Fwd: manoto ”داستان حسینعلی یزدی”

311 views
Skip to first unread message

Hossin Movahedzadeh

unread,
May 7, 2016, 10:32:36 AM5/7/16
to taf_sar
به جهت مأنوس شدن بیشتر با فضای داستان شاید این توضیح مفید باشد:
ملایان ایران از دیرباز بجهت اینکه شغل و حرفه ای برای خود پیشه
نمیکردند تااز طریق آن همانند همه مردم به امرارمعاش حلال بپردازند لذا
اموراتشان را از طریق مذهب و مواردی چون سهم امام و روضه خوانی و نماز و
روزه های استیجاری و خیرات و مبرات و......میگذراندند.

یکی دیگر از مواردی که در زمانهای گذشته از طریق آن کسب درآمد میکردند
مرده کشی اسکلت اموات مردم به کربلا بود.
از آنجایی که مبنای این کار با ساختن روایتهای جعلی توسط مجلسی در قرن
یازده، اینکه هرکس در کربلا دفن شود به بهشت میرود، لذا مردم و بخصوص
روستائیان با جمع کردن اندوخته سالیانه خود که هزار‌بار به آن محتاج
تربودند، به ملای حامل کاروان مردگان میدادند تا اموات آنها را که پدر یا
مادرشان باشد به کربلا برده تا به این صورت خدمتی به والدین خود کرده
باشند، ویا این که آن مردگان ازقبل چنین وصیتی به فرزندان خودکرده بودند.

و نکته جالبتر این مرده کشی آن بود که این ملایان ِحامل مرده ها، اکثرأ
این اسکلتها را در گوشه و کنار راهها و یا گودالها، یا رها میکردند و یا
چال میکردند و فقط اندکی از آنها در کربلا دفن میشدند.

در این بین اما حکایات گوناگونی اتفاق می افتاد که در بعضی کتابها مضبوط است.
داستان زیری که از مشاهدات میرزاآقاخان کرمانی است که خود در آن حضور
داشته و آن را برای شاهزاده جلاال الدوله تعریف میکند.

ای جلاال الدوله هرگز فراموش نمیکنم قصه مضحکانه ملا حسینعلی یزدی را که
در کربلای معلی دیدم و اینکه برایت نقل میکنم:

درگیر و دار گمرک خانه کربلا که دچار مفتشین عثمانی و گرفتار سخت گیری ِ
گمرکچیان بودم از گوشه ای صدای غوغائی بلند شد که پاره کلمات فارسی مخلوط
به عربی بگوشم رسید ناگاه آخوندی ایرانی مضطربانه بطرفم دوید که ای نواب
والا از برای خدا و آفتاب فردای قیامت بفریاد من بی کس برس که سخت غریبم
و زبان نمی فهمم و گرفتار عثمان‌لوهای خدا‌نشناس شده ام که هیچ زبان
نمیفهمند.

گفتم مگر چیزی از گمرک گریزانده ای یا اینکه کتاب لعن و طعن خلفا در
اسباب داشته ای، گفت حال مجال سئوال و جواب نیست چرا که اسبابم بی صاحب و
ویلان ریخته شما تشریف بیاورید و مرا از چنگ این بی دین و ایمانان
برهانید، تفصیلش را بعدأ عرض خواهم کرد.

من بطرف گمرکچیان که اطراف خورجین آخوند را گرفته بودند شتافته دو سه
یهودی گمرکچی دیدم که کیسه از خورجین آخوند در آورده میخواهند بگشایند
آخوند دو دستی به کیسه چسبیده و فریاد ِ وا دینا و وا محمدامی کشید بقسمی
که عمارت ازصدای آخوند پر شده که هرچه میخواهید میدهم سر ِ این کیسه را
نگشایید

گمرکچیان هم از ممانعت سخت آخوند حیران و بر تفتیش اصرار و ابرام
داشتند، مدتی از طرفین، این کشاکش بود، گفتم آخوند بگذار کیسه را
بگشایند، مال گمرک در آن نباشد دیگر معترض نمیشوند، ناگاه سیاه حبشی با
خنجر کمرش حل این مشکل را نمود و کیسه کرباسین را دریده مشتی استخوان
شکسته خوردشده با قوطی حلبی سر بسته به زمین گمرکخانه فروریخت.

