغام شد، منطقه ي ديگر در مركز كروموزوم ٨ قرار دارد كه به نام
8q12 شناخته شده است كه اولين بار در سال ٢٠٠٥ نشان داده شد.
از نظر آماري قوي تر :
آخرين مطالعه تقريبا شامل سه برابر افراد بزرگترين مطالعه قبلي بود، كه
بدين معناست بطور قابل توجهي از نظر آماري قوي تر است.
در طول ٥ سال گذشته، ساندرز نمونه هاي خون و بزاق ٤٠٩ جفت برادر را جمع
آوري كرد، شامل دوقلوهاي غيريكسان از ٣٨٤ خانواده.براي مثال با ٤٠ جفت
برادر كه در مطالعه هامر مورد آزمايش قرار گرفتند مقايسه مي شود.
تيم اكتشاف از طريق نمونه ها شروع به آزمايش نمود، و در جستجوي مكان هاي
نشانگرهاي ژنتيكي به نام پلي مورفيسم تك نوكلئيدي (SNP ها) بود - با
تفاوت فقط يك حرف در كد ژنتيكي - و اندازه گيري اينكه تا چه حد هريك از
SNP ها در اين مطالعه در مردان به اشتراك گذاشته شده اند.
تنها ويژگي به صراحت اشتراك گذاشته شده بين ٨١٨ مرد، همجنسگرا بودن آنها
بود.تمام ويژگي هاي ديگر مانند رنگ مو، قد و هوش با درجه هاي مختلفي بين
هر برادر در يك جفت و بين تمام مجموعه برادران متفاوت بود. بنابراين هر
SNP در مكان هاي ژنتيكي يكسان در سراسر گروه كشف شد و به احتمال زياد با
گرايش جنسي در ارتباط است.
فقط پنج SNP در اين دسته قرار گرفتند و در اين بين، آنهايي كه بيشتر از
معمول به اشتراك گذاشته شدند Xq28 و 8q12 مناطقي به ترتيب روي كروموزوم X
و كروموزوم 8 بودند.
اما بدين معنا نيست كه اين پژوهش دو ژن همجنسگرايي مردانه را كشف نمود.
هر دو منطقه شامل ژن هاي زيادي مي باشند و مرحله ي بعدي اين است كه در
اين مناطق كدام ژن ممكن است گرايش جنسي را جهت گيري كند.
سندرز مي گويد : او قبلا كار روي اين مرحله بعدي را كامل نموده است : او
SNP ها را در اين مناطق ويژه در همجنسگرايان مرد و مردان دگرجنسگرا
مقايسه نموده است تا ببيند آيا تفاوت هاي آشكاري در انواع ژن وجود دارد،
و اكنون در حال آماده سازي نتايج براي انتشار مي باشد.از طريق اين مطالعه
ما پتانسيل آن را داريم كه به ژن هاي كمتري محدود شويم.
نه فقط ژنتيك
سندرز تاكيد كرد كه صفات پيچيده مانند گرايش جنسي به عوامل متعددي هم
ژنتيكي و هم محيطي بستگي دارد.
حتي اگر او بر ژن هاي فردي اشاره كرد، آنها به احتمال زياد حداكثر تاثير
كوچك خود را دارند، به عنوان مثال مانند آنچه در مطالعات اساسي ژنتيك
براي هوش ديده شد.
محققان ديگري كه ريشه هاي بيولوژيكي گرايش جنسي را بررسي كرده اند از
آخرين يافته ها استقبال كردند، گفته مي شود آنها به حل و فصل نتايج ضد و
نقيض قبل از آن و مطالعات كوچكتر كمك كردند.
آندريا سياني از دانشگاه پادوا در ايتاليا ميگويد : خشنودترين جنبه ي آن
اين است كه تاييد اين پژوهش از جانب تيمي است كه در گذشته تا حدودي مشكوك
و منتقد يافته هاي قبلي بود.
سيمون لواي متخصص علوم اعصاب و نويسنده اي كه در سال ١٩٩١ ادعا نمود كه
يك منطقه خاص مغز را درون هيپوتالاموس يافته كه در مردان همجنسگرا كوچكتر
است گفت : اين مطالعه خدشه ديگري بر تابوت نظريه سبك زندگي انتخابي
همجنسگرايي وارد مي كند.
بله ما در زندگي يك انتخاب داريم كه خودمان باشيم يا ايده ي شخص ديگري
را دنبال كنيم اما دگرجنسگرا يا دوجنسگرا يا همجنسگرا بودن يا هيچكدام يك
بخش كلي است از اينكه ما كه هستيم، سپاسگذار اين بخش از DNA كه ما با آن
به دنيا آمديم.
او اضافه كرد : كارهاي زيادي در حال حاضر براي شناسايي ژن هاي خاص درگير
در پيش است و اينكه آن ژن ها چطور عمل مي كنند و همچنين يافتن ژن هاي
معادل آن در زنان.
هامر كه اكنون يك فيلم مستندساز است با اين نتيجه خوشحال است.او گفت :
بيست سال انتظار زمان زيادي براي تاييد است، اما اكنون اين مساله روشن
است كه نتايج اوليه درست بود و بسيار زيبا است كه ديدم آن تاييد شده است.
مترجم : احسان پارسي
منبع :

Largest study of gay brothers homes in on 'gay genes'
www.newscientist.com

shab ranginkaman

unread,
Jul 18, 2015, 5:42:54 PM7/18/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
اولین تبلت بریل برای نابینایان
اولین تبلت بریل دنیا برای افراد نابینا و کم‌بینا ساخته شد. این تبلت از
تکنولوژی صفحه‌ی مایع استفاده می‌کند و صفحه‌ای تغییر پذیر دارد.
شرکت استرالیایی Blitab Technology که این تبلت را ساخته است، آن را
دریچه‌ی ورود نابینایان به دنیای تکنولوژی می‌داند. این شرکت هم‌چنین
می‌خواهد توسط تکنولوژی‌ای که ابداع کرده است، در آینده‌ای نزدیک هم‌چنین
یک گوشی هوشمند برای افراد نابینا بسازد.
«اسلوی اسلوو» (Slavi Slavev)، موسس Blitab و مدیر بخش تکنولوژی این شرکت
درباره‌ی تبلتی که ساخته‌اند می‌گوید: «تبلتی که ساخته‌ایم بریل را بدون
هیچ نوع قطعه‌ای مکانیکی نشان می‌ًهد. هدف ما این است تا مشکل بزرگ میزان
سواد در نابینایان را حل کنیم. این تکنولوژی به ما اجازه می‌دهد تا
تصاویری مثل نقشه‌ها و اشکال هندسی را در تبلت‌مان نشان دهیم و از آن‌ها
به عنوان یک ابزار آموزشی برای افراد نابینا استفاده کنیم.»
دستگاه‌های دیگری که در بازار وجود دارند به‌صورت مکانیکی کار می‌کنند و
نهایت توان آن‌ها، نمایش یک خط متن بریل است. آن‌ها هم‌چنین قیمتی چند
برابر یک تبلت Blitab دارند.
تبلت Blitab از حباب‌های مایع استفاده می‌کند تا تصاویر یا خطوط بریل را
روی صفحه نمایش دهد. این تبلت هم‌چنین این قابلیت را دارد تا فایل‌های
متنی را توسط یک درگاه USB، اینترنت یا NFC دریافت کرده و آن‌ها را به
بریل تبدیل کند.
«اسلوو» درباره‌ی دیگر دستگاه‌های بازار می‌گوید: «بیش از ۴۰ سال است که
از طراحی دستگاه‌های قدیمی می‌گذرد و از آن زمان تا به امروز پیشرفتی در
این بخش صورت نگرفته است.»
شرکت Blitab نمونه‌های اولیه‌ی تبلت‌شان را تولید کرده است و قصد دارد تا
شهریور ماه سال آینده آن را عرضه کند.
منبع: آیتروز

shab ranginkaman

unread,
Jul 25, 2015, 5:48:23 AM7/25/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
درست است ! من به این وطن خیانت کرده ام
و شما وطن پرست و میهن دوستید !
من به وطن خیانت می کنم،
اگر وطن همان چیزی ست
که در گاوصندوق ها و دسته چک های شماست!
اگر وطن،
سگ لرز ِ زمستان و تب لرز ِ تابستان است!
اگر وطن مکیدن خون ما در کارخانه هاست !
اگر وطن زمین ارباب هاست !
اگر وطن حکومت باطوم و چماق است!
اگر وطن باج و دهن بند است !
اگر وطن پایگاه آمریکایی،
بمب آمریکایی
و ناوگان آمریکاییست !
اگر وطن اسارت در سیاه چال پوسیده ی شماست،
من به وطن خیانت می کنم !
بنویسید !
در سه ستون،
با حروف درشت سیاه جنجالی:
ناظم حکمت خیانت به وطن را ادامه می دهد!

«ناظم حکمت »

shab ranginkaman

unread,
Jul 25, 2015, 5:48:47 AM7/25/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
اولین تصویر ما از خشونت خانگی احتمالا چیزی شبیه این است: زنی کتک
خورده، هراسان، بی‌پناه و تحقیر شده.
این تصویر یعنی ما واقعا چیز زیادی از خشونت خانگی نمی‌دانیم.
یادتان باشد: هیچ کس نباید با ترس و تهدید زندگی کند. اگر فکر می‌کنید
شما یا یکی از اطرافیانتان در معرض خشونت‌های خانگی قرار دارید، قدم اول
را بردارید تا راهی برای حل مشکل پیدا کنید.
خشونت خانگی یا همسر آزاری یعنی کنترل و ایجاد محدودیت در روابط صمیمی و
زناشویی. خشونت و آزار فقط و فقط یک هدف دارد و آن هم کنترل و نظارت بر
زندگی شماست. فرد آزارگر عادلانه رفتار نمی‌کند. او با ترس، احساس گناه،
ایجاد شرمسازی و تحقیر شما را احاطه می‌کند. برای او تهدید، تحقیر و صدمه
زدن اصلا کار سخت و ناراحت‌کننده‌ای نیست؛ اگر لازم باشد هر کسی را که
اطراف شماست آزار خواهد داد تا بیشتر و شدیدتر شما را کنترل کند.
خشونت خانگی محدوده ندارد. در هر نوع رابطه بین دو فرد همجنسگرا یا
دگرجنسگرا با هر نژاد، قومیت، سطح رفاه، میزان تحصیلات و هر پیشینه‌ای
ممکن است خشونت و دیگر آزاری وجود داشته باشد. اگرچه زنان بیشترین
قربانیان خشونت‌های خانگی هستند اما خشونت علیه مردان نیز هر روز بیشتر
می‌شود. مردها بیشتر قربانیان خشونت‌های کلامی و آزارهای عاطفی هستند.
آزارگر شما زن باشد یا مرد، همسرتان باشد یا هم‌ خانه و شریک زندگی‌تان،
در هر موقعیتی و به هر شکلی، رفتاری توجیه‌ناپذیر دارد چون امنیت، ارزش و
احترام شما را به خطر می‌اندازد.
هرچند خشونت‌های فیزیکی، نمود و شدت بیشتری دارند، اما آزارهای عاطفی و
روانی نیز به همان اندازه مهم هستند. وقتی در معرض آزارهای روانی و عاطفی
قرار دارید، احساس افسردگی، اضطراب، بی‌ارزشی، بی‌پناهی و تنهایی
می‌کنید.
هیچ کس سزاوار تحمل این رنج‌ها نیست، اما خیلی از افراد تحت خشونت اصلا
متوجه این آزارها نیستند چون ممکن است با وجود آزار و رنجشی که احساس
می‌کنند این رفتارها را در روابط‌شان عادی و طبیعی بدانند. سیلی خوردن از
همسر واقعا درد دارد، اما هنوز هم زنان زیادی هستند که آن را به حساب
اشتباه رفتاری خودشان می‌گذارند. اگر یک نفر دائم شما را تهدید کند یا
زیر نظر بگیرد، حتما عصبی و ناراحت می‌شوید اما اگر این خشونت را به حساب
علاقه و دوست داشتن طرف مقابل بگذارید، یعنی اصلا متوجه خشونت نیستید.
خشونت در رابطه به شکل‌های متفاوتی خودش را نشان می‌دهد. رایج‌ترین
نشانه‌اش این است که از شریک یا همسرتان بترسید. اگر احساس می‌کنید همیشه
روی یک لبه پرتگاه راه می‌روید و باید مراقب باشید تا مبادا کاری کنید،
حرفی بزنید و چیزی بخواهید که او را ناراحت و از جا به در کند، یعنی در
معرض خشونت و آزار قرار دارید. اگر خودتان را در رابطه، آدمی تحقیر شده،
بی‌پناه، مورد انزجار و ناامید می‌بینید و همه این احساسات را از زندگی
مشترک به دست آورده‌اید، یعنی قربانی خشونت خانگی هستید.
حالا به این پرسش‌ها پاسخ بدهید. هرچقدر پاسخ‌های مثبت شما به این
سوال‌ها بیشتر باشد یعنی در معرض خشونت و آزار بیشتری قرار دارید:
افکار و احساسات درونی
ـ بیشتر وقت‌ها از او می‌ترسم.
ـ کاری نمی‌کنم که باعث خشم و عصبانیتش بشود.
ـ احساس می‌کنم هیچ وقت، هیچ کار درستی برایش انجام نمی‌دهم.
ـ من شایسته تهدید و تحقیر هستم.
ـ کسی که درست رفتار نمی‌کند من هستم.
ـ خیلی آدم تنها، ترسو و بی کسی هستم.
رفتارهای تحقیر آمیز
ـ او مدام توهین می‌کند و غر می‌زند.
ـ همه چیز من بد است. من آدم انتقاد پذیری هستم ولی او همیشه به همه چیز
من ایراد می‌گیرد.
ـ او لحن کلام، شکل بدن و نوع پوشش من را مسخره می‌کند.
ـ همه افکار و احساسات من مسخره و بچه‌گانه هستند. من هیچ وقت درباره
چیزی نظر نمی‌دهم.
ـ او معتقد است من باعث عصبانیت و آزارش می‌شوم و همه رفتارهایی که
می‌کند نتیجه عمل من است.
ـ فحش دادن برای او خیلی راحت است و من هم به این فحش‌ها و متلک‌ها عادت کرده‌ام.
تهدیدها و خشونت‌ها
ـ او بد خلق و بی اعصاب است.
ـ بارها کتکم زده و مرا تهدید به مرگ کرده است.
ـ بچه‌ها را تهدید می‌کند، کتک می‌زند و به آنها هم فحش می‌دهد.
ـ او تهدیدم کرده است که اگر رهایش کنم حتما خودکشی می‌کند یا بلایی سر
من و دیگران می‌آورد.
ـ همیشه مجبورم کارهایی را انجام بدهم که او دوست دارد. باید مطیع و
فرمانبردار باشم.
ـ رابطه جنسی ما تحت کنترل اوست. من مثل یک برده جنسی فقط توقعات و
نیازهای او را برآورده می‌کنم.
کنترل رفتار قربانی
ـ او حسود و تملک گراست.
ـ او به من می‌گوید که کجا بروم و با چه کسی معاشرت کنم.
ـ اوضاع مالی من بد است چون من هیچ پولی برای خودم ندارم.
ـ من باید تلفن همراهم را همیشه به او نشان بدهم تا مطمئن شود کار خطایی نکرده‌ام.
ـ او دائم لباس‌ها، وسایل شخصی و بدنم را کنترل می‌کند.
ـ من با هیچ زن یا مردی به تنهایی حرف نمی‌زنم چون به من شک می‌کند.
ـ رفت و آمد من با خانواده یا دوستانم بسیار محدود است. نمی‌توانم به
تنهایی برای مراوداتم تصمیم بگیرم.
حالا چه کار کنم؟
چه کنیم؟
آگاهی از خشونت شما را با چالش‌های بیشتری رو به رو می‌کند. بعد از
اینکه نشانه‌های آزار را شناسایی کردید باید برای تغییر شرایط تلاش کنید.
این تلاش برای تغییر شرایط شامل درمان فرد آزارگر، ایجاد تغییراتی در
رابطه، کمک از دیگران و در نهایت تصمیم برای ترک رابطه است.
آسان نیست که بفهمید زندگی‌تان با خشونت تهدید شده و حالا باید راهی
طولانی را برای خروج از بحران طی کنید. خشونت‌های خانگی معمولا افراد را
خسته، ناامید و افسرده می‌کند، قضاوت‌های اجتماعی و فقدان همدلی دیگران
باعث ترس قربانی می‌شوند با این حال این راهی است که باید بروید. زندگی
در شرایط خشونت آمیز شانس خوب زندگی کردن را کم می‌کند. همیشه این
احتمال را در نظر بگیرید که می‌توانید بهتر از این زندگی کنید. ترس‌های
شما برای مواجهه با این واقعیت قابل درک است اما مقابله با این ترس‌ها و
روبه رو شدن با واقعیت آسان‌تر از تحمل خشونت‌هایی است که جان و روان‌تان
را تهدید می‌کنند.
به این فکر کنید که مشت محکمی که دفعه قبل از آن جا خالی داده‌اید یا
گلدان کریستالی که چند قدم جلوتر از شما شکست هر کدام می‌توانستند جان
شما را بگیرند. آیا ارزشش را دارد که زندگی‌تان در سایه تهدید یک نفر که
معمولا ادعا می‌کند دوست‌تان دارد تباه شود؟
منبع: رادیو زمانه
برای مطالعه کامل این مطلب خواندنی به لینک زیر بروید:
http://www.radiozamaneh.com/228091

shab ranginkaman

unread,
Jul 25, 2015, 5:59:14 AM7/25/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
اولین جمعه امرداد ماه روز ملی همجنسگرايان، دوجنسگرايان و دگرجنسگونگان ايرانی
جمعه ۲ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.
اولین جمعه ی امرداد هزار و سیصد و نود و چهار
rooze-melli-94

برخورداری از حقوق انسانی، حق تمامی بشریت است

نخستین جمعه‌ی امرداد ماه هر سال خورشیدی که می‌آید و بر ما مبارک
می‌شود، یک نماد است هم‌چون فانوس دریایی برای امید، همیشه در راه بودن
و فراموش نکردن آن‌چه را که می‌خواهیم و آن‌جا را که برای خواسته‌هایمان
می‌رویم.

برای رسیدن، مسیر اهمیت دارد آن‌طور که راه، خودش گویی هدف است پس برای
رسیدن به مقصد، راهمان را کج نمی‌کنیم و تا مقصد بیدار می‌مانیم و
خاموشی گناه ماست اگر زنده به امید نمانیم.

rooze-melli-94-en%2B-%2BCopyنخستین جمعه‌ی امرداد ماه هر سال، امید
زنده‌نگه‌‌داشته‌ای برای آن جمعه‌ی گرم تابستان است که همه با لبخندی از
عطوفت و احترام به زندگی، در خیابان‌ها در کنار هم گام برمی‌داریم،
پایکوبی می‌کنیم، همدیگر را دوباره بازمی‌یابیم و زندگی را پاس
می‌داریم. ما یقین داریم که با تلاش ما، رنگین‌کمان برای همه‌ی انسان‌ها
گسترده خواهد شد و هیچ انسان یا گروه انسانی‌ای دیگر در سایه نخواهد
ماند و در تنهایی یآس نخواهد پوسید.

حالا که امرداد ماه یک‌هزار و سی‌صد و نود و چهار است و درست در همین
نقطه که ششمین روز ملی رنگین‌کمانی‌های ایران پاس داشته می‌شود، گفتن
دوباره و دوباره‌ی این‌ نکته ضرورت دارد که روز ملی رنگین‌کمانی‌های
ایران به همه تعلق دارد.

ما می‌خواهیم با هم رویایی را جان ببخشاییم که در آن، انسان‌ها با
تفاوت‌هاشان زیبا هستند. «ما» یعنی همه‌ی ما، با هم و در کنار هم خواست،
جهانی را داریم که در آن هیچ مرزی محدودیت نیست. آن‌چه با دست‌های ما شکل
می‌گیرد، سرزمینی رنگین‌کمانی است که بارانش بر همه یکسان می‌بارد و
آفتابش همه را یکسان می‌تابد.

در پی زندگی شایسته‌تر هستیم و می‌توانیم.

shab ranginkaman

unread,
Jul 25, 2015, 6:00:07 AM7/25/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
به یاد بامداد، به یاد زبان تیز و برُای شاملو که دیگر تکرار نشد. راستی
چرا درخت شاملو دیگر ثمره نداشت و به جای آن سبزواری ها و موسی گرمارودی
ها همچون خارهای زشت و بی روح روییدند؟ این قسمتی از نظرات شاملو درباره
شعر سهراب سپهری است.
- آقاي شاملو ، از فروغ و سهراب شعر كدام يكي بيشتر به دلتان مي نشيند ؟
- فروغ . چون عرفان سهراب را باور نمي كنم .
گفتم : - زبان سپهري براي مردم دلپذير تر است . اما مثل اينكه شما با
زبان سهراب زياد موافق نيستيد و حتا يك جايي گفته ايد آبتان با هم به يك
جو نمي رود.
- ولي من با "زبان" سهراب اشكالي ندارم. چون او و فروغ را از اين لحاظ
در عرض هم مي گذارم. مشكل من و سهراب دنيايي است كه او از آن صحبت مي كند
. من دنياي او را درك نمي كنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نيست. ببين :
تو حتا وقتي كه تا خرخره لمبانده باشي هم مي تواني معني حرف مرا كه مي
گويم "گرسنه ام " بفهمي. چون سيري تو و گرسنگي من از يك جنس است منتها در
دو جهت . من اگر غذاي كافي بخورم حالت الان تو را درك مي كنم و تو اگر تا
چند ساعت ديگر چيزي نخوري معني حرف مرا. اما من اگر خودم را تكه پاره هم
بكنم نمي فهمم جغرافياي شعر سپهري كجا است. چاپلين در "لايم لايت" نقش
گرسنه بيخانماني را بازي ميكند كه در وصف بهار ترانه يي مي خواند . بهاري
كه او وصف مي كند بهار دلنشين همه مردم روي زمين است فقط
نا گهان يك جا به يك دوراهي مي رسد كه مخاطبان ترانه بي اختيار به دو
دسته تقسيم مي شوند :
گروهي كه از فرط خنده پس مي افتد و گروهي كه دل و چشم شان پر از اشك مي
شود . و اين ، سطر پاياني ترانه است. آن جا كه ولگرد گرسنه خم مي شود گل
خودرويي را مي چيند و مي گويد:
" بهار براي اين زيبا است كه اگر از گشنگي در حال مرگ باشي مي تواني با
چيدن گل ها دلي از عزا در آري !".- پاره آستر آويزان پشت كتش را جلو سينه
وصل مي كند و گل به آن زيبايي را با تشريفات كامل و اشرافي صرف يك غذاي
رسمي، با لذت و اشتهاي تمام مي خورد ! - بهار ما و گل زيباي صحرايي
گرسنگان از جنس واحدي نيست. مثل دنياي پر اضظراب من و دنياي عرفاني سهراب
... اما البته اين دو موضوع هيچ ربطي به مساله سوم ندارد. سپهري انساني
بود بسيار شريف و عميقا و قلبا شاعر. مشكل من و او اين بود و هست كه جهان
را از دو مزغل (1) مختلف
نگاه مي كرديم بي اينكه شيله پيله اي در كارمان باشد.
- از سهراب سپهري هم تا اين جا كه من ديده ام خيلي حرف زده اند .
شاملو به سرعت گفت : -- زبان سهراب در تراز فروغ قرار مي گيرد اما شعر
او را من نمي پسندم . زبان و شعرش گاهي بسيار زيبا است اما باب دندان من
نيست.
قيافه خبر نگار پر از حيرت شد و شاملو به شتاب حيرتش را بر طرف كرد:

- ببينيد خانم : شعر سهراب مي كوشد عارفانه باشد . من از عرفان سر در
نمي آورم اما تا آن جا كه ديده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمي دانند
منظور عرضشان چيست . من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط مي كنيم كه ظاهرا
كلماتش يكي است.
سپهري هم از لحاظ وزن مثل فروغ است گيرم حرف سپهري حرف ديگري است. انگار
صدايش از دنيايي مي آيد كه در آن پل پوت و ماركوس و آپارتايد وجود ندارد
و گرفتاريها فقط در حول و حوش اين دغدغه است كه برگ درخت سبز هست يا نه .
من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمي كنم كه " آن كه مي خندد هنوز خبر
هولناك را نشنيده است " (2) ، چون به اين حقيقت واقف شده ام كه تنها
انسان است كه مي تواند بخندد : و ديگر به آن خشكي معتقد نيستم كه " در
روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است " (3) ، چون به اين
اعتقاد رسيده ام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كساني بيرون مي
آيند كه از نعمت خنديدن بي بهره اند و با ياس ها به داس سخن مي گويند .
(4) قيافه عبوس آقا محمد خان قجر و ريخت منحوس نادر شاه افشار را جلو
نظرت مجسم كن تا به عرضم برسي. آن كه خنده و ياس را
مي شناسد چه طور ممكن است به سخافت فرمان بركندن اهالي شهر پي نبرد يا
از بر پا كردن كله منار بر سر راهي كه از آن گذشته شرم نكند ؟
اين شعر را يك دختر بچه كودكستاني سروده :
اين گل رنگ است
شكفته تا جهان را بيارايد
قانوني هست كه چيدن آن را منع مي كند
ورنه ديگر جهان سحر انگيز نخواهد بود
و دوباره سپيد و سياه خواهد شد. (5)
من يقين دارم دستهاي اين كودك در هيچ شرايطي به خون آغشته نخواهد شد ،
چون حرمت و فضيلت زيبايي را درك كرده است. من شعر اين دخترك پنج شش ساله
را درك مي كنم و شعر سپهري را نه.

shab ranginkaman

unread,
Jul 26, 2015, 4:37:43 PM7/26/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
جشن گوساله ملا نصرالدین
خبرگزاری قاصدان آزادی: نوشتاری از زندانی سیاسی صالح کهندل محبوس در
زندان گوهردشت کرج
زن ملا نصرالدین تعریف می‌کرد: ما برای گوساله‌ی مان، دوبار جشن گرفتیم،
یکی برای تولدش که خیال می‌کردیم وقتی بزرگ می‌شود کلی شیر می‌دهد،
مقداری خودمان می‌خوریم و بقیه‌ آنرا می‌فروشیم و تعدادی گوساله به دنیا
می‌آورَد. یک جشن هم برای مرگش، چون از روزی که متولد شد هر روز به
اندازه بیست تا گاو می‌خورد و تا آخر عمر به اندازه‌ یک بزغاله هم شیر
نداد ، هر روز هم بخاطر مزاحمت با همسایه‌ها دعوا داشتیم، ضمنا گوشت اش
انقدر متعفن شده بود که کفتارها از خوردن آن امتناع می‌کردند.
از داستان گروگانگیری سفارت آمریکا تا جنگ هشت ساله‌ ایران و عراق و صدها
نمونه دیگر که آغازشان بجز بدبختی چیز دیگری برای مردم نداشت رژیم با
وقاحت کامل هم برای تولد آنها جشن گرفت و هم برای مرگشان.
حال پروژه شوم اتمی همچنین سرنوشتی دارد بعد از اینکه صدها میلیارد دلار
پول مردم محتاج به نان شب حیف و میل شد و سال‌ها زمان گرانقدر مردم هدر
رفت و صدها نفر بخاطر مخالفت با چنین برنامه نامبارک به چوبه دار کشیده
شدند و صدها نفر در سلول‌های انفرادی بر اثر شکنجه وحشیانه، روانی و
خانواده آنها متلاشی شدند که تمام این خیمه شب بازی‌ها همراه با جشن‌های
پر هزینه فناوری هسته‌ای بود. حال بدون اینکه این پروژه شوم با همه
بدبختی‌های جبران ناپذیری که بر مردم ایران داشت و تا بحال حتی یک شمع هم
برای مردم روشن نکرده مهره‌های ریز و درشت رژیم به مردم مژده می‌دهند که
ای مردم آماده جشن و پایکوبی باشید که فرزندان رشید کشورمان(ظریف و
همراهانش) با شیطان بزرگ به یک توافق بی‌سابقه جهانی دست یافتند که در
مقابل نابود كردن پروژه ١٥ ساله اتمی که هر سال برایش جشن تولد گرفتند،
آمریکا(شیطان بزرگ) لطف کردند و اجازه دادند تا قسمتی از تحریم‌ها که
زائیده همان پروژه (ملی) می‌باشد لغو شود و رسانه‌های نزدیک به دولت و
مماشات هم بخاطر قدر دانی از زحمات ظریف تقاضا کردند امسال جایزه صلح
جهانی را به او اهدا بکنند، البته من هم با این درخواست موافقم که سنت ٣٧
ساله دریافت جایزه حقوق بشری در ایران که از این قماش هستند حفظ شود.
حال با این قانون‌مندی که تا دیروز افراد به اتهام وابستگی به غرب (شیطان
بزرگ) روانه زندان می‌شدند. اگر فردا به اتهام توهین به کدخدا (اوباما)
دستگیر شوند هیچ جای تعجب نیست و آنچه به مردم برمی‌گردد در هر حالت باید
جشن ملی بگیرند، چه برای تولد چه برای مرگ، دیگر فرق نمی‌کند هشت سال جنگ
باشد یا مساله هسته‌ای.
زندان گوهردشت بند ٤- سالن ١٢
٣١/٤/٩٤

shab ranginkaman

unread,
Jul 26, 2015, 4:37:59 PM7/26/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
چکاپ جنسی همسران
===============
«ازدواج نافرجام یا به وصال نرسیده نیز بیان داشت: این یک اختلال عملکرد
جنسی است که در این شرایط یک زن و شوهر قادر به برقراری ارتباط جنسی
نیستند و معمولاً به دلیل ترس یا عدم توانایی در داشتن رابطه جنسی مطرح
می‌شود و گاهی اوقات علل و عوامل آن کاملاً به شکل یک راز پنهان می‌ماند
اما موضوعی که انکارناپذیر است رنج سنگینی است که دو نفر تجربه خواهند
کرد.»
نسرین طهرانی روان‌شناس و زوج درمانگر می گوید «یکی از مشکلاتی که در
بین افراد جامعه وجود دارد تفکر غلط و رایجی هست که فکر می‌کنند بسیاری
از مشکلاتشان با ازدواج برطرف می‌شود.»
طراح و مبتکر حوزه علوم چندتخصصی سلامت خانواده و طرح چکاپ همسران ادامه
می دهد :به‌طور مثال فرد احساس می‌کند تمایلی به رابطه ندارد، یا نیازی
به جنس مخالف به لحاظ ارتباط جنسی احساس نمی‌کند و یا حتی ازدواج داشته
ولی به دلیل مشکلات جنسی جدا شدند و برای ازدواج دوباره درمان‌ها و
پیگیری‌های لازم را ندارند. بنابراین با بررسی و مشاوره تخصصی پیش از
ازدواج مشکلات افراد مشخص می‌شود و اقدامات لازم صورت می‌پذیرد.
در این شرایط ما با مصاحبه‌های تشخیصی سریعاً به تشخیص رسیده و
درمان‌های لازم را توسط تیم متخصصان سلامت جنسی در کلینیک زوج درمانی
شروع می‌کنیم. وقتی درمان در یک فضای آرام، بدون استرس و فشارهای روانی
ناشی از مورد قضاوت قرار گرفتن شکل می‌پذیرد، موفقیت‌های درمانی با درصد
بالاتری قابلیت پیش‌بینی پیدا می‌کنند و فرد با اطمینان به خود و عزت نفس
بالاتری وارد یک زندگی متأهلی می‌شود و رابطه پایدار و مستحکمی را آغاز
می‌کند.

تسنیم

shab ranginkaman

unread,
Jul 28, 2015, 2:29:03 AM7/28/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
چطور يك غربزده شويم:
١- يك غربى معمولا بطرى آبش را از خودش جدا نميكند. استاد هم با بطرى آب
درس ميدهد،و آب تنها چيزى است كه غربيها به شدت ميخورند و ما نه!
٢- هر چقدر ما ايرانيها يك دست جام باده و يك دست زلف يار هستيم اين
خارجيها كتاب در دست و هندزفرى در گوش هستند. كتاب و موسيقى دو جزء
لاينفك زندگى اين مردم است.
٣- در جواب پرسيدن حالشان به جاى قربان شما و نوكرتم جواب روشن ميدهند و
شما در جريان حالشان قرار ميگيريد مثلا ميگويند: خوبم، كمى مريضم، خسته
ام، بد نيستم، عالى ام،....
٤- وقتى لطفى ميكنيد مثلا از غذايتان به كسى تعارف ميكنيد به جاى گفتن
الهى فدات بشم و دورت بگردم خيلى واضح ميگويند : تو مهربانى.... و شما
روزى را تصور كنيد كه به خاطر كارهاى معمولى چند بار به شما گفته شده
مهربان هستيد ، آيا به سمت مهربان تر شدن نمى رويد؟!
٥- بين مشاغل مختلف تفاوت جايگاهى نيست. پزشك از اتاقش بيرون ميايد و هر
مريض را شخصا صدا ميكند ، استاد، روز اول ميگويد من نه پرفسورم، نه sir،
نه مسيو، من فقط "مت "( اسم كوچك) هستم.
٦- مردم ورزش ميكنند... به معناى واقعى كلمه... نه به شرايط خاصى احتياج
دارند نه باشگاه نه وقت كافى.... با دوچرخه سر كار ميروند... بارها كسانى
را ديده ام كه كالسكه به دست، ميدويدند.... دوستى در باشگاه ، كارمندان
جايى را ديده بود كه وقت ناهارشان را به باشگاه مى آيند و ورزش ميكنند.
٧- وقتى نگاهتان به كسى ميافتاد سريع لبخند ميزند و احتمالا روز خوش
ميگويد، ما چرا انقدر با نگاه همديگر مشكل داريم و چرا انقدر به هم زل
ميزنيم؟!
٨- از چه زمانى ما كمتر در مترو و اتوبوس براى مسن ها، صندلى خالى كرديم
؟ اينجا اگر براى مسن ها و باردارهاو بچه ها صندلى خالى نكنيد علنا
ديگران به شما تذكر ميدهند.
٩- با بچه ها ، حيوانات و طبيعت مهربان تر بودن نشان از انسان تر بودن شما دارد.
١٠-بدون ترحم و تحقير به ضعيف تر ها كمك ميكنند. كسى احساس برتر بودن به
شما نميدهد.
لطفا غربزده باشيد ولى كامل ... بعد از اينها نه تتو ايرادى دارد و نه
خوردن مشروب و شلوار پاره!
منصوره صالحی

shab ranginkaman

unread,
Jul 28, 2015, 2:29:20 AM7/28/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
کودکان اجاره‌ای، بچه‌های فروشی

بیش از ۱۳ هزار کودک کار در سطح پایتخت از سر چهارراه‌ها گرفته تا
کوره‌های آجرپزی و محلات عودلاجان و هرندی و شوش به بیگاری مشغولند.
کودکانی که با واقعیت‌های تلخی همچون انواع آزار و اذیت، خشونت، فقر و
اعتیاد روبه‌رو هستند. تحقیقات مددکاران اجتماعی نشان می‌دهد ۸۰ درصد از
این کودکان افغان‌اند و در این بین برخی از کودکان بر اساس نوع جنس و سن
و تجربه بین ۱ تا ۴ میلیون تومان فروخته یا اجاره داده می‌شوند و به جای
تحصیل مورد سوءاستفاده باندهای سازمان‌یافته قرار می‌گیرند و ۲۰ درصد
کودکان ایرانی نیز اغلب کودکانی هستند که به دلیل مهاجرت به تهران و
وضعیت نامناسب مالی و خانوادگی در سنین پایین و تحت هر شرایطی تن به کار
می‌دهند.

مریم ۷ ساله جزو همین کودکان است. او را مدتی است سرچهارراه مطهری -
سهروردی می‌بینم. گل می‌فروشد. صبح ساعت ۸ می‌‌آید و شب‌ ساعت ۱۰ می‌رود.
البته تنها نیست؛ مرد سن و سال‌داری با سبیل‌های پت و پهن، پیراهن سفید
آستین بلند و یقه باز و شلوار قهوه‌ای و کفش‌های پاشنه خوابانده او را
می‌رساند و شب‌ها هم دنبالش می‌آید و اول از همه پول‌ها را می‌گیرد.

چند روزی صبح‌ها کمین می‌کنم تا ببینم ماجرا از چه قرار است. ساعت نزدیک
۸ صبح است که سر و کله آقای سبیل کلفت پیدایش می‌شود. سرکی می‌کشد و
می‌رود سراغ ماشین‌اش که ۵۰-۴۰متری پایین‌تر پارک کرده‌. دست مریم کوچولو
را می‌گیرد و سرچهارراه می‌آورد تا آدامس بفروشد. امروز دخترک جای گل
باید آدامس بفروشد.

می‌روم دوری می‌زنم و برمی‌گردم سرچهارراه. از دخترک چند آدامس می‌خرم
تا با این خرید اعتمادش را جلب کرده باشم. شروع می‌کنم به سؤال پرسیدن که
آیا درس می‌خواند. مریم که انگار چیزی نخورده و توانی ندارد با صورت
کبودش که معلوم است آفتاب آن را سوزانده روسری گل‌گلی‌اش را جلو می‌کشد و
می‌گوید نه.
- چرا؟
- آقا منوچهر نمی‌گذارد.
- همونی که تو رو صبح‌ها می‌رسونه؟
- بله
- مگه پدرو مادر نداری؟
- چرا دارم ولی من پیش
آقا منوچهر می‌مانم.
- برای چی؟
- خانواده‌ام وضعشان خوب نیست، پول ندارن، من کارمی‌کنم و آقا منوچهر
آخر هفته ۱۵۰ هزار تومان به پدرم پول میده.
- به خودت هم پول می‌ده؟
- نه، فقط ناهار و شام.
- چند وقته پیشش کار می‌کنی؟
- یک سال، برادر بزرگترم هم با اون کار می‌کنه، پاتوقش میدان توحیده،
داداشم عروسک می‌فروشه.
- خونه تون کجاست؟
-خونه بابام پاکدشته ولی من و داداشم هرندی هستیم توی یک خونه که چند تا
دختر و پسر دیگه با ما زندگی می‌کنن.
-پدرو مادرت رو چند وقت به چند وقت می‌بینی؟
- ماهی یکبار
- غذا چی می‌خورید؟
-‌ماکارونی، استامبولی، عدسی، لوبیا از اینجور چیزا
- لباس چی؟
- آقا منوچهر لباس دسته دوم می‌خره
گرم صحبت با دخترک هستم که کسی از پشت یقه‌ام را می‌گیرد، وقتی برمی
گردم می‌بینم منوچهر است که زل زده به چشمانم و انگار که دزد گرفته باشد
داد می‌زند که با دخترش چه کار دارم، با هزار بدبختی خودم را از او جدا
می‌کنم و البته می‌گویم که خبرنگارم و حالا من دستش را می‌گیرم و با دست
دیگرم شماره پلیس را می‌گیرم ولی نمی‌دانم که چطور می‌شود با داد و
فریادها و شلوغ کاری منوچهر، دورمان پر از آدم می‌شود و او با مریم غیبش
می‌زند. حالا چند روزی است که دخترک را آنجا نمی‌بینم، شاید منوچهر به من
ناسزا می‌گوید که بازار مطهری – سهروردی را برایش تعطیل کرده‌ام.

برگرفته از گزارش روزنامه ایران در مورد کودکان کار

shab ranginkaman

unread,
Jul 28, 2015, 2:47:06 AM7/28/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
roozonline.comدوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
یک نظام و دو سیاست خارجه
حسین علیزاده
حسین علیزاده
alizadeh44(at)yahoo.com
"چه این متن[توافق هسته ای وین] تصویب بشود و چه نشود، ما از حمایت
دوستانمان در منطقه دست نخواهیم کشید: از ملّت مظلوم فلسطین، از ملّت
مظلوم یمن، از ملّت و دولت سوریه، از ملّت و دولت عراق، از مردم مظلوم
بحرین، از مجاهدان صادق مقاومت در لبنان و فلسطین؛ [اینها] همواره مورد
حمایت ما خواهند بود."
این اظهارات ۲۷ تیر۹۲ توسط آیت الله خامنه ای در فاصله 3 روز از توافق
هسته ای وین ( ۲۴ تیر) ابراز شد. او طی این اظهارات، در حالی که حمایت
جمهوری اسلامی از ملت و دولت سوریه و عراق را مورد تاکید قرار می دهد، به
بحرین و یمن که می رسد صرفاً از حمایت ملت یمن و بحرین (نه دولت های
آنان) سخن بر زبان می آورد.
به بیان دیگر، ملاک حمایت او از دیگر کشورها روشن نیست. مثلا چرا او در
مورد سوریه از ملت و دولت سوریه حمایت می کند ولی در مورد بحرین، فقط از
ملت بحرین؟ اگر حمایت از دولت سوریه برای این است که در این کشور، دولتی
قانونی برسرکار است، مگر در بحرین دولت قانونی در کار نیست؟
حال اگر اعتراضات مردم علیه حاکمان بحرین از نظر خامنه ای موجب سلب
مشروعیت از دولت بحرین شده، چگونه است که از نظر خامنه ای اعتراضات مردمی
سوریه علیه بشار اسد، موجب سلب مشروعیت از بشار اسد محسوب نمی شود؟
به بیان دیگر خامنه ای چگونه مخالفان دولت سوریه را شورشی و آشوب طلب می
داند ولی مخالفان دولت بحرین را شورشی و آشوب طلب نمی داند؟ مجموع کسانی
که در بحرین کشته شده اند به رقم ۱۰۰ نفر نمی رسد در حالی که شمار کشته
شدگان توسط بشار اسد به چند ده هزار نفر منتهی می شود.
شگفت انگیز است که چگونه خامنه ای در یک جمله کوتاه، مواضعی چنین متناقض
اتخاذ می کند و در عین حال باور دارد که می تواند جهانیان را قانع کند؟
چگونه او می تواند سرکوب دولت بحرین را محکوم کند ولی برای 5 سال از
سرکوب خونین بشار اسد حتی برای یک بار دم نزند؟
نتیجه این اظهارات همین که در فاصله ۱۱ روز از این سخنان دولت بحرین با
ادعای کشف قاچاق مواد منفجره و اسلحه توسط افرادی که در ایران آموزش دیده
اند، سفیر خود را از تهران فراخوانده است. بحرین، فراخوان سفیر خود را
واکنش به پاره ای "اظهارات دشمنانه" اعلام کرد. روشن است این اظهارات
دشمنانه فقط و فقط از زبان خامنه ای ابراز شده و نه اعضای هیأت دولت
روحانی.
با این مقدمه، پرسش این است که سیاست خارجه جمهوری اسلامی، حال که دولت
یازدهم بر سر کار است، تابع کدام الگوست؟ تقابل یا تعامل؟ تنش زایی یا
تنش زدایی؟ اساساً سُکاندار سیاست خارجی کیست؟ خامنه ای یا روحانی؟
اهمیت این پرسش های هنگامی دانسته می شود که حسن روحانی در شرایط انزوایی
که در دروان احمدی نژاد بر ایران حاکم شده بود، سیاست خارجی خود را
"تعامل سازنده" با جهان اعلام کرده است. اگر اظهارات خامنه ای علیه بحرین
و یمن، مخالفت با سیاست تعامل سازنده نیست، پس چیست؟
بدیهی است اگر شواهدی در دست باشد که جمهوری اسلامی گاه تقابل و گاه
تعامل را معرفه سیاست خارجی خود قرار می دهد، از نگاه جهانیان این نظام
متصف به تناقض گویی، دروغ گویی، استانداردهای دوگانه و سرانجام غیر قابل
اعتماد بودن می شود.
سیاست خارجی دوران احمدی نژاد
به یاد داریم که در ۸ سال دولت احمدی نژاد، سیاست خارجی او تابع الگوی
"تقابل" با دشمنان بود. از اینرو، او متوهمانه تا آنجا پیش رفت که
پیشنهاد "کنترل مدیریت جهانی" به دست جمهوری اسلامی را داد.
وجه بارز این سیاست خارجه در پرونده هسته ای آنجا نمایان شد که احمدی
نژاد در نشانی از عدم انعطاف در پرونده هسته ای گفت: "ترمز پرونده هسته
ای را در آورده ایم و به بیرون انداختیم."
دیگر نمود این سیاست خارجه در اوج گرفتن تنش با اتحادیه اروپا و کشورهای
عرب به ویژه در حوزه خلیج فارس و به وجه اخص با عربستان بود که آثار و
پیامدهای ناگوار آن تاکنون نیز ادامه دارد.
در طول ۸ سال دولت احمدی نژاد، هرگز دیده نشد که سیاست خارجی ویرانگر او
حتی برای یک بار، مورد نقد و سرزنش خامنه ای قرار گیرد؛ که هیچ، وی احمدی
نژاد را احیاگر ارزش های فراموش شده اوایل انقلاب دانست و بدین ترتیب
هیزم بر آتشی افزود که تحریم های رنگارنگ و فلج کننده را برای ایران
همراه داشت.
شدت انزوایی را که سیاست خارجی دشمن- پندارِ به همراه داشت، می توان در
دعوت تهران از رهبران ۱۹۴ کشور جهان برای حضور در روز تحلیف روحانی یافت
که فقط ۵۵ کشور (عمدتاً غیر مهم) در این مراسم حضور یافتند.
خامنه ای و سیاست خارجی روحانی
مخالفت با سیاست خارجی روحانی را می توان در همان ماه های نخست روی کار
آمدنش دید. تنها حدود دو ماه از استقرار دولت حسن روحانی می گذشت که پس
از مکالمه تلفنی او با اوباما در سفرش به نیویورک، خودروی او پس از
بازگشت به تهران و هنگام خروج از فرودگاه، مورد حمله و کفش‌پرانی جمعی از
معترضان قرار گرفت. این در حالی بود که در هشت سال ریاست جمهوری
احمدی‌نژاد، هرگز چنین اقدامی علیه او به هیچ انگیزه‌ای (حتی در اعتراض
به بدعت‌هایش در دین) رخ نداده بود.
اگر گمان رود که این اقدام، اقدامی خودسرانه بود، موضع سردار احمدی‌مقدم
فرمانده پیشین نیروی انتظامی گویاست که اراده ای برای مقابله و تنبیه
حمله کنندگان به خودروی فردی که بر صندلی رییس جمهور تکیه زده، وجود
نداشت. احمدی مقدم (به عنوان منصوب رهبر) در پی آن حادثه گفته بود: "در
فرودگاه مهر‌آباد هنگام بازگشت رئیس‌جمهور به کشور اتفاق خاصی (!) رخ
نداده است، بالاخره یک گروه موافق و گروهی نیز مخالف هستند». وی افزود:
«ما نباید در این ارتباط سخت بگیریم مردم با آرا و نظرات مختلف آمده
بودند."
مکالمه روحانی با اوباما، نماد بارز سیاست خارجی بود که روحانی آن را
"تعامل سازنده" با جهان نام نهاده است. محمدجواد ظریف به عنوان سکاندار
این الگوی سیاست خارجی در کتاب خاطرات خود (آقای سفیر)، به نکته‌ای بس
مهم اشاره کرده است. او گفته: "من تلاش می‌کنم هیچ‌گاه از واژه «دشمن»
استفاده نکنم."
از قضا بر خلاف نتانیاهو که روحانی را "گرگی در لباس میش" توصیف کرده،
مدعای این نوشتار این است که مهم ترین مخالف سیاست تعامل سازنده، نه
نتانیاهوکه مخالفان داخلی اودر ایران هستند.
سیاست تقابل خامنه ای و سیاست تعامل روحانی
به شرحی که گذشت سیاست خامنه ای و احمدی نژاد مبتنی بر تقابل با دشمن
کاملا بر هم منطبق بود. چنین مدلی از همسویی سیاست خارجی رهبر و رییس
جمهور نه در دولت رفسنجانی و نه در دولت خاتمی وجود نداشت. سیاست خارجی
این دو به ویژه در دولت اصلاحات و اتخاذ سیاست تنش زدایی، تابع نوعی
عملگرایی بود.
بی گمان سیاست تعامل سازنده روحانی را می باید ادامه همان سیاست تنش
زدایی دولت خاتمی دانست. اگر نبود چنین نگاهی، توافق هسته ای میان ایران
و غرب، اساساً ناممکن بود.
در شرایطی که اینک مذاکرات هسته ای به توافقی جامع ولی در عین حال
"شکننده" منتهی شده، می توان پیش بینی کرد که شکست این توافق گرچه امتیاز
مهمی را از دست اوباما بیرون می آورد ولی در سوی دیگر، تحریم های
ویرانگری را بر ایران تحمیل خواهد کرد.
با علم بر اینکه یکی از مخالفان این نهال آسیب پذیر، کشورهای عرب حوزه
خلیج فارس هستند، آیا مقتضای عقل سلیم این نیست که نباید بر طبل مخالفت
با آنان کوفت؟
حمایت خامنه ای از ملت بحرین، یمن یا فلسطین در حالی که متناقض با حمایت
از او از بشار اسد است، جز هیزم افزودن به مخالفت آنان با پرونده هسته ای
نیست؟ روشن است که اگر توافق هسته ای به شکست منتهی شود، بیش از همه
نتانیاهو خرسند خواهد شد. پس چرا خامنه ای بر طبل خصومت با کشورهای عربی
می نوازد تا آنان را با نتانیاهو همسو کند؟
نتیجه:
مواضع خامنه ای در نماز عید فطر هم متناقض و هم مخرب و هم نماد حاکمیت
دوگانه در جمهوری اسلامی است.
مخالفت او با بحرین در حالی که او از بشار اسد حمایت می کند، نماد تناقض
گویی اوست.
در عین حال مخالفت او با دولت های بحرین و یمن و فلسطین بیش از همه مخرب
دستاورد هسته ای است که در وین به دست آمده است.
افزون بر اینکه دمیدن او بر مخالفت با کشورهای یاد شده عملا در تضاد با
سیاست خارجی تعامل سازنده دولت یازدهم است. با چنین موضعگیری هایی، خامنه
ای آشکارا و به دست خود، حاکمیت دوگانه در جمهوری اسلامی را در برابر
دیدگان جهانیان به ترسیم می کشد؛حاکمیتی دو گانه که در آن سیاست خارجی
مورد تایید رهبر به دنبال تقابل با جهان است و سیاست خارجی دولت به دنبال
تعامل با جهان.

shab ranginkaman

unread,
Jul 28, 2015, 2:47:22 AM7/28/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
پس من فمینیستم، شما هم باشید خیلی خوبه انگار
================================
«بهم میگید فمینیست»

اگر به حجاب اجباری اعتراض میکنم ، بهم میگید فمینیست،
اگر به حق طلاقی که به مردها اعطا شده اعتراض میکنم ، بهم میگید فمینیست،
اگر به عقد موقت و تعدد زوجات اعتراض میکنم ، بهم میگید فمینیست،
اگر به تبعیض جنسیتی اعتراض میکنم ، بهم میگید فمینیست،
اگر به جوکهای مهوّع خنگ بودن دخترها و قحطی شوهر و تعیین سایز بدن زنان
اعتراض میکنم ، بهم میگید فمینیست،
اگر به برابری همه ی انسانها ( مرد و زن ) معتقدم ، بهم میگید فمینیست ،
اگر معتقدم تمام بار اقتصادی زندگی نباید رو دوش مرد باشه ، مگه زن خودش
عرضه ی کار کردن نداره ، بهم میگید فمینیست،
اگر میگم کارخانگی و پختن غذا وظیفه ی زن نیست ، مگه مرد خودش عرضه ی
پختن غذا نداره، بهم میگید فمینیست ،
اگر میگم منفورترین کارخانگی شستن توالت خونه ست (و تاحالا مادراتون و
خانماتون وظیفشون بوده لابد و باید مردها هم انجام بدن. واصلا کل اعضای
خانواده نوبتی انجامش بدن ، بهم میگید فمینیست ،
اگر میگم این همه قبول مسئولیت همه جانبه ی یک زن برای ازدواج وظیفه ی
مرد نیست ، بهم میگید فمینیست ،
اگر میگم مرد هم حق گریه داره ، به پسرا هم تجاوز میشه ، مردها هم
حقوقشون در سایه مردسالاری به اسم مرد بودن پایمال شده ، بهم میگید
فمینیست ،
اگر میگم خیلی زشته که از اصطلاح خاله زنکی استفاده میکنید و خوبه ما هم
مثلا بگیم عمومردکی ، بهم میگید فمینیست ،

پس ‫#‏من_فمینیستم‬ . شما هم باشید خیلی خوبه انگار

در تمام موارد مذکور برای محکوم کردن و بعضا تمسخرم بهم گفتن تو فمینیستی
فائزه منقش
از نوشته‌های هشت مارس روز جهانی زن.

shab ranginkaman

unread,
Jul 28, 2015, 2:47:47 AM7/28/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
منتشر شده در دوشنبه, 05 مرداد 1394 22:55
جستاری نظری پیرامون تاثیر تصویب قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان بر زندگی
زنان همجنس‌خواه
الهام ملک پور
اما آیا می‌دانیم که چگونه باید در زبان مادری‌مان، پژواک‌های دوردستی را
که در حفره‌یواژه‌ها طنینمی‌افکند،پذیرا شد؟ با خواندن واژه‌ها
آن‌هارا می‌بینیم اما دیگر نمی‌شنویم.
گاستون باشلار[1]
pdf
نسخه پی دی اف مقاله
اشاره:این مقاله مروری است بر وضعیت حقوقی زنان همجنس‌خواه در ایران.
در بادی آمر به نظر می‌رسد که این موضوع نیز همان مسایلی را در بر می‌گیرد
که همجنس‌خواهی مردان. اما تقاطع میان موقعیت اجتماعی و حقوقی زنان و موقعیت
اجتماعی و حقوقی همجنس‌خواهان شرایط ویژه‌ای را ایجاد می‌کند که باید جدای از
مسایل همجنس‌خواهی مردان بررسی شود. زن همجنس‌خواه نخست به عنوان زن
درگیر نابرابری جنسیتی است و سپس به مثابه زن همجنس‌خواه درگیر مسایل
مربوبه گرایش جنسی است. نویسنده با مروری بر وضعیت حقوقی زنان زمینه
مذکور را درجهت فهم وضعیت زندگی زنان همجنس‌‌خواه شرح می‌دهد
با نگاهی به گزارش‌های سازمان‌های حقوق بشری، گزارش‌های منتشرشده توسط
گزارشگران ویژه‌ی سازمان ملل و تیم‌های تحقیقاتی کشورهای مختلف پیرامون
نقض حقوق بشر، توجه به نقض حقوق زنان همجنس‌خواه و تبعیض فاحش اعمال‌شده
علیه آن‌ها کم‌تر به چشم می‌خورد. هم‌چونین با مروری بر محتوای موجود در
رسانه‌های فارسی‌زبان و بین‌المللی و با توجه به حجم محتوای تولیدی قابل
توجه در این زمینه، می‌توان به‌دقت به این حقیقت رسید که پرداختن به حقوق
زنان حاضر در اقلیت‌های جنسی مانند زنان همجنس‌خواه، دوجنس‌خواه،
ترنسجندر، ترنسشکشوال و دیگر قسم‌های حاضر در گروه اقلیت‌های جنسی از
جایگاه ناچیز و کم‌رنگی در این میانه برخوردار است.
در فهرست مجازات‌های منجر به مرگ در قانون مجازات اسلامی ایران و شریعت،
می‌توان از تکرار مساحقه[2]، تکرار تفخیذ[3] و لواط[4] نام برد که هر سه
این موردها، در شمار مجازات‌هایی قرار دارند که برای اقلیت‌های جنسی در
نظر گرفته شده‌اند. در این میان، بنا بر ماده‌ی 131 قانون مجازات اسلامی
مصوب 1370، مجازات اعدام برای زنان پس از چهار بار تکرار عمل جنسی
مساحقه، به ثبت رسیده است.
شواهد نشان می‌دهند که این تفاوت در حکم و شدت حکم، از میزان حساسیت و
رسیدگی مراجع حقوق بشری نسبت به نقض حقوق زنان همجنس‌خواه می‌کاهد و با
توجه به قوانین ضد زن حاضر در قانون جزای اسلامی و نقض مستمر و سیستماتیک
حقوق زنان، ماجرا به استفاده و اعمال قوانین مندرج در قانون جزا پیرامون
زنان همجنس‌حواه محدود نمی‌شود. زنان همجنس‌خواه قربانی مرگ تدریجی و هر
روزه هستند بدون آن‌که این روزمرگی، در جایی به ثبت برسد یا صدایشان
شنیده شود. این مرگ خاموش در حالی اتفاق می‌افتد که قوانین مدنی و جزایی
جمهوری اسلامی ایران هم به گونه‌ای تصاعدی حقوق آن‌ها را مورد نقض قرار
می‌دهند...
حقوق زنان همجنس‌خواه از ناشناخته‌ترین مبحث‌های حقوقی زنان در دنیا و در
ایران است. ضرورت واکاوی مساله‌ی حقوق زنانی که رابطه‌ی جنسی با هم‌جنس
دارند، از لحاظ نظری به این دلیل اهمیت دارد که متوجه باشیم قوانین تا چه
حد می‌توانند تبدیل به اهرم‌هاییدر راستای نقض حقوق انسانی باشند.به
عبارتی، تاکید بر اهمیت بازشناسی ضرورت واکاوی مساله‌ی حقوق زنان ِدر
اقلیت‌های جنسی، تاکید بر این واقعیت است که درستی شماری از گزاره‌های
تجربی، بستگی معناداری با مبنای سنجش ما و زاویه‌ی رصد گزاره‌ی مورد نظر
دارد.
ساختار حقوقی مورد استفاده در جمهوری اسلامی، بیش از هرچیز متاثر از فقه
شیعه است. توجه به این ساختار هذلولی‌شکل (hyperbolic shape) درهم‌تنیده
از آن جهت اهمیت دارد که بدون توجه به آن و بدون اشراف به هم‌پوشانی
جنبه‌ها و حدود متناقض و متکثرش، نمی‌توان به تحلیل آن پرداخت و در نهایت
به گره‌گشایی از موارد ناقض حقوق بشر همت گماشت. از سویی، بی‌آن‌که
گنجایش این قانون را در نقض پایه‌ای حقوق فرد به‌وسیله‌ی از کار انداختن
ماهیت حقوقی و حقیقی در نظر داشته باشیم، نمی‌توانیم به فعالیت در
زمینه‌ی حقوق بشر با موضوعیت ایران بپردازیم. به‌عبارت‌دیگر، در بسیاری
از موارد، پیش از هر اقدامی برای احقاق حق بشر در ایران، بایسته است تا
مشروعیت و مشمولیت فرد را در ردیف تعریف «بشر» به اثبات برسانیم.
در ساختار حقوقی جمهوری اسلامی، برای احقاق حق، اهلیت و موجودیت فرد باید
در متن قانون مورد تعریف قرار گرفته شده باشد و درنتیجه به رسمیت شناخته
شده باشد. اهمیت مساله‌ی اهلیت، نخست در از دست دادن آن است و دومین
موردی که در ردیف اهمیت قرار می‌گیرد، نقص مصداقی آن است.
در قانون‌ مدنی‌ تعریف روشنی از اهلیت‌ به‌ عمل‌ نیامده‌ است‌ و تنها به‌
ذکر شرایط‌ اهلیت‌ اکتفا شده است‌. به‌این‌ترتیب، تنها ویژگی‌های‌ شخص‌
(اهل‌) در قانون‌ ذکر شده است که‌ از نظر قانون‌ مدنی‌ اهل‌ چه‌ کسی‌
است‌ و چه‌ شرایطی‌ دارد. قانون‌گذار پیرامون آثار فقدان اهلیت و یا آثار
وجود ناقص اهلیت، به‌طور گذرا نخست در ماده‌های 212 و 213 ق، م نظر خود
را بیان کرده است و سپس در ماده‌های 1207 به بعد به‌تفصیل به آن پرداخته
است. بااین‌وجود «اهلیت» از لحاظ‌ واژگانی و فقهی‌، در برابر «حجر» قرار
می‌گیرد. در لغتنامه‌ی دهخدا، اهلیت‌ به‌ معنای‌ سزاوار بودن‌، شایستگی‌،
صلاحیت‌، استحقاق‌ و قابلیت‌ آمده است.[5] اما این واژه به‌لحاظ حقوقی،
به معنی دارا بودن‌ ویژگی‌ها و شرایط‌ لازم‌ قانونی‌ برای‌ دارا شدن‌ و
اعمال‌ و اجرای‌ حقوق‌ و آزادی‌های‌ فردی‌ و تصرف‌ در اموال‌ و حقوق‌
مالی‌ تعریف شده است. در قانون با دو نوع اهلیت تمتع و اهلیت اجرا یا
اهلیت قانونی روبه‌رو هستیم.
در قانون‌ مدنی‌ آن‌طور که در ماده‌ی 956 قانون مجازات اسلامی به آن
اشاره شده است، اهلیت‌ نوع‌ نخست، اهلیت‌ برای‌ دارا بودن‌ حقوق‌ نامیده‌
شده‌ است‌ که اغلب اهلیت تمتع خوانده می‌شود. در قانون جزای جمهوری
اسلامی آمده است که هر انسان‌، متمتع‌ از حقوق‌ مدنی‌ خواهد بود لیکن‌
هیچ‌کس‌ نمی‌تواندحقوق‌ خود را اعمال‌ و اجرا کند مگر این‌که‌ برای‌ این‌
امر، اهلیت‌ قانونی‌ داشته‌ باشد. بر اساس قانون مدنی و بنا بر ماده‌های
956 و 957 ق، م، هر انسان به محض تولد استعداد و شایستگی لازم را برای
دارا شدن حقوق مدنی پیدا می‌کند، بااین‌وجود، بر پایه‌ی ماده‌ی 958 ق، م،
تنها در صورتی می‌تواند حقوقی را که دارا شده است اعمال و اجرا کند که
برای این امر اهلیت قانونی داشته باشد. همان‌طور که دکتر امیرناصر
کاتوزیان به آن اشاره کرده است «اهلیت دارا شدن حق، همیشه همراه با اهلیت
نیست. ممکن است شخص حقی داشته باشد ولی نتواند آن را شخصن اعمال و اجرا
کند.»[6]
همان‌طور که گفته شد، به‌لحاظ فقهی، اهلیت در مقابل حجر قرار می‌گیرد
اگرچه نباید صرفن به دو گونه‌ی عمده‌ی اهلیت و حجر که تعریف‌های ناکافی
از آن‌ها ارایه شده است، بسنده کرد. به عبارتی، لزومن با خروج از شرایط
حجر، فرد در شمول مصادیق اهلیت قرار نخواهد گرفت.
در تعریف واژه‌ی «حجر» چونین آمده است که منع‌ و بازداشتن‌ کسی‌ از تصرف‌
در مال‌ خویش‌ چونان‌که‌ داور، دیوانه‌ و نابالغ‌ باشد.[7] حجر در شرع
به‌ معنی‌ بازداشتن‌ شخص‌ از تصرف‌ در مال خود‌ آمده است. آن‌کس که به
تشخیص حاکم شرع، در شرایط حجر قرار گیرد، به‌طور کلی اجازه‌ی تصرف مال و
دارا بودن از برخی حقوق مدنی‌اش را ندارد.باید دقت داشت که نمی‌توان عدم
تعریف اهلیت را قراردهی در حوزه‌ی تعریفی حجر دانست. آن‌چونان‌که در
جای‌جای قانون، اهلیت زن از او گرفته شده است، بااین‌وجود، به حجر هیچ
اشاره نشده است ولی آن‌چه به‌لحاظ قانونی اتفاق می‌افتد و سبب نقض حقوق
زنان می‌شود می‌تواند اتفاق بیفتد و زیست زنان را دشوار سازد، فقدان
اهلیت اجرا با وجود داشتن اهلیت تمتتع است.
در هر چهارچوب قانونی‌ای ابهام‌های واژگانی وارد شده در یک قانون،
به‌آسانی می‌توانند به وسیله‌ای در خدمت نقض خود بدل شوند. برای نمونه،
با توجه به تعریف واژه‌ی «اهلیت» و نسبت آن در برابر واژه‌ی «قیمومیت» و
هم‌چونین با توجه به اهمیت تعریف‌پذیری و شمول فرد در این دو واژه برای
ذی‌حق بودن، به‌آسانی می‌توان فرد را از شمول آن‌ها خارج کرد و حقوق
انسانی او را گرفت.
این‌چونین است که کم‌تر پرونده‌ای را می‌توان مرتبط با همجنس‌خواهی زنان
یافت زیرا مسیرهای فراقانونی مانع از برون‌آیی مساله‌ی مورد نظر زیر
عنوان جرم‌انگاری گرایش جنسی می‌شوند و پیش از طرح این قسم از جرم‌اتگاری
محدودیت‌های حقوقی مربوط به اعاده‌ی حقوق زن پا پیش می‌کشند. از سوی
دیگر، قانون راه را برای اعمال نفوذ خانواده و جامعه‌ی مردسالار چونان
باز گذاشته است که چون وکیلی بلا عزل عمل کنند.
در قوانین جمهوری اسلامی که پایه‌ی آن بر اساس شرع اسلام بنا شده است،
حضور حقوقی زن وابسته به یک مرد در نزدیکی اوست. بر پایه‌ی آیات و روایت
برگرفته از مکتوب اسلام، زن به‌عنوان یک فرد عاقل، بالغ و برابر هیچ حقی
ندارد تا به‌واسطه‌ی آن، در برابر ستمی که بر او می‌رود ایستادگی کند.
برای نمونه می‌توان به متن صریح قرآن اشاره کرد آن‌جا که می‌آورد
«الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ
عَلى‏ بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ فَالصَّالِحاتُ
قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ وَ اللاَّتي‏
تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ
وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبيلاً
إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلِيًّا کَبيراً»[8] به بیانی دیگر، قانون جزای
جمهوری اسلامی، قانون اساسی جمهوری اسلامی و شرع اسلام، همه‌ی ظرفیت‌ها
را برای نقض فاحش حق زن باز گذاشته‌اند. در واقع، در این شرایط، حتا اگر
یک مرد نخواهد ناقض حقوق زن باشد، سیستم این امر را میسر می‌کند.
قانون مجازات اسلامی، مجازات‌های شدیدی را به‌طور کلی برای رابطه‌های
خارج از پیش­بینی شرع و به‌طور ویژه برای روابط همجنس‌خواهانه در نظر
گرفته است که به‌تفصیل در فصل دوم قانون مجازات اسلامی آمده‌اند. در این
رابطه همواره باید این نکته را در شمار آورد که با توجه به قانون مجازات
اسلامی، صرف گرایش به هم‌جنس جرم نیست چون عنصر مادی جرم باید حضور داشته
باشد تا به عمل انجام‌شده، اطلاق ِجرم شود.
از آن جمله می‌توان به ماده‌ی 127، باب سوم قانون مجازات اسلامی مصوب
1370 اشاره کرد که به مساحقه نظر دارد، این اشاره از آن‌جا که مساحقه را
به‌تصریح، همجنسبازی نامیده است، نه به همجنس‌خواهی بلکه به همجنسبازی دو
زن می‌پردازد. علاوه‌بر آن، مواد مربوط به مساحقه صرفن به احکامی تادیبی
برای رفتار جنسی پرداخته‌اند. هم‌چونین در ماده‌ی 131 چونین آمده است که
«هرگاه مساحقه سه بار تكرار شود و بعد از هر بار حد جاري گردد، در
مرتبه‌ی چهارم حد آن قتل است.» این مواد در قانون مجازات اسلامی جدید،
1392 هم آمده‌اند و به‌طور خاص در ماده‌های 238، 239 و 240 می‌توان از
آن‌ها سراغ گرفت.
جداسازی همجنس‌خواهی از مفهوم همجنسبازی، ضرورتن توسط فعالان حقوق بشر و
یا خود همجنس‌خواهان صورت نمی‌گیرد بلکه باید توجه داشت که گونه‌ای از
اطلاق توهین‌آمیز به صرف رفتار جنسی در اصطلاح زیر عنوان همجنسبازی قرار
می‌گیرد که مطلقن از تعریف گرایش جنسی جداست. آن‌چه در قانون مجازات
اسلامی هم به آن اشاره شده است، همان‌طور که در متن قانون هم روشن است،
همجنسبازی و نه همجنس‌خواهی است و این جداسازی مفهومی ربطی، به آشنایی و
موافقت یا مخالفت با همجنس‌خواهی ندارد.
تادیب اشاره‌شده در قانون مجازات اسلامی برای زنان همجنس‌خواه بیشترین
تلاش را در از میان بردن هر شاهدی دارد که بر حضور زنان همجنس‌خواه دلالت
می‌کند. بر این اساس، آن‌طور که از شواهد موجود برمی‌آید، حضور زنان
همجنس‌خواه در متن قانون، در پرونده‌های دادرسی، ثبت جرایم زندان‌ها،
شکواییه‌ها و یا حدود و تعذیرات و همین‌طور در رسانه‌ها، محافل و مجامع
داخلی و بین‌المللی حقوق بشر و حتا در بستر جامعه و خانواده چونان کم‌رنگ
است که حضور و موجودیت ایشان را زیر سوال می‌برد.
باید توجه داشت که این حذف‌شدگی نه به معنای عدم حضور است و نه به معنای
عدم تضییع حق است بلکه بر حقیقت روشن‌تری صحه می‌گذارد که سعی در
نادیده‌گرفتن و از میان برداشتن دارد. قانون و شرع، به‌جای پررنگ کردن
حنس دوم و یا جنس نیست‌شده‌ی زن، از اهرم‌های موازی سرکوب و تادیب
استفاده می‌کنند. شرع و قانون نمی‌خواهند زن را در حیطه‌ی اختیار و اهلیت
قرار دهند و به او کرامنی در جایگاه انسان برابر ببخشند. در واقع،
ظرفیت‌های موجود در اسلام و قانون حاکم بر جمهوری اسلامی، نه‌تنها امکان
حضور انسان برابر را میسر نمی‌سازد بلکه با ابزارهایی چون ولایت مرد بر
زن، زن را از اهلیت ساقط می‌کند.
زن بودن در جامعه‌ی مردسالار و همین‌طور در حکومت مبتنی بر دین و شریعت،
خود به معنی قرار گرفتن در موقعیت مدام نقض حقوق بشر به‌صورت بالقوه و
بالفعل است. حال اگر به این موقعیت، همجنس‌خواه بودن را هم بیفزاییم، کل
هستی فرد و نه‌تنها صرفن حقوقش مورد تهدید قرار می‌گیرد. نیروهای تادیبی
بدون این‌که بازتاب عملکردشان در آمارها جای بگیرد، دست به کار می‌شوند و
حتا بدون این‌که بدانند، به خدمت دستگاه قضا درمی‌آیند.
آن‌زمان که در دوره‌ی دوم مجلس شورای ملی به تاریخ 12 اَمردادماه 1290
حورشیدی، محمدتقی وکیل الرعایا، نماینده‌ی مردم همدان، موضوع حق رای زنان
را پیش کشید، حسن مدرس. نماینده‌ی مجلس در آن زمان، در مخالفت با وکیل
الرعایا چونین گفت که «برهان این است که امروز ما هرچه تأمل مى‌کنیم
مى‌بینیم خداوند قابلیت در این‌ها قرار نداده است که لیاقت حق انتخاب را
داشته باشند. مستضعفین و مستضعفات و آن‌ها از آن نمره‌اند که عقول آن‌ها
استعداد ندارد و گذشته از این‌که در حقیقت نسوان در مذهب اسلام ما در تحت
قیومیت‌اند. الرجال قوامون على النساء.در تحت قیومیت رجال هستند و مذهب
رسمى ما اسلام است. آن‌ها در تحت قیومت‌اند. ابدن حق انتخاب نخواهند
داشت. دیگران باید حفظ حقوق زن‌ها را بکنند که خداوند هم در قرآن
مى‌فرماید در تحت قیومیت‌اند و حق انتخاب نخواهند داشت هم دینى هم دنیوى.
این مساله‌ای بود که اجمالن عرض شد.»
اگرچه در حال حاضر تمام همیت قانون‌گذار بر این استوار است که به‌صراحت
قانون انتخابات مصوب به تاریخ 15 مهرماه 1285، توسط نخستین مجلس شورای
ملی، زنان را در کنار محجوران از حق انتخاب محروم نکند، ولی چیزی که پس
از گذشت بیش از یک قرن پیش پای جنبش حق‌خواهی زنان قرار می‌دهد، بیش از
ادعای حسن مدرس بر مبنای نص صریح اسلام نیست. قانون اساسی جمهوری اسلامی
مصوب 1358، شرط کاندیداتوری برای ریاست جمهوری را رجل سیاسی بودن بر
می‌شمارد. بر پایه‌ی قانون جزای اسلامی، زن نصف یک مرد ارث می‌برد، میراث
شریک زندگی یک مرد در ارتباط زناشویی یک‌هشتم فرزندان خود او است، دیه‌ی
یک زن نصف مرد است حتا اگر آن جنس مذکر، جنین ِدر شکم ِمادرش باشد. طبق
همین قانون، تمکین بر زن واجب است، در صورتی که مرد به همسر خود مضنون
باشد، قتل زن توسط مرد، قتل عمد محسوب نمی‌شود و زن برای خروج از کشور
باید اجازه قیم خود را داشته باشد.
این قانون‌ها نمونه‌هایی از قانون‌هایی هستند که نه‌تنها ناقض حقوق زن
هستند بلکه مرد را هم از جایگاه انسانی خود پایین می‌کشند. حال اگر زن
مورد اشاره در قانون، زنی همجنس‌خواه باشد، نه‌تنها بودن او به‌عنوان یک
همجنس‌خواه جرم به حساب می‌آید بلکه به‌واسطه‌ی قانون‌های تبعیض‌آمیز ضد
زن، او به‌عنوان یک فرد که هم زن است و هم همجنس‌خواه، به‌طور فزاینده‌ای
مورد تبعیض و آسیب قرار می‌گیرد.
اگرچه قانون جزای اسلامی به‌ظاهر نرم‌تر با همجنس‌خواهی زنان برخورد کرده
است ولی مصوبه‌هایی در شکل قانون مجازات اسلامی، لوایح الحاقی،
آیین‌نامه‌ها و بخشنامه‌های اجرایی وجود دارند که حقوق زنان همجنس‌خواه
را نقض می‌کنند. جدای از قوانین نانوشته و نوشته‌ی زن‌ستیز که حقوق تمامی
زنان را مورد حجمه قرار می‌دهند، قوانینی وجود دارند که حق زنان
همجنس‌خواه را به‌طور فزاینده‌ای مورد نقض قرار می‌دهند.
اگر ازدواج اجباری یکی از معضل‌هایی است که جامعه‌‌ی ما با آن روبه‌رو
است، زنان همجنس‌خواه با کابوس عظیم‌تری مواجه هستند. نخست این‌که ازدواج
اجباری برای زن، چه همجنس‌خواه و چه دگرجنس‌خواه، خارج از نداشتن حق
تصمیم‌گیری، ورود به شرایط تحمیل‌شده و موارد دیگر، انتقال حق مالکیت و
قیمومیت فرد از مرد یا مردانی به مرد یا مردان دیگر است. برای نمونه
می‌توان به قانون مجازات اسلامی اشاره کرد آن‌جا که در ماده‌های 149،
198، 272 و 220 پیرامون معافیت پدر یا جد پدری از مجازات، تصریح می‌کند
که پدر یا جد پدری به‌دلیل قذف، سرقت مال فرزند و قتل و جرح از مجازات
معاف هستند و سپس در ماده‌ی 630 قانون مجازات اسلامی برای شوهر در خصوص
قتل یا ضرب و جرح در فراش، معافیتی پیشبینی شده است چونان‌چه در این
ماده‌ی قانونی آمده است که «هرگاه مردی همسر خود را در حال زنا با مرد
اجنبی مشاهده کند و علم به تمکین زن داشته باشد، می‌تواند در همان حال
آنان را به قتل برساند و در صورتی‌که زن مکره باشد فقط مرد را می‌تواند
به قتل برساند. حکم ضرب و جرح در این مورد نیز مانند قتل است.»[9]
در واقع یک زن در جوامعی از این دست، اصولن در حکم انسان تلقی نمی‌شود و
فرد قیم، صاحب‌اختیار، مالک و تصمیم‌گیرنده برای اوست. در این صورت، در
بسیاری از موارد لزومی به دخالت دستگاه قضا نیست و جامعه، خانواده و قیم
خود دست‌به‌کار می‌شوتد بدون آن‌که مجامع بین‌المللی، سازمان‌های مدافع
حقوق بشر و رسانه‌ها از هرگونه نقض حقوق بشر و حشونتی با خبر شوند.
قانون‌هایی مربوط به سهمیه‌بندی جنسیتی و همین‌طور تفکیک جنسیتی
دانشگاه‌ها، قانون‌های مصوبی که افراد را به فرزندآوری و تشکیل خانواده
جلب می‌کنند و به ایشان امتیازهای مضاعفی به این منظور اختصاص می‌دهند،
شرط تاهل به‌منظور استخدام در وزارت آموزش و پرورش و هم‌چونین در نظر
گرفتن این شرط برای عضویت در هیات علمی دانشگاه‌‌ها، مصوبه‌ی واپسگرای
لایحه‌ی ازدواج با فرزندخوانده و مانند این‌ها که در قوانین جمهوری
اسلامی کم نیستند، اگرچه موقعیت تمام زنان را در شرایط غیرانسانی قرار
می‌دهند ولی زیست یک زن همجنس‌خواه، دوجنسگرا، ترنسکشوال یا ترنسجندر را
بیش از دیگران دچار بحران می‌کنند.
سخنگوی کمسیون امنیت اجتماعی مجلس، در کارگروه جمعیت و حمایت از خانواده،
اعلام کرد که چهار ماده از جمله شرط تاهل برای عضویت در هیات علمی
دانشگاه‌ها و استخدام به‌عنوان معلم در آموزش و پرورش را به‌منظور
ارایه‌ی خدمات برای متاهلان انجام داده‌اند. هم‌چونین در خروجی خبرگزاری
فارس به نقل از عضو کارگروه جمعیت و حمایت از خانواده کمیسیون اجتماعی
مجلس، چونین آمده است که «برآورد ما این است که صد ماده به قانون حمایت
از خانواده اضافه کنیم.«[10]
زن بودن در اغلب موارد در جامعه‌ای چون ایران می‌تواند با نداشتن حق
تحصیل، وابستگی مالی، نداشتن آزادی‌های فردی و اجتماعی، ازدواج اجباری و
موارد دیگری از این دست برابری کند. این عقیده هم حضور مستحکمی دارد که
زن اصلن انگیزش جنسی ندارد که در پی حقوقی در این باره باشد. پذیرش این
شرایط برای یک زن دگرجنسگرا هم پرمخاطره و دشوار است. حال اگر علاوه بر
این موارد، فرد در شمول اقلیت‌های جنسی هم قرار بگیرد، نه‌تنها مسایل
مربوط به گرایش و هویت جنسیتی فرد وجود دارد بلکه نقض حقوق زنان، خود را
به شکلی پررنگ‌تر نشان می‌دهد.
نمونه‌ای از این تبعیض را می‌توان در گزارشی سراغ گرفت که از سخنان علی
اسدی رییس آموزش بدو استخدام مجتمع گاز پارس جنوبی، در حاشیه‌ی دوره‌ی
آموزشی بدو استخدام کارآموزان شرکت مجتمع گاز پارس جنوبی در شیراز در دست
است.[11] او گفت: «به‌سبب اولویت داشتن توجه به خانواده و امر فرزند‌آوری
برای بانوان، وزارتخانه در حال حاضر استفاده از نیروهای مرد را در دستور
کار قرار داده است.»[12]مورد تبعیض‌آمیز پیرامون استخدام کارکنان در
مجتمع گاز پارس جنوبی، یکی از بی‌شمار مواردی است که در سطح گسترده‌ای
اتفاق می‌افتد و صرفن به مساله‌ی اشتغال هم خاتمه پیدا نمی‌کند.
گاه به زن، به‌عنوان ماشین تولید و نگهداری از کودک نگاه می‌شود. این در
حالی است که حتا نیاز خانواده به پدر و نقش او در تربیت کودکان در نظر
گرفته نمی‌شود. جدای از توجه به این امر که زن صرفن در خانواده و نقش‌های
متصل به آن تعریف نمی‌شود؛ این دیدگاه، شعاع دید قیومیت‌مدار دستگاه حاکم
بر ایران را نشان می‌دهد.
معضل در آن‌جا قوت می‌گیرد که موارد نقض حقوق زنان و به‌تبع آن، نقض
فزاینده‌ی حقوق زنان حاضر در اقلیت‌های جنسی، نه به‌صورت موردی و یا در
قوانینی خاص، بلکه به‌صورت ساختارمند و سیستماتیک صورت می‌گیرد و پشت این
نگاه، جهان‌بینی و دستور کار صریح و مانعی وجود دارد که زن را در نقطه‌ای
خارج از امنیت قانون نگاه می‌دارد.
پیش از هرگونه احقاق حقی، باید حق مورد تعریف قرار بگیرد، نقض آن شناسایی
شود و مورد سنجش واقع شود. نمی‌توان از تضییع حقی سخن به میان آورد بدون
آن‌که مختصات آن را دانست و از چگونگی و فراوانی آن آگاه بود. آن‌چه در
این جستار به آن اشاره شد، گوشه‌ای از موارد حاضر در جامعه‌ی ایران
پیرامون نقض حقوق زنان همجنس‌خواه در حوزه‌ی اقلیت‌های جنسی و حوزه‌ی
زنان بود. موارد بی‌شماری برای بررسی و برشمردن وجود دارند؛ از نقش حجاب
اجباری گرفته تا مساله‌ی قیومیت و موارد بسیار دیگر.
پیش از فعالیت برای احقاق هرگونه حقی باید آن حق را و موارد تضییع آن را
در شفافیت اطلاع‌رسانی قرار داد. ضرورت پیگیری ابهام‌های قانونی و
چاره‌جویی برای آن‌ها در اولیت هر فعالیت حقوق بشری برای ایران وجود
دارد. حوزه‌ی مربوط به اقلیت‌های جنسی در شمار موارد ویژه‌ای قرار دارد
که ابهام و پیچیدگی در آن متصاعد است. حال اگر به مورد زنان در این حوزه
توجه شود، ابهام چندین‌برابر و تضییع حق این افراد به‌طور فزاینده‌ای به
چشم می‌خورد و تعریف حق و تشحیص موارد نقض آن، نخستین و مهم‌ترین گام در
این مسیر است.

[1] Gaston Bachelard (1884 – 1962)
[2]ماده‌ی 131 ق. م. ا مصوب 1370: هر گاه مساحقه سه بار تکرار شود و بعد
از هر بار حد جاری گردد، در مرتبه‌ی چهارم حد آن قتل است.
[3]ماده‌ی 122 ق. م. ا مصوب 1370: اگر تفخيذ و نظاير آن سه بار تکرار و
بعد از هر بار حد جاری شود، در مرتبه‌ی چهارم حد آن قتل است.
[4]ماده‌ی 110 ق. م. ا مصوب 1370: حد لواط در صورت دخول قتل است و کيفيت
نوع آن در اختيار حاکم شرع است‌ و ماده‌ی 111 ق. م. ا مصوب 1370: لواط در
صورتي موجب قتل مي‌شود که فاعل و مفعول بالغ و عاقل و مختار باشند.
[5]لغتنامه‌ی دهخدا: جلد 8، صفحه‌ی 529
[6]دکتر امیرناصر کاتوزیان، معاملات معوض_ تملیکی، صفحه‌ی 82، چاپ سوم،
انتشارات بهنشر، سال 1363.
[7]لغتنامه‌ی دهخدا: جلد 17، صفحه‌ی 332
[8]قرآن، سوره‌ی نساء، آیه‌ی 34، جزء 8
[9]قانون مجازات اسلامی، وزارت دادگستری، مصوب مورخ 02/03/1375
[10]http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910822000692[11]ایران‌وایر
[12]http://iranwire.com/news/26/4738/

shab ranginkaman

unread,
Jul 30, 2015, 7:03:10 AM7/30/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
مـــرا ببخش بانــو!
که خورشــید را بهانه می کنم
تا لبخــندت را بـبینـم
بـــاد را بهانه می کنم
تا در مــوهــایت بـپیچـم
مـــرا ببخش بانــو!
که مـــاه را بهانه می کنم
تا زیبــایی ات را خــیره شوم
آســـمان را بهانه می کنم
تا در چشــمانت رهـــا شوم
مـــرا ببخش بانــو!
که خـــیالم را بهانه می کنم
تا با تــو حــرف بزنم
زمــین را بهانه می کنم
تا با تو قــدم بزنم
مـــرا ببخش بانــو!
کعــبه را بهانه می کنم
تا به آغـــوشت برسم
خــــدا را بهــانه می کنم
تا تـــو را بپـــرستم
مـــرا ببخش بانــو!
که تــــو زیــبـاتـــرین فکـــر منی..
"آیدین دلاویز"

shab ranginkaman

unread,
Jul 31, 2015, 4:17:44 AM7/31/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
چهارشنبه 29 ژوئیه 2015
رنگین‌ کمانی
این من هستم، منِ واقعی؛ ریحانه
من تک فرزند خانواده هستم و حس هم‎جنس‎گرا بودن را از مدت‌ها پیش در خودم
می‌شناختم‌. می‌دانستم آن جا است، هرچند نمی دانستم دقیقاً چیست. فقط
می‌دانستم رفتارهایی که یک فرد را کودکی «عادی» و مثل تمام هم سن و
سال‌هایش می‌کند، ندارم!
این تفاوت‌ها از همان بازی‌های کودکی شروع شد؛ زمانی که ما هر عصر و اکثر
روزها در خانه قدیمی مادربزرگم در محله «امیرآباد» جمع می شدیم. ساعت‌ها
و روزها بازی با دخترعمه‌ها و پسرعمه‌ها و اصرار بی حد و اندازه برای
بستن موهای فر و بلندم به پشت سرم را خیلی خوب یادم هست.
من و یکی دیگر از دخترعمه‌ها که هم سن خودم بود، برعکس باقی دخترها، با
عروسک و لباس‌های رنگی و گل‌سرهای مختلف عروسکی و کفش های پاپیون‌دار
دخترانه خوشحال نمی‌شدیم. برای ما هیچ چیزی جذاب‌تر از تفنگ‌های ترقه‌ای،
دوچرخه و توپ‌های پلاستیکی دولایه فوتبال یا پوشیدن شلوارهای جین و ورزشی
و کمربندهایی که به اصرار و به طور خنده‌داری به شلوارهایمان می‌بستیم،
نبود.
همه این‌ها، آن روزها را تبدیل به دوران خوبی می‌کرد که خاطرات بدی از
خود به جا نگذاشته‌اند. ما بزرگ و بزرگ تر شدیم و دیگر نه از آن خانه
امیرآباد چیزی ماند و نه من سال به سال دخترعمویم را می‌دیدم. حالا دیگر
کسی دور و برم نبود که بگویم او هم مثل من است.
در دوران راهنمایی بود که برای اولین بار تفاوت‌های فاحش خودم را با
اطرافیان و نه تنها هم سن و سال‌هایم متوجه شدم. روز اول مدرسه بود؛
اولین روز از مقطع راهنمایی و طبق معمول صف بستن‌ها و سخنرانی‌های ناظم و
مدیر و سردرگمی و تنهایی و خو گرفتن با یک محیط جدید و نگاه کردن به
صورت‌ها به دنبال یک آشنا.
سر صف کلاس ایستاده بودم و این پا و آن پا می کردم که یک لحظه صدایی آمد
که «اِه آرزو! چه قدر خری».
صف کناری ما، صف کلاس «دوم ب» بود. وقتی به طرف صدا برگشتم، با دختری
چشم در چشم شدم و دقیقاً در یک لحظه چیزی از قلبم تا توی معده‌ام پایین
ریخت. نمی توانستم نگاهم را از او بردارم. این اولین بار بود که توانستم
علاقه و حس به یک هم‎جنس را حس کنم.
بر خلاف تمام طول دوران پنج سال دبستان که گوشه‌گیری‌ برای من عادی شده
بود، در دوران راهنمایی عضو ثابت یک گروه دوستی چهارنفره در مدرسه بودم.
آن سال‌ها این علاقه به هم‌جنس، خود را به صورت یک حس دوست داشتن نشان
می‌داد و ترکیب حس کنجکاوی و شاید برای اولین بار حس زیبایی شناختی بود.
تمام تلاشم را می‌کردم که دخترها و زنان مورد علاقه‌ام، از جمله معلم
زبان جوان مدرسه مرا ببینند و توجه آن ها به من جلب شود. این درحالی بود
که مدام مشغول نوشتن نامه های عاشقانه برای دوست پسرهای سه دختر دیگر از
گروه دوستی چهار نفره‌مان بودم و تمام آن نوشته‌ها را هم با تجسم
دخترهایی می نوشتم که حسی را در من زنده می کردند که اصلاً نمی دانستم
چیست. فقط می دانستم من را بی‌قرار می کند، کلافه می کند و باعث می‌شود
به نظر دیگران عجیب به نظر بیایم.
در دوران دبیرستان، حس و علاقه‌ام به هم‎جنس برای خودم آشکارتر شده بود
اما هنوز هم نمی دانستم این یعنی چه. کلافه بودم چون حالا نیازهای جنسی
هم داشتم اما نمی توانستم طرف یک پسر بروم.
در همین دوران بود که اولین رابطه جنسی با یک هم‎جنس را تجربه کردم. اما
من چیزی بیش تر از این می‌خواستم. وقتی فهمیدم آن تکه، پازل عشق و احساس
است که با وبلاگی آشنا شدم. این وبلاگ خیلی شفاف در مورد همه ابعاد یک
رابطه بین دو هم‌جنس، از حس عشق، نیاز و اجبار به پنهان شدن، طرد از
خانواده، کسانی که راهی برای پیدا کردن و حرف زدن با هم پیدا نمی کردند و
ترس می‌نوشت.
ترس اولین واژه ای بود که بعد از فهمیدن گرایشم درک کردم. آن وبلاگ را می
خواندم و دغدغه وارسی شدن کامپیوترم را نداشتم؛ به ویژه چون خواهر و
برادری هم در کار نبود.
روزها و شب های زیادی به طرد شدن از طرف خانواده‌ و مادرم فکر می کردم.
نمی دانستم باید چه کنم و در آن گیرودار تجربه‌هایی مثل تلاش برای دوست
شدن با یک پسر و سعی در دوست داشتنش داشتم.
آشنایی با «مهرداد» یک اتفاق خوب بود. همان ابتدا گرایشم را به او گفتم و
او هم جواب داد: «امتحانش که ضرر نداره».
با وجود تلاش هردو، رابطه‌ ما جواب نمی‌داد و پیش نمی‌رفت. انگار قفل
شده بودم و هر دو هم آزار می‌دیدیم. من فهمیدم دوست داشتن و حسم نسبت به
مهرداد، در واقع نیاز به حرف زدن با کسی است که مرا می‌فهمد و مرا همان
طور که هستم، می‌بیند و قبول می‌کند. شاید به همین دلیل هم هست که هنوز و
پس از این همه سال، مهرداد هنوز به عنوان یکی از بهترین دوستانم در
زندگی‌ام حضور دارد.
در این گیرودار بود که برای اولین بار به طور جدی عاشق شدم. این بار دیگر
کنجکاوی و جذابیت یک هم‎جنس نبود؛ من کر و کور شده بودم. دنیا عوض شده
بود و هیچ چیز جز بودن‌ «زینت» را در زندگی خودم نمی‌خواستم. اما عشق به
یک فرد دگرجنس‌گرا، تجربه اولین عشق من را هم مثل بسیاری دیگر از عشق‌های
اول نافرجام کرد.
هم‏چنان از فکر به گرایشم و عکس‌العمل والدین و خانواده‌ام در امان
نبودم. بالاخره تصمیم خودم را گرفتم؛ به اینترنت وصل شدم، مقاله‌ای را در
مورد گرایش به هم‎جنس و سایت «هم‎جنس من» را باز کردم و مادرم را صدا
زدم. صندلی کامپیوتر را کشیدم کنار و او را نشاندم و گفتم بخوان. خواند
و وقتی تمام شد گفت: «خب؟»
گفتم «هیچی. این منم!»
لبخند عصبی او هنوز در یادم هست. گفت چرت نگو و از اتاق بیرون رفت. اما
من در روزهای بعد مدام تکرار می کردم که این واقعاً منم. جنگ و جدال ها
و تهدید برای بردن من به دکتر و درمان و اصلاح گرایشم شروع شد تا جایی که
پدرم هم فهمید.
آن روزها در پیش دانشگاهی وارد اولین رابطه جدی با اولین دوست دخترم شده
بودم. رابطه خوبی بود اما «محیا» هم‎جنس‎گرا نبود و من هم این را خوب
می‌دانستم که برای او فقط یک تجربه‌ هستم و بس. اولین جنگ روانی جدی من و
مادرم وقتی شکل گرفت که محیا را به خانه‌ دعوت کردم و با وجود پیش‌زمینه
ذهنی مادرم، در اتاق را بستم. ما کار خاصی انجام نمی‌دادیم اما مادرم
عصبی شده بود و حالا داشت منِ واقعی را می‌دید که نه شوخی بود، نه تظاهر
و نه جوگرفتگی.
مادرم مدت‌ها سعی می کرد به روی خودش نیاورد اما بالاخره یک روز من واقعی
را قبول کرد و نه از سر اجبار. او فهمید پشت آن در بسته، «ریحانه» همان
دخترش است که حالا یک زندگی مستقل دارد و می‌تواند برای خودش تصمیم بگیرد
و انتخاب کند. یک روز هم به من گفت: «ریحانه، زندگی شخصی و جنسی تو به
خودت مربوط است؛ همان طور که برای هرکسی زندگی شخصی به خودش مربوط
می‌شود.»
حالا من تجربه های خوب و بد زیادی دارم و خیلی‌ها را با گرایش خودم
شناخته‌ام و تازه فهمیده‌ام «رنگین‌کمانی» بودن، عضو «اقلیت» کم‌جمعیتی
نیست. با خیلی‌های دیگر هم آشنا شده‌ام که اگرچه هم‎جنس‎گرا نبوده و
نیستند اما من را همین‌طورکه هستم، پذیرفته‌اند.
من یکی از خوش‌شانس های این جامعه هستم که حمایت خانواده و دوستانم را
داشته و دارم. اما این به آن معنی نیست که دیگر نباید نقاب بزنم. حالا
می دانم چه کسی هستم، چه می‌خواهم و می‌خواهم به کدام سمت بروم. می دانم
من با باقی افراد این جامعه هیچ فرقی ندارم و این بهترین درس زندگی به من
است.


رنگین‌کمان شش رنگ نمادی است برای جامعه‌‌ای که گرایش و هویت جنسی و
جنسیتی خود را خارج از آنچه قوانین و هنجارهای امروزی به آن برچسب
"مشروع" یا "عادی" زده‌ است، می‌داند.

shab ranginkaman

unread,
Jul 31, 2015, 4:18:07 AM7/31/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
مجازات ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩِ ﺁﺩﻡ ﮐﺸﯽ، ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺗﺐ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺁﺩﻡ ﮐﺸﯽ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﺣﮑﻢ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﻫﻮﻟﻨﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺗﻨﺎﺳﺒﯽ ﺑﺎ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ
ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺗﺒﻬﮑﺎﺭﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ.
ﺁﻥ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻼً ﺷﺐ، ﺩﺭ ﺟﻨﮕﻞ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﯿﻔﯿﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﮐﺸﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩﺗﺎ
ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻧﺠﺎﺕ ﯾﺎﺑﺪ، ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻣﻮﺍﺭﺩﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﮔﻮﺵ ﺗﺎ ﮔﻮﺵﻣﯽ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺍﻧﺪﻫﻨﻮﺯ ﺩﻟﺶ ﺑﻪ
ﻓﮑﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺶ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ.
ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺩﻡ، ﺩﻝ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ
ﺩﻩ ﺑﺎﺭ ﺁﺳﺎﻥ ﺗﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﯽ ﭼﻮﻥ ﻭ ﭼﺮﺍ ﺍﺯﻣﺤﮑﻮﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺣﮑﻢ ﺻﺎﺩﺭ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻗﻄﻌﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺟﺒﺎﺭﯼ ﺳﺖ ﻫﻮﻟﻨﺎﮎ
ﺗﺮﯾﻦ ﻋﺬﺍﺏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺍﻋﺪﺍﻣﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﻋﺬﺍﺑﺶ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ
ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ:
"ﺑﺮﻭ، ﮔﻨﺎهت ﺑﺨﺸﻮﺩﻩ ﺷﺪ!"
ﺷﺎﻳﺪ ﭼﻨﻴﻦ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭﺻﻒ ﮐﻨﺪ...
ﻧﻪ! ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﮐﺮﺩ.

ﺍﺑﻠﻪ / ﻓﯿﻮﺩﻭﺭ ﺩﺍﺳﺘﺎﯾﻮﺳﮑﯽ

shab ranginkaman

unread,
Aug 2, 2015, 1:57:59 AM8/2/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
حیرت‌انگیز، باورنکردنی و شرم‌آور هرچه بگندد نمکش می‌زنند....
نقش نویسنده معروف در تعطیلی کتابخانه‌ی «زاگرس»
P25

سه سال از آغاز داستان حیرت‌انگیزی که نمی‌خواهی باورش کنی می‌گذرد.
تابستان 2012 بود. دوازده جوان که بیشتر آنها دانشجو بودند با پرداخت
مبلغی که برای جیب دانشجویی به آسانی قابل هضم نیست در کلاس‌‌های آموزش
نگارش خلاقِ نویسنده‌ی معروفی که از آلمان به مونترال آمده بود، ثبت نام
کرده و با اشتیاق در کلاس‌ها شرکت می‌کردند.
کلاس‌ها در دفتر هفته برگزار می‌شد که در همسایگی کتابخانه و مرکز فرهنگی
زاگرس قرار داشت.
مهدی شهرستانیِ سی ساله که به خانواده‌ی سرشناسِ «شهرستانی»‌‌ها تعلق
دارد بیش از سه سال قبل از آن تاریخ زاگرس را در تقاطع خیابان‌‌های دکاری
و کوین ماری مونترال، راه‌اندازی کرده بود. حجم عظیمی کتاب را از ایران
آورده و می‌خواست حول آنها یک مرکز فرهنگی بنا کند. در اثر تلاش‌های
شبانه‌روزی مرکز خیلی زود گل کرد: از نشست‌های فلسفه و تاریخ تا
دوره‌‌های زبان فارسی و فرانسه؛ از جلسات همیاری برای تازه‌واردان تا
مسابقه شطرنج برای بزرگسالان و... برپا شد. همه اینها در کنار یک
کتابخانه / کتاب‌فروشی بزرگ بود که هزاران جلد کتاب را برای فروش / امانت
عرضه می‌کرد.
مهدی شهرستانی روزهای دشواری را گذراند اما از پا نایستاد. گروه بزرگی،
بویژه از جوانان و تازه‌واردان حول مرکز فرهنگی او گرد آمده بودند. در
مقطعی توان پرداخت اجاره سنگین محل کتاب‌فروشی را نداشت و مجبور به
جابجایی از خیابان دکاری شد. در این روزها به ناچار کتابخانه / کتابفروشی
را موقتا تعطیل کرد، گرچه کلاس‌ها همچنان دائر بودند. تلاش زیادی کرد تا
بالاخره در مرکز شهر، در کنار دانشگاه کنکوردیا، در طبقه سوم ساختمان
شماره 1396 خیابان سن کاترین یک جا پیدا کرد که هزینه‌اش قابل تحمل‌تر
بود. کرایه محل جدید کمتر بود اما هیچ ارزانی بی‌دلیل نیست: محل تقرزیبا
مخروبه بود. با تلاش مضاعف کار را از سر گرفته و با کمک علاقه‌مندان محل
را تعمیر کرد و برای کارهای مورد نظرش، کلاس‌های مختلف، دوره‌های موسیقی
و صدالبته کتابخانه و کتاب‌فروشی سروسامان داد. این مارس 2012 بود. کمی
پیش از شروع داستانی که مرگ زاگرس را رقم زد.
عباس معروفی، نویسنده سرشناس ایرانی، صاحب نشر گردون در برلینِ آلمان، به
دعوتِ «هفته» به مونترال آمد تا در کارگاهی ده روزه داستان‌نویسی آموزش
بدهد.
خسرو شمیرانی، سردبیر هفته، که میزبان معروفی بود، می‌‌گوید: «مدتی پیش
که او برای معرفی کتاب‌ و داستان‌‌خوانی به مونترال آمده بود،
کتابخانه/کتابفروشی زاگرس را به او معرفی کردم. معروفی را از ورای
نوشته‌هایش می‌شناختم، بعلاوه چند ساعتی که در آوریل میزبانش بودم:
نویسنده‌ای که از شلاقِ سانسور حکومتی گریخته بود و در آلمان تلاش
می‌‌کرد همچنان به قلم وفادار بماند.»
شمیرانی ادامه می‌دهد: «درباره زاگرس که می‌دانستم مثل بسیاری از مراکز
فرهنگی دیگر با دشواری‌های فراوان دست‌و‌پنجه نرم می‌کند، با او صحبت
کردم. معروفی گفت که حاضر است به هر نحوی شده به زاگرس کمک کند.»
سردبیر هفته از او می‌پرسد که چگونه می‌‌خواهد کمک کند و معروفی پاسخ
می‌‌دهد که کتاب‌های زاگرس را می‌خرد، 10 هزار جلد یا بیشتر.
محاسبه ساده‌ای بود. مرکز فرهنگی که به سختی از پس پرداخت اجاره‌اش
بر‌می‌آید و تنها سرمایه‌اش کتاب‌اش است باید این را به فال نیک بگیرد.
ده هزار جلد کتاب به بهای متوسط 7-8 دلار هم حساب کنیم رقم چشمگیری
می‌شد...
او امروز می‌‌گوید: «اگر می‌دانستم نتیجه چه می‌شود هرگز سبب این آشنایی نمی‌شدم.»
مهدی شهرستانی خود در باره اولین روز و آغاز این داستان می‌‌گوید: «در
تاریخ 15 جولای 2012 بعد از صحبت‌های مقدماتی روزهای پیش از آن، در دفتر
مجله «هفته» نشستیم و پس از چانه‌زنی‌های آقای معروفی روی موارد زیر به
توافق رسیدیم: 1) آقای معروفی 10 هزار جلد کتاب از زاگرس خریداری می‌کند.
2) قیمت هر کتاب برابر است با همان قیمت پشت جلد با این قرار که هر هزار
تومان یک دلار حساب شود. لازم به توضیح است که در آن زمان در بازار هر
دلار نزدیک به هزار و ششصد تومان بود. 3)‌ هزینه ارسال به آلمان توسط
خریدار (آقای عباس معروفی) در مونترال پرداخت می‌شود. یک سوم مبلغ کل تا
حداکثر یک ماه بعد در تهران پرداخت می‌شود و بقیه به طور ماهانه و هر ماه
سه هزار دلار پرداخت خواهد شد.»
رضا داودی، مترجم رسمی ساکن مونترال، که در این نشست حضور داشته می‌گوید:
«خوشحال بودم از اینکه یک نفر پیدا شده و می‌خواست به زاگرس کمک کند،
زیرا به طور روزانه شاهد دشواری‌های این مرکز بودم. اما اینطور نشد.»
مهدی شهرستانی ادامه می‌دهد: «خلاصه این آقا گزینش کتاب‌ها را شروع کرد و
حدود 1300-1400 جلد کتاب را دست‌چین کرد. بعد باید به تورنتو می‌رفت و پس
از توضیح اینکه چه نوع کتاب‌هایی برایش جذاب هستند جدا کردن سایر
عنوان‌ها را به عهده ما گذاشت.»
رضا رضایی، که در آن زمان ساکن مونترال بود و موسسه هنری سارنگ را مدیریت
می‌‌کرد، می‌‌گوید: «طبق توضیحاتی که آقای معروفی داده بودند کتاب‌‌ها را
برایشان دست‌چین کردیم. به خاطر می‌‌آورم که هوا خیلی داغ بود و ما
روزهای پی‌درپی در فضای بدون کولر تقریبا دو هزار جلد کتاب را دست چین
کردیم و در کنار هزارواندی عنوان که آقای معروفی خودش انتخاب کرده بود
لیست کردیم و لیست را برای ایشان فرستادیم.»
سرانجام طی تبادل ای میل لیست کتاب‌ها به تایید می‌رسد و بیش از 3300 جلد
کتاب بسته بندی و توسط شرکت PMC Transport به آلمان ارسال می‌شود.
طبق گفته مدیر زاگرس هفته‌ها طول می‌کشد تا آقای معروفی کتاب‌ها را از
گمرک تحویل بگیرد و در این فاصله هزینه‌های جدید ایجاد می‌شود و خلاصه
بعد از دریافت هیچ مبلغی پرداخت نمی‌شود.
پاسخ آقای نویسنده به پرسش درباره چرایی عدم پرداخت این است: «کتاب‌ها
آجر هستند.» یعنی بی‌ارزش هستند.
آقای شهرستانی موضوع عدم انجام هیچ‌گونه پرداخت را با شمیرانی در میان
می‌گذارد و می‌گوید که یک خریدار پیدا کرده که حاضر است تمام کتاب‌ها را
در برلین تحویل بگیرد و یک جا پرداخت کند. در تاریخ 4 ژانویه 2013،
شمیرانی نامه زیر را به نویسنده سرشناس می‌نویسد:

«عباس عزیز و گرامی سلام؛ آقای شهرستانی خبر داد برای کتاب‌هایی که با
شما معامله کرده اما شما آنها را نمی‌خواهید یک مشتری پیداکرده. گفت به
شما ای میل زده اما جوابی نگرفته و درخواست کرد که من هم پیگیری کنم.
من (به عنوان یک فرد) به هیچ وجه نه در کار زاگرس ذی‌نفع هستم، و نه شریک
سود وزیان معامله‌ای هستم که بین شما آغاز شد، اما به عنوان یک انسان
خودم را در هر کار مثبت هنری و فرهنگی و اجتماعی ذی‌نفع می‌دانم و اتفاقا
به همین دلیل هم بود که واسطه معرفی شما شدم تا آنطور که شما می‌گفتی و
می‌خواستی به این مرکز فرهنگی یاری کنی.
متاسفانه این ماجرا نه تنها سبب یاری به این مرکز نشد بلکه صدمه بزرگی به
آن زد. چه غم‌بار است که ما گاهی به تبعات تصمیم‌ها و اقدامات خود
نمی‌اندیشیم. قبل از این «معامله» زاگرس روزهای سختی را می‌گذراند اما
وجود داشت و کار می‌کرد. بعد از این ماجرا اما، بخش آموزشگاه موسیقی
تعطیل شد، عملا کتابفروشی بسته و کتابخانه در آستانه بسته شدن قرار گرفت.
مسئول آموزشگاه موسیقی زاگرس یکی از نیکوترین انسان‌های هنرمندی بود که
در زندگی‌ام دیده‌ام، از جان و دل کار می‌کرد و از خود و خانواده‌اش مایه
می‌گذاشت. مجموعه ضعیف زاگرس تحمل فشار وارد شده را نداشت. اولین قربانی
آموزشگاه موسیقی بود. رضا، این جوان شایسته که ماه‌ها عمر و زندگی خود را
در این کار گذاشته بود به ناچار گذاشت و رفت و جامعه ایرانی مونترال از
یک مرکز سالم فرهنگی با مدیریت سالم و هنرمندِ آن محروم شد.
در تمام این مدت فکرمی‌کردم شما گرفتار مشکلات مالی هستید (مثل خودم و
مثل خیلی افراد دیگر که در عرصه فرهنگ تلاش می‌کنند) همین اواخر به آقای
شهرستانی گفتم برای مدتی با آقای معروفی تماس نگیرید، احتمالا نمی‌تواند،
اگر می‌توانست حتما تا به حال، دست کم، هزینه حمل و نقل را پرداخته بود.
به او گفتم بگذارید ما که کار فرهنگی می‌کنیم روی همدیگر فشار نیاوریم.
حالا زاگرس که به این روز افتاده چه فایده به معروفی هم فشار بیاوریم.
می‌دانید در پاسخ به من چه گفت؟ پاسخی داد که در ابتدا گمان کردم شوخی
می‌کند. رو به من گفت فلانی خوشحالم از این که کتاب‌ها دست معروفی است.
جای خوبی است. دست کسی است که قدرش را می‌داند.
وقتی شما نوشتید 70 درصد کتابها «آجر» است، نمی‌دانستم چه فکر بکنم.
عباس عزیز به نیابت از آقای شهرستانی از شما خواهش می‌کنم مجموعه کتاب‌ها
را آماده کنید تا ایشان یک شرکت حمل و نقل خبر کند و کتاب‌ها را تحویل
بگیرد.
شما جمله‌ای در سخنرانی خود در مونترال داشتید که به نظرم خیلی با
معنابود: «می‌خواهم اول انسان باشم.» و چقدر زیباست وقتی که ما به عنوان
یک «انسان» اثر انگشت خود را بر روی دیوار جهان باقی می‌گذاریم.
من، نه نویسنده‌ام، نه معروف و نه معروفی. احتمالا هیچ اثر انگشتی از من
بر هیچ دیواری باقی نخواهد ماند اما از معروفی یاد‌گرفتم که باید تلاش
کنم تا «اول انسان باشم». برای خودم آرزو می‌کنم هرگز مسیر انسان‌شدن را
ترک نکنم، حتی برای یک لحظه. / با مهر و احترام / مونترال 4 ژانویه 2015

درتاریخ 22 جولای 2015 مهدی شهرستانی می‌‌‌گوید: «آقای معروفی بیش از ۲۳
هزار دلار بدهکار بود اما تا امروز گسر کوچکی از آن را پرداخت کرده است.»

ماجرای فرامرز دهگان، نویسنده ساکن شیراز
اما ماجرا به کتابخانه زاگرس ختم نمی‌شود. در تاریخ 19 نوامبر 2013،
فرامرز دهگان نویسنده ایرانی مقیم شیراز متنی در صفحه فیس بوک خود منتشر
کرد و آن را در معرض دید عموم قرار داد. متنی که در آن ادعا شده بود،
عباس معروفی مبلغ 1400 یورو بابت انتشار کتابش توسط «گردون» از وی گرفته
است. و علیرغم ادعای وی مبنی بر چاپ کتاب، هرگز نشانه‌ای از انتشار کتاب
به دست نیامده است.
آقای فرامرز دهگان در همان هنگام به هفته گفت: «من 1400 یورو به آقای
معروفی دادم، تا 500 نسخه از کتابم را چاپ کند. 250 تا را به خودم بدهد،
و در پخش 250 تای دیگر کمک کند. کتاب هم در سایت فردوسی و انتشارات گردون
و آمازون برای فروش قرار بگیرد. تاکنون هیچ کس حتی یک نسخه از کتاب را
ندیده است. و سرانجام پس از انتشار این ای میل ها کتاب در سایت انتشارات
فردوسی دیده می‌شود. و خبری از آمازون هم نیست. من هنوز می گویم یا پولم
را پس بدهد، یا اینکه به تمام تعهدی که بسته بودیم عمل کند. حداقل ادعای
خود را که کتاب در آن تاریخ منتشر شده بود ثابت کند. من متوجه شوم که
اشتباه کرده‌ام و عذر خواهی خواهم کرد. ولی اینطور نیست. کتاب منتشر نشده
بود و ایشان در تمام مدت دروغ گفته است.»
به نظر می‌آید مدتی پس از عمومی شدن درگیری آقای دهگان با آقای معروفی که
در پایان سال 2013 شکل ناخوش‌آیندی به خود گرفت کتاب وی منتشر شد. فرامرز
دهگان در همان زمان به هفته گفت:‌ «دوستانی که در اروپا دارم،
توانسته‌اند از طریق وب‌سایت فردوسی کتاب را بخرند. اما همچنان نه در
سایت آمازون وجود دارد و نه 250 نسخه‌ای که قرار بود به دستم برسد ارسال
شده است.»

یک نویسنده جوان تورنتویی
یک نویسنده جوان ساکن تورنتو که نمی‌‌خواهد نامش در این گزارش عنوان شود
می‌گوید او نیز در سفر معروفی به تورنتو، کتابش را برای انتشار به ایشان
ارائه کرد و معروفی پذیرفت کتاب را چاپ کند. مبلبغ 2400 دلار برای انتشار
500 نسخه از کتاب به عباس معروفی پرداخت شد. نویسنده جوان در گفت‌وگو با
هفته تاکید دارد که:
«معروفی زیاد اصرار نکرد که پول را در ابتدا بدهم. گفت حالا بخشی را
بگذار برای بعد. اما من همه را همان موفع پرداخت کردم»
این نویسنده تورنتویی می‌گوید که ماه‌ها از تاریخ مورد توافق گذشت و خبری
از انتشار کتاب نشد. با پیگیری‌های بسیار زیاد و تاخیر فراوان سرانجام
معروفی ای‌میل زده و می‌گوید که کتاب او را به همراه نسخه‌های کتاب یکی
از نویسندگان زن مطرح ایران که ساکن آمریکای شمالی است (و نخواست اسمش
ذکر شود) با هم خواهد فرستاد.»‌
نویسنده جوان تورنتویی ادامه می‌دهد:
«من رفتم خارج شهر و کتاب‌ها را تحویل گرفتم. وقتی کتاب های خانم ... را
برای تحویل بردم. ایشان برخورد بسیار بدی با من کرد در ابتدا، چون معروفی
به او گفته بود یکی از شاگردهای او (معروفی) کتاب‌ها را برایش می‌آورد.
در حالی که من در هیچ کلاس ایشان شرکت نکرده‌ام. خلاصه گفتند که این چه
وضعی است و از تاخیر و بدقولی مکرر شکایت کردند تا اینکه متوجه شدند من
خودم نیز قربانی همین موضوع هستم. خلاصه آمدم خانه و کتاب‌هایم را شمردم
و با کمال تعجب دیدم به جای 500 نسخه مورد توافق 241 نسخه از کتاب
فرستاده شده. این را هم بگویم که در توافق ما قرار بود ایشان 300 کتاب هم
اضافه بر کتاب‌های من، از مجموعه خودشان به عنوان هدیه به ما بدهند. که
این‌ها هم 140 کتاب بودند که بیشتر هم از کتب نوشته خودشان در سال‌های
اخیر بود، از کتاب‌های خودشان مثلا کتاب سال بلوا و سمفونی مردگان که
شناخته شده بود را نگذاشته بودند و کتاب‌هایی مثل نامه‌های عاشقانه که
زیاد شاید برای کتابخانه هدیه مناسبی نباشد فرستاده بودند. البته حالا ما
روی هدیه بحثی نداریم. هر کسی هر چه دوست دارد هدیه می‌دهد ولی خود
کتاب‌های من از نصف تعداد توافق شده هم کمتر بود»
این نویسنده جوان همچنین می‌گوید که در هزینه پرداخت شده برای ویرایش
کتاب‌اش نیز بوده است. اما هیچ ادیتی روی کتاب صورت نگرفته بود. تا جایی
که او اصلا از پخش کتاب منصرف شد و اصلا کتاب را روانه بازار نکرد.
«دیگر خسته شدم. نه ای‌میل زدم و نه پیگیری کردم زیرا چند برابر زمان
معمول وقت برده بود چاپ کتاب. و کیفیت مناسبی هم نداشت. پیگیری هم
فایده‌ای نداشت. کل کتاب 96 صفحه است و این همه زمان برای چاپ و سرانجام
این کیفیتِ کار و تعداد نصف آن چیزی که من پولش را پرداخت کردم. این امر
انگیزه پخش کتاب را از من گرفت و عملا نتیجه کار فقط از دست رفتن2400
دلار پول بود. این اتفاق باعث شد من کلا زده شوم از فضای نشر کتاب اگر
انتشارات گردون و آقای معروفی این باشد وای به حال بقیه»
رضا داودی مترجم مونترالی می‌گوید: «کسی که نام نویسنده بر روی خود
گذاشته است، در ماجرای زاگرس خیانت و بدقولی را ترویج ‌کرد و این بسیار
تاثرآور بود. نه تنها به زاگرس کمکی نشد، بلکه یکی از معدود کتابخانه‌های
شهر بسته شد و این ضربه بزرگی به جامعه ایرانی مونترال بود. بنابراین،
نام ایشان برای همیشه نزد من نامی ناراحت کننده باقی خواهد ماند.
امیدوارم هرچه سریعتر به خطای بزرگی که مرتکب شده، پی ببرد و سعی در
جبران آن کند.»
لازم به ذکر است که طی مدت طولانی که از آغاز این ماجرا می‌‌گذرد در
چندین ای میل از آقای معروفی تقاضا شد به سوال‌ها و اتهامات پاسخ بدهد
اما هرگز پاسخی داده نشد.

shab ranginkaman

unread,
Aug 3, 2015, 3:43:03 AM8/3/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
یکشنبه 02 اوت 2015 رنگین‌ کمانی
مهری، زنی با قلبی در دست!
نهال
گفت: «من مهری‌ام.»
گفتم:«یعنی تو زنی و از زن‌ها خوشت می‌آد؟ خب که چی؟»
بعد تصمیم گرفتم دیگر در هیچ گفت وگوی اینترنتی با او شرکت نکنم و هرچه
را هم از او شنیده‌ام، فراموش کنم؛ از احساس علاقه‌اش به زن‌ها تا تصویر
رابطه جنسی او با آن‌ها.
اما خوب که فکر می‌کردم، منهای حس جنسی‌ آن، بارها و بارها این موضوع را
از نزدیک لمس کرده بودم؛ تفاوت من این بود که همه‌ چيز را فقط دوست
داشتنِ احساسی می‌دانستم و هرگز به هیچ لمس فیزیکی فکر نمی کردم. به چه
دلیلی؟ نمی‌دانم. حالا که یاد آن روزها می‌افتم، از داشتن زنی کنار خودم
خوشحالم.
در دوران راهنمایی، خانم معلم خوش‌هیکل و خوش سر و زبانی داشتیم که من
برای دیدنش روز شماری می‌کردم. مهری مرا به روزهای نوجوانی‌ برد و همان
صحنه‌هایی را به تصویر می‌کشید که بخشی‌ از آن را تجربه کرده ‌بودم. پس
خیلی هم بی‌راه نمی‌گفت. با خودم قرار گذاشتم یک روز بالاخره همه
سوال‌هایم را از او بپرسم؛ باید می‌فهمیدم.
نزدیک امتحانات پایان ترم بود و چند ماهی از آخرین صحبت‌هایم با مهری
می‌گذشت. کمی جست وجوی اینترنتی کافی بود تا اطلاعات جالبی به دست
بیاورم. کلمه‌ «هم‌جنس‎گرایی» که بعدها با آن آشنا شدم، شاید برایم یک
نوع دوست داشتن بی‌دلیل و بی‌معنی توصیف شده بود. با مهری بیش تر گپ
می‌زدم و هرچه بیش تر صحبت می‌کردیم، بیش تر می‌فهمیدم احساس و گرایش
مشترک داریم اما تا مدت‌ها دلم نمی‌خواست باور کنم.
یک روز میان چت‌های اینترنتی، شماره‌اش‌ را برایم نوشت. چند روز گذشت تا
تلفن را بردارم و با او تماس بگیرم. به دلیل هراس آن روزهایم، از تلفن
کارتی تماس گرفتم. با بوق سوم گوشی را برداشت:«جانم؟»
صدایش لحن گرمی داشت. آن روز یک ساعتی بی‌وقفه به حرف زدن گذشت اما هم
چنان چیزی جا مانده بود. خداحافظی که می‌کردم، فهمیدم دوست خوبی خواهد
شد.
بالاخره تصمیم گرفتیم هم‎دیگر را ملاقات کنیم. من صبح زود به تهران
می‌رسیدم و او هم تنها کسی بود که خبر داشت. استرس داشتم؛ برای اولین بار
به کسی که تنها صدایش را شنیده بودم، تا این حد اعتماد می کردم. شرط کرده
بودم که پیش از هر صحبتی و رفتن به جایی، به محل کارش برویم که خیالم از
واقعی بودن هویتش راحت شود.
شال سفیدش را با دست جابه‌جا می‌کرد که دیدمش. چشم‌های درشت و
ریمل­خورده‌اش را به متانت خاصی به اطراف می‌چرخاند. لبهایش را به داخل
جمع کرده بود و به گوشی خود نگاه می‌کرد.
-«مهری جان؟»
گفتن این دو کلمه‌ با صدایی پر از استرس کافی بود تا نگاهم کند. چشم‌هایش
درخشید و لبخندش هنوز هم در ذهنم مانده است. کمی معذب شدم.
مهری از آن چه فکر می‌کردم، جدی‌تر بود و البته بسیار منظم‌.
• «می‌رویم کافه وصبحانه می‌خوریم.»
بعد از چند دقیقه، این اولین جمله ای بود که به زبان آورد؛ آن هم وقتی
سوار ماشین بودیم و داشت آینه‌ ماشین را تنظیم می‌کرد.
برایم گفت که اولین عشقش به هم‌جنس را با هم‎كلاسی دانشگاه تجربه کرده
بود:«از اون چشم و ابرو مشكی‌های عاشق‌كش و پرعشوه.»
در قدم اول سعی می‌كند كه به او نزديك شود اما طرف مثل خودش خيلی جدی
است. يك روز بالاخره بعد از کلی كلنجار با خودش و به بهانه میهمانی، به
خانه دعوتش می‌كند. مهری با ديدنش دست و پايش را گم و خيلی تلاش می‌كند
برايش از حسی كه درونش به وجود آمده، بگويد. اما دختر حرفش را قطع
می‌كند، دستش را می‌گیرد و به سمت خودش می‌کشد.
بعدها داستان را این طور کامل كرد که خودش هم نمی‌دانسته چه دارد می‌گويد
اما دخترك باهوش بوده و يك جور او را حالی می‌كند که نيازی به صحبت نيست
و با سكوت هم می‌شود پيش رفت!
تا چند هفته روز و شب برايش نمی‌ماند. فكر آن روز و تكرارش عميقاً در
قلبش ريشه دوانده است. می‌گفت: «هيچ كدام‎ از ما نفهميديم چرا این رابطه
بین‎مان به وجود آمد. من حسم را همان موقع كشف كردم هرچند غريزی و
ندانسته. اما او دو سال بعد با كسی ازدواج كرد كه اصلاً دوستش نداشت و
فكر می‌كرد قانون زندگی اين است.»
هر بار به این جا می‌رسید، نفس عمیقی می‌کشید.
وقتی به خانه‌اش رفتیم و میزان مصرف مشروبات الکلی‌ او را دیدم، فهمیدم
که ما هیچ وقت وارد رابطه‌ای نخواهیم شد. می‌گفت خوش اخلاقش می‌کند و بعد
هم از ته دل می‌خندید. این شاید ارمغان سال‌ها زندگی خارج از ایران و
تنهایی این اواخرش بود. با نگاه کردن به آداب زندگی‌ او و نشستن پای
حرف‌ها، خاطرات و نظراتش، چیزهای مهمی دستم آمد؛ به ویژه چیزهایی را که
با جست وجوهای اینترنی امکان فهمیدنشان را نداشتم. همان شب دست پُر به
شهر دانشجویی خود برگشتم.
ساعت‌ها با هم صحبت می‌کردیم؛ در مورد همه چیز و همه کس. تنها بود و نیاز
به صحبت‌ کردن داشت تا آرام شود. ارتباط مان با گرفتاری های روزمره کم
رنگ و پررنگ شد اما هرگز گسسته نشد. یک روز برایم نوشت: «نهال! پیداش
کردم.»
سریع با او تماس گرفتم. خوشحالیم حد و حصر نداشت. کسی پیدا شده بود و
مهریِ مهربان مرا در دلش پذیرا شده بود. بعد از آن همه گپ و گفت و بعد از
این که وارد رابطه شد، با هم راحت‌تر شده بودیم. دوستی‌ ما از آن
صمیمیت‌هایی بود که خیلی سخت به دست می‌آید.
گرفتاری‌هایش تمامی نداشتند. چندسالی هم‏دیگر را ندیدیم اما پیام‌های
پرمهرش همیشه در گوشی وفیس‎بوکم بود. از این که داشتمش خوشحال بودم اما
هیچ وقت این فرصت را نیافتم که به او بگویم که چه طور با وجودش در
زندگی‌ام، چشم‌هایم را به روی خودم، احساسات و گرایشم باز کرد و مرا از
ترسی که ممکن بود دچارش شوم، نجات داد.
بالاخره سه سال پیش بی­مقدمه تصمیم گرفت باز از ایران برود. با شناختی که
از او داشتم، می‌دانستم اگر هم برود، باز برمی‌گردد. آن روزها داشتم با
دوست دخترم آشنا می‌شدم. صدایش را هنوز یادم است که از فرودگاه، قبل از
سوار شدن به هواپیما گفت:«نهال! من رفتم!»
رفت ولی ارتباط‎ مان بیش تر شد. قلب مهربانش برایم خواهری می‌کرد.
خواهری بزرگ تر، دلسوزتر، وظیفه‌شناس‌تر و از همه مهم تر، خواهری که هرگز
نداشتم.
مهری جای ديگری را نشان کرده بود و می‌گفت: «آدم که می‌خواهد با زنش
زندگی کند، باید برود یک گوشه‌ زیبای دنیا.»
بالاخره مهری و نسیم جشن کوچکی گرفتند. نسيم هم رفت. زندگی داشت روزهای
خوشش را نشان آن ها می‌داد.
یک روز گرم، سرکار بودم که دوست‌دخترم پیام داد قلب مهری احتیاج به عمل
دارد. روزهای پراسترس ما با بدترین خبر ممکن تمام شد. پیغام نسیم کوتاه
بود:‌«مهریِ مهربانم، قلب مهربانش اجازه نداد با ما بماند.»
پیام آخر را تا امروز بارها خوانده‌ام. من هیچ‌وقت آن طور که باید، دوست
خوبی برایش نبودم اما او کسی بود که راه را نشانم داد.
این‌ها را تنها برای این که خاطر مهری را زنده کنم، نمی‌نویسم. مهری
می‌تواند هرکدام از ما باشد که مهرش را در کلام و رفتارش بریزد تا در
هراس از خودش گم نشود. مهری زنی با قلبی در دست، می‌تواند هرکدام از ما
باشد.

shab ranginkaman

unread,
Aug 3, 2015, 3:43:17 AM8/3/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
وقــتی نـــیستی
تمام مــقاصد فکـــرهایم
به تـــو می رسـد...
وســوسه دیــدارت
به جـــانم می افـتد و
پاهایم را بی قـــرار می کند
بلـــندتر قـدم برمی دارم و
مـــیان قدم هایم
فقـــط این فکــر را دارم که
چـــگونه بـــگویم
دوســـتت دارم تا
دلــت را بـــلرزانم...
تمام فـــکرهایم را بــرایت آمـــاده می کنم تا
به مـــحض دیـــدارت بـــگویم
تــنها مــن هستم که تــــو را
کمی بـیشتر از خــــدا دوســت خواهد داشت
تو عاشــــقانه تـرین ذکـــر دنــیای منی
احــتیاط را ول کـن
دلــت را به من بــسپار
قـــول مــی دهم
افســــانه ات کــنم..

"آیدین دلاویز"

shab ranginkaman

unread,
Aug 3, 2015, 3:43:33 AM8/3/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
بجز خانه های رویایی در سریالهای کانادایی(خانواده کمپبل)،،، بجز مزرعه
های زیبا در آدلاید (مهاجران)،،، بجز زندگی رویایی در پرنس ادوارد (آن
شرلی)،،، و بجز خیابانهای سنگ فرش شده ایتالیا (بچه های مدرسه والت)،،، و
بجز روابط دوستی استرلینگ و آلیس (رامکال)،،، بجز زندگی مدرن در سریالهای
پلیسی آلمانی (کمیسر و رکس)،،، چه چیز دیگری در کودکی مان دیدیم ؟!
البته همه ی اینها زیبا بودند و رویاهایمان را ساختند، اما منشأ و مبدأ
اینهمه زیبایی کجا بود ؟ غرب ! برای این است که تمام رویاها در خاورمیانه
و آسیا و آفریقا در غرب جستجو میشود ! این غربزدگی نهادینه شده و
ناخودآگاه است. حالا اینها گذشت، ما چه کردیم ؟ ما برای نسل آینده چه
تصویری از زندگی ساختیم تا او برای خودش مجسم کند ؟ اصلا ساختیم ؟ اصلا
معماری ایرانی بود که ما به نسل جدید نشان دهیم تا او رویاهایش را در
همان چهاردیواری و روی همان پایه ها بنا کند ؟!! آیا اصلا خودمان معماری
ایرانی را میشناسیم ؟! چند کتاب در مورد هنر ایرانی خوانده ایم ؟ آیا
میتوانیم در مورد فرهنگ ایران چند سطر مطلب آموزنده بنویسیم، مگر همه ما
سواد نداریم و خواندن و نوشتن را یاد نگرفته ایم ؟!!!
و اینگونه است که اگر معماری ملتی از بین رفت خودش هم، فرهنگش هم، زبانش
هم، موسیقی اش هم، نقاشی اش هم و ادبیاتش هم از بین میرود ! هوش زیادی
لازم نیست تا این ارتباط را کشف کنیم، کمی توجه. نسل آینده ما خانه
رویاهایش کجا خواهد بود ؟ به کجا،،، کدام طرف سرازیر خواهد شد،،،، باز هم
کانادا، اروپا و آمریکا ؟!!
و اینگونه است که ما راه غرب را در پیش گرفتیم، یا آمدیم، یا رویای آمدن
در سر میپرورانیم، چون چیز دیگری برایمان تعریف نشده ! غافل از آنکه هیچ
آرامشی، هیچ فرهنگی، هیچ هنری، هیچ زندگی، هیچ موسیقی و هیچ نغمه ای تا
در وطن آدمی نباشد قریب به هیچ است ! به قُل قُل سماوری فکر کنید که با
عطر چایی ایرانی و نوای تار و صدای فواره میان حوض کوچک و ماهی قرمز و
موزائیکهای لق شده آب پاشی شده داخل حیاط و سایه درخت خرمالو و رنگ قالی
ایرانی در یک عصر تابستانی آمیخته باشد ! اینها برای ما دیگر رویا شده،
رویایی دست نیافتنی که حتی در خاک کشور پیدا نمیشود، ولی روزگاری نه
چندان دور کوچه های همین باباطاهر همدان، پر بود از این ها، از همه ی
اینها، لعنت !
ابوذر مریخ پور

shab ranginkaman

unread,
Aug 3, 2015, 5:36:31 PM8/3/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
۱۲ مرداد ۱۳۹۴
بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش!
آوا برزگر
حافظ شیرازی در یکی از اشعارش می‌گوید:
بوسیدن لب یار، اوّل ز دست مگذار کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
dreamkiss
این تنها بیت از اشعار حافظ نیست که در آن به بوسه اشاره می‌شود و او
تنها شاعر ایرانی نیست که بوسیدن را به عنوان یکی از زیباترین و
لذت‌بخش‌ترین روش‌های ابراز عشق بیان می‌کند. سعدی در بیتی از طلب بوسه
می‌گوید:
بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش کاین متاعی است که بخشند و
بها نیز کنند
و مولانا نیز می‌سراید:
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
در تمام این اشعار کاملاً مشخص است که منظور از بوسه، تماس لب با لب یار
است – به غیر از بوسه روی گونه که روشی برای سلام دادن است.
بسیاری از ما این نوع بوسه را اولین بار، نه در محیط خانواده و در جامعه
بلکه از طریق سینمای آمریکا و اروپا دیده و شناخته‌ایم. نسل پس از انقلاب
بوسه کلارک گیبل و ویوین لی در فیلم «برباد رفته» را به یاد دارند. این
نسل این نوع بوسه را روی فیلم‌های وی‌اچ‌اس، در بسیاری موارد پنهانی از
خانواده دیده است. ولی همان‌طور که در اشعار شاعران ۷-۸ قرن گذشته
می‌خوانیم، بوسه بر لب در فرهنگ ایرانی رایج بوده‌است.
kiss
گذاشتن لب روی لب و بوسیدن لب یا دهان، در اروپا و آمریکا نیز به عنوان
یک بوسه رمانتیک و روشی برای ابراز عشق و لذت از تماس فیزیکی با یار و
معشوق دیده و تجربه می‌شود.
اولین شواهد بوسیدن در ادبیات به ۳۵۰۰ سال در متون سانسکریت ودایی هند بر
می‌گردد. البته کلمه بوسه در آن استفاده نشده است ولی به عشق و «گذاشتن
دهان بر دهان» و «نوشیدن از رطوبت لب» یک کنیز صحبت شده است. از آنجا ما
می‌توانیم شواهد تاریخی را درباره بوسیدن اجتماعی در یونان باستان از
طریق نوشته‌های هومر و هرودوت تا بوسه‌های حریصانه و شهوانی در امپراتوری
روم را مشاهده کنیم. پس از یک هزاره این رفتار در برخی نقاط دنیا به
شکوفایی رسید و در برخی دیگر به دلیل شرایط مذهبی و گاهی بیماری تقریباً
ناپدید شده است.
بوسه چیست؟ چه نوع تماس را می‌توان بوسه نامید؟ این نوع تماس‌ها تا چه حد
فرهنگی هستند و چقدر طبیعی و غریزی؟ آیا این روش تماس و ابراز یک پدیده
جهان‌شمول است؟
بوسه، یک پدیده فرهنگی یا غریزی؟
یک پژوهش جدید که در مجله «مردم‌شناسی آمریکا» منتشر شده است، نشان
می‌دهد که فقط ۴۶ درصد فرهنگ‌ها برای ابراز عشق و ستایش، همدیگر را از
روی لب می‌بوسند.
kiss1
شریل کیرشن‌بام (Sheril Kirshenbaum)، نویسنده کتاب «علم بوسیدن» در
مقاله‌ای در روزنامه گاردین به این پرسش‌ها پاسخ می‌دهد. او در زمینه
بوسه در فرهنگ‌های مختلف خوانده و پژوهش‌های آکادمیک را مطالعه کرده است.
در این مقاله او به یکی از محبوب‌ترین وقایع در زمینه بوسیدن در کتاب
«آفریقای وحشی» از ویلیام وین‌وود راد (William Winwood Reade) که در سال
۱۸۶۴ منتشر شده است، اشاره می‌کند. وین‌وود راد توضیح می‌دهد که عاشق
دختر زیبای یکی پادشاهان آفریقا می‌شود. پس از تلاش چند ماهه بالاخره
جرأت پیدا می‌کند که این دختر را ببوسد. دختر که تا به حال چنین چیزی را
تجربه نکرده، فریاد می‌زند و با اشک‌هایی روان فرار می‌کند. مدت‌ها بعد
نویسنده متوجه می‌شود که این شاهزاده برداشت بسیار متفاوتی از بوسه او
داشته. این دختر تصور می‌کرده که ویلیام وین‌وود راد می‌خواسته او را
بخورد.
کیرشن‌بام در مقاله منتشر شده از برداشت چارلز داروین، پدر بیولوژی
تکاملی (فرگشت)، درباره بوسه می‌نویسد. داروین در کتاب «بروز احساسات در
انسان و حیوان» (The Expression of the Emotions in Man and Animals) که
در سال ۱۸۷۲ منتشر شد، ابتدا بین بوسه با لب و همه رفتارهای شبیه بوسه
تفاوت قائل است. رفتارهایی شبیه مالش بینی با بینی یا لمس‌هایی شبیه به
آن که هدفی مشابه با بوسه لب به لب را داشته و پیشرو این تماس رمانتیک
است.
داروین لیستی از رفتارهای شبیه بوسه دارد که شامل یک سری کنش‌ و واکنش‌ها
و تماس‌ها بین افراد است که با استفاده از لب، صورت و گاهی بخش‌های دیگر
از اعضای بدن به هم ابراز عشق می‌کنند. او این نوع تماس‌ها را بوسه
می‌نامد و آنها را در گروه‌های مختلف تقسیم می‌کند: لمس یا فشار دست‌ها،
سینه یا شکم یا حتی در نمونه‌ای «لمس صورت خود با دست یا پای دیگری».
پس از جمع‌آوری لمس‌های عاطفی مشابه از سراسر دنیا، داروین به این نتیجه
می‌رسد که این لمس‌های بدنی باید یک کشش غریزی برای دریافت «لذت از تماس
نزدیک با یک معشوق» باشد. او نتیجه‌گیری می‌کند که کشش انسان برای بوسه
ذاتی و با گسترش مفهوم بوسه -که شامل رفتارهایی شبیه بوسه هم می‌شود-، یک
کشش و رفتار جهانی و همه‌گیر است.
برخی مردم‌شناسان البته با این نظریه مخالف هستند و معتقدند که بوسه یک
پدیده فرهنگی است که ما از اجتماع انسانی اطرافمان و با رسانه‌ها و
کپی‌برداری یاد می‌گیریم.
یکی دیگر از نکات جالبی که کیرشن‌بام در مقاله‌اش به آن اشاره می‌کند،
متعالی کردن روش بوسه اروپایی برای ابراز عشق بین مردم متمدن دنیا بوده
است. او نشان می‌دهد که در بسیاری از پژوهش‌های تاریخی روش‌های دیگر
ابراز عشق به عنوان وحشی، ابتدایی یا بربری معرفی شده‌اند.
در سال ۱۸۹۸ یک پژوهش‌گر دانمارکی کریستفر نایروپ (Christopher Nyrop)
می‌نویسد که در منطقه پلینزی، ماداگاسکار و بسیاری قبایل آفریقا بوسه را
نمی‌شناختند. او تشریح می‌کند که بوسه لب بر لب اروپایی «یک روش سلام
دادن برتر است نسبت به روش رایج بین قبایل وحشی که با بینی به هم سلام
می‌دهند». در سال ۱۹۲۹ هم ارنست کلاولی (Ernest Crawley)، مردم‌شناس
گزارش می‌دهد که بوسه روی لب در مناطق خارج از «تمدن‌های برتر» مانند
اروپا و یونان دیده نشده است.
جهانی‌شدن بوسه
کیرشن‌بام، در مقاله‌اش به پژوهش‌های دانولد مارشال (Donald Marshall)،
مردم‌شناس اشاره می‌کند. در پژوهش‌های او دیده شده است که مردمی که در
جزیره مانگیا در اقیانوس آرام زندگی می‌کنند و از نظر جنسی مردم بسیار
فعالی هستند (در سنین اواخر نوجوانی تا ابتدای سی سالگی به طور متوسط بیش
از هزار بار در سال ارضای جنسی دارند) تا قبل از ورود اروپاییان به این
جزیره، لذت بوسه لب روی لب را نمی‌شناختند و با روش‌های دیگر نسبت به هم
ابراز عشق می‌کردند.
7-Reasons-Kissing-is-great-for…
هلن فیشر (Helen Fisher) مردم‌شناس معتقد است که حتی در جوامعی که مردم
برای ابراز عشق نمی‌بوسند، قبل از دخول جنسی همدیگر را می‌فشارند،
می‌لیسند، می‌مکند، نیش می‌گیرند یا حتی به صورت همدیگر فوت می‌کنند.
پس از بررسی ادبیات علمی و پژوهشی، کریشن‌بام متقاعد می‌شود که بوسه
نمونه‌ای از رفتار انسانی است که در آن غریزه، تربیت را تکمیل می‌کند. به
گفته او به نظر می‌رسد که انسان یک کشش غریزی برای لمس و تماس فیزیکی با
دیگران دارد. اما شکل و فرم آن بسیار تحت تأثیر رسوم فرهنگی و ارزش‌های
اجتماعی است. همان‌طور که داروین ۱۵۰ سال پیش مشاهده کرده بود، رفتارهای
شبیه بوسه بخشی از ارثیه مراحل تکامل ماست، اما موقعیت مکانی و زمانی که
ما این رفتارها را بروز می‌دهیم بسیار متأثر از ارزش‌های اجتماعی اطراف
ماست.
کریشن‌بام در مقاله‌اش می‌نویسد که روش بوسه اروپایی از طریق جهانی‌شدن،
دخالت نظامی با ورود کشتی‌ها به سرزمین‌های ناشناخته و کار ادبیاتی کسانی
مانند شکسپیر و دیکنز گسترش پیدا کرده است. امروز بوسه اروپایی برای ما
به شکل یک انتظار اجتماعی در آمده است چراکه ما این روش را از طریق هنر،
ادبیات و سینما به ارث برده‌ایم.
فرق نمی‌کند کجا به دنیا آمده و کجا زندگی می‌کنیم، به چه کسی عشق
می‌ورزیم و پیشینیانمان چگونه ابراز عشق می‌کردند. امروزه در سراسر دنیا
بوسه لب روی لب یکی از محبوب‌ترین رفتارهای اجتماعی است. اگر مفهوم بوسه
را گسترش دهیم به معنای تماس با دیگری یک رفتار جهان‌شمول هم خواهد بود.
همان‌طور که داروین به آن اعتقاد داشت.
با طبیعی بودن و غریزی بودن ابراز عشق و ستایش از طریق بوسه در برخی
مناطق دنیا ارزش اجتماعی حاکم می‌تواند در زمان و مکان ابراز این روش
عشق‌ورزی بسیار تحت تأثیر باشد. دختر و پسری در پاریس در یک پارک در ملا
عام همدیگر را می‌بوسند. درحالی‌که دختر و پسری در ایران برای بوسیدن
همدیگر یا باید به فضای بسته خانه پناه ببرند یا با پذیرش ریسک آن پشت
درخت‌ها، پنهان از دید دیگران در یک پارک این کار را بکنند. این درحالی
است که در ادبیات ایران حداقل از قرن ششم شمسی به طور واضح از لذت بوسه
روی لب یار صحبت شده است.
حافظ می‌گوید:
مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن
و در سده‌های بعدی صائب تبریزی می‌سراید:
دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی است که اگر باز ستانند دو چندان گرد
و فروغی بسطامی:
از لب شکّرین او بوسه به جان خریده‌ام ز انکه حلاوتی بود جنس گران خریده را

shab ranginkaman

unread,
Aug 3, 2015, 5:36:50 PM8/3/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
خانه امن:ماه رمضان بود و من سفره افطار را پهن کرده بودم .تازه اذان
شروع شده بود و هر پنج فرزندم دور سفره نشسته بودند اما محمد هنوز نیامده
بود . هر چی به موبایلش زنگ می زدم جواب نمی داد. بعد افطار زنگ زد و گفت
کار واجبی پیش آمده و مجبور شده با شریکش به سمت کارخانه ای که تازه
تاسیسش کرده بود حرکت کند .
فردای آن روز درست سر ظهر شریک همسرم زنگ زد و سراغ محمد را گرفت. تعجب
کردم و گفتم مگر محمد با شما نیست؟ گفت نه شاید بد نباشد کمی چشمت را باز
کنی و ببینی محمد کجاست.شریک همسرم را خیلی سال بود می شناختم.به خوبی و
درستکاری او اعتماد داشتم و سالها با همسرش دوست بودم .
از او پرسیدم محمد کجاست و او یک آدرس به من داد. خانه ما شرق تهران بود
و آدرس غرب تهران، جایی حوالی خیابان بهبودی .
روزه بودم و یک آن احساس کردم در حال خفه شدن هستم . کف آشپزخانه.خدای من
بعد ازبیست سال زندگی و ۵ بچه قد ونیم قد یعنی محمد من کجاست ؟ محمد من
که از گل نازک تر به من نمی گفت کجاست ؟
یک آژانس گرفتم و راهی آدرسی شدم که روی تکه روزنامه ای نوشته بودم .
خانه ای که شریک همسرم آدرسش رو داده بود یک واحد از آپارتمانی ۱۲ واحدی
بود . منتظر ایستادم تا یکی از آپارتمان بیرون آمد.من فورا رفتم تو و خدا
می داند با چه حالی خودم را از پله ها کشیدم بالا .
در زدم . طوری ایستادم که سایه چادر مشکی ام از پشت در معلوم نباشد .
دوباره در زدم .دفعه سوم صدای یک زن را شنیدم که پرسید کیه و من هم آرام
گفتم منم . در را باز کن همسر محمدم . شک نداشتم که شریک و دوست قدیمی
خانوادگی ما دروغ نمی گوید .
زن رفت و بعد از چند ثانیه محمد در را باز کرد. من دیگرآرام نبودم. چهره
محمد را که دیدم فریاد زدم. از ته دلم فریاد زدم . فحش دادم و به سر و
صورت محمد کوبیدم . همسایه ها ریخته بودند بیرون و من ناسزا می گفتم که
یکهو طعم خون توی حلقم پیچید .
محمد چنان من را کتک زد که سرم به میله های راه پله خورد و خون از زیر
چادرم روی صورتم پخش شد. همسایه ها من را گرفتند و به سمت حیاط بردند .
کنار باغچه حیاط ولو شدم . زن همسایه یک لیوان آب برایم آورد . داشتم خفه
می شدم . آب را خوردم . روزه ام باطل شد .
از آن روز ۱۰ سال می گذارد و من هنوز با محمد و با هوو زندگی می کنم . ۱۰
سال است که سر هر نمازی هر دوی آنها را نفرین می کنم.حالا محمد یک پسر
دیگر هم دارد و من طلاق نگرفتم.تهدید کردم ولی طلاق نگرفتم . محمد گفت که
خانه و ماشین را به اسم من می کند و من قبول کردم .
این روایتی است که یکی از کاربران فیس بوکی خانه امن برای ما نوشته است .
همان ساعت از دیگر کاربران فیس بوکی پرسیدم پول یا احترام؟ پرسیدم اگر
شاهد خشونتی از شریک زندگی خود باشید پول را انتخاب می کنید و می مانید
یا احترام و منزلت را انتخاب می کنید ؟
جواب های دوستان فیسبوکی ما خیلی جالب بود. شقایق نوشت: داشتن پول در این
زمانه به خودی خود احترام به همراه می آورد ولی شرایط تعیین کننده است
بخصوص در رابطه زناشویی داشتن پول بدون احترام را نمی پسندم .
سمیرا پرسش خانه امن را زیر سوال می برد و می گوید : چرا فکر می کنید
زنها پولکی هستند؟ مردهایی هم هستند که چون زنشون درآمد نداره نه تنها
بهشون احترام نمی گذارن بلکه از الفاظ مثلی مفتخور استفاده می کنند و
اجازه دخالت در هیچ زمینه ای را به زنشون نمی دن . اما در کل برای چه مرد
وچه زن پول پرستی خوب نیست اما پول برای زندگی لازم است . اگر شخصیت و
احترام نباشه زندگی هم نیست .
دوست دیگری نوشت: بی پول و با احترام بدون تردید. پول چیزی است که خودم
باید کسب کنم کسی موظف به تامین مالی من نیست اما بی احترام یعنی هر آنچه
کسب می کنم هیچ است. در یک رابطه برابر افراد پول را در کنار هم کسب می
کنند. من در زندگی شخصی چنین کردم و نسبت به بسیاری از دوستانم شادترم
انکار نمی کنم پول می تواند کمک کننده باشد اما به نظرم آسایش خاطر را
مولفه های دیگری برای انسان فراهم می کنند.
مریم با تاکید بر اینکه سوال خانه امن ابهام دارد می نویسد: اگر همسر بی
پول باشه اصلا مهم نیست، خودم تواناییش رو دارم تلاش میکنم به دست می
آرم. آدم ازدواج می کنه برای احترام و آرامش، نه برای پول .
رزاهم معتقد است: آدم بدون پول سخته که احترام داشته باشه.
گیلرتورجان می نویسد: اصلا ربطی به انتخاب نداره من خانم های بسیاری رو
دیدم که به خاطر پول و بدون احترام موندن تو خونه شوهر. نه اینکه بگم خر
پول همینکه طرف خرجشونو میده براشون بسه. مهم استقلال مالی وجسارت است .
ناراحت کنند اش اینجاس که مادر های نسل من (مامانهای دهه شصتی ) اکثرا هم
کار کردن هم بی احترامی دیدن!
اما ثنا معتقد است:استقلال مالی احترام هم میاره. اگر هر زنی خودش کار
کنه وبه لحاظ مالی به کسی وابسته نباشه کسی هم جرات بی احترامی بهش رو
نداره .
فاطمه هم در این بحث مشارکت می کند و تاکید می کند که احترام داشتن یکی
از مهمترین اصول اخلاقیِ است که همه مردم بهش “نیاز” دارند . احترام به
خویش در درجه اول احترام به دیگری روبرای یک رابطه سالم به وجود می آورد.
حال تصور اینکه فرد احترام را با پول تعویض کنه این را می رساند که آن
فرد سطح عزت نفس مطلوبی ندارد .
دریک پیام خصوصی منصوره داستان خودش را اینطور تعریف می کند :همه زن ها
یک جور نیستند همانطور که همه مردها . چرا نسخه کلی به همه می دهید ؟
همسر من تاجر بازار بود و زندگی من در رفاه کامل می گذشت . رفاه کامل .
عروس و داماد داشتم ولی وقتی فهمیدم همسرم بعد از فوت برادرم ، زن برادرم
را عقد کرده خانه و زندگی را رها کردم و در پونک یک اتاق اجاره کرده و
هرگز به آن خانه بازنگشتم . با اندک حقوق بازنشستگی از دوران معلمی ام
زندگی می کنم ولی چنین حقارتی را تحمل نکردم و خدا رو شکر می کنم که با
همه مخالفت همسرم شغل معلمی را ترک نکردم .
من چاره ای نداشتم اگر می ماندم حتی پیش عروس و داماد هم آبرو نداشتم
.حالا پول ندارم ولی خوشحالم که با چنین مردی زندگی نمی کنم . نمی خواستم
خسرالدنیا و الاخره بشم وریزه خواری از مردی را بکنم که آخر زن برادر من
را عقد کرد .
اکثر افراد تحت خشونت خانگی نیاز دارند تا با عواقب زندگی در چنین شرایطی
آشنا شوند و بدانند که در صورت تحمل چنین شرایطی به هر دلیل بخصوص شرایط
مالی دچار چه پیامدهایی خواهند شد .
چرا خشونت را تحمّل میکنیم؟
این سؤالی است که اغلب از زنان در تحت روابط زور و سلطه پرسیده میشود:
طبق نظر سنجی که سازمان حمایت از زنان ملل متّحد در این مورد انجام داده
است بنظر میرسد که زنان از کشورهای مختلف پاسخ های نسبتاً مشابهی به این
پرسش می دهند که در زیر به مهمترینشان اشاره میکنم :
▪ احساس ضعف کامل در برابر وضعیّت موجود،
▪ تهدید به مرگ،
▪ نداشتن امیدی به بهبود اوضاع،
▪ مورد قبول واقع نشدن از سوی جامعه،
▪ نا امیدی از قانون و آئینهای دادرسی و کیفری و بطور کلی سیستم قضائی مردانه،
▪ از دست دادن کنترل اوضاع،
▪ غم از دست دادن و پشت سر گذاشتن تعلّقات خاطر گذشته و اطفالشان،
▪ گروکشی و انتقام،
▪ عدم توان روحی و جسمی و نا امیدی از یافتن دوست و همسری مناسب،
▪ احساس مسئولیّت تؤام با شرم و گناه،
▪ وابستگی های اقتصادی و نیازهای معیشتی،
▪ خود را متهم و مقصّر دانستن،
▪ ویژگی های طبیعی و عاطفی و سرشت تکاملی ما زنان،
▪ عدم احساس اعتماد بنفس،
▪ توقعّات و پایبندیهای تسلّمی و عرفی،
▪ ایمان کورکورانه به باورها و عقل جمعی مردان.
اما یکی از کاربران فیس بوکی نوشته که این موضوع مختص به زنان نیست .
قبول دارم که این زنان هستند که اکثرا در چنین گردابی غوطه می خورند ولی
من مردانی را هم دیده ام که برای پول زن یا پدر زن ،هر خفت و خواری را
تحمل می کنند و از پول به عنوان ابزار استفاده می کنند . اما می پذیرم که
در هر حال قدم اصلی این است که زن، شان و منزلت خود را پیدا کند. چون اگر
اجازه دهد مکررا مورد توهین و پرخاش و کنایه قرار بگیرد این رفتار در مرد
تقویت منفی می شود.
این کاربر فیس بوکی می گوید:دختر خاله من ازدواج کرد و شوهرش مرتب او را
کنترل می کرد . کجا برو و کجا نرو . چی بپوش و چی نپوش . حرف بزن یا نزن
.از دختر خاله من یک برده درست و حسابی ساخته ولی دختر خاله ام خودش را
به کوچه دیگری می زند و می گوید ازعشق زیادی است که به من دارد ولی من
میدانم که اصلش اینه که نمی تونه از اون خونه و زندگی دل بکنه . شاید هم
حق داره . به قول خودش ذره ذره زندگی رو ساخته حالا همه رو بگذاره کجا
بره .
سازش با ساختن فرق دارد
در طول انتشار وب سایت خانه امن و تلاشی که برای آموزش و ظرفیت سازی
جامعه برای ساختن خانه های بدون خشونت انجام شده به نتایج جالبی رسیده
ایم .
یکی از این نتایج این است که سازش با ساختن فرق دارد و خیلی ها بین سازش
و ساختن تفاوتی قایل نیستند . خیلی از خانم ها و حتی آقایان با تصور
ساختن فقط سازش کرده و جوانی و فرصت های زیادی را از دست می دهند و محیطی
پر تنش برای فرزندان ایجاد می کنند
هانیه می گوید یک بار به مادرم گفتم مامان بسه دیگه . ما توی این خونه از
بین رفتیم .اگر به قول خودت می سوزی و میسازی منتش را سر ما نگذار.تو
خودت قادر به ترک این محیط نیستی و به همه می گویی به خاطر بچه ها مانده
ام . در حالیکه خودت مشکل داری و دهها مشکل و بیماری روحی هم برای ما
ایجاد می کنی .
بدون شک تغبیر امکان پذیر است ولی یک قانون نیست . ما نمی توانیم با
اطمینان بگوییم که تغییرایجاد خواهد شد . البته توصیه اول همیشه این است
که نباید وارد رابطه توام با مشکل شد ولی اگر دانسته می خواهید با فردی
زندگی کنید که مثلا می دانید خسیس یا حسود است توانایی خودتان را محک
بزنید.تغییر امکان پذیر است اما همیشگی نیست .
اگر خودتان توان تغییر ندارید از مراکزمشاوره استفاده کنید . کمک بگیرید
و فکر نکنید در اولین جلسه مشاوره معجزه ای اتفاق می افتد .
البته گاهی هم نمی توانیم فرد را تغییر بدهیم و مهم است که این موضوع را
بپذیریم.در نهایت هم همیشه
پس تغییر ممکن است اما باید عرصه را به روی توانمندی های خود باز کنیم و
از شیوه های مختلف استمداد بگیریم، به ویژه از مراکز متخصصان در این
زمینه که می توانند در کوتاه ترین زمان بهترین راه حل را پیش پای ما قرار
می دهندکمک بگیرید.
تغییر خودمان بهترین راه برای تغییر شرایط است و بهترین پیش نیاز برای
تغییر اعتماد به نفس .اگر اعتماد به نفس داشته باشید به قدرت خود پی می
برید.
اگر روش شما به نتیجه نرسیده حتما بدانید که روشی اشتباه بوده است و نا
امید نشوید و به راه حل های دیگر فکر کنید .
اطمینان داشته باشید بدون احترام به رضایتمندی دست نخواهید یافت .احترام
زوجین به یکدیگر شرط لازم و ضروری است.شرط آرامش در زندگی احترام است و
البته که این احترام باید در کنار شفافیت و روراستی باشد و اصولا عشق
بدون احترام امکان پذیر نیست .

shab ranginkaman

unread,
Aug 5, 2015, 1:34:52 PM8/5/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
نیمه‌ی تمام
«نیمۀ‌ تمام»، داستان یک رنگین‌کمانی است در تکاپو و بالا و پایین رفتن
برای شناخت خود و هویت جنسی و جنسیتی‌اش.
پویا ارسطو
قسمت اول
آن روز، روی حوض حیاط را با تخته ای پوشانده بود؛ موهای فرفری آشفته ترش
کرده بودند، شالی به گردنش انداخته بود و داشت داستان رستم و سهراب را به
شکلی ناپخته اما با صدایی رسا تعریف می‌کرد. هفت هشت دختر و پسر هم سن و
سال خودش هم به دیوار حیاط تکیه داده بودند.
صدایش را انداخت توی گلویش و گفت: « رستم بدون این‌که پسرش را بشناسه، او
را زد به زمین.»
و با صدایی بلندتر ادامه داد: «حسین! بیا.»
پسر بچه‌ای با ترس و لرز جلو آمد. در یک حرکت سریع، یقه‌اش را گرفت و او
را به زمین زد و چوبی را به نشانه خنجر به طرف کمر پسرک برد .
بچه ها فریاد می‌زدند: «نکشش! نکشش!»
پسر بچه سریع خودش را از زیر دست و پای سنگین «هاله» که قفلش کرده بود،
بیرون کشید و با خنده دستی تکان داد که یعنی نترسید! هنوز زنده ام.
بچه‌ها به این‌جور بازی‌ها و معرکه‌گیری‌هایش دیگر عادت کرده بودند. هاله
آخرین فرزند خانواده بود و با این که 12 سال بیش تر نداشت، حرف‌ زدن و
کارهایش به بزرگ‎ترها می‌ماند و اندام درشتش هم او را به دختران 18 ساله
شبیه‌تر می‌کرد.
کم تر کسی به یاد می‌آورد که او به آن شکلی که دختران دیگر رفتار
می‌کنند، رفتار کرده یا حتی به میل خودش به آرایشگاه رفته باشد.
در مدرسه هم مثل چنگی که با کوچک ترین زخمه ای به صدا در بیاید، در یک
چشم به هم زدن دعوایی را شروع می‌کرد و موهای کوتاه فرفری‌اش او را توی
کلاس و مدرسه مشخص کرده بودند.
چند ماهی از انقلاب در ایران می‌گذشت و در مدرسه‌ غوغایی بود. کم کم
زمزمه روسری و حجاب اجباری به گوش می رسید و معلم‌های دینی هم حسابی
میدان‌داری می‌کردند.
هاله درس هایی را که معلم دینی می‌داد، در خانه اجرا می‌کرد. راه می‌رفت
و خط و نشان می‌کشید: «کسی این جا حق نداره مشروب بخوره، گفته باشم!»‌ یا
«بابا چرا ریشت را می‌تراشی؟ مگه نمی‌دونی ریش تراشیدن حرومه؟»
حیف که به ذهنش نمی‌رسید وگرنه برای اتمام حجت، همه احادیث و آیه‌های
قرآن را که شنیده بود، تکرار می‌کرد.
با این همه، هاله با حجاب میانه‌ای نداشت و عصرها هم‎چنان توی کوچه با
پسرهای هم‎سن و سال خودش بازی می‌کرد. سرزنش های «پری»، خواهر بزرگش هم
ادامه داشت:‌ «اینا مشروب می‌خورن با تو چه کار دارند؟ تو برو خودت‌ رو
جمع کن! دختره وقت شوهرشه، با پسر بچه ها بازی می‌کنه.» یا «مثل ولگردها
تو کوچه ها پرسه می‌زنه. تا دیروز شیر می‌خورده، حالا صداش برا همه
بلنده. »
مادر هاله، «حوری» خانم پشتیبان و حامی پروپا قرص ته‌تغاری‌ خود بود و
به همه می گفت :« بچه است، سربه سرش نگذار.»
هاله هم مادرش را مثل کنیزی در اختیار گرفته بود و همه چیز را از او
می‌خواست. خودش توی خانه دست به سیاه و سفید نمی‌زد. با پدرش فقط وقتی
حرفی داشت که از او پول می‌خواست. پدر هم که تنها نان‌آور خانه بود، بر
خلاف رفتارش با بچه های دیگر، با هاله کنار می‌آمد. هرچند زیر لب غرولندی
می‌کرد که «این بچه آخر ما را بی‎چاره می‌کنه.»
یک روز بچه‌ها را روی پشت بام خانه جمع کرد تا باز برایشان دادستان
بگوید. طبق معمول، عجیب‌ترین راه را برای رفتن به پشت بام انتخاب کرد.
روی در سوار شد، پرید روی دیوار، خودش را کشید بالای لبه بام و بالاخره
رساند آن بالا. آن قدر این کار را کرده بود که نه نفس نفسی بزند و نه
جایی از بدنش را زخمی کند.
لباسش را تکاند، بچه‌ها را نشاند و شروع کرد به داستان‌گویی و معرکه‌گیری
تا دم غروب که بچه‌ها یکی یکی برمی‌گشتند خانه‌هایشان.
بچه ها که رفتند، همان جا زیر چفته انگورِ بالای بام لم داد؛ به خورشید
نگاه می‌کرد که لب کوه بود. به سرکوفت‌های خواهرش فکر می‌کرد و به نگاه
دیگران به خودش. انگار بچه‌ها کم‌تر ازش حساب می‌بردند. با خودش می‌گفت
:‌ «چرا هر وقت خودم رو اون طوری که هستم نشون می‌دم، همه جبهه می‌گیرند؟
فقط باید به میل اونا لباس بپوشم و حرف بزنم و رفتار کنم؟ همه‌اش تظاهر،
همیشه باید نمایش بازی کنم.»
حسی در وجود هاله بیدار شده بود که نمی‌توانست آن را هضم کند. فقط دلش
می‌خواست دیگران را از چیزی که در وجودش رخنه کرده بود، با خبر کند و حرف
بزند. همین حال و احوال بود که صدای پری او را به خود آورد:‌ «هاله گم
شو بیا پایین دیگه الان بابا می آد!»
از جایش پرید و از همان راهی که آمده بود روی بام، پرید پایین. با عجله
پایش را روی لبه در حیاط گذاشت که به پایین بپرد. سرعتش به قدری زیاد بود
که پایش لیز خورد و وسط دالان ولو شد.
فریادش به هوا رفت. اول مادرش و بعد هم پری سراسیمه خود را به او
رساندند. چشم‌هایش سیاهی می‌رفتند و حس می‌کرد پایش کنده شده است. مادر و
خواهر کشان کشان هاله را توی اتاق بردند ولی نه لیوان آب آرامش کرد و نه
دلداری‌های خواهر و نوازش‌های مادرش. پایش ورم کرده و کبود شده بود.
بالاخره حوری خانم چادرش را از کمرش باز کرد و تا کوچه بالایی دوید تا
شکسته بند را خبر کند. بچه‌ها و همسایه‌ها هم با داد و فریاد سوزناک مادر
رسیدند بالای سر هاله ولی کسی نمی‌دانست چه کند. همه مات و مبهوت برای
اولین بار به هاله خیره شده بودند که انگار کس دیگری شده بود.
«اوستا حسن» بالاخره با کیفی زهوار در رفته، هن‌هن کنان وارد اتاق شد.
هاله بدون این که حجابی بر سر داشته باشد، داد می‌زد: «نه نامحرمه! اجازه
نداره به من دست بزنه! لازم نکرده.»‌
بالاخره دست هاله را گرفتند تا «اوستا حسن» بتواند او را معاینه کند.
شکسته بند به هرمشقتی بود، شلوار هاله را بالا برد و پایش را معاینه کرد.
هاله هم تمام دردش را قورت می‌داد و فریادهایش قطع شده بود. بالاخره زیر
لب آرام گفت: « چیزی نیست، ضرب دیده. کمی زردچوبه و زرده تخم مرغ بمالید.
چند روز استراحت کنه، خوب می‌شه.»
پری و حوری خانم دویدند توی آشپزخانه که ضماد را درست کنند. همسایه‌ها هم
یکی یکی خداحافظی می‌کردند و می‌رفتند. هاله هنوز چشم‌هایش را بسته بود و
ناله می‌کرد که احساس کرد دستی نوازش‎گر پایش را مالش می‌دهد. این
دست‌های با محبت، دست‌های مادرش نبودند ولی محبت‎شان را حس می‌کرد.
چشم‌هایش را آرام باز کرد. رویا دختر همسایه بود که داشت به آرامی ضماد
را به پای او مالید. رویا را خوب می‌شناخت ولی انگار تا آن زمان دست‌هایش
را این طور لمس نکرده بود. هاله محو رویا و دست‌هایش شده بود که ناگهان
صورت رویا به صورتش نزدیک شد و بوسه‌ای روی گونه‌اش نشست.
بوسه رویا مثل معجونی بود که وارد جان هاله شد و آرامشی در جانش ریخت.
انگار زمان متوقف و بدنش گرم شد. ترس‌هایش آب شدند و درد را فراموش کرد.
با خودش گفت: «بهشون می‌گم! هرچی شد، شد.»

shab ranginkaman

unread,
Aug 5, 2015, 1:35:12 PM8/5/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
چرا انقدر در مورد رنگین کمانی‌ها حرف می زنیم؟
سوده راد
چرا هنوز باید از رنگین‌کمانی‌ها نوشت و خواند؟ چرا این قدر در مورد
آن‎ها حرف می‌زنیم؟ چون تبعیض و ستیزعلیه اعضای جامعه «+LGBTQI» یعنی
هم‌جنس‌گراها، دوجنس‌گراها، ترنس سکشوال‌ها و ترنس‌جندرها، کوییرها یا
میان‌جنسی‌ها و همه آن‎هایی که هویت و گرایش‌شان به حاشیه رانده شده و
اقلیت تلقی می‌شوند، در جریان است.
در ایران به دلیل وجود حکومت دینی، هم‌جنس‎گرایی و رابطه هم‌جنس‌ها جرم
است و جراحی‌های «تطبیق جنسیت» به عنوان تنها راه «اصلاح» گرایش به
هم‌جنس پیشنهاد و اجرا می‌شود.
«ایران بهشت ترنس‌سکشوال‌ها» دروغی تلخ است و تفکیک جنسیتی بر بایدها و
نبایدهای رفتاری، گفتاری، پوششی و خلاصه هر وجهی از زندگی، از لحظه‌ای که
والدین آلت جنسی جنین را دید می‌زنند تا بدانند رنگ اتاق و وسایل بچه را
«صورتی» کنند یا «آبی»، تا پس از مرگ انسانی که اگر زن باشد، جای عکسش
روی اعلامیه گل و بته می‌گذارند، جریان دارد.
در ایران امروز هرکسی یا زن به دنیا می‌آید یا مرد و همان طور هم از دنیا
می‌رود. دیوار مرزبندی بین زن/مرد هر روز ضخیم‌تر، جای دگرجنس‌گرایی
اجباری هر روز پیش از دیروز در اذهان جامعه و حافظه تاریخی محکم‌تر و به
تصورات غلط در مورد تلقی هر گرایشی جز دگرجنس‌گرایی به عنوان «بیماری
روانی»، «بیماری جنسی»، «فساد»، «غرب‌زدگی» و امثال آن دامن زده می‌شود.
این‌ها همه در حالی رخ می‌دهند که حقوق بشر و حق طبیعی زندگی انسان‌هایی
با گرایش و هویتی متفاوت از آن چه جامعه و حکومت به آن ها تحمیل می‌کند،
با توهین، طرد و انواع خشونت‌های روانی و فیزیکی در همه عرصه‌های زندگی
نقض می‌شوند.
ایران برای چنین انسان‌هایی جهنمی است که شعله‌هایش از درون می‌سوزاند و
مدام به آن ها یادآوری می کند: «تو وجود نداری.»
در ترکیه با وجود جدایی دین از سیاست، 12 سال بعد از برگزاری اولین رژه
افتخار رنگین‌کمانی‌ها، یعنی افتخار به هر گرایش و هویت جنسی و جنسیتی،
این قرار سالانه به هم می ریزد و پلیس دولتی که قرار است حامی امنیت و
آزادی همه شهروندان باشد، خود تبدیل به اهرم فشار و خشونت بدون دلیل
می‌شود.
در حالی‌که در انتخابات اخیر، احزابی که برای برابری اقلیت‌ها تلاش
می‌کردند به پیروزی دست یافتند اما هنوز افرادی مثل «هایرتین کارامان»،
دین‌پژوه ترک و نزدیک به دولت اردوغان هستند که بگویند: «درست است که
ترکیه کشوری سکولار و لیبرال دموکرات است اما نباید از یاد ببریم که
اکثریت مردم ترکیه مسلمان هستند و هم‌جنس‌گرایی را غیراخلاقی می‌دانند.»
و ادامه می‌دهد: «مردم نمی‌توانند از حکومتی که هم‌جنس‌گرایان و مومنان
را برابر می‌داند، حمایت کنند.»
تنها چند روز بعد از سرکوب رژه افتخار در استانبول، پوسترها و پیام‌های
تنفرآمیز از روابط هم‌جنس‌گرایانه با نوشته «این لواط‏‌گران را بکشید؛ هم
فاعل و هم مفعول را» در شهرهای آسیایی ترکیه بر در و دیوارها دیده شد و
«جوانان مدافع اسلام»، گروهی که مسوولیت انتشار و پخش این پوسترها را
برعهده گرفت، هم‎زمان در شبکه‌های اجتماعی چون فیس‌بوک هم فعالیت خود را
افزایش داد.
در همین میان، گروهی ناشناس به «کمال اوردک»، یکی از سرشناس‌ترین فعالان
حقوق برابر رنگین‌کمانی‌ها که خود ترنس است، در خانه خودش تجاوز
کرده‌اند، در حالی که فریاد می‌زدند: «به تو تجاوز می‌کنیم، پولت را
می‌گیریم و باز هم به تو تجاوز می‌کنیم.»‌
در فرانسه و «مهد حقوق بشر»، یک عضو پارلمان و شهردار یکی از شهرهای جنوب
پاریس اولین سیاستمداری می‌شود که بعد از تصویب قانون «ازدواج برای
همه»‌، ازدواجش با هم‎جنس خود را علنی می‌کند. چند روز بعد در شهری دیگر
در شمال پاریس، عده‌ای به «ملانی انیک»، شناگر تیم ملی شنای زنان فرانسه
و دارنده مدال جهانی شنا حمله می‌کنند و دماغ او را می‌شکنند. چهار مرد
به ملانی و دو دوست دیگرش وقتی از یک رستوران خارج می‌شوند، حمله می‌کنند
و درحالی که آن ها را کتک می‌زنند، با «تنفر» و «هموفوبیا»(هم‌جنس‌گرا
هراسی؛ عارضه ناپسندی که افراد را به موضع گیری منفی نسبت به هم‎نوعان
خود وامی دارد) فحاشی می‌کنند.
این خشونت فیزیکی و روانی آن قدر شدید بوده است که ملانی را از شرکت در
اردوهای آمادگی برای مسابقه های آینده بازداشته است.
با این‌که مجازات‌هایی برای اعمال «هموفوب»(هم‌جنس‎گرا‎ هراس) در قانون
تعیین شده است، هنوز هم توهین‌های جنسی و جنسیتی، به ویژه فحش‌هایی که
هموفوب هستند در مدرسه ها رواج دارند و رژه افتخار تنها جشن و شادی نیست،
که یک حضور سیاسی برای بیان مطالبات مدافعان حقوق برابر برای همه
گرایش‌ها و هویت‌های جنسیتی هم هست.
با این که هر دو نفر می‌توانند فارغ از جنسیت با هم ازدواج کنند، هنوز
بحث در مورد فرزندآوری والدین هم‌جنس ادامه دارد و مبارزه برای جلوگیری
از به رسمیت شناخته شدن حقوق برابر جامعه رنگین‌کمانی یکی از اصلی‌ترین
مبارزه های محافظه‌کاران کشور فرانسه است.
در امریکا وقتی دیوان عالی قانون اساسی ایالات متحده، ازدواج هم‌جنس‌ها
را به عنوان قانونی ملی تصویب کرد، چندین ایالت رسما اعلام کردند به این
زودی‌ها این قانون را اجرایی نخواهند کرد و بحث بر سر «مبارزه با طبیعت»
و «غیرقابل قبول»‌ بودن چنین قانونی بالا گرفت.
حق دسترسی همه افراد، فارغ از گرایش جنسی و هویت جنسیتی به «انتخاب عقد
قرارداد ازدواج» نه تنها به عنوان یک قرارداد و حق رایج که به عنوان
ابزاری که به «خانواده» در قانون و جامعه رسمیت می‌بخشد، یک حق قانونی
است ولی نهایت مطالبات جامعه هم‌جنس‌گرا و رنگین کمانی نیست. نادیده
گرفتن این حق تنها یکی از بزرگ ترین و فراگیرترین موارد نقض حقوق این
انسان ها است.
شاید برای پاسخ به این سوال که چرا باید در مورد حقوق رنگین‌کمانی‌ها‌ و
برابری انسان‌ها صحبت کنیم، اصلاً لازم نباشد به این چهار کشور متفاوت از
نظر فرهنگی یا سیاسی نگاهی بیاندازیم و حتی عمیق‌تر شویم و بحث را گسترش
دهیم؛ اگر این نوشته و نوشته‌های مشابه را در شبکه‌ها و رسانه‌های
اجتماعی دنبال کنید، خواهید دید که چه طور سخن گفتن از حق و زندگی گروهی
از انسان‌ها که توسط قانون، رسانه‌ها و جامعه به حاشیه رانده شده‌اند، در
شبکه‌هایی که خود تولیدکننده محتوایش هستیم، موجب می‌شود از چارچوب آرام
ذهنی و آسوده‌خاطری‌ خود خارج شویم و تا مرز خشم از تکرار موضوع پیش
برویم بی‌آن که به رفتار، گفتار و تفکر خود بیاندیشیم.
شاید هم بهتر باشد به جای این پرسش که چرا این قدر در مورد رنگین کمانی
ها حرف می‌زنیم،‌ از خود بپرسیم چه قدر به این که همه انسان‌ها آزاد و
برابر زاده می‌شوند، اعتقاد داریم.

shab ranginkaman

unread,
Aug 5, 2015, 1:35:33 PM8/5/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
سه شنبه 04 اوت 2015 حسین
نوش‌آذر
خودارضایی ۸۳ درصد جمعیت بالغ کره زمین
گفته می‌شود که دست‌کم ۸۳ درصد جمعیت بالغ کره زمین حداقل یک بار در
زندگی خودارضایی کرده یا به طور منظم خودارضایی می‌کند. (منبع) یک معنای
دیگر این آمار این است که ۱۷ درصد جمعیت کره زمین در زندگی خودارضایی را
تجربه نکرده‌اند.
آن ۱۷ درصد چه می‌کنند؟
خودارضایی ۸۳ درصد جمعیت بالغ کره زمین را حتی اگر اغراق‌آمیز یا بی‌پایه
و اساس و یا تابع مختصات فرهنگی و عرفی یک جامعه در نظر بگیریم، بیش از
آنکه حامل یک بحران باشد، از یک نیاز ساده سخن می‌گوید. پرسش اما همچنان
باقی‌ست: آن ۱۷ درصد چه می‌کنند؟
سایت «ردیت» که از سایت‌های مهم شبکه‌های اجتماعی‌ست، در فوریه سال جاری
این بحث را پیش کشید که چه کسی می‌تواند به مدت یک ماه خودارضایی نکند.
بیش از ۱۴۰ هزار نفر در این آزمون شرکت کردند و روزنوشت‌هایشان را با
دیگران به اشتراک گذاشتند. یکی از شرکت‌کنندگان در روز دهم نوشته بود:
«هر زنی زیبا به نظر می‌رسد. هر باسنی دعوت‌کننده است. هوا بوی شیرینی
می‌دهد، آسمان صورتی‌ست و انبوهی از پروانه‌ها در پایین‌تنه‌ام آشیانه
کرده‌اند.»
به اعتبار چنین آماری و چنین آزمون‌هایی آیا می‌توانیم بگوییم جامعه غرب
از بحران جنسی رنج می‌برد؟
مجله «براوو»، از نشریات زرد آلمانی‌زبان در حلقه‌ای از ۱۶ هزار دختر و
۱۴ هزار پسر جوان یک نظرسنجی برگزار کرده بود. بر اساس این نظرسنجی ۹۶
درصد پسران و ۸۲ درصد دختران خودارضایی می‌کردند. (منبع) آیا می‌توانیم
بگوییم جامعه آلمان به اعتبار این نظرخواهی از یک بحران جنسی آن هم با
ابعاد استراتژیک رنج می‌برد؟
بحران‌ها و همه آن اساتید استراتژیک کشور
روزنامه شرق، چاپ ایران در شماره یکم مرداد ۱۳۹۴ خود گزارشی به قلم یکی
از مدیران استراتژیک کشور و یکی از استادان دانشگاه صنعتی شریف منتشر کرد
مبنی بر اینکه پنج بحران استراتژیک ایران را تهدید می‌کند: بحران بی‌آبی،
بحران دروغگویی، بحران بی‌کاری، بحران اولویت‌های اشتباه و بحران جنسی.
راهکاری که نویسنده این گزارش ارائه داده بود، بسیار ساده بود: ازدواج.
اگر خودارضایی را به عنوان یکی از نمودهای «بحران جنسی» در معنای «کمبود
جنسی» در نظر بگیریم باید پرسید که آیا ۱۷ درصد از جمعیت بالغ کره زمین
که خودارضایی نکرده‌اند، مردان و زنان متأهل‌اند؟ این یک احتمال است. اما
احتمال قوی‌تر و برتر این است که عده زیادی از مردان و زنان متأهل
خودارضایی می‌کنند. پس می‌توانیم چنین تصور کنیم که ازدواج حتی اگر مبتنی
بر تبلیغات حکومت و نظریه‌سازی‌های رانت‌خواران بحران‌شناس کشور، بحران
جنسی را تسکین دهد، این امر قطعاً به معنای پایان خودارضایی نیست.
نگفته پیداست که سبک زندگی هر انسانی محترم است. اما آیا ما به راستی
می‌توانیم ادعا کنیم که آن ۱۷ درصدی که خودارضایی نمی‌کنند، از یک زندگی
کامیاب جنسی در چارچوب یک خانواده خوشبخت برخوردارند؟ آیا ممکن است کسانی
در کره زمین زندگی کنند که به سن بلوغ رسیده‌اند و نمی‌دانند که چگونه
می‌توان خودارضایی کرد؟ آیا هستند کسانی که از روی احساس گناه یا ترسی
ناشناخته یا وحشت از پیامدهای جسمانی خودارضایی از این عمل پرهیز دارند؟
«خودارضایی»، این کلمه شیک
گام اول برای یافتن پاسخ ها، پیدا کردن کلمه مناسب است. تا زمانی که برای
پدیده‌ای کلمه مناسب نیافته باشیم، نمی‌توانیم درباره آن پدیده بیندیشیم.
در سال‌های پیش از انقلاب که هنوز منابر از مساجد به سطح جامعه گسترش
پیدا نکرده بود، حوزه علمیه قم جزواتی برای دانش‌آموزان و نوجوانان منتشر
می‌کرد. این جزوه‌ها روی کاغذ کاهی و با چاپ نامرغوب و با قیمت ارزان در
مدارس کشور توسط آموزگاران مذهبی که اغلبشان از طرفداران آیت‌الله خمینی
و علی شریعتی بودند پخش می‌شد. یکی از این جزوات به خودارضایی اختصاص
داشت. سستی زانوان، ضعف چشم، ناتوانی جنسی، خستگی و خواب‌آلودگی و
افسردگی از کمترین پیامدهای خودارضایی بود که کارشناسان همه‌چیزدان حوزه
علمیه برشمرده بودند. در آن زمان هنوز کلمه شیک «خودارضایی» ابداع نشده
بود. مذهبی‌ها از کلمه نتراشیده و نخراشیده و دهشتناک «استمناء» استفاده
می‌کردند، نویسندگان خودمانی‌تر، کلمه «کفلمه» را به کار می‌بردند. در هر
حال همه این‌ها به کلمه‌ دیگری در ذهن فرومی‌کاست که یک دشنام بود و هست.
کلماتی مانند «خودارضایی» و «بحران ارگاستیک»! کار ما را ساده کرده است.
اکنون می‌توان هم مؤدب بود و هم گاهی فاضل جلوه کرد و هم اینکه این
بحث‌ها را به راحتی در رسانه‌ها مطرح کرد، بدون آنکه خط قرمزی را زیر پا
گذاشت.
خودارضایی، دست و دست‌مالی
با وجود گسترده‌تر شدن دایره واژگانی ما پرسش همچنان باقی‌ست. آن ۱۷
درصدی که خودارضایی نمی‌کنند چه کسانی هستند؟ آیا مربیان اخلاقی ما در
حجره‌های حوزه‌های علمیه قم و مشهد و نجف خودارضایی نکرده‌اند؟ تکلیف
اعضای سالخورده شورای نگهبان از قبل معلوم است، مقامات کشوری و لشکری،
سرداران سپاه، مأموران وزارت اطلاعات، مدیران میانی دولت، معلمان پرورشی،
آخوندها، اعضای هیأت‌های مذهبی جزو ۱۷ درصدی از مردمان جهان هستند که
خودارضایی نمی‌کنند؟
پاسخ ساده‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر از آن است که به قلم‌فرسایی نیاز داشته
باشد. خودارضایی، همانطور که از واژه لاتین آن برمی‌آید، بیش از هر چیز
به دست ربط دارد. بی‌جهت نیست که «دست دادن» یا «دست همدیگر را فشردن»
یکی از رایچ‌ترین شیوه‌های ارتباط انسان‌ها با هم است. در فرهنگ ما هم
کلمات و عباراتی مانند «دستمالی کردن» و «دست‌درازی» از یک بار اخلاقی و
جنسی هم برخوردارند.
می‌توان چنین پنداشت که هر کس که با دستش کار خلاقی انجام دهد، دست‌کم تا
آن لحظه که خلاق است، خودارضایی نمی‌کند. این نه فی‌نفسه خوب است، یعنی
اخلاقی و شایسته است و نه فی‌نفسه بد، یعنی غیراخلاقی و ناشایست.
بحران جنسی یا بحران تن‌پروری؟
مذاهب به کنار، از میان فیلسوفان امانوئل کانت خودارضایی را نکوهش
می‌کرد. کانت نیز مانند تعالیم یهودی و مسیحی و اسلامی اعتقاد داشت که
ارضای غریزه جنسی می‌بایست در خدمت تکثیر نسل قرار بگیرد. گمان می‌کنم
اکنون با این مقدمات می‌توانیم ادعا کنیم که کانت هم مانند همه آن‌هایی
که از خودارضایی داد سخن می‌دهند، آن را نفی یا تأیید می‌کنند، قطعاً جزو
۱۷ درصدی نبود که در زندگی خودارضایی نکرده‌اند. دیوجانس به لحاظ
خودارضایی در مقابل کانت قرار دارد. او آرزو می‌کرد که کاش می‌توانست با
مالاندن شکم، گرسنگی را هم تسکین دهد.
بحث را با این قاعده به عنوان یک فرض به پایان برسانیم: هر کس که با صدای
بلندتری «خودارضایی» را نکوهش می‌کند، خود را بیشتر از دیگران ارضاء
می‌کند. با این منطق، ۱۷ درصدی که خودارضایی نمی‌کنند جزو جمعیت ساکت و
آرام جهان‌اند. نه به فلسفه کانت کاری دارند و نه به رفتارهای تحریک‌آمیز
دیوجانس. آن‌ها بی‌منبر و بی‌میز خطابه‌اند. بی‌تریبون و بی‌رسانه. آن‌ها
کسانی‌اند با دستانی خسته، ذهن خسته، در پی معاش روزانه و لاجرم با خواب
سنگین، بی‌هیچ رؤیا یا کابوسی.
به این ترتیب باید گفت ما در ایران از بحران جنسی رنج نمی‌بریم. از بحران
تن‌پروری لایه‌ای از انسان‌های پرگو که از اخلاق دم می‌زنند و از
«دست‌رنج» دیگران تغذیه می‌کنند رنج می‌بریم. ما با بحران عدم خلاقیت،
بیگانگی با جسم، و از ریاکاری رنج می‌بریم. این اما یک بحران واقعی‌ست.

shab ranginkaman

unread,
Aug 6, 2015, 11:54:42 AM8/6/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
چگونه از وقوع تجاوز جلوگیری کنیم؟
فریناز فهزادی
برگرفته از تریبون زمانه *
مدرسه فمینیستی: تجاوز جنسی (rape)، نزدیکیِ جنسی با فردی، بدون رضایت
اوست. تجاوز جنسی در حقیقت تنها یک حمله فیزیکی و جنسی به قربانی نیست،
بلکه درعینحال حمله معنوی و حمله به شأن انسان است که در آن قربانی از حق
خود محروم می‌شود و این خشونت، هرچند همیشه منجر به قتل نشود، ولی عموماً
تهدید به قتل را به همراه دارد. در این میان نزدیکی فرد بالغ با افراد کم
سن و سال و کودکان، حتی اگر با رضایت آنها باشد، تجاوز محسوب می‌شود. [1]
عکس از آرشیو
عکس از آرشیو
بهترین راه برای جلوگیری از تجاوز، افزایش سطح آگاهی و آموزش تمام اقشار
جامعه و آگاهی بخشی به هر دو جنس است تا احترام و یاریرساندن به هم نوع
را بیاموزند. همچنین آموزش و آگاهی در جان به دربردن از موقعیتهای خطرناک
بسیار مؤثر است. بهخصوص همواره باید کودکان را به نحوی آموزش داد که
بتوانند مواقع پرخطر را شناسایی کرده و از خود دفاع کنند؛ و در مواردی که
مورد سوءاستفاده قرار گرفتند، بتوانند به آشنایان و افراد بزرگ‌تری که به
آنان اطمینان دارند، موضوع را در میان بگذارند.
لیکن همواره به خاطر داشته باشید هنگامیکه تجاوز به وقوع پیوست، مقصر
تمام و کمال این عمل، فرد متجاوز است و قربانی کاملاً از گناه و تقصیر
مبرا است.
باید دانست که بهترین راه برای امنیت زنان در جامعه، فرهنگی است که آن‌ها
خود در مقابل یکدیگر در پیشگرفته‌اند؛ مشهود است که هر مردی از یک زن
زاده می‌شود و عموماً در دامان او پرورش می‌یابد، بنابراین وظیفه‌ی زنان
یک جامعه است تا پسران و مردانی مسئولیت‌پذیری بار بیاورند که به زنان
احترام می‌گذارند و بهاینترتیب جامعه را به سمت احترام و ارزش‌گذاری به
جنس مؤنث – بهعنوان جنسی برابر با جنس مذکر – سوق دهند.
یکی از نمونه‌های فرهنگی ناپسند، وجود “جک‌های جنسی” است که در بین
نوجوانان بهخصوص پسران رواج دارد و در آن، قسمت‌هایی از بدن زنان مورد
تمسخر قرارگرفته و مسئله‌ی تجاوز را تا حدیخندهدار و بیاهمیت جلوه
می‌دهد. بنابراین بهترین راهکار، اجتناب از پخش اینگونهجک‌ها در جامعه
است.
مسئله‌ی دیگر تجاوز به جنس مذکر است که باوجود شیوع کمتر، اما وجود دارد؛
این تفکر که “اساساً مردان مورد تجاوز قرار نمی‌گیرند” باعث شده است تا
مردان قربانی در ابراز این موضوع بسیار خجالتزده و ناتوان بمانند.
در هنگام دادن دستورالعمل‌هایی به دختران وزنان جهت محافظت از خود، گاهی
این دیدگاه پیش می‌آید که پیشگیری از تجاوز تماماً به “برخورد صحیح و
رفتار مناسب آنان” وابسته است و اینکه این “کوتاهی آن‌ها” است که زمینه
حمله‌ی فرد متجاوز را فراهم می‌کند؛ قطعاً این دیدگاه به‌هیچ‌عنوان درست
و موردقبول نیست و باید هدف از این توصیه‌ها، صرفاً جهت توانمندسازی زنان
در برخورد با موقعیت‌های خطرناک باشد و نه مقصر جلوه دادن آنها.
در ادامه چند نکته‌ی کاربردی برای محافظت از خود و دیگران از وقوع
احتمالی تجاوز را متذکر می‌شویم:
در ابتدا و قبل از هرگونه تلاش برای پیشگیری از هتک حرمت، باید بپذیرید
که اگر مورد تجاوز قرار گرفتید، این خطا ۱۰۰% از جانب فرد خاطی، یعنی
متجاوز بوده و هر کاری از جانب شما و هر آنچه پوشیده‌اید و یا گفته‌اید،
ابداً دلیل حمله و تجاوز به شما نیست.
هیچ مکانی حتی خانه و ماشین شخصیتان امن نیست! در موارد زیادی دیدهشده که
فرد متجاوز به فاصله‌ی اندکی از این دو مکان، در کمین قربانی بوده و
به‌محض باز شدن در، او را به داخل خانه و یا اتومبیل هل داده و در را از
پشت قفل کرده است؛ لذا ترجیحاً فاصله‌یزمانی‌ای را که بیرون از خانه و یا
اتومبیل ایستاده و به دنبال کلید یا سوییچ می‌گردید کوتاه کنید و به
هنگام باز کردن قفل، با یک نگاه، اطرافتان را وارسی نمایید.
هنگامی‌که در خانه هستید در را به روی افراد ناشناس – هرچند خود را مأمور
آب، برق و… معرفی کند – باز نکنید، مگر اینکه کارت شناسایی و یا یونیفرم
مخصوص بانام شرکت به همراه داشته باشد. جهت اطمینان از وی بخواهید با
شرکت اعزامی خود تماس گرفته تا از طرف شرکت با شما تماس حاصل کنند؛ و یا
اینکه شماره شرکت مربوطه را از وی دریافت کرده و خود با آن شرکت تماس
بگیرید.
افراد متجاوز لزوماً ظاهر و قیافهای بدجنس، کثیف یا مجرمانه ندارند، و
همچنین بسیاری از آنان با قربانیان آشنایی قبلی داشته‌اند. آمارهای
کشورهای غربی حاکی از آن است که تنها 9 تا ۳۳% متجاوزان نسبت به قربانی
کاملاً غریبه بوده‌اند؛ علاوه بر این، نسبت فرد متجاوز با قربانی
می‌تواند: رییس، معلم، همسایه، دوستپسر (و یا با شیوع کمتر دوستدختر) و
یا از بستگان و نزدیکان باشد. در یک تحقیق در ایالاتمتحدهمشخصشده که ۱۶%
قربانیان جنسی توسط یکی از بستگان و ۱۱% توسط پدر یا ناپدری خود مورد
تجاوز قرارگرفته بودند. [2]
باید متذکر شد که ترس از تجاوز نباید مایه بدبینی و پارانویای شما شود
وزندگیشمارا برای ترک منزل، خوش‌گذرانی و یا رفتن به
مکان‌هایموردعلاقه‌تان، مختل کند.
به حس ششم خود اعتماد کنید! اگر در موقعیتی قرار کردید که در آن احساس
ناامنی می‌کنید، این حس خود را پشت گوش نیندازید. بر اساس یک مطالعه،
قریب به یکسوم مواردِ تجاوز در قرار ملاقات‌ها اتفاق افتاده‌اند؛ در
این‌گونه مواقع، درصورتی‌که از سوی طرف مقابل به برقراری رابطه جنسی دعوت
شدید، چنانچه مایل نیستید، قاطعانه “نه” بگویید و مرزهای خود را با وی
روشن نمایید؛ بههیچعنوان اجازه ندهید شمارا ضعیف یا ترسو خطاب کرده و به
خاطرتصمیماتتان در شما احساس گناه ایجاد کنند. در این مواقع از اینکه
نیازها و خواسته‌هایتان را واضح بیان کنید، نترسید و در صورت لزوم
صدایتان را بالا ببرید، در شرایطی که از طرف مقابل مورد تهدید قرار
می‌گیرید، لازم نیست مؤدب بمانید.
مکان‌های خلوت و تاریک مانند پارکینگ‌هاو کوچه های کم عبور و مرور و…
موردعلاقه متجاوزان است؛ لذا در مکانهای مذکور به اطراف خود دقت داشته
باشید و چنانچه احساس کردید کسی شمارا دنبال می‌کند، شروع به ایجاد
سروصدا بکنید، بهعنوانمثال: بلند با خود صحبت کنید، با یک فرد خیالی صحبت
کنید یا وانمود کنید که با تلفن همراه خود صحبت می‌کنید؛ هر چه بلندتر
بهتر! چراکه این اقدام شما معمولاً از سوی متجاوزان پیشبینینشده است و با
احتمال بیشتری، به علت تعجب یا ترس از گیر افتادن، از حمله منصرف خواهند
شد.
سعی کنید در خیابان‌های تاریک، ترجیحاً از میان جمعیت، زیر نور چراغبرق و
یا از مقابل مغازه‌هایی با ویترینهای بزرگ حرکت کنید؛ هرگاه احساس ناامنی
کردید می‌توانید از پیادهرو به خیابان آمده و در کناره آن – جایی که در
دیدرس ماشین‌ها و امکان تقاضای کمک احتمالی وجود داشته باشد – مسیر خود
را بپیمایید.
درصورتی‌که در مهمانی‌های شبانه به سر می‌برید، سعی کنید از جمع دوستان
خود خیلی دور نشوید؛ چراکه در صورت بروز مشکل، به علت صدای بلند موسیقی
در این مکان‌ها، دادوفریاد هم مؤثر نخواهد بود. لذا همواره بدانید که
دوستانتان کجا هستند و هرچند وقت یک‌بار از وضعیت یکدیگر مطلع شوید.
درصورتیکه دوستتان را با فردی در وضعیتی ناامن شناسایی کردید، از اینکه
مداخله کنید ابایی نداشته باشید. ترجیحاًبهصورت گروهی به سرویس بهداشتی
در این مکان‌ها مراجعه کنید.
در مهمانی‌های شبانه، هنگامی‌کهنوشیدنی‌های غیرمجاز مصرف شود، اهمیت
موضوع چندین برابر می‌شود. در این شرایط برای حفظ هوشیاری و کنترل جهت
محافظت از خود، هرگز زیاد ننوشید. از مصرف نوشیدنی‌هایدست‌ساز خودداری
کنید. همچنین نوشیدنی یا مواد خوراکی را که از دیگران در این مکان‌ها
دریافت می‌کنید، هرگز مصرف نکنید، چراکه امکان دارد مواد بی‌هوش کننده یا
توهم‌زا به آنها اضافه کرده باشند. حتی نوشیدنی خودتان را درصورتی‌که
برای مدتی رها کرده‌اید، ترجیحاً دور بریزید، چون امکان دارد درزمانی که
حواستان نبوده است ماده‌ای داخل آن ریخته باشند.
تا دیروقت در مهمانیهای شبانه نمانید. متجاوزان معمولاً در ساعات
دیروزمانی که از ازدحام کاسته شده است به دنبال قربانیان می‌گردند؛ آنها
بهخصوص به کسانی حمله می‌کنند که تحت تأثیر الکل و مواد توهمزا بوده
ونمی‌توانند از خود دفاع کنند.
راهحل این است که در ساعات ابتدایی شب و همراه با گروه دوستان خود از
مهمانی یا کلوپ بیرون بیایید و یکدیگر را در مهمانی تنها رها نکنید.
همچنین می‌توانید برای اطلاع از رسیدن هر یک از دوستانتان بهصورت امن به
خانه، بین خودتان یک سیستم پیامکی تهیه ببینید و از این طریق با یکدیگر
در تماس باشید و درصورتی‌که از یکی از دوستانتان پیامی دریافت نکردید،
درصدد بررسی بیشتر برآیید.
نکته‌ی دیگر قرار ملاقاتهایی است که به دنبال دوستیابی اینترنتی، گذاشته
می‌شوند. ملاقات خصوصی باکسی که تاکنون هرگز ندیده‌اید نیز کاری پر ریسک
است. جهت کاهش خطرات، می‌توانیدیک دوست بزرگ‌تر خود را نیز به همراه
ببرید و اینکه قرار ملاقاتتان را ترجیحاً در یک مکان عمومی ترتیب بدهید.
بهطورکلی، بهتر است آدرس و اطلاعات خصوصی‌تان را در اینترنت در معرض دید
عموم قرار ندهید.
همواره تلفن همراه خود را با شارژ کافی در دسترس داشته باشید؛ اگر احتمال
می‌دهید در مدتی که بیرون هستید، شارژش تمام خواهد شد، شارژر گوشی‌تان را
نیز همراه ببرید.
اگر رانندگی می‌کنید، همواره مطمئن شوید به میزان کافی بنزین در باک
ماشین موجود است و درراهنمی‌مانید.
سعی کنید قبل از خروج از منزل در مورد مسیر خود مطمئن شوید تا در خیابان
گم و سرگردان نشوید. به خاطر داشته باشید که متجاوزان کمتر به افرادی که
در پیمودن مسیر خود مصمم هستند حمله می‌کنند، لیکن افرادی که مسیر خود را
گمکرده و مردد به نظر بیایید از دید حمله گران آسیب‌پذیرترند. بنابراین
حتی درصورتی‌که در خیابان گمشده‌اید، با طرز نگاه و راه رفتنتان این
موضوع را بروز ندهید و با اعتمادبه‌نفس را بروید.
اگر علاقه دارید با هدفون یا هندزفری به موسیقی گوش بدهید، توجهتان نسبت
به محیط اطراف را از دست ندهید و ترجیحاً از جایی که مردم در حال عبور و
مرور هستند، طی مسیرنمایید.
درصورتی‌کهموردحمله واقع شدید، باقدرت داد بزنید و توجه مردم را هر چه
بیشتر به‌سوی خودتان جلب کنید. مثلاًمی‌توانید داد بزنید:”به ۱۱۰ زنگ
بزنید” یا “به من تجاوز شده است”. همچنین مطالعات نشان داده‌اند که مورد
خطاب قرار دادن یک فرد خاص با صدای بلند در خیابان – با گفتن “آقایی که
پیراهن سفید پوشیده‌ای” و سپس اشاره به او – و درخواست کمک از او نیز راه
مؤثری بوده است.
در خصوص حمل سلاح‌هایی مانند اسپری فلفل و… حمل این سلاح‌ها در صورتی
مناسب است که در استفاده از آن‌ها به خوبی مهارت داشته باشید؛ چراکه در
غیر این صورت امکان دارد توسط فرد حملهکننده علیه خودتان استفاده شوند.
به یاد داشته باشید که وسایل سادهای از قبیل: کیفدستی، چتر، سر تیز کلید
و کفش پاشنهبلند و… در چنین مواقعی می‌تواندسلاحهای خوبی برای دفاع از
خودتان باشند، با این مزیت که بهاحتمال کمتری علیه خودتان مورداستفاده
قرار می‌گیرند. به خاطر داشته باشید که به هر نحوی که از خود دفاع کردید،
در اولین فرصت باید فرار کنید، هیچ‌گاه فرصت ندهید که متجاوز دوباره قوای
خود را بازیافته و این بار خشمگینتر به شما حمله کند.
اگر احساس کردید متجاوز بسیار نزدیک است، بهعنوان آخرین راهکار پیشگیرانه
می‌توانید با او ارتباط چشمی برقرار کرده و با جدیت تمام به چشمانش خیره
شوید؛ معمولاً متجاوزان هنگامی‌که بفهمند قیافه‌شان به خوبی از سوی شما
شناسایی‌شده است، احتمال بیشتری دارد که از این کار منصرف شود.
دوره‌های دفاع شخصی را در مراکز معتبر بگذرانید. یکی از روشهای دفاع شخصی
– اگر از پشت موردحمله قرار گرفتید – به شرح زیر است: ابتدا خونسردی خود
را حفظ کنید، سپس با آرنجتان یک ضربه محکم به قفسه سینه متجاوز (روی
استخوان جناغ) وارد کنید؛ سپس بلافاصله با پایتان روی برآمدگی پای
حملهکننده بکوبید؛ وقتی‌کهشمارا رها کرد، سریعاً برگشته و بدون معطلی با
کف دستتان ضربه‌ایباقدرت به بینی وی به سمت بالا وارد کنید و در آخر نیز
با زانویتان محکم به آلت تناسلی وی ضربه وارد کنید. مدتزمانی که متجاوز
در اثر این ضربات عملاً فلج شده است، برای دور شدن هرچه بیشتر شما از محل
کافی است.
در صورت وقوع تجاوز، از خود یک نشان نزد متجاوز بهجا بگذارید؛
به‌عنوانمثال: گاز گرفتن با دندان، خراش انداختن بدن وی، پاره کردن لباس،
مشت محکم زیر چشم متجاوز و…؛ این نشانه‌ها جهت پیگرد قانونی ارزشمند است.
به‌عنوانمثال در پزشکی قانونی، از آثار کبودی و یا آزمایشات DNA بقایای
مو یا سلولهای فرد قربانی روی بدن فرد مظنون، جهت شناسایی متجاوز استفاده
می‌شود.
توصیه می‌شود در صورت وقوع تجاوز، به جهت عبور از تنشهای روحی، اضطراب و
افسردگی پسازآن از مشاوره تخصصی روانشناسی بهره بگیرید.

یا صاحب الزمان ادرکنی hello my friend

unread,
Aug 6, 2015, 11:55:05 AM8/6/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
خانم هايي كه مي خواهند در گروه ما در اسكايپ شركت كنند و در بحث ها حضور
داشته باشند لطفا آيدي من را اد نماييد
f_rajabi1
اين گروه مختلت مي باشد اما خانمها مقدمند

shab ranginkaman

unread,
Aug 8, 2015, 2:41:47 PM8/8/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
۱۶ مرداد ۱۳۹۴
۱۶ مرداد سالگرد قتل فریدون فرخزاد
فریدون فرخزاد چگونه به قتل رسید؟
الاهه نجفی
فریدون فرخزاد، شاعر و هنرمند نام‌آشنا در ۱۶ مرداد ۱۳۷۱ (۶ اوت سال
۱۹۹۲) در محل سکونتش در شهر بن در آلمان بر اثر ضربات چاقو به قتل رسید.
قاتلان شکمش را دریدند و زبان و گوش و دماغش را بریدند و جنازه او را
آلوده کردند.
فریدون فرخزاد، شاعر و هنرمند نام‌آشنا
فریدون فرخزاد، شاعر و هنرمند نام‌آشنا
فرخزاد در سال‌های پایانی زندگی‌اش، از دوری از ایران و به ویژه از دوری
از مادرش رنج می‌برد، و از محیط تبعیدی‌ها هم سرخورده شده بود. با وجود
آنکه پرونده قتل او از ۲۱ سال پیش تاکنون همچنان باز است و راز قتل‌اش
همچنان سر به مُهر مانده و قاتلانی که او را به قتل رسانده‌اند، هنوز به
طور کامل شناسایی نشده‌اند، این پرسش در میان می‌آید که جمهوری اسلامی با
چه انگیزه‌ای کمر به قتل این هنرمند دگراندیش و دگرباش بست؟ آمران و
عاملان قتل او چه کسانی بودند؟ او چگونه به قتل رسید؟
اسماعیل پوروالی، روزنامه‌نگار ملی‌گرا و فقید ایرانی در همان سالی که
فریدون فرخزاد به قتل رسید، در یکی از شماره‌های ماهنامه «روزگار نو»
می‌نویسد: «نام فریدون فرخزاد زمانی در فهرست مهدورالدم‌ها قرار گرفت که
در سفری به عراق جهت اجرای برنامه برای اسرای ایرانی و یافتن راهی جهت
کمک به اسرای خردسال و نوجوان، مذاکراتی را با مقامات امنیتی این کشور در
رابطه با برادر سعید محمدی، نوازنده و خواننده‌ جوانی که فرخزاد او را
کشف کرده و مشوق و حامی او بود انجام داد.»
ری‌شهری، دستور قتل را او صادر کرد
ری‌شهری؛ دستور قتل را او صادر کرد
علی اکبر محمدی (برادر سعید محمدی) خلبان هواپیمایی «آسمان» در تاریخ ۲۱
مرداد ۱۳۶۵ (۱۲ اوت ۱۹۸۶) پس از اینکه از فرودگاه رشت با یک فروند جت
فالکن-۲به منظور انجام پرواز آموزشی به پرواز درآمد، خاک ایران را ترک
کرد و با استفاده از حریم هوایی ترکیه در یکی از فرودگاه‌های بغداد فرود
آمد.
وی حدود یک ماه بعد از طریق عراق به آلمان غربی رفت و در تاریخ ۲۳ دی
۱۳۶۵ (۱۳ ژانویه ۱۹۸۷) در هامبورگ به دست دو فرد نا‌شناس کشته شد.
او از خلبانان واحد ویژه‌ پرواز بلندپایگان رژیم بود و بارها رفسنجانی،
خامنه‌ای و دیگر مقامات را به نقاط مختلف کشور برده بود.
پوروالی می‌نویسد: «عراقی‌ها به فرخزاد پیشنهاد کردند که هنگامی که
کاپیتان محمدی با هواپیمایش رفسنجانی را به نقطه‌ای می‌برد، وسیله‌ساز
گریز او از ایران به عراق شود. محمدی با هواپیمایش به بغداد گریخت اما
رفسنجانی با او نبود.»
عراقی‌ها با این حال در آن زمان تبلیغات وسیعی بر سر فرار کاپیتان محمدی
از ایران به راه انداختند.
فریدون فرخزاد در مجموع دو بار به عراق سفر کرد و به گفته‌ رئیس سابق
استخبارات نظامی عراق که در زمان قتل فریدون فرخزاد در بریتانیا زندگی
می‌کرد، فرزندان و خانواده‌ صدام حسین و مسئولان بلندپایه‌ عراقی،
برنامه‌های فرخزاد را برای اسرای خردسال و نوجوان اسیر ایرانی دنبال
می‌کردند.
علی فلاحیان که تحت تعقیب قرار دارد
علی فلاحیان که تحت تعقیب قرار دارد
برخی از کودکان و نوجوانان ایرانی که در آن زمان به اسارت عراقی‌ها
درآمده بودند، به گفته فریدون فرخزاد مورد سوءاستفاده جنسی برخی از
سربازان و افسران عراقی قرار می‌گرفتند. هدف فرخزاد کمک به این کودکان و
نوجوانان بود.
پوران فرخزاد در گفت‌و‌گو با رادیو زمانه درباره سفرهای فریدون فرخزاد به
عراق می‌گوید: «فریدون دو یا سه دفعه به عراق آمد زمان جنگ و چون از طرف
یونیسف می‌آمد می‌توانست تعدادی از بچه‌های اسیر ایرانی را با خودش
ببرد.»
و در ادامه به تأثرات عاطفی شدید فریدون فرخزاد اشاره می‌کند و می‌گوید:
«هر بار ۲۵ تا ۳۰ نفرشان را توانست ببرد و نجات دهد اما خودش گریه می‌کرد
و می‌گفت اگر بدانی، این بچه‌ها به من می‌گفتند اینجا به ما غذا
نمی‌دهند، شب‌ها این سرباز‌ها به ما تجاوز می‌کنند، بد‌ترین رفتار‌ها را
با ما دارند، تو را به خدا ما را نجات بده. خُب او هم برایش مقدور نبود
که همه را با خودش ببرد. می‌گفت نگاه می‌کردم، کوچک‌ترینشان،
مظلوم‌ترینشان را با خودم می‌بردم.»
ظاهراً دستور قتل فریدون فرخزاد را ری‌شهری صادر کرده بود. محمد محمدی
نیک، با نام قبلی محمد درون‌پرور، معروف به محمد ری‌شهری، حاکم شرع
دادگاه‌های انقلاب اسلامی، دادگاه انقلاب ارتش، وزیر اطلاعات، دادستان کل
کشور، دادستان دادگاه ویژه روحانیت و سرپرست حجاج ایرانی بود و هم‌اکنون
نایب‌تولیه شاه ‌عبدالعظیم و رئیس مؤسسه علمی فرهنگی دارالحدیث است.
ری‌شهری مسئولیت محاکمه صادق‌ قطب‌زاده را به عهده داشت و همچنین در
ماجرای کودتای نوژه، ۱۲۱ تن از درجه‌داران و افسران ارتش را به جوخه
اعدام سپرده بود. او نخستین وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی است و از او و از
سعید حجاریان به عنوان بنیانگذاران وزارت اطلاعات نام می‌برند. او بعدها
در کابینه رفسنجانی جای خود را به علی فلاحیان داد.
اسماعیل پوروالی می‌نویسد: «دستور قتل فرخزاد را ری‌‌‌شهری صادر کرده بود
و تیم عملیات، زیر نظر فلاحیان انجام وظیفه می‌کرد.»
و در ادامه می‌افزاید: «فلاحیان دستور بررسی و ارزیابی راه‌های به قتل
رساندن فرخزاد را به تیم بررسی و طراحی سپرد که زیر نظارت مستقیم سعید
اسلامی (امامی) قرار داشت.»
در آن زمان آیت‌الله خمینی تازه درگذشته بود و دولت رفسنجانی بر سر کار
آمده بود و فلاحیان وزارت اطلاعات را از ری‌شهری تحویل گرفته بود. به
این‌جهت قتل فرخزاد در اولویت قرار نداشت.
یک سال پیش از به قتل رساندن فریدون فرخزاد، دکتر شاپور بختیار در مرداد
ماه ۱۳۷۰ به قتل رسیده بود. دکتر سیروس الهی، رییس سازمان درفش کاویانی
در آبان ۱۳۶۹ به قتل رسید. دکتر عبدالرحمن برومند، فعال سیاسی و رئیس
هیئت اجرائی نهضت مقاومت ملی ایران هم در روز پنجشنبه ۲۹ فروردین ماه
۱۳۷۰ در مقابل آسانسور منزل مسکونی‌اش در پاریس با ضربات کارد به قتل
رسید. دکتر کاظم رجوی نیز در سال ۱۳۶۹ در سوئیس ترور شد. احتمال می‌رود
که قتل فریدون فرخزاد به دلیل این قتل‌ها و ترورها به تعویق افتاده باشد.
در این میان زندگی فریدون فرخزاد هم به‌تدریج دگرگون می‌شد. مادر او که
جان و جهان‌اش بود و او را عاشقانه دوست می‌داشت، بیمار شد و به فکر
افتاد که ترتیبی بدهد تا مادر به همراه پوران، خواهرش به ترکیه سفر کند و
از آنجا با تمهیداتی مادرش را به آلمان، به نزد خود بیاورد.
پوران فرخزاد درباره عشق فریدون به ایران و به مادرش به رادیو زمانه
می‌گوید: «وقتی [فریدون] می‌رفت استرالیا، هواپیمای استرالیا از روی
تهران رد می‌شد. یک کارت برای من داده بود همه‌اش اشک بود، برخی جملاتش
را نمی‌توانستم بخوانم. در آن نوشته بود: پوران جان وقتی رسیدم آسمان
تهران، می‌خواستم پنجره را باز کنم و خودم را از بالا بندازم پایین، روی
خونه‌مون روی مامان روی تو روی ایران روی همه چیز به چه دلیل من نباید تو
وطنم زندگی کنم؟ توی خونه‌م، پیش خانواده‌ام.»
فریدون فرخزاد در آپارتمانش در بُن
فریدون فرخزاد در آپارتمانش در بُن
در هر حال، دلتنگی فریدون فرخزاد برای مادرش و بیماری مادر در قتل او نقش
مهمی ایفا کرده است. اسماعیل پوروالی ماجرا را به این شکل روایت می‌کند:
«فرخزاد از طریق یک فرش‌فروش ایرانی مقیم فرانکفورت که بسیار به او اظهار
دوستی می‌کرد با غلامی، یکی از مسئولان ایستگاه وزارت اطلاعات در آلمان
که به عنوان دبیر سوم در سفارت رژیم کار می‌کرد، دیدار کوتاهی در
نمایشگاه فرش‌فروش مورد بحث داشت.
غلامی و همکارش اصولی چند بار با فرخزاد ملاقات کردند. آنها به او وعده
دادند کار سفر مادرش را به‌راحتی درست کنند و حتی در یکی از ملاقات‌ها به
فرخزاد گفتند خود رفسنجانی در جریان است و دستور داده گذرنامه برای وی
صادر شود؛ و برای اطمینان خاطر بیشتر، فرخزاد می‌تواند به اتفاق یک تیم
از خبرنگاران آلمانی به ایران رود، مادرش را ببینند و بدون مشکلی به خارج
بیاید.»
اسماعیل پوروالی، هم به خاطر حرفه‌اش که روزنامه‌نگار کارکشته‌ای بود و
رویدادهای ایران و قتل مخالفان را به دقت پیگیری می‌کرد و هم به خاطر
دوستی و آشنایی‌اش با فریدون فرخزاد و حلقه دوستان و یاران فرخزاد پیش از
قتل‌اش، از نزدیک با بسیاری از مسائل آشنایی داشت. در هر حال، بدون آنکه
بتوانیم روایت اسماعیل پوروالی را تأیید کنیم، این روزنامه‌نگار فقید از
شخصی به نام «رضا صابری» به عنوان قاتل فریدون فرخزاد یاد می‌کند.
پوروالی در معرفی رضا صابری می‌نویسد:
«رضا صابری، مأموری که پس از دریافت دستور قتل در هماهنگی به “قبه”، رئیس
دفتر سعید امامی که با نام رضا اصفهانی به اروپا سفر می‌کرد و اکبر
خوش‌کوشک که در ارتباط با تاجر فرش‌فروش ایرانی دوست فرخزاد بود،
زمینه‌های قتل فرخزاد را فراهم کرده بود.»
به گزارش سایت «روز‌آنلاین»، اکبر خوش‌کوشک، ملقب به «فرنگی‌کار» از
اعضای اصلی تیم ترور خارج از کشور وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بود که پس
از مرگ سعید امامی، برای مدتی بازداشت شد و به همکاری با اسرائیل اعتراف
کرد. اعترافات او اما هرگز پخش نشد.
گور فریدون فرخزاد
گور فریدون فرخزاد
سایت «نه زیستن؛ نه مردن» درباره فعالیت‌ها و سوابق اکبر خوش‌کوشک نوشته
است: «اکبر خوش‌کوشک هنگامی که در جوخه‌های ترور نظام در اروپا سازماندهی
شد با اشاره به سابقه‌اش در کشتی فرنگی، اذعان می‌کرد که “فرنگی‌کار”
است. می‌گویند وی در ترور فریدون فرخزاد، احتمالاً دکتر کاظم رجوی و
بمب‌گذاری در حرم امام رضا و… شرکت داشته‌ است.»
خوش‌کوشک به سمت مشاور عملیاتی وزیر اطلاعات در دوران فلاحیان دست یافت و
اکنون در ایران فعالیت‌های اقتصادی دارد.
در هر حال خوش‌کوشک از طریق دوست فریدون فرخزاد که فرش‌فروش بود توانست
با او ارتباط برقرار کند.
اسماعیل پوروالی درباره رضا صابری که به گمان او عامل قتل فریدون فرخزاد
است، می‌نویسد:
«صابری که به زندگی در اروپا خو گرفته بود، و به علت آلودگی به مشروب و
خوشگذرانی‌های زیاد، مقداری نیز مقروض شده بود، در آوریل ۱۹۹۲ به تهران
احضار شد. او از این احضار به شدت نگران شد و تصمیم گرفت با دست پر به
تهران بازگردد. صابری در تماس با اصولی مأمور ایستگاه بن، از وی خواست که
ترتیب ملاقاتی را با فرخزاد بدهد، چون باید مطالب مهمی را به او بگوید.»
در آن زمان یکی از دوستان فریدون فرخزاد قرار بود به دیدن او بیاید.
ظاهراً بین او و فرخزاد دلخوری و کدورتی پیش آمده بود. در هر حال فرخزاد
که به ایستگاه راه‌آهن رفته بود که از دوستش استقبال کند، به جای او با
تعجب با دو مأمور وزارت اطلاعات مواجه شد.
اسماعیل پوروالی می‌نویسد:
«فرخزاد در روز موعود به ایستگاه راه‌‌‌آهن رفت تا از دوستش استقبال کند،
اما به جای او با شگفتی با اصولی و صابری روبرو شد که از ترن پیاده شدند.
گفته می‌شود غلامی خود را به دوست فرخزاد در ایستگاه مبدأ رسانده و با
دادن هزار مارک به او خواسته بود سفرش را دو روز به تأخیر بیندازد، چون
فرخزاد ناچار است به سفری کوتاه برود. (این موضوع را غلامی به یکی از
دوستانش گفته بود و پیداست او به عنوان یکی از دوستان فرخزاد به سراغ فرد
مورد اشاره رفته و پول را نیز از جانب فرخزاد به او داده بود.)
اصولی با معرفی صابری به‌عنوان سرمایه‌داری که از تهران آمده و قصد خرید
هتل و یک کلوپ شبانه را دارد، به همراه فرخزاد به آپارتمان او رفته بود
که درباره‌ سرمایه‌گذاری دوستش (صابری) مذاکره کند. سر راه، فرخزاد چند
هندوانه و مقداری نان و پنیر خریده بود. آنچه مسلم است نگرانی صابری و
اصولی از حضور سگ وفادار فرخزاد در آپارتمان است. به همین دلیل نیز از
همان ابتدا آن‌ها از فرخزاد خواسته بودند سگش را ببندد، چون آن‌ها از سگ
وحشت دارند.»
فرخزاد فردی ورزشکار و قوی بود. به همین دلیل نیز کشتن او به سادگی
نمی‌توانست انجام بگیرد.
پوروالی می‌نویسد:
«به‌نظر می‌رسد صابری نخست با آلودن چای او، فرخزاد را دچار سرگیجه و
بی‌حالی می‌کند. تعداد ضربات چاقو و به‌هم‌ریختگی آپارتمان و پاشیده شدن
خون به در و دیوار نشانه‌ آن است که فرخزاد در همان حال نیز مقاومت
می‌کرده است. پس از قتل فرخزاد، صابری لباس‌های او را می‌کند (بیرون
می‌آورد) تا مفهوم خاصی به قتل بدهد و بعد با آلوده کردن جسد، می‌کوشد
جریان را یک قتل غیر سیاسی جلوه دهد.»
«ساعت سه صبح، صابری و اصولی خانه را ترک می‌کنند. قبه جریان قتل را دو
ساعت بعد، از طریق اکبر خوشکوشک می‌شنود. فلاحیان وقتی خبر را به او
می‌دهند، در جلسه‌ای از مدیران وزارت شرکت داشت. ساعت حدود ۹ صبح بود. او
بلافاصله سعید امامی را مأمور کرد جریان را پیگیری کند و پس از آن به
اصغر حجازی در دفتر رهبر جریان را خبر داد.»
اصغر حجازی هم‌اکنون یکی از قدرتمندترین اشخاص در بیت رهبری است. صابری
در بازگشت به ایران دو میلیون تومان پاداش و یک اتومبیل پیکان دریافت کرد
و رتبه‌ اداریش نیز دو درجه بالا رفت.
در پرونده‌ قتل فرخزاد، حضور فردی به نام «قدسی» که خود را تاجر پولداری
معرفی می‌کرد، که جهت خرید هتل به آلمان آمده، و در فردای قتل فرخزاد
ناپدید شد، همچنان یک معما است.

shab ranginkaman

unread,
Aug 8, 2015, 4:03:09 PM8/8/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
"اسب ها"

نگو دوستت دارم
انسان
این واژه را می شنود
واژه
از پوستش رد می شود
با نگاهی پایین می رود
اسب های قلبش
شیهه می کشند
تندتر می دوند
بر سینه اش
محکم تر
سم می کوبند

نگو دوستت دارم
انسان باور می کند
افسارِ اسب وحشی را
به دستت می دهد
به تو تکیه می کند
در آغوشت اشک می ریزد
یال هایش را می دهد تو شانه کنی
انسان باور می کند
و عشق
دردناک ترین اعتقاد است
اعتقادی که با سیلی پاک نمی شود
با خیانت
قوت می گیرد
با اهانت
راسخ تر می کند

به انسان نگو دوستت ندارم
ضربانش کند می شود
پای اسب هایش می شکند
اسب ها
بر زمین می افتند
درد می کشند
انسان
می باید
حیوان را راحت کند

انسان عرق می ریزد
اشکهایش
در بالشت جمع می شود
عطرِ موهایت را حبس می کند
نفس نمی کشد
بالشت را روی سینه اش می گذارد
به قلبش گلوله می زند
بخارِ گرم
از گلوی اسب ها بالا می رود
از دهانشان بیرون می جوشد
سینه ی انسان سبک می شود
اسب ها
به سمتِ کوهستان دور می دوند
سم هایشان
صدا ندارد
یال هایشان
یخ بسته
عشق
از دست می رود

انسان گناه دارد
نگو دوستت دارم
انسان باور می کند
نگو دوستت ندارم.

- رضا ثروتی

shab ranginkaman

unread,
Aug 8, 2015, 4:03:26 PM8/8/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
گفت: می ترسم،
ترسید و با صدای بلند گفت: می ترسم!
پنجره ها محکم بسته بود،
طنین صدای او اوج گرفت و پیچید:
می ترسم!
در، صندلی، میزها، پرده ها، فرش ها،
کتاب ها، شمع ها، قلم ها و تابلو ها،
همگی گفتند: می ترسم!
از صدای ترس ترسید و فریاد زد: بس است!
اما (بس است!) طنین انداز نشد،
از ماندن در خانه ترسید و به خیابان رفت،
سپیدار را شکسته دید،
به دلیل مجهولی
از تماشای در خت ترسید!
نفربری شتابان از آنجا گذشت،
از قدم زدن در خیابان هم ترسید،
و ترسید که به خانه برگردد
اما چاره ای نبود،
برگشت.
ترسید: کلید را درون خانه جا گذاشته باشد،
همین که آن را در جیبش یافت، آرام گرفت!
ترسید؛ جریان برق قطع شده باشد،
زنگ در را فشار داد،
زنگ به صدا در آمد، آرام گرفت!
ترسید؛ بر پله ها بلغزد و پهلویش بشکند
اما چنین نشد، آرام گرفت!
کلید را در قفل گذاشت،
ترسید؛ در باز نشود،
اما در باز شد، آرام گرفت!
وارد خانه شد،
ترسید که خودش را هراسان بر صندلی جا گذاشته باشد،
اما وقتی مطمئن شد
که خود اوست که وارد خانه شده، نه کسی دیگر،
رو به روی آینه ایستاد
و چون چهره اش را در آیینه شناخت، آرام گرفت،
به سکوت گوش فرا داد،
نشنید که چیزی بگوید: می ترسم!
آرام گرفت
و به دلیلی مبهم
دیگر نترسید!

«محمود درویش

shab ranginkaman

unread,
Aug 8, 2015, 4:03:44 PM8/8/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
اثری از آنتوان چخوف
چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه هایم را به اتاقم دعوت
کردم تا با او تسویه حساب کنم.به او گفتم: - بنشینید یولیا. می دانم که
دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی آورید.
ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟- چهل
روبل.- نه من یادداشت کرده ام. من همیشه به پرستار بچه هایم سی روبل می
دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.- دو ماه و پنج
روز دقیقا.- دو ماه. من یادداشت کرده ام، که می شود شصت روبل. البته باید
نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می دانید یکشنبه ها مواظب
"کولیا" نبوده اید و برای قدم زدن بیرون می رفتید. به اضافه سه روز
تعطیلی..."یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین های
لباسش بازی می کرد ولی صدایش در نمی آمد.- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل
را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه می گذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض
بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط
"وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما
اجازه داد بعد از شام دور از بچه ها باشید. دوازده و هفت می شود نوزده.
تفریق کنید. آن مرخصی ها، آهانشصت منهای نوزده روبل می ماند چهل و یک
روبل. درسته؟چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه اش می لرزید.
شروع کرد به سرفه کردن های عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.... و
بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید.
فنجان با ارزش تر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع
نداریم. قرار است به همه حساب ها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به
خاطر بی مبالاتی شما"کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده
تا کسر کنید... همچنین بی توجهی شما باعث شد کلفت خانه با کفش های
"وانیا" فرار کند. شما می بایست چشم هایتان را خوب باز می کردید. برای
این کار مواجب خوبی می گیرید. پس پنج تای دیگر کم می کنیم... دردهم
ژانویه ده روبل از من گرفتید...یولیا نجوا کنان گفت:من نگرفتم.- اما من
یادداشت کرده ام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت
تا که برداریم، چهارده تا باقی می ماند.چشم هایش پر از اشک شده بود و
چهره عرق کرده اش رقت آور به نظر می رسید. در این حال گفت:- من فقط مقدار
کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.- دیدی چه طور شد؟ من
اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم می کنیم.
می شود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.یازده روبل
به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفتو توی جیبش ریخت و به آهستگی
گفت:- متشکرم.جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم
زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:- چرا گفتی متشکرم؟- به خاطر پول.- یعنی
تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه می گذارم و دارم پولت را می خورم!؟ تنها
چیزی که می توانی بگویی همین است که متشکرم؟!- در جاهای دیگر همین قدرهم
ندادند.- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به
شما حقه می زدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل می دهم. همه اش
در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان
باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا
اینقدر ضعیف باشد؟لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."به خاطر بازی بی
رحمانه ای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش
خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:-
متشکرم. متشکرم.بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در
چنین دنیایی چه راحت می شود زورگو بود

shab ranginkaman

unread,
Aug 8, 2015, 4:04:05 PM8/8/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
حتماً شما هم بارها جملات قصاری از این و آن شنیده‌اید که برایتان عجیب
بوده و با خودتان گفته‌اید «واقعا؟ فلانی همچین حرف ‫#‏سکسیستی‬ زده؟»
این نوشته احسان مصلحی را بخوانید و ببینید مترجمان عزیز فارسی زبان
چطور از ذهن و قلم جنسیت‌زده خودشان مایه می‌گذارند برای عادی سازی
جنسیت‌زدگی!
شاید اصلاً برای همین است که کتاب‌خوان‌های ما هم به جنسیت‌زدگی حساس نیستند.
Ehsan Moslehi
زن‌ستیزی در ترجمه، بررسی تغییرات زن‌ستیزانه‌ در ترجمه‌های حسین یعقوبی
از وودی آلن و دیگران.
مطلبی که در ادامه می‌آید بررسی‌ایست از سه کتاب ترجمه شده‌ توسط حسین
یعقوبی: مرگ در می‌زند، انتشارات چشمه. هرج و مرج محض، انتشارات مروارید
و خرمگس و زن‌ستیز انتشارات مروارید. این نوشته تنها بر مسئله‌ی زن‌ستیزی
در این ترجمه‌ها تمرکز می‌کند و از کنار اشتباهات موجود در ترجمه‌های این
سه کتاب عبور می‌کند. ضمنا توضیحات لازم برای هرمورد در ذیل آن‌ها آمده و
احتیاجی به مقدمه‌چینی بیشتر از این نیست. احتمالا اگر پی‌گیر مباحث
تئوری ترجمه باشید بارها این جمله‌ی جنسیت‌زده‌ی منسوب به یوگنی یفتشنکو
را شنیده‌اید که ترجمه به زن می‌ماند اگر زیبا باشد وفادار نیست، و اگر
وفادار باشد زیبا نیست، فقط مانده بود زن‌ستیزی عملی در ترجمه‌های فارسی
که به لطف این ترجمه‌ها دیگر در این زمینه هم خلاءی احساس نمی‌شود.
1- And the Academy Awards?" Emma said wistfully. "I'd give anything to win one."
"First you've got to be nominated."
اما مشتاقانه پرسید: «در مورد جوایز اسکار چی؟...می‌دونی من حاضرم
همه‌چی‌مو حتی شرافت از دست رفته‌مو بدم تا یکی‌شو بگیرم.»
کوگل‌ماس سرش را خاراند و گفت:
«خب حقیقتش این کاریه که خیلی از هنرپیشه‌های خانم حاضرن انجام بدن تا
یه اسکار نصیب‌شون بشه، اما مسئله اینجاست عزیز دلم که تو باید اول یک
فیلم خوب بازی کنی تا بتونی کاندید جایزه‌ی اسکار بشی...همین‌طوری الکی
هم نیست.»
کتاب مرگ در می‌زند، اپیزود کوگل‌ماس صفحه‌ی ۷۸
به جز مسئله‌ی شرافت از دست رفته‌ی اِما که در ترجمه‌ی فارسی اضافه شده،
نکته‌ی عجیب اصلی جمله‌ی بعدی‌ست که در آن عنوان شده هنرپیشه‌های زن حاضر
هستند شرافتشان را برای گرفتن اسکار از دست بدهند. جمله‌ای که حتی یک
کلمه‌ی آن در متن انگلیسی وجود ندارد. این ترجمه نه تنها زن‌ستیزانه است
بلکه به وسیله‌ی آن یک وودی ‌آلن تقلبی به مخاطب فارسی معرفی می‌شود.
خواننده‌ی فارسیِ از همه‌جا بی‌خبر با خواندن این نوشته‌ها تصور می‌کند
وودی‌آلن، کسی که بازیگران زن از فیلم‌هایش شش بار اسکار گرفته‌اند و از
این حیث پس از ویلیام وایلر پرافتخارترین کارگردان تاریخ به حساب می‌آید
و طبیعتا از چم و خم اسکار گرفتن بازیگران زن بیشتر از هر کس دیگری آگاه
است، آن‌ها را همان‌جور می‌بیند و در موردشان می‌نویسد که فلان کارگردان
ایرانی در موردشان نظر می‌دهد.
2- Make sure and always get me into the book before page 120,"
Kugelmass said to the magician one day. "I always have to meet her
before she hooks up with this Rodolphe character."
"Why?" Persky asked. "You can't beat his time?"
"Beat his time. He's landed gentry. Those guys have nothing better to
do than flirt and ride horses. To me, he's one of those faces you see
in the pages of Women's Wear Daily. With the Helmut Berger hairdo. But
to her he's hot stuff."
"And her husband suspects nothing?"
"He's out of his depth. He's a lacklustre little paramedic who's
thrown in his lot with a jitterbug. He's ready to go to sleep by ten,
and she's putting on her dancing shoes. Oh, well . . . See you later."
«راستی حواست باشه که هر دفعه منو یه جایی قبل از صفحه ۱۲۰ نسخه ترجمه
انگلیسی کتاب پیاده کنی. من باید همیشه قبل از این که اِما با رودولف،
اون مرتیکه شیاد دزد ناموس، آشنا بشه ببینمش.»
پرسکی با طعنه گفت:
«چطور آقای غیرتی؟ فکر می‌کنی تو رقابت عشقی با اون کم بیاری؟»
«از پس رقابت عشقی با اون مرتیکه ریقونه بچه مزلف؟...می‌دونی، به نظر من
اون یکی از همون قیافه‌های پیش‌پا افتاده‌ی احمقانه‌ای رو داره که روزی
عکس صد تا مشابهش رو تو “کاسموپولیتن” و بقیه‌ی مجله‌های مخصوص خانم‌های
خونه‌دار چاپ می‌کنن.»
«پس ترست از چیه؟»
«مشکل اینه که اِما نه کاسموپولیتن می‌خونه نه هیچ مجله‌ی زرد
دیگه‌ای...اینه که ممکنه قیافه‌ی رودولف به نظرش عجیب و جالب توجه
بیاد...می‌دونی، از روی تجربیات شخصی‌م خوب می‌دونم که وقتی خانمی تشخیص
بده قیافه‌ یه آدم جدید خیلی عجیبه، یعنی این‌که فاتحه‌ی عشق و وفاداری
به طرف قبلی‌ش خونده شده.»
مرگ در می‌زند، اپیزود کوگل‌ماس، صفحه‌ی ۷۶
پاراگراف آخر این بخش در ترجمه کاملا کن‌فیکون شده. جایی که در متن اصلی
راوی، شوهر اِما را آدم پخمه‌ا‌ی معرفی می‌کند که نمی‌فهمد دوروبرش چه
اتفاقی می‌افتد ولی نه تنها در متن فارسی در دفاع از شوهر اِما این بخش
ترجمه نشده بلکه در بخشی که در ترجمه به داستان اضافه شده کلیه‌ی زنان به
طور عام آدم‌هایی معرفی می‌شوند که وقتی غریبه‌ای با ظاهر متفاوت
می‌بینند فاتحه‌ی عشق و وفاداری به پارتنر یا همسر فعلی‌شان را باید
خواند. در ابتدای متن هم کلماتی مثل دزد ناموس و غیرتی به متن فارسی
اضافه شده که در متن انگلیسی چیزی حتی نزدیک به آن‌ها دیده نمی‌شود و خود
بار معنایی جنسیت‌زده‌ای دارند، به علاوه استفاده ازکلماتی نظیر ریقونه و
مرتیکه رجیستر پروفسور دانشگاه سیتی کالج نیویورک را تا حد یک لات چاله
میدانی پایین آورده است.
3- I'm basically an intellectual. Sure, a guy can meet all the bimbos he wants.
But the really brainy women-they're not so easy to find on short notice.
«من....ذاتا یه روشنفکرم...آدمای دیگه خیلی راحت می‌تونن هر لعبتی را که
می‌خوان با خرج چند دلار بیش‌تر و کم‌تر تور کنن... اما پیدا کردن یه زنی
که یه خرده عقل تو کله‌ش باشه...می‌دونی می‌خوام چی بگم؟ پیدا کردن یه زن
باشعور که چهار تا کتاب خونده باشه کار راحتی نیست، مثل پیدا کردن یه
سوراخ...ببخشید یه سوزن تو انبار کاهه.»
مرگ در می‌زند، ماجرای حلقه‌ی خودفروشان ادبی، صفحه‌ی ۱۱۹
در ترجمه‌ی این بخش تلاش شده با تقلیل دادن زنان به سوراخ، تصویر
خنده‌داری ایجاد شود که خود یکی از نمونه‌های آبجکتیفای(objectify) و
دیهیومنایز(dehumanize) کردن زنان و به علاوه کاهش دادن زنان به اندام
جنسی به حساب می‌آید.
4- And so the time passes, until the Mayor can stand it no longer and
forcing open the door to the closet, he shouts, "Come on, Dracula. I
always thought you were a mature man. Stop this craziness."
«یاروسلاو جان، تو که منو می‌شناسی دهنم قرصه، اما به این زنا نمی‌شه
اعتماد کرد. همین کاتیا ممکنه پس فردا بره در هر خونه واستون کلی حرف
دربیاره... اگه از من می‌شنوی باید خودت همین حالا صندوق‌خونه رو به زور
وا کنی... اگه کنت با لباس رسمی و مرتب اونجا باشه نه با لباس زیر، معلوم
می‌شه که حق با تو بوده و حرفی هم ازش درنمیاد.
نانوا دیگر درنگ نکرد، حیثیت خانوادگی، شرافت، ناموس‌پرستی و چند چیز
مهم دیگر چنان جلوی چشمش را گرفته بود که بدون معطلی به طرف صندوق‌خانه
رفت و با یک لگد محکم در را باز کرد.»
مرگ در می‌زند، کنت دراکولا. صفحه‌ی ۱۵۴
برای درک بهتر تغییرات صورت گرفته در این بخش از داستان لازم است ماجرای
داستان کنت دراکولا به طور خلاصه نوشته شود که البته ممکن است داستان را
برای کسانی‌که آن‌را نخوانده‌اند لوث ‌کند. کنت دراکولا مثل هر دراکولای
دیگری فقط شب‌ها از خانه‌اش بیرون می‌آید، روزی کسوف می‌شود و دراکولای
از همه‌جا بی‌خبر به خیال این‌که شب شده از خانه‌اش بیرون می‌آید و به
دیدار نانوایی می‌رود که شب به خانه‌اش دعوت شده. او در خانه‌ی نانوا
می‌فهمد که قضیه از چه قرار است و برای نجات دادن جانش از تابش نور
خورشید وارد صندوق‌خانه می‌شود همین‌جا شهردار هم وارد خانه‌ی نانوا
می‌شود و از آن‌جایی که راز دراکولا را نمی‌داند فکر می‌کند دراکولا
شوخی‌اش گرفته و در صندوق‌خانه را باز می‌کند و باعث مرگش می‌شود. بخش
آخر داستان در ترجمه کاملا تغییر پیدا کرده و هیچ کدام از مواردی که در
تکه‌ی انتخاب شده از ترجمه آمده در متن اصلی وجود ندارد مثلا جایی که
شهردار به نانوا می‌گوید حتما همسرت داشته پنهانی با دراکولا به تو خیانت
می‌کرده و حالا چون دراکولا لباس زیرپوشیده خودش را در صندوق‌خانه پنهان
کرده به داستان اضافه شده و در ادامه هم باعث می‌شود رگ ناموس‌پرستی
نانوا بیرون بزند. اما نکته‌ی زن‌ستیزانه‌ی متن: هیچ یک از مواردی که
شهردار صراحتا اعلام می‌کند به زن‌ها نباید اعتماد کرد در متن اصلی وجود
ندارد.
5- Weinstein had toyed with the Communists, too. To impress a girl at
Rutgers, he had moved to Moscow and joined the Red Army. When he
called her for a second date, she was pinned to someone else.
«وبنیشتتاین خودش نیز مدتی برای کمونیست‌ها کار می‌کرد. البته به خاطر
پول نبود، کار دل بود. با دختر زیبایی آشنا شده بود که به جز آرمان‌های
والای حزب کمونیست تحث تاثیر هیچ چیز دیگری قرار نمی‌گرفت. و به خاطر به
دست آوردن دل او در چله‌ی زمستان به مسکو سفر کرد و در ارتش سرخ اتحاد
جماهیر شوروی ثبت نام نمود. اما متاسفانه در بازگشت متوجه شد که دخترک در
این فاصله دچار یک تحول اساسی گردیده و نامزد پسر یک کارخانه‌دار شده
است.»
مرگ در می‌زند، محکوم به زندگی. صفحه‌ی ۱۱۱
در متن اصلی، هیچ اشاره‌ای به این‌که چرا دختر حالا با شخص دیگری‌ست،
نشده. اما در ترجمه عنوان شده دخترک دچار یک تحول اساسی گردیده و نامزد
پسر یک کارخانه‌دار شده است. یعنی باز هم ترویج کلیشه‌ی جنسیتی که دخترها
برای پول قید هر کس(در اینجا وینشتاین) و هر چیزی(در اینجا آرمان‌های حزب
کمونیست) را می‌زنند.
6- What do you think I am-some guy off the street?
DEATH: All right. Don't be so touchy.
NAT: Who's touchy?
«داری یه جوری با من رفتار می‌کنی که انگار یه ولگرد یا یه گدای گوشه‌ی خیابونم.
مرگ: خیلی خب...خیلی خب... حالا اینقدر جوش نزن شیرت خشک می‌شه... یادت
باشه که تو به علت سقوط از ارتفاع می‌میری نه واسه خاطر سکته‌ی
قلبی...آدم دم مرگ که نباید اینقدر زودرنج باشه.
نات: کی زودرنجه؟»
مرگ در می‌زند، مرگ در می‌زند. صفحه‌ی ۲۵
نسبت دادن خصوصیات زنانه به مردان برای تحقیر آن‌ها چیز تازه‌ای در فرهنگ
عامه نیست و یکی از گل‌درشت‌ترین این نمونه‌ها وارد این ترجمه شده: حالا
اینقدر جوش نزن شیرت خشک می‌شه. موردی که به متن ترجمه شده اضافه شده.
7- "What about Natasha in War and Peace?"
«خب نظرت در مورد ناتاشای جنگ و صلح چیه؟... دختر خوشگل و خوش قلب و
ساده‌لوحیه...راحت هم می‌شه خرش کرد.»
مرگ در می‌زند، اپیزود کوگل‌ماس صفحه‌ی ۷۱
این‌که استفاده از اصطلاح کسی را خر کردن چه‌قدر لحن داستان را عوض
می‌کند به کنار، ولی باز هم جملات اضافه شده جنسیت‌زده هستند و کلیشه‌های
جنسیتی را ترویج می‌کنند.
8- I was walking by the beach with my wife. She's not a very
attractive woman. Rather overweight. In fact, I was pulling her on a
dolly at the time. Suddenly I looked up and saw a huge white saucer
that seemed to be descending at great speed.
«داشتم همراه زنم کنار ساحل قدم می‌زدم. همسر من زن جذابی نیست، حتی
می‌شه گفت یه کم زشته. علاوه بر این‌ها چاق و احمق هست. بله، تو همون حال
که داشتم به بدبختیای سه‌گانه‌ام یعنی زشتی و چاقی و حماقت زنم فکر
می‌کردم، چشمم افتاد به به یه بشقاب پرنده نورانی عظیم که داشت با سرعت
زیاد به طرف ما می‌اومد.»
مرگ در می‌زند، بشقاب‌های پرنده. صفحه‌ی ۴۹
یکی از موارد قابل تاملی که در ترجمه‌های این سه کتاب دیده می‌شود تبدیل
کردن زنان چاق به زنان چاق احمق و زنان احمق به زنان احمق چاق در
ترجمه‌هاست. یعنی معمولا جاهایی که در داستان‌ها صحبت از زنی احمق به
میان آمده در ترجمه یک چاق هم به آن اضافه شده و بر عکس. مانند همین
نمونه که در متن اصلی فقط در مورد اضافه وزن داشتن زن صحبت شده ولی در
ترجمه حماقت زن هم به آن اضافه شده.
9- . And then came Velveeta, a pleasant drone pushing thirty who
ministered to the children and knew her place at table.
«بله بعد نوبت به ولوتا رسید که ظاهرا هیچ عیب و ایرادی نداشت. یک دختر
چاق خنگ معصوم که دستورات ما را بدون فوت وقت اجرا می‌کرد.»
کتاب هرج و مرج محض، حرف کاف را به نشانه‌ی کلفت بگیر. صفحه‌ی ۴۳
باز هم مورد عجیب کنار هم گذاشتن دختر، چاق و خنگ. در ادامه‌ی داستان به
وزن دختر هم اشاره می‌شود اما در ترجمه عدد وزن تغییر پیدا می‌کند. این
مسئله را در مورد بعدی خواهید دید.
10- You're going to hoist a hundred-fifty-pound nanny up to the
windowsill and force her out while she struggles? With your biceps?
«هاروی...یک کم منطقی فکر کن. تو شصت کیلو هم وزن نداری چی جوری می‌خوای
یک کلفت صد و بیست کیلویی رو از پنجره هل بدی پایین؟»
هرج و مرج محض، حرف کاف را به نشانه‌ی کلفت بگیر. صفحه‌ی ۴۵
صد و پنجاه پوند معادل شصت و هشت کیلوست ولی تبدیل شده به صد و بیست کیلو
تا چاقی اضافه شده به متن بی‌معنی نشود.
11- She plays JINXED, with the J on a double-letter score. 30 points.
She's beating me already. Maybe I should kill her.
«او با حروفش Jinxed رو درست می‌کنه، لعنت! بابت قرار گرفتن J در
موقیت مضاعف سی امتیاز مفت می‌گیره. بازم از من می‌بره. شاید دیگه باید
جدا عزمم را جزم کنم که این ضعیفه رو بکشم»
هرج و مرج محض، قتل با اسکرابل. صفحه‌ی ۱۲۰
این مورد از کتاب هرج و مرج محضی انتخاب شده که اسمش را از آخرین مجموعه
داستان‌های وودی آلن یعنی Mere Anarchy وام گرفته اما داستان‌های کوتاه
نویسنده‌ی آرژانتینی یعنی فرناندو سورنتینو و نوشته‌های خود مترجم هم در
آن آورده شده. کتاب به سه بخش تقسیم شده که هر بخش متعلق به یکی از
نویسنده‌هاست. داستان قتل با اسکرابل با عنوان اصلی Death By
Scrabbleدر بخش مربوط به سورنتینو آمده، به علاوه زیر عنوان آن هم نوشته
شده: فرناندو سورنتینو. اما نکته اینجاست که این داستان را اصلا سورنتینو
ننوشته و مولف آن نویسنده‌ی‌ایست به اسم چارلی فیش(در کتاب دیگر همین
مترجم یعنی خرمگس و زن‌ستیز داستان دیگری از چارلی فیش آمده. در آن‌جا
داستان به اسم خود نویسنده آورده شده اما در عوض یک بیوگرافی تقلبی
برایش جعل شده است.) داستان بر پایه‌ی بازی اسکربل است که در آن مدام
با کلمات انگلیسی بازی می‌شود و خط‌به‌خطش نشان می‌دهد که به زبان
انگلیسی نوشته شده و بعید است مترجمی حتی اگر به اشتباه آن را انتخاب
کرده در طول ترجمه متوجه نشود که آن را سورنتینو آرژانتینی به زبان
اسپانیایی ننوشته. به نظر می‌رسد دلیل این اتفاق موضوع این داستان باشد
چرا که داستان در مورد مردی‌ست که از زنش متنفر است و می‌خواهد او را
بکشد و اصلا با این جمله شروع می‌شود: «امروز یه روز گند گرمه و من از
زنم بیزارم» در طول داستان هیچ توضیحی در مورد دلیل این نفرت داده
نمی‌شود. اما با این حال در نسخه‌ی اصلی هیچ وقت شخصیت اول داستان به
طور عام توهینی علیه زنان نمی‌کند. ولی در ترجمه مواردی اضافه شده که
شخصیت اصلی تبدیل به مردی، زن‌ستیز شده. نمونه‌ی اول، همین ضعیفه خطاب
شدن کاراکتر زن داستان است که به جای her استفاده شده. مورد بعدی در
ادامه می‌آید.
12- I feel a terrible rage build up inside me. Some inner poison
slowly spreading through my limbs, and when it gets to my fingertips I
am going to jump out of my chair, spilling the Scrabble tiles over the
floor, and I am going to start hitting her again and again and again.
The rage gets to my fingertips and passes. My heart is beating. I'm
sweating. I think my face actually twitches. Then I sigh, deeply, and
sit back into my chair.
«حس می‌کنم که خشم و عصبانیت در اعماق وجودم در حال جوشیدنه و الآن که
سر ریز کنه تو همه‌ی رگ و پی‌ام و وقتی به انگشتای دستم برسه دیگه
نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم. از روی صندلی می‌پرم، با یه لگد زیر کیسه‌ی
مهره‌های اسکرابل پخششون می‌کنم کف زمین و زنم را کتک می‌زنم. تا می‌خوره
می‌زنمش. اما وقتی اون خشم جهنمی به نوک انگشتام می‌رسه فقط گر می‌گیرم،
به شدت عرق می‌کنم، قلبم تند تند می‌زنه و عضلات صورتم از کنترل خارج
می‌شه احساس ضعف می‌کنم حتی نمی‌تونم از روی صندلی پاشم، دیگه کتک زدن که
پیشکش، آه می‌کشم و به صندلی تکیه می‌دم. واقعا اگه مردا شیطونن زنا خود
خود جهنمن.»
هرج و مرج محض، قتل با اسکرابل. صفحه‌ی ۱۲۱
عبارت «واقعا اگه مردا شیطونن زنا خود خود جهنمن» در ترجمه اضافه شده و
هیچ اثری از آن‌ در نسخه‌ی انگلیسی نیست.
13- The last thing she said before hanging up was: "I'm nobody's
plaything." I now had to carry out a second series of useless,
illogical actions.
«تو نخواستی هیچوقت منو درک کنی قلب من بازیچه‌ی تو نیست! و گوشی را
گذاشت. لعنت به او! لعنت به همه‌ی زنهایی که تنها دغدغه فکریشان درک شدن
توسط مردهاست. حتی اگر این مرد بدبخت در خانه‌ی خودش زندانی شده باشد.
به هر حال من دست از تلاش مذبوحانه و اعمال غیر منطقی خودم نکشیدم.»
خرمگس و زن ستیز، یک شیوه‌ی زندگی. صفحه‌ی ۳۱
بخش «. لعنت به او! لعنت به همه‌ی زنهایی که تنها دغدغه فکریشان درک شدن
توسط مردهاست. حتی اگر این مرد بدبخت در خانه‌ی خودش زندانی شده باشد.»
به طور کامل در ترجمه اضافه شده.
به دلیل زیاد بودن موارد داستان خرمگس و زن‌ستیزی پیش از بررسی تک تک
آن‌ها، مقدمه‌ای بر این داستان آورده می‌شود. داستان کوتاه خرمگس و
زن‌ستیزی در مورد مردی‌ست که زنش به او خیانت کرده و حالا برای خالی کردن
خشمش تصمیم می‌گیرد، داستانی بنویسد. در کنار مرد، دوستش هم حضور دارد و
در مورد هر چیزی که می‌نویسد نظر می‌دهد و با او بحث می‌کند. ایده‌ی
داستان مرد در مورد زنی‌ست که در سرش کرم یا خرمگسی وجود دارد اما در
نهایت پس از صحبت‌هایی که با دوستش می‌کند متقاعد می‌شود که ممکن است از
چنین داستانی برداشت‌های زن‌ستیزانه شود و به علاوه همسرش هم دیگر پیش او
برنگردد و از نوشتن این داستان منصرف می‌شود و داستانی علیه خودش
می‌نویسد. خرمگس و زن‌ستیزی داستانی در حمایت از زنان نیست ولی داستانی
علیه آن‌ها هم نیست اما ترجمه‌ی داستان چیز دیگری‌ست و بارها در آن به
زنان توهین می‌شود.
14- There was a maggot in her ear. It was there because she left me.
It had been there for two weeks.
«در گوش آن خانم خرمگسی بود. علت حضورش در گوش آن زن، آن موجود مونث
بی‌فایده این بود که مرا ترک کرده بود دو هفته بود که مرا ترک کرده بود.»
خرمگس و زن‌ستیز، خرمگس و زن‌ستیزی. صفحه‌ی ۷۴
در ترجمه‌ی جملات مدام بر روی جنسیت کاراکتر تاکید می‌شود در حالی‌که
خواننده بدون این تاکید هم از جنیست شخصیت آگاهی دارد. در میان راه هم
شخصیت زن داستان، موجود مونث بی‌فایده خطاب می‌شود که در اصل داستان وجود
ندارد. البته این روند در ترجمه‌ی داستان بارها تکرار می‌شود. مثلا کمی
قبل‌تر جمله‌ی Because she left me. به این صورت ترجمه شده: خب....چون
اون خانم...اون زن بی‌ چشم‌ و رو...منو ول کرده.
15- and the other under a metric tonne of coal in her mother's cellar.
He'd always hated her mother.
« و اون یکی زیر چندین تن زغال سنگ در انبار مادر مرد می‌دونی اون مرد
خیلی از مادرش متنفره...همیشه بوده.»
خرمگس و زن‌ستیز، خرمگس و زن‌ستیزی. صفحه‌ی ۷۸
در نسخه‌ی انگلیسی دوبار نوشته شده her mother و صحبت از تنفر مرد، از
مادر زنش است. اما در ترجمه نوشته شده که آن مرد از مادر خودش متنفر است.
به هر حال تنفر از مادرزنی که تازه دخترش به این شخصیت خیانت هم کرده یک
مسئله است و تنفر از مادر خود مسئله‌ای دیگر. در ترجمه ما با شخصیتی
طرفیم که از نزدیک‌ترین زنان زندگی‌اش یعنی همسر و مادرش متنفر است.
16- No-one in their right mind would condone violence towards women.
«فکر درستی کردی در هیچ جامعه‌ای خشونت علیه زنها تایید نمی‌شه حتی اگه
به اندازه‌ی زن تو بی‌صفت و نمک‌نشناس باشن.»
خرمگس و زن‌ستیز، خرمگس و زن‌ستیزی. صفحه‌ی ۷۸
در جمله‌ی انگلیسی با صراحت گفته شده که هیچ عقل سلیمی خشونت علیه زنان
را تایید نمی‌کند. بدون هیچ قید و شرطی. ولی در ترجمه‌ی فارسی به شخصیت
زن دوباره دشنام داده می‌شود، جمله‌ای اضافه شده که ممکن است زنان
بی‌صفت و نمک‌نشناس باشند ولی با این‌حال هیچ جامعه‌ای خشونت علیه‌شان
را تایید نمی‌کند گویی این لطفی‌ست که جوامع به زنان می‌کنند.
17- If they met the jarwal on the way there, he would kick it in the nuts.
No he wouldn't. Forget the bloody jarwal. He was angry, but he
was trying to calm down. He needed to stay calm to write his story.
Violence wouldn't help. Besides, the jarwal was probably female.
His friend was right. If he met the jarwal tonight, he would ignore it.
Precisely. Well done.
«خب...آره اما اگه در طول راه جاروال رو ملاقات کرد...
جاروال لعنتی رو فراموش کن خشونت کمکی نمی‌کنه ضمنا به نظر من جارول یه
موجود مونثه.
مونت؟! جدی میگی؟
کاملا از خشونت و بی‌رحمیش مشخصه.
پس اگه اتفاقی دیدش محلش نمی‌ذاره.
نه محلش نمی‌ذاره.»
خرمگس و زن‌ستیز، خرمگس و زن‌ستیزی. صفحه‌ی ۸۱
بخش « مونت؟! جدی میگی؟ کاملا از خشونت و بی‌رحمیش مشخصه.» کاملا به
ترجمه اضافه شده و در متن انگلیسی اصلا خبری از آن نیست. نکته‌ی قابل
توجه این مورد اضافه شده این است که این بخش به انتهای داستان اضافه شده
و این حس به خواننده منتقل می‌شود که یکی از نکات داستان همین خشونت و
بی‌رحمی زنان بوده.

shab ranginkaman

unread,
Aug 11, 2015, 10:41:19 AM8/11/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
«معنای سادگی»

پشت چیزهایی ساده پنهان می شوم که پیدایم کنی
اگر هم پیدایم نکنی، خود چیزها را پیدا می کنی
لمس می کنی هرآنچه را که من لمس می کنم
و چنین نقش دست هایمان با هم یکی می شود

ماه بلند اوت در آشپزخانه می تابد
همچون ظرفی مسین
خانه خلوت را روشن می کند و سکوت خانه را به زانو در می آورد
همیشه سکوت زانو زده می ماند.

هر واژه گریزی ست
به دیداری معوق
واژه آن دم حقیقی ست که بر دیداری پای بفشارد.

«یانیس ریتسوس»

shab ranginkaman

unread,
Aug 11, 2015, 10:41:37 AM8/11/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
۱۸ مرداد ۱۳۹۴
سهم زنان در آزمون استخدامی آموزش و پرورش یک ششم مردان است
طبق آزمون استخدامی آموزش و پرورش که قرار است ۲۷ شهریورماه برگزار شود،
از سه هزار و ۷۰۳ نیرویی که قرار است در آزمون پذیرفته شوند سه هزار و ۷۳
تن مرد و ۶۳۰ تن زن خواهند بود.
Teacher
بر این اساس سهم آموزگاری زنان یک پنجم مردان است.
همچنین بر اساس مجوزی که وزارت آموزش و پرورش از سازمان مدیریت و
برنامه‌ریزی ریاست‌جمهوری دریافت کرده، قرار است پنج هزار نفر در این
وزارتخانه استخدام شوند که حدود هزار و ۳۰۰ تن بدون حضور در این آزمون و
متعلق به سهمیه خانواده شهدا و ایثارگران هستند.
تهران، بیشترین تبعیض در استخدام
تنها در مورد خاص شهر تهران، از ۱۹۰ نیرویی که قرار است جذب آموزش و
پرورش شوند، ۱۸۴ مرد و فقط شش زن حضور خواهند داشت.
به گزارش خبرگزاری فارس، در مقطع ابتدایی که زنان هم می‌توانند در مدارس
پسرانه تدریس کنند از ۵۹۴ آموزگار ابتدایی که استخدام می‌شوند ۴۳۷ مرد و
فقط ۱۵۷ نفر زن هستند.
یکی از دلایل عمده چنین تبعیضی در آزمون استخدامی آموزش و پرورش، این
مسئله است که زنان نمی‌توانند در مدارس راهنمایی و دبیرستان پسران تدریس
کنند.
شهیندخت مولاوردی، معاون امور زنان و خانواده در کابینه ریاست‌جمهوری
چندی پیش درباره آزمون استخدام برای ۱۳ نهاد دولتی به خبرگزاری فارس گفت:
«در این آزمون تنها ۱۶ فرصت شغلی برای زنان در نظر گرفته شده که مطابق
وعده‌های رئیس‌جمهوری نیست و ما اعتراضات خود را در این خصوص مطرح
کرده‌ایم.»
او ضمن تبعیض‌آمیز خواندن این آزمون ها ادامه داد: «از مجموع افرادی که
به استخدام درخواهند آمد ۱۶ فرصت شغلی به زنان و بیش از ۲ هزار فرصت شغلی
به مردان اختصاص دارد و ۵۰۰ شغل هم بدون ذکر جنسیت آمده است.»
این خبر در حالی منتشر می‌شود که چندی پیش وزارت کار ایران نرخ بیکاری
زنان را دو برابر مردان عنوان کرد. علاوه بر این زنان ایران در دانشگاه
موفقیت چشمگیری داشته‌اند و تعداد زنان فارغ التحصیل رشد قابل توجهی
داشته است.
بیشتر بخوانید: استخدام خارج از آزمون یک‌چهارم نیروی انسانی مورد نیاز
آموزش و پرورش

shab ranginkaman

unread,
Aug 11, 2015, 10:41:57 AM8/11/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
تیم المپیاد نجوم ایران، قهرمان جهان شد
تیم ملی المپیاد دانش‌آموزی نجوم و اختر فیزیک ایران موفق به کسب مقام
قهرمانی جهان در نهمین المپیاد جهانی نجوم و اختر فیزیک شد.
به گزارش سرویس علمی ایسنا، دانش‌پژوهان المپیاد نجوم ایران در نهمین
المپیاد جهانی نجوم و اخترفیزیک، با کسب سه مدال طلا، چهار مدال نقره و
سه مدال برنز به مقام قهرمانی جهان دست یافتند.
در این دوره از مسابقات که از چهارم تا ۱۳ مردادماه با شرکت ۴۱ کشور
جهان در اندونزی برگزار شد، آرمان وثیق زاده انصاری، فاطمه زرگرباشی، علی
زارع به مدال طلا، سعید حجتی نژاد، سید مرتضی سادات، محمدهادی ستوده،
علیرضا ارجمند شکوری به مدال نقره و علی چگینی، پارسا نوروزی و سید علی
هادیان امرئی به مدال برنز دست یافتند.
در این دوره از مسابقات آرمان وثیق‌زاده انصاری جایزه ویژه بهترین نمره
تحلیل داده، فاطمه زرگرباشی جایزه ویژه بهترین دانش آموز خلاق و علی زارع
جایزه ویژه بهترین نمره تئوری را نیز از آن خود کردند.
بر اساس این گزارش، اعضای تیم شماره الف ایران را در این دوره از
مسابقات سعید حجتی نژاد، سید مرتضی سادات و محمد هادی ستوده از تهران و
فاطمه زرگرباشی از شیراز و آرمان وثیق زاده انصاری از اصفهان تشکیل
دادند. اعضای تیم دوم ایران نیز متشکل از علیرضا ارجمند شکوری، علی
چگینی، علی زارع و سید علی هادیان امرئی از استان تهران و پارسا نوروزی
از استان گلستان بود.
دکتر مهدی خاکیان، دکتر حسین حقی و دکتر اکرم حسنی به عنوان سرپرستان و
دکتر حبیب خسرو شاهی، علی اکبر کاوئی و شهاب الدین محین نیز به عنوان
ناظران علمی این تیم را همراهی کردند.
اعضای تیم ملی المپیاد دانش‌آموزی نجوم و اختر فیزیک، بامداد روز جمعه
۱۶ مرداد ماه از طریق فرودگاه بین‌المللی «امام خمینی» وارد کشور
می‌شوند.
برگرفته از ایسنا

shab ranginkaman

unread,
Aug 14, 2015, 6:20:06 PM8/14/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
جمعه 14 اوت 2015 همایون خیری
نوشیدن قهوه ناتوانی جنسی مردان را کاهش می‌دهد
بر اساس نتايج يک گزارش علمی که در نشريه PLOS ONE منتشر شده نوشیدن 170
تا 375 ميلي‌گرم (معادل دو تا سه فنجان) قهوه در روز می‌تواند ناتوانی
جنسی در مردان را کاهش دهد. محققان دانشگاه تگزاس که اين مطالعه را انجام
داده‌اند می‌گويند در مورد نسبت نوشيدن قهوه و کاهش ناتوانی جنسی تفاوتی
ميان مردان سنگين وزن، چاق و کسانی که از فشار خون بالا رنج می‌برند وجود
ندارد. تنها استثنا مربوط به مردانی‌ست که از بيماری ديابت رنج می‌برند.
در امریکا کمی بيش از 18 درصد مردان بالای 20 سال دچار ناتوانی جنسی
هستند. با در نظر گرفتن جمعيت اين کشور چيزی حدود 18 ميليون نفر از مردان
امريکايی را می‌توان در گروه ناتوان از نظر جنسی قرار داد. يک مطالعه
جمعيتی در ايران نيز نشان داده است که 19 درصد مردان 20 تا 70 ساله دچار
ناتوانی جنسی هستند.
برخلاف انتظار، مقدار مصرف ميانگين قهوه در امريکا و ايران قابل توجه
نيست و به یک فنجان در روز هم نمی‌رسد. نسبت نوشيدن قهوه به جمعيت در
امريکا 0.931 و در ايران هشت برابر کمتر يعنی 0.169 فنجان در روز است. در
عوض، بر اساس آمار سال 2014 بالاترين مصرف قهوه در ميان کشورهای جهان
متعلق به هلندی‌هاست که به ازای هر نفر 2.414 فنجان قهوه در روز
می‌نوشند. خلاصه اين آمار نشان می‌دهد شهروندان کشورهای فنلاند، سوئد،
دانمارک و آلمان در مورد نوشيدن قهوه با اختلاف زياد بعد از هلند قرار
می‌گيرند.
محققان می‌گویند تا پيش از اين نشان داده شده بود که عواملی نظير استعمال
دخانیات، نوشیدن الکل و ورزش نکردن می‌تواند منجر به ناتوانی جنسی در
مردان شود. طبق آمارهای بهداشتی نيز دستکم در امريکا هر ساله نزديک به 15
میليارد دلار برای رفع مشکل ناتوانی مردان هزينه می‌شود. اضافه بر اين،
هر چه سن مردان افزايش پيدا می‌کند ناتوانی جنسی در آن‌ها نيز بيشتر
می‌شود و 44 درصد مردانی که به سن 40 سالگی می‌رسند با این ناتوانی زندگی
می‌کنند. اما حالا مشخص شده که نوشيدن قهوه می‌تواند به گروه بزرگی از
مردان کمک کند تا از ناتوانی جنسی کمتری رنج ببرند.
در حالی که تحقيق جدید می‌گويد مصرف قهوه برای مقابله با ناتوانی جنسی
مناسب است يکی از جمله روش‌های سنتی مقابله با ناتوانی جنسی مردان در
ايران مصرف زعفران بصورت محلول در چای يا برنج است. در سال 2009 نيز يک
گروه تحقیقاتی در دانشگاه علوم پزشکی مشهد با انتشار مقاله‌ای در نشريه
علمی داروهای گياهی نشان داده بودند که ناتونی جنسی آزمايش شوندگان‌شان
پس از یک دوره درمان و مصرف روزانه 200 ميلی‌گرم زعفران بطور قابل توجهی
کاهش یافته بود.
موضوع ناتوانی جنسی مردان تنها خود آن‌ها را هدف قرار نمی‌دهد بلکه زنان
همراه آنان را نيز دچار مشکلات جنسی می‌کند. بعنوان مثال يک مطالعه پزشکی
در دانشگاه پزشکی تل آویو نشان داده بود که بيش از نيمی از زنانی که با
مردان دچار ناتوانی جنسی زندگی می‌کنند نيز از رابطه جنسی با شريک خود
ناراضی هستند.
محققان دانشگاه تگزاس می‌گويند کافئين موجود در قهوه از کاهش فشار خون
مويرگی در اندام جنسی مردان جلوگيری و با افزایش جریان خون در عضلات صاف
اين اندام به تقویت توانایی جنسی مردان کمک می‌کند. کافئين را می‌توان از
برگ، دانه و ميوه بيش از 60 گونه گیاهی تهیه کرد اما بيشترين مقدار
کافئين دريافتی در انسان از راه نوشيدن قهوه، چای، کاکائو و نوشابه‌های
انرژی‌زاست. در ايران بيشترین ميزان کافئين با نوشيدن چای به بدن مصرف
کنندگان می‌رسد.
بر اساس يک گزارش علمی که نتايج آن در نشريه درمان پيشرفته روانپزشکی
منتشر شده نوشيدن 1000 تا 1500 ميلی‌گرم قهوه در روز منجر به مسموميت
می‌شود. عوارض جانبی اين مسموميت که به آن کافئينيسم می‌گويند عصبی شدن،
گر گرفتگی، خستگی مفرط، بيخوابی، سردرد شدید و مرگ است.
نوشيدن قهوه در ايران از دوران صفویه متداول شده و سیصد سال بعد نوشيدن
چای در بين مردم نيز عموميت يافت. اما بلاخره در دوره قاجار بود که
نوشيدن چای از نوشيدن قهوه سبقت گرفت. رودولف متی در مقاله‌ای در نشريه
تاريخ جهان می‌نويسد اين سنت چای نوشی در انگلستان و روسيه که سنت قهوه
نوشی در ايران را تحت تاثير قرار داد و به پيروزی چای به قهوه در اين
کشور منجر شد.

shab ranginkaman

unread,
Aug 14, 2015, 6:21:31 PM8/14/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
Opinion-Zamaneh-Smallجنبش جهانی رنگین‌کمانی‌ها و دگرباشان جنسی از روز
۱۷ ماه مه، روز IDAHOBiT یا روز مبارزه با LGBTهراسی پیروزی‌های بزرگی به
دست آورده است. دو کشور ازدواج همجنس‌ها را قانونی کرده‌اند و راه مبارزه
با سایر تبعیض‌های جنسی و جنسیتی را هموار کرده‌اند. در آستانه ۱۷ ماه
می، ایرلند که بر قدرت کلیسا پیروز شد و با به همه‌پرسی گذاشتن لایحه
«برابری در ازدواج» آن را تصویب کرد و بعد امریکا، در آستانه ۴۶امین
سالگرد جنبش برابری‌خواهانه دگرباشان و رنگین‌کمانی‌ها با رأی دیوان عالی
این کشور به رسمیت نشناختن ازدواج همجنس‌ها را مغایر قانون اساسی فدرال
اعلام کرد.
در هردو مورد، در حالی‌که در متن قوانین از عبارت «ازدواج همجنس‌ها»
(same-sex marriage) یا « برابری در ازدواج» (marriage equality) استفاده
شده است، رسانه‌ها از عبارت «ازدواج همجنس‌گرایان» (gay marriage)
استفاده کرده‌اند و این جایگزینی در رسانه‌های فارسی‌زبان مثل بی‌بی‌سی
فارسی و رادیو فردا که مخاطبان گسترده‌ای دارند، بیشتر به چشم می‌آید.
این اتفاق ممکن است در نگاه اول پیش‌پا‌افتاده به نظر برسد، اما وقتی به
تأثیر و اهمیت رسانه‌ها در جریان‌سازی و آگاهی‌بخشی واقف باشیم، به خوبی
می‌دانیم که هر واژه مفهومی متفاوت را منتقل می‌کند و رسانه باید تا آنجا
که می‌تواند بر گزارش واقعیت وفادار و متعهد باشد.
این موضوع تازه‌ نیست و در سال‌های اخیر گزاره «ازدواج هم جنس‌ها»‌ برای
اشاره به قوانین مشابه، مثلاً در فرانسه به ندرت در اخبار استفاده شده
است و این نشانه‌ای از بستر مونوسکشوالیتی،‌ یعنی تک‌جنس‌گرامحوری جامعه،
سیاست و فرهنگی است که در آن زندگی می کنیم.
این تفکر تا جایی پیش می‌رود که اوباما هم در نطق تبریک خود و اشاره به
قانون ازدواج همجنس‌ها از واژه‌های «ازدواج همجنس‌گرایان»‌ (gay
marriage) استفاده می‌کند. تصویر غلط محدودیت گرایش‌‌های جنسی به
همجنس‌گرایی یا دگرجنس‌گرایی موجب می‌شود رسانه‌ها، سیاستمداران و مردم
وقتی نمی‌خواهند در مورد ازدواج یک زن و یک مرد صحبت کنند، از ازدواج
همجنس‌گرایان حرف بزنند.
حساسیت به واژه‌ها یا پیش‌گیری از تبعیض؟
جایگزینی مفهوم ازدواج همجنس‌ها با ازدواج همجنس‌گرایان نه تنها به اهمیت
این قوانین به شدت آسیب می‌رساند، که بخش بزرگی از جامعه دگرباش و
رنگین‌کمانی، از جمله دوجنس‌گراها و همه‌جنس‌گراها، کوییرها و
هیچ‌جنس‌گراها را به حاشیه می‌راند و نادیده می‌گیرد.
marriage same sex LGBT
بی‌تردید سهم بزرگی از این سهل‌انگاری – در بسیاری موارد نادانسته و
ناخواسته – بر دوش رسانه‌هاست که اخبار را از منبع قانون‌گذار به مخاطب
منتقل می‌کند و ترجیح می‌دهد به جای ازدواج همجنس‌ها از ازدواج
همجنس‌گرایان بگوید. حتی بعضی از کشورها، جنس و جنسیت را هم از نظر
قانونی تابع دوتایی زن و مرد نمی‌دانند و قانون ازدواج را برای دو نفر از
هر جنس و جنسیتی به رسمیت می‌شناسند و حتی ازدواج با همجنس یا جنس مخالف
در قوانینشان ذکر نمی‌شود.
با توجه به اینکه برخی رسانه‌های فارسی‌زبان خود تولیدکننده اخبار نیستند
و معمولاً اخبارشان را به نقل از خبرگزاری‌های جریان اصلی وانگلیسی زبان
منتشر می‌کنند، این رسانه‌ها بیش از رسانه‌های غربی از عبارت ازدواج
همجنس‌گرایان به جای ازدواج با همجنس استفاده می‌کنند.
گاهی در متن خبرها و گزارش‌های رسانه‌های فارسی‌زبان از ازدواج با همجنس
صحبت به میان می‌آید، اما در تیتر‌ها همیشه از عبارت ازدواج همجنس‌گرایان
استفاده شده است. برای مثال با مطالعه مطلبی در رادیو زمانه یا مطلبی در
وبلاگ رنگین‌کمانی ایران وایر با تیتر «قانونی شدن ازدواج برای همه
ازجمله همجنس‌گرایان»‌ این طور به نظر می‌رسد که کلمه همجنس‌گرا باید
حتماً در تیتر استفاده شود.
یکی از استدلال‌های رایج روزنامه‌نگاران و سردبیران، آسان‌نویسی و
استفاده از کلیدواژه‌های آشنا برای مخاطب عام است. عبارت «ازدواج با
همجنس» یا «ازدواج همجنس‌ها» پیچیدگی خاصی ندارد و به راحتی برای خواننده
فارسی‌زبان قابل فهم است. در بدترین حالت این پرسش را در ذهن مخاطب مطرح
می‌کند که چرا از واژه همجنس‌گرا استفاده نشده است و البته نتیجه‌ این
پرسش هم چیزی جز حساسیت و آگاهی در مورد گستره گرایش‌های جنسی و هویت‌های
جنسیتی نیست.
چنین رویکردی تنها مختص رسانه‌های فارسی‌زبان نیست. رسانه‌هایی که به
زبان‌های دیگر از جمله انگلیسی یا فرانسوی و آلمانی منتشر می‌شوند نیز
بارها از این قانون به عنوان قانون ازدواج همجنس‌گرایان یاد کرده‌اند. یا
زمانی که از ازدواج دو همجنس که یکی از آن‌ها دوجنس‌گرا، همه‌جنس‌گرا یا
کوئیر بوده نوشته‌اند، ازدواج را ازدواج یک زوج همجنس‌گرا توصیف
کرده‌اند.
این موضوع بارها از سوی فعالان حقوق دگرباشان جنسی و رنگین‌کمانی‌ها مورد
اعتراض قرار گرفته است. برای مثال یکی از اولین زوج‌هایی همجنسی که به
صورت قانونی در ایالت ماساچوست آمریکا ازدواج کردند، روبین اوکس و پگ
برپل[1] بودند. روبین اوکس از شناخته شده‌ترین فعالان حقوق دوجنس‌گرایان
در آمریکاست که کتاب‌ها و مقالات زیادی در زمینه دوجنس‌گرایی منتشر کرده‌
است. با این وجود عمده رسانه‌های امریکا و کشورهای دیگر از این ازدواج به
عنوان ازدواج دو همجنس‌گرا یاد کردند و موجب اعتراض اوکس شدند. اولریش و
درنن[2] یک زوج دوجنس‌گرا که سال‌ها برای حق ازدواج با همجنس جنگیده‌اند
هم تجربه مشابهی داشتند و در رسانه‌ها به عنوان لزبین معرفی شدند.
شاید به نظر برسد که این دو عبارت تفاوت معنایی چندانی ندارند، اما در
واقع استفاده از عبارت «ازدواج همجنس‌گرایان» به جای «ازدواج همجنس‌ها»
به معنی نادیده گرفتن سایر اعضای جامعه دگرباشان جنسی و رنگین‌کمانی‌ها
است که با این قانون امکان ازدواج با همجنس خود را پیدا کرده‌اند. علاوه
بر همجنس‌گرایان[3]، دوجنس‌گرایان[4]، همه‌جنس‌گرایان[5]، کوئیرها [6]،
افراد فاقد علاقه به رابطه جنسی[7] و همچنین افرادی که از اطلاق نام و
برچسب ویژه‌ای به گرایش جنسی‌شان پرهیز می‌کنند نیز شامل این قانون
می‌شوند.
بدین ترتیب هر فردی که بخواهد با همجنس خود عقد ازدواج ببندد می‌تواند به
صورت قانونی و رسمی از این حق برخوردار شود. ازدواج با همجنس، فرد
غیرهمجنس‌گرا را تبدیل به یک همجنس‌گرا نمی‌کند، همان طور که ازدواج با
جنس مخالف به معنای دگرجنس‌گرا بودن افراد نیست. دوجنس‌گرایی،
همه‌جنس‌گرایی و کوئیر بودن گرایش‌های جنسی و هویت‌ جنسیتی مستقلی هستند
که فارغ از جنس و جنسیت و گرایش جنسی فردی که با آن‌ها رابطه جنسی یا
احساسی دارد، ثابت می‌ماند.
گروه‌های متعدد رنگین‌کمانی و دگرباشان جنسی و حامیان آن‌ها در ایالت‌های
مختلف آمریکا و حتی سایر نقاط جهان، برای تصویب قانون ازدواج همجنس‌ها
سال‌ها مبارزه کرده‌اند. در این میان گروه‌هایی که در آمریکا به صورت خاص
تنها بر روی حقوق دوجنس‌گرایان و همه‌جنس‌گرایان تمرکز می‌کنند، در این
زمینه فعال بوده‌اند. حالا که قرار است که هر فردی فارغ از جنس‌اش بتواند
با هر فرد دیگری ازدواج کند، ترجمه و جایگزینی «ازدواج همجنس‌ها» با
«ازدواج همجنس‌گرایان» به معنی تحریف این قانون و قوانین مشابه است.
پیامد استفاده از این عبارت نادیده گرفتن سایر دگرباشان جنسی و عادی‌سازی
این نادیده گرفته شدن طیف‌های رنگین‌کمانی در جامعه و رسانه‌ها و از آن
مهم‌تر کاهش فروکاستن اهمیت و فراگیری این نوع قوانین است که به افراد
فارغ از جنس و گرایش جنسی شان امکان ازدواج داده است.
[1] Robyn Ochs and Peg Preble
[2] Ulrich and Drennen
[3] Homosexuals: gays and lesbians
[4] Bisexuals
[5] Pansexuals
[6] Queers
[7] Asexuals

shab ranginkaman

unread,
Aug 15, 2015, 5:23:13 AM8/15/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
دگرباشی و ترک وطن

Biel11
در ایران، مانند بسیاری از کشورهای دیگر به ویژه جوامع مسلمان٬ پیش‌فرض
دگرجنس‎گرا بودن همه‎ی افراد حاکم است. جامعه به طور محسوسی افراد را بر
آن می‌دارد که علیه آنان که دگرجنس‎گرا نیستند، یا دگرجنس‌گرا به نظر
نمی‌رسند، تبعیض قائل شوند. این تبعیضات دامنه‌ی گسترده‌ای از نقض حقوق
بشر، حقوق شهروندی، و کرامت انسانی، تا خطر جانی را شامل می‌شوند. به
همین دلیل، سالانه تعداد نسبتاً زیادی از رنگین‌کمانی‌ها یا همان
دگرباشان (همجنس‌گرایان، دوجنس‌گرایان، تراجنسی‌ها) که در ایران احساس
امنیت جانی و روانی ندارند و نگران برخوردهای خشونت‌آمیز از سوی خانواده،
جامعه، و دولت هستند، اقدام به ترک کشور کرده و در کشوری دیگر (در غالب
موارد، ترکیه) سکنا می‌گزینند یا درخواست پناهندگی خود را تسلیم اداره‌‌ی
مهاجرت و یا کمیساریای پناهندگی سازمان ملل می‌کنند. موقعیت اکثر این
افراد در تطابق با تعریف پناهندگی یادشده در میثاق‌ ۱۹۵۱ قرار می‌گیرد.
همجنس‌گرایان، دوجنس‌گرایان، و تراجنسی‌ها پناهنده‌‌ی اجتماعی به شمار
می‌‌آیند، و در چارچوب قوانین پناهندگی «متعلق به گروه اجتماعی ویژه»
هستند. گروه‌های اجتماعی ویژه عبارت اند از: قربانیان خشونت خانگی،
همجنس‌گرایان، افراد در معرض فشارهای خانوادگی٬ زنان مواجه با خطر
ناقص‌سازی جنسی، و کم‌توانان در معرض تبعیض. در قانون مجازات اسلامی
جمهوری اسلامی ایران، برقرار رابطه‌ی جنسی بین دو همجنس مجازات‌هایی نظیر
شلاق و اعدام را در پی دارد. همجنس‌گرایان و تراجنسی‌های ایرانی با خشونت
و آزار خانواده، جامعه، و دولت روبه‌رو هستند و از حقوق اولیه‌ی انسانی و
شهروندی نظیر حق حیات، حق تحصیل، اشتغال و … محروم می‌شوند، و به دلیل
گرایش جنسی و هویت جنسیتی خود مورد تهدید، توهین، اخاذی، زورگویی،
دستگیری و بازداشت، اذیت و آزارهای جنسی، ازدواج‌های اجباری، درمان‌های
هورمونی شدید برای «برگرداندن» تمایل جنسی «طبیعی» و انزوای دائم قرار
دارند. مطابق قوانین پناهندگی، حتا اگر این افراد از سوی هیچ دادگاهی
محکوم نشده باشند، امنیت جانی و روانی ایشان در ایران در خطر است و بر
همین اساس می‌توانند از کمیساریای عالی پناهندگی سازمان ملل متحد و
اداره‌های مهاجرت کشورهای پناهنده‌پذیر درخواست پناهندگی کنند.
پناهندگی «متعلق به گروه اجتماعی ویژه» هستند. گروه‌های اجتماعی ویژه
عبارت اند از: قربانیان خشونت خانگی، همجنس‌گرایان، افراد در معرض
فشارهای خانوادگی٬ زنان مواجه با خطر ناقص‌سازی جنسی، و کم‌توانان در
معرض تبعیض.
دگرباشانی که برای پناهندگی در ترکیه اقدام می‌کنند، باید مراحل زیر را
به ترتیب انجام دهند: ثبت نام در آسام (انجمن همیاری پناه‌جویان و
مهاجران)٬ مراجعه به شهر تعیین‌شده برای اقامت موقت، ثبت نام در دفتر
پلیس محلی٬ پیش‌مصاحبه و مصاحبه‌ی اصلی و کشوری٬ و در نهایت مصاحبه‌ی
سفارت. تنها سه کشور دگرباشان ثبت‌شده در دفتر کمیسیاریای عالی سازمان
ملل در آنکارا را به عنوان پناهنده می‌پذیرند: آمریکا، استرالیا، و
کانادا. کشورهای اروپایی به ندرت و در شرایط ویژه از طریق دفتر کمیساریای
عالی سازمان ملل اقدام به پذیرش پناه‌جویان دگرباش می‌کنند. این کشورها
قوانین سختگیرانه‌تری در خصوص پذیرش پناه‌جویان دگرباش دارند. با این
حال، اتحادیه‌ی اروپا در جست‌وجوی راه‌هایی برای تسهیل پذیرش پناهندگان
دگرباش است. در آخرین اقدام از این دست، به حکم دادگاه عالی اتحادیه‌ی
اروپا، همجنس‌گرایانی که از کشورهای عضو این اتحادیه تقاضای پناهندگی
می‌کنند نباید برای اثبات همجنس‌گرایی خود مورد آزمایش قرار گیرند و
نباید مجبور به اثبات همجنس‌گرایی خود شوند. در بین سه کشور استرالیا،
آمریکا، و کانادا، کانادا بهترین شرایط را برای پناهندگان دگرباش در نظر
گرفته است. جیسون کندی، وزیر سابق مهاجرت کانادا، در سال ۲۰۱۲ اعلام کرد
که دولت کانادا به تعقیب‌های قضایی از سوی نیروی انتظامی ایران، و
تبعیض‌هایی که همجنس‌گرایان ایرانی اغلب حتا از سوی خانواده‌های خود
متحمل می‌شوند، به خوبی واقف است و در نظر دارد خدمات این وزارت‌خانه را
برای استقرار پناهندگان ایرانی که از ترکیه می‌آیند افزایش دهد و این
راه‌کار باعث پذیرش پرونده‌های بیشتر و سرعت بخشیدن در روند رسیدگی به
آن‌ها خواهد شد.
به دلیل محرمانه بودن پرونده‌های پناهندگی و حساسیت ویژه‌ای که در خصوص
محرمانه ماندن پرونده‌های دگرباشان وجود دارد، آمار دقیقی از تعداد دقیق
این پناهندگان در دست نیست. اما به گفته‌ی وزیر سابق مهاجرت کانادا٬ این
کشور سالانه ۱۰۰ پناهنده‌ی دگرباش ایرانی را می‌پذیرد. خروج از کشور به
دلیل ترس و خطری که دلیل‌اش گرایش و هویت جنسی است، یکی از مهم‌ترین نکات
مورد بررسی توسط کشورهای پناهنده‌پذیر است. دگرباشان پس از ثبت نام در
دفتر کمیساریای عالی سازمان ملل، به منظور اثبات ادعای خود مبنی بر خروج
از کشور بر پایه‌ی ترس و خطر جانی و امنیتی، باید حداقل در ۲ نوبت مصاحبه
شوند، و در صورتی که موفق به اثبات ادعای خود شوند، درخواست پناهندگی
آن‌ها مورد قبول واقع شده و وضعیت آنان از پناه‌جو به پناهنده تغییر پیدا
می‌کند.
UNHCR

مصائب پناه‌جویان در ترکیه
نکته‌ی مهمی که باید در نظر داشت، اسلامی و سنتی بودن جامعه‌ی ترکیه
است. معمولاً همان مشکلات و مصائبی که دگرباشان را مجبور به خروج از کشور
و پیش‌ گرفتن راه مهاجرت می‌کند، در ترکیه نیز دامن‌گیرشان خواهد بود.
پناهندگان دگرباش از بدو ورود به ترکیه برای اموری مانند کرایه‌ی محل
سکونت و یافتن شغل با مشکل روبه‌رو هستند، و به کمک سازمان‌های ایرانی و
ترک حامی حقوق دگرباشان نیاز دارند. بافت اجتماعی ترکیه، خصوصاً در
شهرهای کوچک و سنتی که معمولاً محل اسکان پناهندگان است، دید مثبتی به
این افراد ندارد و آن‌ها در بهترین حالت در انزوا قرار می‌گیرند. هرچند
وضعیت شهرهای بزرگ مثل آنکارا و استانبول و ازمیر متفاوت است و سالانه
«جشنواره‌ی پراید» در این شهرها برگزار می‌شود و مردم هم نسبت به
دگرباشان رواداری بیشتری نشان می‌دهند.
سازمان‌های حامی حقوق دگرباشان در ترکیه مواردی از ضرب و شتم و حملات
فیزیکی علیه دگرباشان ایرانی توسط شهروندان ترک را گزارش‌ می‌دهند.
کارفرمایان نیز نگاه مثبتی به دگرباشان ندارند و کمتر تمایل به استخدام
آنان به عنوان نیروی کار دارند. افراد تراجنسی که در حال درمان هورمونی
هستند، در ترکیه زیر پوشش بیمه نیستند و، با وجود نیاز به داروهای خاص،
گاه مجبور هستند داروهای مورد نیازشان را به سختی و با هزینه‌های بالا از
ایران تهیه کنند. کسانی که قادر به تهیه‎ی داروهای‎شان نباشند، مجبور
هستند در طی مدت اقامت در ترکیه تا رسیدن به کشور سوم که به طور متوسط دو
سال طول می‌کشد، در درمان‌شان وقفه بیاندازند. این وقفه‌ی درمانی صدمات
جبران‌ناپذیری برای‌شان در پی دارد، صدماتی که گاه حتا پس از رسیدن به
کشور سوم و شروع مجدد روند درمانی نیز قابل جبران نخواهند بود. مواردی هم
از فوت و همچنین خودکشی دگرباشان در ترکیه توسط سازمان‌ها و فعالان حقوق
دگرباشان گزارش شده است.
آن‌چه از گفت‌وگو با سازمان‌ها و فعالان حقوق دگرباشان و همچنین
پناهندگان دگرباش در ترکیه در مجموع به دست می‌آید، تصویری متفاوت از
تصور عمومی است.
آن‌چه از گفت‌وگو با سازمان‌ها و فعالان حقوق دگرباشان و همچنین
پناهندگان دگرباش در ترکیه در مجموع به دست می‌آید، تصویری متفاوت از
تصور عمومی است. باور رایج بر این است که سازمان ملل به سرعت به
پرونده‌های این افراد رسیدگی کرده و آن‌ها را در کوتاه‌ترین زمان ممکن به
کشور سوم می‌فرستد. شاید به همین علت است که در اصطلاح عموم به دگرباشان
«کیس طلایی» گفته می‌شود، به این معنی که در کوتاه‌ترین زمان ممکن روند
پناهندگی را طی می‌کنند. اما واقعیت زندگی و روند پناهندگی دگرباشان در
ترکیه چیز دیگری است. زندگی در کشوری اسلامی و در شهرهای کوچک با مردمانی
سنتی و اکثراً همجنس‌گراهراس، نزدیکی به ایران، و سایه‌ی سنگین خطرات و
تهدیداتی که در ایران با آن‌ها روبه‌رو بوده اند، همچنین دسترسی محدود به
امکانات بهداشتی و درمانی، پاره‌ای از مشکلات این اقلیت جنسی است.
این مشکلات به ویژه برای دوجنس‌گرایان (افرادی که هم به همجنس و هم به
جنس مخالف خود تمایل دارند) مضاعف است. پرونده‌های درخواست پناهندگی
دوجنس‌گرایان به دلایل مختلف از نظر سازمان ملل اولویت پایین‌تری نسبت به
سایر دسته‌های دگرباش برخوردار است. دوجنس‌گرایان در خود جامعه‌ی
دگرباشان نیز مورد تأیید و تصدیق همگانی قرار ندارند و قربانی
پیش‌داوری‌هایی چون غیر قابل اعتماد بودن می‌شوند، چرا که دوجنس‌گرایی در
اذهان عمومی به عنوان گرایشی مستقل شناخته نمی‌شود. به همین دلیل، فرآیند
اخذ پناهندگی معمولاً برای آن‌ها نسبت به سایر پرونده‌های درخواست
پناهندگی طولانی‌تر است. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید این‌جا را
بخوانید.
الزامات قانونی دولت‌ها برای حفاظت از حقوق جامعه‌ی دگرباشان جنسی، در
قوانین بین‌المللی حقوق بشر، در اعلامیه‌ی بین‌المللی حقوق بشر، و پس از
آن در معاهده‌ی بین‌المللی حقوق بشر تعیین شده است. همه‌ی افراد، صرف نظر
از جنسیت، و گرایش یا هویت جنسی خود، حق بهره‌مندی از امنیت و سایر حقوق
مندرج در قوانین بین‌المللی حقوق بشر را دارند:‌ حق زندگی، حق امنیت و
تأمین فضای خصوصی افراد، حق مصونیت در برابر شکنجه، توقیف، و حبس
خودسرانه، حق رهایی از تبعیض، حق آزادی بیان، و حق تشکیل آزادانه‌ی مجامع
و جمعیت‌های مسالمت‌آمیز.
اگر گی، لزبین، دوجنس‌گرا، یا تراجنسی هستید و نقض حقوق فردی، اجتماعی،
و سیاسی شما را به مهاجرت و ترک وطن وادار می‌کند، خوب است بدانید تعداد
کشورهایی که از حقوق برابر جنسی حمایت می‌کنند رو به افزایش است. حساسیت
موضوع حقوق دگرباشان جنسی و همچنین نیاز به اقدامی مؤثر در این زمینه
هرروز بیش از پیش درک می‌شود، و سازمان‌های دفاع از حقوق دگرباشان نیز
شما را حمایت خواهند کرد. پناهندگان، به هر دلیلی که وطن خود را ترک کرده
باشند، در بدو ورود به کشور مقصد باید با مشکلات جدیدی مانند تطبیق با
فرهنگ و زبان کشور یا آشنایی به قوانین محلی دست‌وپنجه نرم کنند.
انجمن‌های غیردولتی و سازمان‌های بین‌المللی در این کشورها می‌توانند نقش
مهمی در حمایت از تازه‌واردها ایفا کنند.

shab ranginkaman

unread,
Aug 15, 2015, 5:23:31 AM8/15/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
جنس، جنسیت و گرایش‌ جنسی

cropped-genderedited
چند نفر از شما تا حالا «جنس» و «جنسیت» را به جای هم به کار برده‌اید؟
یا در فرم ثبت نام و انتخاب رشته گاهی جنس‌تان را پرسیده‌اند و گاهی
جنسیت‌تان را، و منظور از هردو یک چیز بوده است؟ آیا این دو واژه هم‌معنی
هستند یا تعاریف متفاوتی دارند؟ این نوشته سعی می‌کند به این سؤالات پاسخ
دهد.

جنس
بیایید اول به مفهوم «جنس» بپردازیم. شاید این سؤال تکراری را که به محض
تولد یک نوزاد پرسیده می‌شود به خاطر بیاورید: «دختر است یا پسر؟» جواب
این سؤال به سادگی و با نگاهی کوتاه به آلت جنسی نوزاد داده می‌شود.
جواب، هرچه که هست، قرار است جنس نوزاد را تعیین کند. جنس را مشخصات
فیزیولوژیکی یک فرد تعیین می‌کند و معیارش تفاوت‌های ژنتیکی و هورمونی
است که افراد با آن دنیا می‌آیند. پس، شاید سؤال مناسب‌تر این باشد که:
نوزاد مذکر است یا مؤنث یا نوع دیگر؟
انسان‌ها معمولاً با آلت جنسی مذکر یا مؤنث یا هیچ‌کدام به دنیا
می‌آیند. بله درست خواندید «هیچ‌کدام». یعنی فرم آلت جنسی بعضی از افراد
به شکلی است که پزشکان نمی‌توانند به سادگی تصمیم بگیرند که آن‌ها را در
کدام‌یک از دو گروه غالب جنسی قرار دهند، و آن‌ها را «میان‌جنسی»
می‌خوانند. از هر ۱۵۰۰ نوزادی که به دنیا می‌آید، حداقل یک نفر میان‌جنسی
است. با وجود «میان‌جنسی»‌ها، دوگانگی مذکر و مؤنث مورد تردید خیلی از
نظریه‌پردازان قرار گرفته است و باعث شده بحث تنوع جنس‌ها را مطرح کنند.

جنسیت
با این تعریف از «جنس»، «جنسیت» چیست؟ مفاهیمی مثل نقش‌های جنسیتی چه
معنایی دارند؟ بگذارید برگردیم به مورد نوزادانی که جنس خاصی ندارند. طبق
توضیحی که انجمن میان‌جنسیان آمریکا ارائه کرده است: «برای کودکان
میان‌جنسی باید جنسیت دختر یا پسر انتخاب شود، بسته به این که کودک در
هنگام رشد به کدام جنسیت حس بیشتری دارد.» به عقیده‌ی این انجمن، این
«آلت جنسی» کودکان نیست که جنسیت آن‌ها را تعیین می‌کند بلکه «حس» آن‌ها
است، حسی که اکتسابی است و کودکان در حین رشد آن را به دست ‌می‌آورند.
البته، آن‌قدرها که این متن می‌گوید اختیاری و انتخابی نیست و کودکان از
بدو تولد رفتارها و احساسات جنسیتی را فرا می‌گیرند. «جنسیت» به طور ساده
مجموعه‌ای است از رفتارها و احساسات که بر اساس آن تعیین می‌شود چه کسی
زن نامیده شود و چه کسی مرد.
خیلی از افراد این باور را که جنس بیولوژیکی ما احساسات و روان ما را
کنترل می‌کند به چالش می‌کشند٬ و نشان می‌دهند «زن بودن» ربطی به داشتن
واژن ندارد، و آلت جنسی مذکر داشتن لزوماً به «مرد شدن» نمی‌انجامد.
واقعیت این است که، افراد زیادی خود را خارج از دوگانه‌ی رایج زن و مرد
تعریف می‌کنند.
با تولد یک فرد و مشخص شدن جنس‌اش، اولین قدم‌ها در شکل دادن به جنسیت او
نیز برداشته می‌شود. اگر نگاهی به فروشگاه‌های اسباب‌بازی فروشی
بیاندازید، می‌بینید که اسباب‌بازی‌ها به «دخترانه» و «پسرانه» تقسیم
شده‌اند. در بخش دخترها – که معمولاً با رنگ صورتی هم تزئین شده – عروسک
و وسایل آشپزخانه و خیاطی می‌فروشند، و در بخش پسرها تفنگ پلاستیکی و
سرباز و ماشین. با انتخاب رنگ متفاوت، نام متفاوت، و یا اسباب‌بازی
متفاوت برای یک کودک، آجرهای جنسیت او را کم کم روی هم می‌چینیم. این که
می‌گویند زنان آشپزی دوست دارند و یا دل‌شان می‌خواهد با بچه‌ها سر و کله
بزنند و یا لباس‌های زرق‌وبرق‌دار بپوشند، یا مردها ریاضی‌شان بهتر است،
به برنامه‌های ورزشی علاقه‌مند اند، و از زنان شلخته‌تر اند، این‌ها
ساخته‌ی ژن‌ها و هورمون‌ها و کروموزوم‌های آن‌ها نیست بلکه به تربیت،
آموزه‌ها، و انتظارات خانواده و جامعه بر می‌گردد که از کودکی آغاز
می‌شود.
خیلی از افراد این باور را که جنس بیولوژیکی ما احساسات و روان ما را
کنترل می‌کند به چالش می‌کشند٬ و نشان می‌دهند «زن بودن» ربطی به داشتن
واژن ندارد، و آلت جنسی مذکر داشتن لزوماً به «مرد شدن» نمی‌انجامد.
واقعیت این است که، افراد زیادی خود را خارج از دوگانه‌ی رایج زن و مرد
تعریف می‌کنند. احتمالاً واژه‌های «تراجنسیتی» و «تراجنسی» را شنیده‌اید.
افراد تراجنسیتی بین هویت جنسی و جنسیت‌شان تمایز قائل می‌شوند. به این
معنی که، ممکن است با وجود داشتن آلت جنسی مذکر، خود را در گروه مردان
قرار ندهند و به رفتارهایی گرایش داشته باشند یا پوشش‌شان به گونه‌ای
باشد که جامعه آن را «زنانه» می‌خواند؛ یا با داشتن بدنی مؤنث، آن‌چه را
که هویت جنسی «مردانه» گفته می‌شود برای خود انتخاب کنند. افرادی هم
هستند که رها از هرگونه چارچوبی، حق خود می‌دانند که هر زمان هویت مختلفی
را برای خود برگزینند و خود را «کوئیر» می‌دانند.

گرایش جنسی
همان‌طور که جنس شما از جنسیت‌تان جدا است، جنسیت‌تان هم ممکن است ربطی
به گرایش جنسی‌تان نداشته باشد. گرایش جنسی ما بسته به این است که
احساسات رمانتیک‌مان به کدام جنس یا جنس ها متمایل باشد. با این تعریف،
تصور کنید که چه‌قدر دامنه و انواع این گرایش می‌تواند متنوع باشد. به
همین دلیل است که، «رنگین‌کمان» که شامل طیف متفاوتی از رنگ‌ها است به
عنوان نمادی از تنوع گرایش‌های جنسی و هویت‌های جنسیتی انتخاب شده است.
با این حال، اعضای هرکدام از گروه‌های جامعه‌ی دگرباشان رنگین‌کمانی هم
پرچم و نمادی مستقل برای خود انتخاب کرده‌اند.
در بیشتر جوامع فقط یک نوع گرایش جنسی به رسمیت شناخته می‌شود و آن هم
گرایش زن و مرد به یک‎دیگر است (دگرجنس‌گرایی)، ولی دیگر گرایش‌ها مثل
گرایش مرد به مرد یا زن به زن (همجنس‌گرایی) یا گرایش به هردو جنس
(دو‌جنس‌گرایی) نیز در جوامع دیگری به همان اندازه پذیرفته شده است.
البته، در این میان گروه‌هایی هم هستند که به هیچ جنس / جنسیتی تمایل
نشان نمی‌دهند و یا برعکس به همه‌ی گروه‌های جنسی / جنسیتی متمایل اند.
دسته‌ی اول را اَسکشوال یا هیچ‌جنس‌گرا و دسته‌ی دوم را پن‌سکشوال یا
همه‌جنس‌گرا می‌نامند.
این تنوع در گرایش های جنسی، بسیاری از فعالان و دانشمندان حوزه‌ی جنسیت
را به این نتیجه رسانده است که، طبقه‌بندی و یا نام‌گذاری گروه‌های جنسی
و جنسیتی نه تنها محدودکننده است بلکه به تقسیم شدن افراد به دو گروه
«نرمال» و «غیرنرمال» می‌انجامد. گروه‌هایی که با معیارهایی که جامعه
آن‌ها را «درست»، «طبیعی»، «اخلاقی» و منطبق با عرف می‌داند همراهی
نداشته باشند به دسته‌ی دوم سقوط می‌کنند، و در موارد بسیاری از
ابتدایی‌ترین حقوق انسانی خود و گاه حتا حق حیات محروم می‌شوند.
هنوز باور عمومی بر دوگانگی جنس مذکر و مؤنث و جنسیت زن و مرد و طبیعی
دانستن بسیاری از مشخصه‌های فردی زنانه و مردانه استوار است، ولی
تلاش‌های بسیاری از گروه‌های مدافع حقوق اقلیت‌های جنسی و جنسیتی که
معمولاً تحت عنوان کوئیر (یا دگرباش) در کنار هم قرار گرفته‌اند، به
پذیرفته شدن گوناگونی گرایش‌های جنسی و هویت‌های جنسیتی منجر شده است. در
نتیجه‌ی این تغییرات، بسیاری از جوامع کم کم از تبعیضاتی که زمانی به نام
واقعیت‌های علمی و یا عقاید مذهبی یا فرهنگی علیه دگرباشان قائل می‌شدند،
فاصله گرفته‌اند و این گوناگونی را ارج می‌نهند.

shab ranginkaman

unread,
Aug 15, 2015, 5:23:47 AM8/15/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
پرسش‌هایی که نباید از اقلیت‌های جنسی و جنسیتی پرسید

RainbowHairedited
دوست دارید با کسی که «مثل شما» نیست ارتباط برقرار کنید؟ دوست دارید در
مورد موضوعی غیر از گرمی و سردی هوا صحبت کنید، و در مورد زندگی «پر رمز
و راز» یک رنگین‌کمانی بیشتر بدانید؟ اگر روزی در موقعیت هم‌صحبتی با
افرادی قرار گرفتید که خود را عضوی از جامعه‌ی رنگین‌کمانی‌ها می‌دانند،
حواس‌تان باشد که بعضی پرسش‌ها را نباید پرسید!‌ در ادامه، برخی از
سؤالات متداولی را که نباید از چهار گروه ال‌جی‌بی‌تی بپرسیم، و همچنین
پاسخ‌های احتمالی به آن‌ها را آورده‌ایم.
لام مثل لزبین (زن همجنس‌گرا)

سؤال اول: «اگر تا حالا با هیچ مردی نبوده‌ای، چه‌طور مطمئن ای لزبین هستی؟»
جواب: «خب، تو اگر تا حالا با همجنس‌ات نبوده‌ای، از کجا می‌دانی همجنس‌گرا نیستی؟»

سؤال دوم:‌ «دو تا زن چه‌طور با هم رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کنند؟ امکان
ندارد این رابطه‌ی جنسی واقعی باشد! آخر چه‌طور ممکن است؟»
جواب: «به نظر تو آدم‌های دگرجنس‌گرا چه‌طور یاد می‌گیرند رابطه‌ی جنسی
برقرار کنند؟ بخش بزرگی از برقراری این رابطه، از هر نوع، غریزی و جزء
میراث بشری است.»

سؤال سوم: «توی رابطه، کدام‌تان مرد هستید؟!»
جواب: «هیچ‌کدام. در یک رابطه، دو لزبین هردو زن هستند حتا وقتا که عملاً
یک جفت بوچ، با رفتارهای “مردانه”،‌ یا فم، با رفتارهای “زنانه”، باشند.
این پرسش همیشه به دلیل کلیشه‌های جنسیت‌زده‌ی جامعه در ذهن رشد می‌کند.
به ما القا می‌شود که هر زوجی حتماً باید طبق الگوی زوج‌های زن – مرد
رفتار کنند.»

سؤال چهارم:‌ «دوست داری مرد باشی؟ چرا همه‌ی لزبین‌ها شبیه مردها لباس
می‌پوشند؟ چرا لزبین‌ها از زن‌هایی که شبیه مردها لباس می‌پوشند و رفتار
می‌کنند خوش‌شان می‌آید؟! اگر به مردها کشش نداری، چه‌طور به زن‌هایی که
مثل مردها لباس می‌پوشند کشش داری؟»
جواب: «سؤال‌های بالا هم مثل سؤال قبلی ناشی از پیش‌فرض‌های کلیشه‌ای و
جنسیت‌زده است که همه‌چیز را به “زنانه” و “مردانه” دسته‌بندی می‌کنند و
هیچ‌چیز بین این ‌دو یا خلاف برداشت‌های عمومی را نمی‌پذیرند. نوع پوشش
اشخاص ربطی به گرایش و هویت جنسی آن‌ها ندارد.»

سؤال پنجم:‌ «ولی تو که خیلی خوشگل هستی، چرا باید لزبین باشی؟»
جواب: «لطف داری، اما منظورت این است که همه‌ی استریت‌ها و دگرجنس‌گراها
خوشگل هستند؟ منظورت این است که چون هیچ مردی از من خوش‌اش نیامده به
زن‌ها گرایش دارم؟ اصلاً زیبایی یعنی چه؟ شنیده‌ای که می‌گویند “زیبایی
در چشم‌های تو است نه در چیزی که به آن می‌نگری”؟»
سؤال ششم:‌ «یعنی نمی‌خواهی مادر بشوی؟»
جواب: «این یک انتخاب شخصی برای هر فردی به حساب می‌آید، و من هم الان
آمادگی‌اش را ندارم. اما روزی که آمادگی‌‌اش را داشته باشم، می‌خواهم.
چرا که نه؟ یک عدد اسپرم سرحال برای بچه‌دار شدن کافی است. منظورت این
نیست که مادر شدن زن‌ها در گروی گرایش جنسی‌ آن‌ها است؟»

سؤال هفتم:‌ «همه‌ی لزبین‌ها فمینیست هستند؟! همه‌ی فمینیست‌ها لزبین هستند؟!»
جواب: «لزبین‌ها هم مثل بقیه‌ی انسان‌ها دارای عقاید سیاسی و اجتماعی
مختلفی هستند و آدم‌هایی هم که عقاید مذهبی، سیاسی، یا دینی دارند هم آدم
هستند و گرایش جنسی دارند. فمینیست‌ها به برابری جنسیتی اعتقاد دارند نه
به حذف مردها از زندگی‌ جنسی‌شان.»

سؤال هشتم:‌ «چه خبر از فوتبال؟! حتماً فوتبال را دوست داری! می‌توانی
کولر سرویس کنی؟»
جواب: «جایی آگهی منتشر کرده‌ام که من جویای کار هستم؟ قبل از هرچیز،
همه‌ی لزبین‌ها علاقه‌مند به ورزش یا دارای مهارت‌های فنی نیستند، مثل
هرکس دیگری که لزوماً آشپزی، خیاطی، یا ژیمناستیک، و فوتبال آمریکایی
دوست ندارد. من فعلاً نه عاشق فوتبال هستم و نه می‌توانم کولر سرویس
کنم.»
گاف مثل گی (مرد همجنس‌گرا)

سؤال اول:‌ «دوست داری دختر باشی؟ در دوران کودکی عروسک‌بازی می‌کردی؟»
جواب: «زنانگی گسترده‌تر از چند هنجار و قانون دگرجنس‌گرامحور، مثل رنگ
آبی و صورتی و یا عروسک و ماشین، است. زنانگی مختص جنس یا جنسیت زن نیست.
اگر یک مرد همجنس‌گرا به رفتارها و کارهایی که “زنانه” تلقی می‌شود علاقه
داشته باشد، به این معنی نیست که دوست دارد زن باشد و یا خودش را زن
می‌داند. همه‌ی مردان همجنس‌گرا به رفتارها و کارهای به اصطلاح زنانه
علاقه ندارند. عروسک‌بازی یا پوشیدن لباس صورتی در کودکی باعث همجنس‌گرا
شدن هیچ مردی نمی‌شود. بسیاری از مردهای استریت در کودکی به لاک و ماتیک
زدن و پوشیدن کفش‌های پاشنه‌بلند مادرهای‌شان علاقه داشته‌اند. دست از سر
کودکی من و کودکی باقی بچه‌ها بردارید.»

سؤال دوم: «اگر دوست داری دختر باشی، چرا تغییر جنس نمی‌دهی؟»
جواب: «باز هم بر می‌گردیم به سؤال قبل. اگر من گاه‌گاهی دوست دارم لباس
زنانه بپوشم، یا یک سری رفتارهای‌ام و علائق‌ام به اصطلاح زنانه است،
دلیل این نیست که از جنسیت‌ام ناراضی ام و دوست دارم زن باشم. جنسیت
الگوی صفر و یکی نیست و همه‌ی آدم‌ها با هم متفاوت اند.»

سؤال سوم: «خب، حالا کدام‌یکی از شما تاپ (بالا) است و کدام بات (زیر)؟
کدام‌تان در رابطه نقش زن دارید؟»
جواب: «هیچ‌کدام. ما هردو مرد هستیم. به اندازه‌ی کافی واضح نیست؟ الآن
سال ۲۰۱۵ است و اگر نمی‌دانستید بدانید که، خیلی از مردان همجنس‌گرای
“زنانه” دوست دارند بالا باشند و خیلی از مردان همجنس‌گرای “مردانه” زیر،
و البته خیلی‌ها هردو. عده‌ای هم هستند که هیچ علاقه‌ای به سکس مقعدی، چه
تاپ و چه بات، ندارند. باز هم عجیب است؟»

سؤال چهارم:‌ «باورکردنی نیست! مطمئن ای گی هستی؟ تو که خیلی “مردانه” هستی!»
جواب: «خب، باور این که خیلی از مردهای خوش‌تیپ و زیبا و دل‌ربای هالیوود
گی هستند شاید سخت باشد. راستی برای این که بیشتر بدانی، می‌توانی مردان
همجنس‌گرای خرسی (Gay Bear) را در اینترنت جست‌وجو کنی تا چهارچوب‌های
ذهنی‌ات به هم بریزد و پیش‌داوری‌ها جلوی چشم‌های‌ات پودر شود. این گروه
گی‌هایی هستند که تپل هستند و پشمالو، درست مثل خرس تدی.»

سؤال پنجم‌:‌ «آیا نگران این نیستی که ایدز بگیری؟»
جواب: «درست است که بیماری ایدز بین مردهای همجنس‌گرا زیاد است، ولی
هرچیزی راهی دارد. هر رابطه‌ی جنسی باید با رعایت بهداشت و ایمنی انجام
شود، و فرقی هم ندارد که شرکای یک رابطه‌ی جنسی از چه جنس و جنسیتی
هستند. رفتارهای پرخطر جنسی و بدون احتیاط و شناخت همیشه نگران‌کننده
است. مردان همجنس‌گرا باید آگاهی کاملی درباره‌ی رابطه‌ی جنسی امن و
بیماری‌های مقاربتی داشته باشند.»

سؤال ششم:‌ «همه‌ی گی‌ها خوش‌سلیقه و در مد و لباس خبره هستند؛ درست است؟»
جواب: «نه همه‌ی مردهای گی عاشق و شیفته‌ی مد و فشن و خرید کردن هستند و
نه همه‌ی زن‌های لزبین از این‌ها متنفر. آدم‌ها سلیقه و علاقه‌های
متفاوتی دارند و رسانه‌ها در پررنگ کردن یکی و کم‌رنگ کردن دیگری نقش
مهمی ایفا می‌کنند.»

سؤال هفتم:‌ «از کی فهمیدی گی هستی؟»
جواب: «احتمالاً از همان موقعی که بغل‌دستی‌ام در مدرسه عاشق یک دختر بود
و من عاشق یک پسر. چرا کسی از دگرجنس‌گراها نمی‌پرسد از کی فهمیده‌اند
دگرجنس‌گرا هستند؟»
Editable vector question mark formed from many question marks
ب مثل بای‌سکشوال (دوجنس‌گرا )

سؤال اول:‌ «دوست داری یک شب سه‌تایی با هم باشیم؟! تو که اهل‌اش هستی، نه؟»
جواب: «یک باور قدیمی در مورد دوجنس‌گرایان (بای‌سکشوال‌ها) وجود دارد که
زمانی که مشغول سست کردن و از بین بردن نهاد مقدس خانواده نیستند، به شدت
مشغول تری‌سام و فورسام و انواع سام‌های مختلف و گروپ سکس اند. برای
اطلاع بیشتر رجوع شود به فیلم تخیلی آذر، پرویز، شهدخت، و دیگران!»

سؤال دوم: «یعنی هم دوست دختر داری هم دوست پسر؟»
جواب: «نه، ممنون! در سال یک کادوی روز تولد و یک سال‌گرد و یک بار
ولنتاین و عیدی گرفتن برای من کافی است. تصور کن دو تا چه استرس و خرجی
روی دست آدم می‌گذارد! از شوخی که بگذریم، این تصور که دوجنس‌گراها همه
اهل رابطه‌های موازی هستند کاملاً اشتباه است. هرکسی، با هر گرایش و هویت
جنسی‌ای، انتخاب می‌کند تنها با یک نفر در ارتباط باشد یا در عین حال چند
رابطه‌ی موازی داشته باشد. تعریف خیانت در هر رابطه‌ای متفاوت است.»

سوال سوم:‌ «خب، حالا که با جنس مخالف‌ات ازدواج کرده‌ای، دیگر دوجنس‌گرا نیستی؟»
جواب: «بودن در یک رابطه با جنس مخالف به معنی نفی دوجنس‌گرایی و زیر
سؤال رفتن روابط همجنس‌گرایانه‌ی قبلی یا آینده‌ی شخص نیست. همان‌طور که
اگر یک دوجنس‌گرا با همجنس خودش در یک رابطه باشد تبدیل به یک همجنس‌گرا
نمی‌شود، رابطه با غیرهمجنس هم او را از دوجنس‌گرایی خارج نمی‌کند.»

سؤال چهارم:‌ «الان سردرگم ای و در یک دوره‌ی گذار هستی. شاید هم داری
تجربه کسب می‌کنی. به هر حال، این فقط یک مرحله از زندگی‌ات است که
می‌گذرد. این طور نیست؟»
جواب: «ببین، گفته‌اند: LGBT. این چهار تا حرف را کنار هم گذاشته‌اند که
یکی‌شان هم B، مخفف بای‌سکشوال یا دوجنس‌گرا است! اگذ می‌خواهی حتماً به
زور توی یک جعبه جای‌ام بدهی، در چهارچوب حرف B جا می‌گیرم. چرا اصرار
داری من را در یک جعبه‌ی دیگر جا بدهی؟»

سؤال پنجم:‌ «خب تو که این قابلیت را داری که عاشق جنس مخالف‌ات بشوی و
راحت زندگی کنی، چرا وارد رابطه با همجنس خودت می‌شوی که این همه عذاب
بکشی و نگاه‌های سنگین مردم را تحمل کنی؟»
جواب: «اتفاقاً این که من می‌توانم عاشق یک آدم از هر جنسی بشوم یک قدرت
خارق‌العاده است! مثل قهرمان‌های فیلم‌ها که قدرت‌های جادویی دارند، اما
من و گرایش و قدرت‌ام واقعی‌ هستیم.»

سؤال ششم:‌ «دوجنس‌گراها خیانت‌کار هستند. چه‌طور می‌شود به دوجنس‌گراها
اعتماد کرد؟»
جواب: «آه و ناله کردن و دنبال مقصر گشتن را کنار بگذار. اعتماد و خیانت
یک امر اخلاقی است و اخلاق ارتباطی با هویت و گرایش جنسی افراد ندارد.»
ت مثل ترنس‌سکشوال / ترنس‌جندر (تراجنسی/ تراجنسیتی)

سؤال اول:‌ «الان “آن چیز” چه شکلی است؟! چه شکلی بوده و چه شکلی شده؟
می‌دانی که در مورد چه حرف می‌زنم!»
جواب: «رایج‌ترین سؤالی که اغلب از تراجنسی‌ها می‌شود این است که آیا
جراحی کرده‌اند یا نه، و اغلب هم منظورشان عمل جراحی آلت جنسی است. این
سؤال از بسیاری جهات برای ترنس‌ها عذاب‌آور و توهین‌آمیز است. این سؤال
خیلی خصوصی است و همان‌طور که شما دوست ندارید در مورد آلت جنسی‌تان با
کسی صحبت کنید، نباید از دیگری چنین سؤالی بپرسید، مگر این که دوست یا
آشنای نزدیک باشید، که در این حالت شرایط فرق می‌کند. علاوه بر این،
فرآیند تغییر جنس تنها یک عمل جراحی نیست، و چندین مرحله‌ی جراحی و
هورمون‌درمانی در طول چند سال را در بر می‌گیرد. ضمناً، همه‌ی ترنس‌ها
تمایل به جراحی و تغییر جنس ندارند، و تنها عده‌ای تمایل به جراحی کامل
دارند. عده‌ای تنها در بالاتنه‌ی خود با جراحی تغییرات می‌دهند و عده‌ای
فقط هورمون‌درمانی می‌کنند. بعضی هم هیچ تمایلی به هیچ تغییر فیزیکی‌ای
ندارند.»

سؤال دوم:‌ «اسم واقعی‌ات چیست؟»
جواب: «این کاملاً طبیعی است که، وقتی شخصی اسم‌اش را تغییر می‌دهد و
اعلام می‌کند می‌خواهد از این به بعد او را به اسم جدیدش صدا بزنند، دوست
ندارد اسم قبلی‌اش را مدام بشنود.»

سؤال سوم: «وقتی که دختر / پسر بودی …؟»
جواب: «وقتی یک ترنس جنسیت خودش را مخالف با جنس فیزیولوژیکی خودش
می‌داند، یعنی می‌خواهد که شما هم او را به این شکل ببینید و صدا بزنید،
و علاقه‌ای ندارد مدام به او یادآوری کنید که پیش‌تر چه جنسیتی به او
نسبت داده شده بوده است.»

سؤال چهارم: «عکس‌های قبل از جراحی یا هورمون‌درمانی‌ات را نشان‌ام می‌دهی؟»
جواب: «سختی‌هایی که یک ترنس برای رسیدن به این جایی که الان هست متحمل
شده و می‌شود برای اکثر ما غیرقابل‌درک است. این که فردی چه‌قدر از بدن
قبلی خودش راضی و یا ناراضی بوده و آیا هیچ علاقه‌ای به یادآوری بدن و
چهره‌ی قبلی خود دارد یا نه، امری کاملاً خصوصی است.»

سؤال پنجم:‌ «توی تخت چه کار می‌کنید؟ منظورم را می‌فهمی؟»
جواب: «بد نیست کمی خلاقیت به خرج بدهی و موضوع را خیلی هم پیچیده نکنی!
من و پارتنرم کارهای خیلی هیجان‌انگیزی در تخت خواب‌مان انجام می‌دهیم و
بیشترین استفاده‌ای که از تخت می‌کنیم، خوابیدن است! گاهی وقتی در تخت
هستم کتاب می‌خوانم. گاهی فیلم هم نگاه‌ می‌کنم و خیلی وقت‌ها وسط فیلم
خواب‌ام می‌برد! فکر می‌کنی مربوط به این است که ترنس هستم؟»

سؤال ششم: «حالا زن هستی یا مرد؟»
جواب: «تو مسئول تفکیک جنسیتی بر اساس دو معیار زن و مرد هستی؟ این سؤال
را از بقیه‌ی زن‌ها و مردهایی که می‌بینی هم می‌پرسی؟ اگر بله، آن‌ها
معمولاً‌ چه جوابی می‌دهند؟»

سؤال هفتم:‌ «آیا هیچ‌وقت می‌توانی یک زن / مرد واقعی بشوی؟»
جواب: «یک زن یا مرد واقعی دقیقاً چه‌طور است؟ معیار واقعی بودن‌اش چیست؟
تو خودت واقعی هستی؟ چه‌طور می‌توانی ثابت کنی واقعی هستی؟ فیلم ماتریکس
را خیلی دوست داشتی؟»

سؤال هشتم: «این یعنی که همجنس‌گرا هستی؟»
جواب: «هویت جنسی و گرایش جنسی دو مقوله‌ی کاملا متفاوت اند. اگر دوست
داری بیشتر بدانی، به مجله‌ی تابلو، ویژه‌نامه‌ی دگرباشان جنسی، مراجعه
کن!»

سؤال نهم:‌ «پس چرا من هنوز می‌توانم مقداری زنانگی / مردانگی در تو ببینم؟»
جواب: «آفرین به تو! همه‌ی انسان‌ها مجموعه رفتارها و خصوصیاتی دارند که
“زنانگی” و “مردانگی” می‌خوانیم‌شان. بروز این رفتارها در هر فرد متفاوت
است.»

سؤال دهم: «خیلی شبیه یک زن / مرد واقعی هستی. خودت هم این طور فکر می‌کنی؟»
جواب: «هرچند شاید این حرف انسان‌دوستانه و از سرخیرخواهی گفته شده باشد،
ولی به طور تلویحی این را می‌رساند که “تو یک مرد / زن واقعی نیستی” بلکه
“شبیه”‌اش هستی! یعنی فرد گوینده هنوز کاملا با ترنس‌ها کنار نیامده
است.»

shab ranginkaman

unread,
Aug 16, 2015, 6:08:52 AM8/16/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
این بدن خودم است!
ناتالی گرین - برگردان: نیلوفر جعفری
با یک بغل شروع شد. من و دخترم از مهدکودک بیرون می‌آمدیم که دوست
صمیمی‌اش آمد جلو تا او را بغل کند. دخترم اجازه نداد و دستم را می‌کشید
تا برویم. برای من خیلی عجیب بود و راستش را بخواهید شرمنده شدم. مادر
بچه آنجا ایستاده بود و نگاه‌مان می‌کرد. یواشکی از دخترم خواستم که
دوستش را بغل کند. اینکه آن بچه کوچک و نازنین از رفتار دخترم آزرده شود
و قرار گرفتن در این شرایط امتناع احساس بدی برایش ایجاد کند، برایم سخت
بود. اما من به پیامی که به فرزند خودم می‌دادم توجه نمی‌کردم و فقط
نگران دوستش بودم. من می‌خواستم دخترم را مجبور به انجام کاری کنم که
دوست نداشت. به دخترم این مفهوم را انتقال دادم که حریم شخصی‌اش مهم نیست
و می‌تواند به خاطر خوشایند دیگران و فقط برای اینکه آدم باادبی به نظر
برسد از تمایل خودش بگذرد.
kissing-rex
من بعدا متوجه اشتباهم شدم و رفتارم را تغییر دادم؛ گام‌هایی برداشتم
برای اینکه او بفهمد باید بدنش را دوست داشته باشد و آن را حق خودش
بداند و هیچ‌کس حتی مادرش نمی‌تواند و نباید به او بگوید با بدنش چه کند.
چطور توانستم حق مالکیت بدن را به او یاد بدهم؟
او حق دارد برای موهایش تصمیم بگیرد
دخترم موهای بلند و فر و زیبایی دارد. اما همین موها یک چالش مهم در
زندگی من بود. موهای بلند روی کمر زیباست اما دردسرهای خودش را دارد.
مثلا شست‌وشوی این همه مو کار ساده‌ای نیست و واقعا زمان بر است. آرایش
مو و جمع کردنش هم سخت است. شاید من دوست داشته باشم او موهایش را کوتاه
کند تا کار مراقبت و نگهداری از موها آسان‌تر شود. اما این واقعا حق من
نیست که برای اندازه موهای دخترم تصمیم بگیرم مگر این‌که او خودش بخواهد.
این موها متعلق به من نیست و من فقط والد او هستم نه مالک بدن او. این
موهای اوست و به من ربطی ندارد که دخترم دوست دارد دردسر شستن موهایش را
تحمل کند. تا زمانی که این کار به او آسیبی وارد نمی‌کند و با موهای
بلندش خوشحال است، من به این حق احترام می‌گذارم و نظری نمی‌دهم.
آیا من اجازه دارم او را غلغلک بدهم؟
فرزند من بدن حساسی دارد و غلغلکی است. وقتی بچه‌تر بود ما زیاد با او
شوخی می‌کردیم و غلغلکش می‌دادیم. یادم می‌آید که بارها از ما خواسته بود
که بیشتر ادامه ندهیم و شوخی بس است. یک بار باجدیت گفت: «بس کن!» اما من
باز غلغلکش می‌‌دادم و می‌گفتم: «بس نمی‌کنم، بس نمی‌کنم.»
غلغلک دادن کار جالبی است اما می‌تواند برای کودک یک موقعیت آزار دهنده
باشد. بعدها دوباره به این مساله فکر کردم. من چه چیزی به او یاد دادم؟
آیا منظور من این نبود که «نه» گفتن تو ارزشی ندارد و معنایش واقعا تمام
کردن نیست؟ تو از ما خواستی دیگر غلغلک ندهیم اما حرف تو برای ما مهم
نبود. گویا خواسته تو بی‌اعتبار و بی‌ارزش است.
ما وقتی این نکته را متوجه شدیم، رفتارمان را تغییر دادیم. هنوز هم گاهی
وسط بازی غلغلکش می‌دهیم اما وقتی او می‌خواهد که دیگر ادامه ندهیم، به
خواسته‌اش توجه می‌کنیم مگر این‌که خودش دوباره پیشنهاد شروع بازی را
بدهد. بغل کردن زورکی نیست بعد از ماجرایی که گذشت من از دخترم خواستم
بدون اینکه دیگران را ناراحت کند و احساسات‌شان را جریحه‌دار کند به آنها
بفهماند که علاقه‌ای به بغل کردن ندارد و تاکید کردم که حتی من به عنوان
مادرش هرگز او را مجبور نخواهم کرد کاری که واقعا دوست ندارد را انجام
بدهد حتی اگر این یک بوسه کوچک از گونه‌اش باشد. دیگر هرگز از او
نخواستم برای رعایت ادب و خوشایند دیگران پذیرای آغوش آنها باشد.
این مساله‌ای ساده بود و من نتیجه‌اش را خیلی زود در رفتار فرزندم دیدم :
دفعه بعدی که دوستش می‌خواست او را بغل کند، دخترم ابتدا سعی کرد از
موقعیت فرار کند اما حرف‌های ما تاثیر مثبتی داشت، چون او دوباره برگشت و
به دوستش گفت: «امروز بغل نمی‌خوام.» حرف او اصلا به معنای رد کردن
درخواست محبت‌آمیز دوستش نبود. من دخترم را مجبور نمی‌کنم که دیگران را
به آغوش بگیرد یا ببوسد یا هر واکنش و تماس جسمی محبت‌آمیز دیگری داشته
باشد مگر اینکه واقعا این کار برایش خوشایند باشد.
آزار جسمی نشانه عشق نیست
دیدگاه رایجی بین پسرها و دخترها در مورد طرز نشان دادن علاقه به طرف
مقابل وجود دارد که برای من اصلا جالب نیست. خیلی‌ها فکر می‌کنند اگر کسی
سعی کرد به هر شیوه‌ای مثل هل دادن، ناگهان تنه زدن یا سیخونک زدن تماس
جسمی‌ برقرار کند، این کارها نشانه محبت و ابراز علاقه و راهی برای جلب
توجه است. اما من فکر می‌کنم اگر کسی دیگری را اذیت بکند و رفتاری داشته
باشد که برای ما خوشایند نیست، این کارها به هیچ وجه معنای خوبی نمی‌دهد.
ما بزرگ‌ترها نباید به بچه‌ها یاد بدهیم در حالی‌که ناراحت هستند، در
برابر این نوع رفتارها سکوت کنند. اگر کسی دوست‌مان داشته باشد و بخواهد
به ما ابراز علاقه کند، باید آن را به بهترین وجه نشان بدهد نه با آزار
دادن و ایجاد خشونت.
اگر دخترم به من بگوید پسر یا دختری در مدرسه یا مهدکودک آزارش داده و
مثلا سیخونکی به او زده است من هرگز لبخند نمی‌زنم و آن را رفتار
خوشایندی تعبیر نمی‌کنم. حتما به دخترم یاد می‌دهم که در واکنش به این
رفتار به جای سکوت مانع ادامه آن بشود. اصلا دلم نمی‌خواهد او فکر کند
آزار جسمی نشانه عشق و علاقه است؛ چون هرگز این‌طور نیست. این اعتراف
سنگینی است؛ اما خیلی طول کشید تا من به این درک برسم.
والدین همیشه فکر می‌کنند حق زیادی در مورد فرزندان‌شان دارند و مالک
آن‌ها هستند. بسیاری از آنها گمان می‌کنند حق مالکیت فرد بر بدن خودش
واقعا قابلیت اجرا ندارد. ما بچه‌ها را مجبور می‌کنیم تا موهای‌شان را
بلند یا کوتاه کنند، گوش بچه را برای گوشواره سوراخ می‌کنیم بدون اینکه
او هنوز قدرت انتخاب یا تصمیمی برای این کار داشته باشد، بچه‌ها را وادار
می‌کنیم برای ابراز محبت با دیگران تماس جسمی برقرار کنند، حتی اگر دوست
نداشته باشند ادب و مهربانی‌شان را این‌طور نشان بدهند. در عین حال
انتظار داریم در آینده وقتی می‌گویند «نه»، واقعا منظورشان «نه» باشد.
اما این انتظارها چطور ممکن است وقتی ما پیام‌های متناقض و گاهی متضادی
به آن‌ها می‌دهیم؟
بهتر است در حمایت از فرزندان‌مان به آن‌ها یاد بدهیم که بدن‌شان را حق
طبیعی خودشان بدانند. آن‌ها باید بدانند که می‌توانند آزادانه راجع به آن
تصمیم بگیرند؛ همان‌طور که هر انسان بزرگ‌سالی صاحب بدن خودش است و به
تمایلات بدنش پاسخ می‌دهد.
ناتالی گرین، وبلاگ نویس آمریکایی و صاحب صفحه اختصاصی (Im)perfect
Parenting Facebook page است.

shab ranginkaman

unread,
Aug 16, 2015, 6:09:13 AM8/16/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
Tavaana: E-Learning Institute for Iranian Civil Society توانا:
آموزشکده جامعه مدنی ایران
گروهی از دانش‌آموزان ساعتی مخصوص نابینایان ساخته‌اند. «دات» ظاهری
کاملا شبیه ساعت‌های معمولی دارد با این تفاوت که صفحه اصلی آن از مگ‌نت
و پین‌هایی ساخته شده است که شبیه خط بریل کار می‌کنند.
بیش‌تر نابینایان برای دانستن زمان و وقت مجبور به استفاده از سیری و یا
دستگاه‌هایی هستند که زمان را اعلام کند. آن هم در دنیایی که اطلاعات و
تکنولوژی کاملا انسان‌ها را احاطه کرده و همین موضوع باعث عقب‌ماندگی
نابینایان می‌شود. اما این دستگاه جدید که توسط چهار دانش‌آموز اهل
کره‌جنوبی ساخته شده است تجربه‌ای متفاوت به نابینایان می‌دهد. ‌آ‌ن‌ها
می‌توانند پیام‌ها و اطلاعات را به بریل تبدیل کرده و آن‌ها را بخوانند.
DotTeam-720x456
ساعت «دات» با کمک مگ‌نت‌ها و پین‌ها، چهار کارکتر اصلی خط بریل را درست
می‌کنند. سرعت ظاهر شدن آن‌ها‌ ‌بر روی صفحه اصلی ساعت قابل تنظیم است و
افراد می‌توانند پیام‌هایی را هم که دریافت می‌کنند خوانند. این عملکرد
دات شباهت زیادی به ساعت‌های هوشمند و ساعت اپل دارد. نابینایان
می‌توانند با کمک بلوتوث از اپلیکیشن‌های تلفن یا آی‌پد هم بر روی این
ساعت استفاده کنند.
dot-watchdot-watch
یکی از موسسان و طراحان این شرکت می‌گوید که شرکت آن‌ها امیدوار است که
افراد نابینا بتوانند با دستگاه‌شان ارتباط برقرار کنند: «برای بیش‌تر
نابینایان معمولا به این شکل است که اگر پیامی روی گوشی همراه می‌گرفتند
باید از سیری می‌خواستند تا پیام را برایشان بخواند و خودشان هیچ اختیاری
نداشتند. آیا نابینایان ترجیح نمی‌دانند خودشان پیام را بخوانند و یا حتی
صدای دوست یا دوست‌دخترشان را بشنوند که پیام گذاشته است؟»
maxresdefault_2
طراحی و ساخت این نوع ساعت‌ها چندان تحول بزرگی نیست و پیش از این هم
انجام شده است. اما تبدیل آن به دستگاه موبایل قیمت آن را بسیار تغییر
خواهد داد. کامپیوترهایی که از تکنولوژی «بریل فعال» یا “active Braille
technology” استفاده می‌کنند چیزی حدود ۳۰۰۰ هزار دلار خرج برمی دارند.
در حالی که رئیس شرکت دات می‌گوید که قیمت عرضه این ساعت‌ها در امریکا
زیر ۳۰۰ دلار خواهد بود.
منبع: تایم

shab ranginkaman

unread,
Aug 17, 2015, 4:59:37 PM8/17/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
iranwire.com ایران وایر
" نه روان پزشک، نه مشاور، نه خانواده و نه هیچ کس دیگری از من نپرسید با
مشکلات جدید دوران بلوغ چه می‌کنی؟ این خود عاملی شده بود که فکر کنم
بلوغ و تغییرات من موضوع خجالت‌آوری است که حتی نباید هم سوال کنم. همه
سوال‌های بی‌پاسخ و غصه‌هایش را توی خودم ریختم."
بلاگ#رنگین‌کمانی را در ایران وایر دنبال کنید:

من هم‌جنس‌گرا هستم نه بچه‌باز
iranwire.com

shab ranginkaman

unread,
Aug 17, 2015, 4:59:51 PM8/17/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
زنان تاثیرگذار ایرانی: مهرانگیز کار
تاریخ ایران و جهان به زندگی و سرنوشت چهره ها گره خورده است، هر یک خشتی
گذاشته اند تا سقفی پدیدار شده، خشت هایی که گاه به قیمت زندگی و جان شان
تمام شده است. در این معماری عظیم، زنان و مردان بسیاری نقش آفریده اند.
و در تاريخ جهان بسيارى از زنان و مردان به دليل استعداد شگرف آنها براى
تخريب و نابودى ساخته هاى ديگران تاثيرگذار نام گرفته اند.
زنان ایرانی نویسنده برگ های بسیاری از کتاب تاریخ دویست سال اخیر ما
بوده اند، چه به دليل تاثير مثبت بسيارى از آنها در افزایش آگاهی عمومی،
کاهش تبعیض علیه زنان، ارتقای سواد و موقعیت اجتماعی شان، مقابله با
فشارهای مذهبی، مشارکت در پروژه های علمی، سیاست ورزی، موسیقی، سینما؛ و
چه به دليل تاثير بعضى از آنها در تشويق به خشونت، گسترش جهل و جزم
انديشى و سو استفاده از قدرت مالى و اقتصادى در جهت منافع خود.
اين مجموعه ایران وایر يک مقدمه است. افرادى كه اسمشان در اين فهرست
آمده، نماينده برخی اقشار جامعه هستند كه هر روز در ايران و كشورهاى ديگر
بر زندگى خانواده و اجتماع خود تاثير مى گذارند. بديهى است همانطور كه
اشاره كرديم همه فعاليت ها و یا تمام افراد حاضر اين مجموعه مورد تائيد
ایران وایر نيستند، اما تاثير گذارى هيچ يك از افراد اين ليست را نمي شود
كتمان كرد.
اين ليست اولين سرى سلسله بیوگرافی های زنان تاثیرگذار ایران است که به
مرور تکمیل می شود. مخاطبان ایران وایر پیشنهادات خویش برای غنای این
مجموعه را با در میان بگذارند.
-------------------------
مهرانگيز کار وکيل، نويسنده و فعال حقوق بشری ۷۳ ساله ایرانی از چهره‌های
پیشگام در حوزه دموکراسی، حاکميت قانون، حقوق بشر و حقوق زنان است؛ او از
طریق انتشار کتاب، نگارش مقالات و بر عهده گرفتن وکالت متهمان در
پرونده‌های جزایی و مدنی تلاش‌های زیادی در اصلاح ساختارهای اجتماعی و
حقوقی ایران داشته است.
این حقوق‌دان ایرانی در سال ۲۰۰۰ و به دنبال حضور در کنفرانسی در برلين،
به اتهام اقدام عليه امنيت ملی، در ایران بازداشت شد. در همین سال سازمان
بین‌المللی دیده‌بان حقوق بشر جایزه Hellman/Hammett را به عنوان
نویسنده‌ای که در معرض شکنجه سیاسی است، به او اهدا کرد.
مهرانگیز کار پیش از انقلاب سال ۵۷ با چاپ مقالاتی در نشریات به عنوان
منتقد و تحلیل‌گر شناخته می‌شد؛ مجله فردوسی، روزنامه کیهان و روزنامه
رستاخیز مطلب‌هایی از او در حوزه اجتماعی ایران و سیاست خارجی منتشر
می‌کردند. چاپ این مقاله‌ها به همراه عکسی از مهرانگیز کار با موهای
کوتاه و هم‌چنین همراه نشدن او با فرمان اعتصاب مطبوعات آیت‌الله خمینی و
ادامه انتشار مجله فردوسی، زمینه نگارش مقالاتی درباره "فساد اخلاقی"اش
را در روزنامه کیهان پس از انقلاب فراهم کرد. او که در سال‌های پایانی
دهه ۴۰ با سیامک پورزند، روزنامه‌نگار و فعال فرهنگی ایرانی ازدواج کرده
بود، سال‌ها بعد با یادآوری عدم همراهی‌اش با جریان انقلاب در ایران
می‌نویسد که او و چند نفر دیگر "تصور" می‌کردند با ادامه انتشار
مجلهفردوسی و مقالات مهدی بهار درباره حکومت ولايت فقيه، می‌توانند
"انقلاب را که به بيراهه میرفت" به راه آورند.
پس از انقلاب ۱۳۵۷ او علاوه بر نقد و تحلیل حوزه‌های سیاست و اجتماع، به
طرح و پرداخت مسایل حقوقی و قانونی در حوزه زنان روی آورد، آن‌ها را به
چالش کشید و هم‌زمان وکالت متهمان در دادگاه‌های مدنی و جزایی ایران را
نیز به عهده ‌گرفت.
مهرانگیز کار که سه ماه پیش از انقلاب سال ۵۷ پروانه وکالت خود را دریافت
کرده بود، پس از انقلاب به سختی توانست به عنوان یک وکیل مدافع زن، به
دادگاه‌های جزایی و مدنی راه پیدا کند. او در توصیف آن روزها، فضا را "ضد
زن" و "ضد وکیل" توصیف می‌کند؛ فضایی که او را ناچار می‌کرد تا به گفته
خودش هویتی را که تا پيش از ۲۲ بهمن در "مقالههايم، در آرايش موهای
کوتاهم، در طرز لباس پوشيدنم، در مراودهی آزادانه و رفيقانهام با مردان
شکل گرفته بود و به آن میباليدم، مخفی کنم."
او که توانسته بود به عنوان وکیل تسخیری به دادگستری راه پیدا کند، به
گفته خودش و با خواندن پرونده‌ها تصمیم به "افشاگری قانون" گرفت. آشنایی‌
او با شهلا لاهیجی، نویسنده و ناشر، مقدمه تالیف کتاب‌های زیادی به قلم
او شد؛ "فرشته عدالت و پارههای دوزخ"، "پژوهشی در هویت تاریخی زنان
ایران"، "زنان در بازار کار ایران" و "بچه‌های اعتیاد" از جمله آثاری بود
که او در سال‌های ابتدایی دهه ۷۰ از سوی انتشارات روشنگران به بازار کتاب
ایران فرستاد. در همین دوران، مقالاتی پیرامون بحث‌های قانونی درباره
حقوق زن در ماهنامه زنان نیز منتشر می‌کرد.
ماهنامه زنان به مدیرمسوولی شهلا شرکت در کنار نشریاتی چون کیان، آدینه،
پیام امروز، ایران فردا، دنیای سخن و جامعه سالم از نشریه‌های جریان
روشنفکری ایران بود و مسوولان مجله آن را «تنها ماهنامه فمینیستی ایران»
می‌دانستند. به عقیده مهرانگیز کار، انتشار این مقالات در کنار جریان‌های
دیگر دفاع از حقوق زنان زمینه‌ای را فراهم کرد تا "برخی فقها به دفاع از
اسلام، عليه قوانين ضد حقوق زن موضعگيری کنند و بحثهايی مانند پويايی
فقه، اجتهاد و تفاسير روزآمد از اسلام را گسترش دهند."
با روی کار آمدن دولت اصلاحات و باز شدن فضای مطبوعات او بیش از پیش به
نوشتن در مسیر دغدغه‌های‌اش روی آورد؛ نوشته‌هایی که به گفته خودش،
"افشاگری قوانین ضدبشری" بودند و موجب شدند تا برخی مطبوعات او را "به
ترويج فحشاء، جاسوسی و ترويج فرهنگ مبتذل غربی پياپی به صورت سيستماتيک
محکوم کنند."
دفروردین ماه ۱۳۷۹ او برای شرکت در کنفرانس "ایران بعد از انتخابات" به
برلین رفت. این کنفرانس از سوی بنیاد هاینریش بل وابسته به حزب سبز آلمان
برگزار می‌شد و قرار بود به بهانه پيروزی اصلاحطلبان در انتخابات مجلس
ششم شورای اسلامی، تعدادی از فعالان سیاسی و نویسندگان نزدیک به این جناح
در آن شرکت و آينده اصلاحات در ایران را بررسی کنند. مهرانگیز کار در این
کنفرانس به عنوان اولین سخنران از لزوم اصلاح قانون اساسی در راه رسیدن
به اصلاحات حرف زد. این کنفرانس که حاشیه‌های زیادی به همراه داشت، از یک
سو مورد مخالفت و اعتراض برخی گروه‌های اپوزیسیون خارج از کشور قرار گرفت
و از سوی دیگر در داخل با واکنش برخی جریان‌ها و روزنامه‌ها نظیر "کیهان"
مواجه شد.
مهرانگیز کار در بازگشت به ایران مورد بازجویی قرار گرفت و مدت دو ماه را
در زندان اوین سپری کرد. او که به واسطه فشارهای بین‌المللی آزاد شد، در
جریان محاکمه‌اش در شعبه سوم دادگاه انقلاب اسلامی به ۴ سال زندان محکوم
شد. پس از آن به حکم دادگاه اعتراض کرد و برای طی مراحل درمان بیماری‌
سرطان سینه با کمک دولت‌ هلند از کشور خارج شد.
همان زمان سیامک پورزند، همسر او در جریان بازداشت تعدادی از روشنفکران،
روزنامه‌نگاران، مدیران سایت‌های خبری و وبلاگ‌نویسان بازداشت و پس از
پخش اعترافات تلویزیونی‌اش در دادگاهی غیرعلنی به ۱۱ سال زندان محکوم شد.
مهرانگیز کار این اعترافات را "اقاریری" می‌خواند که "با شکنجه اخذ شده"
و "در بسياری موارد برحسب خواست بازجويان مستقر در زيرزمين اداره اماکن
در سال ۱۳۸۰ عليه من بوده تا با اين شگرد ضمن ايجاد پروندههای ساختگی،
راه بازگشت به ايران را بر من و فرزندانم" ببندند.
مهرانگیز کار در سال ۲۰۰۰ جایزه انجمن بین‌المللی قلم هلند (PEN/NOVIB)
را به عنوان نویسنده‌ای که آزادی خود را به دلایل سیاسی و عقیدتی از دست
داده، جایزه Donna Dell’anno انجمن Conseil De Lavallee Consiglio
Regionale Della Valle D’aosta ایتالیا را برای ادامه مبارزه در راه
آزادی و دفاع از حقوق زنان و جایزه "لطیفه یارشاطر" انجمن مطالعات ایرانی
آمریکا را برای تالیف بهترین کتاب سال درباره زنان ایرانی به دست آورد.
او سال 2001 جایزه "آزادی نوشتن" انجمن قلم نیوانگلند (ماساچوست آمریکا)
را به عنوان نویسنده‌ای که با ظلم و بی رحمی مبارزه کرده است تا صدایش
شنیده شود، به دست آورد.
سال ۲۰۰۲ انستیتوی حقوق بشر حقوق‌دانان بوردو و اتحادیه وکلای اروپا،
جایزه بین‌المللی حقوق بشر را به عنوان وکیل فعال در زمینه حقوق انسانی
زنان به او داد. مهرانگیز کار در سال ۲۰۰۴ نیز جایزه حقوق بشر سالانه
سازمان "Human Rights First" به دست آورد. او در سال ۱۳۵۵ در ایران
نخستین جایزه نویسندگی خود را دریافت کرد: جایزه فروغ فرخزاد، به عنوان
بهترین مقاله‌نویس. او در حال حاضر در «مرکز پِمبروک برای تدریس و تحقیق
در مورد زنان» در دانشگاه براون مشغول به کار است. مهرانگیز کار پس از
خروج‌اش از ایران، "گردنبند مقدس" و "شورش: روایتی زنانه از انقلاب
ایران" را منتشر کرده است.

shab ranginkaman

unread,
Aug 17, 2015, 5:07:05 PM8/17/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
پونه. م و تارا. الف ـ باید از جایی شروع کرد؛ باید تکه‌ها را به هم
چسباند و اندام‌واره هستی‌بخش را به زندگی دعوت کرد، باید از اندام‌های
در خود فرو رفته به همه‌چیز و حتی به خود مظنون، خواست تا به پوست دیگری
دست بکشند و این شاید بتواند آن‌ها را از کشیدن دیوار به دور خود باز
دارد.
روایت "من لیلا و تو شیرین"، فقط ماجرای زندگی دو لزبین نیست که باهم در
مورد مسائلی صحبت می‌کنند که اغلب برای هر زوج یا همجنسگرایی جای سئوال
دارد. پونه و تارا مخاطب خود را دعوت به خوانشی صمیمی‌تر و زنده‌تر از
انسانی در قامت یک همجنسگرا می‌کنند تا آن دیگری که اکثریت دگرجنسگرا او
را از انبوهی از وهم، تضاد، خشم و هزاران چیز دیگر برساخته است، برای
همان اکثریت ملموس‌تر شود و پوست و گوشت و استخوانش را حس کند و با تمام
حس‌هایش عجین شود. از سوی دیگر، دیدار با یک همجنسگرا به واسطه‌ رسانه و
ادبیات، برای خود جماعت همجنسگرایان نیز از آن‌جهت خالی از لطف نیست که
خود را در جایی دیگر و در فاصله می‌توانند ببینند و این شاید گشایشی در
جهت مطالعه خویشتن باشد.
20120331_Degarbash_LesbianLove…

برخورد نزدیک از جنس دیگر
مهارت جفت‌یابی شاید همان چیزی باشد که هر فرد برای پیدا کردن فرد دلخواه
خود به‌منظور شراکت در زندگی به آن احتیاج دارد، ولی بیش و پیش از آن،
هرکسی باید خود را بشناسد و نسبت به وجود و حضور خود آگاه باشد تا آنوقت
بداند چگونه انسانی می‌تواند در کنار او باشد و زندگی را بهتر و شادتر
کند. شاید شناخت فردی دقیق و آگاهی از نیازها، خواسته‌ها و هر آنچه یک
فرد انسانی باید در مورد خود بداند، نخستین گام برای یافتن جفت مورد نظر
و دلخواه باشد.
شناخت خود و اشراف به چیستی وجودی فردی، در افراد همجنسگرا پیچیده‌تر،
سخت‌تر و طولانی‌تر می‌شود. از آنجایی که مسائل جنسی در جامعه ما در پرده
جریان دارند و هنوز هم تابو محسوب می‌شوند، پرداختن به دانش و آموزش‌های
جنسی در مورد اقلیت‌های جنسی در این جامعه هیچ جایی نخواهد داشت. شاید
اگر ما دارای توانایی فردی و آموزش مناسب نباشیم، فقط شانس بتواند زوج
ایده‌آ‌ل‌مان را در کنارمان قرار دهد، ولی مطمئن باشید که شانس فقط یک
احتمال خیلی خیلی ضعیف است.
من و همراهم بدشانس نبودیم، یعنی بدبیاری خاصی را تجربه نکرده بودیم، ولی
من فکر می‌کنم دقت و صبر ما در انتخاب بود که این شانس را به ما داد تا
حالا کنار هم باشیم. زندگی هنوز هم سختی‌های خودش را دارد، ولی حالا که
کنار هم هستیم و خانه خودمان را داریم احساس خوشبختی بیشتری می‌کنیم.
تصور ما این است که با هم می‌توانیم بهتر و آسان‌تر از پس دشواری‌های
زندگی بربیاییم. ما برای کوچک‌ترین آزادی‌های طبیعی‌مان هم مانند
خیلی‌های دیگر که همجنسگرا هستند تلاش کردیم و می‌دانیم که بازهم باید
سختی‌های زیادی را تجربه کنیم و پشت سر بگذاریم. شاید گوشه‌ای از زندگی
من و تارا شبیه زندگی مشترک والدین‌مان یا زوج‌های دگرجنسگرای اطراف‌مان
باشد، ولی بخش زیادی از زندگی مشترک ما و همینطور رفتار اجتماعی ما شبیه
نمونه‌های دگرجنسگرا نیست. ما ناگزیر به آزمون و خطا هستیم و به‌همین
خاطر باید بسیار صبور و مقاوم باشیم چون هیچ الگوی قابل ذکری برای
گرته‌برداری از آن در مسیر زندگی خانوادگی‌مان وجود ندارد.
من پونه هستم. چند روز دیگر وارد دهه سوم زندگی‌ام می‌شوم. از شغل و
زندگی خانوادگی‌ام رضایت دارم و در کنار تارا، پارتنرم که یک عکاس
حرفه‌ای است زندگی می‌کنم. ما معمولاً در مورد هر چیزی که ذهن‌مان را
مشغول می‌کند و یا برایمان نامفهوم است صحبت می‌کنیم و تا حالا هم می‌شود
گفت که این روش جواب داده است. البته معنی‌اش این نیست که هیچ‌وقت مشکلی
نبوده است، به‌هیچ‌وجه، این می‌تواند به این معنی باشد که ما همیشه
امیدوار هستیم که بتوانیم هر چیزی را با کمک هم حل کنیم چراکه از قدیم
گفته‌اند دو مغز بهتر از یک مغز جواب می‌دهد.
وقتی با تارا خاطرات‌مان را مرور می‌کنیم و به نخستین جرقه‌های عشق
می‌رسیم، هر دو لبخندی گوشه لب‌هایمان می‌نشیند و به هم خیره می‌شویم.
تارا می‌گوید: "من که فکر کنم اینترنت دست کم برای ما ابزار خوبی بوده
است." من در جواب می‌گویم: "البته کارایی هر ابزار به نحوه استفاده از آن
برمی‌گردد."
واقعیت این است که ما از طریق دنیای مجازی هم را پیدا کردیم و البته
آشنایی ما در آغاز، به قصد ایجاد رابطه نبود. از تارا می‌پرسم: "راستی چه
شد که من سراغ تو آمدم؟" تارا این موقع‌ها دستی به سرم می‌کشد و می‌گوید:
"تو نیامدی سراغ من. دوباره فراموش کردی؟ من آمدم سراغ تو، باید چند فایل
پسرعمویم را به آدرس ایمیل کاری تو می‌فرستادم" و این‌طور می‌شود که
‌‌تارا شروع می‌کند به بازگویی دوباره‌ی ماجرایی که هربار هم که تعریف
کند کهنه نمی‌شود. من می‌روم دو لیوان چای بیاورم و او با صدای بلند شروع
می‌کند به تعریف کردن ماجرا، درحالی‌که ظرف شکلات را کنار لیوان‌های ‌چای
می‌گذارد.

اگر او مثل من نباشد؟
همیشه ترس در زندگی یک همجنسگرا، همسایه‌ی دیواربه‌دیوار ابراز علاقه
بوده است. در این میان، ترس‌های زیادی وجود دارند که می‌توان برای نمونه
به ترس از طرد شدن اشاره کرد. آن‌چه من و تارا را از پیشنهاد دوستی و
ابراز عشق دور می‌کرد، بیش از ترس از دست دادن دیگری، ترس اشتباه در مورد
گرایش طرف مقابل بود. هر کدام از ما می‌ترسیدیم، با آشکارسازی گرایش خود
در مقابل دیگری و با اشتباه کردن در مورد گرایش آن یکی، نزد یک دگرجنسگرا
دست به آشکارسازی بزنیم و علاوه بر آن‌که مورد قضاوت قرار بگیریم، دوستی
هم را نیز از دست بدهیم. البته من تجربه برخورد بدتر و ناگوارتر از طرد
را هم داشته‌ام؛ من به‌شدت در آن ماجرا آسیب دیده‌ام و ترسم دوچندان است.
تارا چای را داغ داغ سر می‌کشد و به نگاه‌های توبیخ‌آمیز من هم توجهی
ندارد، بعد هم به صحبت‌هایش ادامه می‌دهد: "خوب گوش کن که دیگر فراموش
نکنی! چون دوباره نمی‌گویم" و من لبخند می­زنم، چون می­دانم در اولین
فرصت، دوباره می‌نشینیم و راجع به این موضوع حرف می­زنیم. "امیر چند فایل
را باید به دست تو می‌رساند، ولی چون به اینترنت دسترسی نداشت، از من
خواست تا آن‌ها را برایت بفرستم. بعد تو زنگ زدی و از من تشکر کردی."
من وسط حرف‌های تارا می‌پرم و با شیطنت می‌گویم" "بعدش چی شد؟" من همیشه
دوست دارم تارا بگوید که صدای تو مرا جذب کرد یا حرف‌هایی از این دست،
ولی تارا به‌جای همه‌ این‌ها با خونسردی جواب می‌دهد که "همه‌چیز خیلی
نرم و آرام پیش رفت".
اینطور شد که ما بیشتر باهم تماس گرفتیم و در مورد مسائل مختلف گپ زدیم،
بدون این‌که هیچ‌کدام‌مان از گرایش دیگری خبر داشته باشد، ولی همیشه ماه
پشت ابر نمی‌ماند.
تارا می‌گوید، هر وقت کارش تمام می‌شد، می‌آمد به‌سمت پارکی که آن روزها
پروژه‌ فضای سبزش بر عهده‌ شرکت ما بود. صبر می‌کرد تا کار من تمام شود و
گاهی در همین زمان‌های انتظار این‌طرف و آن‌طرف پارک عکس می‌گرفت. تارا
از شغل من خوشش نمی‌آید. من طراح و ناظر فضای سبز شهری هستم. یعنی هرچه
گل و بوته و دار و درخت در پارک و خیابان و هرجای شهر می‌بینید، کار من و
همکاران من است. او می‌گوید همه وقت من صرف کارم می‌شود و من هم کم
نمی‌آورم و می‌گویم: "همه که مثل شما کارشان با تفریح‌شان یکی نیست." بعد
که اخم می‌کند، از او دلجویی می‌کنم و با لبخند نگاهش می‌کنم.
آن روزها روزهای خوبی بودند، ولی من همیشه در جایی بین امید و ناامیدی در
حرکت بودم. همیشه می‌ترسیدم به تارا وابسته شوم و او نتواند جنس محبت و
علاقه‌ مرا درک کند. وقتی تارا هم از آن روزها حرف می‌زند، همین‌ها را
می‌گوید: "می‌ترسیدم. وقتی لبخند می‌زدی و وقتی دستم را با مهر فشار
می‌دادی، شک داشتم و فکر می‌کردم این، فقط یک دوستی ساده است."
چند ماهی همینطور در شک و گمانه‌زنی می‌گذشت، من و تارا به هم نزدیک‌تر
می‌شدیم و در مورد علاقه‌مندی‌ها و دغدغه‌های‌مان، در مورد غم‌ها و
شادی‌هایمان بیشتر صحبت می‌کردیم و من هر روز بیشتر از روز پیش به او
نزدیک می‌شدم و هر روز بیشتر از روز پیش، حسی شیرین و نرم توی رگ‌هایم و
در قلبم جان می‌گرفت.
آنچه هردوی ما را از ابراز عشق و صحبت جدی‌تر درباره شروع رابطه دور نگه
می‌داشت، تجربه‌های تلخی بود که هر لزبینی کمابیش با آن‌ها آشناست. شاید
برای یک فرد دگرجنسگرا که تمایل به جنس مخالف خود دارد، ابراز عشق به طرف
مقابل چندان سخت نباشد. شاید هیچ مرد یا زنی این تشویش را که یک همجنسگرا
تجربه می‌کند، تجربه نکرده باشد، ولی شاید اگر هر شخص بتواند به‌رغم
تفاوت‌هایش با دیگری، خود را در جایگاه او بگذارد و با او همذات‌پنداری
کند، با درک متقابل امنیت را در حضور یکدیگر جایگزین ترس کند.
تارا می‌گوید: "ترس او این بوده است که اگر با من در این‌باره صحبت کند،
ممکن است او را پس بزنم و همه‌چیز خراب شود." او می‌گوید: "برای من این
مسئله از همه‌چیز مهم‌تر است"، ولی من تجربه‌ ابراز عشق به کسی را
داشته‌ام که از گرایش او مطمئن نبوده‌ام و برخورد بدی با من داشته است و
دوست نداشتم یک‌بار دیگر این تجربه را از سر بگذرانم، آن هم با تمام
علاقه‌ای که به تارا داشتم و دوست نداشتم او را از دست بدهم. تارا
می‌گوید: "به خودم گفتم باید کمی صبر کنم، باید امتحان‌اش کنم، با هم
چندتایی فیلم ببینیم و از این‌جور چیزها تا از گرایش پونه سردر بیاورم."
من حسابی کلافه بودم، سعی می‌کردم برخوردم خیلی عادی باشد، گاهی وقتی
تارا زنگ می‌زد تا با هم به کافه برویم یا چرخی بزنیم، طفره می‌رفتم و
خستگی و کار و بیماری مادرم را بهانه می‌کردم، با وجود این‌که دلم هوایش
را کرده بود و دوست داشتم ببینم‌اش.
نه آن‌قدر پریشانی من طول کشید و نه زمان زیادی لازم بود تا تارا درون
مرا کنکاش کند. یک روز که تلفنم را خانه جا گذاشته بودم و کسی هم در خانه
نبود تا جواب بدهد، تارا نگران شده بود. من مشغول چانه زدن با باغبان
بودم که سراسیمه از راه رسید؛ چهره برافروخته‌اش را که دیدم، از باغبان
خواستم که منتظر بماند، بعد دستکش‌هایم را درآوردم، لباس‌هایم را تکاندم
و به‌سوی او که با شتاب به‌سمت من می‌آمد رفتم. آنقدر عصبانی بود که من
جرئت نداشتم یک کلمه هم بگویم. از سوی دیگر دلیل عصبانیت او را هم
نمی‌دانستم. پس با ترس و خیلی آهسته سلام کردم، ولی تارا به‌جای این‌که
جواب من را بدهد شروع کرد به داد و هوار و تا جایی که می‌توانست من را
سرزنش کرد. به عقب که نگاه کردم، باغبان و کارگرها را دیدم که دست از کار
کشیده‌اند و با دهان‌های باز به من و او خیره شده‌اند. همانطور که تارا
را به‌سمت ماشین می‌کشاندم از آن‌ها خواستم تا به کارشان ادامه بدهند.
وقتی توی ماشین نشستیم، کمی آب به او دادم و از او پرسیدم چه شده است.
همین پرسش خشم او را شعله‌ور کرد و با بغض خود را در آغوش من انداخت و
گفت: "چرا از صبح جواب مرا ندادی؟" باید یک ساعتی گذشته باشد از آن
زمانی‌که من تارا را روی صندلی ماشین نشاندم و شروع کردیم به حرف زدن، تا
آن‌زمان که آرام دست روی گونه‌اش کشیدم، به اطراف نگاهی انداختم و با
احتیاط لب‌هایش را بوسیدم.

shab ranginkaman

unread,
Aug 17, 2015, 5:07:26 PM8/17/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
همه می دانیم که بهاره هدایت بالاخره از آن دخمه تنگ و نمور که زندانش
نامیده اند، با سرافرازی بیرون خواهد آمد، ولی روسیاهی در حبس نگه داشتن
غیرقانونی اش بر چهره افرادی که چنین ظلمی را به او روا می دارند باقی
خواهد ماند. پس او را هرچه زودتر آزاد کنید تا تاریخ قوه قضائیه کشور این
همه آلوده به زن ستیزی و زن هراسی نباشد.
... باشد که عشق عمیق بهاره به زندگی، قفس را بسوزاند، و رها کند پرندگان را....
The Feminist School مدرسه فمينيستي
باشد که عشق «بهاره هدایت» بسوزاند قفس را / آمنه کرمی
مدرسه فمینیستی: این روزها از هر طرف خبر تنبیه و جریمه کردن زنان را می
شنویم. از یک طرف لایه و طرح و قانون مصوب می کنند تا زنان شاغل را به
خاطر «بدحجابی» یا «کم حجابی» در محل کار «جریمه» نقدی کنند، و از طرف
دیگر با زیرپا گذاشتن «قانون خودشان»، زنانی همچون بهاره هدایت را
«جریمه» می کنند و او را به رغم پایان دوران محکومیت اش در زندان اوین
نگه می دارند؛ و یا مادران زندانی (همچو نرگس محمدی) را با قطع تماس
تلفنی با فرزندان شان «جریمه» می کنند! اما به راستی چرا این چنین می
کنند؟ چرا زنان شاغل که پس از این همه سال تلاش برای تحصیل و علم آموزی؛
و به رغم سهم اندک شان در بازار رسمی کار (که زیر 15 درصد است) و به رغم
مقاومت در مقابل این همه ممنوعیت علیه شاغل شدن شان، بالاخره توانسته اند
با چنگ و دندان شغل شان را حفظ کنند باز هم مورد هجوم بداندیشان قرار می
گیرند و به بهانه کم حجابی، «جریمه» برای شان تصویب می کنند؟ و خدا می
داند که این مصوبه چقدر بهانه به دست افراد مغرض خواهد داد برای اخراج
زنان از محیط های کاری.
چرا زن جوانی همچون بهاره هدایت که یک تنه توانست در سال 1384، در شورای
تماماً مردانه مرکزیت دفتر تحکیم وحدت، سر بلند کند و تنها دختر تصمیم
گیرنده در این شورای باشد، «جریمه» می شود و به رغم پایان دوران حبس اش
همچنان در زندان نگه داشته می شود؟ به راستی چرا؟ شاید برای آن که وقتی
بهاره در دفتر تحکیم وحدت چنین زنانه بالید، همه ما هم به زن بودن مان
بالیدیم. و شاید برای آن که وقتی بسیاری از پسران همتایش، کشور را ترک
کردند و از آن مجموعه فقط چند نفرشان از جمله بهاره، ماندند، باز هم به
زن بودن مان افتخار کردیم.
شاید هم برای آن که نامه های بهاره هدایت از زندان، همیشه توانسته از
محدودیت های تنگ زندان عبور کند و فراتر از آن به «روابط انسانی» به
«عشق»، به موانع و دشواری ها، به محدودیت های انسانی و... بپردازد. وقتی
بهاره در فروردین سال 1391 از زندان برای عشق اش، امین احمدیان، می
نویسد: «راستش نه این حرف که می گویند “زندان هیچ تأثیری ندارد” حرف
دقیقی است و نه آن که می گوید “کاملاً شکننده است” درست می گوید.. ما
اینجا در دنیای دیگری زندگی می کنیم، خیلی دور.. وقتی که برگردیم، نه ما
دیگر آن آدم های سابق ایم و نه شما..من از این فاصله ها می ترسم...» قلب
ات به تپش می افتد و به زن بودن ات افتخار می کنی. چون می بینی آن دختر
جوان یکه تاز دفتر تحکیم وحدت، امروز چقدر بالیده و عمیق شده است.
شاید وقتی بهاره در نامه دیگرش به امین در فروردین سال 1393 می نویسد:
"امروز چهار سال و دو ماه از اون روز می‌گذره و من هنوز عاشقتم. عاشق
صدای اقیانوس! من سنگینی قلبم رو از دوریت حس می‌کنم.» همه ما به زن بودن
و عواطف زنانه و انسانی مان می بالیم.
این زن جوانی که کار و فعالیت اش، که قلم و نگاه تیزبین اش، که صبوری و
دوراندیشی اش سبب افتخار همه ما به زن بودن می شود، نامه ای دیگر از پشت
آن دیوارهای سیمانی روانه کرده و نوشته: «دختری را تصور می کنم ۲۵ ساله
که به قوانین نابرابر معترض است و دستگیر می شود. دانشجویی را تصور می
کنم ۲۶ ساله که به سیاست های دولت در دانشگاه معترض است و کنار ۵ تن دیگر
تحصن کرده و بازداشت می شود. دختری را تصور می کنم ۲۷ ساله که صبح روز
پیش از ازدواجش در خانه بازداشت می شود، او را تصور می کنم در ۲۸ سالگی
که در لحظه ی تحویل سال ۸۸ جلوی زندان اوین با ۱۶ نفر دیگر دستگیر شده؛ و
او را، هنگامی که شامگاه نهم دی ماه ۸۸ به جرم همبستگی با جنبش سبز
دستگیر می شود و زندانی می ماند تا امروز.... دختر ۳۴ ساله ای را تصور می
کنم که ماه ها یا سال هایی را بیش از موعد مقرر در بند مانده و می ماند.
گویی زندان را “تقدیر” خود پنداشته. من نمی خواهم جای او باشم.»... آری
بهاره هدایت این افتخار زن بودن مان که شش سال زندان را با صبوری پشت سر
گذاشت و آن زندگی درخشان اش را به رخ ما نکشید، امروز دیگر این بی قانونی
آشکار را بر نمی تابد. ما هم بر نمی تابیم و از مسئولان می پرسیم که چرا
و به استناد به کدام قانون آئین دادرسی باید بهاره هدایت در زندان باشد
وقتی از خردادماه امسال طبق قانون باید آزاد می شد؟ مسئولان قوه قضائیه
باید بدانند این ظلم به بهاره هدایت، ظلم به زن بودن همه ما زنان است و
چنین ظلمی فراموش نمی شود و چون لکه ای تیره در تاریخ باقی می ماند.
همه می دانیم که بهاره هدایت بالاخره از آن دخمه تنگ و نمور که زندانش
نامیده اند، با سرافرازی بیرون خواهد آمد، ولی روسیاهی در حبس نگه داشتن
غیرقانونی اش بر چهره افرادی که چنین ظلمی را به او روا می دارند باقی
خواهد ماند. پس او را هرچه زودتر آزاد کنید تا تاریخ قوه قضائیه کشور این
همه آلوده به زن ستیزی و زن هراسی نباشد.
... باشد که عشق عمیق بهاره به زندگی، قفس را بسوزاند، و رها کند پرندگان را....

shab ranginkaman

unread,
Aug 19, 2015, 5:22:55 PM8/19/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
عاشق زنی نشو که می داند . که زیاد گوش می دهد،زنی که می نویسد
ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ . ﺍﻓﺴﻮﻧﮕﺮ ، ﻭﻫﻢ ﺁﮔﯿﻦ ،ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻋﺎﺷﻖ ﺯﻧﯽ ﻣﺸﻮ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺍﺭﺩ . ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﺩ ﯾﺎ ﻣﯽﮔﺮﯾﺪ ﮐﻪ ﻗﺎﺩﺭ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺣﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺴﻢ
ﺑﺪﻝ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ،ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻌﺮ ﺍﺳﺖ .
ﻭ ﯾﺎ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﯾﮏ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺑﺎﯾﺴﺘﺪ ﻭ ﯾﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮﺍﻥ
ﺯﯾﺴﺘﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺯﻧﯽ ﻣﺸﻮ ﮐﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﭘﯿﺶ ﻧﯿﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﭼﻨﯿﻦ ﺯﻧﯽ ﺷﻮﯼ . ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺯﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ
ﻣﯽﺷﻮﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﯾﺎ ﻧﻪ ...ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﻧﻪ ...
ﺍﺯﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺯﻥ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ، ﻫﺮﮔﺰ !

"ﻣﺎﺭﺗﺎ ﺭﯾﻮﺭﺍ"

shab ranginkaman

unread,
Aug 19, 2015, 5:23:17 PM8/19/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
'‎چگونه از خطاهای ناگزیر بپرهیزیم
النا ص .الف
http://marde-rooz.com/37440/

به نظر می رسد ما انسانها ذهن خلاق با توانایی انجام کارهای خارق‌العاده
را داریم ولی همزمان ثابت شده است که تصمیم گیری های ما در بسیاری موارد
به خاطر تعصبات و پیشداوری هایی که داریم اشتباه از آب در می آید.
محققین دانشگاه پنسیلوانیا مقاله علمی را منتشر کرده اند که شاید از شدت
خطاهای ناگزیر ما بکاهد.

از آیندهِ تصمیم تان بترسید

گاهی فکر می‌کنیم که چقدر خوب می‌شد اگر می‌توانستیم در آینده ظاهر شویم
و ببینیم نتیجه تصمیمات کنونی ما چه بوده است. تجسم آینده می‌تواند یک
ابزار قدرتمند و شگفت‌آور باشد. به گفته محققین برای اجرای این تمرین
ذهنی تصور کنید که به آینده رفته اید و به خودتان بقبولانید خانه ایی که
خریدید یا تصمیم تان برای انتخاب رشته تحصیلی درست نبوده است.

همه ما قبلا خطا کرده ایم و می دانیم که یکی از مشکلات رایج در
تصمیم‌گیری، اعتماد بیش از حد به مسیر ذهنی خودمان، ندیدن و کوچک کردن
ناهمواری ها و مشکلات اجرایی تصمیم ما است. بررسی‌ها نشان داده که تمرینِ
سفر به آینده می‌تواند چشم‌انداز واقعبینانه را گسترش دهد و موانع و
مشکلاتی که ممکن است در سر راه تان قرار بگیرد را کامل تر ببینید.

از تبدیلِ تصمیم به تعصب دوری کنید

هیچ‌گاه نمی‌توانیم یک تصمیم را «بی‌طرفانه» ارزیابی کنیم، انسان‌ها
همیشه تحت تاثیر عوامل مختلف وحتی نامربوط هستند. این جزئی از طبیعت ما
است. برای همین از شرایطی که ما را از بیطرفی دور می کند بپرهیزیم.
هنگامی‌ که انسان‌ها به دلیل خستگی، گرسنگی و یا حتی از نظرعاطفی درگیر
باشند، اتفاقی که نباید بیفتد می افتد و حساسیت به تعصب تبدیل خواهد شد.

محققین مقاله فوق برای نشان دادن تاثیر واقعی این ادعا به یک مثال مشخص
روی آورده اند که مربوط می شود به نحوه تصمیمات و احکامی که یک قاضی در
طول روز داشته است. آنها با تجزیه و تحلیل رفتار قاضی در ساعات و وضعیت
های متفاوت روز متوجه شده اند که وی هر چه از زمان استراحت و غذا خوردنش
می گذرد تصمیماتش نامهربان تر می شود.

درست است که شما قاضی نیستید و موظف به تصمیم‌گیری‌های مهم در زندگی
دیگران نمی‌باشید اما می توانید واقف باشید که بخشی از تصمیمات شما در
خیلی از موارد ناشی از وضعیت هر لحظه تان است. پس یادتان نرود که در
لحظات پر تنش، تصمیمی نگیرید و جیب تان همیشه از تنقلات سالم و پر انرژی
خالی نباشد.

دو بار بسنجید، یک‌بار تصمیم بگیرید

مشورت از دیگران و فهمیدن این قضیه که نظرات گوناگون در باره یک تصمیم
اقتصادی یا یک انتخاب بزرگ وجود داردباعث می شود با شک بیشتر به تصمیم
خود بنگرید. محققین این مقاله می گویند مسیر تهیه پاسخ ها از دیگران را
در مورد خودتان هم بکار ببرید و چندین بار متوالی از خودتان بپرسید.

اگر شما تنها تصمیم گیرنده هستید و مثلا قرار است سرمایه گذاری در مورد
یک برنامه کاری را شروع کنید یا در مورد مقدار زمان لازم برای عملی شدن
یک پروژه تصمیم بگیرید می توانید در زمان های مختلف و یا در طی چانه زدن
در باره سرانجام کارتان، بیشتر از یک بار، به جواب قانع کننده برای
خودتان برسید. با این کار شانس اینکه خطای کمتری مرتکب شوید را خوهید
داشت.

بدون فکر تصمیم نگیرید، یک برنامه‌ریزی سریع داشته باشید

ممکن است گاهی در شرایطی قرار بگیرید که می دانید تصمیم درستی گرفته اید
ولی وسوسه‌های قانع‌کننده‌ای در برابر شما خواهد ایستاد که شما را
ازانجام آن کار باز خواهد داشت. شما می خواهید که مثلا وزن کم کنید ولی
به دلیل نداشتن برنامه و زمانبندی مشخص٬ گول تنبلی خودتان و خوشمزگی
غذاها را می خورید و تصمیم درست تان تحت الشعاع قرار خواهد گرفت.

تیم محقق دانشگاه پنسیلوانیا ضمن دانستن این نکته که اغلب مردم با وجود
پذیرش مزایای واکسن آنفلونزا به خاطر مشغله های زندگی آن را پشت گوش می
اندازند. دست به یک آزمایش زده است. آنها با دعوت از یک گروه داوطلب برای
این بخش از تحقیق، توانستند به همراه بروشورهای که مزایای واکسن
آنفولانزا در آن نوشته شده است، یادآوری مداوم و بویژه با تدارک جدولی که
داوطلبین بتوانند بر اساس مشغله زندگی شان، وقت های مشخصی برای واکسن زدن
تعیین کنند موفق شدند نسبت واکسن زدن این گروه را از جمعیت عمومی بیشتر
سازند.

گرفتن تصمیم قبل از آنکه دیر شود

تصمیماتی که قرار است ما را مجبور به خویشتنداری کند بسیار سخت است.
تصمیماتی مثل ترک سیگار و یا حتی نخوردن غذاهایی که نباید بخوریم. چون می
دانیم که شکستن قول و تصمیم در این موارد آسان است پس بهتر است ضمن
فروتنی و پذیرش ضعفی که در این موارد داریم راه هایی بیابیم که خود را
در موقعیت تسلیم شدن در برابر وسوسه ها قرار ندهیم. مثال مشخص می تواند
این باشد که برای خرید مایحتاج غذایی خانه٬ لیستی ننویسیم که ساعاتی از
نیمه شب گذشته است و گرسنه در برابر یخچال ایستاده ایم. معمولا بهترین
موقغ برای خرید از فروشگاه مواد غذایی وقتی است که سیر هستیم.

shab ranginkaman

unread,
Aug 19, 2015, 5:23:35 PM8/19/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
به بهانه‌ی سالگرد درگذشت سیمین بهبهانی
سیمین بهبهانی؛ وجدان منظوم یک ملت
سیمین بهبهانی شاعر و غزلسرای بزرگ معاصر است که در خانواده‌ای با پیشینه
فرهنگی و ادبی متولد شد و رشد یافت. او به واسطه مادرش از دوران کودکی با
چهره‌هایی چون نیما یوشیج، ملک الشعرای بهار، سعید نفیسی و پروین اعتصامی
در تماس بود. سیمین نخستین شعر خود را هنگامی که تنها ۱۴ سال سن داشت
منتشر کرد و به آرامی سبک ویژه خود را در غزل آفرید و بدل به یکی از
شاعران نامدار معاصر شد. سیمین پیش از انقلاب برای رادیو ترانه هم
می‌سرود و مدتی عضو شورای موسیقی رادیو و تلویزیون ملی ایران بود.
سیمین علاوه بر سرودن شعر همواره دستی نیز در فعالیت‌های اجتماعی و مدنی
داشت. او در جوانی مدتی عضو سازمان جوانان حزب توده بود و بعد‌ها نیز در
تاسیس کانون نویسندگان ایران حضور جدی داشت. در سال‌های اخیر، سیمین را
به عنوان یک فعال حقوق زنان می‌شناختند که مورد احترام ویژه فعالان جوان
جنبش زنان بود. او اگرچه مانند همه شاعران احساسات شخصی خود را به شعر
سروده، با این حال دغدغه‌های اجتماعی نیز جایگاه ویژه‌ای در شعر او داشت.
عدالت‌خواهی، مبارزه با فقر و آسیب‌های اجتماعی، دفاع از حقوق زنان، دفاع
از آزادی بیان و مقابله با سانسور تم اصلی بسیاری از اشعار اوست.
سیمین در سال‌های اخیر با محدودیت‌هایی از سوی حکومت ایران روبرو شد و
اقتدارگرایان در رسانه‌های خود حملات زیادی به او می‌کردند. با این حال،
سیمین بر مسیر خود استوار ایستاده و از موضعی مادرانه آن‌ها را خطاب قرار
می‌داد. او می‌خواست در وطنی که دوستش دارد، زندگی کند و زمانی که مرگ
فرا می‌رسد همانجا به خاک سپرده شود، ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ همان روز بود.
دوباره می‌سازمت وطن
سیمین بهبهانی را به عنوان یک فعال اجتماعی نیز می‌شناسند که دغدغه‌هایی
چون عدالت، وطن‌دوستی، حقوق زنان و آزادی بیان داشته است. سیمین اگرچه در
جوانی به دلیل روحیه عدالت‌خواه خود به حزب توده پیوست اما بعدها نقدهایی
جدی به عملکرد این حزب داشت: «حزب توده مردم را با بحث و مطالعه آشنا کرد
که این سبب روشنگری در میان مردم شد اما متاسفانه بعضی وابستگی‌ها،
تعصب‌ها و عدم استقلال روسای حزب باعث شکست این حزب شد. به طور مثال ۲۸
مرداد ۳۲ ما خیلی علاقه داشتیم که کاری کنیم اما می‌گفتند حزب باید دستور
بدهد. دستوری که هیچ‌گاه نرسید و هیچ فعالیتی از سوی حزب انجام نشد».
او اما برای افسران حزب توده که اعدام شدند شعری سرود:
...ای کودک نازنین چنین روزی اوراق کتاب عشق را کندند
اوراق کتاب عشق را آن روز در آتش خشم وکینه افکندند
ای کودک نازنین، چنین روزی بس غنچهٔ عشق و آرزو پژمرد
بس غنچهٔ عشق و آرزو را باد با خود به مزار ناشناسی برد..
سیمین همیشه به میهن خود ایران علاقه‌ای خاص داشته و یکی از اشعار او با
صدای داریوش اقبالی به سرودی معروف در میان دوست‌داران وطن بدل شده است.
سرودی که حکایت از اراده‌ای دوباره برای ساختن وطن می‌کند و در اجتماعات
جوانان و دانشجویان طنین افکن می‌شود:
دوباره می‌سازمت وطن، اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم، اگرچه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گُل، به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش
بیش‌تر بخوانید:
https://goo.gl/2s9lOl

shab ranginkaman

unread,
Aug 19, 2015, 5:23:55 PM8/19/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
Tavaana: E-Learning Institute for Iranian Civil Society توانا:
آموزشکده جامعه مدنی ایران
«من مردی نابینا هستم. چند روز پیش به ملاقات دوستی رفتم که او ناشنوا
است. از دوران کودکی در یک محله در تهران زندگی می‌کردیم و همیشه دوستان
خوبی برای هم بودیم.

آن روز قرار شد برای ارسال بسته‌ای پستی به فرودگاه «امام خمینی» بروم و
دوست ناشنوای من محبت کرد و من را با ماشین خودش به فرودگاه برد. وقتی
رسیدیم فرودگاه و زمانی که دوستم قصد داشت ماشین را پارک کند من از ماشین
پیاده شدم و کناری ایستادم. لحظاتی نگذشته بود که نگهبان و یا مامور
فرودگاه با صدای بلند مدام این دوست من را مورد خطاب قرار می‌داد و گفت
که نباید در آن محل خاص ماشینش را پارک کند اما گویا دوستم چهره به چهره
با این مرد نگهبان نبود و نمی‌توانست او را ببیند و از طرفی صدا هم
نمی‌شنید که واکنشی نشان بدهد.

مرد نگهبان با عصبانیت فریاد می‌زد «مرد حسابی مگه کری نمی‌شنوی می‌گم
این‌جا پارک نکن.» من با صدای بلند و از روی ناراحتی خطاب به سمت صدا
گفتم بله آدم محترم این دوست من ناشنوا است و نمی‌شنود و بعد شروع کردم
که برایش توضیح دادم گه چرا نباید شما درصدی گمان کنی که این فردی که
این‌چنین با صدای بلند صدایش می‌کنی و واکنشی نشان نمی‌دهد ناشنوا و یا
کم‌شنوا باشد؟ خیلی غم‌گین بودم و صدایم از شدت اندوه و خشم می‌لرزید.
خانمی که از کنارم می‌گذشت و گویا از کمی آن‌طرف‌تر شاهد ماجرا بود به من
گفت که آن مرد رفته است. این‌جا بود که فهمیدم که آن آقا اصلا حرف‌های من
را نشنیده است.

به او می‌گفتم که چرا کسانی را که ناتوان جسمی هستند را نمی‌توانید درک
کنید. با خود گفتم که آن مرد نگهبان هم تقصیری ندارد چرا که ما در جامعه
در مورد برخورد با معلولان آموزش ندیده‌ایم. نه تنها دولت امکانات بهینه
برای زندگی معلولان و ناتوانان جسمی تدارک ندیده است بلکه عموم مردم نیز
شناختی از معلولیت ندارند. اگر دولت مانند همه جای کشورهای پیش‌رفته برای
معلولان امکانات مناسب تعبیه می‌کرد مردم شاید با دیدن این امکانات در
سطح شهر بیش‌تر در مورد مسائل و مشکلات یک معلول در جامعه فکر می‌کردند.

گفتم این متن کوتاه را برای شما ارسال کنم شاید افرادی آن را بخوانند و
به گوش دیگران هم برسانند تا شاید قدم کوچکی باشد برای راه دور و دراز و
دشواری که پیش رو داریم.»

shab ranginkaman

unread,
Aug 19, 2015, 5:26:14 PM8/19/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
یادداشت شخصی - ۷: چندگونگی و تک‌صدایی اتمی
چند روزی از توافق اتمی گذشته، و رفته رفته آن‌هایی هم که تا همین چند
روز پیش به بن بست فکری طرح این توافق از طریق دوگانه ساختاری «توافق
خوب-توافق بد» اذعان داشتند، کم کم، شاید زیر بار فشار سنگین و دریده
افکار عمومی، شاید تحت تاثیر کمپین‌های سیاست-زدایی شده‌ی «صلح»، و شاید
هم تحت تاثیر محافظه‌کاری‌ها و حساب‌گری‌های شخصی، به عقب نشینی،
تناقض‌گویی و مغالطه نشسته‌اند.
اما قصد من از این نوشته ملامت این‌ها نیست. نگران یکدست‌شدن صدای
انتقاد و منتقد هستم. سر صحبتم با آن‌هایی که هر نوع انتقاد از این توافق
را با «ایران-ستیزی» یکی می‌دانند هم نیست: پیشنهاد می‌کنم بروند جای
دیگری عربده‌های ناسیونالیستی بکشند. بلکه منظورم آنانی است که می‌دانند
در وحله اول آینده سیاسی-اجتماعی-اقتصادی ایران نباید با سرنوشت یک
قراداد اتمی و جنگ‌های منطقه‌ای و سرکوب داخلی گره می‌خورد. و آن‌هایی که
بهتر می‌دانند که یکدست شدن نبض فکری-اخلاقی جامعه تحت لقای «منافع ملی»،
نه تنها در مورد این دولت که در ۳۵ سال اخیر تمایز منافعش با همین «منافع
ملی» را بارها و بارها ثابت کرده، بلکه تحت هر شرایطی، اضطراری و غیره،
تنها به تولید و بازتولید گفتمان‌های توتالیتر و اتوریتر در جامعه کمک
می‌کند. آن‌هم در کشور هزار-ملت و هزار-مذهب و هزار-مرام‌سیاسی مثل ایران
که اصولا هرگونه صحبت درباره منافع یکدست ملی از ابتدا به بیراهه
می‌رود.... لا به لای این هیاهو شاید دلم برای فعالان منع گسترش صلاح های
هسته‌ای بیشتر از همه می‌سوزد که دیگر باید خفه خون کامل بگیرند! در این
میان اما بیشتر از همه از آنهایی احساس دوری می‌کنم که توانایی موضع‌گیری
دارند اما ساکت به نظاره نشسته‌اند.
در سال های اخیر این یکدست شدن صدای سیاسی-اخلاقی ایران به نام مصلحت و
اعتدال به تم سرنوشت جمعی ما تبدیل شده: از یکدست شدن انقلاب «اسلامی»،
تا «سبز» و حداقلی شدن جریان بعد از انتخابات ۸۸، که هر بار نطفه
اقلیت-گروی و چندصدایی بودن جنبش های اعتراضی را به اسم اکثریتی گنگ، که
تنها چهار سال یکبار سیاسی می‌شود، خفه می‌کند.
کشاندن کشور به شرایط اضطراری کنونی - و سوء استفاده از آن در سطح سیاست
داخلی و خارجی، چه در زمینه توجیه سرکوب‌های داخلی، چه در زمینه توضیح
اضطرار جنگ‌های منطقه‌ای، و چه در زمینه همراه کردن فکری و ایدولوژیک
جامعه با این سیاست‌ها - مهمترین دستاورد سیاسی-تبلیغاتی رژیم در جریان
این توافق بوده. البته رژیم ایران در این مورد نوآوری به خرج نداد.
مطالعه گفتمان سیاسی و ایدولوژیک دولت های توتالیتر و اتوریتر در قرن
گذشته به استفاده پیاپی از این استراتژی اشاره دارد: کشاندن کشور به
شرایط اضطراری، یکدست کردن چندگونگی‌های صدایی و سیاسی از طریق سرکوب و
حذف و ارعاب، و در نهایت همراه کردن افکار عمومی وحشت‌زده و شکست‌خورده
از طریق فرافکنی و پروپگاندا و وارونه جلوه دادن همین گذار به تمامیت
خواهی و اقتداگرایی.
به آن‌هایی که درمانده‌اند و یا دودل هستند پیشنهاد ایستادگی می‌کنم، و
اگر جامعه شکست خورده و بی‌برنامه کنونی ایران به انتقادات شما، چه در
زمینه حقوق ‌بشر و چه در زمینه نقد سیاست‌های داخلی و خارجی دولت ایران
انتقاد می‌کند و خواهد کرد، تنها آن را به فال نیک بگیرید. شاید که
خودمان فکر کنیم و برنامه‌ سیاسیی طرح کنیم فرای زوزه کشیدن برای خرده
استخوان‌هایی که دولت در شرایط جنگی و انتخاباتی به طرفمان پرت می‌کند.
در طول تاریخ همین سکوت‌ها و مصلحت اندیشی ها به اسم منافع ملی بوده که
عرصه را بر هیتلرها و استالین‌ها و جورج بوش‌ها و جوامع وحشت زده حامیشان
تنگ نکرد و نکرده و نمی‌کند. خوب است که در این هیاهو هیچوقت فراموش
نکنیم که برای چه مقاومت کرده‌ایم و خواهیم کرد، و آن‌ها که قبل از ما
مقاومت کردند برای چه و چگونه مقاومت کردند و می‌کنند. امروز صبح وقتی
پای کامنتی دیدم (نا)کسی فعال سیاسی کارنامه-پس‌داده‌ای را «سگ اجنبی»
خطاب کرده بود، یاد شعر شاملو افتادم:
«ما نیز گذشته ایم
چون تو بر این سیاره بر این خاک
در مجال تنگ سالی چند
هم از این جا که تو ایستاده ای اکنون
فروتن یا فرومایه
خندان یا غمین
سبک پای یا گران بار
آزاد یا گرفتار.
ما نیز
روزگاری
آری.
آری
ما نیز
روزگاری...»\

shab ranginkaman

unread,
Aug 19, 2015, 5:26:33 PM8/19/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
یوسف و فرهاد؛ نخستین داستان مصور درباره زندگی دو مرد هم‌جنس‌گرای ایرانی
شما آن نوجوان و جوان ایرانی را می‌شناسید که عاشق شد و به خاطر عشقش،
تمام درها به رویش بسته شدند؟ شما یوسف را می‌شناسید؟ یک روز در خیابان
راه افتاده بود و نمی‌فهمید چرا از خانه بیرونش کرده بودند و پدرش به او
گفته بود برود گم بشود. از خودش می‌پرسید آیا پوسترهای محبوب زندگی‌اش را
تکه پاره کرده بودند؟
شما «فاطمه» را می‌شناسید؟ دختری بود که زندگی بر رویش آوار شد به خاطر
آن روزی که دستش را به سمت هم‎جنس خودش برد و آسودگی‌ را در نفس‌های عشقش
طلب کرد.
شما «مصطفی» را می‌شناسید که یک روز برفی از مدرسه‌اش فرار کرد و فکر کرد
چه طور می‌شود بین برف‌های آن روز یخ بست و به خوابی رفت که کسی از آن
بیدار نمی‌شود؟
شما «فرهاد» را می‌شناسید؟ به سفر رفته بود و وقتی برگشت، دید عشق زندگی‌
او دیگر نیست و نمی‌دانست کجا است تا این که او را در تخت بیمارستان پیدا
کرد. خودکشی کرده بود و خانواده‌اش هم اجازه نمی‌دادند فرهاد به او نزدیک
بشود. او را با داد و فریاد از بیمارستان بیرون انداختند.
شما این نوجوانان و جوانان ایرانی را می‌شناسید؟ اگر نمی‌شناسید، «خسرو و
شیرین» را می‌شناسید؟ «شیرین و فرهاد» را چه طور؟ دیگر زوج‌های اسطوره‌ای
ادبیات ایران را به خاطر دارید و عشقی که به خاطرش کوه می‌کندند و حاضر
بودند هر چه لازم است، انجام بدهند تا لحظه‌ای دیگر در کنار محبوب‌شان
باشند؟
«یوسف و فرهاد» داستانی تصویری از یک زوج خیالی است که توسط کمیسیون حقوق
بشر زنان و مردان هم‌جنس‌گرا و با همکاری «امیر صولتی» و «خلیل بندیب»
تولید شده است.
فرهاد جوانی است که تلاش می‌کند زندگی کاری‌ خود را سروسامان دهد، پیشرفت
کند و موفق باشد. یوسف دانشجو است و این دو عاشق هم‎دیگر هستند. عشق
اسطوره‌ای این دو در تهران رخ می‌دهد؛ همین حالا.
نگاه داستان گرافیکی یوسف و فرهاد البته معطوف به خانواده است و عشق
شخصیت‌های خیالی را در چارچوب خانواده‌ای سنتی در تهران مطرح می‌کند.
دو شخصیت نام‌آشنا هم درگیر این داستان می‌شوند: «مریم» و «زهرا». زهرا
چهره‌ای خیالی و آشنا در۱۶ زبان مختلف است که با کتاب‌های «بهشتزهرا» و
«زهرارییس‌جمهورمی‌شود» پیش از این برای بیان مسایل مرتبط به حقوق زنان و
آزادی‌های مدنی در قالب رمان‌های گرافیکی دیگری مطرح شده بودند.
این بار زهرا و مریم با «کمیسیون بین‌المللی حقوق بشر زنان و مردان
هم‌جنس‌گرا» (ایگل‌هرک) همراه شده‌اند و به دنبال حقوق و آزادی‌های افراد
جامعه‌ دگرباش جنسی ایران (هم‌جنس‌گرایان مرد و زن، دوجنس‌گرایان،‌
تراجنسی‌ها و دوجنسه‌ها) هستند.
جلد نخست یوسف و فرهاد ۲۰ صفحه است و به شکل سریالی به قاعده هر هفته یک
صفحه، در فیس‌بوک منتشر می‌شود.
در کنار انتشار این صفحه ها، هر هفته گفته‌هایی از چهره‌های نام‌آشنای
ایرانی در موضوع حقوق افراد جامعه‌ دگرباش جنسی نیز مطرح می‌شود. اول از
همه، توجی، خواننده هم‎جنس‌خواه ایرانی‌-نروژی در مورد این کتاب صحبت می
کند.
«شیرین عبادی»، برنده‌ جایزه‌ صلح نوبل و «احمد شهید»، گزارش‌گر ویژه
حقوق بشر سازمان ملل برای ایران هم برای کتاب مقدمه ای نوشته‌اند.
انتشار سریالی یوسف و فرهاد تا میانه‌ زمستان دنبال می‌شود و بعد از آن
نسخه‌ پی‌دی‌اف این رمان گرافیکی به زبان‌های فارسی و انگلیسی در اختیار
خوانندگان قرار می‌گیرد.
امیر صولتی، نویسنده، فیلم‌ساز و فعال حقوق بشر است. رمان گرافیکی «بهشت
زهرا» نوشته او، به فهرست پرفروش‌های روزنامه‌ «نیویورک تایمز» راه یافته
بود. بهشت زهرا داستان زهرا، مادری ایرانی است که به جست‌وجوی پسرش
«مهدی» مشغول است.
مهدی یک دانشجوی فعال اجتماعی است که در جریان اعتراض‌های انتخابات
ریاست‌جمهوری ۲۰۰۹ ایران ناپدید می‌شود. بهشت زهرا که نشر «فرست‌سکند»
(FirstSecond) آن را منتشر کرده است، تبدیل به یک پدیده‌ چند رسانه‌ای در
سطح دنیا شد و فعال‌های حقوق بشر در جهان نیز آن را به عنوان یک ابداع
جدید پذیرفتند. این کتاب به ۱۶ زبان ترجمه و نامزد دو جایزه‌ «ایزنر»
(Eisner) شده است.
دو سال بعد از انتشار این کتاب، با همکاری «اتحاد برای ایران»
(United4Iran) و چندین سازمان دیگر حقوق بشری، زهرا به رودررویی رهبر و
شورای نگهبان ایران رفت و در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۳ ایران نامزد شد.
او تنها نامزدی بود که در یک پلت‌فرم مجازی حقوق بشری فعالیت می‌کرد و
خواستار پایان دادن به مجازات مرگ، تبعیض علیه زنان و اقلیت‌ها، مبارزه
با فساد، سرکوب و دورویی بود.
امیر صولتی در مدرسه‌ «پارتیان» در تهران درس خوانده و در رشته‌ مطالعات
اجتماعی و تاریخ نوابغ در «توفیس» و «هاروارد» تحصیل کرده است.
خلیل بندیب، کاریکاتوریست ژانر سیاسی است که تاکنون جوایز زیادی دریافت
کرده است و آثارش در بیش از دوهزار روزنامه‌ کوچک یا با تیراژهای متوسط
در سرتاسر جهان منتشر شده‌اند. کاریکاتورهای او هم چنین در روزنامه‌
نیویورک تایمز، «یو‌اس‌ای تودی»، «لس آنجلس تامیز» و دیگر روزنامه‌های
معتبر امریکایی عرضه شده‌اند.
او با امیرصولتی در انتشار رمان گرافیکی بهشت زهرا همکاری داشته است.
رابطه با هم‌جنس در ایران
ایران یکی از ۷۵ کشور دنیا است که روابط جنسی و عاطفی بین افراد هم‌جنس
بالغ و عاقل را جرم‌انگاری کرده است؛ یعنی اگر شما هم‎جنس‌خواه باشید،
فقط کافی است تا این موضوع را بیان کنید، یا در عمل وارد رابطه‌ای احساسی
یا جنسی بشوید، بعد بر اساس «قانون مجازات اسلامی»، حکومت ایران این حق
را برای خودش قائل شده است تا شما را مجازات کند. درست همان‌طور که حکومت
این حق را به خود داده است تا به زندگی خصوصی هر کسی سرک بکشد، ببیند
مردم در این سرزمین چه می‌پوشند، چه می‌خورند، چه می‌نوشند و حتی مراقب
است چه می‌شنوند و چه می‌خوانند. نگران است مبادا مردم این کشور هیچ چیزی
به جز تمام چیزهایی باشند که برایشان «تعیین» کرده‌اند.
حکومت اجازه هم نمی‌دهد در مورد رابطه با هم‎جنس صحبتی بشود. برای همین
نمی‌شود آگاهی‌رسانی کرد که رابطه با هم‎جنس، بیماری نیست؛ رابطه با
هم‎جنس گناه نیست؛ نه علم آن را رد کرده است و نه مذهب. حتی نمی‌شود
آشکارا گفت که سازمان بهداشت جهانی رابطه با هم‎جنس را امری طبیعی و سالم
به شمار می‌آورد.
نمی‌شود هم بلند و واضح گفت که در هیچ کجای اسلام رابطه با هم‎جنس منع
نشده است و داستان «قوم لوط»،‌ زیاده‌خواهی، اسراف، سرقت، نفی خدا، نفی
رسول و نفی روز قیامت است نه رابطه بین دو انسان بالغ و عاقل.
داستان تجاوز و آزار گذشتگان را نمی‌توان مبنای تجاوز به حق و حقوق
مردمان امروز گذاشت و به آزار و تجاوز زندگی آن ها دست زد.
کمیسیونبین‌المللیحقوقبشرزنانومردانهم‎جنس‌گرا (ایگل‌هرک) در شهر نیویورک
امریکا مستقر است و دفترهایی در پنج قاره‌ دنیا دارد. این سازمان امسال
بیست و پنجمین سالگرد تاسیس خود را می‌گذراند. ایگل‌هرک برای حمایت و
پیشرفت حقوق بشر و کرامت انسانی افراد دگرباش جنسی به عنوان بخشی از جنبش
جهانی حقوق بشر مبارزه و افراد را در خطوط مقدم مبارزه‌های اجتماعی
توانمند می‌کند و «رهبران» را مسوول و پاسخ گو می‌داند.
ایگل‌هرک تاثیر فعالیت خود را در تغییرات مثبت در زندگی انسان‌ها اندازه
می‌گیرد. گفتنی است که این داستان با نظارت و مدیریت «حسین علیزاده»،
مسوول بخش خاورمیانه و شمال آفریقا سازمان ایگل هرک و «فرید حائری نژاد»،
مستندساز شناخته شده ایرانی-کانادایی اجرا شده است.
ویدیوی آگهی داستان گرافیکی «یوسف و فرهاد» - YouTube

shab ranginkaman

unread,
Aug 19, 2015, 5:27:10 PM8/19/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
همایون خیری
در قاب عکس استراليايی؛ خوبه زن‌ها روسری‌هاشون رو برمی‌دارن
اين تجربه دستکم چهار بار برای من رخ داده که با شهروندان يا
استراليايی‌های عرب يا افريقایی مسلمان و تا حدودی افراطی برخورد کرده‌ام
و وقتی متوجه شده‌اند ايرانی هستم از سجايای ضد امريکايی احمدی‌نژاد
تعريف کرده‌اند. درست وقتی توی ذوق‌شان خورده که بهشان گفته‌ام که به
نظرم تنفرآورترين آدمی که می‌شناسم همين احمدی‌نژادی‌ست که شما دوستش
داريد. اگر يقه‌ام را نگرفته‌اند يا با مشت توی صورتم نکوبيده‌اند فقط و
فقط به اين دليل بوده که سر و کارشان به پاسگاه پليس می‌افتاده و اين يکی
دردسر را نمی‌خواسته‌اند. منتها در تمام این چهار مورد بوضوح می‌توانستم
بستوه آمدن‌شان را بفهمم که چرا من به احمدی‌نژاد افتخار که نمی‌کنم هيچ
از او متنفر هم هستم. حالا شايد تاريخ قضاوت کند که در دوره آدمی مثل
جورج بوش يکی مثل احمدی‌نژاد هم بايد در ايران می‌بوده يا آنطوری که من
برای خودم محاسبه می‌کنم بلاخره اين گروه بايد برای ثبت در تاريخ هم که
شده نماينده‌ای در کسوت رئیس دولت می‌داشتند که منبعد هر جا و هر وقت
حرفی از کارآمدی و مهارت‌شان بزنند همين احمدی‌نژاد را بگذاريم جلوی
روی‌شان و بگويیم بفرمايید دست پخت‌تان! آن چيزی که محاسبه من را برای
خودم موجه می‌کند اين است که جامعه با همين دوره هشت ساله احمدی‌نژاد و
دولت پاکدستانش برای ساليان دراز واکسينه شده و آنقدر هم واکسن گل درشت و
دردآوری بوده که دستاوردهايش مثل دستاورد شعبان بی مخ از يادمان نخواهد
رفت. جالب است که امروز ۲۸ مرداد است و حرف از احمدی‌نژاد شده و قاضی
مرتضوی هم که تشريف برده‌اند کنار آن ريش تراش دزد قبلی ... خلاصه اين که
علاقمندان غيرايرانی آقای رئیس کارگروه پاکدستان بعد از مقدار اخم و تخم
با يک فتيله پيچ ضربه فنی می‌شدند. بهشان می‌گفتم خوب چرا نمی‌رويد ايران
و در معيت ايشان باشيد؟ بدون استثناء جواب‌شان اين بوده که شرايط اقتصادی
ايران خوب نيست و زمانی داور دست اينجانب را بالا می‌برد که می‌شنيدند
اگر وضعی که ايشان درست کرده آنقدر خوب نيست که شما برويد در گروه‌شان
باشيد يعنی داريد حرف بيجا می‌زنيد و کنتور هم که ندارد. ولی اين عشق از
راه دور فقط مخصوص احمدی‌نژاد نيست و من عليرغم احترامی که برای بسياری
از چپگرايان باسواد قائلم در مورد آن‌هايی هم صدق می‌کند که از راه دور
چپگرا می‌شوند. يعنی باد چپ بهشان خورده. از چپگرايان می‌شود بسيار آموخت
و همين يک قلم که ترجمه‌های همین گروه از ادبيات کلاسيک جهان به غنای
فرهنگی جامعه ايرانی کمک کرده يعنی اجرشان تا ابد پابرجاست. اشتباه هم
داشته‌اند مثل باقی گروه‌ها. ولی چپگرايان از راه دور را می‌شود اينطرف و
آنطرف هم ديد. منظورم ايرانی‌ها نيستند. منظورم آن‌هايی‌ست که در
استرالیا بزرگ شده‌اند و يک حرف‌هايی می‌زنند در حد همين تعريف کردن‌های
از احمدی‌نژاد. از اتوبوس پياده شدم يک دختری بدو بدو آمد يک برگه داد
دستم که سخنرانی درباره مزايای سوسياليسم و تجربيات موفق شوروی سابق در
فلان دانشکده برگزار می‌شود. گفتم شما فعال چپ هستيد؟
دختر: آره.
من: دانشجوی همينجايی؟
دختر: آره سال دوم علوم سياسی هستم.
من: شوروی رو که نديده بودی. دو سه سال پيش هم که دبيرستانت تموم شده
چطوری درباره تجربيات موفق شوروی تبليغ می‌کنی؟
دختر: خوب کتاب خوندم. برو روی اينترنت ميليون‌ها صفحه خوندنی هست.
درباره کوبا هم بخوای هست. کوبا همون تجربيات رو بهشون عمل کرده.
من: ميشه بگی تجربياتی که کوبا بهشون عمل کرده و موفق بوده چيه؟
دختر: مالکيت در دست دولته و همه حقوق برابر دارن.
من: حقوق برابر در چی؟
دختر: در اين که به امکانات پزشکی و تحصيلی دسترسی داشته باشن. کسی فقير نباشه.
من: تو فکر می‌کنی اگر در کوبا کسی به ايدئولوژی حزب حاکم باور نداشته
باشه می‌تونه مثل همين الان تو کاغذ پخش کنه مردم برن سخنرانی بشنون؟
دختر: خوب چرا بايد چنين کاری بکنن؟ جامعه داره بخوبی اداره ميشه.
من: به هر حال يک نفر اگه فکر کنه جامعه بخوبی اداره نميشه بايد بتونه
بگه نظرش متفاوته. الان تو همين کار رو می‌کنی و کسی هم نمی‌تونه بهت بگه
اجازه نداری. سالن هم بهت ميدن که بری سخنرانی برگزار کنی.
دختر: ببين کوبا يک کشور کوچکه و مثل يک نهاله که بايد ازش مراقبت بشه.
تو نهال هم که بکاری بايد تا وقتی قوی بشه ازش مراقبت کنی.
من: ۵۵ ساله کوبا با نظام کمونيستی اداره ميشه. ديگه از نهال هم رد شده.
بعد از این همه سال باید مخالفان هم بتونن حرف بزنن دیگه. ميگم تو حاضری
بخاطر همين تعریفی که می‌کنی بری کوبا زندگی کنی؟
دختر: خوب همه که نبايد از جايی که تعريف می‌کنن همونجا زندگی کنن. مگه
الان تو درباره موفقيت يک دارو حرف بزنی بايد خودت دارو رو امتحان کرده
باشی؟
من: نه ولی اثر دارو رو روی بيمار می‌بينی. اگه حالش خوب بشه يعنی دارو
موثر بوده. تو تا وقتی اونجا زندگی نکنی متوجه نميشی تعريف‌هايی که
می‌کنی چقدر واقعی‌ان. هيچ فکر کردی بری گذرنامه‌ت رو بدی بگی من می‌خوام
شهروند کوبا بشم؟
دختر: نه. ولی می‌تونم خوبی‌های اونجا در ارائه خدمات بهداشتی به همه
مردم رو بعنوان يک کار درخشان اعلام کنم. تو خودت اهل کوبا هستی؟
من: نه. من ايرانی هستم. يعنی ايرانی-استراليايی.
دختر: آها می‌شناسم. درباره ايران خيلی خوندم.
من: چه جالب خیلی باخبری از دنیا. چی خوندی درباره ايران؟
دختر: توی فيسبوک درباره روسری‌های زنان يک صفحه‌ای هست اونو ديدم.
من: اسمش آزادی‌های يواشکيه.
دختر: آره خيلی جالبه. درباره‌ش خوندم. خيلی خوبه زن‌ها روسری‌هاشون رو
برمی‌دارن عکس می‌گيرن.
من: قانون ميگه باید همه زنان روسری داشته باشن ولی خيلی‌ها مخالفن. اگر
زن‌ها روسری نداشته باشن مجازات ميشن.
دختر: آره می‌دونم. درباره‌ش خوندم.
من: حاضری از قانون روسری دفاع کنی؟
دختر: معلومه که نه.
من: خوب وضع کوبا درباره آزادی بيان هم همينطوريه. مثل روسری زنان در
ايرانه. تو حاضر نيستی برای قانون روسری تبليغ کنی ولی برای کوبا تبليغ
می‌کنی.
دختر: خيلی فرق دارن.
من: به نظر من فرقی ندارن. اگه آزاد نباشی انتخاب کنی ديگه آزاد نيستی.
دختر: بيا محل سخنرانی اونجا حرف بزنيم. من بايد اين برگه‌ها رو پخش کنم.
بيا اونجا حرف می‌زنيم.
من: اگه رسيدم ميام.

shab ranginkaman

unread,
Aug 22, 2015, 4:48:15 PM8/22/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
فرار مغزها دو برابر درآمد نفتی به اقتصاد ایران زیان می‌زند

هزینه‌ی فرار سالانه ۱۵۰ هزار متخصص از ایران معادل ۲ برابر درآمد نفتی کشور است

فرار مغزها واژه‌ای است که بسیار شنیده‌ایم. پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ زمانی
بود که سخن از آن می‌رفت که مغزهایی که از کشور گریخته‌اند را با
فراهم‌کردن شرایط مناسب تشویق به بازگرداندن به کشور کنند. یکی از ائمه
جماعت در نقد این سیاست گفته بود که ما پس از انقلاب زحمت کشیدیم تا
این‌ها را فراری دادیم و به آن‌ها فهماندیم که این کشور انقلابی جای
آن‌ها نیست.(نقل به مضمون)

هر چه بود سیاست‌های نظام ِ برآمده از دل انقلاب اسلامی میلیون‌ها مغز
متفکر و تحصیل‌کرده و متخصص را از کشور فراری داد. سخن از آن می‌رفت که
تعهد برتر از تخصص است و آن‌چه کشور انقلابی به آن نیاز دارد تعهد به
آرمان‌های انقلابی است و هر کس تعهد ندارد به‌تر آن است که از ایران
برود.

خبرگزاری تسنیم در گزارشی از قول کارشناس ارشد بانک جهانی آورده است که
فرار مغزها دو برابر درآمد نفتی به اقتصاد ایران زیان می‌رساند. این
گزارش می‌آورد که کارشناس بانک جهانی با شمردن ۶ روندی که آینده‌ی
تکنولوژی در ایران را رقم می‌زند به فرار مغزها از ایران اشاره می‌کند و
می‌نویسد که هزینه‌ی فرار سالانه ۱۵۰ هزار متخصص از ایران معادل ۲ برابر
درآمد نفتی کشور ایران است. این گزارش توسط پایگاه مجمع جهانی اقتصاد آن
را منتشر کرده است.

shab ranginkaman

unread,
Aug 22, 2015, 4:48:32 PM8/22/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
وزیر خارجه بریتانیا برای بازگشایی سفارتخانه این کشور به تهران می‌رود
سفارتخانه بریتانیا در تهران پس از گذشت حدود ۴ سال از بسته شدن آن، روز
یکشنبه ۲۳ اوت بازگشایی می‌شود. یک منبع دیپلماتیک بریتانیایی گفت که
وزیر خارجه بریتانیا برای بازگشایی سفارت این کشور به تهران سفر خواهد
کرد.
a-18660747
به گزارش روز پنج‌شنبه (۲۰ اوت / ۲۹ مرداد) خبرگزاری رویترز به نقل از یک
منبع دیپلماتیک بریتانیایی، دولت بریتانیا قصد دارد در این هفته سفارت
خود در تهران را پس از چهار سال تعطیلی بگشاید.
منبع دیپلماتیک یاد شده به خبرگزاری رویترز گفته است: «وزیر امور خارجه
بریتانیا برای بازگشایی سفارت ما به ایران سفر خواهد کرد.»
این منبع دیپلماتیک نخواسته که نامش در گزارش رویترز ذکر شود، زیرا سفر
فیلیپ هاموند، وزیر امور خارجه بریتانیا به ایران به طور رسمی اعلام نشده
است.
در این میان خبرگزاری ایرنا به نقل از یک منبع مطلع در وزارت امور خارجه
ایران گزارش داد که فیلیپ هاموند برای بازگشایی سفارت در روز یکشنبه ۲۳
اوت (۲ شهریور) به تهران خواهد رفت.
مجید تخت روانچی، معاون وزیر امور خارجه ایران، ۲۸ ژوئیه (۶ مرداد) در
گفت‌وگو با روزنامه بریتانیایی "دیلی تلگراف" خبر داده بود که سفارت
بریتانیا در تهران به زودی بازگشایی می‌شود.
تخت روانچی در مصاحبه مزبور همچنین پیش بینی کرده که روابط عادی سیاسی
میان ایران و بریتانیا می‌تواند زودتر از آنچه مقام‌های بریتانیایی
پیشنهاد کرده‌اند، از سر گرفته شود.
موضوع بازگشایی سفارت بریتانیا در ایران را نخست وزیر بریتانیا دو روز پس
از انجام توافق اتمی میان ایران و گروه ۱+۵ در وین با حسن روحانی، رئیس
جمهور ایران مطرح کرد. دیوید کامرون توافق اتمی را آغاز تازه‌ای در روابط
دو کشور خوانده بود.
سفارت بریتانیا در تهران بعد از حمله‌ به ساختمان سفارتخانه در نوامبر
۲۰۱۱ (آذرماه ۱۳۹۰) تعطیل شد. در جریان این حمله ساختمان سفارت و بخشی از
دارایی‌های بریتانیا در محل باغ سفارت در قلهک آسیب دید. نیروهای لباس‌
شخصی و دانشجویان هوادار حکومت همچنین با ورود به داخل سفارت و تسخیر آن،
پرچم بریتانیا را از فراز ساختمان پایین کشیدند.
دولت بریتانیا در واکنش به این رخداد سفارت خود در تهران را تعطیل کرد و
دیپلمات‌هایش را به کشور فراخواند.
هجوم نیروهای لباس شخصی به سفارت بریتانیا در تهران در نوامبر ۲۰۱۱
هجوم نیروهای لباس شخصی به سفارت بریتانیا در تهران در نوامبر ۲۰۱۱
DW.COM
روانچی: سفارت بریتانیا در تهران به زودی بازگشایی می‌شود
معاون وزیر خارجه ایران در گفتگو با یک روزنامه بریتانیایی بازگشایی
سفارت بریتانیا درتهران را بدون مشکل دانسته است. مجید تخت روانچی همچنین
در مورد ازسرگیری روابط عادی میان دو کشور در آینده‌ای نزدیک ابراز
امیدواری کرده است. (28.07.2015)
بریتانیا هشدارش درباره سفر به ایران را لغو کرد
وزارت امور خارجه بریتانیا، هشدار قبلی خود درباره سفر شهروندان این کشور
به ایران را لغو کرد. وزیر امور خارجه بریتانیا گفته این تصمیم به دلیل
رویکرد سازنده و موفق دولت حسن روحانی نسبت به بریتانیا اتخاذ شده است.
(26.07.2015)
امید بریتانیا، سوئیس، هند و پاکستان به گسترش روابط اقتصادی با ایران
بریتانیا از بازرگانانی که مایل به کار با ایران هستند حمایت می‌کند.
سوئيس نیز بر لزوم رفع اقدامات تنبیهی در این کشور علیه ایران تاکید
دارد. همچنین هند و پاکستان از گسترش روابط اقتصادی با ایران خرسند
هستند. (19.07.2015)

shab ranginkaman

unread,
Aug 22, 2015, 4:48:48 PM8/22/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
روایت من از خشونت-My tale of violence
صبا برای روایت من از خشونت نوشته است .

ریکاوری!
مادر من 5 شنبه گذشته در کلینیک فارابی رشت جراحی انجام داد.
تخت کنار مادرم دختر نوجوانی بود که تازه از اتاق عمل بیرون اومده بود
اما به شکل خیلی جالب فوق العاده سریع به هوش اومد و شروع به حرف زدن و
خوردن کرد.
همراهش که برای چند دقیقه بیرون رفت من ازش پرسیدم که اب برای خوردن
میخواد و اون اب خواست .
درحالی که داشت اب میخورد یهو مثل کسی که چیزی رو ناگهان به یاد میاره
گفت یه نفر لباسم رو زد کنار.
من که ماجراهای زیادی رو درباره این نوع ازارها شنیده بودم حرفش رو جدی
گرفتم و گفتم کجا؟
گفت تو اتاق.یه لحظه فکر کردم من که تمام مدت تو اتاق بودم .بهش گفتم این اتاق؟
گفت نه اتاق عمل.
گفتم قبل عمل بود؟
گفت نه بعد این که به هوش آمدم یه مردی اومد بالا سرم و این جوری شلوار
و لباس زیرم رو کنار زد و نگاه کرد
و من یهو خودم رو (پاهام رو) جمع کردم و اون ولم کرد و رفت.برای این که
مطمین بشم که در اثر بیهوشی هذیون نمیگه چند تا سوال دیگه هم پرسیدم و
متاسفانه فهمیدم که راست میگه.
بهش گفتم من داستان های زیادی درباره ازار جنسی تو اتاق ریکاوری
شنیدم.لطفا به پرستارها گزارش بده چون ادمی که یک بار این کار رو کرده با
بقیه مریض ها هم همین کار رو میکنه.گفت من نمیگم.دیگران بگن.
گفتم فامیلت که اومد براش تعریف کن چی شده و اگه صلاح دونستین گزارش بدین.
فامیلش اومد و ماجرا رو شنید.
گفت فلانی شاید اشتباه میکنی، بیهوش یودی،نمیشه به مردم تهمت زد و دختره
رو منصرف کرد.
بهش گفتم لطفا گزارش یده چون اگه همه گزارش بدن بعد از چند مورد مسوولان
گوش هاشون رو تیز میکنن که طرف
رو پیدا کنن.گفتم ببین اگه به فکر بقیه نیستی به فکر خودت باش .ممکنه
دوراز جون چند وقت دیگه تو رو همین جا برای جراحی بیارن و طرف همین کار
رو با تو بکنه اما قبول نکرد!

دوستان شما هم میتونید مطالب خودتون رو برای این صفحه بفرستید

morteza jawan

unread,
Aug 22, 2015, 4:51:20 PM8/22/15
to shab ranginkaman, sd-istgah...@googlegroups.com
دوست گرامی، درود بر شما.
باز مانند گذشته از نوشته های خوب و آموزنده تان سپاسگزارم.
این نوشته ها خواننده را با احساسات و گرایش دیگرگونه ای که در برخی از
دوستان و همنوعان ما، فرزندان و خواهران و برادران ما هست اما از سر
نادانی یا آگاهانه نادیده گرفته می‌شود، آشنا می‌سازد و نگاه خوانندگان
را به جهان پیرامون خود بازتر، گسترده تر و مهربانانه تر می‌کند.
خواهشی که از شما دارم این است که برای بهره بردن اعضای گروه، درباره
دشواری های قانونی و حقوقی مربوط به همجنس گرایی و همجنس گرایان بیشتر
بنویسید. این که آشکار کردن این گرایش در هر سطح، چه پی آمد هایی می
تواند داشته باشد؟ نیز اگر به بحث های فلسفی و دینی و مثلاً دلیل ها و
توجیه های دینی و فلسفی در این باره دسترسی دارید، جای سپاس و خشنودی است
که در گروه به اشتراک بگذارید.
با سپاس دوباره
> --
> http://istgahesargarmi.ir
> ---
> ‏شما به این دلیل این پیام را دریافت کرده‌اید که در گروه Google Groups
> "ایستگاه سرگرمی" مشترک شده‌اید.
> برای لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل‌های آن، ایمیلی به
> sd-istgahesarga...@googlegroups.com ارسال کنید.
> جهت پست کردن مطلب به این گروه، ایمیلی به sd-istgah...@googlegroups.com
> ارسال کنید.
> از این گروه در http://groups.google.com/group/sd-istgahesargarmi دیدن کنید.
> برای مشاهدهٔ این بحث و گفتگو در وب، از
> https://groups.google.com/d/msgid/sd-istgahesargarmi/CAEBE_OJnTkv%3DjiHN-09LLs2k-LXy0v2Fdqit%3D6YMTqnUcQadeA%40mail.gmail.com
> دیدن کنید.
> برای گزینه‌های بیشتر، از https://groups.google.com/d/optout دیدن کنید.
>

shab ranginkaman

unread,
Aug 22, 2015, 4:53:24 PM8/22/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
سرکوب اچ‌آی‌وی (یا ویروس های دیگر) در مایع منی با شوک حرارتی

دانشمندان در دو تحقیق جداگانه راهکارهایی را برای سرکوب‌ ویروس
اچ‌آی‌وی موجود در مایع منی به منظور جلوگیری از ابتلا به ایدز ارائه
داده‌اند.

بر اساس تحقیقات جدید دانشکده پزشکی پرلمان در دانشگاه پنسیلوانیا،
احتمالا با استفاده از نوعی پروتئین شوک گرمایی یا یک مولکول کوچک
می‌توان از بروز ایدز جلوگیری کرد.

این دو شیوه به فیبرهای آمیلوئید موجود در مایع منی مرتبط با ویروس
اچ‌آی‌وی در طول مراحل اولیه عفونت حمله می‌کنند.

اچ‌آی‌وی معمولا از طریق مایع منی یا همان مایع تولید مثل مردانه انتقال
می‌یابد و این مایع حاوی توده‌هایی از بخش‌های پروتئینی موسوم به فیبرهای
آمیلوئید است. این فیبرها می‌توانند امکان انتقال اچ‌آی‌وی را با
کمک‌کردن به ویروس جهت متصل‌شدن به غشای احاطه‌کردن سلول‌های انسانی
افزایش دهند.

دانشمندان مدعی‌اند درمان‌هایی که سطوح فیبرهای آمیلوئید در مایع منی را
کاهش می‌دهند، ممکن است بتوانند انتقال اچ‌آی‌وی را نیز کمرنگ کنند.

در این تحقیق که جزئیات آن در مجله Chemistry & Biology ارائه شد،
دانشمندان حاضر مخمری موسوم به پروتئین شوک حرارت Hsp104 را طوری هدفمند
کردند که به فیبرهای آمیلوئید حمله کند. پروتئین Hsp104 و متغیر
مهندسی‌شده تقویت‌شده آن مستقیما فیبرها را به اشکال غیرآمیلوئیدی
مدلبندی می‌کنند.

محققان همچنین داربست‌های غیرفعال Hsp104 را تولید کردند که فیبرها را
به مجموعه‌های بزرگ‌تر و بی‌ضرر تبدیل می‌کنند. تیم علمی در نهایت Hsp104
را طوری اصلاح کرد که با نوعی آنزیم برای نابودکردن فیبرهای مایع منی
تعامل داشته باشد.

بر اساس اعلام دانشمندان، این استراتژی‌ توانایی آمیلوئید برای بهبود
عفونت اچ‌آی‌وی را کاهش می‌دهد و بنابراین این رویکرد پتانسیل تبدیل‌شدن
به شیوه‌های درمانی را دارد.

مقاله دوم توسط دانشمندان مرکز پزشکی دانشگاه اولم آلمان ارائه و جزئیات
آن در مجله eLife منتشر شد.

در این رویکرد، یک مولکول کوچک عملکرد آمیلوئید موجود در مایع منی را
مختل می‌کند؛ آمیلوئید عفونت اچ‌آی‌ی را افزایش می‌دهد با این حال،
مولکول CLR01 به ویروس حمله می‌کند.

مولکول CLR01 می‌تواند هم شکل‌گیری فیبر را مختل ‌کند و هم فیبر‌هایی را
که پیش‌تر شکل گرفته‌اند، تجزیه ‌کند.

مولکول CLR01 مانع از آن می‌شود که ذرات اچ‌آی‌وی با فیبرها تعامل داشته
باشند و این کار را با مختل‌کردن غشاهای احاطه‌کننده ذرات ویروس انجام
می‌دهد و می‌تواند ذرات ویروسی که پیش‌تر به فیبرها متصل شده‌اند، را
جابجا ‌کند.

در حضور CLR01، سلول‌های انسانی قرارگرفته در معرض مایع منی حاوی
اچ‌آی‌وی، دست کم 100 برابر کمتر احتمال دارد که به ویروس آلوده شوند.

مولفه CLR01 همچنین در مختل‌کردن مستقیم دیگر ویروس‌ها از جمله ویروس
هپاتیت C، سیتومگالوویروس انسانی و ویروس ساده تب‌خال کارآمد بود.

مولفه CLR01 همچنین علیه بسیاری از ویروس‌های دیگر از جمله ویروس
آنفلوآنزا و ابولا کارآمد است.

فیبرهای آمیلوئید توسط پروتئین‌های مختلف در مغز شکل می‌گیرند و با
اختلالات ناتوان‌کننده عصبی مانند بیماری پارکینسون مرتبط است؛ CLR01
می‌تواند برای درمان این اختلال‌ها نیز مفید باشد.

گفته می‌شود CLR01 حین درمان ایدز بر غشای سلول‌ها اثر نمی‌گذارد و این
بدین معناست که می‌توان آن را به طور ایمن در درون واژن قرار داد تا بدون
ایجاد عوارض جانبی از عفونت اچ‌آی‌وی جلوگیری ‌کند.

برگردان: ایسنا / فرستنده: جهان بی مرز

shab ranginkaman

unread,
Aug 22, 2015, 4:53:45 PM8/22/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
۱۰ صفت زنان خودساخته
++++++++++++++++

۱. سفت و محکم:
ھیچ شکی نیست که زنان خودساخته یک آتش یا شور و ھیجانی درخودشان دارند
که آنھا را از ھر خطر و مانعی دور نگه می داره. زمانیکه شما در کنار یک
زن خودساخته ھستید، می توانید این را حس کنید. او از انرژی غیرقابل
انکاری در عقیده و حل و فصل مشکلات برخوردار است. ھمچنین ھمیشه برای حل
ھر موضوع غیرقابل پیش بینی آماده است.

۲. خودآگاه
زنان خودساخته می دانند چه کسی ھستند و از تجربیات خود یاد می گیرند.
خودآگاھی آنھا موجب نظم بخشیدن و روشن کردن شخصیت و علایق حرفه ایشان می
شود و این موضوع کمک می کند تا درست حرکت کنند. اھداف شان را با شخصیت و
حرفه شان ھمراستا کنند ،

۳.دوراندیش
زنان خودساخته فراتر از ھمه چیز را می بینند و چیزھای جدید را خلق می
کنند. آنھا می توانند برخلاف دیگران موانع و بی عدالتی ھا را به عنوان
فرصت ببینند. وقتیکه اغلب دیگران با دیدن مشکلات جا می زنند و از آنھا
فرار می کنند، این زنان مشتاق ھستند که یک فرصت جدید را بسازند و مھم
نیست که چقدر این مشکل عمیق و پیچیده است.

۴. نسبت به خود بخشنده ھستند
زنان خودساخته با دلسوزی به لحظه ھای سخت، انتخاب ھای غلط شان و گذشته
شان نگاه می کنند، و می دانند که بھترین را با توجه به منابع و موقعیتی
که داشته اند انجام داده اند. آنھا برای قضاوت خودشان را آزاد می گذارند
و حسرت کارھایشان را نمی خورند.

۵. متمرکز

زنان خودساخته آنچه را که مھم است از آنچه که مھم نیست، را تشخیص دھند و
می دانند که در چه مواقعی باید عجله کنند و کی باید صبور باشند. آنھا می
دانند که کی باید ” بله ” بگویند و مھم تر از ھمه می دانند کی باید ” نه
” بگویند.

۶. کاردان و مدبر
زنان خودساخته مدبر ھستند. آنھا کمبود وقت، پول، حمایت یا ھر چیز دیگری
را نمی بینند. بلکه این کمبودھا را به عنوان فرصتی می بینند که بیشتر
مصصم شان می کند تا آن کار را به انجام برساند. بیشتر از ھر کس دیگری
آنھا می توانند موانع را کنار بزنند تا راه حلخلاقانه ای را برای مشکل
شان پیدا کنند.

۷. پر شور
تا به حال ھیچ زن خودساخته ای دیده نشده که پرشور و ھیجان نباشد. پرشور
و این اشتیاق برای ھر چیزی که باشد، آنھا را تحریک می کند که سریع تر از
ھم سن و سالان خود حرکت کنند.

۸. از شرایط ناخوشایند و سخت، راحتی را می‌سازند
زنان خودساخته یاد گرفته اند که موفق بودن به راحتی میسر نمی شود. از
شرایط ناخوشایند و سخت، راحتی را می سازند بدست آوردن موفقیت اغلب دشوار،
ترسناک، خسته کننده است و قطعا به تنھایی بدست می آید. این زنان می دانند
که این احساسات و تجربه ھا بخشی از فرایند خودسازی و یادگرفتن این است که
از شرایط ناخوشایند و سخت، راحتی را بسازند. ،

۹. دارای ھوش ھمکاری اند
زنان خودساخته معمولا از نظر فکری متنوع ھستند یعنی توانایی ارتباط نوع
از افراد را دارند و می دانند که چگونه با افراد دارای ایده ھا، برقرار
کردن با ھمه تجربه ھا، باورھا و سلیقه ھای مختلف ھمکاری کنند. آنھا می
توانند بدون اینکه از درگیری عاطفی داشته باشند، بر روی یک موضوع تمرکز
کنند و به ھدف خود برسند.
۱۰. به جلو حرکت می کنند
زنان خودساخته در شناخت و تصرف فرصت ھا، ارزیابی ریسک ھا و استفاده از
موقعیت ھا و شانس ھا خبره ھستند. ھمچنین آنان راه و روش انجام یک کار را
می دانند. اما دعوت ھستند، برخی از زنان باھوش و با انگیزه به دلیل اینکه
به جای اقدام کردن منتظر انگیزه خود را از دست می دھند.

صفات و ویژگی ھای زنان خودساخته تنھا شامل این ۱۰ صفت نمی شود بلکه
دلسوزی، انعطاف پذیری، تحلیل گر، سخاوتمند، استوار، نوآور، خوش بین و
تلاش گر برای یک زندگی عالی و تشنه یادگیری صفات دیگری است که در این
لیست می گنجد
ترجمه ای از ندا کاشی
متن کامل در http://hamsari.net/?p=1491

Hossin Movahedzadeh

unread,
Aug 23, 2015, 9:29:01 AM8/23/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
لطفا به جمله ی زیر توجه کنید تا بعد یه سؤال بپرسم:
این منبع دیپلماتیک نخواسته که نامش در گزارش رویترز ذکر شود، زیرا سفر
فیلیپ هاموند، وزیر امور خارجه بریتانیا به ایران به طور رسمی اعلام نشده
خب همونطور که توجه کردید در جمله آمده که این منبع دیپلماتیک که نخواسته
نامش ذکر شود.
حال دوستان و ادبا بفرمایند که اصولا این جمله درسته یا اینکه بگوییم این
منبع دیپلماتیک خواست که نامش ذکر نشود؟
من فکر میکنم این یک جمله ی اشتباهیست که مکرر در خبرها و رسانهها
میشنویم یا میخونیم.
بالاخره این منبع دیپلماتیک یک درخواستی داشته و اون اینکه نامش ذکر نشود
و نخواست که نامش ذکر نشود بنظر نمیرسد که معنی درستی داشته باشه.
منتظر اظهار نظرهای شما عزیزان هستم. بذارید بابا لااقل یه مشکلی از
مشکلات این مملکت رو حل کنیم. خخخخ.
> --
> http://istgahesargarmi.ir
> ---
> ‏شما به این دلیل این پیام را دریافت کرده‌اید که در گروه Google Groups
> "ایستگاه سرگرمی" مشترک شده‌اید.
> برای لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل‌های آن، ایمیلی به
> sd-istgahesarga...@googlegroups.com ارسال کنید.
> جهت پست کردن مطلب به این گروه، ایمیلی به sd-istgah...@googlegroups.com
> ارسال کنید.
> از این گروه در http://groups.google.com/group/sd-istgahesargarmi دیدن کنید.
> برای مشاهدهٔ این بحث و گفتگو در وب، از
> https://groups.google.com/d/msgid/sd-istgahesargarmi/CAEBE_OJ3FovDJ4Muibepn8%2B%2BJOxHz%3DyKLQomNKDOg68KB81qdQ%40mail.gmail.com

shab ranginkaman

unread,
Aug 23, 2015, 9:31:30 AM8/23/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
مامان، من یک دخترم!
سوده راد
فکر کنید فرزندتان را یک پسر می‌دانید؛ برایش نام پسرانه گذاشته‌اید و
کمد لباس‌هایش پر از لباس‌ها و اسباب‌بازی‌های پسرانه است. شما مثل باقی
والدین همه چیز را برای شادی او فراهم می‌کنید اما او اصرار دارد که پسر
نیست و دختر است و لباس‌های صورتی و باقی وسایل دخترانه او را راضی
نمی‌کند. او می‌گوید همیشه دختر بوده اما مشکلی در دوران بارداری مادرش
رخ داده که پسر به دنیا آمده است. او بدین ترتیب، در سن سه سالگی رسماً
به عنوان یک ترنس‌جندر - یا تراجنسیتی- آشکارسازی می‌کند؛ بدون این که
شما یا او حتی با این کلمه آشنا باشید. شما چه می‌کنید؟
«مارلو» مادر میم است. او دقیقاً چنین تجربه‌ای داشته و حالا چندین سال
است که در مورد زندگی با فرزند ترنس‌جندر خود در وبلاگش ( GenderMom )
می‌نویسد و ویدیو می‌سازد. او در اولین ویدیویی که ساخته، داستان زندگی
میم را به خوبی توضیح می‌دهد.
مارلو فرزند خود را به تنهایی بزرگ می‌کند و روزنامه‌نگاری پرکار است اما
هویت خود و فرزندش را تا وقتی میم نخواهد، آشکار نخواهد کرد. میم یک دختر
هفت ساله، ترنس‌جندر و «روشنایی زندگی»‌ مارلو است.
پیش از این که میم به عنوان یک ترنس‌جندر آشکارسازی کند، با مفاهیم و
جامعه «LGBTQIA+»، «رنگین‌کمانی‌ها» یا دگرباشان آشنایی داشتی؟
• من سه حرف اول، یعنی L (لزبین)، G (گِی) و B (بای‎سکشوال‌) را خوب
می‌شناختم اما هیچ درکی از افرادی که خود را تحت T یا «ترنس» هویت‌یابی
می‌کنند، نداشتم.‌ دوستان هم‎جنس‎گرای زیادی داشته ام اما تا جایی که
می‌دانم، هرگز یک ترنس‎جندر را از نزدیک ندیده بودم و تازه تصورات بسیار
منفی هم درباره این افراد داشتم؛ مثلاً فکر می‌کردم آن ها عجیب و یا از
لحاظ عاطفی، نامتعادل و بیمار هستند. نمی‌توانستم درک کنم که آن ها تنها
دسته دیگری از خانواده بزرگ انسان‌ها هستند و اتفاقاً در تمام فرهنگ‌ها
و دوره‌های تاریخی حضور داشته و دارند. در واقع، نمی‌توانستم درک کنم که
آن ها هم انسان‌هایی شبیه من هستند. همیشه به دخترم می‌گویم هر کسی با
دیگران تفاوتی دارد و تفاوت تو هم در ترنس‌جندر بودن تو است. اما
تفاوت‌ها چیز خوبی هستند چون همان چیزهایی هستند که هرکدام از ما را خاص
می‌کنند.
هربار درباره پذیرش هویت جنسیتی فرزندت صحبت می‌کنی، از خداحافظی با پسرت
و سلام کردن به دخترت حرف می‌زنی. چه حسی داشتی و دیگران چه برخوردی
داشتند؟
• وقتی که پسر سه ساله‌ام به من گفت یک دختر است، وحشت کردم! اوایل فکر
می‌کردم که این فقط یک برهه زمانی گذرا است. امیدوار بودم و دعا می‌کردم
که این دوره هم بگذرد و پسرم یاد بگیرد که چه طور یک پسر شاد باشد. اما
این اتفاق هرگز رخ نداد. بعد از یک سال طولانی و غم‌انگیز که به پسرم
مدام می‌گفتم و یادآوری می‌کردم که او باید یک پسر باشد، در نهایت کوتاه
آمدم و حضور دخترم را در زندگی‌ام خوش‌آمد گفتم و پذیرفتم. من شاهد تغییر
فرزندم از یک پسر غمگین به یک دختر شاد بودم.
خانواده‌ و دوستانم اوایل نمی‌توانستند این مساله را درک کنند اما من
برایشان توضیح دادم و آن ها هم دیدند که دخترم چه قدر شاد است. کسانی که
او را می‌بینند، یک دخترک سالم و پر انرژی را می‌بینند و به نظر می‌رسد
که فراموش می‌کنند که او یک ترنس‌جندر است. خب، او دقیقاً مثل هر دختربچه
دیگری رفتار می‌کند.
خانواده‌ام خیلی حمایتم کرده و می‌کنند. والدین من مادربزرگ و پدربزرگ
فوق‌العاده‌ای هستند. به میم هم خیلی نزدیک و از داشتن او خوشحال هستند.
خواهرم دو پسر دارد، بنابراین دختر من تنها نوه دختر آن ها است. وقتی که
تصمیم گرفتیم بگذاریم او به عنوان یک دختر زندگی کند،‌ مادرم لبخند زد و
گفت: «وای، من همیشه دوست داشتم یک نوه دختر داشته باشم!»
مادر و دخترم خیلی به هم نزدیک هستند و مادرم از این که دخترم را برای
خرید لباس بیرون ببرد، خیلی لذت می‌برد. من خیلی به والدینم افتخار
می‌کنم چون این همه برای تطبیق خودشان برای حمایت از من و فرزندم تلاش
می‌کنند و اجازه دادند که عشق راه را نشان دهد و نه ترس و قضاوت.
چه طور شد که نوشتن بلاگ و ساختن ویدیو را شروع کردی؟
• وقتی که جست وجوی اطلاعاتی درباره ترنس‌جندرها را شروع کردم، اطلاعات
خیلی کمی یافتم. می‌دانستم که حتماً افراد خیلی بیش تری شبیه ما در دنیا
وجود دارند. در شهر محل زندگی‌ ما هم به یک گروه از والدینی که فرزندانی
شبیه میم دارند، پیوستم. اما اطلاعات خیلی کمی برای راهنمایی و مطالعه ما
در دسترس بود. به همین دلیل، تصمیم گرفتم داستان خودمان را با دیگران به
اشتراک بگذارم تا آن ها هم بتوانند با خواندن داستان ما امید بگیرند.
حالا از طریق بلاگم از افراد زیادی از کشورهای مختلف می‌شنوم و ایمیل‌های
بسیار زیادی هم از ترنس‎جندرهای بزرگ‎سال و والدینی که فرزندانی شبیه
فرزند من دارند، حتی کسانی که هیچ رابطه خاصی با این موضوع ندارند،
دریافت می‌کنم. همه آن‏ها می‌گویند چیزهایی از بلاگ من آموخته‌اند و بلاگ
من دید آن ها را نسبت به ترنس‎جندرها تغییر داده است. احساس افتخار و
البته خوش‌شانسی می‌کنم که توانسته ام از طریق نوشته‌هایم با دیگران
ارتباط برقرار کنم و اندکی در بهبود اوضاع آن ها و زندگی‌شان مؤثر باشم.
امیدوارم بتوانم کمی در بهبود اوضاع دنیا هم تاثیر بگذارم.
در نوشته‌ها و گفت‎وگوهایت می‌گویی که میم را در محیطی بزرگ می‌کنی که
افراد با هویت‌ها و گرایش‌های متنوع جنسیتی و جنسی حضور دارند. ما
می‌دانیم میم یک دختر شاد و سرزنده است اما در مورد خودت به عنوان یک
مادر مجرد کم تر صحبت می‌کنی. زندگی خودت چه طور است؟
• من کمک‌های زیادی دارم و پدر میم هم مسوولیت‌هایی در قبالش پذیرفته است
و وقت زیادی را با او می‌گذراند. ما حضانت او را با هم تقسیم کرده‌ایم و
رابطه خوبی با هم داریم. به هر حال، ما 10 سال با هم زندگی مشترک
داشته‌ایم و الآن دوستان خوبی برای هم هستیم. او از جنسیت و انتخاب
فرزندش حمایت می‌کند و به خوبی می‌داند که این چیزی است که او دوست دارد
باشد.
خانواده‌ام هم برایم منبع بزرگی از محبت و حمایت هستند. به غیر از
والدینم، تعداد زیادی از باقی اعضای خانواده‌ام هم در همین شهر زندگی
می‌کنند و در کارهای میم مرا یاری می دهند. من خیلی خوش‌شانس هستم. در
ضمن، از شغلم هم به عنوان یک روزنامه‌نگار خیلی لذت می برم.
شادترین‌ها و غمگین‌ترین لحظاتی که میم و تو به علت ترنس‌جندر بودنش
تجربه کرده‌اید، کدام‌ها هستند؟
• غمگین‌ترین لحظه ها برای من وقتی است که می‌بینم دخترم تحت تأثیر
پیش‌داوری‌های دیگران قرار گرفته است. تا جایی که می‌توانم از او حمایت
می‌کنم. او را در مدرسه‌ای ثبت‌نام کرده ام که می‌دانم دیگر والدین هم
حامی حقوق افراد LGBT و رنگین‌کمانی هستند و هم‎چنین مطمئن می‌شوم که
خانواده‌ام، دوستان و همسایه‌ها هم متوجه هستند که او کیست و اسم دخترانه
و ضمایر مونث در مورد او استفاده کنند. اما می‌دانم که افراد زیادی هستند
که این مساله را متوجه نمی‌شوند و من همیشه نخواهم توانست دخترم را از
گزند آن ها حمایت کنم. تا جایی که می‌دانم، او هرگز مورد تمسخر و طعنه و
آزار و اذیت دیگر کودکان قرار نگرفته است. با این‌حال، هنوز نگران آن است
که این اتفاق بیفتد. او درباره ترنس‌جندر بودنش بسیار درون‎گرا است چون
می‌ترسد دیگر کودکان او را عجیب و غریب بدانند و یا مسخره‌اش کنند. این
مسایل مرا به عنوان مادرش غمگین می کند و دلم نمی‌خواهد در این سن نگران
این مسایل باشد. دلم می‌خواست می‌توانست خودش باشد و از طرد شدن توسط هر
دوست جدیدی، هر هم‎کلاسی جدیدی و هر بچه‌ای که تازه با او آشنا می‌شود،
نترسد.
شادترین لحظه‌ها به همراه دخترم، لذت روزانه دیدن بزرگ‎تر شدن او از
دید کسی است که به فرزندش افتخار می‌کند. میم به خوبی رشد می‌کند و پر از
انرژی و اعتماد به نفس است. این روزها در حال یادگیری خواندن و نوشتن است
و از مدرسه لذت می‌برد. خیلی راحت دوست پیدا می‌کند و دوستان زیادی در
مدرسه و همسایگی دارد. ما می‌خندیم، کتاب می‌خوانیم، برای هم داستان
تعریف می‌کنیم و درباره این صحبت می‌کنیم که جهان چه گونه کار می‌کند؛
درست مثل هر مادر و دختر دیگری. من خیلی خوش‌شانسم که مادر او هستم و به
او افتخار می کنم.
می‌خواهی به ترنس‌ها و خانواده‌هایشان چه بگویی؟
• هرچند که بیش تر مردم ترنس‌جندر نیستند (درصد کمی از جمعیت جوامع را
ترنس‌جندرها تشکیل می‌دهند) اما من فکر می‌کنم باید از آن ها حمایت کنیم.
اگر این کار را نکنیم، آن ها زندگی شادی نخواهند داشت. درواقع، ممکن است
زندگی کوتاهی داشته باشند زیرا اگر در جنسیت اشتباه باقی بمانند، بسیاری‌
از آن ها به احتمال زیاد دست به خودکشی می‌زنند. اما اگر آن ها را حمایت
کنیم، دوستان ترنس‌جندرمان و خانواده‌هایشان خوب زندگی خواهند کرد. من
اعتقاد دارم که باید به فرزندان خود گوش دهیم و بگذاریم زندگی را طوری
تجربه کنند که برای زندگی کردنش متولد شده‌اند.
How to Be a Girl - Persian from gendermom on Vimeo

shab ranginkaman

unread,
Aug 23, 2015, 6:22:26 PM8/23/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
مشکلی که من با لغت "معلولیت" دارم این است که
به محض شنیدن معلولیت، همه به یاد کسانی می افتند که نمی بینندیا نمی
شنوند یا نمیتوانند راه بروند....
در حالی که اینها اگر هم معلولیت باشد، ساده ترین شکل آن است!
.
+آنها که احساس در وجودشان مرده است را معلول نمیدانیم.
+آنها که نمیتوانند یا نمیخواهند یا نیاموخته اند که صادقانه در مورد
احساسشان حرف بزنند را معلول نمیدانیم.
+آنها که نمیتوانند دوستی های خوب و بلندمدت بسازند را معلول نمیدانیم.
+آنها که نمیتوانند بفهمند که در زندگی چه میخواهند را معلول نمیدانیم.
+آنها که چشمشان جز خودشان نمی بیند را معلول نمیدانیم.
آنها که دستشان به امید نمیرسد.
و در انتظارند که دیگران امید و انگیزه را پیش پایشان قرار دهند را
معلول نمیدانیم.
این "معلولیت های واقعی"
را نمی بینیم.
و از اینکه دست و پا و چشم و گوش داریم، احساس سلامت میکنیم !
"جامعه شناس ..
فرد راجرز"

shab ranginkaman

unread,
Aug 23, 2015, 6:22:42 PM8/23/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
آیا آشکارسازی هویت جنسی توسط دگرباشان، اقدام مناسبی در جامعه و شرایط
امروز ایران است؟
آشنایی با پروسه‌ی مرسوم پذیرفتن فرزندان دگرباش توسط خانواده
۱- انکار کردن و نگرانی از خانواده
۲- احساس گناه و جستجوی مقصر
۳- درمان
۴- ناامیدی از درمان
۵- مرور بر گذشته از کودکی تا به حال
۶- پذیرفتن تفاوت‌های فرزند با دیگران
۷- احساس گناه
۸- پذیرفتن فرزند
۹- درگیری‌های خانوادگی
۱۰- حمایت آشکارسازی و مراحل آن

جلسه سوم پشتیبانی از حقوق دگرباشان جنسی: آشکارسازی و افشای هویت جنسی
خود در خانواده
tavaana.org

Aref Saberi

unread,
Aug 23, 2015, 6:23:45 PM8/23/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
با سلام
حسین آقا عبارت «خواست که نامش ذکر نشود» برای این مطلب درست است، زیرا
ذکر نشدن نام از خبرنگار خواسته شده است، ولی عبارت «نخواست که نامش ذکر
شود» به لحاظ دستوری درست است ولی در جایی که مطلبی را در اختیار خبرنگار
می‌گذارند و خبرنگار مطلب را به نام خود منتشر می‌کند، سپس منبع خبر
معترض می‌شود و خبرنگار می‌گوید که منبع خبر از من نخواست که نامش ذکر
شود.
بنابراین هردو عبارت به لحاظ دستوری درست است، ولی در این جمله‌ای که
آوردید عبارت «خواست که ذکر نشود» صحیح است.
این هم از مشکل مملکت، بعدی لطفا! خخخ...
سپاس
> https://groups.google.com/d/msgid/sd-istgahesargarmi/CAFXdMO1nOJ5TM4wEsSfytSFoheGS1D4ecWprw%3DGgeZf-S8w04Q%40mail.gmail.com
> دیدن کنید.
> برای گزینه‌های بیشتر، از https://groups.google.com/d/optout دیدن کنید.
>


--
سید عارف صابری
وبلاگ «سرخ سرخ، مثل سیبب زمینی»
http://arefsaberi.blogfa.com
وبلاگ «خاطرات زشت و زیبا»
http://arefsaberi-khatereh.blogfa.com

shab ranginkaman

unread,
Aug 24, 2015, 7:46:56 AM8/24/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
با ریشه های خشونت مقابله کنیم Confront the Roots of Violence
می دانید؟
خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست.
خشونت، تحقیر، آزار و گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده
ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به
خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی
دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که آرام
آرام در طول زمان بر جان زن نشسته
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی،
مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود.
نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار
بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر
باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر
باشد.
خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی
است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.
مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی
بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده
خشونت، آزارو تحقیر
امتداد همان "مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار" هایی است (باعرض پوزش)
که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم.
خشونت، آزار و تحقیر
همان "زن صفت" و "مثل زن گریه می کردی" هایی است که بچه های مان از خیلی
کودکی یاد می گیرند.
خشونت، آزار و تحقیر
پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش "با فلانی و بیساری معاشرت نکن" چون...
.
"فلان لباس را نپوش" چون ... است.
چون هایی که اسم شان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که
منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده،
ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی
زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق ، زخم می زند و زخم بالاخره خوب می
شود.
خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش ، تظاهر به لذت می
کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی،
جسمی و جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای نا
موجه ترین رفتارها.
می دانید؟
کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می
شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها
گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود
خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما
هرگز فرود نمی آید.
خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و
خواهر را نا امید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی
خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک
صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه .
خشونت قانون نا برابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب
بلامنازع نوه ی پسری اش می شود بی این که حضور مادر در جایی دیده شده
باشد.
خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود، نیم آن چیزی که
برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری
است .
خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن
کسی را هم که در میان مان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و
بهمان به سُخره می گیریم .
"خشونت" خودِ خودمانیم!!!!!

shab ranginkaman

unread,
Aug 25, 2015, 5:57:10 AM8/25/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
گاهی بعضی ها با ما جور در می آيند، اما همراه نمی شوند،
گاهی نيز آدم هايی را می يابيم كه با ما همراه می شوند اما جور در نمی آيند.
برخی وقت ها ما آدم هايی را دوست داريم كه دوستمان نمی دارند، همان گونه
كه آدم هايی نيز يافت می شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم.

به آنانی كه دوست نداريم اتفاقی در خيابان بر می خوريم و همواره بر می
خوريم، اما آنانی را كه دوست می داريم همواره گم می كنيم و هرگز اتفاقی
در خيابان به آنان بر نمی خوريم!
گاه ما برای يافتن گمشده خويش، خود را می آراييم، گاه برای يافتن «او»
به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز می رويم و همه چيز را به كف می
آوريم و اما «او» را از كف می دهيم.

گاهی اويی را كه دوست می داری احتياجی به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمی كنی.
تو قطعه گمشده او نيستی، تو قدرت تملك او را نداری.
گاه نيز چنين كسی تو را رها می كند و گاهی نيز چنين كسی به تو می آموزد
كه خود نيز كامل باشی، خود نيز بی نياز از قطعه های گم شده.

او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايی سفر را آغاز كنی، راه بيفتی، حركت كنی.
او به تو می آموزد و تو را ترك می كند، اما پيش از خداحافظی می گويد:
"شايد روزی به هم برسيم..."، می گويد و می رود، و آغاز راه برايت دشوار
است.

اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است.
بلوغ دردناك است، وداع با دوران كودكی دردناك است، ‌كامل شدن دردناك
است، اما گريزی نيست.
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی، و در اين راه
رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی كه از
جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسيدن نهراسی و
تنها بروی و بروی و بروی...

*شل سیلور استاین

shab ranginkaman

unread,
Aug 26, 2015, 12:00:16 PM8/26/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
من و نفیسه در جست وجوی خود
ریحانه
تمام آدم های روی کره زمین، زمان یا برهه‌ای از زندگی خود را برای
خودشناسی صرف می‌کنند؛ وقتی برای شناخت هویت و خود واقعی که بتوانند با
تکیه بر آن، ابعاد، چارچوب و دریچه‌ای برای نگاه به زندگی فردی و اجتماعی
خود بسازند. بعضی‌ها خیلی زود وارد این مرحله از زندگی می‌شویم و برخی
دیگر دیرتر، بعضی تند و سریع پیش‌ می‌رویم و دیگرانی کندتر.
همه ما در طول زندگی گاهی راضی بوده‌ایم و گاهی سردرگم؛ گاهی آن چیزی که
انتخاب کردیم و فکر کردیم شناخته‌ایم، خود واقعی‌ما نبوده است. فرهنگ
محلی که در آن زندگی می کنیم، جمع دوستان‌، محیط خانوادگی و حتی
اعتقادات و اثراتی که در ضمیر ناخودآگاه ذهن‌های ما جا خوش کرده اند، همه
در فرآیند انتخاب و شناخت ما موثرند.
من هم زمانی به شدت درگیر شناخت خود بودم. سخت بود. از طرفی دو، سه سالی
می شد که به گرایشم پی برده و از طرفی دیگر هنوز سردرگم بودم. می دانستم
باید کاری را شروع کنم اما چه کاری؟ از کجا شروع کنم؟
فقط می خواستم آدم‌هایی مثل خودم را پیدا کنم و ببینم، با آن ها حرف بزنم
و از تجربه هایشان بشنوم تا از این حس تنهایی که روز به روز بیش تر
می‌شد، کاسته شود. آدم‌های اطرافم تنها وقتی متوجه هم‎جنس‎گرایی من شدند
که من خودم این واقعیت زندگی‌ را برایشان توضیح دادم. خیلی از آن‌ها حتی
نمی‌دانستند هم‌جنس‌گرایی یعنی چه. من می‌خواستم کسی اطرافم باشد که بیش
از آن چه می‌توانم، به او بگویم و او مرا درک کند.
آن روزها به همه چیز پناه می بردم تا بتوانم آدم های بیش تری را بشناسم
که شبیه خودم باشند. فیس بوک رواج آن چنانی نداشت، وبلاگ نویسی و عضویت
در باقی شبکه های مجازی فارسی زبان و چت‌روم‌ها تنها راهی بود برای پیدا
کردن یک وجود واقعی که پیش روی خودم داشتم.
میان هرزنگاری های چت روم ها و صحبت هایی که ناامیدم می کرد، دختری هم
بود که هر از گاهی با هم چت می‌کردیم. «سارا» دختر فوق العاده مرموز و
جالبی بود.
هیچ وقت در مورد گرایشم صحبت نکرده بودیم. یک روز که خیلی کلافه بودم،
آنلاین شد و پیغام داد. من که انگار احتیاج به تلنگری داشته باشم، همه
چیز را برایش تعریف کردم. گفتم و گفتم و او هم شنید و شنید. در آخر گفت
درکم می کند و از قضا دوستی دارد که تا حدودی گرایشاتی شبیه به من دارد و
او هم به دنبال کسانی است که بتوانند هم دیگر را ببیند و بشناسند و بیش
تر نسبت به چیزی که هستند، آگاهی کسب کنند. این طور شد که من «نفیسه» را
شناختم. سارا شماره من را به او داد و یکی دو ساعت بعد نفیسه با من تماس
گرفت.
خیلی خوب یادم می‌آید که به شدت هیجان زده بودم. نمی دانستم چه بگویم اما
می دانستم کلی حرف نگفته دارم. نفیسه از من ۱۹ ساله، سه سالی بزرگ تر
بود. اوایل با کمی ترس و لرز و خجالت صحبت می‌کردیم و کم کم به شوخی و
خنده هم رسیدیم.
نفیسه برایم گفت که سه سال در رابطه ای با یکی از دوستان قدیمی‌ بوده که
چندین سال هم را می شناخته‌اند اما حالا به دلایل مختلفی از هم جدا
شده‌اند. تنها تجربه جنسی و عاطفی او با یک دختر، به این رابطه سه ساله
ختم می‌شد. می گفت مطمئن نیست که خودش را می‌شناسد یا نه. می‌گفت گاهی
شده با پسری هم دوست بوده و حتی رابطه جنسی برقرار کرده ولی به دخترها هم
علاقه دارد. او دوجنس گرا بود.
اوایل برایم خیلی عجیب بود و شاید حتی توی ذوقم هم خورد اما قراری
گذاشتیم و هم را از نزدیک دیدیم. نفیسه دختر جالبی بود و آزادی‌های ذهنی
و فکری بیش تری نسبت به محیط دوستان و خانواده‌اش داشت.
اولین بار بود که من به عنوان هم‌جنس‌گرا با یک دوجنس‌گرا وارد رابطه
می‌شدم. چیزی که توجه من را در مورد نفیسه جلب می کرد، این بود که دوستان
هم‎جنس‎گرای من حتی بعدها هم از پذیرش نفیسه سر باز می‌زدند و هرکدام به
روشی او را به عنوان فردی که تنها به دنبال رابطه جنسی است و فقط برای
همین وارد این دنیا شده، می دانستند. نفیسه هم دچار ابهامات زیادی در
مورد خودش بود.
ما بعد از آشنایی‌ و رابطه ای که برقرار کردیم، سعی بر این داشتیم که با
هم دنبال افرادی باشیم که بتوانیم به کمک آن ها بیش تر خودمان را
بشناسیم. اما هرچه راه من بازتر می‌شد و مورد پذیرش اطرافیان قرار
می‌گرفتم، نفیسه بیش تر در خودش فرو می‌رفت. حتی کار به جایی کشیده شده
بود که فکر می‌کرد واقعاً استحقاق شنیدن چنان حرف‌های زننده و قضاوت‌ها
را دارد. این توهین‌ها و بی‌اعتمادی‌ها نه تنها بر زندگی عاطفی‌ بلکه بر
رابطه جنسی‌اش هم تاثیر گذاشته بودند.
مدام در میان رابطه جنسی‌، برای هرکاری که می‌کردم بلافاصله با نوعی
شرمندگی تأکید می‌کرد که قبلاً با مرد هم رابطه داشته‌است و به نحوی خودش
را آلوده به چیزی می دانست که او را از دیگران جدا می‌کرد.
بالاخره نفیسه به دلیل تمام افکار منفی، تأثیرات اطرافیان و بحث‌هایی که
درگرفت، آن قدر احساس طرد شدگی و تنهایی داشت که من و ما را ترک کرد. او
باوجود تمام تلاش های من، احساس می‌کرد جایی بین ما ندارد و باید به جایی
روی بیاورد که با وجودش دچار مشکل نشوند و به راحتی او را بپذیرند.
او بعد از ترک من، با یک پسر وارد رابطه شد اما نگرش من به دوجنس گرایان
هرگز تغییر نکرد و دچار کلیشه‌های رایج نشد. من اطمینان دارم اگر محیط
بهتری فراهم بود و افکار منفی، زندگی نفیسه و امثال نفیسه را احاطه نکرده
بودند، این افراد جایی برای ابراز وجود و خود واقعی‌شان داشتند؛ درست مثل
همه ما.
متأسفانه هم چنان و تاجایی که من می‌دانم، در سراسر دنیا، به ویژه از سوی
هم جنس گرایان اکثراً با تمام بای‎سکشوال‌ها رفتار تبعیض آمیز دیده
می‌شود. بیش تر آدم‌ها به غلط، دوجنس گراها را افرادی شهوت‌ران می‌دانند
که با احساسات دسته ای از آدم‌ها بازی می کنند و می‌خواهند هم زمان دو
رابطه داشته باشند.
تعریف بای سکشوالیتی یا دوجنس گرایی همان قدر در ذهن مردم بد تعریف شده
که هم جنس گرایی. درست است که افراد بای سکشوال به هر دو جنس گرایش دارند
اما این دال بر روابط هم زمان با دو فرد نیست. شاید من روزی یکی از
افرادی بودم که کم و بیش نسبت به بای سشکوالیتی و دوجنس گراها موضع گیری
می کردم اما تعریف ها در جامعه همیشه به بدترین نوع آن برداشت می‌شوند.
حالا سال‌ها است که من از نفیسه خبر ندارم ولی عمیقاً امیدوارم جو فکری
اطرافیان و جامعه بر روی شناختی که از خودش داشت، اثری نکرده باشد و
گرایش جنسی و بخشی از هویت خود را پذیرفته باشد.
ما انسان ها با هر گرایش، مذهب، عقیده و ظاهری انتظار پذیرفته شدن و درک
شدن داریم اما در عمل هیچ وقت کسانی که با ما متفاوت هستند را نمی
پذیریم. چرا؟ باید فکر کردن بر روی این چرا را گاهی در اولویت قرار دهیم.

shab ranginkaman

unread,
Aug 27, 2015, 9:29:49 AM8/27/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
یک نوزاد هفت ماهه در شیرخوارگاه آمنه کشته شد
یک نوزاد هفت ماهه به نام «امیرعباس» توسط کودک چهار ساله در شیرخوارگاه
آمنه تهران کشته شد.
Ameneh-Shirkhargah
به گزارش روزنامه ایران، پدر و مادر امیرعباس که «معتاد» بوده‌اند،
فرزندشان را برای نگهداری به این شیرخوارگاه سپرده بودند.
این اتفاق ۲۴ مردادماه گذشته رخ داده اما اکنون و پس از گذشت بیش از ۱۰
روز خبر آن منتشر شده است.
بر پایه این گزارش، این نوزاد در زمانی کشته شده که پرستاران در اتاق
نبوده‌اند و کودک چهار ساله بر اثر آنچه که «بازی خشن» نامیده شده، باعث
شده تا نوزاد جانش را از دست بدهد.
مرگ این نوزاد به مقامات قضایی گزارش شده و در همین حال سازمان بهزیستی
که شیرخوارگاه آمنه را تحت نظارت دارد گفته این پرونده را پیگیری می‌کند.
عبدالرحیم شهسواری، قائم مقام مشارکت‌های مردمی سازمان بهزیستی ایران
مرداد امسال گفته بود که شیرخوارگاه آمنه به یک برند معتبر تبدیل شده
است.
مرگ این نوزاد باعث بروز واکنش‌هایی در شبکه‌های اجتماعی شده است.
شماری از کاربران شبکه‌های اجتماعی می‌گویند که «پرستاران در این‌گونه
مراکز به خوبی از کودکان نگهداری نمی‌کنند.»
تیرماه سال گذشته نیز کودک‌آزاری در مهدکودک سه ستاره اردبیل و انتشار
فیلم آن در شبکه‌های اجتماعی، واکنش‌های زیادی در شبکه‌های اجتماعی
برانگیخت و کاربران از کیفیت نگهداری از کودکان در مهدکودک‌ها و نظارت بر
کار مربیان ابراز نگرانی کردند.
در این فیلم یک زن، کودکی را بین پا‌هایش خوابانده و در حالی که بینی
کودک را گرفته، به‌زور به او غذا می‌دهد. در بخشی از این فیلم، زن قاشق
را در دهان کودک فرو می‌کند و بعد بچه را کتک می‌زند و به گوشه‌ای از
اتاق پرت می‌کند.
مدیر و مربی این مهدکودک به اتهام کودک‌آزاری به شش ماه حبس و دو سال
ممنوعیت فعالیت در مهد کودک محکوم شدند.

shab ranginkaman

unread,
Sep 2, 2015, 2:03:10 PM9/2/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
درود دوستان عزیزم
امیدوارم که حال همگی خوب خوب باشه
ابتدا لازم میبینم که از زحمات ادمین محترم گروه سپاس گزاری کنم
همچنین از شما دوستان جانم که حوصله کرده و مطالب این حقیر رو مطالعه میکنید
در مجموع از هر کسی که هدفش آگاهی رسانی به جامعه ی نابینایان است
صمیمانه متشکرم
همون طوری که قبلا دوستان عزیز همگروهی فرمودند
ما باید یاد بگیریم که به نظرات دیگران
احترام بذاریم
حتی اگه کاملا با اعتقاد و نظر ما تضاد داشته باشه
و سعی کنیم با کمک مدیا ، دنیای پیرامون خودمون رو بهتر بشناسیم
نحوه ی انتقاد صحیح رو بیاموزیم
نه با یک ایمیل به سادگی شخصیت دوستانمون رو تخریب کنیم
قصد نصیحت ندارم
اما ذکر این نکات لازم بود

من معمولا در پست هایی که به گروه ارسال میکنم
به چند موضوع خاص میپردازم
اول معرفی اقلیتی به نام رنگین کمانی ها
دوم حقوق زنان و کودکان
و در آخر مطالب متنوع دیگه

خوب بی شک ممکنه تمام این پست ها مفید نباشن
یا بعضی از اون ها به مزاق بعضی خوش نیاد
طبیعیه

مثل یه سری از ایمیل هایی که شما ارسال میکنید به گروه
و من ممکنه اصلا بازشون هم نکنم
اما به خودم این حق رو نمیدم که به شخص فرستنده توهین کنم

ممنون که این ایمیل رو خوندید

ali farajpoor

unread,
Sep 2, 2015, 2:03:58 PM9/2/15
to shab ranginkaman, sd-istgah...@googlegroups.com
درود. پیگیری این پرونده ی قتل به بی فایده به نظر میرسد چه مرتکب قتل در
این کیس، فردی چهار ساله بوده و لذا بر اساس قوانین جزایی ایران، به بلوغ
جزایی که همزمان با بلوغ شرعیست، نرسیده بوده است. وانگهی عقل فردی
چهارساله به کمال نرسیده و لذا محاکمه و محکومیت وی در دادگاه سودی
نخواهد داشت لیکن میتوان از پرستاران آن کودک به استناد کوتاهی در انجام
وظیفه به مراجع ذیصلاح شکایت کرد.
> --
> http://istgahesargarmi.ir
> ---
> ‏شما به این دلیل این پیام را دریافت کرده‌اید که در گروه Google Groups
> "ایستگاه سرگرمی" مشترک شده‌اید.
> برای لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل‌های آن، ایمیلی به
> sd-istgahesarga...@googlegroups.com ارسال کنید.
> جهت پست کردن مطلب به این گروه، ایمیلی به sd-istgah...@googlegroups.com
> ارسال کنید.
> از این گروه در http://groups.google.com/group/sd-istgahesargarmi دیدن کنید.
> برای مشاهدهٔ این بحث و گفتگو در وب، از
> https://groups.google.com/d/msgid/sd-istgahesargarmi/CAEBE_O%2BJFVW3kA2XnjQK%2BOi_x9jU8Gy9-%3DEkV3nr%2BOCiQUcQMg%40mail.gmail.com

shab ranginkaman

unread,
Sep 2, 2015, 2:14:40 PM9/2/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
سابریتا بوگاتی، زن جوانی اهل یکی از روستاهای نپال، به تنهایی از خانه و
زندگی و بچه‌هایش برای ۵ روز دور می‌شود. او باید همه‌ی این ۵ روز را در
دخمه‌ای تنگ و تاریک، سرد و نمور و کثیف به‌سر کند. در این مدت اجازه
ندارد پا به خانه‌اش بگذارد، وارد آشپزخانه شود و کسی نباید او را لمس
کند. یکی از زن‌های همسایه برای او هر روز غذایی می‌آورد و شب‌ها را هم
در سرمای عذاب‌آور در همین دخمه تاریک سر کند. تمام‌شب از برف‌وباران و
بدتر از آن از صدای خزیدن مارها از ترس به‌خود می‌پیچد. گاه در همین
دخمه‌‌ی نمور و تنگ زنان دیگری هم کنار او قرار می‌گیرند و زن‌ها باید
چند روز مچاله کنار یکدیگر ساعت‌های کشدار روز و شب را به‌سر کنند.
«گناه» آن‌ها چیست؟ موعود پریود ماهانه اوست و طبق سنت پوسیده و ریشه‌دار
نپال که برخواسته از آیین‌های مذهبی هندوئیسم است، در این‌مدت آن‌ها
«نجس» محسوب می‌شوند و باید از خانه‌وزندگی خود و عزیزان‌شان دور باشند.
هبچ‌کس نباید آن‌ها را لمس کند و محکوم‌اند به این‌که در این دخمه‌های
کثیف و ترسناک هر ماه چندین روز را حبس باشند. رسم مزخرفی که با این‌که
دادگاه عالی نپال در سال ۲۰۰۶ آن را جرم اعلام کرد، کماکان در بسیاری
مناطق نپال و به‌ویژه روستاها با قدرت پابرجاست. گاهی هم سرنوشت زنان و
دختران در این دخمه‌ها، مرگ است. مثل سارمیلا که در تنهایی و سکوت در
دخمه مرد و هرگز معلوم نشد که دلیل مرگ او چیست... تولید رسانه‌ای
اینتراکتیو بی‌نظیر «الجزیره» از این سنت زن‌ستیز و ریشه‌دار در نپال را
از دست ندهید. به‌جز سوژه‌ی مهم و دردناکی که انتخاب کردند و درباره‌ی آن
کار میدانی و تحقیقی انجام دادند، از نظر تکنیک و چیدمان و معیارهای
ژورنالیستی نیز این کار درجه‌یک است.

Banished: Why menstruation can mean exile
interactive.aljazeera.com

shab ranginkaman

unread,
Sep 2, 2015, 2:17:55 PM9/2/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
Tavaana: E-Learning Institute for Iranian Civil Society توانا:
آموزشکده جامعه مدنی ایران
به تازگی منتشر شد

کتاب ِ «جامعه مدنی: گفتارها، زمینه‌ها و تجربه‌ها»
اثر کاظم علمداری

رایگان دانلود کنید:
https://goo.gl/PA3PqD

کتاب «جامعه مدنی: گفتار‌ها، زمینه‌ها و تجربه‌ها»، اثری از کاظم
علمداری (جامعه‌شناس و از مدرسان آموزشکده توانا)، بازتابی از نظریه‌ها،
چیستی جامعه مدنی و معانی متفاوت آن را ارائه می‌کند و سپس به توضیح پیش
نیاز‌ها و پیش زمینه‌های ذهنی و ساختاری رشد و پیدایش جامعه مدنی اختصاص
یافته است. بخش‌های دیگر کتاب نیز بازگو کننده تجربه‌های ساخت و نقش
جامعه مدنی در جوامع مختلف در طول تاریخ هستند. کتاب به نقش جامعه مدنی
در شکل گیری، پایداری و محافظت از دمکراسی، و رابطه آن با جنبش‌های
اجتماعی پرداخته است.

shab ranginkaman

unread,
Sep 2, 2015, 2:22:21 PM9/2/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
سلام دوستان،
نشر نوگام این هفته آگهی شش کتاب صوتی‌اش را منتشر کرد که سری اول
کتاب‌های صوتی این نشر اینترنتی هستند.
در میان این شش کتاب، «بنفشه سفید» در مورد یک شخصیت تراجنسیتی و
«منظومه‌ی دشت سفید» دفتر شعر پیام فیلی، شاعر همجنس‌گرای ایرانی قرار
دارند.
این کتاب‌ها پیش از این به شکل الکترونیکی و مجانی در اختیار خواننده‌ی
فارسی‌زبان قرار گرفته بودند.
با تشکر

shab ranginkaman

unread,
Sep 2, 2015, 2:22:39 PM9/2/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
Behrang Zandi
کاری به نسل اول و دوم انقلاب ندارم، بیچاره این نسل سومی ها که چشم باز
کرده اند، چادر و چاقچول دیده اند و زن پیشرو را با مانتو و شال رنگی و
موی مش کرده می شناسند و روابط عادی پذیرفته شده را در جامعه تحکم
مردسالارانه می پندارند و فراتر از آن اگر زنی بر خلاف عرف موجود حرکت
کند او را گوشت خطاب می کنند. این تصویر تمام عیاری از ذهنیت تربیت شده و
شکل گرفته نسل سوم و چهارم است. خارج از این زمینه نمی تواند فکر کند و
از نظام آموزشی گرفته تا رسانه و روزنامه و مجله در خدمت این تعنیات حرکت
می کند. نسلی که آستانه تحمل جنسی اش ساپورت تنگ است و خواننده محبوبش
مرتضی پاشایی، نسلی که به طور کل چیزی از خاوران نمی داند و تمام آرزویش
قبولی در دانشگاه و داشتن تحصیلات عالیه و خاصیت چند زیست بودن برای
استخدام است. نسلی که چنان از واژه سیاسی می ترسد که مدام تذکر می دهد
بحث را سیاسی نکنید و اوج دخالت سیاسی اش رنگ کردن صورت و شرکت در کمپین
های انتخاباتی است. نسلی که میهن پرستانه برای پیدا کردن جنازه 170 غواص
ایرانی در جزیره فاو گریه می کند و از غیب شدن سعید زینالی چیزی نمی
داند. نسل سوم تمام پیاده نظام جمهوری اسلامی در ادامه حیاتش است. این را
مقایسه کنید با نسل سوم دوران پهلوی و جوانان دهه 50 که با اینکه در تولد
ولیعهد اجبارا سر صف مدرسه دست می زند، شب ها زیر پتو، ماهی سیاه کوچولو
می خواندند و در صادقانه ترین رویاهای تینیجری، خود را چریک تصور می
کردند، نسلی که بی سوادترین و در حاشیه افتاده ترینش حداقل شعر پریای
شاملو را از حفظ بود و هیچ گاه خود را با پایگاه سلطنت هم سرنوشت نمی
دانست. دلم به حال این نسل سوم الان می سوزد. نه حق انتخاب دارد و نه
گزینه قابل دسترس که انتخاب کند، شعور و سرنوشتش را هم دولت به بازی
گرفته و هم مخالفان دولت که به تنها چیزی که نمی اندشیند او و زندگیش
است. نسل سوم چند زیسته با خصوصیات تمام عیار مطیع بودن، نسل بیگانه با
شعر و موسیقی و آمیخته با اینستاگرم و وایبر و تانگو، نسلی که تمام ایده
آل هایش را در قانونی بودن نشستن، خوابیدن و خوردنش جستوجو می کند.
انقلاب آینده در ایران سنگینیش بر دوش نسل اول و دوم انقلاب است. نسلی
که قربانی شده جنگ و اعدام و 18 تیر است. نسلی که به خوبی می داند جنگ و
کمیته های انقلاب چیست و کودکیش نه در صفحات اینستاگرم و فیس بوک بلکه در
قاچاقی ویدیو دیدن و بگیر و ببند گذشته است. نسلی که یواشکی کتاب جمعه را
خوانده، پینک فلوید را یواشکی تکثیر کرده و هر جا که فریاد زده است، بی
پروا «نه» گفته است. فاصله نسل اول و دوم با نسل سوم و چهارم با نیش زبان
زدن و کنایه حل نخواهد شد، در شرایطی که دولت از یک سو و رسانه ها و
تریبون مخالف دولت از سوی دیگر نسل سوم و چهارم را خوراک تبلیغاتی خود
قرار داده اند، این وظیفه ماست که آن ها را در میان طنزهای بی مایه سیاسی
همچو «دکتر سلام»، «5 عصر» و کتاب های بی بته و بی اساس فولاوند و مطهری
و نیز فیلم های حاتمی کیا نجات دهیم. باید امکان انتخاب گزینه بهتر را به
دور از همه این فشارها برای آن ها فراهم کرد. به زبان آن ها حرف زد و
نقطه مشترک تجربیات دردناک هر 4 نسل را به زبان فیلم و شعر و داستان بیان
کرد. نمی توان فقط حقانیت خود را با تجربه جنگ و بمباران و کمیته و
اسیدپاشی به گوش آن ها رساند.

shab ranginkaman

unread,
Sep 2, 2015, 2:27:40 PM9/2/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
جسمیت و قدرت: مباحثی در معلولیت و تحول اجتماعی
نوشته سعید سبزیان
واشنگتن: آموزشکده توانا، 2015
(نسخه رایگان را از اینجا بردارید)
از درون خود شروع کنیم با مرور تجربه‌های شخصی و آموخته‌هایمان از محیط
اطراف، ضرب‌المثل‌ها، شعرها و داستان‌ها و شاید هم تفاسیر دینی؛ معلولیت
را چگونه فهم کرده‌ایم؟ امری هراس‌آور؟ رخدادی تراژیک و قابل ترحم؟ یا
واقعیتی معمول که مثل همه وجوه زندگی چالش‌های خود را به همراه دارد؟
ماجرا وقتی اهمیت می‌یابد که معلولیت را نه امری خیلی دور و موقعیتی
خیالی فرض کنیم، بلکه در نظر داشته باشیم که ۱۵ درصد جمعیت جهان، چیزی
حدود یک میلیارد نفر با انواع معلولیت‌ها، شدید و خفیف، درگیرند. سازمان
ملل متحد از این جمع به عنوان بزرگ‌ترین اقلیت جهان نام می‌برد و سازمان
بهداشت جهانی به یادمان می‌آورد که از این تعداد، صرف‌نظر از کودکان
دارای معلولیت، ۱۱۰ تا ۱۹۰ میلیون نفر معلولیت شدید دارند.
حال مواجهه ما با این جمعیت چگونه باید باشد؟ این پرسشی کلیدی‌ست که کتاب
«جسمیت و قدرت: مباحثی در معلولیت و تحول اجتماعی» تلاش می‌کند پاسخی
درخور به آن بدهد، پاسخی که ناظر به چندین دهه حیات جنبش حقوق مدنی افراد
دارای معلولیت است و از دل تجربه‌های این جنبش، آموزه‌های سازمان ملل
متحد و دوره‌های دانشگاهی «مطالعات معلولیت» درآمده است. سعید سبزیان،
مولف کتاب، در عین حال نگاهی نیز به جامعه ایران دارد و وضعیت افراد
دارای معلولیت در این جامعه را با کنوانسیون‌های بین‌المللی و حتی با
قوانین مصوب مجلس شورای اسلامی مطابقت می‌دهد.
آن‌چه «جامعه سالم‌سالار» ساخته است
مولف: سعید سبزیان/ ناشر: آموزشکده توانا/ کتاب رایگان عرضه شده است
کتاب با یک تلنگر، یک یادآوری، به خواننده آغاز می‌شود که «هستی انسان‌ها
بیرون از زاویه دید وجود ندارد و هر چه هست، همه درون یک زاویه دید است»،
زاویه دیدی که بستگی به «دامنه و نوع اطلاعات عاطفی و دانشی‌ دارد که از
قبل به ذهن ما وارد شده»، و این جامعه مبتنی بر «سالم‌سالاری» بوده که
نگاهِ اغلب ما را به مسئله معلولیت شکل بخشیده، جامعه‌ای که معیار و
هنجار را «تنِ سالم» قرار داده و با «نابهنجار» خواندن معلولان آنها را
به حاشیه رانده است.
به یک معنا «سالم‌سالاری» مفهومی محوری در کتاب «جسمیت و قدرت» است.
همان‌گونه که در نظام مبتنی بر «مردسالاری» زنانگی وضعیتی انفعالی
می‌شود، در جامعه مبتنی بر «سالم‌سالاری» هم افراد دارای معلولیت موقعیتی
انفعالی پیدا می‌کنند و با برچسب‌هایی مثل «نابهنجار»، «غیرنرمال»،
«بیمار» و «ناتوان» و «کم‌توان» از جریان تقسیم کار و مشارکت در عرصه
اجتماع کنار گذاشته می‌شوند، امری که در تعارض با اندیشه عدالت اجتماعی
است: «عدالت اجتماعیِ شامل به معنای یک نظام اقتصادی و سیاسی است که در
آن تقسیم کار بر اساس ورود و شمول همگان با هر سطحی از توانایی باشد و
انسان‌ها بر اساس باورها یا وضع جسمانی از آن اخراج نشوند.» (جسمیت و
قدرت، صفحات ۱۹ و ۲۰)
زاویه‌ دیدی که نویسنده برای فهم معلولیت و تعریف آن انتخاب می‌کند،
اگرچه مناقشه‌انگیز می‌نماید، اما اصولی‌ست، آنجا که می‌ایستد و تاکید
می‌کند: «معلولیت را تولید کرده‌اند، نه این که وجود داشته باشد».
کنوانسیون حقوق افراد دارای معلولیت نیز بر این رویکرد صحه می‌گذارد و در
همان بندهای آغازین آن (بند e) عنوان می‌کند: «دولت‌های عضو این
کنوانسیون… اذعان دارند که معلولیت مفهومی تحول‌پذیر است و این که
معلولیت برآمده از نگرش‌ها و حاصل کنش و واکنش افراد دارای برخی ضعف‌ها
با موانع محیطی‌ست و این موانع هستند که آنها را از مشارکت کامل و مؤثر
در اجتماع و دستیابی به حقوق برابر با دیگران بازمی‌دارد.»
کتاب «جسمیت و قدرت» مسئله را به این شکل شرح می‌دهد که محدودیت‌های فرد
دارای معلولیت نه در جسم و ذهن او بلکه در ساختار جامعه است، چرا که
جامعه مبتنی بر سالم‌سالاری پیش فرض را بر این گذاشته که انگار انسان‌ها
همه از بینایی، شنوایی و امکان تحرک یکسان برخوردارند و بر این اساس
الگوهای معماری، خیابان‌سازی، آموزش و پرورش، استخدام و اشتغال و امثال
آن را شکل داده است. از این رو معلولیت «یک هستی و زندگی برساخته و
غیرذاتی است که نوع ساختار سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جوامع آن را آفریده
است».
با این نگاه اگر معلولیت وضعیتی سیاه و زجرآور باشد که فرد دارای معلولیت
و خانواده‌اش را به بن‌بست می‌کشاند، اشکال را نباید در آن فرد معلول و
معلولیت او جست‌وجو کرد بلکه باید قوانین و الگوهای قالب اجتماعی را مورد
انتقاد داد که تعریف انسان را بر یگانه معیار «سلامت» قرار داده‌اند و
نیاز افراد با توان‌های متفاوت را نادیده گرفته‌اند.
نفی الگوهای پزشکی و خیریه
کتاب با چنین زمینه‌ای انتقاداتی جدی از دو الگوی پزشکی و خیریه نسبت به
مسئله معلولیت ارائه می‌دهد. الگوی پزشکی را نفی می‌کند از این نظر که
دوگانه بهنجار-نابهنجار را در اجتماع رواج می‌دهد و این جدای از تلاش‌ها
و پیشرفت‌ها در عرصه پزشکی‌ست که بی‌تردید به کیفیت زندگی بشر کمک
می‌کند. انتقاد از الگوی پزشکی در رابطه با معلولیت، در حقیقت «به معنای
انتقاد از تزریق مفهوم هنجار در میان مردم است» به این شکل که الگوی
پزشکی القا می‌کند چیزی در وجود معلولان ناقص است و اگر فرد معلول با
جامعه همخوانی ندارد، معلولیت و «نابهنجاری» او منشا معضل است و نه
الگوهای برساخته اجتماع.
ماجرا با مثالی ساده‌تر می‌شود. فرض بگیریم که پله‌های یک ساختمان مانعی
برای فرد معلولی باشد که با ویلچر تردد می‌کند. الگوی پزشکی در مواجهه با
این شرایط می‌گوید: «نقص او عامل این مسئله است و او را باید درمان کرد
یا این که پاهای مصنوعی به او داد.»
اما الگوی اجتماعی و حقوق بشری که در نقطه مقابل الگوی پزشکی و خیریه
قرار دارد، مشکل را در پله‌ها می‌بیند و می‌گوید که: «باید یک سطح
شیب‌دار ساخت و ساختمان را مناسب‌سازی کرد.»
پزشکی البته که می‌تواند به افراد دارای معلولیت کمک کند، اما مسئله
آنجاست که جامعه تحت تلقین الگوی پزشکی، انسانیت را صرفاً در «سلامت»
افراد ببیند، چنان که شاهدیم خیلی وقت‌ها فرد معلول را به بهانه «بیماری»
به مدرسه راه نمی‌دهند، مسئولیت اجتماعی به او نمی‌سپارند و جایی هم
استخدامش نمی‌کنند.
سازمان ملل متحد در جزوه آموزشی خود پیرامون حقوق افراد دارای معلولیت،
حکم به نفی الگوی پزشکی می‌دهد و آن را عامل «نابرابری» می‌خواند: «الگوی
پزشکی تمرکز بسیار زیادی بر ضعف فرد دارد که این مسئله منشا نابرابری‌
محسوب می‌شود. نیازها و حقوق فرد [دارای معلولیت] تقلیل می‌یابد به
معالجه و درمانی که برای بیمار تجویز می‌شود (یا به او تحمیل می‌گردد)…در
این رویکرد شرایط محیطی اصلاً در نظر گرفته نمی‌شود و معلولیت یک مشکل
شخصی تلقی می‌شود، افراد دارای معلولیت بیمارانی به حساب می‌آیند که باید
اصلاح شوند تا به حالت نرمال در آیند…» (صفحه ۹ جزوه سازمان ملل متحد)
همین جزوه در توضیح نتایج الگوهای پزشکی و خیریه هشدار می‌دهد که با در
نظر گرفتن افراد دارای معلولیت به عنوان «سوژه‌های ترحم» یا «مشکلی که
باید حل شود»، فشار معلولیت همه روی شانه فرد معلول می‌افتد و دیگر بحث
تغییرات اجتماعی به میان نمی‌آید. در عین حال که این الگوها برخی هنجارها
را به وجود می‌آورد که مشارکت افراد دارای معلولیت در اجتماع و برخورداری
آنها از حقوقشان را دشوارتر می‌سازد.
«جسمیت و قدرت» نیز همسو با این آموزه‌ها، ابتذال الگوی خیراتی – اخلاقی
را هدف قرار می‌دهد، ابتذالی که در شکل ترحم بر افراد دارای معلولیت نمود
پیدا می‌کند به طوری که در این الگو زندگی افراد دارای معلولیت امری
تراژیک به شمار می‌آید.
اما تراژدی را فقط در زندگی معلولان نباید جست‌وجو کرد. اشتباه نیست اگر
بگوییم که زندگی هر انسانی، خواه معلول باشد و خواه غیرمعلول، با تراژدی
آمیخته شده است. از همین روست که ادبیات و هنر مدرن صرفا سراغ آدم‌های
خیلی خاص و ویژه نمی‌رود، چرا که دست روی زندگی هر کسی که می‌گذارد با
امر تراژیک مواجه می‌شود.
باری «جسمیت و قدرت» را جزو معدود تالیفات فارسی در باره معلولیت می‌توان
به شمار آورد که تلاش می‌کند نگاه مبتنی بر حقوق بشر و عدالت اجتماعی را
نسبت به معلولیت توضیح دهد. کتاب از معلولیت به عنوان «یکی از
کلیدواژه‌های دموکراسی در دهه‌های ۱۹۸۰ به بعد در غرب» نام می‌برد، چرا
که اساساً نمی‌توان به سمت دموکراسی و عدالت اجتماعی حرکت کرد، اما چنین
اقلیت بزرگی را نادیده گرفت، آن‌طور که در جامعه ایران جریان دارد. نقطه
مثبت کتاب «جسمیت و قدرت» اتفاقاً بررسی شرایط اجتماعی افراد دارای
معلولیت در ایران و جست‌وجوی ریشه‌های بی‌عدالتی در معماری شهری، سخنان
مقامات، قوانین استخدام و تحصیل و امثال آن است تا کتاب صرفاً ترجمه
نباشد. از این رو می‌توان اطمینان داد که «جسمیت و قدرت» ناظر به اجتماع
ایران نیز هست، اجتماعی با بیش از ۱۱ میلیون فرد دارای معلولیت.

shab ranginkaman

unread,
Sep 3, 2015, 10:07:58 AM9/3/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
صادق بهرامی
• زنان معلول تقریبا دو برابر بیشتر از زنان غیرمعلول مورد خشونت خانگی
قرار می گیرند. (BCS 1995)
• زنان معلول همچنین دوره های طولانی تر از خشونت و آزار را تجربه می
کنند و جراحت های جدی و خطرناک تری از خشونت خانگی به آنها می رسد.(BCS
1995)
خشونت خانگی بر علیه زنان معلول
خشونت خانگی با تمایل یک فرد برای اعمال قدرت و کنترل بر شریک زندگی خود
پدید می آید. انواع خشونت خانگی عبارتند از: خشونت فیزیکی ،بدرفتاری
عاطفی،کنترل مالی و یا سوء استفاده جنسی.
زنان معلول ممکن است همه یا برخی از این بدرفتاری ها را تجربه کنند.
اطلاعات بیشتر درباره انواع خشونت و بدرفتاری را می توانید در این آدرس
ببینید. اگرچه زنان معلول ممکن است حتی انواع دیگری از کنترل را تجربه
کنند. برای مثال:
• ممکن است همسرش مراقبت های حیاتی، دارو یا مواد غذایی را از وی دریغ کند.
• ممکن است همسرش لوازم کمک پزشکی حرکتی (مثل عصا یا ویلچر) و یا حسی
(مثل سمعک) متعلق به زن را خراب کند یا از دسترس او خارج کند تا از این
طریق استقلال او را محدود کند.
• اگر زن دارای اختلال بینایی یا مشکلات حرکتی دارد، شریک زندگی او ممکن
است در اطراف خانه موانعی ایجاد کند تا او از اینکه بخواهد تنهایی از
خانه بیرون برود ترس داشته باشد.
• شخص سو استفاده کننده ممکن است از طرف زن، مزایای از کار افتادگی اش را
دریافت کند و دسترسی او به منابع مالی را محدود کند.
• سو استفاده کننده ممکن است ناتوانی او را دستمایه انتقاد و یا تحقیر او
قرار دهد. یا ممکن است او را تهدید کند که به اداره سرپرستی خواهد گفت که
او نمی تواند تنهایی زندگی کند و قیمومیت او را بدست خواهد گرفت.
بسیاری از زنان معلول همچنین با موانع بیشتری برای ایمنی و پشتیبانی
روبرو هستند. برای مثال:
• برخی از زنان معلول از لحاظ جسمی آسیب پذیرتر از زنان معمولی هستند و
ممکن است کمتر قادر به فرار و یا محافظت از خود در برابر حملات خشونت
آمیز باشند.
• برخی از زنان معلول بخاطر ناتوانی جسمی و وابستگی به همسرانشان،ممکن
است از نظر اجتماعی محدودتر و غیرفعال تر باشند.
• زنان معلولی که همسرشان پرستار آنها هستند، عموما شانس کمتری دارند که
پزشکی را به تنهایی ملاقات کنند و یا قرار ملاقات خصوصی داشته باشند، در
نتیجه فرصت های کمتری برای صحبت با کسی در مورد بد رفتاری یا خشونت
دارند.
• برخی از زنان معلول که دلبستگی و سازگاری های ویژه به محل زندگی خود
دارند،ممکن است بشدت از ترک شریک زندگی و خانه خود ترس و نگرانی داشته
باشند.
• برخی از زنان نیز ممکن است در مورد پرستار جدید خود نگرانی داشته باشند
و یا از هرگونه تغییری در وضعیت درمان یا شرایط جدید زندگی خود بترسند که
مبادا پشتیبانی کمتر و وضعیت بدتری نصیبشان شود.
یک مورد مطالعاتی – ماجرای مری
مری ۱۴ سال با خشونت خانگی زندگی کرد تا اینکه یک حمله وحشیانه او را بر
روی ویلچر نشاند. همسرش با لگد به پشت او زده بود و او را با چندین
شکستگی و مهره خرد شده و آسیب جدی در ستون فقرات، رها کرده بود. او بدون
حرکت افتاده بود در حالیکه درد مشقت باری داشت قادر به استفاده از پاهای
خود نبود.
با این حال، این اتفاق موجب توقف خشونت نشد و همسرش نه تنها به آزار
جسمی، عاطفی و سوء استفاده جنسی او ادامه داد بلکه با استفاده از وضعیت
جدید و معلولیت مری،کنترل و اذیت و آزارهای خود را بیشتر کرد.
اکنون دیگر همه رفت و آمدها و ملاقات های مری کاملا تحت کنترل او بود و
از هر فرصتی برای تحقیر و شرمساری مری استفاده می کرد.
یک روز داغ و سوزان که خانوادگی به پارک آبی رفته بودند، همسرش ساعت ها
او را روی صندلی زیر آفتاب سوزان رها کرد. او می دانست که مری بخاطر بچه
ها حرفی نخواهند زد که مبادا تفریح بچه ها خراب شود.
پرستار خانگی مری متوجه کبودی هایی بر روی بدن او شده بود، کبودی هایی
که مری توضیحی برای آنها نداشت. از مری خواسته بود که ماجرا را تعریف
کند.
در ابتدا مری از گفتن حقیقت ابا می کرد، چون فکر می کرد کسی حرفش را باور
نخواهد کرد. مری قبلا سعی کرده موضوع را با یکی از دوستانش در میان
بگذارد و از او کمک بخواهد. اما دوستش باور نکرد و مری را متهم به
دروغگویی کرد.
پرستار متوجه شد که مری احتمالا به زمان بیشتری نیاز دارد تا بتواند
واقعیت را با او در میان بگذارد. مری به تدریج به او اعتماد کرد و برایش
شرح داد که مورد آزار قرار می گیرد.
پرستار با اداره خدمات اجتماعی تماس گرفت و آنها یک مددکار اجتماعی را به
او معرفی کردند. پرستار ترتیبی داد تا مری بعد از جلسه فیزیوتراپی در
بیمارستان به تنهایی با مددکار اجتماعی ملاقات کند و وضعیت خود را برای
او تعریف کند.
مددکار نیز برای او شرح داد که چه کارهایی می تواند بکند و پس از آن مری
تصمیم گرفت که با فرزندان خود، همسرش را ترک کند. مددکار اجتماعی به او
کمک کرد تا مسکن مناسب فراهم کند و قرار گذاشتند، یک روز که همسرش سر کار
است، مری و بچه ها از خانه خارج شوند. مددکار اجتماعی همچنین به او کمک
کرد تا از نظر عاطفی و عملی، زندگی جدیدی را برای خود بازسازی کند. در
حال حاضر مری با فرزندانش به طور مستقل زندگی می کند.
زنان با کودکان معلول
زنانی که کودکان معلول دارند نیز ممکن است با موانعی برای جلب کمک مواجه
باشند، از جمله نگرانی در مورد سلامت و پرستاری کودک و همچنین تاثیر
عاطفی که ممکن است ترک خانه بر کودک داشته باشد.
اگر یک زن به دنبال کمک از یک خانه امن است، باید در برنامه کمک علاوه
بر نیازهای کودکان به حمایت های موردنیاز شخص مادر هم توجه شود تا این
اطمینان برای مادر حاصل شود که او و فرزندانش پشتیبانی مناسب برای شروع
یک زندگی جدید در امنیت کامل را دریافت می کنند.
کمک به یک دوست یا عضو خانواده
زنان معلول وقتی اقدام به افشای آزار و خشونت خانگی می کنند اغلب با
انکار و ناباوری و یا سوء تفاهم اطرافیان مواجه می شوند.
در واقع مردم باور نمی کنند که کسی بخواهد به یک شخص ناتوان و معلول آزار
برساند، خصوصا کسی که بنظر می رسد دلسوز و عاشق فرد معلول است.
اگر یکی از نزدیکان یا آشنایان به شما گفت که قربانی آزار و خشونت خانگی
است، چه باید کرد؟
• به او اطمینان دهید که حرفش را باور می کنید و آماده کمک به او هستید.
• به او توضیح دهید که او تنها نیست هر زن در معرض چهار نوع خشونت خانگی
است و زنان معلول دو برابر بیشتر احتمال دارد که مورد آزار قرار گیرند.
• به او بگویید که آنچه اتفاق می افتد تقصیر او نیست این همسر یا شریک
زندگی اوست که او را آزار و خشونت میکند و اوست که تنها مقصر و مسئول
است.
• شکیبا باشید و قضاوت نکنید اجازه دهید او خودش در زمانی که می خواهد
تصمیمش را بگیرد.
منبع:refuge

shab ranginkaman

unread,
Sep 3, 2015, 10:09:34 AM9/3/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
آزار و اذیت دو زن ایتالیایی در ایران
====================
دو زن ایتالیایی همین تازگی‌ها رفته‌‌اند ایران. حالا برگشته‌اند و در
رسانه‌های معتبر ایتالیایی از آزار جنسی در ایران نوشته‌اند. خلاصه‌ی
یادداشت‌شان این است که هر جا رفته‌اند آزار دیده‌اند. از خیابان و بازار
تا مسجد و کوچه. مثلن نوشته‌اند مردی که مسجد جامع اصفهان را تمیز
می‌کرده، در فاصله‌ی کمی از آن‌ها آلت‌ش را درآورده و جلوی آن‌ها راه
رفته. یا در کاشان مردی به باسن ایشان دست زده. یا در متروی تهران پسری
پیشنهاد سکس داده. گویا روایت‌شان از ایران در رسانه‌های ایتالیایی
بازتاب گسترده‌ای پیدا کرده. من نمی‌دانم این قصه‌هایی که شرح داده‌اند
رخ داده یا نه. نمی‌دانم اغراق کرده‌اند یا به همین اندازه آزار دیده‌اند
و در ذهن‌شان مانده. اما روایت این دو زن، و بازنمایی‌شان از مردهای
ایرانی، بسیاری از هم‌وطنان ما را ناراحت کرده. بعضی گفته‌اند این
سفرنامه نیست و «سیاه‌نامه» است. بعضی نوشته‌اند هدفِ این دو زن ضربه‌زدن
به صنعت توریسم ایران است. بعضی هم گفته‌اند آزار جنسی در ایران اتفاق
می‌افتد اما نه با این تواتر.

امروز یادداشت زیر را درباره‌ى تجربه‌ى آزار جنسى روی صفحه‌ی فیس‌بوک
یکی از دوستان ایرانی خواندم. اجازه گرفتم این‌جا با کمی ویرایش بازنشر
کنم؛ نه در تأیید یا رد روایت آن دو زن ایتالیایی است، و نه به معناى
محدود دانستنِ آزارِ جنسی به ایران. ممکن است روایت آن دو زن غلوآمیز
باشد، و آزار جنسی هم - می‌دانیم - که در همه‌ جای دنیا اتفاق می‌افتد و
استثنا ندارد (مثلن طبق یک آمار سازمان ملل، ۱۴ درصد از زنان ایتالیایی
دست کم یک بار تهدید به تجاوز شده‌اند.) شخصن تجربه‌های دل‌نشینِ بسیاری
از توریست‌ها - مخصوصن ز‌ن‌ها - از سفرشان به ایران را خوانده‌ام، و
امیدوارم صنعت توریسم در ایران هرچه‌بیشتر رونق بگیرد. اما نامنصفانه است
که وسطِ بگومگو بر سرِ بازنماییِ منفی یا مثبتِ خارجی‌ها از ایران،
روایتِ خودِ ایرانی‌ها از تجربه‌های زیسته‌‌شان - آن‌هم به زبانِ فارسی -
بازگو نشود. این چند خط لزومن تجربه‌ی مشترک همه‌ی زنان ایرانی نیست، اما
یکی از این روایت‌هاست:

«سه يا چهار ساله بودم كه براي اولين بار فهمیدم «آزار جنسی» چیست. حتی
نمی‌فهميدم كه اين‌كار بد است. فقط چيزی به نظرم درست نمی‌آمد. با خواهر
بزرگ‌ترم كنار در ايستاده بوديم. مرد از خواهرم كه هشت يا نه ساله بود
خواست كه دوچرخه‌اش را نگه دارد تا زنجير چرخ را درست كند. خواهرم قبول
كرد و مرد به جای تعمیر زنجیر چرخ، شروع كرد دست‌کشیدن به ران‌های
خواهرم. چهره‌ی خواهرم خشك شد. كمی صبر كرد و بعد بلند داد زد «مامان
مامان.» مامان که از خانه بيرون دوید مرد فرار كرد. اين اتفاق درست دم در
ورودی خانه افتاد.

بزرگ‌تر می‌شدم. به دليل رشد سينه‌هايم و به درخواست همسايه‌ها روسری
سرم كردم. بدون اغراق به ياد ندارم که بعد از آن حتی یک روز پا از خانه
بيرون گذاشته باشم و كسی به سينه‌ها يا باسنم دست نزده باشد.

خانه‌مان در نزديكی مهندسی ارتش بود و پشت نرده‌ها سربازهای وظیفه قدم
می‌زدند. مجبور بودم براي رفتن به مدرسه از كنار اين نرده‌ها رد شوم.
تمام روزها بدون استثنا یا به سمتم سنگ می‌زدند، یا سوت و موچ و متلك و
اشاره به سينه‌هايم و اندام‌هايی كه حتی اسمشان را نمی‌دانستم. روی
نرده‌ها را پوشاندند که سنگ نزنند. متلك‌ها کمتر نشد هیچ، بیشتر شد. با
شنيدن صدای پا، متلك‌ها و آزارها شروع می‌شد.

بزرگ‌تر شدم. تعداد دفعاتی كه مرد كنار دستی در تاكسی به ران‌ها و
سينه‌هايم دست می‌زد بيشمار بود. اگر كسی آزار نمی‌داد باور نمی‌كردم.

مردهایی كه خودشان را با ديدنم به ستون‌ها و صندوق پست می‌ماليدند زياد
بودند. یکی از تجربه‌های بد در ميدان شوش اتفاق افتاد. در تاكسی بودم.
دختری كنارم نشسته‌بود و به جز ما دو نفر بقيه مرد بودند. مرد كنار دستی
چادر دوستم را كشيد. من برخلاف هميشه سكوت نكردم و اعتراض كردم. مسافر
صندلی جلو برگشت و همان‌جا به سينه‌هايم دست زد. راننده هم برگشت و گفت
«جووووونی»! هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که از ماشين بيرون پريديم و با هق‌هق
فرياد می‌زدم.

از شهرك غرب سوار تاكسی شدم. دست راننده كه روی زانويم نشست داد کشیدم و
وسط اتوبان پياده شدم. بسياري از ماشين‌ها برايم بوق می‌زدند که سوار شوم
و من فرياد می‌زدم دربست. تاكسی بعدی و متلك‌هايش تا فاطمی را تحمل كردم.
فاطمی زدم بيرون. تاكسی كه نشستم تا مرد گفت «خوشگله كجا ميری» پياده
شدم. تا خانه دويدم.

كلاس رانندگی می‌رفتم ، برادرم همراهم می‌آمد. مربی دست گذاشت روی رانم
و گفت «من فقط رانندگی بلد نيستما»...

سرِ كار می‌رفتم. متاهل بودم و همه‌ی همكاران اين را می‌دانستند. یک
نامه‌ی اداری را باید به مدیر شرکت می‌رساندم. یادم نمی‌رود که با وقاحت
تمام دستم را گرفت و با بی‌شرمانه‌ترين حالت شروع به نوازش‌ كرد. با
چشمان از حدقه درآمده دستم را كشيدم...

... متلك‌ها، موچ موچ‌ها ، دست‌زدن‌ها، چشمك‌ها و ماليدن‌ها، عصبانی،
غمگين، شرمنده و متنفرم می‌كند ... در اكثريت مواقع خودخوری كردم و سكوت،
كه هميشه «مشكل، من بودم» و چاره هم محدود كردنِ خودم.

اين را نوشتم تا به كساني كه تجربه‌ی آزار جنسي در ايران را سياه‌نمايی
می‌دانند بگويم زنان اين مملكت پُرند از اين خاطرات. ما نمی‌گوييم. شما
نبوده نپنداريدش.»

از صفحه فیسبوکی علی عبدی

shab ranginkaman

unread,
Sep 3, 2015, 10:10:53 AM9/3/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
خشونت خانگی چیست؟
در مورد خشونت خانگی تعاریف و تقسیم بندی های متعددی بر اساس شدت و ضعف و
نوع خشونت صورت گرفته است اما در یک تعریف ساده میتوان گفت: خشونت خانگی
به استفاده از قدرت به معنای اعمال زور و تحمیل اراده گفته می شود که
بوسیله یک عضو خانواده علیه عضو یا اعضای دیگرهمان خانواده صورت می گیرد.
در گزارش های مربوط به خشونت خانگی معمولا زنان و کودکان به عنوان
قربانیان اصلی محسوب می شوند و بنا بر آمار جهانی حدود ۹۰ درصد از
قربانیان زنان و ۱۰ درصد مردان هستند . در این گزارش ها آمده است کودکان
از تاثیر منفی خشونت خانگی در کوتاه مدت و بلند مدت در امان نیستند و
خشونت خانگی در میان تمام طبقات اجتماعی ، گروههای سنی ، نژادی ، جنسی و
حتی به رغم معلولیت رخ میدهد . لازم به توضیح است خشونت همواره جسمی نیست
که آثار فیزیکی و قابل مشاهده از خود به جا بگذارد ، خشونت در موارد
بسیاری به صورت های روحی و روانی و جنسی اعمال می شود و با شیوه های
مختلفی چون توهین ، تهدید ، دشنام ، محرومیت ، قهر ، تهمت ، رفتار آمرانه
و موارد مختلف دیگر همراه است که موجب کاهش اعتماد به نفس و افسردگی و
عوارض روانی و جسمی و روان تنی شده و گاهی به خودکشی افراد تحت خشونت
خانگی منجر می شود .
پدیده خشونت خانگی عموماً امری پنهان است و معمولا” توسط شوهر، پدر ،
برادر یا سایر اقوام و نزدیکان ذکور، بر علیه اعضای خانواده در محیط
خانواده به وقوع می پیوندد . در بسیاری از جوامع زنان ، به دلایلی از
جمله شرم، آبرو و ترس از مجازات سخت از بیان آن خودداری کرده و سکوت
اختیار می نمایند. در واقع تعداد کمی از زنان حاضرند درباره رفتار خشونت
آمیزی که در مورد آنها چه در عرصه خانواده و چه در اجتماع صورت گرفته
است سخنی بگویند. حتی در بسیاری از کشورها زنان متاهل یا مجرد قربانی
تجاوزسکوت اختیار میکنند و یا در صورت مجرد بودن مجبور به ازدواج با فرد
مهاجم می شوند که پس از ازدواج خطر تداوم خشونت علیه زنان در خانه هایشان
بیشتر می شود. در حالیکه در جوامع دیگری برای خشونت خانگی در شرایط زندگی
مشترک خارج از ازدواج قوانین و مقررات کنترل کننده وجود دارد . نقش فرهنگ
بر تاییدو تشویق و یا کنترل خشونت خانگی دارای اهمیت است و نقش قانون نیز
تعیین کننده است هر چند که رفتارقربانیان خشونت نیز در تدارم خشونت تاثیر
دارد.
عوامل خشونت های خانگی:
بر اساس تحقیقی که دفتر امور اجتماعی وزارت کشور و مرکز مشارکت امور زنان
ریاست جمهوری در ۲۸ استان کشور انجام داد، عوامل خشونت خانگی در ایران را
به ۸ عامل دسته بندی شده است :
1. استفاده از تهدیدهای متفاوت و ایجاد مخاطره: تهدید به آزار یا کشتن زن
، فرزندان یا اقوام یا خودکشی، مخفی کردن مدارک شخصی، ایجاد محرومیت در
روابط زنان، تهدید به طلاق یا بیگاری کشیدن از زن و اعضای خانواده .
2. خشونت های فیزیکی از نوع اول: گرفتن، بستن، زندانی کردن، اخراج از
خانه، محروم کردن از غذا و عدم مواظبت در زمان بیماری.
3. خشونت فیزیکی از نوع دوم: سیلی، مشت، لگد، هل دادن.
4. خشونت های روانی و کلامی: به کار بردن کلمات رکیک، فریاد و بد اخلاقی،
قهر و صحبت نکردن، از بین بردن اعتماد به نفس و کرامت انسانی و ایجاد
احساس گناه ، خجالت زده کردن ، رفتار تحکیم آمیز و منت نهادن بابت تأمین
معاش.
5. خشونت های جنسی و ناموسی: عدم مراعات بهداشت زناشویی، مجبورکردن به
دیدن فیلم های مبتذل، مجبور کردن به سقط جنین یا حاملگی ناخواسته، متهم
کردن به بی مبالاتی در مسائل ناموسی، شک و بددلی.تجاوز به محارم
6. خشونت های اقتصادی و مالی: جلوگیری از استقلال مالی زن، دخل و تصرف در
اموال شخصی و فروش طلا و جواهرات زن، ندادن خرجی و پول کافی .
7. خشونت های حقوقی و مرتبط با طلاق: جلوگیری از نگهداری فرزندان در
زمان متارکه، ازدواج مجدد شوهر، امتناع از طلاق علی رغم اصرار زن.
8. ممانعت از رشد اجتماعی، فکری و آموزشی: ممانعت ار کاریابی و اشتغال
زن، ایجاد محدودیت در رابطه با ادامه تحصیل، ایجاد محدودیت در ارتباط
فامیلی، دوستانه و اجتماعی.
از آنجایی که بسیاری از خشونت ها در خانواده علیه زنان در خانواده صورت
می گیرد توجه به این موضوع دارای اهمیت است.
مجمع عمومی سازمان ملل متحد در ۲۳ فوریه سال ۱۹۹۴ طی قطعنامه ای خشونت
علیه زنان را اینگونه تعریف کرده است: عبارت “خشونت علیه زنان” به معنی
هر عمل خشونت آمیز بر اساس جنس است که به آسیب و رنجاندن جسمی، جنسی، یا
روانی زنان منجر شود، یا احتمال آن وجود داشته باشد، از جمله تهدیدات یا
اعمال مشابه؛ اجبار یا محروم کردن مستبدانه زنان از آزادی، که در منظر
عموم یا در خلوت زندگی خصوصی انجام شود. نتیجه تحقیقات سازمان بهداشت
جهانی نشان میدهد که در هر ۱۱ ثانیه یک زن مورد آزار قرار می گیرد و
باردار بودن زنان هم آنها را از خشونت مصون نمی دارد . ۳۳ تا ۳۵ درصد
زنان آمریکایی مورد آزار جسمی همسران خود هستند و۱۵ تا ۲۵ درصد آنها در
هنگام بارداری مورد ضرب و شتم قرار می گیرند؛ همچنین از هر ۱۰ زن سه
نفراز آنان توسط شوهرانشان یا سایر مردان به قتل میرسند. بعنوان مثال: در
هند بطور متوسط سالانه ۴۱۴ زن در اثر آزار جسمی همسرانشان دست به خودکشی
می زنند، در بنگلادش ۵۳۴ قتل از قتل ها ناشی از خشونت مردان بوده ؛ و در
شیلی ۶۳۴ زن مورد آزار جسمی قرار گرفته اند.در ایران آمار قابل اعتماد در
مورد خشونت خانگی علیه زنان کمتر در دسترس است. اما امارهای موجود نشان
می‌دهد که ۶۶ درصد زنان ایرانی، از اول زندگی مشترکشان تاکنون، حداقل
یکبار مورد خشونت قرا گرفته‌اند. میزان و انواع خشونت خانگی در استان‌های
مختلف ایران از تنوع و تفاوتهای زیاد و معناداری برخوردار است .
سازمان بهداشت جهانی نیز انواع خشونت را بر اساس دوره های زندگی به صورت
زیر تقسیم بندی کرده است:
دوران پیش از تولد:
سقط جنین به دلیل جنسیت؛ تحت تأثیر تلاش برای از بردن جنین در طول دوران بارداری.
دوران نوزادی:
نوزادان دختر مورد سوءاستفاده فیزیکی، جنسی و روانی.
دوران کودکی:
ازدواج کودکان، ختنه دختران، سوءاستفاده فیزیکی، جنسی و روانی، تجاوز
محارم، تن فروشی کودکان و استفاده از آنان در ویدیوهای پورن.
دوران نوجوانی و جوانی:
دوران نوجوانی و جوانی:خشونت در قرارهای عشقی و عشقبازی ( بعنوان مثال
پاشیدن اسد و تجاوز)؛ رابطه جنسی با زورگیری اقتصادی (بعنوان مثال دختران
محصلی که بخاطر مخارج مدرسه با مردانی همسن پدرشان رابطه جنسی دارند)؛
تجاوز محارم؛ سؤاستفاده های جنسی در محل کار، تجاوز، تهدیدهای جنسی،
اجبار در تن فروشی و ویدیو های پورنو، قاچاق زنان، شراکت در اعمال خشونت،
تجاوز همسر، سوءاستفاده مالی و قتل، شرکت در قتل، سوءاستفاده روحی-روانی،
سوءاستفاده از زنانی که نقص عضو دارند، اجبار به بارداری.
دوران میانسالی:
اجبار به خودکشی یا قتل بیوه ها به دلایل اقتصادی، رابطه جنسی با
سوءاستفاده جنسی و روانی.
در نهایت آنچه مسلم است نقش مردم و رهبران جوامع و قوانین در کنترل
خشونت خانگی است . همه ما در هر جایگاهی که هستیم میتوانیم مهارت هایی
را پرورش دهیم که در پیشگیری و مداخله در خشونت به آن نیاز است. افزایش
آگاهی نخستین گام در این کوشش اجتماعی برای تغییر است . مردم و مسوولان و
پلیس و وکلا و قضات و قانون گذاران هر چه بیشتر درباره خشونت خانگی
بدانند بیشتر در کنترل آن موثر خواهند بود . پس از ارتقای آگاهی، گام بعد
کمک به خانواده‌هایی است که نیاز‌مند یاری‌اند. نهاد های سنتی حمایتی و
سازمانهای غیر دولتی و ارگانهای حمایتی ومراکز بهداشتی و مشاوره دولتی در
این راه میتوانند مفیدواقع شوند. هدایت و سازمان دهی این خدمات دارای
اهمیت هستند و ما به عنوان یک حلقه کوچک در این یاری رسانی به کوشش
پرداخته ایم . کنترل و توقف خشونت خانگی در گرو بسیج اجتماعی و یاری تک
تک ماست .

shab ranginkaman

unread,
Sep 4, 2015, 5:37:46 PM9/4/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
شاهد بازی (همجنس گرائی) در ادبیات فارسی

شاهدبازی یا همان همجنس گرایی مردانه به استناد متون ادبی و تاریخی
موجود، سابقه ای بسیار طولانی و حداقل هزار ساله در ادبیات و تاریخ ایران
داشته و گستردگی آن شگفت آور است. جالب اینکه با توجه به این همه مدرک٬
تنها یک نوشته مستقل در باب این امر نگاشته شده است. در صورتی که این
موضوع به عنوان یکی از جریانهای تاریخی و اجتماعی ایران ٬ سزاوار تحقیق و
بررسی بیشتری است.

کتاب "شاهد بازی در ادبیات فارسی" به قلم استاد "سیروس شمیسا" در سال
۱۳۸۱ منتشر و در همان سال توقیف و جمع آوری شد. هرچند که بعدها بارها به
صورت زیرزمینی تجدید چاپ گردید.
این کتاب حاوی مطالبی است جسورانه و بسیار جدید، که در شکستن تابوهای
ایرانی همتا ندارد. همان گونه که از نام کتاب و نقاشی روی جلد آن پیداست،
صوفیان پسرهای نوبالغ را کنار خود می نشاندند و از دیدن روی آن ها حظ می
بردند.
آنها این کار خود را شاهد بازی نام گذاشتند که یعنی در روی زیبایی که
خدا آفریده جلوه ای از او دیده میشود. نام کتاب برگرفته از این سخن است و
شمیسا همجنس گرایی مردانه در ادبیات فارسی را موضوع پژوهش خود قرار داده
است. او می گوید:
اساسا ادبیات غنایی فارسی به یک اعتبار ادبیات همجنس گرایی است. در این
که معشوق شعر سبک خراسانی و مکتب وقوع در دوره تیموری، مرد است شکی نیست.
اما ممکن است خواننده غیر حرفه ای در مورد ادبیات سبک عراقی مثلأ غزلیات
امثال سعدی و حافظ دچار شک و تردید باشد. اما حدودا نصف اشعار این بزرگان
هم صراحتا در باب معشوق مذکر است زیرا در آن ها آشکارا از واژه های پسر و
مرد و خط عذرا و سبزه ریش و این گونه مسائل سخن رفته است.
و جالب اینکه بخش اعظم آن نصف باقی مانده هم در مورد معشوق مذکر است
منتهی خاصیت زبان فارسی طوری است که مثلأ به علت عدم وجود افعال و ضمایر
مذکر و مؤنث ایجاد شبهه می کند.
باید دانست که مسائلی چون رقص و زلف و خال و خدّ و قد و دامن و تیرنگاه
و ساقی گری و امثال این ها که امروزه به نظر می رسد در مورد زنان است در
قدیم مربوط به مردان هم می شده است. بدین ترتیب فقط بخش کمی از اشعار
قدماست که می توان در آن ها به ضرس قاطع معشوق را مؤنث قلمداد کرد.
شمیسا اولین محققی است که در این باره به چاپ پژوهش هایش می پردازد. چاپ
این کتاب نه تنها برای حکومت که برای بسیاری از پژوهشگران متعصب و عرفا و
دراویش ایرانی گران آمد. شایان توجه است که قصد نویسنده فقط تبیین علمی
یک پدیده اجتماعی و توضیح سیر تاریخی آن بوده است و لاغیر.
کتاب شامل هشت فصل است که ابتدا به بررسی تاریخچه نظربازی در فرهنگ های
مختلف و سپس به کند و کاو شعر فارسی از دوره غزنویان تا دوره پهلوی می
پردازد.

این مجموعه آغاز باب شدن شاهدبازی را از دو سو می داند یکی یونانیان در
غرب که به نوعی مُروّج عشق افلاطونی و بدون تماس جنسی بودند و دیگری
ترکان غزنوی که به این رابطه حالتی کاملا زمینی داده بودند.
نویسنده ی کتاب درمورد ریشه یابی مسأله همجنس گرایی به اردوهای جنگی
ترکان آسیای شرقی می پردازد.
دکتر شمیسا معتقد است از آن‌جا که زن در جامعه حضور نداشته و در خانه
محبوس مانده بود، نمی‌توانسته مثلاً ساقی شود تا بتواند مورد خطاب شاعر
قرار بگيرد. و نیز رسم خطاب به پسرکان زیباروی از سنت‌های دیرینه‌ شعر
فارسی از رودکی تا بهار است.
اصولاً این گونه خطاب به زن یا دختر نامعمول بوده و خلاف ادب شمرده
می‌شده است. به همین جهت است که در سراسر دیوان حافظ حتی یک‌بار لفظ دختر
به‌کار نرفته است. جز در اشعار سبک خراسانی که در آن صراحتاً لفظ پسر و
نظایر آن آمده است، در اشعار ادوار دیگر مخصوصاً سبک عراقی، یعنی اشعار
امثال حافظ و سعدی، زبان مانع است که خواننده عادی پی به مذکر یا مؤنث
بودن معشوق ببرد.

شاهدبازی از دوره‌ سامانیان که ترکان، اندک اندک وارد مقامات لشکری
می‌شوند، رشد یافته و رواج می‌گیرد. در دوره غزنویان که ترک‌نژاد بودند.
لواط نزد آنان مرسوم و عشق مرد به مرد، امری عادی تلقی می‌شد. عشق سلطان
محمود غزنوی به غلام ترکش، ایاز مشهورترین سند در این مورد است که البته
شاعرانی چون مولانا از آن تفسیر معنوی می‌کنند. معشوق در شعر شاعران این
دوره چون عنصری و منوچهری و به ویژه فرخی، مذکر است. این عشق (البته به
لحاظ عشق عرفانی) در ادبیات فارسی بازتاب گسترده‌ای یافته است و حافظ و
مولانا و سعدی به آن اشاره دارند.
در دوره سلجوقیان و خوارزمشاهیان این روند ادامه می‌یابد. در کنار سنایی
و انوری، معروف‌ترین شاعر هزل‌گوی دوران سلجوقیان، سوزنی سمرقندی است. از
این دوره اسنادی در دست است که در ایران به صورت پنهانی، کسانی در مقابل
دریافت وجه، منازل خود را در اختیار فاعل و مفعول قرار می‌دادند. در دوره
مغولان که اوج عرفان ایران است، صوفیان به دو دسته تقسیم می‌شوند. قلیلی
از آنان مانند ابن عربی و شهاب‌الدین سهروردی و شمس تبریزی و مولانا،
همجنس بازی را نمی‌پسندیدند و دسته‌ دیگر که اکثریت با آنان بود، شاهدباز
بودند. البته در بین صوفیان و در خانقاه‌ها، شاهدبازی و لواط رواج داشت و
یکی از اسناد مهم در این باب مطالبی است که ابولفرج ابن جوزی، از وعاظ
معروف قرن ششم در کتابش آورده‌ است.
سعدی در گلستان و بوستان و حافظ در غزل‌ها و عبید زاکانی در اخلاق
الاشراف و رساله صد پند به نظربازی پرداخته‌اند. احتمال دارد ساقی حافظ
نیز پسر بوده باشد. در دوره تیموریان، این امر شدت بیشتری می‌یابد. شاعر
معروف این دوره جامی است که به شاهدبازی علاقه زیادی داشته است. در همین
دوره است که یک کتاب اختصاصی در باب شاهدبازی به نام مجالس‌العشاق تالیف
شد.
پس از آن به دوره‌ی صفویه و زندیه می‌رسیم. نه تنها نباید پنداشت که در
حکومت به ظاهر مذهبی صفویان، تغییری در خلق و خوی مردم نسبت به لواط روی
داده باشد بلکه خانه‌های تأسیس شد که حکومت به صورت رسمی از آن‌ها مالیات
می‌گرفت و یکی از مشاغل دربار آن دوره، شغل لعاب زدن به ماتحت مردان بود
تا پادشاه با آنان راحت‌تر نزدیکی کند و به آن شخص لعابچی می‌گفتند. کتاب
تاریخی رستم‌التواریخ گویاترین سند از سقوط اخلاقی جامعه در دوران حکومت
صفویه و زندیه است. تا جایی که حتی دیپلمات‌ها و سفرای خارجی هم از تجاوز
جنسی در امان نبودند.
در دوره‌ قاجاریه نیز آثاری در این زمینه دیده میشود. به عنوان مثال
دیوان قاآنی شیرازی که در آن نمونه‌های متعددی از بچه‌بازی را می توان به
راحتی یافت. شاعر معروف اواخر قاجار و اوایل پهلوی ایرج میرزا است که
اشعارش نیاز به معرفی ندارد.
و سرانجام به دوران پهلوی می‌رسیم که گرچه شاهدبازی کم و بیش رایج بوده،
اما در ادبیات آن دوره منعکس نشده است و اندک اندک به سبب رشد فرهنگ و
حضور زن در جامعه، از عادات و رسوم مردم رخت بربست.

نقاشی مربوط است به سلطان محمود غزنوی و غلامش ایاز

shab ranginkaman

unread,
Sep 4, 2015, 5:38:43 PM9/4/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
هر روز در رسانه‌ها خبرهایی درباره تجاوز به کودکان منتشر می‌شود که پدر
و مادرها را وحشت‌زده می‌کند. انتشار این خبرها زنگ خطری برای پدر و
مادرهایی است که لازم است درباره مسائلی مثل حریم خصوصی، حق آدم‌ها بر
بدن‌شان و بخش‌های خصوصی‌شان حرف بزنند و برایشان توضیح بدهند.
Corbis-42-19754014 itok=luNU3T…
Edvard March/Corbis
از کی می‌توان برای بچه‌ها درباره این موضوع حرف زد؟ بسیاری از
کارشناس‌ها می‌گویند از یک سالگی می‌توان حرف زدن درباره این موضوع‌ها را
برای بچه‌ها شروع کرد و تا دوران دانشگاه هم این گفتگوها را ادامه داد.
این مطلب درباره این است که چطور برای بچه‌های یک تا پنج ساله درباره
مفهوم حریم خصوصی و موضوع تجاوز و رعایت حریم‌ها صحبت کرد و به آنها
آموزش داد.
نه گفتن
به فرزندتان آموزش بدهید قبل از اینکه به هم‌کلاسی‌هایشان دست بزنند یا
بخواهند آنها را در آغوش بگیرند از آنها اجازه بگیرند. مثلا بگویید از
دوستت بپرس دوست دارد موقع خداحافظی بغلش کنی یا نه. اگر دوستت گفت نه و
دوست ندارد بغلش کنی هیچ اشکالی ندارد به جایش موقع خداحافظی دست تکان
بده یا برایش بوس بفرست.
درک دیگران
به فرزندتان یاد بدهید دیگران را درک کنند. توضیح بدهید که چرا و چطور
ممکن است بعضی کارهایی که می‌کنیم باعث ناراحتی افراد دیگر شود. و خب ما
که نمی‌خواهیم فلان دوست‌مان غصه بخورد و دلمان نمی‌خواهد اذیتش کنیم.
بگویید همان طور که خودت ممکن است از اینکه دوستت هل‌ات بدهد یا به تو
دست بزند ناراحت بشوی آنها هم ممکن است ناراحت شوند. اینها را با لحنی
توضیح بدهید که فرزندتان احساس شرمندگی و خجالت نکند.
ارزش کمک کردن
به فرزندتان یاد بدهید به کسانی که به دردسر افتاده‌اند کمک کند. به او
بگویید وقتی کسی به مشکلی برخورده خوب است به او کمک کنیم و خبر کردن کسی
که بتواند کمک کند هم کار بزرگی است. اگر کسی کمک لازم داشت باید به
بزرگ‌ترهایی که به آنها اعتماد داریم مثل معلم یا پدر و مادر یا دوستانی
که قابل اعتماد هستند مراجعه کنیم. با فرزندتان یک بازی راه بیندازید.
مثلا سر چهارراه به آدم‌ها دقت کنید و ببینید کسی هست که به کمک احتیاج
داشته باشد. بگذارید خودش در حال دیگران دقت کند و به نتیجه برسد که کمک
لازم دارند یا نه.
از حیوانات خانگی‌تان مثال بزنید. بگویید انگار دم گربه گیر کرده باید
کمکش کنیم. وقتی فرزندتان به دیگرانی که به کمک احتیاج دارند کمک می‌کند
تشویقش کنید. اما به او یادآوری کنید که وقتی یک آدم بزرگ به کمک احتیاج
داشت این وظیفه بزرگترهاست که به او کمک کنند.
کلمات مهم
به فرزندتان یاد بدهید که کلمه‌های "نه" و "نکن" مهم‌اند و باید به آنها
توجه کند. یکی از راه‌های نشان دادن اهمیت این مسائل این است که توضیح
بدهیم وقتی مثلا یکی از دوستانش می‌گوید نه، او نباید به کارش ادامه
بدهد.
همین طور به او یاد بدهید باید به نه گفتن دیگران احترام گذاشت. بگویید
همان طور که خودش دوست دارد وقتی می‌گوید نه به حرفش احترام بگذارند خود
او هم باید به نه گفتن دیگران احترام بگذارد.
به او بگویید اگر به دوست‌تان گفتید نه و نکن اما دوست‌تان دست برنداشت و
به کارش ادامه داد آن وقت باید فکر کنیم از دستش راضی هستیم یا نه و این
که همچنان دلمان می‌خواهد با او بازی کنیم یا نه و خب اگر دیدیدم که دوست
نداریم با او دوست باشیم، برویم و دوست دیگری پیدا کنیم.
اگر احساس کردید لازم است گاهی در این مورد، بین بچه‌ها مداخله کنید این
کار را بکنید. مهربان باشید و به بقیه بچه‌ها توضیح بدهید که چقدر نه
گفتن مهم است.
درک احساسات
به بچه‌ها یاد بدهید حالات چهره و زبان بدن و واکنش‌های بدن را بفهمند.
ترسیدن، شادی، غم، ناامیدی، عصبانیت و احساسات دیگر آدم‌ها را تشخیص
بدهند و بخوانند. با هم بازی کنید و هر کس از روی قیافه دیگری حدس بزند
چه احساسی دارد.
آغوش و بوسه اجباری
هیچ وقت یک بچه را مجبور نکنید کسی را بغل کند یا به زور بغلش نکنید. هیچ
وقت به زور نبوسیدش و وادارش نکنید کسی را ببوسد. اگر مادربزرگش می‌خواهد
ببوسدش و فرزندتان دلش نمی‌خواهد یک راه جایگزین پیشنهاد بدهید. مثلا
بگویید نظرت چیه که دست بدی یا های‌فای کنی یا براش بوس بفرستی؟
می‌توانید برای بزرگ‌ترهایی مثل مادربزرگ‌ها بعدا توضیح بدهید که چرا این
کار را می‌کنید. اما جلوی چشم فرزندتان درباره‌اش حرف نزنید و این موضوع
را بزرگ نکنید. اگر موضوع برای مادربزرگ مهم است و از این که اجازه ندارد
نوه‌اش را ببوسد دلخور می‌شود، خب وظیفه شما این است که راهی را انتخاب
کنید که برای فرزندتان بهتر است.
حس مالکیت بر بدن
بچه‌ را تشویق کنید موقع حمام کردن خودش آلت‌ش را بشوید. گاهی لازم است
پدر و مادرها هم کمک کنند اما برایش توضیح بدهید که این اندام مهمی است و
باید مراقبش باشد. بگویید بدنش مهم است و باید حواسش به آن باشد. به این
ترتیب حس مالکیت بر بدن را در او تشویق می‌کنید.
موقع حمام کردن وقتی که می‌خواهید به او کمک کنید، بدنش را بشوید از او
اجازه بگیرید که آیا می‌توانید به او دست بزنید یا نه. با روی خوش این
پیشنهاد را بدهید و اگر او دلش نمی‌خواهد به او دست بزنید به خواسته‌اش
احترام بگذارید. مثلا بگویید "می‌خوای الان پشتت را بشورم؟ پاهات را
میخوای بشورم؟ باسنت را کمک کنم بشورم؟" اگر فرزندتان گفت نه یک لیف به
دستش بدهید و بگویید خب لازمه تنت را بشویی پس خودت بشور.
فرصت انتخاب
به بچه‌ها فرصت انتخاب بدهید. اجازه بدهید خودشان لباس‌شان را انتخاب
کنند و در مورد لباس‌شان و بازی‌هایشان یا شکل مویشان نظر بدهند و انتخاب
کنند. گاهی هم لازم است خودتان مداخل کنید. مثلا ممکن است زمستان باشد و
هوا سرد و فرزندتان بخواهد لباس تابستانی بپوشد و خب شما لازم است نظرش
را عوض کنید. اما کمک کنید بفهمد و حرفش را گوش بدهید و نشان بدهید نظرش
برای‌تان مهم است اما شما دل‌تان نمی‌خواهد سرما بخورد یا مریض بشود.
کلمات درست
به بچه‌ اجازه بدهید هر طور دوست دارد در مورد بدنش صحبت کند. خجالت
نکشد. به او یاد بدهید با کلمات درست درباره اندام خصوصی‌اش حرف بزند و
خودتان هم خیلی مطمئن و درست درباره بدن و رابطه جنسی صحبت کنید. از
سوال‌های آنها استقبال کنید. بگویید خوب شد که این سوال را پرسیدی. اگر
جواب سوالش را نمی‌دانید بگویید خب بذار برم مطالعه کنم ببینم چه جوابی
برای این سوال هست. بعد درباره‌اش حرف می‌زنیم خب؟ وقتی به جواب درست
رسیدید قضیه را پیگیری کنید و باز درباره‌اش حرف بزنید.
اگر واکنش غریزی‌تان به این موارد شرم و خجالت یا هیس گفتن است سعی کنید
تغییر کنید. با شریک زندگی‌تان در موردش حرف بزنید و تمرین کنید تا
برایتان آسان‌تر شود.
حس ششم
با بچه‌ها درباره احساسات درونی‌ یا حس ششم‌ حرف بزنید. گاهی بعضی چیزها
باعث می‌شوند ما بدون این که به نظر برسد دلیل خاصی دارد، احساس
ناخوشایندی داشته باشیم یا بترسیم یا احساس تنفر داشته باشیم.
از فرزندتان بپرسید تا حالا چنین حسی و حالی به او دست داده و اگر چنین
حسی داشته‌ به او توجه کنید و حرفش را بشنوید.
به فرزندتان یاد بدهید به ندای درونش گوش بدهد و اگر حس ناخوشایندی داشت
با شما درباره‌اش حرف بزند. به او اطمینان بدهید که شما می‌توانید کمکش
کنید که حسش را بفهمد. به او تاکید کنید که هیچ کس حق ندارد به او طوری
دست بزند که دوست ندارد و خوشش نمی‌آید.
خودسانسوری
اجازه بدهید فرزندتان با همان کلمات خودش درباره موضوعاتی که می‌خواهد
حرف بزند. بی حوصله نباشید. بگذارید درباره موضوعی که دوست دارد با آزادی
و بدون این که خودش را سانسور کند حرف بزند. تعداد کلماتی که کودکان
بلدند زیاد نیست و اگر در استفاده از همین کلمات هم آنها مجبور به سانسور
و خودسانسوری شوند دیگر ممکن است حرف نزنند.

shab ranginkaman

unread,
Sep 4, 2015, 5:39:04 PM9/4/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
ما به ندرت برای کسانی که از ما بهترند راز دل می گوییم؛ حتی از محضرشان
می گریزیم. در مقابل، بیشتر اوقات اسرار خود را نزد کسانی اعتراف می کنیم
که به ما شباهت دارند و در ضعف ها و حقارت هایمان شریکند. بنابراین ما
نمی خواهیم خودمان را اصلاح کنیم، یا بهتر شویم: زیرا در این صورت ابتدا
باید به حکم عجز و قصور خویش گردن نهیم. ما فقط می خواهیم که برحالمان
رقت آورند و در راهی که می رویم تشویقمان کنند. خلاصه می خواهیم دیگر
مقصر نباشیم و در عین حال برای تزکیه نفسمان هم قدمی بر نداریم. نه از
وقاحت نصیب کافی برده ایم و نه از فضیلت؛ نه نیروی ارتکاب گناه داریم و
نه قدرت اجرای ثواب...!

"سقوط،آلبرکامو"

shab ranginkaman

unread,
Sep 4, 2015, 5:39:19 PM9/4/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
کیومرث مرزبان
ما با پناه‌جویان چه کردیم؟
چند روز پیش در برنامه‌ی خندوانه حرکتِ قابل تقدیری صورت گرفت.
میهمانان برنامه همه رفقای افغانستانی بودند و خودِ این حرکت بسیار زیبا
بود | اما مهم‌تر از این حرکت دیالوگی بود که بینِ شخصیتِ محبوبِ برنامه
"جناب خان" و رامبد جوان رد و بدل شد.
ابتدا جناب خان برای رامبد از علاقه‌اش به یادگاری گفت و چند خاطره در
این زمینه تعریف کرد | کمی بعد یک عصا را نشان داد و گفت این بهترین
یادگاری‌ زندگی‌اش هست.
رامبد جوان با تعجب پرسید چرا این؟ و جناب خانی که همیشه او را در حالِ
بگو بخند و آواز خواندن و نشاط آفرینی دیده بودیم با یک بغضِ بی سابقه‌ای
توضیح داد که یک دوست صمیمی داشت به نامِ عماد که او را عماد خان صدا
می‌کردند...با هم روزگار خوشی داشتند تا اینکه جنگ شد | زمان جنگ عماد
خرمشهر بود و رفت جنگ...کمی بعد با عصا برگشت پیشِ جناب خان | بعد به
جناب خان گفت که من دلم طاقت نمی‌آورد و باید برگردم... و سپس به پایش یک
پارچه بست و عصا را گذاشت و رفت و دیگر بر نگشت....
رامبد جوان این را که شنید کمی احساس تاسف کرد و جناب خان با بغضِ بیشتر
گفت:"این عصا رو گذاشتم گوشه خونه...هر وقت دلم از همه جا می‌گیره... از
دنیا می‌گیره...می‌رم باورت می‌شه؟ با این عصا حرف می‌زنم....هی صداش
می‌کنم عماد...عماد.... امروز این عصا رو آوردم...چون می‌دونم این برادر
خواهرا که امروز اینجا مهمونن اینا از این عصاها خونه یادگاری زیاد
دارن...اینا مثلِ ما زیاد درگیر جنگ بودن و از این عصاها تو خونه‌ها
زیاده...رامبد جان..برنگرده جنگ...بر نگرده جنگ...جانِ تو برنگرده
جنگ...".
سپس آهی کشید و شروع به خواندنِ یک آوازِ زیبای بوشهری کرد....
به شخصه می‌توانم بگویم اولین‌بار بود که یک حرکت در صدا و سیمای ایران
من را به وجد آورد و موهای تنم را سیخ کرد.
حدود سه سال پیش به پیشنهاد یک دوستِ عزیز یک کمپینی راه اندازی کردیم به
نام "کمپین عذرخواهی از دوستان افغان".
این کمپین را درست کردیم تا از برخوردهای بدی که ایرانی‌ها با تبعه‌ی
افغان در این کشور کرده‌اند عذرخواهی کنیم | در این کمپین از مردم
خواستیم تا یک جعبه شیرینی بخرند و بروند به ساختمان‌های در حال ساخت و
آن را بینِ کارگران افغان تقسیم کنند و از آن‌ها بابتِ بدرفتاری‌ها پوزش
بطلبند.
ابتدا کمپین با استقبال خوبی رو به رو شد | خیلی از دوستان با ما همکاری
کردند | اما در این میان کم نبودند کسانی که هر چه از دهن‌شان درامد به
ما و به رفقای افغان گفتند.
این‌روزها ماجرای پناهندگی و مهاجرت مردمان سوریه در صدرِ اخبارِ دنیاست
و تمام صفحه‌ی فیسبوکِ من پر شده از پست‌هایی مبنی بر ابرازِ تاسف و تاثر
و همدردی با مردمِ سوریه...
همه از استقبالِ مردمِ اروپا از مردمِ سوریه استقبال می‌کنند...
با دیدنِ این خبرها و متاسف شدن از این اتفاقات در ذهن‌ام یک سوال ایجاد
شد:"ما با پناهجویانِ افغانستانی چه کردیم؟".
فراموش نکنیم که تا یکی دو سال پیش اکثرِ کودکان افغانستانی در ایران از
حقِ تحصیل محروم بودند | فراموش نکنیم که تعداد کثیری از کارفرمایان
حقوقِ کارگرانِ افغان را پرداخت نکردند...فراموش نکنیم کاغذهایی را که
روی دیوار استخرها و پارک‌ها و اماکن عمومی چسبیده شده بود و نوشته
بود:"ورود اتباع افغان در این مکان ممنوع است" | فراموش نکنیم که خیلی از
ما در سطحِ جامعه برخوردِ درستی با این عزیزان نداشتیم.
فراموش نکنیم که با همسایگان‌مان بد کردیم | شاید در این میان از سوی
برخی از افغانستانی‌ها جرایمی و رفتارهای بدی صورت گرفت | اما فراموش
نکنیم که هر انسانی ممکن است با از دست دادنِ حقِوق خود به کارهای خلاف
روی بیاورد.... فراموش نکنیم که برخی از هموطنان خودمان در کشورهای
اروپایی و استرالیا و امثال‌هم کم به خلاف روی نیاورده‌اند...تازه آن هم
در شرایطی به مراتب مساعدتر نسبت به شرایطِ ایران...
ابرازِ تاسف و انزجار از جنگ و خشونت و مهاجرت حرکتی بس انسانی‌ست | اما
هنوز برای دل‌جویی و اصلاحِ رفتار با پناهجویانِ افغانستانی دیر نیست.
در پایان صحبتم را با جمله‌ی زیبای جناب خان تمام می‌کنم:"بر نگرده
جنگ...بر نگرده جنگ...جانِ تو برنگرده جنگ".

shab ranginkaman

unread,
Sep 5, 2015, 5:37:31 PM9/5/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
پنجشنبه 03 سپتامبر 2015 شراگیم
زند
پنج راهکار ساده و عملی برای جلوگیری از شعارنویسی!
بعد از پاک کردن شعارهای "مرگ بر آمریکا" از روی دیوارهای سفارت سابق
آمریکا در تهران، گزارشهای رسیده حاکی از این است که در عرض کمتر از چند
ساعت، مجددا این شعارها توسط امت همیشه در صحنه حزب الله بازنویسی شده و
به شکل «های لایت» شده و پر رنگ تر از قبل دوباره بر روی دیوار این محل
در معرض دید قرار گرفته اند. از آنجا که پاک کردن شعارها بسیار سخت تر
از نوشتن آن است برای ختم این ماجرا چند راهکار خدمت مسئولین محترم
پیشنهاد میدهیم بلکه مشکل شعارنویسی ها حل شده و جلوی تکرار آن برای
همیشه گرفته شود:
1. استفاده از توری مرغی به جای دیوار بدین شکل که دیوار فعلی تخریب شده
و به جای ان توری مرغی نصب گردد که عملا امکان شعار نویسی بر روی آن وجود
نداشته باشد. از انجا که اسم دیگر سفارت سابق امریکا لانه ی جاسوسی ست و
«لانه» نیز به خانه ی مرغ و به طور کلی ماکیان گفته میشود نصب توری مرغی
از این منظر چندان بی مناسبت نیز نخواهد بود.
2. استفاده از یک لایه ی نچسب نانو (مشابه ظروف تفلون اما بسیار نچسب تر)
بر روی دیوار که عملا باعث میشود رنگ به آن نچسبیده و از روی سطح دیوار
سر خورده و شُره نماید و بدین شکل امکان شعار نویسی غیر ممکن و یا بی
نهایت سخت خواهد شد و از آن سو پاک کردن اثرات جزئی آن با یک قاب دستمال
ساده نیز میسر خواهد بود.
3. تشکیل یک زنجیره انسانی دائمی مقابل دیوار سفارت آمریکا توسط داوطلبین
طرفدار برقراری رابطه با آمریکا. حتی میتوان دیوار را هم به کل برداشت و
از همان زنجیره انسانی به جای دیوار استفاده نمود. در صورتی که دلواپسان
بخواهند با اسپری رنگ بر روی این دیوار انسانی نیز شعار بنویسند این
دیوار انسانی قابلیت این را خواهد داشت که به سرعت افراد جای خود را با
هم عوض کرده و عملا شعار نوشته شده را ناخوانا نمایند.
4. برداشتن تمامی دیوارها و کندن خندق دور تا دور سفارت سابق آمریکا که
با این کار هم حریم سفارت حفظ شده و از ورود افراد متفرقه به داخل آن
جلوگیری خواهد شد و هم شعار نویس ها هنگام مراجعه به محل برای شعار نویسی
بور خواهند گردید.
5. پوشاندن تمامی سطح دیوار با آیات قرآن و کلمات جلاله به شکلی که فضای
خالی برای شعار نویسی در هیچ کجای دیوار باقی نماند. قطعا برادران مرگ بر
آمریکا نویس انقدر دین و ایمان دارند که اسپری خود را بر روی کلام خداوند
نگیرند و پیس پیس بر روی آیات الهی رنگ نپاشند و شعار ننویسند. چون انجام
چنین کاری قطعا مصادف است با رفتن به جهنم و محشور شدن در روز حشر با
بنیامین نتانیاهو و آل سعود و سران فتنه!
بدیهی ست که به غیر از موارد مطرح شده روشهای خلاقانه تری نیز میتواند
برای ریشه کن کردن شعار نویسی بر روی دیوار سفارت سابق آمریکا استفاده
شود. ما در اینجا صرفا پنج موردی را که عملی تر و البته به صرفه تر از
گزینه هایی مانند دیوار لیزری و دیوار الکتریکی و دیوار آبی و مانند آن
بود عرض کردیم بدین امید که بتوان با همین شیوه های متعارف مساله ی شعار
نویسی بر روی این دیوار را حل نمود تا ان شاء الله در آینده ای نزدیک
مقدمات نزدیکی بیشتر دو کشور و در نهایت بازگشایی سفارتها نیز فراهم
گردد.

shab ranginkaman

unread,
Sep 7, 2015, 6:23:13 AM9/7/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
من الان دلم كيك شكلاتى مى خواد. الان مى خواد. همين الان. ندارم ولى .
لواشك دارم، ولى كيك شكلاتى ندارم. بايد تا فردا كه قنادى ها باز مى كنن،
صبر كنم. معلوم هم نيست ديگه فردا دلم كيك شكلاتى بخواد. . من فقط مى
دونم كه الان دلم كيك شكلاتى مى خواد و ندارم، پس قبول مى كنم كه ندارم.
ندارم ديگه. ولى خب دلم مى خواد. اما ندارم. ولى خب .... اما.... ولى ...
اما... ولى.... اما ..يه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسيدم چى
رو؟ گفت سورپرايزه. نمى تونم بگم. مبل ها و فرش و ميز ناهارخورى و كلن
دكور خونه رو تو ده دقيقه عوض كرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالي.
گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز كرد. گفت
حالا چشماتو باز كن. چشمامو باز كردم ديدم يه پيانو ياماها مشكى، همونى
كه ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ويترين ديده بودمش دم در بود.
حالا نمى دونم همون بود يا نه. اما همونى بود كه من ده سال قبل واسه
داشتنش پرپر زده بودم. خيلى جا خورده بودم. گفت چى مى گى؟ گفتم چى مى گم؟
مى گم حالا؟ الان؟ واقعن حالا؟ بيشتر ادامه ندادم. پيانو رو آوردن گذاشتن
اون جاى خالى اى تو خونه كه مامان خالى كرده بود. من هم رفتم تو اتاقم.
نمى خواستم بزنم تو پرش. ولى هزار بار ديگه هم از خودم پرسيدم آخه حالا
پيانو به چه درد من مى خوره. من كه خيلى سال از داشتنش دل كندم. ده سالى
تو خونمون خاك خورد و آخرش هم مامانم بخشيدش به نوه ى عموم.
يه روز اولين عشق زندگى ام كه چهارده سال ازم بزرگتر بود، رفت فرانسه،
اون جا با يه زن فرانسوى كه چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج كرد. منم كه
نمى خواستم قبول كنم از دست دادمش شروع كردم واسه خودم داستان ساختن. ته
داستانم هم اينطورى تموم مى شد كه يه روزى بر مى گرده ، وسط داستان هم
اينجورى بود كه داره همه ى تلاشش رو مى كنه كه برگرده. اين وسطا هم گاهى
به من از فرانسه زنگ مى زد و ابراز دلتنگى مى كرد. بعد از هفت سال
خيالبافى ديدم چاره اى ندارم جز اينكه با واقعيت مواجه شم. شروع كردم به
دل كندن. من هى دل كندم و هى خوابش رو ديدم كه برگشته. دوباره دل كندم و
باز خوابش رو ديدم كه برگشته. بالاخره بعد يه سال كشمكش، يه شب خواب ديدم
كه برگشته، مثل قديما رفتم زير پنجره ى اتاقش و از تلفن عمومى بهش زنگ
زدم، اومد پشت پنجره، گوشى رو برداشت و گفت، اصلن مى دونى چيه من از اولش
هم دوستت نداشتم. ديگه هم به من زنگ نزن. از خواب كه بيدار شدم خيلى
عصبانى بودم، رفتم همه ى عكس ها و كادوها و نامه ها و هر چى ازش داشتم
ريختم توى توالت فرنگى و سيفون رو كشيدم و واقعن دل كندم. چند سال بعدش
تو فيس بوك پيدا كرديم همو. اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعن الان؟ من
خيلى وقته كه دل كندم.
يه دوستى داشتم كاسه ى صبرش خيلى بزرگ بود. عاشق يه پسرى شده بود كه فقط
يك ماه باهاش دوست بود. اون يك ماه كه تموم شده بود، پژمان رفته بود پى
زندگيش و سايه مونده بود با حوض اش. بعد چند سال يه روز بهش گفتم دل بكن
. خودت مى دونى كه پژمان بر نمى گرده. گفت ولى من صبر مى كنم. هر كارى هم
لازم باشه مى كنم. گفتم مثلن الان دارى چكار مى كنى. گفت دارم صبر مى
كنم. يك سال بعد رفت پيش يك دعا نويس. شش ماهه بعدش با پژمان ازدواج كرد.
اون روزا دوست بيچاره ام خيلى خوشحال بود. به خودم گفتم، حتمن استثنا هم
وجود داره. دو سال بعدش شنيدم كه از هم جدا شدن. پيداش كردم. خيلى عصبانى
بود. پرسيدم چى شده. گفت پژمان اونى نبود كه من فكر مى كردم. گفتم پژمان
همونى بود كه تو فكر مى كردى، ولى اونى نبود كه الان مى خواستى. پژمان
اونى كه تو اون روزا، همون چندسال قبل ترا مى خواستى كه باشه، و وقتى
نبود، بايد دل مى كندى.
من الان دلم كيك شكلاتى مى خواد. الان مى خواد ولي...

رخساره ابراهيم نژاد

shab ranginkaman

unread,
Sep 7, 2015, 6:23:52 AM9/7/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
دوست‌پسرم کمکم کرد خودم را بشناسم
راضیه
من «راضيه» هستم و در رشته «تاريخ» تحصیلات دانشگاهی‌ خود را ادامه
داده‌ام اما در حال حاضر در یک کتاب‌فروشی در اصفهان مشغول به کار هستم.
خیلی زود با سکشوآلیته آشنا شدم و از دوران كودكی هم خودارضايی داشتم.
وقتی حدود هفت، هشت سالم بود، لذت جنسی را با لغزش روی لبه صندلی ماشین
فهميدم. اما تا وقتی به ۲۹ سالگی رسیدم، از گرایش جنسی‌ خود خبر نداشتم و
تنها وقتی با دوست پسرم كه روان‌شناس است در مورد گرایش‌های جنسی صحبت
کردیم، فهمیدم دوجنس‎گرا هستم.
در میان آن صحبت‌ها متوجه شدم که دوجنس‌گرایی درست مثل هم‌جنس‌گرايی، يك
انتخاب ساده برای فعاليت جنسی نيست بلكه گرايشی بوده كه از بدو تولد
همراه من بوده و به مرور زمان بروز پيدا كرده است. فهمیدم مخفی كردن اين
گرايش نه تنها مشكلی را حل نمی‌كند بلكه دردسرساز هم است. بعد از شناخت
اين گرايش، روابط خودم را با هم‌جنس‌هایم بيش تر تنظيم كردم و بدین
ترتیب، فصل تازه‌ای در روابطم با انسان ها شروع شد.
خوش‎بختانه من از خانواده مذهبی نیستم و مطالعه و تحقیق در مورد موضوعات
دینی امری عادی در خانواده‌ ما است. به همین دلیل، بسیاری از موانعی که
سایر افراد ممکن است در راه شناخت خود داشته باشند، سر راه من نبوده است.
رابطه من و دوست‌پسرم هم رابطه‌ای پر از اعتماد است. با این که مثل
خیلی‌های دیگر، رابطه‌ خود را «رابطه‌ای باز» تعریف کرده‌ایم، مشکلاتی که
ممکن است در سایر روابط این چنینی وجود داشته باشد، نداریم. البته باید
بگویم به دلیل شرایط زندگی‌، هیچ‌کدام محل سکونت مستقلی نداریم و این یکی
از موانع نزدیک‌تر شدن ما به هم از نظر جنسی است.
با وجود این موانع که در زمينه نزديكی جنسی داريم اما هميشه حرف‌های دوست
پسرم جذابيت زيادی برای من داشته و دارد. با صحبت‌هایش فهميدم خيانت تنها
«بغل خوابی» نيست بلكه از طريق جاسوسی و يا سرقت هم می شود خيانت كرد و
برای همين است كه دوست پسرم نسبت به بغل خوابی انسان‌ها حساس نيست.
يادم می‌آيد در دبيرستان به یکی از هم‌کلاسی‌هایم آن قدر حس پیدا کردم که
بدون اين كه با او دوست باشم، به طرفش رفتم و بدون مقدمه گونه‌اش را
بوسيدم. یک بار هم با يک خانم دوجنس‎گرایی که از همسرش جدا شده‌بود از
طريق اینترنت آشنا شدم كه تمايل داشت با يک زن رابطه داشته باشد. بالاخره
یک بار به خانه‌اش رفتم ولی بچه يك سال و نيمه‌اش خانه بود و نتوانستیم
رابطه‌ جنسی برقرار کنیم. بعد متوجه شدم كه قصدش روبه رو كردن من با دوست
پسرش بوده‌ است. برنامه‌ ریزی كرده بود كه با من جلوی دوست پسرش رابطه‌ای
داشته باشد و دوست پسرش شاهد ما باشد. من نپذيرفتم و دوستی‌ ما همان‌جا
تمام شد.
درست است كه من از نظر ظاهری زن‌ها را هم دوست دارم و اندام‌های جنسی آن
ها مرا جذب می‌کند ولی برای اين كه بخواهم با کسی وارد رابطه جدی و
طولانی بشوم، بايد از لحاظ اخلاقی و شخصيتی هم توجه من را جلب كند. به
همین دلیل هم تا به حال نتوانسته‌ام رابطه‌ای جدی با يک زن برقرار کنم.
کسی را که به او اعتماد داشته باشم، هنوز هم پیدا نکرده‌ام.
به غیر از دوست پسرم، مادر و خواهرم هم از گرایش جنسی من خبر دارند اما
انگار آن ها که باید بدانند، بی‌خبر هستند. گاهی تصميم می‌گیرم يک لباس،
نشان و یا آرمی از دوجنس‎گرایی تهيه كنم كه وقتی از خانه بیرون می‌روم،
آن را بپوشم تا به نوعی به باقی کسانی که من را می‌پذیرند، پیامی داده
باشم و شاید با آن ها آشنا شوم.
به احتمال زياد، كسی كه چنين گرايشی دارند از نمادهای دوجنس‎گرايی باخبر
هستند و نه مردم عادی. راستش من از مردم نمی‌ترسم و هرگز نگران قضاوت
ديگران درباره خودم نبوده‌ام. خوش‎بختانه تابه حال کسانی که این موضوع را
با آن ها در میان گذاشته‌ام، برخورد بدی نداشته‌اند. آن ها هم شخصیت من
را می‌شناسند و می‌دانند که گرایش جنسی‌ من به معنی «هرزگی» یا
«شهوت‌پرستی‌» نیست؛ دوجنس‎گراها نه متجاوزند و نه زیاده‌خواه.
من دیگر به مطالب و كامنت‌هايی كه در محيط مجازی گفته می‌شود، چندان وقعی
نمی‌گذارم. بيش ترتلاش می‌كنم كه در دنيای واقعی تاثيرگذار باشم و نظر
منفی مردم و اطرافيانم را در مورد گرایش‌های جنسی «نامعمول» بین
انسان‌های بالغ که برای مردم پذیرفته نیست، تغییر دهم.
من با توضيحات دوست پسرم و تجربه های او در زمينه حل مشكلات
رنگين‌كمانی‌ها به اين نتيجه رسيدم كه شناخت گرايش های جنسی باعث می‌شود
خيلی از تعصبات افراد دگرجنس‎گرا در مورد این گروه از انسان‌ها از بين
برود. الآن می‌توانم بگويم كه اهميت روان‎شناسی برای من در اين نكته است
كه توانستم با اين علم، بيش تر خودم را بشناسم و از زندگی‌ لذت بيش تری
ببرم. امیدوارم همه بتوانیم به موضوعات علمی نگاه کنیم و دست از تعصب‌های
بی جا برداریم.

shab ranginkaman

unread,
Sep 9, 2015, 6:32:06 AM9/9/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
عمو سبزی فروش

داستان زیر مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت احمدشاه قاجار
برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای دکتر جلال گنجی فرزند مرحوم
«سالار معتمد گنجی نیشابوری» این را نقل کرده اند:
«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد احمد شاه قاجار تحصیل میکردیم.
روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از
مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشورشان را بخوانند. ما بهانه
آوریم که عدۀ‌مان کم است.
گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو اینجا تحصیل میکند و
همان یک نفر پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد و سرود ملی خواهد خواند.
چاره‌ای نداشتیم دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم و پس چه
باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم.
به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم.
یکی از دوستان گفت اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر
هم بکنیم و بخوانیم و کسی هم که اینجا فارسی بلد نیست که بداند و اعتراض
کند.
اشعار مختلفی از سعدی و حافظ با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین
نبود و نمیشد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم:
بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟ گفتند آری. گفتم هم آهنگین است و
هم ساده. بچه‌ها گفتند آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمیشود. گفتم بچه‌ها
گوش کنید و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم:
عمو سبزی‌فروش... بله. سبزی کم‌فروش... بله. سبزی خوب داری؟ ... بله.
فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم.
با توافق همدیگر، «سرود ملی» به این‌ صورت تدوین شد:
عمو سبزی‌فروش... بله
سبزی کم‌فروش... بله
سبزی خوب داری...بله
خیلی خوب داری؟... بله
عمو سبزی‌فروش... بله
سبزی کم فروش ... بله
سبزیت گِل داره ... بله
درد دل داره... بله
سیب کالک داری... بله
من و دوسم داری... بله
عمو سبزی‌فروش... بله
من نعنا میخوام... بله
تو رو تنها میخوام... بله
……………
خلاصه این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه با یونیفورم یک‌ شکل و یک‌
رنگ از مقابل امپراطور آلمان عمو سبزی‌فروش خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما
که دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند.
از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری
که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد
فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.
منبع فصلنامۀ «ره‌ آورد» شمارۀ 35

shab ranginkaman

unread,
Sep 9, 2015, 6:32:38 AM9/9/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
شکنجه معلولان با غل و زنجیر و سگ در یک مرکز نگهداری
والدین تعداد زیادی از معلولان به دلیل اثبات شکنجه و اذیت و آزار در یک
مرکز نگهداری از معلولان از مدیر این مرکز بطور رسمی شکایت کردند.
در این گزارش با اشاره به گفته‌های والدین تعدادی از معلولان ذهنی و جسمی
این مرکز و همچنین گزارش بازرسان، مواردی چون «ضرب و شتم»، «سگ درمانی» و
«زنجیر درمانی» به عنوان نمونه‌هایی از «شکنجه» معلولان در این مرکز ذکر
شده است.
متن کامل گزارش:
قرارمان ۵۰ کیلومتر دورتر از تهران در منطقه ولدآباد نزدیک محمد شهر بود.
چندین خانواده معلول منتظر بودند تا اسناد و مدارک و ناگفته های خود را
در مورد ضرب و شتم و اذیت و آزار فرزندانشان در یک آسایشگاه نگهداری از
معلولان گزارش دهند. وقتی گفتیم سینا را بیاورید تا پارگی شکمش را ببینیم
پدرش به سرعت پشت یک خودرو قایم شد! گفت: نمی خواهم سینا من را ببیند...
هوایی می شود! حال و هوای خانه هم خوب نیست و مادرش عصبی و بیمار شده...
وقتی سینا آمد پدرش از پشت شیشه های خودرو فرزندش را دید... گریست و بعد
گفت: بمیرم الهی چقدر لاغر شده... پسرک خیلی بی تابی می کرد اما بالاخره
توانستیم پیراهنش را بالا بزنیم و دیدیم جای بریدگی شدیدی روی شکمش است!
و این آثار همان شکنجه ها در آسایشگاه بود!
به گزارش خبرنگار مهر، در سال ۱۳۷۹ یک موسسه خصوصی اقدام به ایجاد مرکز
نگهداری از معلولان با مجوز اداره کل بهزیستی البرز می کند و بعد از ۱۳
سال فعالیت با کمک خیرین و هزینه های دریافت شده از والدین کار خود را
توسعه داده و با خرید زمین و ساختمان ۱۳۹ معلول را زیر پوشش خود قرار می
دهد. ماجرا از آنجا آغاز می شود که والدین معلولان از سال ۹۰ متوجه کبودی
یا زخم در بدن فرزندان خود شده اما باورشان نمی شود که شاید این علایم بر
اثر ضرب و شتم ایجاد شده باشد.
بازرسان شکنجه معلولان را اثبات کردند
مادر خوانده یکی از معلولان (علی) که چندین میلیون تومان کمک نقدی و یک
ساختمان هم به این مرکز هبه کرده از طریق فرزند معلولش که قدرت تکلم داشت
متوجه می شود که او را کتک زده اند و اتاقش محلی برای کارهای غیراخلاقی و
رقاصی شده است! شکایت اولیه این مادر به سازمان بهزیستی و اعزام بازرس از
تهران بی نتیجه ماند و مادر نتوانست تخلفات رخ داده را اثبات کند. تا
اینکه مدیرکل بهزیستی استان البرز با مشاهده فیلم های دوربین مداربسته
نصب شده در آسایشگاه به حقیقت زنجیر کردن معلولان روی تخت و ضرب و شتم
آنها پی برد و بازرسان در مرکز را چند ماه قبل پلمب کردند.
روایت شکنجه سینا در آسایشگاه
اما روایت زندگی ۱۱ ساله معلولان در این مرکز از زبان خودشان و والدین،
تلخ و غیر قابل باور است. وحید عبدالحسینی پدر سینا که بعنوان شاکی از
مدیر مرکز متخلف به دادسرای فردیس شکایت کرده است (شماره پرونده موجود
است) می گوید: سینا ۲۰ سال دارد و معلول ذهنی و جسمی است. سال ۱۳۹۰
فرزندم را به این مرکز بردم تا از آن به نحو احسن نگهداری کنند. هزینه
این نگهداری ماهانه ۳۷۰ تا ۵۰۰ هزار تومان بود و با اینکه کارمند ساده ای
بودم به هر زحمتی این مبلغ را به آسایشگاه پرداخت می کردم. البته
آسایشگاه از من همانند سایر والدین چک و سفته گرفت تا اگر هزینه نگهداری
را ندادم اقدام قانونی کند!
ماهی یک بار سینا را از آسایشگاه به خانه می بردیم تا روحیه اش کمی
شاداب شود. ۲ سال بعد وقتی سینا را یک روز خانه آوردم در حمام متوجه شدم
جای گاز گرفتگی، ضرب و شتم و کبودی روی دست و بدنش زیاد است! هرچند
مسئولان مرکز زیر بار نمی رفتند اما بازرسان این اقدامات را اثبات کردند.
سینا ۴ روز بعد از تعطیلی مرکز در کما بود و نتیجه پزشکی قانونی گفته های
من در مورد شکنجه فرزندم را اثبات می کند. بازرسان در گزارش خود سگ
درمانی و زنجیر درمانی را ذکر کرده اند.
آقای مددی پدر یکی دیگر از معلولان این آسایشگاه بود که می گفت: فرزندم
۱۱ سال در این مرکز نگهداری شد و ما نمی دانستیم در این سالها چه بلایی
سرش آمده است. هفته ای یکبار از تهران به کرج می آمدیم. یکبار که لباسش
را بالا زدیم جای چنگ و خراشیدگی شدیدی روی بدنش دیدم. هر هفته لاغرتر می
شد و بعد بیماری ذات الریه گرفت و چند روز در ICU بستری بود. ما نمی
دانستیم که قرص هایش را قطع کرده اند و پسرم عذاب می کشد.
از آقای مددی سئوال کردیم چرا شکایت نکردید، گفت: ما را تهدید کردند که
اگر شکایت کنید فرزندتان را هیچ کجا قبول نمی کنند برای همین اقدام
نکردم.
گفته های روان شناس مرکز
در میان خانواده های معلولان خانم محمدی روان شناس مرکز هم بود. هر چند
مدت زمان همکاری وی با آن مرکز یک ماه بیشتر نبود اما برخی گفته های خانم
دکتر قابل تامل است. می گفت: بچه ها استرس زیاد و به نوعی فشار عصبی
داشتند و بعد از مدتی مشکلات بیشتر شد. یکبار برای تعمیرات تخت ها را جمع
کردند و بچه ها مجبور بودند تمام روز ایستاده باشند و شب هم به سختی
بخوابند. من خیلی اعتراض کردم اما پاسخی ندیدم برای همین استعفا
دادم.قرار است این مرکز دوباره فعالیتش را آغاز کند!
خانم صفایی مادرخوانده علی می گفت: از سال ۹۲ فهمیدم فرزندم اذیت می
شود. با اینکه برای مرکز ساختمان ساخته بودم اسباب فرزندم را بیرون
انداختند و گفتند تاریخ مصرفش تمام شده است! بعد علی برایم تعریف کرد که
یک شب سگ به جانش انداختند و او از ترس فرار کرده و بعد کتفش در رفته
است. آب را روی معلولان می بستند و برای پنهان کاری تخلفات آدم می
خریدند. حالا هم هنوز تابلوی مرکز پایین نیامده و خبردار شدیم قرار است
دوباره باز شود.
البته بعد از پلمب مرکز معلولان از طرف بهزیستی استان به مرکز دیگری
منتقل شدند و سریع از مدیر مرکز متخلف شکایت کردیم و پرونده در حال
پیگیری است.
مادر یار مرکز: به معلولان نان خشک آب زده می دادند!
اظهارات والدین و انواع شکنجه ها و تخلفات آنقدر تکان دهنده بود که نمی
توان تمام آنها را نوشت اما گفته های مادریار مرکز که حالا در جای دیگری
مشغول کار است کار را تمام کرد. گفت: من می دیدم که معلولان مرکز فقط نان
خشک آب زده می خوردند و گوشت ها و مرغ های اهدایی وارد آشپزخانه نمی شد.
حتی گوشت داشتیم و آنها آن را دور می ریختند! بچه های بیگناه از غذاها
بیزار بودند اما زبان نقد نداشتند. در حالی که مدیر مرکز از خیرین کمک
های میلیونی می گرفت.
بعد از گفتگوها به مرکزی که هم اکنون بچه ها به آنجا منتقل شده و در آن
محل نگهداری می شوند(مرکز نگهداری از معلولان آراز) رفتیم. مسئول مرکز
اجازه ورود نداد و گفت برای من تهیه گزارش و مصاحبه مسئولیت دارد. خانم
صفایی رضایت داد تا علی به خارج مرکز بیاید و برایمان تعریف کند. ابتدا
نمی خواست حرفی بزند اما بعد گفت می خواهم تنها با خبرنگار صحبت کنم. می
گفت: اسمش برفی بود. سگ بزرگ و سفید و دندانهایش را فراموش نمی کنم. خیلی
ترسیده بودم. جرات نداشتند دست من را زنجیر ببندند اما برای بقیه را
بستند. یکبار پرستار یادش رفته بود زنجیر را باز کند و بچه ها تا ظهر
دستانشان با زنجیر روی تخت بسته شده بود. علی که معلول ذهنی است اما به
گفته مادرخوانده اش لب مرز است و هوشیاری خوبی دارد، گفت: من غذاهای آنجا
را نمی خوردم و همیشه با پولی که مادرم می داد از بیرون غذا تهیه می
کردم. یکبار یکی از آنها (افراد متخلف در مرکز) روی یکی از دوستان افتاد
و می خواست او را خفه کند. ... دیگر نمی خواهم حرف بزنم خیلی سخت و بد
بود...
در این میان، گفته های آقای فرزین از مدیران سابق این مرکز قابل تامل بود
که می گفت: این رخدادها بعد از رفتن من بیشتر شد چون من آن زمان به واقع
ندیدم. اما اخذ هزینه ماهانه ۵۰۰ هزار تومان از والدین به جای ۳۷۰ هزار
تومان غیر قانونی بود. گرفتن چک و سفته از والدین هم غیرقانونی بود و
اینکه به جای ۱۳۹ معلول بعد از پلمب ۱۲۵ نفر تحویل شدند؛ یعنی آمار فوتی
ها ارائه نشد!
به گزارش خبرنگار مهر سایر معلولان تک به تک از داخل حیاط محل زندگی جدید
خود ما را نگاه می کردند. برخی هنوز جای شکنجه ها را در بدن داشتند اما
مسئول مرکز مانع گفتگو شد. پدر سینا حال خوبی نداشت و سایرین هم به دلیل
بازگو کردن این روایت متاثر بودند. برخی می گفتند: واقعا رسانه حرف های
ما را منتشر می کند؟ آیا قوه قضائیه گزارش را می خواند؟ آیا واقعا کسی
صدای ما را می شنود؟ چندین رسانه رفتیم اما قول دادند و کاری نشد.
گزارش و عکس: سید هادی کسایی زاده-خبرگزاری مهر

shab ranginkaman

unread,
Sep 9, 2015, 4:17:53 PM9/9/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
من دوستش داشتم و او به من تجاوز کرد
امید
نوجوان بودم؛ یک پسر سفید و به قول دیگر پسر‌های اطرافم، یک بچه برّه. در
منطقه ما به پسر‌های ریزه میزه و سفید می‌گفتند بچه برّه که کنایه‌ای بود
از بره کوچک و زیبا. در همان دوران بود که احساسات خودم را نسبت به
پسر‌ها به خوبی‌ حس می‌کردم.
حس‌هایم خودشان را این طور نشان می‌دادند که دوست داشتم جایی تنها باشم و
به پسرها بچسبم و آن ها را بغل کنم. اما اصلاً شرایط‌ آن را نداشتم و
همیشه هم حسرت چنین شرایطی را می‌خوردم. به خاطر سخت‌گیری‌های خانواده،
هیچ وقت امکان نداشت که بتوانم با یکی‌ از دوستانم تنها باشم. به همین
خاطر همه حواسم را به اطرافیان و پسر‌های فامیل جمع کرده بودم تا شاید
بتوانم به خواسته خودم برسم و حداقل یک بار هم که شده، خارج از رویا پسری
را در آغوش بکشم.
از «رضا» پسر خاله‌ام خیلی‌ خوشم می‌آمد. رضا از من بزرگ تر بود و
تقریباً ۹سال با من تفاوت سنی داشت و هنوز مجرد بود. همیشه او را زیر نظر
داشتم‌. به نظرم لاغر اندامی، پوست برنزه و قد بلندش خیلی‌ جذابش‌
می‌کرد.
همیشه جوری برنامه‌ریزی می‌کردم که برای استخر رفتن و یا شنا کردن توی
رودخانه رضا هم باشد. خود رضا هم از این نگاه‌های من با خبر بود و چیزی
در رفتارش این را نشان می‌داد. اما ترس من اجازه نمی‌داد زیادتر جلو
بروم.
همه چیز داشت به این شکل پیش می‌رفت تا یک شب که با دیگر پسر‌های فامیل
خانه خاله‌ام بودیم. همه پسرها اصرار داشتند که فیلم «پورن» بگذارند و
نگاه کنند. من تقریباً از همه کوچک‌تر بودم و می‌دانستم که شاید برای این
چیزها زود باشد ولی با نظر جمع همراه شدم. در میان جمع ما پسرها، «حسن»
یکی از برادرهای رضا هم بود که من از او بدم می‌آمد. چیزی در رفتارش بود
که مرا آزار می‌داد.
در طول فیلم، بقیه مدام شوخی‌ می کردند و مسخره‌بازی در می‌آوردند ولی من
همه حواسم را به رضا داده بودم. آن شب وقت خواب کلی‌ برنامه‌ریزی کردم که
کنار رضا بخوابم و موفق هم شدم. میانه شب خیلی‌ آهسته و با ترس خودم را
به رضا چسباندم و آرام دستش را گرفتم. فکر می‌کردم خواب باشد اما بیدار
بود و تا به خودم بیایم، رضا دستم را گرفته بود و برده بود زیر لباس
زیرش. در آن لحظه‌ها هیچ چیز دیگری نمی‌خواستم و انگار خشک شده بودم.
ماجرای آن شب با چند بوسه یواشکی تمام شد اما چیزی در من زنده شده بود.
روز بعد رضا پیشنهاد داد بعد از رفتن باقی بچه‌ها منتظر بمانم تا با
ماشین مرا به خانه‌ برساند. از این که او هم می‌خواست وقت بیش تری با من
بگذراند، خوشحال بودم. متوجه شدم که از مسیر خانه‌مان خارج شده‌ایم. رضا
گفت:‌ «می‌رویم خانه خواهرم، کسی آن جا نیست.»‌
من در آن لحظات به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کردم جز این که در آغوش رضا
باشم و از دیده شدن نترسم. نمی‌دانستم این لحظات آغاز یکی از بزرگ ترین
ضربه‌های روحی زندگی‌ام خواهد بود. برهنه شدیم و بدن هم دیگر را حس کردیم
اما گویا این من بودم که از ذره ذره وجود رضا می‌چشیدم و روی ابرها بودم.
تمام وجودم غرق لذت بود و از این ‌که رضا به ارضای جنسی رسید، شاد و راضی
بودم.
این قرارها در خانه دخترخاله‌ام چند باری تکرار شدند اما هر بار متوجه
می‌شدم رضا گستاخ تر از قبل با من رابطه برقرار می‌کند. کتکم می‌زد،
موهایم را می‌کشید، آب دهانش را توی صورتم پرت می‌کرد یا دست‌هایم را
می‌بست و خودش انتخاب می‌کرد چه طور با من رابطه برقرار کند. همه بدنم
کبود شده بود اما نه با بوسه یا مثلاً گاز گرفتن‌هایی که توی فیلم‌های
پورن دیده بودیم. او با من مثل یک حیوان برخورد می‌کرد. با خودم فکر
می‌کردم شاید او این‌طور بیش تر لذت می‌برد و برای من هم بودن با او از
هرچیز ارزشمندتر بود. دوستش داشتم و خودم را راضی می‌کردم که او هم من را
دوست دارد وگرنه چرا باید باز هم بخواهد هم دیگر را ببینیم؟
اما من دیگر ترسیده بودم. یک بار بعد از این که از خانه خواهرش خارج
می‌شدیم، قبل از این که در را باز کند گفت با حسن هم همین کارها را بکن.
من که هنوز درد داشتم و مبهوت خشونت او در رابطه همین چند ساعت پیش بودم،
نپذیرفتم و گفتم دیگر حتی نمی‌خواهم با تو باشم. گفتم تو فکر می‌کنی‌ من
حیوان هستم و با عصبانیت در را باز کردم و تا یکی دو ماه هم او را ندیدم.
در این مدت خواهر رضا هم از سفر برگشته بود و راضی‌تر بودم که دیگر جایی
هم نداشتیم که بخواهیم هم دیگر را ببینیم. این موضوع به تحمل دوری او
خیلی کمک می‌کرد ولی هنوز دلم برایش تنگ می‌شد.
بالاخره یک روز رضا زنگ زد و گفت برویم خانه خواهرم. من تشنه رضا بودم
اما انگار چیزی عوض شده بود. حرکات او عادی نبود. مدام اطرافش رو
می‌پایید تا این که متوجه شدم با دستش دارد اشاره می‌کند که کسی وارد
شود. متوجه شدم کسی‌ غیر از ما داخل خانه است و پشت در اتاق که یک قاب
شیشه‌ای داشت، ایستاده است. مثل جن زده‌ها از جا بلند شدم و دنبال
لباس‌هایم می‌گشتم.
رضا گفت:«‌بیا تو، بیا تو.»‌ و حسن از پشت در، موبایل به دست وارد شد.
مبهوت بودم تا این که متوجه شدم چه خبر است. زدم زیر گریه، به رضا فحش
می‌دادم و لباس‌هایم را تن می‌کردم که فرار کنم. حسن هم چنان مشغول
فیلم‌برداری بود. درست یادم نمی‌آید چه می‌گفتم ولی حدس می‌زدم صدایم
بلند بوده باشد تا این که رضا من را با یک سیلی‌ محکم میخکوب کرد.
تهدیدم کردند که اگر با هردو آن ها رابطه جنسی برقرار نکنم و کاری که از
من می‌خواهند انجام ندهم، مرا لو می‌دهند. فیلم‌ها را نشانم دادند که در
آن چهره من مشخص بود و نمی‌شد رضا را تشخیص داد. دیگر چاره‌ای جز پذیرش
نداشتم. از آن لحظه به بعد همه رویاهایم رنگ تجاوز به خود گرفتند و اشک و
حتی التماس هم فایده‌ای نداشت. انگار هرچه بیش تر عذاب می‌کشیدم، آن ها
بیش تر لذت می‌بردند.
ای کاش که همین جا ماجرا تمام می‌شد. آن ها از من مدرک داشتند و شروع به
تهدید و اخاذی جنسی و مالی کردند. زندگی‌ام تبدیل به یک کابوس شده بود.
دورانی که می‌توانست برای من خاطره اولین عشق و اولین لذت‌ها از کشف خودم
و گرایش جنسی‌ام باشد، تبدیل به دوران سیاهی شد که هنوز هم مثل بختک روی
زندگی‌ام افتاده است. شاید اگر آن اتفاق نمی‌افتاد، خروج من از ایران هم
چندسالی عقب می‌افتاد ولی من دیگر هیچ مامنی نداشتم. حتی در خانه هم
آسایشی نبود. رضا و حسن به بهانه دیدن خاله‌شان به خانه‌مان سر می‌زدند و
من باید وانمود می‌کردم همه چیز عادی است.
حالا این را می‌نویسم که بدانیم تجاوز فقط بین زن و مرد نیست و من هنوز
که هنوز است وقتی‌ یاد آن جریان می افتم یا کلمه تجاوز را می‌شنوم یا
می‌خوانم، باید به داروهای اعصاب و آرام بخش پناه ببرم. رضا هر از چند
گاهی از طریق یکی از فامیل‌ها «سلام می‌رساند»‌ یا «جویای احوال» من
می‌شود. کابوس همیشگی‌ من این است که رضا در خانه را بشکند و باز همان
صحنه‌ها با صدای قهقهه‌اش تکرار شود. ای کاش رضا فقط به جسمم تجاوز کرده
بود و با روحم کاری نداشت.

shab ranginkaman

unread,
Sep 13, 2015, 9:06:27 AM9/13/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
girls-readingمسلما هزار و یک دلیل می‌توان شمرد که دست به دست هم داده و
جماعت فارسی‌زبان را از کتاب‌ خواندن دور نگه‌داشته‌است: دلایل اقتصادی،
فرهنگی، اجتماعی، حتی سیاسی. اما شاید یکی از دلایلی که کمتر به آن توجه
شده، نگاه جامعه‌ی ما به کتاب‌خواندن است.
قبل از همه چیز کتاب‌خوانی را باید به دو نوع تقسیم کرد: کتاب‌خوانی
اجباری که شامل کتاب‌های درسی مدارس و دانشگاه‌ها می‌شود که هدف از آن
یادگیری مهارت‌های مختلف است و نوع دوم، کتابخوانی اختیاری، که می‌تواند
بخشی از تفریح و در نهایت فرهنگ عمومی و سبک زندگی باشد.
کتاب‌خوانی از سر عادت و سرگرمی و حس نیاز به اقناع روح و روان الزاما به
فرد مهارت خاصی نمی‌آموزد، اما بدیهی‌ست که به صورت مستقیم و غیرمستقیم
روی زندگی او تاثیر می‌کند.
در این مطلب بحث بر سر نوع دوم کتابخوانی‌ست که اتفاقا به دلایل زیادی
می‌تواند نه تنها مکمل و پشتیبان بلکه بخشی جداناپذیر از نوع اول
کتابخوانی باشد.
در بسیاری از کشورهای اروپایی و غربی، کتابخوانی اختیاری نوعی تفریحی
سالم تلقی می‌شود. کودکان، حتی از سنی که هنوز سخن‌گفتن نیاموخته‌اند، با
کتاب به عنوان چیزی آشنا می‌شوند که قرار است جایی در بین روندیادگیری
همراه با تفنن آن‌ها داشته باشد. در کودکستان کتاب وسیله‌ای‌ست که کودک
را می‌خنداند و همزمان چیزهای جدید و جالبی به او یاد می‌دهد، در مکتب
ابتدایی، کتاب‌خوانی تفریحی به کودکان کمک می‌کند که جهان اطراف خود را
کشف کنند، برای یک نوجوان رمان وسیله‌ای‌ست که با آن می‌تواند حس
ماجراجویی و خیالپردازی خود را اقناع کند، و به این صورت، برای یک جوان
کتاب تبدیل به بخشی از سلیقه‌ و سبک زندگی او می‌شود و برای یک بزرگسال
کتاب خواندن کاری‌ست که به او آرامش می‌دهد و این امکان را که از جهان
واقعی پردردسر خود برای ساعتی هم که شده، خارج شود.
از این لحاظ در اروپا، دیدن افراد در حال کتابخوانی از گروه‌های مختلف
سنی در اماکن عمومی و تفریحی، از لب ساحل گرفته تا پارک‌ها و از اتوبوس و
قطار گرفته تا در کافه‌‌ها، صحنه‌ای عادی‌ست و اغلب کسی به آن توجه
نمی‌کند. حتی دیدن یک بی‌خانمان کنار خیابان که غرق در خواندن یک رمان
است، هم تعجب کسی را برنمی‌انگیزد. کتاب خواندن، مثل قهوه نوشیدن و
بازی‌های کمپیوتری و هزاران سرگرمی دیگر، بخشی از زندگی‌ست.
در افغانستان و ایران رسانه‌ها (بخصوص با گسترش انترنت) و نهادهای رسمی و
غیررسمی زیادی وجود دارند که برای ترویج کتاب‌خوانی تلاش می‌کنند. با آن
هم کتاب‌خوانی اختیاری به مثابه‌ی یک فرهنگ و عادت درنیامده. هرچند این
امر عوامل پیچیده‌ای دارد که خارج از توان فردی و حتی جمعی جماعت
فرهنگی‌ست، اما یکی از دلایلی که ممکن است کمتر به آن توجه شده باشد، نفس
نگاه جامعه‌ی ما به کتاب و کتابخوانی‌ست.
mom-baby-reading
جامعه و فرهنگ ما به کتاب به عنوان یک وسیله‌ی سرگرم‌کننده و تفننی نگاه
نمی‌کند، بلکه کتاب، در اعتقادات و فرهنگ ما یک شیء مقدس است که قرار است
چیزی جدی به خواننده یاد بدهد. به عبارتی، هرچند این ایده که کتاب
وسیله‌ای سرگرم کننده برای پرکردن اوقات فراغت می‌تواند باشد، ایده‌ای
آشناست،‌ اما به حد کافی مقبول نیست. در تصویری بزرگتر برای جامعه ما، نه
چنان کتابی می‌تواند ارزشمند تلقی شود و نه چنان کتاب‌خواندنی.
از این روست که حالا که به برکت انترنت و فیسبوک همه می‌توانند نظر خود
را درباره کتابی که اخیراً خوانده‌اند (یا حتی نخوانده‌اند) بگویند،
می‌توان به عمق نادرستی نگاه‌مان به کتاب و کتاب‌خوانی پی ببریم.
این‌طور که پیداست برای بیشتر خواننده‌های فارسی‌زبان، جنبه سرگرمی و
تفننی یک رمان، در پایین‌ترین درجه قرار دارد که تقریبا هرگز از آن صحبتی
نمی‌شود. خواننده‌ و حتی منتقد فارسی‌زبان، شرمش می‌آید که بعد از خواندن
یک رمان (و حتی یک داستان کوتاه) به کشفی بزرگ نائل نشود و آن کشف را با
واژه‌هایی، هر یک به اندازه یک بند انگشت، در استاتوسی پیچیده و مغلق روی
فیسبوک ننویسد.
عجیب‌تر از آن این است که ظاهرا خواننده و منتقد فارسی‌زبان قادر است با
خواندن ترجمه‌ی یک رمان چیزهایی کشف کند که احتمالاً روح نویسنده‌ی خارجی
آن هم از آن خبر ندارد. هر چند در صداقت خواننده و منتقد هیچ شکی وجود
ندارد، اما این امری طبیعی‌ست که هر خواننده‌ای از یک کتاب برداشت خود را
داشته باشد و این‌طور نیست که تعبیر و برداشت یکی بر دیگری برتری داشته
باشد. چنین برداشت‌هایی در بهترین حالت، نظرات شخصی‌ خوانندگان است و
نمی‌توان آن را الزاما درست یا نادرست دانست. اما چنین برداشت‌هایی از یک
رمان خود به خود این را نشان می‌دهد که در جامعه ما کتابخوانی نه یک
تفریح و سبک زندگی مردم‌ عادی، بلکه عملی فاخر و نیازمند قوه‌ ادراکی خاص
پنداشته می‌شود که فقط نخبه‌گان و فرهیختگان از پس آن برمی‌آیند و لاغیر.
۱۳۷۳۴۶۵۴۲۹۳_۸۴۳a272817_b
در ترویج چنین تصویر نادرستی از کتاب‌خوانی، منتقد و خواننده و نویسنده
کتابخانه محل و حتی رسانه‌هایی که هدف خود را هم ترویج کتاب‌خوانی تعیین
کرده‌اند، نقش دارند؛ مراسم‌های پرکبکبه و دبدبه‌ی جشن امضاء و نقد و
معرفی کتاب با سخنرانی‌های طولانی و اغلب گیج‌کننده و نوشتن‌ نقدهایی که
در آن تعداد اسم‌های خارجی فیلسوف‌ها نصف‌ واژه‌های متن را تشکیل می‌دهد،
هم کمک چندانی نکرده‌ که تیراژ کتاب از حداکثر هزار نسخه بالاتر رود.
نکته‌ی جالب دیگر این‌جاست که کتاب‌های ترجمه‌شده‌ی نویسنده‌های اروپایی
اغلب در میان پرفروش‌ترین کتاب‌ها (هرچند در همان تیراژ به شدت ناچیز) در
ایران و افغانستان هست. دلیل آن می‌تواند این امر باشد که طوری که اشاره
شد، در فرهنگ غربی کتاب‌خوانی در نهایت تفریحی سالم برای پرکردن اوقات
فراغت است و بنابراین، نویسنده‌ها ناچارند برای داستان خود ساختاری جالب
و سرگرم‌کننده در نظر بگیرند، تا فروش داشته باشد.
از این‌رو، ترجمه‌ی فارسی این کتاب‌ها نیز به دلیل موجودیت عنصر تفریحی
بیشتر از کتاب‌های فارسی‌ای به فروش می‌رود که نویسنده‌ی آن به زعم خود
خواسته فلسفه مرگ و زندگی و رنج و تحقیر آدمیان در طول ادوار را به
خواننده بازگو کند.
بدیهی‌ست که منظور به هیچ عنوان این نیست که رمان باید نوشته‌ای سطحی و
کم‌عمق از داستانی سرگرم‌کننده از اتفاقات پیش‌پا‌افتاده باشد. رمان
می‌تواند هر آنچه باشد که یک ذهن خلاق آن را پرورش داده و یک ذهن خلاق
می‌تواند مقوله‌ای فلسفی را در قالب یک داستان خنده‌دار و سرگرم‌کننده
بگوید، یا در ساختار یک متن ادبی زیبا و یا از زبان یک نوجوان بزه‌کار.
مهم این است که بتواند خواننده‌ای را ترغیب به خواندن کند.
بنابراین، یکی از دلایل کتاب نخواندن ما این است که نگاه غالب اجازه
نمی‌دهد که به رمان خواندن به عنوان یک تفریح سالم و فرهنگی که همه
می‌توانند از آن با کمترین هزینه برخورددار باشند و لذت ببرند نگاه کنیم
و این‌گونه است که جامعه‌ی ما به کتابخوانی تفریحی هم علاقه‌ای بیش از
کتابخوانی اجباری، که اغلب از آن گریزانیم، ندارد.
.

shab ranginkaman

unread,
Sep 13, 2015, 9:16:08 AM9/13/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
خشونت در روابط هم‌جنسگرایان؛ پدیده شایع و پنهان
«اولش به روی خودم نمی‌آوردم. مدام به من شک داشت و وسایلم را می‌گشت.
هرچه توضیح می‌دادم که من فقط با تو رابطه دارم، باور نمی‌کرد. آن‌قدر
باورم نکرد که رفت و آمدهایم را هم کنترل می‌کرد. وقتی با دخترهای دیگر
صحبت می‌کردم، همیشه سوال و جواب می‌کرد تا این‌که من را در خانه حبس
کرد. اما بالاخره ازش جدا شدم.»
خشونت خانگی بین زوج‌های غیردگرجنس‎گرا نیز وجود دارد؛ شاید شدت و حدت آن
متفاوت باشد اما نوع خشونت‌ها یکسان است.
«الینا آذری»، مترجم و کنش‌گر حقوق هم‎جنس‌خواهان است که مدتی را در
ترکیه به انتظار قبول پناهندگی‌ خود گذرانده است. او اکنون در کانادا
سکونت دارد و برای «ایران‌وایر» از خشونت خانگی رایج میان دگرباشان جنسی
روایت کرده است.
او می‌گوید رایج‌ترین خشونت‌ها بین دگرباشان جنسی، خشونت کلامی است که با
تحقیر «رفتار و مدل شخصیت» یا «زیرسوال بردن جنسیت و گرایش» طرف مقابل
همراه است: «در میان زوج‌های لزبین دچار خشونت خانگی، به راحتی اعتماد از
بین می‌رود و مدام گفته می‌شود که "تو لزبین نیستی" یا "از کجا معلوم که
بای سکشوال نباشی". بای‌سکشوال یا دوجنس گرا کسی است که به بیش از یک جنس
گرایش جنسی و یا عاطفی دارد. این قبیل رفتارها و گفتارها در نهایت به
محدود شدن طرف مقابل ختم می شود.»
بای‌سکشوال بودن با این که یک گرایش جنسی مستقل است، هم چنان یکی از
بهانه‌های دگرجنس گرایان و هم‌جنس‌گرایان برای تبعیض قایل شدن علیه دوجنس
گرایان و اقلیت تلقی کردن آن ها است و باعث طردشدگی و به حاشیه راندن این
افراد نیز می‌شود.
الینا می‌گوید: «بای‌ها نسبت به بقیه گروه‌های جنسی در اقلیت هستند.
اعتمادی به آن‌ها نیست و مهم‌ترین دلیل، توانایی هم‎بستر شدن آن ها با هر
دو جنسیت زن و مرد است؛ این تصور که اگر فلانی می‌تواند با پسر هم
بخوابد، از کجا معلوم که رابطه‌اش با من ماندگار باشد؟ برای خیلی‌ها هم
این توانایی زیر سوال می‌رود که چه طور شخصی می‌تواند هم با زن و هم با
مرد هم‎بستر شود؛ یا این تصور که اگر با پسر هم‎خوابگی می‌کند، پس حتما
شخصیتی منفعل در رابطه است.»
این‌ها دقیقاً مجموعه‌ای از پیش داوری‌های نادرست درباره دوجنس گرایان
است. بدین ترتیب، هم‌جنس‌گرایان درست همان خشونتی را که جامعه
هم‌جنس‌گراستیز بر آن‌ها اعمال می‌کند، نسبت به گروه دیگری از دگرباشان
جنسی، یعنی دوجنس گرایان بازتولید می‌کنند.
جامعه دگرباشان جنسی متشکل از افرادی است که گرایش‌های جنسی جز
دگرجنس‌گرایی دارند یا هویت جنسی و جنسیتی خود را متفاوت با آن چه در
جامعه به آن ها اطلاق شده است، هویت‌یابی می‌کنند.
«ترنس‌سکشوال‌ها»(تراجنسی‌ها) و «ترنس‌جندرها»(تراجنسیتی‌ها) افرادی
هستند که هویت جنسیتی متفاوت از هویت فیزیکی‌ دارند؛ یعنی جنسیت‌ خود را
در تطابق با جنسیتی‌ که بر اساس جنس آن ها - یعنی ظاهر آلت جنسی خود - در
بدو تولد به آن ها داده شده است، نمی یابند. در ایران مانند بسیاری دیگر
از کشورها، فرآیند‌هایی شامل جراحی و هورمون‌درمانی برای این افراد بعد
از تست‌های روان شناسی و تایید پزشکی‌ قانونی در حال انجام است. تنها بعد
از پایان تمامی مراحل پزشکی است که فرد ترنس‌سکشوال می‌تواند تقاضای
تغییر شناسنامه و سایر اوراق هویتی را تسلیم مقامات قضایی کند.
با توجه به موانع فرهنگی و هم‎چنین مشکلات اقتصادی ترنس‌سکشوال‌ها و
هزینه بالای اعمال جراحی و هورمون درمانی در ایران، بسیاری از این افراد
قادر به تکمیل این بخش از فرآیند نیستند.
قوانین ایران هیچ گونه پیش‌بینی‌ برای افرادی که در میان این فرآیند
هستند یا ترنس‌جندر هستند و نمی‌خواهند فرآیند پزشکی، به ویژه جراحی‌ بخش
دستگاه جنسی را انجام دهند، ندارد. در این شرایط، این افراد از دسترسی
به امکانات آموزشی، فرهنگی و شغلی محروم هستند و بدین ترتیب، به اقشار
فرودست جامعه در تنگناهای اقتصادی می‌پیوندند.
الینا می‌گوید:‌ «پیش‌تر به آن‌ها به چشم فاحشه‌های جنسی نگاه می‌شد اما
بین دگرباشان انگار آدم‌هایی هستند که اصلا نمی‌شود با آن‌ها رابطه
برقرار کرد. دور و بر خودم را که نگاه می‌کنم، کم‌تر کسی را می‌بینم که
حاضر است با آن‌ها ارتباط برقرار کند. البته آن‌ها در کشوری مثل کانادا
از انفعال درآمده‌اند و سعی دارند وارد گروه‌های مختلف شوند. در واقع،
امروز آن‌ها هستند که به تنهایی برای حقوق برابر بین دگرباشان تلاش و
مقابل این خشونت پنهان ایستادگی می‌کنند. این گروه به خاطر فیزیک خود به
شکل آدم‌هایی غریبه درآمده‌اند و این تصور اشتباه حتی بین هم جنس‌خواهان
نیز رایج است که آن‌ها "معمولی" یا "نرمال" نیستند. در حالی‌که باید
پذیرفت قالبی برای تعریف نرمال بودن وجود ندارد.»
«کنترل»، «نقض حریم خصوصی»، «بی‌اعتمادی» و «هراس همیشگی» از جمله
مواردی‌ است که زوج‌های هم‎جنس‌خواه‌ با آن مواجه هستند: «با تمام انواع
خشونت‌هایی که در روابط دگرجنس‌خواهی وجود دارد، در روابط دگرباشان جنسی
نیز مواجه ایم. به وفور این مساله را دیده‌ام که در روابط هم‎جنس‌خواهی
به حریم خصوصی هم‎دیگر تجاوز می‌کنند. مساله فقط شک و چک کردن گوشی تلفن
نیست؛ بدون این‌که به ظن خود مطمئن باشند، به طرف مقابل حمله‌ زبانی کرده
و در مقابل بقیه به راحتی دیگری را به شک و تردیدهای خود متهم می‌کنند.»
به گفته الینا، هم‎جنس‌خواهان در معرض خشونتی دیگر نیز قرار دارند که از
سوی افرادی که هنوز هویت جنسی‌ خود برای‌شان مشخص نشده، مواجه هستند:
«این نمونه برای خود من اتفاق افتاد. با دختری به عنوان دوست معمولی آشنا
شدم اما او وابستگی عاطفی پیدا کرد و با وجود آن‌که تا به حال جنبه‌
هم‎جنس‌خواهی خود را امتحان هم نکرده بود، فشار می‌آورد که با او وارد
رابطه شوم و وقتی جواب منفی شنید، شروع به آزار و اذیت کرد تا من را در
شرایط منفعل قرار دهد. در واقع، افراد بدون آگاهی، به صرف علم به این‌که
طرف مقابل هم‎جنس‌خواه است، می‌خواهند به او نزدیک شده و رابطه‌ عاطفی -
جنسی برقرار کنند.»
به نظر می‌رسد میل به تجربه کردن یک رابطه با هم‌جنس موجب می‌شود دیگران
به خود اجازه دهند به این افراد بیش از حد مجاز اصرار کنند و گاهی تا مرز
تجاوز پیش بروند.
خشونت کلامی، رفتاری و در انزوا و انفعال قرار دادن شریک عاطفی در
زوج‌های هم‎جنس‌خواه بیش‎تر از خشونت فیزیکی ابراز می‌شود به طوری‌که
الینا می گوید:«معمولا اگر خشونت فیزیکی در رابطه‌ای ایجاد شود، کم‌تر از
آن صحبت می‌شود. خشونت فیزیکی تابویی است که در بین تمام روابط وجود دارد
و همان‌طور که در روابط "استریت"(دگرجنس‌خواه) در قبال آن سکوت می‌شود،
دگرباشان نیز در این خصوص ساکت‌ هستند. البته سکوت آن‌ها بیش تر است
چراکه نمی‌دانند در مقابله با این خشونت‌ها چه باید بکنند.»
در کشورهایی مانند ایران که روابط دگرباشی در آن نه تنها تابوی اجتماعی‌
است بلکه قوانین حاکم نیز موجودیت این گروه‌های جنسی را به رسمیت
نشناخته، در نسبت با خشونت میان شرکای عاطفی بیش تر سکوت اختیار می‌شود.
این مساله در کشورهایی که دگرباشان جنسی را پذیرفته‌اند اما کم‌تر به چشم
می‌خورد. وجود مراکز مددکاری و درمانی ویژه و قوانینی که در حمایت از
قربانی خشونت‌های خانگی به گرایش جنسی و هویت جنسیتی توجهی ندارد، کمک و
حمایت بزرگی برای گروه‌های اقلیت‌ جنسی محسوب می‌شود اما باز هم
آسیب‌دیده‌ها کم‌تر از آن سخن می‌گویند.
در تحقیق‌های انجام شده روی خشونت در روابط هم‎جنس‌خواهان، «ترس و شرم از
بیان آسیب‌دیدگی» و «تمایل به حفظ آبروی جامعه دگرباش» از جمله مهم‌ترین
عوامل سکوت در قبال این نوع از خشونت است. اما همان‌طور که در روابط
دگرجنس‌خواهان آمار دقیقی در این مورد وجود ندارد، در این خصوص نیز آماری
در دست نیست. اگرچه از «استرس در اقلیت بودن»، «ترس و نگرانی از مورد
تبعیض قرار گرفتن»، «هم‎جنس‌گرا ستیزی درونی‌شده» و «تجربه خشونت به دلیل
هویت جنسی» به عنوان مهم‌ترین عوامل انعکاس خشونت نسبت به شریک عاطفی نام
برده شده است.
بسیاری فکر می‌کنند زنان هم‎جنس‌خواهی که رفتاری مردانه دارند، خشونت بیش
تری در مقابل شریک عاطفی‌ خود نشان می‌دهند: «در روابطی که یک نفر کمی
پسرانه‌تر است، این تصور ایجاد می‌شود که او فرد خشنی است در حالی‌که
موارد بسیاری در اثبات عکس این تصور وجود دارد. درست است که برخی از زنان
هم‎جنس‌خواه نیز فکر می‌کنند چون لزبین هستند، باید کاملا مردانه رفتار
کنند تا هویت جنسی‌ آن ها مفهوم پیدا کند و تا اعمال خشونت نیز پیش
می‌روند[اما این فراگیر نیست]؛ مثلاً یک‌بار در کافه‌ای در ترکیه نشسته
بودیم که پنج لزبین با لباس‌های مردانه گشاد و پزها و رفتار مردانه هم
حضور داشتند. چند باری چشم در چشم شدیم. آمدند سر میز ما و به حالت دعوا
داد زدند که "چی می گین شماها"؟ در واقع، این‌ها همه زنانی هستند که این
قابلیت را در خود بر اساس تصویرهای اشتباهی که دریافت کرده‌اند، پرورش
داده‌اند.»
در یک نظرسنجی در خصوص خشونت در روابط هم‎جنس‌خواهی که تهیه و تدوین آن
از سال ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۳ به طول انجامید، مشخص شد نرخ قربانیان خشونت بر اساس
گرایش جنسی، شامل تجاوز و خشونت فیزیکی شریک جنسی، برای لزبین‌ها ۴۳.۸
درصد، برای زنان دوجنس‌گرا ۶۱.۱ درصد و برای زنان با گرایش جنسی به جنس
مخالف ۳۵ درصد است. طبق همین گزارش، ۲۶ درصد مردان هم‎جنس‌خواه، ۳۷.۳
درصد مردان دوجنس‌‌گرا و ۲۹ درصد مردان دگرجنس‌خواه از سوی شرکای عاطفی -
جنسی خود مورد خشونت قرار گرفته‌اند.
این نتایج، این تصور را که زنان عامل خشونت نیستند زیر سوال می‌برد و
هم‎چنین نشان می‌دهد که اگرچه سکوت در این خصوص همه جا برقرار است اما
خشونت میان زوج‌های هم‎جنس‌خواه و سایر گروه‌های دگرباش جنسی نیز همانند
دگرجنس‌خواهان وجود دارد؛ خشونتی که با توجه به تابویی که آن‌ها را در
برگرفته، باعث انزوای بیش تر آن ها می‌شود.

shab ranginkaman

unread,
Sep 15, 2015, 4:06:36 AM9/15/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
ورزشکاران زن، از موفقیت در جهان تا محرومیت و تبعیض در ایران / آزاده دواچی

مدرسه فمینیستی: روز گذشته خبر خط خوردن بازیکن تیم ملی بانوان، نیلوفر
اردلان، از حضور و شرکت در مسابقات بین المللی فوتبال به دلیل مخالفت
همسرش واکنش های زیادی را به دنبال داشت .نیلوفر اردلان، هافبک ۳۰ ساله
تیم ملی فوتبال زنان ایران که به همراه این تیم برای حضور در جام ملت‌های
آسیا تمرین می‌کرد، این مسابقات را از دست داد.

نیلوفر اردلان به پایگاه خبری "نسیم" گفت: «مسابقات جام ملت‌های آسیا
برای نخستین بار برگزار می‌شود و من هم در اردوهای تیم ملی تمرینات خوبی
را زیر نظر خانم سلیمانی انجام داد، اما همسرم پاسپورتم را برای حضور در
این مسابقات نداد و به دلیل مخالفت همسرم برای سفر به خارج از ایران این
رقابت‌ها را از دست دادم». این درحالی است که نیلوفر اردلان در دو دوره
بازی‌های کشورهای اسلامی عنوان "خانمِ گل" را کسب کرده بود. قهرمانی‌های
پیاپی در لیگ‌های فوتبال و فوتسال زنان، دو دوره نایب‌قهرمانی مسابقات
فوتبال زنان غرب آسیا و راهیابی به مرحله نیمه‌نهایی مسابقات انتخابی
المپیک ۲۰۱۲ لندن از دیگر افتخارات نیلوفر اردلان هستند.

از سوی دیگر تیم فوتبال زنان ایران در نیمه‌نهایی رقابت‌های انتخابی
المپیک لندن به دلیل پوشش بازیکنان از مسابقات کنار گذاشته شد. این اولین
بار نیست که زنان ورزشکار در ایران برای شرکت و حضور برابر در عرصه های
ورزشی در ایران منع می شوند. زنان ورزشکار ایرانی نه تنها باید مصائب زن
بودن را در حضور و شرکت در مسابقات ورزشی متحمل شوند، بلکه به دلیل
اعمال محدودیت های گوناگون از سوی نهادهای حکومتی، همیشه حضورشان با
موانع و حاشیه های بسیاری همراه بوده است. علاوه بر حذف زنان از بسیاری
از رشته های ورزشی مانند شنا در صحنه های بین المللی، به دلیل رعایت پوشش
هم از برخی از بازیهای بین المللی محروم شده اند. آنها هم باید با
قوانین دست و پاگیر داخل ایران دست و پنجه نرم کنند و هم از سوی دیگر با
چالش های حضورشان به دلیل پوشش اسلامی در ورزش بین المللی هم فائق آیند.
اما با وجود اعمال محدودیتهای فراوان، زنان همچنان افتخارات بسیاری را
در ورزش و برای کشور کسب کرده اند ولی متاسفانه به رغم درخشش های زنان
ورزشکار ایرانی هنوز که هنوز است اعمال قوانین سخت گیرانه ی حقوقی و مدنی
علیه آنها از سوی حکومت و نهادهای مذهبی همچنان ادامه دارد. برای مثال تا
مدتها مسئله ی حضور زنان در عرصه رقابت های ورزشی با مخالفت مراجع و
فتواهای مذهبی همراه بود که همین حمایت دولت و نهادهای ورزشی را از زنان
دشوارتر کرده است. اما این اعمال محدودیت های مستقیم دولتی نسبت به زنان
ورزشکار تنها یک طرف ماجراست. طرف دیگر قضیه آن است که تبعیض های موجود
در قوانین خانواده علیه زنان، سبب می شود زنان ورزشکاری که همچون دیگر
زنان مسئولیت مادر بودن و همسر بودن را دارند، از طریق خانواده و همسرشان
نیز دچار محرومیت شوند. به این ترتیب در عرصه عمومی، زنان ورزشکار، نه
تنها همچون همتایان مردشان از حمایت قانونی و دولتی برخوردار نیستند
بلکه مرتبا با موانع دست و پا گیر دولتی مواجه هستند و نیز در عرصه خصوصی
شان، قوانین موجود، حق اعمال هر نوع محدودیتی را به همسران آنها و دیگر
اعضای مرد خانواده می دهد. وضعیتی که امروز نیلوفر اردلان، به عنوان یک
ورزشکار حرفه ای با آن مواجه است نمونه روشن از اعمال تمام این محدودیت
ها در برابر زنان ورزشکار است. اینکه همسر خانم اردلان با وجود اهمیتی که
نقش ایشان در تیم ملی بانوان دارد، همچنان با خروج وی مخالفت کرده است،
تنها نشان دهنده ی نگاهی است که در میان بسیاری از مردان جامعه ی ایران
وجود دارد و همچنان از سوی قانون هم حمایت و بازتولید می شود؛ نگاهی که
اولویت اولش به زنان وظیفه ی مادری و همسری است و حاضر نیست هویت اجتماعی
زنان را بپذیرد.

به نظر می رسد که در قوانین تبعیض آمیز زن بودن بهانه ای برای اعمال
محدودیت و وضع قوانین نابرابر است. از این رو همسر و یا هر فردی از اعضای
خانواده میتواند در نهایت علیه زنان به خصوص زنان ورزشکار اعمال محدودیت
کند. برای بسیاری از مردان، مسئله مادر بودن و همسر بودن بر آرزوها و
تلاش های زنان در اجتماع و پیشرفت آنها و کسب هویت فردی و اجتماعی الویت
دارد، از این رو از همین حربه علیه زنان برای اعمال فشار استفاده می شود.

به عبارت دیگر در قوانین تبعیض آمیز علیه زنان به خصوص حق خروج از کشور
زنان به شرط اجازه همسر، هیچ تفاوتی میان حوزه ی خصوصی و حوزه ی اجتماعی
و فردی زنان حتی کسانی که از لحاظ اجتماعی دارای هویت خاص هستند قائل
نیست. این قوانین در حالی اعمال می شود که به عنوان سدی است که در حوزه ی
خصوصی برای جلوگیری و حضور زنان در حوزه ی عمومی هم اعمال می شود، به این
ترتیب مسئله ی خصوصی و عمومی دوباره به یکدیگر مربوط می شوند و فشار و
کنترل بدن زن در اجتماع را با شدت بیشتری دنبال می کنند

اما سوال اینجاست که چرا زنانی مانند خانم اردلان که سابقه ی حضور در
میادین ورزشی و مسابقات بین المللی را دارند، همچنان شامل هیچ حمایتی از
سوی دولت نمی شوند؟ چرا قوانین تبعیض آمیز و دست و پا گیر حتی در این
مورد که مسئله ی مربوط به تیم ملی است و زنان را نباید به خاطر مادر بودن
و زن بودن محدود کرد، هیچ تمایزی با سایرین قائل نمی شوند؟ به راستی با
کدام منطق عقلی، انسانی و... می توان تصور کرد که زحمت و تلاش زنانی
همچون نیلوفر اردلان که برای کشور و سرافرازی هویت ملی کشورشان در زندگی
فردی و اجتماعی شان رنج بسیاری را متحمل شده اند می تواند به راحتی با
تصمیم یک مرد (که البته از قدرت قانون تبعیض آمیز بهره می برد) نابود شود
و افتخارات ملی که این زن در سطح بین المللی برای همه مردم ایران کسب
کرده، به این طریق بازیچه دست مردی شود که تمایلات شخصی اش را بر
افتخارات ملی و دستاوردهای بی نظیر همسرش ارجح می داند؟ چرا در حالی که
می شود از زنانی که به واسطه ی مادر بودن و در عین حال افتخار و ارزش یک
کشور بودن حمایت کرد، برعکس با اجازه به اعمال قوانین تبعیض آمیز از سوی
همسرانشان همچنان بر اولویت وظیفه مادری و همسری تاکید کرد و حضور زنان
را در عرصه های بین المللی نادیده گرفت؟ در صورتی که همین مسئله در خصوص
ورزشکاران مرد وجود ندارد و حتی با وجود اینکه تبعیض هایی همچون زنان را
هم متحمل نمی شوند در مورد خدمت سربازی مشمول معافیت می شوند و می توانند
به خارج از کشور سفر کنند.

آن چه که مسلم است نمونه نیلوفر اردلان تنها مورد در خصوص محرومیت و
تبعیض در خصوص زنان ورزشکار نیست، اما شاید بررسی و حل این نمونه و
رساندن صدای آن به گوش مسئولان در دراز مدت بتواند حداقل مسیر جدیدی را
برای ورزشکاران زن با وجود همه ی این محدودیتها باز کند. اما از سوی دیگر
بلند شدن صدای اعتراض کسانی مانند نیلوفر اردلان شاید زنگ خطری برای
بیداری زنانی باشد که در حوزه ی اجتماعی و فرهنگی فعال هستند. شاید این
نوع اتفاقات ضرورت بررسی دقیقتر و امضای شروط ضمن عقد را برای بسیاری از
زنان به شکل مهمتری نشان دهد. همانطور که فعالان حقوق زنان در سالهای
گذشته تلاش بسیاری کرده اند تا زنان را نسبت به پذیرش شروط ضمن عقد آگاه
سازند. بسیاری از فعالان حقوق زنان پیشنهاد می‌کنند که تا زمان تغییر
بنیادین قانون، استفاده از شروط ضمن عقد که به زن وکالت بلاعزل می‌دهد تا
از طرف مرد تمام کارهای لازم برای گرفتن پاسپورت و خروج از کشور را انجام
بدهد، می‌تواند یک راه حل عملی برای بی‌اثر کردن این قانون باشد.

با توجه به اینکه هنوز این قوانین تبعیض آمیز بر سر راه زنان هست و هنوز
زنان هر چه قدر که موفق در حوزه های مختلف اجتماعی باشند باز هم قوانین
تبعیض آمیز همچنان تمایل به تعریف آنها در خانه و خانواده دارد شاید این
راه موثرترین راهکار کوتاه مدت باشد. اما در هر صورت آنچه مسلم است، تلاش
و شکست نخوردن زنان با وجود همه ی این محدودیتها در عرصه های اجتماعی است
و قطعا باید شکستن تابوهای موجود علیه زنان همچنان ادامه پیدا کند.

منابع:

http://www.radiozamaneh.com/236750

http://www.dw.com/fa-ir/فوتبالیست-زن-ایرانی-به-دلیل-مخالفت-همسر-از-تیم-ملی-خط-خورد/a-18711924

shab ranginkaman

unread,
Sep 15, 2015, 4:42:28 PM9/15/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
سه شنبه 15 سپتامبر 2015 صدرا مانی
حقوق زنان؛ هفت شرط اساسی ضمن عقد
۱) در زندگی زناشویی، زوجه از چه حقوقی برخوردار است و چگونه می تواند آن
ها را دریافت کند؟
۲) ضمانت اجرای شروط ضمن عقد چیست؟
۳) آیا پس از انجام عقد نیز می توان این شروط را در دفترخانه های اسناد
رسمی امضا کرد؟
صدرا مانی، حقوقدان در این بلاگ پرونده یکی از موکلین خود را مرور کرده و
به این سوالات پاسخ می دهد.
هاجر در دفتر خانه ازدواج و طلاق تعداد زیادی برگه حقوقی امضا کرده بود.
رویای عاشقانه هاجر و عجله او برای پایان دادن به مرحله ای که به زعم
خودش بسیار وقت گیر و طولانی بود حتی به او اجازه نداده بود تا دوازده
شرط اساسی قید شده درعقد نامه اش را مطالعه کند؛ غافل از این که رایج
ترین علل مراجعه به دادگاه در دعاوی حقوقی ناشی از زوجیت، دقیقا همان
شروطی هستند که در عقدنامه وجود ندارند. این شروط، شروطی هستند که تنها
با امضای زوجین در دفترخانه های اسناد رسمی ضمانت اجرایی پیدا می کنند و
علاوه بر این باید در قالب عبارات حقوقی خاصی نوشته شوند تا در آینده با
حفظ وجهه قانونی و حقوقی بتوانند در محاکم دادگستری مستند دعوای حقوقی
قرار گیرند.
هاجر رتبه بیست کنکور سراسری مقطع کارشناسی و رتبه سیزده کنکور سراسری
مقطع کارشناسی ارشد را کسب کرده بود. اشتیاق ادامه تحصیل در هاجر سیری
ناپذیر بود. این را همسرش نیز می دانست. بعد از ازدواج هاجر هر روز به
کتاب خانه می رفت و مطالعه می کرد. در این حین متوجه شده بود که مادر
شوهرش چندین بار به عناوین مختلف همسرش را مورد سرزنش قرار داده که کتاب
خانه رفتن هاجر بهانه ای بیش نیست و همسر هاجر باید با ادامه تحصیل او
مخالفت کند. همین احساس خطر هاجر را به دفتر وکالت من کشانده بود و پس از
پایان مشاوره در وقت مناسبی هاجر موضوع امضای شروط ضمن "عقد خارج (عقد
جدا از عقد ازدواج) لازم (تعهد آور)" را با همسرش در میان گذاشته و او هم
پذیرفته بود.
سال ها پس از آن روزی هاجر با چشم های گریان دوباره به دفتر وکالتم آمد و
خواستار استناد به شروط ضمن عقدش در محضر دادگاه شد. این بار همسرش به
دلیل ارتقا شغلی هاجر و انتصاب او به سمت مدیریت شرکتی موفق، دادخواست
الزام به تمکین هاجر را به دادگاه ارائه کرده بود. پرونده هاجر در شعبه
۲۷۳ مجتمع قضایی خانواده شماره ۲ باز بود. با در دست داشتن عقدنامه و
شروط ضمن عقد لازم خارج زوجین که توسط زوجین امضا شده بود، در روز مقرر
به دادگاه مراجعه کردیم. قاضی حسینی با مطالعه لایحه، از همسر هاجر و من
سوالاتی را در خصوص اطمینان یافتن از صحت امضای همسر هاجر برای تایید
امضای او پرسید. پس از آن سوالاتی از هاجر در خصوص محل کار و ساعات
اشتغال به کار وی پرسید و ختم دادرسی را اعلام کرد. در نهایت قاضی با
تایید قانونی بودن شروط ضمن عقد مستند پرونده، حکم به رد درخواست الزام
به تمکین زوجه و اجازه به ادامه اشتغال هاجر داد.
سال ها است که فعالان حقوق زنان برای تغییر قوانین تبعیض آمیز تلاش می
کنند. شاید تا اصلاح قوانین تبعیض آمیز تنها راه حل موجود، استفاده از
"شروط ضمن عقد" توسط زنان باشد. بر این اساس زن و شوهر می توانند در مورد
مسائلی که قانون در مورد آنها سکوت کرده و یا نظر قانون مورد پذیرش آنها
نیست ولی خود قانون توافق خلاف آن را ممکن ساخته، شروطی را در سند ازدواج
ثبت کنند. این شروط غیر از ۱۲ شرطی است که عروس و داماد در عقدنامه زیر
آن را امضا می کنند. البته بعضی دفترخانه های ازدواج و طلاق از ثبت شروط
ضمن عقد خارج از عقدنامه، امتناع می کنند که برای رفع این مشکل زوجین می
توانند از قبل دفترخانه هایی را که برای گنجاندن شروط ضمن عقد مشکلی
ندارند پیدا کنند.
شروط ضمن عقد بر اساس ماده ۱۱۱۹ قانون مدنی – شروط ضمن عقد خارج لازم
–ابزاری قانونی برای زنان است اما فقدان آگاهی زنان در جامعه موجب شده تا
بسیاری از زنان از امضای شروط ضمن عقد در برگه های متصل به عقدنامه
اطلاعی نداشته و به هنگام بروز برخی مشکلات حقوقی با انواع تبعیض ها
مواجه شوند. مطابق قانون مدنی زوجین آزاد هستند هر شرطی را كه خلاف قانون
نباشد، در شرایط نكاح و عقد در سند ازدواج و یا در سندی جداگانه بیاورند
و در صورت قبولی زوج یا زوجه آن سند امضا میشود. هفت شرط مهم ضمن عقد
باید دقیقا با این عبارات حقوقی نوشته شود:
۱) زوج به زوجه وکالت بلاعزل با حق توکیل به غیر می دهد تا زوجه در هر
زمانی که بخواهد از جانب زوج اقدام به متارکه کرده و از قید زوجیت خود را
رها کند، به هر طریق اعم از اخذ یا بذل مهریه.
۲) زوجه اجازه دارد از هم اکنون هرگاه خواست به خارج از کشور برود و نیاز
به اجازه مجدد زوج ندارد، چه برای اخذ یا تمدید یا تجدید گذرنامه و این
اجازه دائمی است.
۳) زوجه حق ادامه تحصیل تا هر مرحله یی که لازم بداند و در هر مکان و
محلی که ایجاب کند را دارد.
۴) زوج، زوجه را در انتخاب هر شغلی که مایل باشد و هر کجا که بتواند کار
کند، مخیر می کند و اجازه می دهد که مشغول به کار شود.
۵) زوج و زوجه متعهد می شوند هنگام جدایی اعم از اینکه متارکه به درخواست
مرد باشد یا به درخواست زن کلیه دارایی که بعد از ازدواج دائم زوجین به
دست می آورند بین آنها به مناصفه تقسیم شود.
۶) حق انتخاب مسکن و تعیین شهر یا محلی که زندگی مشترک در آنجا ادامه
پیدا کند، با زوجه خواهد بود.
۷) اگر در آینده زوجین دارای فرزند شدند و طلاق اتفاق افتاد حضانت
فرزندان بر عهده زوجه باشد و در صورت خروج از کشور نیازی به اذن پدر
ندارند.

RASOOL SAFARZADEH

unread,
Sep 18, 2015, 6:56:59 AM9/18/15
to Nabin...@googlegroups.com, sd-istgah...@googlegroups.com
شما چند آدرس ايميل داريد؟ يکي؟ دو تا؟ شايد هم چند تا، شاید شما نیز به
مانند بسیاری از کاربران دارای بیش از یک حساب کاربری در سرویس ‏دهنده
Gmail هستید. به نظر شما کدام يک درست تر است؟ اينکه فقط يک آدرس ايميل
داشته باشيم يا چند تا؟ کاربران زيادي هستند که فقط از يک آدرس ايميل
استفاده مي کنند اما ما به شما مي گوييم که بهتر است چند آدرس ایمیل
داشته باشيد. .

مهم است که روابط کاري و شخصي تان را از هم جدا کنيد. بنابراين شما يک
ايميل شخصي داريد که براي روابط شخصي با دوستان، آشنايان و خانواده به
کار مي بريد و يک ايميل کاري که براي روابط کاري تان استفاده مي کنيد.
ممکن است آدرس ايميل کاري تان يک آدرس تحت يک دامنه خاص باشد.


مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////


ما به شما پیشنهاد میکنیم که بد نيست يک آدرس ايميل سوم هم داشته باشيد.
هنگام وبگردي مواقع زيادي پيش مي آيد که بايد در سايت هاي مختلفي که خيلي
هم قابل اعتماد نيستند، ثبت نام کنيد و احتمالا با انبوهي از نامه هاي
اسپم و تبليغاتي ناخواسته مواجه مي شويد. در نهایت هيچ وقت از آدرس ايميل
کاري و شخصي تان استفاده نکنيد.

پیش از این برای چک کردن ایمیل‏های خود، ناچار بودید پس از وارد شدن به
هر یک از ایمیل‏های خود، برای چک کردن ایمیل دیگر، از حساب خود خارج شوید
و با وارد کردن مجدد ایمیل و پسورد به حساب دیگر خود بروید. یا نهایتاً
چند مرورگر مختلف را همزمان باز کرده و یا از افزونه های مخصوص این کار
استفاده کنید. چک کردن روزانه چندین ایمیل متفاوت کاری بسیار طاقت فرسا و
وقت گیر است که اکثر این کاربران را مجبور میسازد تا با تأخیر به حساب
های ایمیل خود سر زده و ایمیل های آنها را چک کنند.

اما شما از اينکه هر روز چندين اکانت ايميل را باز کرده و کنترل کنيد،
خسته شده ايد. چاره چيست؟ اينکه همه ايميل ها را تعطيل کرده و فقط از يکي
استفاده کنيم؟ يا اينکه اين همه زحمت را به جان خريده و کلي از وقت مان
را تلف کنيم؟ جيميل راه حل کاملا جالب و مناسبي را در اختيار تان مي
گذارد. اينکه پيام هاي همه ايميل ها را يکجا در inbox جيميل دريافت کنيد.
و حتي از طريق صفحه Compose، پيام تان را با آدرس هر اکانتي که لازم است
ارسال کنيد. به اين صورت شما يک اکانت جيميل مرکزي داريد که تمام آدرس
هاي ايميل شما را مديريت مي کند.


استفاده از قابلیت Gmail

با استفاده از این قایلیت جیمیل می توانید چندین اکانت را بصورت همزمان
مشاهده کنید.روش کار بصورت زیر است:

۱-ابتدا وارد یکی از حساب‏های کاربری خود در Gmail شوید و روی عکس
پروفایلتان کلیک کنید.سپس روی Add account کلیک کنید.


مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////


۲- در صفحه باز شده بایستی نام کاربری و رمز عبور اکانت دیگرتان را وارد
کنید و همزمان وارد حساب جدیدتان شوید.برای اکانت های دیگر همین عمل را
دوباره تکرار کنید.


مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////

استفاده از یک اکانت اصلی

در این روش یک اکانت به عنوان اکانت اصلی در نظر گرفته میشود و تمام
ایمیل های ارسالی به اکانت های دیگر به ایمیل اصلی نیز ارسال خواهد شد و
شما میتوانید برای دیدن تمام نامه ها فقط از ایمیل اصلی استفاده کنید.
روش انجام تنظیمات بصورت زیر است:

در هر کدام از اکانت های جیمیل (بجز اکانت اصلی) مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید:

۱-ابتدا به قسمت settings بروید:


مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////


۲-به قسمت Forwarding andPOP/IMAP رفته و روی دکمه Add a forwarding
adress کلیک کنید:


مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////


۳-در کادر باز شده آدرس ایمیل اصلی را وارد کرده و روی Next کلیک کنید:



مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////


۴-در قسمت بعدی روی Proceed کلیک کنید و سپس روی ok کلیک کنید (توجه:بعد
از این مرحله اکانت جیمیل خود را نبندید).یک ایمیل فعالسازی که حاوی لینک
فعالسازی و یک کد است به ایمیل اصلی شما ارسال خواهد شد به ایمیل اصلی
رفته و روی لینک فعالسازی کلیک کنید:



مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////


مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////

مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////



۵-حال در هر کدام از اکانت های جیمیل کدی که به ایمیل اصلیتان فرستاده
شده بود را در قسمت مربوطه وارد کنید و روی Verify کلیک کنید.
مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////



مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////


حال یک کپی از تمامی جیمیل های شما به ایمیل اصلی فرستاده خواهد شد.برای
متمایز کردن ایمیل های ارسالی می توانید از filter استفاده کنید. مشکل
این روش پر شدن inbox ایمیل اصلی می باشد.


استفاده از چند مرورگر مختلف

احتمالاً این روش ساده‌ترین روش است. مثلاً شما می‌توانید برای اکانت اول
از فایرفاکس، برای اکانت دوم از اینترنت اکسپلورر، برای اکانت سوم از
اپرا، برای اکانت چهارم از گوگل کروم، برای اکانت پنجم از سافاری و …
استفاده کنید. پس باید تمام این مرورگرها را روی کامپیوتر خود داشته
باشید.

استفاده از افزونه cookiepie در فایرفاکس

افزونه cookiepie هم مثل افزونه cookieswap وظیفه مدیریت کوکی‌ها را به
عهده دارد. حتماً می‌دانید چرا نمی‌توانید به طور همزمان دو اکانت جیمیل
را روی یک مرورگر ببینید. به این دلیل که اطلاعات ورود شما در کوکی‌های
مخصوص به جیمیل نگهداری می‌شود. اگر بتوانید این کوکی‌ها را جداگانه
نگهداری کنید مشکلتان حل می‌شود. این افزونه‌ها همین کار را می‌کنند.
برای نصب این افزونه اینجا کلیک کنید.

استفاده از افزونه IE Tab در فایرفاکس

اگر از این افزونه استفاده کنید و آن را روی فایرفاکس نصب کنید،
می‌توانید در داخل مرورگر فایرفاکس از مرورگر اینترنت اکسپلورر استفاده
کنید. این دو مرورگر تو در تو از نظر ذخیره کوکی‌ها مشابه هم عمل
نمی‌کنند. در نتیجه کوکی‌ها یکجا ذخیره نمی‌شوند و می‌توان دو اکانت را
همزمان مشاهده کرد.

مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////



مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////



استفاده از افزونه Gmail Manager در فایرفاکس

خوب برای استفاده از این افزونه هم حتماً باید از مرورگر محبوب فایرفاکس
استفاده کنید. می‌بینید که کاربران فایرفاکس امکانات بیشتر و بهتری نسبت
به سایرین دارند.

کافیست یکبار تمام ایمیل ها را در این افزونه وارد کنید و سپس برای
مشاهده ایمیل ها میتوانید بین اکانت های مختلف جابجا شوید یا اکانت ها را
در تب های مختلف بگشایید.


مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////

برای ورود ایمیل ها کافیست مراحل زیر را طی کنید:

۱-بعد از نصب افزونه آیکون جیمیل در گوشه پایین سمت راست مرورگر ظاهر
خواهد شد روی آن راست کلیک کنید و به قسمت options بروید.

مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////

۲-در کادر ظاهر شده در قسمت Accounts روی Add کلیک کنید.

مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////


۳-در کادر ظاهر شده آدرس جیمیل مورد نظر و پسورد را وارد نمایید و در
قسمت Alias نامی دلخواه را وارد کنید. سپس روی ok و دوباره ok کلیک کنید.


مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////

استفاده از MailPlane برای کاربران Mac

کمی از فایرفاکس دور شویم و به سایر سیستمهای عامل هم توجه کنیم. اگر شما
از سیستم عامل مک استفاده می‌کنید شما هم مشکلی نخواهید داشت. زیرا
می‌توانید از MailPlane استفاده کنید و بیش از یک اکانت را در آن واحد
ببینید.

استفاده از قابلیت incognito window مرورگر Google Chrome

اگر شما از مرورگر کروم استفاده می کنید می توانید با استفاده از این
قابلیت بطور همزمان فقط به دو اکانت جیمیلتان وارد شوید. به یکی از اکانت
های جیمیلتان بصورت معمول وارد شوید و برای ورود به حساب دیگر روش کار
بصورت زیر است:

برای ورود به اکانت دومتان به منوی مرورگر کروم رفته و روی New incognito
window کلیک کنید تا مرورگر در حالت incognito باز شود. حال می توانید به
ایمیل جدیدتان وارد شوید.

توجه:زمانی که مرورگر را در این حالت باز میکنید فعالیت های شما در
history مرورگر ذخیره نمی شود.


استفاده از قابلیت Multiple Users در کروم:

با استفاده از این قابلیت به ازای هر user که در مرورگر کروم ایجاد می
کنید میتوانید یک حساب جیمیل را جداگانه برای آن user باز کنید. بنابراین
به تعداد user هایی که ایجاد می کنید می توانید حساب های جیمیلتان را
همزمان باز کنید.

روش ایجاد user جدید در کروم بصورت زیر است:

۱-ابتدا به قسمت settings مرورگر بروید سپس در قسمت Users روی Add new
user کلیک کنید.


مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////


۲-در کادر ظاهر شده عکس دلخواه یوزر مورد نظرتان و همچنین نامی برای آن
تعیین کنید و روی Create کلیک کنید.



مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////


۳-اگر تیک گزینه Create a desktop shortcut for this user را بزنید به
ازای user ساخته شده یک shortcut از مرورگر کروم برای user مورد نظر در
دسکتاپ ساخته میشود که میتوانید روی آن دوبار کلیک کرده و وارد حساب
جدیدتان شوید. اگر هم تیک این گزینه را بردارید شورتکات در دسکتاپ ایجاد
نمی شود ولی مرورگر کروم برای user جدید باز خواهد شد که میتوانید در آن
وارد حساب جدیدتان شوید.

افزونه Greasemonkey
توسط این افزونه شما می توانید بین اکانت های جیمیل جابجا شوید. امکان
مشاهده همزمان را ندارید ولی میتوانید بین آن ها جابجا شوید.

مدیریت چند آدرس ایمیل با یک جی میل //// ویژه آقای صباغ /// در حال کار ////


افزونه MailPlane
با استفاده از این افزونه در سیستم عامل مک می توانید همزمان چندین اکانت
را مشاهده کنید.

shab ranginkaman

unread,
Sep 18, 2015, 11:51:34 PM9/18/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
طبق آمار یک درصد از مردم دنیا (زن و مرد) «تمایل جنسی» مطلقا ندارند.
این افراد به تازگی چیزی در حدود یک دهه است که هویت خود را جامعه شناختی
کردند و به عرصه عمومی کشاندند. پیش از این، عدم آگاهی در این باره سبب
می شد به سادگی این افراد را به انواع پزشکان ارجاع دهند و دارو و درمان
برای آنها تجویز می کردند. در فهم عام کلمه سردی جنسی را که نوعی اختلال
است به همه افرادی که تمایل جنسی ندارند تعمیم می دهند و در این میان یک
قشر واقعی و حقیقی که اختلال ندارد قربانی می شود: این گروه به بی
جنسگرایان معروفند.
در فرهنگ عوام، هرگونه رفتار (از جمله جنسی) که مطابقت با معیارهای
مطلوب جامعه نداشته باشد، مشمول انواع خشونت های زبانی و انواع حاشیه ای
سازی ها می شود. بارزترین نمونه در این فرهنگ اخراجگر استفاده از کلماتی
مانند «خواجه» و «آغا» است و حداقل از زمان «آغامحمدخان قاجار» این تعبیر
برای سرکوب افرادی که اختلال جنسی (نه جنسیتی) داشته اند و برای کسانی که
در هیچ گونه گرایش جنسی ای قرار نمی گیرند استفاده کرده اند. در میان این
دسته از انسان ها ۲ گروه حداقل وجود دارد: بی جنسگرای رمانتیک، کسی است
که می تواند عاشق و معشوقی کند ولی آمیزش برای او بی معنا و شکنجه است، و
دسته دوم کسانی که بی جنسگرای غیررمانتیک هستند و این افراد حتی گرایشی
به رابطه عشقی هم ندارند. هیچ یک از این دو گروه مشمول بیماری و اختلال
نیست بلکه نوعی هویت است.
در ایران، به احتمال قوی زنانی وجود داشته باشد که تا آخر عمرشان به عمل
جنسی با شوهرانشان واداشته شوند در حالیکه همه اش شکنجه بوده است. یکی از
موضوعاتی که به چالش باید کشید مساله «تمکین» در اسلام است. و نهایتا
اینکه این موضوع پیچیدگی هایی دارد که در این پست نمی گنجد. آمار یک در
صد بسیار آمار بالایی است، تصور کنید از هر ۱۰۰ نفر یک نفر متعلق به این
هویت است، بنابراین ستم بسیاری در حال وقوع است و از چشم ما پنهان است،
مخصوصا در ایران که فعالیت جنسی در ساختار تولید مثل اجباری -سنتی و
تشویقی برای مردم مهم است و به آن توصیه می شود.

shab ranginkaman

unread,
Sep 21, 2015, 2:08:07 PM9/21/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
اول مهرماه، روزی برای دیده شدن دوجنس‌گرایی
زینب پیغمبرزاده
اول مهرماه برای بیش تر ایرانی‌ها شاید تنها یادآور روز اول مدرسه باشد
اما در تقویم میلادی، ۲۳ سپتامبر «روز جهانی مشاهده‌پذیری دوجنس‌گرایان»
یا «روز افتخار دوجنس‌گرایان» نام گذاری شده است. از سال ۱۹۹۹تاکنون این
روز در کشورهای مختلف گرامی داشته می‌شود. اما چرا دوجنس‌گرایان نیاز به
روز جداگانه‌ای دارند؟ مگر رژه افتخاری که هرساله در کشورهای مختلف
برگزار می‌شود و متعلق به همه رنگین کمانی‌ها است،‌ کافی نیست؟
به نظر می‌رسد که سال‌ها بحث درباره حقوق دگرباشان جنسی به رویت‌پذیری
دوجنس‌گرایان کمک چندانی نکرده است. پیش فرض بیش تر مردم این است که همه
دگرجنس‌گرا هستند مگر این که خلاف آن ثابت شود که در آن صورت هم لابد فرد
هم‎جنس‌گرا است. همه چیز سفید و سیاه و یا به قولی، صفر و یک دیده
می‌شود. وقتی دوهم‌جنس با یک‏دیگر رابطه دارند و یا با هم ازدواج
می‌کنند، بیش تر مردم آن‌ها را هم‏جنس‌گرا می‌نامند. عضویت و فعالیت در
گروه‌های دگرباش جنسی یا رنگین‌کمانی‌ها نیز به معنی هم‎جنس‌گرا بودن فرد
تفسیر و بدین ترتیب، پیوستار گسترده‌ای از رنگ‌ها در این میان نادیده
گرفته شده و انکار می‌شود.
البته هم‎جنس‌گرا نامیدن افرادی که به هم‌جنس‌ خود گرایش دارند، به خودی
خود اشکالی ندارد و برخی از افرادی که به بیش از یک جنس یا جنسیت گرایش
دارند نیز گاهی خودشان را هم‎جنس‌گرا می‌نامند. مشکل از آن جایی آغاز
می‌شود که از افراد انتظار می‌رود مطابق این دوگانه
دگرجنس‌گرا/هم‎جنس‌گرا رفتار کنند؛ یعنی یا هم‎جنس‎گرا باشند یا
دگرجنس‎گرا. حتی برای بسیاری از افرادی که خودشان را مدافع حقوق دگرباشان
جنسی می‌دانند، در عمل رویارویی با فردی که به بیش از یک جنس یا جنسیت
گرایش داشته باشد، غافل‏گیر کننده است. برای بسیاری از مردم تفکر فراتر
از دوگانه دگرجنس‌گرا/هم‏جنس‌گرا دشوار است.
در طول سال‌های اخیر بارها افراد مختلف بعد از شنیدن گرایش‌ جنسی من به
زنان یا دیدن فعالیت‌هایم در زمینه حقوق دگرباشان، از این که به مردان
نیز گرایش دارم، غافل گیر شده‌اند؛ از روزنامه نگار ایرانی که سال‌ها است
مقیم اروپا است و مطالبی در دفاع از ازدواج با هم‌جنس در صفحه‌ فیس بوکم
دیده بود گرفته تا زن فلیپینی که هر هفته مرا در جلسات دگرباشان مهاجر در
یک سازمان مدافع حقوق دگرباشان در سوئد ملاقات می‌کرد. حتی معلم زبان
سوئدی من که فوق لیسانس جامعه‌شناسی داشت و در تکلیف کلاسی‌ من خوانده
بود که آخر هفته گذشته به رژه افتخار دگرباشان جنسی رفته ام هم تصور کرده
بود که هم‎جنس‎گرا هستم. واقعیت این است که به ذهن هیچ کدام از آن ها
خطور نکرده بود که من می‌توانم دوجنس‌گرا باشم.
بسیاری از افراد می‌دانند که «ال‌جی‌بی‌تی»‌ مخفف «لزبین»(زن
هم‎جنس‎گرا)‌، «گی»‌( مرد هم‎جنس‎گرا)، «بای‌سکشوال»(دوجنس‎گرا) و «ترنس»
(تراجنسی و تراجنسیتی) است. اما در عمل، با شنیدن کلماتی چون «دگرباش»،
«رنگین‌کمانی» یا «LGBT» تنها به یاد هم‏جنس‌گرایان می‌افتند.
چند ماه پیش، وقتی دو ماهی از آغاز کارم در دانشگاهی در اندونزی می‌گذشت،
یکی از همکارانم که مدرس روزنامه‌نگاری بود گفت شنیده است من در زمینه
حقوق ‌ال‌جی‌بی‌تی هم فعالیت می‌کنم و پیشنهاد کرد که با من در این باره
برای نشریه‌ محلی خود در کرواسی مصاحبه کند.
چند روزی فرصت خواست که درباره مسایل دگرباشان جنسی در ایران تحقیق کند.
چند روز بعد در مصاحبه،‌ کمی در مورد قوانین ایران و اسلام درباره رابطه
با هم‌جنس صحبت کردیم تا این که نوبت به آن سوال معروف رسید: «کی متوجه
گرایش جنسی‌ خود شدی؟»
من هم می‌خواستم همان جواب معروف را تحویلش دهم که مدام در رسانه‌ها
خوانده و شنیده و هربار یاد درک خود از گرایش جنسی ام در کودکی افتاده
بودم: «همان موقعی که تو متوجه گرایش جنسی‌ات شدی. همان طور که تو همیشه
می‌دانستی به جنس مخالف گرایش داری، من هم همیشه می‌دانستم به جنس موافق
گرایش دارم.»
البته من باید آن جواب معروف را کمی تغییر می‌دادم. آن چه که از رسانه‌ها
آموخته بودم، با تجربه های من تفاوت ‌هایی داشت و دارد؛ مثلاً می‌توانستم
بگویم همان طور که تو همیشه می‌دانستی به جنس مخالف گرایش داری، من هم
همیشه می‌دانستم که به بیش از یک جنس گرایش دارم. اما ایراد کار این بود
که او از من پرسیده بود: «کی متوجه شدی که "هم‎جنس‌گرا" هستی؟»
وقتی گفتم هم‎جنس‌گرا نیستم و دوجنس‌گرا هستم، دستپاچه شد و شروع به
عذرخواهی کرد. اما او مقصر نبود. او هم مثل من در رسانه‌ها و حتی
سایت‌های کنش‎گران حقوق رنگین‌کمانی‌ها مدام با دوگانه
دگرجنس‌گرا/هم‎جنس‌گرا مواجه شده بود.
در چنین فضایی، افرادی که به بیش از یک جنس یا جنسیت گرایش دارند، به
ویژه نوجوانانی که در آغاز راه شناخت گرایش جنسی خود هستند، بر سر دو
راهی انتخاب بین دگرجنس‌گرا و هم‎جنس‌گرا بودن قرار می‌گیرند. بسیاری از
افراد مجبور می‌شوند جنبه‌هایی از شخصیت‌ خود را انکار یا خودشان را در
جمع‌های مختلف سانسور کنند. روز جهانی مشاهده‌پذیری دوجنس‌گرایان برای آن
گرامی داشته می‌شود که به همه ما یادآوری کند رنگین کمانی بودن به معنی
احترام به تنوع گرایش‌ها و هویت‌های جنسی است.
سال گذشته تنها تعداد انگشت‌شماری در این روز به زبان فارسی درباره دوجنس
گرایی با هشتگbivisibilty# در فیس بوک و سایر شبکه‌های اجتماعی چیزی
نوشتند. امسال در روز مشاهده پذیری دوجنس گرایان، چند ماه بعد از آغاز به
کار سایتدوجنس گرا و صفحات آن در فیس بوک، توییتر و اینستاگرام،‌ فارسی
زبانان شانس بیش تری دارند که به دوجنس گرایی نیز به عنوان یک گرایش جنسی
مستقل فکر کنند. هرچند هم چنان پیش‌داوری و باورهای غلط زیادی در مورد
دوجنس گرایی وجود دارد، دوجنس گرایی هنوز ناشی از هوس‌رانی تلقی و حرف
«B» از مجموعه LGBT به راحتی نادیده گرفته می‌شود. راه تغییر این
باورها، راه طولانی و سختی است اما همان‌طور که امروز بعد از سال‌ها تلاش
فعالان اجتماعی، هم جنس گرایی فارغ از موافقت یا مخالفت با آن، به گوش
خیلی‌ از فارسی زبان ها آشنا است، روزی هم خواهد رسید که دوجنس گرایی، چه
در میان جامعه رنگین‌کمانی ایران وچه در میان دگرجنس گرایان ایرانی، نامی
آشنا تلقی می‌شود.

shab ranginkaman

unread,
Sep 21, 2015, 2:08:26 PM9/21/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
سوده راد
اجتماع

آبی رنگ عشقه!

کتاب مصور
آبی گرم‌ترین رنگ است
مترجم: سپیده جدیری
نشر ناکجا
برای اطلاعات بیشتر و خرید کتاب اینجا را کلیک کنید
aabi cover
آبی، شما را یاد چه چیزی می‌اندازد؟ فوتبال؟ اقیانوس؟ فرم روپوش‌های
مدرسه؟ شاید هم آسمان و شاید هم عشق؟ درست خواندید، عشق!‌ این بار
“مشکی”نه، که آبی گرم‌ترین رنگ می‌شود تا پیام عشق ورزیدن بی‌حد و مرز و
محدودیت را به دنیای فارسی زبانان بیاورد. کتاب “آبی رنگی گرم است” (Le
bleu est une couleur chaude) نوشته ژولی مارو(Julie Maroh) ، برای
نخستین بار به زبان فارسی تحت نام “آبی گرم‌ترین رنگ‌ است”در نشر ناکجا،
هم در نسخه الکترونیکی و هم نسخه چاپی منتشر شده‌است. برگردان از زبان
انگلیسی کار سپیده جدیری است، با همکاری تینوش نظم‌جو از نسخه اصلی
فرانسوی.
شاید شما هم جزو آن دسته آدم‌هایی باشید که فیلم “زندگی آدل”به
کارگردانی عبدالطیف کشیش را دیده‌اند و یا در مورد زندگی عاشقانه
همجنسگراها چیز‌هایی شنیده‌اند. با این که سناریوی فیلم کشیش از این کتاب
پرفروش و پرطرفدار، که خود جایزه ارزشمند مخاطبین جشنواره معتبر داستان
مصور آنگولم(Angoulême)‌ را در سال ۲۰۱۱ از آن خود کرده‌است، برگرفته شده
اما داستان فیلم و کتاب با هم تفاوت‌هایی فاحش دارند. فیلمی که جایزه نخل
طلای کن در سال ۲۰۱۳ را برد، تراژدی عشق دو زن را به گونه‌ای دیگر تعریف
می‌کند و شاید بسیاری از کسانی که فیلم را دوست نداشتند، از عدم تطابق
سرعتِ گذار از اتفاقات و یا تأکید کشیش بر به تصویر کشیدن صحنه‌های
طولانی عشق‌بازی – که به نظر بسیاری از لزبین‌ها غیر واقعی و بازتولید
صحنه‌های پورنوگرافیک بوده – در مقایسه با کتاب رنجیدند. شاید به همین
دلیل است که حتی اگر فیلم را دیده‌اید، خوب است کتاب را هم بخوانید.
2013_10_08_GL-La-vie-dAdele_03.COVER_
اما اصل داستان چیست؟
ساده بگوییم “مارو”در این کتابِ مصور عشق را به تصویر می‌کشد و آدم‌هایی
را که شبیه هرکس دیگری، عاشق می‌شوند، خواب همبستری با عشقشان را
می‌بینند و تمام وجودشان در تمنای بودن کنار انسانی دیگر می‌سوزد. اینجا
هم تپش قلب، راه گلو را برای گفتن “دوستت دارم”می‌بندد و بالاخره وقتی سد
گلو می‌شکند و عشق آشکار می‌شود – شاید مثل خود شما یا یکی از نزدیکانتان
– خانواده یکی از این عشاق می‌گوید “اگر با فلانی بروی دیگر فرزند ما
نیستی”و خلاصه زندگی، تلخی و سختی عشق را کنار زیبایی‌ و شیرینی‌اش به رخ
عشاق – و ما – می‌کشد.
مهم‌ترین ویژگی این داستان، شخصیت‌های اصلی آن هستند:‌ دو زن، کلمانتین
و اِما، یا همان دختری که با موهای آبی‌اش او را می‌شناسیم. با این که
قصه در اواخر قرن بیستم آغاز می‌شود و در اوایل قرن بیست‌ویکم هم پایان
میابد، آن هم پایانی دردناک، چیزی از زیبایی و مشکلات عشق پنهانی دو زن
به هم کم نمی‌شود. چیزی که موجب می‌شود این داستان، در ذهن افراد – مستقل
از گرایش جنسی‌شان- باورپذیر شود، شرح مراحل کشف، درک و پذیرش گرایش جنسی
کلمانتین توسط خود اوست. برخود همجنسگراستیزانه اکثریت قریب به اتفاق
دوستانش و رشد احساس دو طرفه بین دو زن است که داستان را کمی “غیرعادی”و
طبیعتاً جذاب می‌کند. علاوه بر این وجود آسیب‌هایی چون ترس از تنهایی،
پنهان‌کاری، دروغ، خیانت و حتی خشونت فیزیکی که گریبان روابط دگرجنس‌گرا
را هم می‌گیرد، در واقعی جلوه دادن این عشق “ابدی”موثر است.
داستان در عین این‌که در واقعیت امروز جامعه فرانسه رخ می‌دهد و به
رخدادهای اجتماعی فرانسه در سال‌های دولت راست‌گرا نگاهی دارد، از عشق
اسطوره‌ای هم مایه‌هایی می‌گیرد. از طرفی صحنه‌های راه‌پیمایی اعتراضی
دانش‌آموزان را به لایحه دولت می‌بینیم و از سویی کلمانتینِ عاشق “در
آغوش عشقی که ابدی می‌داندش”می‌میرد و در آخرین لحظات عمرش از زندگی‌ و
انتخابش راضیست، در حالیکه به اندازه اِما گرایش جنسی‌اش را عمومی و
سیاسی نمی‌کند.
چرا خواندن این کتاب را به شما توصیه می‌کنیم؟
“مارو”در این کتابِ مصور عشق را به تصویر می‌کشد و آدم‌هایی را که شبیه
هرکس دیگری، عاشق می‌شوند، خواب همبستری با عشقشان را می‌بینند و تمام
وجودشان در تمنای بودن کنار انسانی دیگر می‌سوزد. اینجا هم تپش قلب، راه
گلو را برای گفتن “دوستت دارم”می‌بندد و بالاخره وقتی سد گلو می‌شکند و
عشق آشکار می‌شود
جواب ساده است:‌ فارغ از این‌که راجع به همجنسگرایان چه فکر می‌کنید،
می‌توانید از این کتاب لذت ببرید! اگر همجنسگرایی همچنان در ذهن شما جا
نیفتاده است و ته ذهنتان، دلتان با این گروه از انسان‌ها که در دسته
“اقلیت جنسی”قرار می‌گیرند، صاف نیست، خواندن کتاب را شروع کنید و همین
که اِما به مادر کلمانتین می‌گوید “اگر پسر هم بود کلمانتین عاشقش
می‌شد”رسیدید، یک اسم مردانه برای اِما انتخاب کنید و خواندن را ادامه
بدهید. وقتی تصاویر جنسیت این “موآبی”را یادتان می‌اندازد، از خودتان
بپرسید “چه فرقی می‌کند که این شخصیت زن باشد یا مرد؟”قوت این داستان
اینست که می‌تواند پیش‌داوری‌های شما را راجع به روابط همجنس‌گرایانه
تغییردهد و به شما نشان دهد تا چه حد روابط انسانی شبیه هم هستند و در
موقعیت‌های مختلف اشکال متفاوتی به خود می‌گیرند.
اگر درگیر درک گرایش جنسی خود هستید یا فکر می‌کنید خودتان – یا یکی از
نزدیکانتان- همجنسگرا هستید و هنوز راز خود را با دوستانتان در میان
نگذاشته‌اید، نه تنها طبیعتاً از خواندن کتاب لذت می‌برید و جاهایی احساس
هم‌ذات پنداری خواهید کرد، که می‌توانید یک نسخه از این کتاب را پیش
دوستانتان جا بگذارید تا راه گفتگو باز شود! این اولین کتاب مصور فارسی
در این زمینه، کلید باز کردن “درِ گنجه”نیست اما می‌تواند بهانه خوبی
باشد برای این که میزان واقعی فشارهای اطراف را بسنجید و وقت کافی داشته
باشید تا ء خود را برای عکس‌العمل‌های احتمالی آماده کنید!
جالب است بدانید برخی فعالان حقوق LGBT (همجنس‌گرایان، دوجنسگرایان و
ترانس‌جندرها) کلمانتین را نه یک لزبین که یک دوجنس‌گرا تلقی می‌کنند که
در برهه‌هایی از زندگی میل به جنس مخالف هم دارد. آنها به بازتولید یکی
از پیش‌داوری‌های کلیشه‌ای در مورد زنان دوجنس‌گرا که بویژه میان
لزبین‌ها رایج است اعتراض دارند. آن باور غلط رایج اینست:‌ “زنان
دوجنسگرا یا بای‌سکشوآل خیانت‌کارند و همیشه پای یک مرد در میان است.”
Az-kenare-ham-migozarim
علاوه بر این خواندن نسخه فارسی این کتاب و مقایسه آن با نسخه فرانسوی و
انگلیسی، شاید شما را هم، مثل من به این فکر وا دارد که چرا ما
نمی‌توانیم در فارسی، براحتی سایر زبان‌ها از عشق، ساده بگوییم و
بنویسیم؟ این ناتوانی وقتی به چشم می‌آید که در گفت‌گوهایی که در تخت
خواب و میان همخوابگی رخ می‌دهند، کلماتی غیرفارسی با حروف فارسی
می‌خوانید و ذهنتان درگیر این واقعیت می‌شود که ما معادل فارسی – به
اندازهٔ کافی- محترمی برای اندام جنسی نداریم و مجبوریم آن‌را
“سکس”بنویسیم و شاید چیز دیگری بخوانیم. آیا این نقص زبان، حداقل در زبان
عامیانه، محاوره و کاربردی، خود معلول فقدان آموزش‌های جنسی در فرهنگ و
جامعه ما نیست؟ آیا همجنس‌گراستیزی – و دوجنس‌گراستیزی- محصول همان
آموزش‌های نادرست جنسی نیست که آمیزش بدن‌ها را معادل و محدود به تصاویر
غیرواقعی پورنوگرافیک می‌کند؟
حالا مصور “بی گرم‌ترین رنگ است”دست شما را می‌گیرد و به میان رابطه
عاشقانه دو زن می‌برد، اما فراتر از آن، پای شما را به آبی عمیق هم
پرسش‌ها و هم پاسخ‌هایی، آن هم به زبان ساده باز می‌کند.

shab ranginkaman

unread,
Sep 21, 2015, 2:09:26 PM9/21/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
حماقت به شیوه‌ای هراس‌ناک در حال تکثیر است. جمعیت پرشمار احمق‌ها، در
کودتایی خزنده و آرام شهرها را فتح کرده‌اند. کافه‌ها و گالری‌ها و
روزنامه‌ها و سینماها را. ساده‌ است. احمق‌ها به سرعت یکدیگر را جذب‌
می‌کنند. منطق‌شان، "بی‌منطقی" است. "بی‌منطقی" توانایی تکثیر
خارق‌العاده‌ای دارد. در مقابل هر ساختار پیچیده‌ای که ذهن‌شان توان
تحلیل نداشته باشد، سلاح کشنده‌ی "بی‌منطقی" علم می‌شود. منطقِ مستقر به
نفع شانه‌های بالارفته و مغزِ الکن نابود می‌شود. جمعیت حُمقای هوراکش هم
شلوغَش می‌کنند. آن‌وقت می‌شود حماقتِ جمعی. اجتماع بزرگ ابلهان. ناموجه
هم نیست. مشغولان به آن زیادند و بر بنای بی‌منطقی، کثرت، می‌شود نمادِ
مقبولیت. بعد فحش و فضیحت به منطق می‌شود رمزِ عبور. فحش به ایرانی‌ها،
فحش به کتاب‌خوان‌ها، فحش به سنت، فحش به آداب و مناسک و باورها، فحش به
سرمایه‌دارها، فحش به فرودستان.فحش‌ به چپ‌ها، فحش به راست‌ها.
منطق احمق‌ها ساده است. رد کردن هر چیزی که فراتر از خردِ محدود ایشان
است. سینه‌زدن زیر علم کج‌فهمی. تمسخرِ علم و اندیشه. باور به درک عقیم
از رویدادها. نادیده گرفتن تاریخ، تمدن و تجربه. جنگ نظریه با فکت. قلبِ
واقعیت زیر انبوه استدلالِ ریش‌های بلند و عینک‌های لنونی. فرومایگی در
عقلانیت، پادشاهی در مغلطه. بندگانِ شوآف، سلاطین توده‌ی فالوئرهای
سرگردان. بقچه‌ی تکفیر و تکذیبشان سرگردان است میان اجتماع مجازی
انسان‌ها. از وبلاگ به فیس‌بوک، از فیس‌بوک به اینستا، از اینستا به
جهنم.
حماقت‌ وقتی جمعی شد میل پیدا می‌کند به ناپدیدی. گم می‌شود میان
باورهایِ جمعی ما. لباسِ جعلی می‌پوشد. حقیقت کوچک می‌شود و حماقت
استوار. خرد و شکیبایی و پای‌بندی می‌شود ابزار انگ‌زدن به آدم‌ها. کلیشه
و ناسازگاری و طفره می‌شود ملاکِ اعتبار. آن‌وقت است که باید زار زد به
حال ملتی که سنجه‌ی درست و غلط‌بودنِ رفتارهای عمومی‌اش را احمق‌هایش
نوشته‌اند.

shab ranginkaman

unread,
Sep 25, 2015, 4:40:02 PM9/25/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
دو واژه سکس و جندر در زبان فارسی بعنوان جنسیت ترجمه میشن اما درواقع
این دو واژه با هم تفاوت دارن.
در کل سکس اطلاق میشه به نظری که فرد در درونش نسبت به خودش داره و
همچنین اندامهای درونی و بیرونی بدن شخص. مثل اندامهای تناسلی و فرم بدن.
اما جندر اطلاق میشه به نرم هایی که در یک زمان و مکان خاص برای هر
جنسیت درنظر گرفته میشه. مثلا نوع لباس پوشیدنهایی که مردانه تلقی میشه,
یا کارهایی که مختص زنان تلقی میشه. این که میگم زمان و مکان خاص برای
اینه که در هرجا و هر زمانی این معیارها متغاوته. بعنوان مثال در گذشته
ای نه چندان دور در کشورهای اروپایی, پوشیدن شلوار آنچنان مردانه تلقی
میشد که زنها حق پوشیدن شلوار نداشتن.اما الا میبینیم که پوشیدن شلوار
توسط خانمها خیلی عادی و جا افتادست.
حالا با ای توصیفات, شخص ترنس جندر شخصیه که با نقش هایی که بعنوان جنس
مثلا مونث براش تعریف شده نمیتونه کنار بیاد.معمولا تمایلی به عمل تغییر
جنسیت ندارند و تنها ظاهر, لباس پوشیدن و رفتار و نقشهاشون رو طبق چیزی
که دوس دارن تغییر میدن.
اما فرد ترنس سکشوال جنسیتی که هنگام تولد باهاش بدنیا اومده رو .قبول
نداره و میخواد این رو عوض کنه, که این کار رو با عمل تغییر جنسیت انجام
میدن.
نکته مهم و قابل ذکر اینه که هردو گروه ترنس جندر و ترنس سکشوال میتونن
استریت, هموسکشوال یا بایسکشوال باشن. در نتیجه این یک مسئله هویتی هست و
به هیچ عنوان نباید با گرایش جنسی اشتباه گرفته بشه.

https://www.google.co.uk/url?sa=t&source=web&rct=j&url=http%3A%2F%2Fwww.diffen.com%2Fdifference%2FTransgender_vs_Transsexual&ved=0CCcQFjABahUKEwilxrmilpLIAhUJOBQKHSPrCfk&usg=AFQjCNF_Eneht0pRUj3QXfONED9WWpXkkw

shab ranginkaman

unread,
Sep 27, 2015, 6:35:55 PM9/27/15
to sd-istgah...@googlegroups.com
جی‌میل دکمه بلاک را برای کابران فعال کرد

سرویس ایمیل جی‌میل این هفته ویژگی‌ جدیدی را فعال کرده است. ویژگی که
مورد تقاضای بسیاری از کاربران بود. حالا بیش‌تر آن‌ها می‌توانند دکمه
بلاک را در جی‌میل فعال کنند. می‌توانید نمایش و دیدن پیام‌ها از کسانی
را که مزاحم هستند یا برایتان مشکلی ایجاد می‌کنند متوقف کنید. این امکان
روز سه‌شنبه برای نسخه دسک‌تاپ‌ها فعال شده است اما طی چند روز آینده
برای کاربران اندروید هم فعال می‌شود.

بلاک کردن افراد مزاحم مسیری راحت و دو مرحله‌ای دارد که مستقیما
پیام‌های این افراد را به بخش اسپم می‌فرستد. در کنار امکان بلاک کردن
گزینه‌ "unsubscribe" در اپلیکیشن‌های جی‌میل فعال شده است. از طریق این
امکان می‌توانید مستقیما روی نسخه موبایل از گروه ایمیلی که تمایل ندارید
خارج شوید. برای فعال کردن هر دو امکان به قسمت بالای سمت راست ایمیل
بروید و روی سه نقطه کلیک کنید. پس از باز کردن این منو بر روی موبایل
می‌توانید گزینه مورد نظرتان را انتخاب کنید. اگر بعد از بلاک کردن
فرستنده‌ای پشیمان شدید می‌توانید به بخش تنظیمات جی‌میل رفته و آن‌ها را
به حالت اول برگردانید. قابل ذکر است که امکان مورد نظر برای نسخه
اندروید فعال می‌شود و اخبار چندانی از فعال شدن آن برای "iOS" و
نسخه‌های مرورگرها روی موبایل در دست نیست.
It is loading more messages.
0 new messages