از دیدن این ماجرا چشمان آخوند بینوا پر از اشک گشته عبای خود را بر آن
استخوانهای شکسته پوسیده پوشید، حاضران به طرف قوطی دویدند بدین گمان که
جعبه جواهر از ایران دزدیده ،از گمرک گریزانیده،،،،،،

و بی تامل قوطی را شکستند،،،،

جز یک مشت پِهِنِ یابو در آن چیزی ندیدند.

همه حاضران متعجب و من متحیر و آن آخوند در کار جمع کردن استخوانها بود
که همان سیاه نافرجام که به طمع خام، آن قوطی را گشوده بود به غیظ و غضب
اندر شده دشنام و سقطی چند به آخوند داد و لگدی چند هم بر پشتش نواخت و
قوطی را به مزبله (زباله دانی ) انداخت.

از مشاهده این واقعه آخوند بیچاره سراسیمه رو بدان مزبله تاخت و دستمال
خود را از جیب درآورده قوطی شکسته را، با پِهِن های ریخته بخاک آمیخته را
در دستمال گذارده به گمرکخانه برگشت و سر کار استخوان جمع کردن نشست.

من از این حکایت در شگفت و حیرت ماندم و گرفتاری خویش، مرامجال جواب و
سئوال بیش از این را ندادتا به تحقیق ، سرگذشت را از آخوند بپرسم تا
اینکه شبی مخصوص به صحن مقدس رفته بودم و بطور اتفاق با آخوند مذکور
بر‌خوردم، بعد از تعارفات رسمی،کیفیت آن کیسه استخوان وقوطی پِهِن را
پرسیدم.

بعد از آه و ناله گفت: ای نواب والا الحمدالله شما ازخودِ مائید، کسی غریب نیستید.
آن استخوانها که دیدید جنازه مرحومه والده بود که به پاسداری حقوق مادری
میخواستم نعش ایشان را تازه به کربلا ببرم که موفق نشدم

،تا وقتی که در جلدِ دهم ”بحارالانوار مجلسی” تفصیل زمین کربلا و فضیلت
آن را مطالعه کردم که اگرکسی گناهش بیشتر از برگ درختان و کف دریا هاوریگ
بیابانها باشد، اگر یک پارچه استخوانش را باد، به کربلا ببرد تمام
گناهانش آمرزیده میشود و بی سئوال و جواب داخل بهشت میگردد.

درآن وقت عزم کردم استخوانهای مرحومه را به کربلا بیاورم، حمد خدا را که
امسال بدین ثواب موفق شدم، وقتی که به کرمانشاهان رسیدم مردم گفتند
عثمانلوها از جنازه مرده هم گمرگی میگیرند،، این فقره خیلی موجب احتیاط و
اضطراب من شد که مبادا در گمرکخانه چشم بیگانه بر استخوانهای مرحومه افتد
و گناه باشد.

از جناب حجة الاسلام آقای ملا عبدالله کرمانشاهی این مسئله را
استفتاءنمودم که آیا جایزاست نظر اشخاص اجنبی بر استخوانهای کله و پا و
سایر اعضای زن مسلمه افتد یا خیر،،، جواب فرمودند: ”المؤمن حی فی
الدارین”( مؤمنین در دو جهان زنده اند)،،،

البته که دیدن نامحرم او را خالی از اشکال و احتیاط نیست.

چون این مسئله را فهمیدم بدین خیال افتادم که شاید کاری بکنم که بدون در
نظر گرفتن گمرکچیان جنازه والده را از گمرک بگذرانم و یا بگریزانم،،،

مجددا از ملا عبدالله استفتاء نمودم آیا گمرکی دادن به عثمانلو حلال است
و یا حرام؟
جواب مرقوم فرمودند: گمرکی دادن خلاف شرع بوده،،،

عطا کننده و اخذکننده هر دو عاصی و خاطی اند و فعل حرام را مرتکب شده اند.

بر حسب این دو” حکم مطاع”، عزم جزم کردم که جنازه مرحومه را از گمرک
بگریزانم،ازرفیق و همشهری خود ملا ذوالفعلی پرسیده و مشورت کردم که
میخواهم جنازه راازگمرک بگریزانم چه باید کرد؟
جواب داد استخوانهای درشت از قبیل کله و قلم های دست و پا را خورد و خاک
نموده و در کیسه بریز و در توبره جو ِ یابوی خود بگذار، نه کسی ملتفت
میشود و نه ضرر گمرک به تو میرسد.

ای نواب والا استخوان کله مرحومه را که عمده بود در هاون کوبیده و در
کیسه علیحده ریخته و سایر استخوانها را هم خورد کرده در کیسه دیگر گذاردم
و در توبره یابو نهادم و رویش را به جو انباشتم و به ران یابو آویختم.

از کرمانشاهان تا مصیب از برکت امام علیه السلام بی مصیبت بسلامت رفتم و
کسی ملتفت نشد.
گمرکی خانقین را نیز ندادیم و از هر کیسه مرده دوتومان میگرفتند ولی در
مصیب دچارمصیبت بزرگی شدم وآن اینکه در کاروانسرای آنجا از ازدحام زوار
جا و منزل نبود، با چند نفر رفقا در بیرون خان بار انداختیم.

میخ طویله یابو رابه زمین کوبیده برای وضووتطهیربه کنارنهرفرات رفتم چون
برگشتم دیدم خاک عالم به سرم شده،یابو میخ طویله را کنده و یکسر بر سر
توبره رفته جو ها و استخوانهای کیسه را تمامأ خورده و از کله مرحومه
والده اثری نمانده.

شما تصور فرمائید که از دیدن این قضیه مدهشه چه حالت بر من دست داد، یابو
را بستم و بسیار گریستم.
آخوند ملا ذوال فعلی آمد و سبب گریه ام پرسید، که قضیه را به تفصیل نقل
کردم، گفت آسوده باش و غم مخور چاره آن آسان است، گفتم چاره آن چیست؟

گفت بدان،استخوان کله مرحومه والده ات الآن در شکم این یابوست و یابو
مانند سگ نیست که خوراکش استخوان باشد و معده اش هضم آن
بتواندکردن،تادوازده ساعت دیگر یابو آنچه از استخوانها خورده،، یا قی
کند یا پِهِن می اندازد وتکلیف این است که امروز در مصیب اقامت انداخته
تا پِهِنِ یابو را جمع کرده با نعش مرحومه به کربلا بیاوری و یقین نمایی
که کله مرحومه در پهن اوست.

ای نواب والا هیچ نمیدانی که از شنیدن این کلمات حکمت که حل مشکل مرا
نمود چقدر شاد شدم.
یکروز توقف نموده و پهن ِ یابو را در غربالی جمع کرده در قوطی حلبی نموده
با سایر استخوانها در کیسه کرباسین دوخته و به کربلای معلا آوردم.
همان کیسه که در گمرکخانه کربلا بدست عثمانلوها دیدید که من راضی نمی شدم
آن را بگشایند که چشم نامحرم به استخوان مرحومه نیفتد همان جنازه والده
بود،
و آن قوطی حلبی پر از پهن که بیرون انداختند و من مضطربانه دویده و عبای
خود را بر آن پوشاندم و آن را جمع نمودم کله مرحومه بود.

که امروزبه حمدالله تعالی هر دو را در زمین خیمه گاه برابر حجله قاسم مدفون کردم.

گفتم جناب آخوند،،،نام ِ نامی ِگرامیت چیست؟ و شهرت کجاست؟،،،،،،،

گفت مخلص شما ملا حسینعلی یزدی، فخرالذاکرین هستم.

گفتم به کله مرحومه گور به گوریت ریدم که البته ثوابش بیشتر از این
زیارتی است که تو آمده ای.

از نظرم گمشو که مرده شور هر چه خر ایرانی است ببرد. مخصوص یزدی که دختر
پادشاهان اینانرا عربهای بی ناموس اسیر کردند و فروختند و یزدیان این
معنی را ننگ و عار نشمردند حالا استخوان پوسیده پیر عجوزه را می ترسید
نامحرم ببیند؟

ای جلاالال دوله حالا خوب میتوانید درجه حماقت و پایه جهالت مردمان ایران
رااز فطانت و کیاست فخرالذاکرین و حکمت ِملا ذوالفعلی و فتوای حجة
الاسلام کرمانشاهی را از همین حکایت استنباط فرمائید و آن وقت مرا تصدیق
نمائید که نه تنها تازیان، ایران را تاخت و تاز و ویران کردند بلکه ریشه
ملت ایران را که علم و معرفت بود برانداختند.
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages