تبریزم قالخ ایاقا؛ سوسماق زمانی دویول

0 views
Skip to first unread message

ARAZ

unread,
Nov 13, 2009, 12:42:37 PM11/13/09
to Azer...@yahoogroups.com, hasanz...@yahoo.com, in...@nehzateazadi.info, salam...@googlegroups.com, saval...@gmail.com

ايران و يك بررسي تطبيقي از توتاليتاريسم.

 

 

اين متن، بررسي مصاديقي از مفهوم توتاليتاريسم را عهده­دار است. امّا در عين حال نه مدعي بسط مفهوم توتاليتاريسم است و نه مدعي به چالش كشيدن ساختار سياسي درحال­شكل­گيريِ توتاليتر در ايران؛ هدف، چيزي است بين اين دو. در اين نوشتار كوتاه قصد داريم به يك بررسي تطبيقي از توتاليتاريسم درحال رشد و نشانه­هاي ظهور آن در ايران فاصلة سالهاي 1388- 1384 . برسيم. پس ناگذير شرح و توضيح پيچيده و آشفته­سازي مفهوم توتاليتاريسم يا تاريخ و اقدامات دولت در ايران(88-84)، مايه رضايت خاطر نخواهد بود. براي تخليص و تخفيف، دو گام برمي­داريم: گام نخست، بيان مختصر مفهوم و ويژگيهاي توتاليتاريسم و ذكر مصاديق آن در ايران و اينكه يك نظام توتاليتر از ميان نظم سياسي 26ساله ايران سربرافراشته و در حال شكل­گيري است. براي اين كار ناگذير از برشماري برخي نشانه­ها و شاخصه­هاي بارز آن كه طي سالهاي 1388 1384 به وقوع پيوسته است خواهيم بود. گام بعدي طرح اين سؤال كه تغيير ساختاري در نظام سياسي و اقتصادي و اجتماعي- ايران منافع چه كساني را تضمين ميكند؟ به دنبال آنيم كه در تغيير نظم سياسي ايران چه دستهاي پنهاني در كار است؟

 

ويروس توتاليتاريسم از طريق ارتباط دولت اصولگرا با روسيه و چين در فاصلة سالهاي 1388-1384 به بدنة سياسي ايران سرايت كرد. به­اين­ترتيب، توتاليتاريسم نوپا در ايران را بايد محصولي وارداتي از روسيه و چين بدانيم ، اما يك نوع جديد؛"توتاليتاريسم اسلامي - شيعي" كه تا اين زمان در جهان اسلام مصداقي از آن به منصة ظهور نرسيده بود. پس اكنون زمان آن فرا رسيده كه براي نخستين بار ايران را به­سان يك مسئله بنگريم و آن را نيازمند يك پاسخ بدانيم. براي پاسخ به اين مسئله مأيوس­كننده، نخست بايد نگاهي تطبيقي به مفهوم توتاليتاريسم و سپس شاخصه­هاي نه­چندان پنهان آن در ايران فاصلة سالهاي 1388-1384 بياندازيم.

« توتاليتاريسم شكل ويژه­اي از حكومت ديكتاتوري است با حاكميت تك­حزبيِ يكه­تاز كه خود را متولّي يك جهان­بيني جامع و مانع مي­داند، ملازم است. قدرت سياسي در اختيار آن حزب و حقيقت هم حق انحصاري ايدئولوژي حزب حاكم است. حاكميت حزب به مدد پليس سياسي و ترور [و اعدام] تحقق مي­يابد و حزب و دولت همة وسايل ارتباط جمعي را در اختيار خود مي­گيرند. جامعة مدني را كه ميانجي فرد و دولت است همراه با تمامي نهادها و انجمن­هايي كه ستون فقرات اين جامعه هستند از ميان برمي­دارد و شهروندان را يكه و تنها در برابر دولتي قَدَر قرار مي­دهد[1]». اين حزب در ايران جناح به اصطلاح اصولگرايان بود كه از حدود سال1384 با شيوه­اي غيرقانوني (تخلف انتخاباتي) به ناگاه علَم برافراشت و طي يك برنامه­ريزي مكّارانه كلية ثروت و امكانات كشوري را در اختيار خود گرفت و با قلع­وقمع مخالفين و بستن مطبوعات و حاكميت پليس سياسي و ترور و افزايش اعدامها،‌ قتلها و ترورها تثبيت يافت و تا حدّ زيادي در ايجاد هراس موفق شد. اين هراس تاجايي بود كه طي دوره دهم انتخابات، مردم به­خاطر ذكر نام كانديداي منتخب خود تهديد شده و به­زبان­آورندگان نام كانديدايي غير از محمود احمدي­نژاد مجرم (و ضّد نظام)تلقي­شدند!. بگذاريد به آمارها نيز سري بزنيم كه نشان مي­دهد، طي 4 سال اخير روند روبه­رشد اعدامها؛ ايران را به صدر جدول اعداميونِ دنيا، پس از چين نزديك كرده است. با اين تفاوت كه طي مدت معين، آمار اعدام در چين رو به كاهش و در ايران رو به افزايش گزارد و دولت (88 -84) را به دولتي آدمخوار تبديل كرد. دولت (88 -84) به همين منوال تمام وسايل ارتباط جمعي را تحت سیطره­ی خود گرفت و به توقيف كليه نشريات و مطبوعاتي پرداخت كه كمترين نشاني از مخالفت با برنامه­هاي حزب حاكم در آ­نها مشاهده مي­شد. جانبداري، تغيير تعاريف، دستكاري در آمار و اخبار دروغ و سانسور، همه و همه موضوعاتي هستند كه در اين دوره و تنها در دفاع از حزب حاكم خصوصاً طي دوره قبل و بعد از انتخابات رياست جمهوري (دوره دهم)در تلوزيون و راديو و برخي روزنامه­هاي تندرو به وضوح آشكار شد. تا جايي كه در طول قبل و بعد از انتخبات عده­اي از مسئولين با استفاده از رسانه­هايي در مالكيت تام دولت­، كمال داوري اخلاقي را به بهاي ضرورت ديكتاتوريِ توتاليتر كنار نهاده و به حكم بي­اخلاقي در حمايت از آن برخاستند.

 به­علاوه، باور به اين نكته كه جناح حاكم با انحلال يك­شبة نهادها و شوراها، به رسالت نابود كردن جامعه مدني به بهترين وجه عمل كرد، خود نشانگر پديدار شدن اساسي­ترين و خطرناكترين شاخصه­هاي توتاليتاريسم كه در بالا بدان اشاره شد- در ايران است. اين اقدام دستاوردهاي تمامي دولتهاي پيشين خصوصاً دولت آقاي خاتمي براي تأسيس نهادها و انجمنهاي دموكراتيك كه به عنوان سوپاپ اطمينان و ميانجي فرد و دولت عمل مي­كنند را به باد داده و زوال عميق ترتيبات و نظم 26ساله را موجب گشت، باشد كه از اين طريق عرصة بي­پناهي مردم را فراهم سازد.

« نظام توتاليتر نه­تنها ادعاهايي جهان­شمول دارد؛ خود را هم خطاناپذير و لازم الاتباع مي­داند؛ بلكه هدف آن - كه خوشبختانه دست نيافتني است- چيزي وراي چيرگي بر زندگي خصوصي يك­يك شهروندان است. هدف واقعي آن است كه اين چيرگي را به مرتبه­اي برساند كه در آن زندگي خصوصي يكسره از ميان برود. در عين حال، هرگز به انسان آنچنان كه هست رضايت نمي­دهد و سوداي از نو ساختن انسان را در سر دارد. چون براي فرديَت احترامي قائل نيست، پس ارجي براي عرصة خصوصي فرد قايل نيست و دولت را محقّ و در واقع مكلف مي­كند كه بر تمامي لحظات زندگي تك­تك انسانها نظارت كند. حتي خلوت ذهن آدمي را هم عرصه­اي خصوصي نمي­داند و دولت توتاليتاريستي ادارة آن را نيز در دست قدرت خود مي­خواهد. دقيقاً به همين خاطر دولت­هاي توتاليتاريستي صرفاً با دشمنان عملي خود نمي­ستيزند،‌ بلكه دشمنان بلقوه و ذهني خود را نيز مي­جويد و عقوبت مي­كنند ».

توتاليتاريسم، ذهن مردم را حلّاجي مي­كند؛ انسانها را غربال مي­كند و يكا­يك را يا به مجازات مي­رساند يا زير لواي به ظاهر "مهرورز" و به­واقع بي­رحم و مخوف خود مي­كشاند و در هر دو صورت، هدف به انقياد كشيدن مردم است. استقرار ديكتاتوري در تمام طول تاريخ ايران با بسط مفرط دستگاه جاسوسي و اطلاعاتي و فزوني منهيان‌(خبررسانان) توأم بوده است. جذب نيروهاي بيشتر در سازمانهايي چون سازمان اطلاعات ايران پس از روي كار آمدن محمود احمدي­نژاد مصداق چنين واقعيتي است. چراكه دراين دوره جذب نيروهايي كه وظيفة بي­چون­وچراي آنها مخابره و گزارش دربارة افكار و عقايد و سخنان افراد جامعه - حتي خانوادة خود - بود به­شدت فزوني گرفتن. تا جايي كه روشنفكران و نويسندگان و اساتيد دانشگاه­ها از سوي رييس دولت، "بزغاله" خطاب شدند و در جوّي خفقان­آلود از ابراز عقايد و طرح بسياري مباحث محروم، مبادا كه دهانشان را ببويند!ورود بسياري از افراد بسيجي و اطلاعاتي به دانشگاه­هاي كشور نه بر اساس استعداد و مهارت، بل صرفاً به دليل تشابه يا تبعيت فكري از حزب حاكم، علاوه بر لطمة جبران­ناپذير به محيطهاي علمي و دانشگاهي، منجر به افزايش خفقان و سركوب اساتيد و دانشجويان و روشنفكران شد.

 از آنجا كه توتاليتاريسم همه را هم­رنگ و هم­شكل مي­خواهد،‌ پس شرط يكدست كردن مردم تا آنجا ادامه مي­يابد كه هويت­هاي زباني و قوميِ متنوع، سركوب شده و مبارزة شديد با مطالبات قومي و مذهبي و جنسيتي صورت مي­گيرد. در راه اجراي اين شرط در فاصله سالهاي 88-1384، هويت تاريخي اندوخته­شدة اقوام، زنان، اقليتها و هزاران هويت سركوب شدة انساني در يك كنار و هويت تحميلي جناح حاكم (به اصطلاح اصولگرايان) در كنار ديگر به بار آمد. بدين معني، اندك­آزادي كه در دور­ة سيدمحمدخاتمي براي قوميتها حاصل شده بود، در دورة 88-84 كاملاً از بين رفت. براي نمونه در برخي از مناطق، تركان حتي از تكلم به زبان مادري خود نيز محروم گشته و سياست خطرناك ممنوعيت به­كارگيري زبان كه دل بسياري از تركها را از دولت به­شدت آزرد در اين دوره اعمال گرديد؛ سياستي كه در كمتر گوشه­اي از دنيا جرأت اجراي آن از سوي دولتهاي ديكتاتوري ديده شده و هرگاه چنين سياستي اعمال گشته قطعاً به جنگ و كشمكش انجاميده است.

افزون بر اينها، توتاليتاريسم موجوديت خود را مديون نوعي از ارزش­هاي معنويِ سياسي­شدة حزب حاكم مي­داند (اين ارزش گاه كنفسيوس، گاه كمونيسم و يا چنانكه اكنون، اسلام مي­تواند باشد). در اين­ نوع از نظامها همه­چيز در ظاهر رنگ­وبوي قداست به خود مي­گيرد؛ جرائم و انحرافات در خفا صورت مي­گيرد و از هيچ­چيز رونمايي نمي­شود؛ از فسادهاي اجتماعي گرفته تا فسادهاي اقتصادي و فسادهاي اداري و دولتي و... همه در خفاء و پشت پرده صورت مي­گيرد و در ظاهر امر همه­چيز به خوبي پيش مي­رود؛ تمام مسائل محرمانه مي­شود؛ فضاي زندگي مردم تماماً امنيتي مي­گردد. در يك نظام توتاليتر چنين وانمود مي­شود كه همه­چيز با روال قانوني پيش مي­رود. در اين نظام تأكيدي بيش ازحدّ بر قانون و قانون­مداري ديده مي­شود، فارغ از اينكه قانون را طیف ویاجناح حاكم، وضع كرده و خود اجراء مي­كند و قانون­گريز را به حكم خود مجازات مي­كند و اينچنين لواي ديكتاتوري را بر شانه­هاي خود استوارتر مي­گرداند.چندان تعجب­آور نيست اگر مسئولين مملكتي ايران (88-84) به رغم متهم شدن به اقدامي كه در مجلس از آن با عنوان" قانون­شكني بزرگ" ياد شد، همچنان مدعي­ هستند كه: "ما تابع قانونيم" ،‌"همه كارهاي ما قانوني است"،" [دولت نهم] دولتي كه قانونگراترين دولت است!"،"ما نبايد قانون را دور بزنيم"،"همة كارهاي ما برطبق قانون­است اما برطبق قانون خودمان!"... با تمام اين ادعاها،‌ توتاليتاريسم حتي حق تفكر غيرقانوني را نيز از مردم سلب مي­كند و تفكرات ناسازگار با قوانين حزب حاكم مستوجب عذاب است. او مي­خواهد انساني تربيت كند كه به اطاعت كوركورانه از قوانين و مقررات - بدون ملاحظه سود و زيان آن - بپردازد. انساني كه به اطاعت و اجراي قانون از مصلحت و هدف، اهميت بيشتري دهد و اين همان ويژگي است كه توتاليتاريسم قصد خلق آن را دارد؛ چراكه در اين هنگام قدرت تفكر و خلاقيت از دست مي­رود؛ ‌انسانها در اين نظام دچار بي­حسي سياسي شده؛ تغيير غيرممكن مي­شود و دوام روزافزون نظام تضمين مي­گردد. از اين روست كه ويكتور هوگو نويسندة نامي فرانسه در برابر رهبران قانون­گذار مسيحي مي­ايستد و مي­گويد:«اين قانون، قانون شماست و من به شما اطمينان ندارم. تعليم دادن سازندگي است و من از آنچه شما مي­سازيد بيم دارم... اين قانون [شما] نقاب بر چهره دارد... چيزي مي­گوييد امّا كار ديگر مي­كنيد؛ آزادي مي­گوييد بندگي مي­دهيد؛ اين رسم ديرين شماست كه زنجير به گردن مي­نهيد و مي­گوييد آزاديست؛‌ عذاب مي­كنيد و مي­گوييد عفو عمومي­ است. شما آفت و انگل دينيد...»[2] در اين گفتارِ هوگو، علاوه بر نفي قانون­مداري توتاليتاريستي، ردّ پاي انزجار از دروغگويي توتاليتاريستي و نيز قرباني كردن افراد به بهانة مصلحت و منفعت عمومي را مي­توان يافت.

« از سوي ديگر ايدئولوژي نظامهاي توتاليتاريستي با ارائه راه­حلهاي ساده براي معضلات پيچيده، سايه­روشن­هاي جهان واقع را انكار مي­كند و خود را جام­جهان­نمايي به حساب مي­آورد كه براي هر پرسشي حتي پيش از آن­كه صورت­بندي شده باشد، جوابي مؤجز و متقن در آستين دارد». بگذاريد در اين­باره جمله­اي از رييس دولت(88-84) نقل كنم كه مي­گويد: "پيچيده­ترين مفاهيم اقتصادي را، شما مي­بينيد كه من چقدر ساده بيان كردم" يا  "با دستور و بخشنامه مي­توان كشور را اداره كرد" و... البته شنيدن اين صحبتها آن هم از كسي كه مغز برنامه­ريزي كشور(سازمان برنامه­ريزي) را نابود كرده چندان دور از انتظار نيست!

در توتاليتاريسم مشروعيت نظام به حداقل مي­رسد. نظامهاي توتاليتاريستي همواره با زوال مشروعيت مواجه­اند. « ايدئولوژي توتاليتاريستي - براي دريافت مشروعيت - ناچار ساده­انگاري و تقليل­گرايي [و تقديرگرايي] را ترويج مي­دهد و شك و ترديد و پرسش را چون رفضي خطرناك به مجازات مي­رساند. در يك تحليل نهايي،‌ ملاك مشروعيت ايدئولوژي توتاليتاريستي و ملاك موفقيت­اش جذب توده­ها است نه سازگاري منطقي و دقت­نظري در تبيين واقعيت ». جذب توده­ها چه با توسل به دروغهاي توتاليتاريستي و چه با نداي حقيقتي مبهم امّا فريبنده صورت مي­گيرد. يك توتاليتر، خود به خوبي به فضيلت دورغ­هاي توتاليتاريستي­اش واقف است. دروغ­هاي فريبنده و وسوسه­هاي عدالت­جويانه­ كه چون پرتگاهي زيبا و فريبنده حتي روشنفكران را نيز به دام قدرت توتاليتاريستي مي­اندازد. امّا مراد ما نه اندك روشنفكرانند كه به دام فريبهاي توتاليتاريستي مي­افتند؛‌ بلكه انسانهايي (توده­ها) هستند كه تاب آزادي را ندارند و آزادي را قرباني حرص و آز مي­كنند و چون طفلي " گوهري به قرصي نان مي­دهند"؛ آزادي خويش را در برابر وعده­هاي فريبنده و عدالتخواهي كاذب به بهايي ناچيز و كالايي دروغين مي­فروشند و هواي تازة آزادي را به كسالت و خمودي و دامن ناامن جهان­بيني فرسوده و تيره رجحان و برتری مي­دهند! با اين حساب، در بررسي توتاليتاريسم، گناه جهل مردم و زبوني و ناداني آنها را نيز نبايد از نظر دور داشت. مردماني كه نه از ترس تهديد بر جان، كه به دنبال نان و دلبسته به سرابي از مال و منال؛‌ كرامت انساني را در پاي دروغگويان و فرومايگان تاريخ انداخته و به ركاب­بوسي حاكمان مي­پردازند. گويي ميان اين قشر نادان نيست كسي كه فرياد كند؛ چيزي كه حزب حاكم به خوردتان مي­دهد دروغي بيش نيست و فرياد كند كه ظلَمات اين دروغزني را به بهاي از دست دادن روشنايي حقيقت و آزادي و هويت انساني خود بر نتابيد... "تا چند به زير چرخ بايد بردن از بهر دو نان، جفاي دُونانم"

« در تمام مصاديق توتاليتاريسم،‌ تسخير قدرت زير لواي شعارهاي [فريبنده و جهانشمولي] صورت مي­گيرد كه كينه­توزي را به عنوان نيروي محرك انقلاب،‌ تشويق و تقويت مي­كند. آنچه در واژگان آيين رسمي "عدالت" تلقي مي­شود،‌ در سطح رواني و عملي نوعي كينه­توزي مصلحت­گرايانه است كه هدف اولية‌ آن نابودي نخبگان موجود است ». با مروري بر سخنان محمود احمدي­نژاد رييس دولت در سالهاي 88- 84 و اخبار دروغي كه از رسانه­هاي جمعي خصوصاً تلوزيون به خورد توده­ها داده مي­شود به وضوح مي­توان ديد كه چگونه دولت و حزب حاكم بر روي شعارهاي فريبنده و هرگزتحقق­نيافتة خود پافشاري مي­كند و خود را مصّمم­تر از گذشته وا مي­نماياند و هر از چند گاهي از برنامه­ها و موفقيّتهايي كه تنها­وتنها در اين دولت - و نه دولتهاي سابق- حاصل شده، ياد مي­كند. بروشورها و سي­دي­هايي كه در آن "خدمات دولت نهم" تنها با كمك يك حماقت سازمان­يافته در معرض ديد توده­هاي ناآگاه و نيازمند و گرسنه قرار مي­گيرد؛ اموال عمومي و در آمد كشور برای تداوم موقعیت، به بی­ضابطه­ترین وجه صرف مي­شود و در عين حال با ادعای عدالت­خواهي، سعی در جلب توده­ها به سوي خود مي­شود. بنابراين، آنچه دروغگويي در نظام توتاليتاريستي را جالب­ مي­كند كم­ّوكيف اين دروغگويي نيست؛‌ مسئلة‌جالب كاركردهاي اجتماعي _ رواني اين دورغهاست كه مي­توان آن را در فريب و جلب توده­ها خلاصه كرد. بي­شك اگر بخواهيم به كار گردآوري دروغ­هاي سياسي در ايران فاصلة سالهاي (88-84)بپردازيم، به سياهه­اي از دروغها در مطبوعات و رسانه­هاي جمعي برمي­خوريم كه طي اين مدت به خورد توده­هاي غفلت­زده داده شده است. هر شماره از روزنامه­ها و هر برنامة تلوزيوني پر از دروغ است و پنهانكاري و دستكاري و تحريف. امّا اين دروغ­ها زماني جالبتر مي­شوند كه آنها را در چارچوب دستگاه عظيم تبليغاتي دولت محمود احمدي­نژاد ببينيم و بسنجيم! مثلاً زماني كه از سوي وي ادعا مي­شود " در يكي از بهترين شرايط سياسي بين­المللي در طول 30سال اخير هستيم"!!!

« مسئوليت نظام توتاليتاريستي اين است كه مي­خواهد در همة عرصه­هاي حيات انساني،‌ دولت را قادر بلامنازع كند و بر آن است تا همه چيز و همه كس را به مالكيت تام دولت در آورد. صرف­نظر از آنكه آيا واژة توتاليتاريسم را به­درستي براي ادوار تاريخي گذشته و گروه­هاي مذهبي به كار مي­گيرند يا نه، در يك نكته نمي­توان شك داشت و آن اينكه توتاليتاريسم مدرن با انديشه­هاي سوسياليستي پيوندي ناگسستني دارد. غالب روايت­هاي توتاليتاريسم؛ يعني بلشويسم روسي، نازيسم آلماني و فاشيسم ايتاليايي همگي فرزندان ناخلف سنت سوسياليستي بودند و رواياتي توتاليتاريستي از سوسياليسم هستند.

سوسياليسمي كه توتاليتاريسم زادة آن است، در اساس گرد محور " عدالت اجتماعي" دور مي­زد گرچه معني دقيق اين عبارتِ مبهم هرگز روشن نشد. در همة روايات سوسياليستي نوعي ايمان به كنترل اجتماعي توليدي و توزيع اجناس مستتر است. همة آنها پيش­بيني مي­كنند كه با كنترل اجتماعي، سعادت همگاني را تضمن خواهند كرد؛‌ جلوي ضايعات و اصراف را خواهند گرفت. گرچه در بادي امر، همة اين روايات به صراحت توتاليتاريستي نبودند اما دست­كم امروز كه به گذشته باز مي­نگريم،‌ مي­بينيم نخستين نشانه­هاي فلسفة توتاليتاريستي در رواياتي از انديشة سوسياليستي رخ نموده؛ انديشه­اي كه براي ايجاد يك "اقتصاد عادل" و كارآمد به قدرت دولت تكيه مي­كند.

بي­شك پيش­شرط يك نظام توتاليتاريستي كامل، كنترل دولتي تمام و كمال فعاليت اقتصادي است و ناچار چنين نظامي تنها در چارچوب نوعي رژيم سوسياليستي تحقق­پذير است. البته الگويي كه در كشورهايي چون شوروي و چين و ديگر ممالك كمونيستي طرح شد، پايدارتر از روايت فاشيستي و نازيستي بود. ملّي كردن كامل ابزار توليد و توزيع و اطلاعات را محقق مي­كرد و چنين مي­نمود كه شالوده­هاي امري غيرممكن، يعني برنامه­ريزي جامع و مانع را تدارك كرده است. در هر دو مورد،‌ نظام ايدئولوژيك حاكم‌، بر انديشة "عدالت اجتماعي" پاي مي­فشرد و ادعا مي­كرد كه بخش گزيده­اي از بشريت از اين حق طبيعي برخوردار است كه به اعتبار تقدير تاريخي،‌ حكومتي بلامنازع برپا كند». با اين حال نظامهاي توتاليتر به دلايلي بديهي در عرصة مديريت اقتصادي ناكارآمدي درمان­ناپذير و گريزناپذيري دارند.

استقرار دولت به اصطلاح اصولگرا در ايران با آوازه "عدالتخواهي" و غفلت از اين موضوع صورت گرفت كه رفع فقر و بی عدالتی ریشه دارِ جامعه ایران، با توزیع پول، پخش کردن سیب زمینی و توزیع سود سهام عدالت - آن هم نه در بين نيازمندان، بلكه ميان افراد ذي­نفوذ - حل­شدني نيست. حزب حاكم، فقط بنا­به­ضرورتِ تشكيل نظام توتاليتاريستي و طرح شعارهايي متناسب و فريبنده، كليه درآمد بي­سابقه عمومي را در اختيار خود گرفته و بدون داشتن اثری پایدار در برقراري عدالت و رفع فقر و محرومیت، و تنها به واسطة ريخت­وپاش­هاي تبليغاتي به هدر داد، در حالي كه براي توده­ها و روستاييان چنين مي­نمايد كه شالوده­هاي برنامه­اي كه دولتهاي پيشين قادر به اجراي آن نبودند يعني برنامه­ريزي و برقراري عدالت اجتماعي را تدارك كرده؛ جلوي اصراف را گرفته و "اصلاح الگوي مصرف" را به مردم و مسئولين آموخته است. اين عوام­فريبي در حالي تحقق مي­يافت كه ريخت­وپاش­هاي سرسام­آور دولت در جهت جذب توده­ها[3] و ترويج جهانبيني حزب حاكم از طريق سازمانهايي همچون كميته امداد و بسيج و... فرياد انتقاد مسئولين و نخبگان سياسي، اجتماعي و اقتصادي به نحوة اداره امور كشوري در دولت ايشان را برآورده بود.   قطفاً توتاليترها بر اين دروغزني­ها و فريبكاري­هاي خود واقفند، اما اين همه فقط براي فريب توده­ها و فراهم آوردن زمينه­اي براي اين ادعا ‌صورت مي­گيرد كه تصدي جايگاه رياست دولت، شخصيتي مذهبي و روحاني و منجي بشريت را مي­طلبد كه شاگرد امام زمان باشد؛ هر از چند گاهي هاله­اي از نور او را احاطه كند؛ عادل و ناجي و دادخواه توده­ها و "مالك اشتر" !‌ باشد، كه نتيجة‌آن پيدايش قدرتي بلامنازع خواهد بود.

« همين ايدئولوژي، كاركرد و معناي ويژة "دروغ" در يك نظام توتاليتر كامل را نيز توضيح مي­دهد. كتاب "در كشور دروغ بزرگ"  نوشتة آنتون سه­ليگا (1930) به اهميت ويژة دروغ در نظامهاي توتاليتاريستي و كمونيستي- سوسياليستي مي­پردازد. دولت توتاليتاريستي خاطرات مردم را نيز تيول خود مي­داند؛ انسانها بايد خاطرات خود را واگذارند و ديروز و امروز و فردا را تنها و تنها در آينة [ايدئولوژي حزب حاكم] ببينند. آنگاه، اينان كه خاطرات شخصي و جمعي­شان مصاده شده است؛ مملوك دولت­ خواهند بود و به راحتي قابل اداره­اند و يكسره در بند حكام خويش­اند. هويت خويش را از دست داده­اند و توان ترديد در شنيده­هاي خود را ندارند؛‌ هرگز نمي­انديشند؛‌ هرگز طغيان نكنند و هيچگاه چيزي نخواهند آفريد. چراكه، اگر نشانه­هاي رخدادي را از ميان بردارند و خاطرة‌آن را از ذهن انسان بزدايند،‌ آنگاه ديگر معياري براي حقيقت نخواهد ماند. تنها معيار همان حرفهايي است كه هر لحظه از طرف متوليان ايدئولوژي حاكم به زبان مي­آيد. بدين­سان دروغ عين حقيقت مي­شود يا دست­كم وجه تمايز متعارف ميان دورغ و حقيقت از ميان مي­رود. دست­آورد عظيم توتاليتاريسم همين است؛ نمي­توان به دروغگويي متهمش كرد،‌ زيرا توانسته نفس انديشة حقيقت را از ميان بردارد.

استالينيسم دوران آخر شباهت فراواني به اين الگو دارد. عملاً همه چيز از آمار گرفته تا رخدادهاي تاريخي و كتابها همه تحريف يا پنهان مي­شد. در ذهن كارگزاران آن نظام،‌ مرز ميان "درست" و  "حقيقت" زايل شده بود. انگار با تكرار آن ياوه­ها كم­كم، امر به خود آنها نيز مشتبه مي­شد و بيش و كم به آن ياوه­هاي خودساخته باور پيدا مي­كردند. فساد عظيمي كه زبان رايج آن روزگار به آن دچار شده بود سرانجام آدمهايي تربيت كرد كه از درك ميزان دروغگويي خود نيز عاجز بودند. آنها به خود نيز دروغ مي­گفتند. وقتي رهبران شوروي ادعا مي­كردند كه " ما افغانستان را نجات داديم" يا " در شوروي زنداني سياسي وجود ندارد"  چه بسا واقعاً به آنچه [از دروغ] كه مي­گفتند ايمان داشتند» .

كتاب اسلام و شوروي كه نگارنده، آن را به قصد نماياندن دروغ­هاي توتاليتاريستي و تبليغاتي شوروي نگاشته است وضع اسفناك تركان مسلمان در شوروي سابق را نشان مي­دهد. دولت شوروي در آن زمان علي­رغم ساختن پرونده و تبعيد و اعدامهاي دسته­جمعي (ژنوسيد) تركان مسلمان، ضمن مكتوم نگاه داشتن اين اقدامات وقيحانه، در داخل شوروي و ساير ممالك از آزادي پيروان اسلام در اين كشور دم ­زدند. دولت شوروي در اين دوره براي از بين بردن 28 ميليون [ترك] مسلمان از هيچ­گونه جنايت و آدمكشي و عمليات خلاف بشريت و انسانيت خودداري نكرده و برخلاف تبليغات دروغين و گمراه­كننده راه هرگونه فعاليت مشورع را بست و به قول مرحوم گوبلز "دروغ هرچه بزرگتر" بافت [4].  سؤال اين است كه آيا در شأن كسي كه خود را "ولي امر مسلمين" مي­داند است كه براي حفظ مقام و قدرت خويش دست به دامن اخلاف چنين حاكماني گردد و به انواع دروغهاي توتاليتاريستي و تبليغاتي كه بي­شك از متخصصين دروغزني شوروي سابق الگوبرداري شده است- متوسل گردد؟؟؟

توتاليتاريسم اسلامي، ارمغاني كه اصولگرايان با ورود به عرصة قدرت سياسي ايران با خود به همراه آوردند به مراتب هراسناكتر از ديگر انواع به نظر مي­رسد. زماني كه توتاليتاريسم با مذهبي آميخته گردد كه در آن احكامي چون "ضل­الله" (سايه خدا) مستتر گرديده، بي­شك لاالاجتر و مخوفتر و بي­رحمتر مي­گردد. در طول تاريخ ايران (و تاريخ تشيع)، حكومتها به دليل فقدان مشروعيت سياسي همواره مشروعيت خود را از جانب فقها كسب كرده­اند. اين روند در تمام طول تاريخ ايران مشهود است،  براي نمونه، در برداشت­هاي افراطي، حاكم مملكت اسلامي به عنوان رييس كشور و رييس دولت‌" فعال مايشاء" است. هرچه را خود مصلحت بداند عمل مي­كند و اختيارات همه بدنه دولت به او منتهي مي­گردد. از هرگونه حساب و كتاب مصونيت كامل دارد،‌زيرا اصولاً مقدس است و كار بد انجام نمي­دهد! در نظريه حق الهي، حاكم يا مستقيماً منصوب خداست و خصلت فوق­بشري دارد و يا اينكه منتخب مردم است امّا مردم با عنايت و لطف و هدايت الهي به انتخاب حاكم دست زده­اند و يا مشيت و قَدَر الهي باعث شده كه اين حاكم انتخاب گردد. پس [درهرصورت] بايد به طور مطلق از چنين حاكمي اطاعت كرد و حاكم نيز نياز به مشاوره با اتباع خود ندارد زيرا خود مظهر حق است و در اِعمال قدرت تحت ارشاد خداوند است[5]. به ويژه اگر شاگرد صاحب­زمان باشد! آنچنان كه از سال 1384 تاكنون چنين ادعاهايي توسط طرفدارانشان در حال رواج است.

آنچه در اين نوشتار كوتاه مطمح نظر است، علاوه بر ذكر شاخصه­هاي توتاليتاريسم در دوره­اي معين از تاريخ ايران كه شرح آن رفت؛ اين است كه ورود اصولگرايان و محمود احمدي­نژاد به صحنه قدرت سياسي كشور را نمي­توان تنها با اشاره به آرزوي دستيابي به قدرت و سلطه­جويي ذاتي انسان و يا از روي شانس و تصادف و يا ناآگاهي مردم در انتخاب وي تحليل كرد. سوداي قدرت و آرزوي دستيابي به آن بيش­وكم در تاریخ ايران ديده مي­شود امّا نمي­توان به سادگي از كنار اين مورد بي­همانند گذشت. با آنكه در شرايط كنوني ترديد و پرسش مستوجب مجازات است امّا ناگذير بايد پرسيد: چه كسي بزنگاهِ نظم سياسي ايران را متلاشي كرد تا از آن نتيجة دلخواهِ سياسي بگيرد؟ گرچه اين سؤال پيش­ آمده امّا مي­توان آن را با سؤالاتي ديگر پاسخ داد: آيا در روي كار آمدن جناح تندرو بهاصطلاح اصولگرا دست پنهان جهاني و دستي سرّي در كار نبود، تا چنين بدعتي در تاريخ ايران گذارده شود؟ با تسلط بر ايران يعني تلسط بر يكي از حسّاسترين مناطق جهان به لحاظ ژئوپولوتيكي و با شبيه­سازي ساختار سياسي ايران به كشورهايي از بلوك شرق، منافع چه كساني تأمين مي­شود؟ امّا هنوز سؤال ديگري در اين ميان باقي است و پاسخي در خور مي­طلبد؛ اين كه چگونه و چرا فردي نسبتاً گمنام كه سابقه درخشاني در عرصه سياسي كشور هم نداشت به اين منظور انتخاب گرديد و به قيمت زير پا نهادن نص قانون اساسي و آراء مردم در 1384 بر منصب قدرت نشست؟ چه كسي استعداد تبديل شدن به يك شخصيت توتاليتر را در ايران داشت؟ از بين چندين گزينه­ي احتمالي كه براي اين كار در نظر گرفته شده­ بودند، چه كسي بيشترين استعداد را دارد؟ در يك تحليل روانشناختي، مي­توان به اين نتيجه رسيد كه هيچكس مانند محمود احمدي­نژاد (با توجه به ويژگي­هاي شخصيتي­اش) نمي­توانست نقش يك توتاليتر را به اين زيبايي ايفاء كند؛ شروط و برنامه هاي توتاليتاريسم را اين­چنين به بهترين وجه ممكن اجراء كند و قادر به دروغ­بافي يا لااقل اظهار جسورانة آن در برابر ميليونها مخاطب باشد. فارغ از عوامل و ملاحظات داخلي در شكل­دهي به اين فرايند كه مجال طرح و بررسي آن­ها در اين نوشتار نيست مي­توان نتيجه گرفت كه محمود احمدي­نژاد، نه خود به صحنه آمده، بلكه طي يك تحليل اجتماعي و روانشناختي انتخاب و به صحنه رانده شده است. به نظر مي­رسد كه در اين اقدام دست سوسياليسم و كمونيسم بلوك شرق در كار است، شايد براي سلطه بر قلب دنيا (ايران) و پيروزي در رقابت با غرب.

سرانجام اينكه واردات در دولت نهم به اوج خود رسيد. به تعبيري مي­توان گفت، دولت نهم، جمهوري اسلامي را كه سوداي صدور اسلام براي تمام جهان و جهانيان را در سر داشت،‌ با وابستگي شديد به واردات و وارد كردن همه كالاهاي مورد نياز، حتي وارد كردن ساختارهاي سياسي و اقتصادي و وارد كردن ايسمهايي چون توتاليتاريسم، سوسياليسم و كمونيسم و... از چين و روسيه، تحقير كرد. دولت در 1388- 1384 به اقتباس الگويي پرداخت كه در كشورهايي چون شوروي و چين و ديگر ممالك كمونيستي در گذشته طرح شده و تاكنون كمابيش ادامه دارد. محمود احمدي­نژاد به واسطة برقراري روابط برادرانه با اين دو كشور قدرتمند بلوك شرق پاي توتاليتاريسم اين نظام منفور در اذهان را به ايران كشانيد؛ از "نه شرقي،‌نه غربي، جمهوري اسلامي" كه زماني اصل اساسي كشور تلقي مي­شد، زيركانه به سوي شرق پل زد و به­رغم ادعاي ضديت و عدم وابستگي به غرب،‌ كشور و مردم ايران را به طرز گريزناپذيري به بلوك شرق فروخت. اين حراج، به جايي رسيد كه هنوز 10 روز از انتخابات نگذشته و جالبتر آن كه هنوز شوراي نگهبان نتيجه انتخابات را تأييد ننموده و در شرايط به غايت بحراني داخل كشور، محمود احمدي­نژاد با حمايت عده­اي اندك خود را رييس دولت تلقي كرده و با دو سفر ضرب­الاجلي به كشورهاي برادر روسيه و چين!تمام اذهان را به خود مشغول ساخت. سفرهايي كه با صرف هزينه­هاي هنگفت و البته گزافي از بيت­المال مسلیمن همراه بود و تنها به منظور دريافت كمك و دعوت از متخصصين توتاليتر و اقتباس راه­كارهايي براي تثبيت ساختار سياسي توتاليترش و سركوبي مخالفان داخلي صورت گرفت.

اين سفرها دقيقاً زماني انجام گرفت كه شرايط داخلي ايران به اندازه­اي بحراني بود كه ايران حتي از شركت در اجلاس سران «دی8» بازماند! هدف و انگيزه از اين سفرها چه بوده است؟ چه چيزي، غير از اضطرار دست دراز كردن به كشورهاي سوسياليستي، كمونيستي و توتاليتاريستي و درخواست راهنمايي براي سركوب مخالفان؟ به همراه آوردن متخصصان و كارشناسان سياسي براي سركوبي نامزدهاي معترض و حاميانشان به كودتاي منحوس 1388 با عنايت به اينكه اين دو كشور از ساختار سياسي توتاليتاريسم كمونيستي برخوردارند و قويترين كشورهاي بلوك شرق و رقباي بلوك غرب هستند چه چيزي را در ذهن متبلور مي­كند؟ نگراني ما شکل گیری مناسبات بي­بديل بين ايران و قدرتهاي شرقي در دولت آقاي احمدي نژاد و عدول از اصول اساسي اسلام و ايران و كشتار مردم بي­گناه طي اين دوره به بهاي تبعيت از ساختارهاي سياسي روسيه و چين و برپايي توتالبتاريسم در ايران.

در اين ميان سؤال ديگري كه هنوز توجيه يا پاسخي از سوي دولت ايران براي آن ارائه نشده باقيست؛ دليل برقراري روابط گرم و صميمانه ايران با دولتهايي كه با اسلام و تركان دشمني آشكار دارند (روسيه، چين و ارمنستان ) چيست؟ و چه­چيزي موجب شده كه اين دولتها از برقراري روابط برادرانه با ايران استقبال كنند؟ به زعم نگارنده اين موضوع را مي­توان در يك هدف مشترك از سوي هرچهار دولت (روسيه، چين، ايران و ارمنستان) دنبال مي­شود،‌جستجو كرد؛ يعني نابودي قدرت تركان مسلمان در منطقه، چرا كه در شرايط كنوني ايران تنها كشوري است كه در اين منطقه مي­تواند در رسيدن به اين هدف (نابود كردن تركهاي مسلمان كه خوشبختانه هرگز ميسور نخواهدشد) دولتهاي كمونيستي روسيه و چين را ياري رساند و به شيوه­اي ابزارگونه براي رسيدن به اين هدف به سلاحي در دستان روسيه و چين تبديل گردد.

از اين روست كه از تبريز تاريخ­ساز انتظار مي­رود در اين برحه از تاريخ نيز همچون گذشته به رسالت تاريخي خود عمل كرده و در برابر اين اقدام خبيثانه قد علم كند ، چرا كه در حال حاضر تمام اذهان در جستجوي پاسخي به اين سوال است كه" چرا تبريز سكوت كرده؟" "اگر تبريز سكوت نمي­كرد....".و مخاطبين اين سؤالات پاسخي وزين ندارند زيرا تبريز هرگز  نمي­توان به بهانه­هايي همچون" تفاوت در ماهيت مطالبات قومي  و اعتراضات انتخاباتي" از زير بار اين مسئوليت شانه خالي كند و نقش تاريخي خود را پشت سر اندازد.  ضروري است پيشاپيش، پاسخي به اين سؤالِ احتماليِ آن دسته از هم­زبانهاي عزيز دهم كه فكر مي­كنند "با تداوم ظلم، زمينه­هاي انقلاب و سرنگوني كامل اين دستگاه ظلم فراهم خواهد آمد". پاسخ اين است، كه در حکومت توتاليتاريستي هرگز انقلابي رخ نخواهد داد؛ چراكه در توتاليتاريسم فرد فرد جامعه زیر نظر دولت­ است؛ گروه­هاي اجتماعي متلاشي گشته و به افرادي منفرد و قابل كنترل تبديل مي­گردند؛‌ هويت خويش را از دست مي­دهند و توان ترديد در شنيده­هاي خود ندارند؛‌ هرگز نمي­انديشند؛‌ هرگز طغيان نكنند و هيچگاه چيزي (انقلاب) نخواهند آفريد. كمااينكه وضعيت موجود حاكي از اين مدعاست، قبل از شكل­گيري اين دولت،‌ فستيوال بابك، نمايشهاي خياباني، سمينارهاي هويت طلبانه؛ انجمن­هاي شعروادب و موسيقي و هفته­ي فرهنگ و هنرها داشتيم كه امروز خبري از اين همه نيست!!!!پس تبریزم قالخ ایاقا؛ سوسماق زمانی دویول.

 

 

بیجار- 30/4/1388

 



[1] -  تمام قسمتهاي اين نوشتار كه در داخل «گيومه» گذاشته شده، از كتاب "مباحثي درباره­ توتاليتاريسم،" اثر دستايوفسكي و ديگران،‌ ترجمه عباس ميلاني. چاپ بركلي1376 و مقاله كولاكوفسكي تحت عنوان "توتاليتاريسم و فضيلت دروغ" در همين كتاب، اقتباس شده است. 

2-  هانتينگتون، ساموئل. موج سوم دموكراسي در پايان سده بيستم. ترجمه احمد شهسا. تهران: انتشارات روزنه، 1373.

[3] - اگرچه به باور نگارنده  روي كار آمدن دولت به اصطلاح اصولگرا در ايران مبتني بر آراء مردم نبوده است و تنها با كمك تخلفات انتخاباتي و يا كودتا صورت گرفته است، امّا چرايي جذب اندك آراء كه غالباً از سوي روستاييان (غالب روستاهاي مناطق خشك كشور) را مي­توان با نظريه معروف "استبداد شرقي" ويتفوگل تبيين نمود. مطابق نظر كارل ويتفوگل حكومت­هاي استبدادي شرقي 6مشخصه اصلي دارد: حكومت يكه­سالاري؛ سازمان اداري متمركز؛‌فقدان اشرافيت پايدار؛‌موقعيت تحت سلطه­گي بازرگانان؛‌بي­اهميت بودن برده­داري؛ آبياري مصنوعي از طريق شبكه­هاي آبياري كه ويتفوگل مشخصة ششم (كمبود آب و آبياري مصنوعي ) را مهمترين مي­داند. چراكه در سرزمينهاي خشك و نيمه­خشك آسيا (از جمله ايران) داراي حكومتهاي آب­پايه هستند و همين­امر يكي از عوامل مهم وابستگي مردم به حكومت­هاي استبدادي ايران بوده است. آبياري مصنوعي نياز به تأسيساتي داشته است ازجمله قنات و كانالهاي آب­رساني و بند و سدّ و... كه ساخت و نگه­داري آنها به اتكاي تمركز اداري و توان مالي حكومت يا عاملان مستقيم آن ممكن مي­شد. و تا به چنين نيازي پاسخ داده مي­شود مي­بايست تمركز اداري از جمله براي سامان دادن نيروي كار و جمع­آوري مازاد توليد به علت كم­آبي و پراكندگي تأمين مي­شود. تمركزي كه يكي از مباني استبداددر ايران بوده است. آن نياز مادي طبه آب و درآمد حاصل از توليد] و اين تمركز اداري يكه­سالار، وابستگي مردم را زمينه­سازي و متداوم كرده است. در ايران دولت ( 88-1384) به خوبي به اين نياز مادي روستاييان ايران واقف بود. كشاورزاني كه در سال 1387 مازاد توليد خود را ولو با قيمت پايين - به دولت واگذار كردند، سال بعد و سالهاي بعد نيز به همان منوال محصول خود را به دولت واگذار كرده و از اين طريق به وابستگي خود به دولت دامن خواهند زد. علاوه براين، دولت طي سالهاي 88-1384 با پر كردن چاه آب روستاييان (به بهانه نداشتن مجوز) و خريداري اجباري زمينهاي كشاورزان (از جمله زمينهاي كشاورزي خوزستان) و ممانعت از كشت زمين­ بيش از مساحتي معين به بهانه خشك­سالي و بي­آبي (در خوزستان) يك­بار ديگر نظريه و فرض­هاي ويتفوگل را در تاريخ ايران مورد آزمايش و تأييد قرار داد!

[4] - روشنيان، كريم. اسلام و شوروي. بي­جا. بي­تا

[5] -  فتحعلي، محمود.درآمدي بر نظام ارزشي و سياسي اسلام. تهران: انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني. 1386

براي مطالعه بيشتر، رج : كامل ليله،‌محمد. النظم­السياسته؛ الدولته والحكومته ص 79-74  و  امام عبدالفتاح : الطاغيه (عام المعرفته)  ص 243-175


JavidIran(Peyman)

unread,
Nov 13, 2009, 1:47:56 PM11/13/09
to kamal...@yahoo.com, Azer...@yahoogroups.com, hasanz...@yahoo.com, in...@nehzateazadi.info, salam...@googlegroups.com, saval...@gmail.com

اين دکان با سرنگونی ديوار برلن تخته شد شما هنوز خاکستر های تخته های سوخته آنرا سرمه کرده به چشم می کشيد...

 

هيهات دريغا روز بيداری

هيهات دريغا صبح هوشياری.

 

بابا امروز روسيه خودش از اين شرم بيرون کشيده شما ولکن «معامله» آقای تروتسکی و کارمارکس نيستيد... مرد رفت پوسيد.

 

 

 

From: salam...@googlegroups.com [mailto:salam...@googlegroups.com] On Behalf Of ARAZ
Sent: 13, November, 2009 12:43 PM
To: Azer...@yahoogroups.com; hasanz...@yahoo.com; in...@nehzateazadi.info; salam...@googlegroups.com; saval...@gmail.com
Subject: {s.a:3288} تبریزم قالخ ایاقا؛ سوسماق زمانی دویول

 

ايران و يك بررسي تطبيقي از توتاليتاريسم.

 

 

اين متن، بررسي مصاديقي از مفهوم توتاليتاريسم را عهده­دار است. امّا در عين حال نه مدعي بسط مفهوم توتاليتاريسم است و نه مدعي به چالش كشيدن ساختار سياسي درحال­شكل­گيريِ توتاليتر در ايران؛ هدف، چيزي است بين اين دو. در اين نوشتار كوتاه قصد داريم به يك بررسي تطبيقي از توتاليتاريسم درحال رشد و نشانه­هاي ظهور آن در ايران فاصلة سالهاي 1388- 1384 . برسيم. پس ناگذير شرح و توضيح پيچيده و آشفته­سازي مفهوم توتاليتاريسم يا تاريخ و اقدامات دولت در ايران(88-84)، مايه رضايت خاطر نخواهد بود. براي تخليص و تخفيف، دو گام برمي­داريم: گام نخست، بيان مختصر مفهوم و ويژگيهاي توتاليتاريسم و ذكر مصاديق آن در ايران و اينكه يك نظام توتاليتر از ميان نظم سياسي 26ساله ايران سربرافراشته و در حال شكل­گيري است. براي اين كار ناگذير از برشماري برخي نشانه­ها و شاخصه­هاي بارز آن كه طي سالهاي 1388 1384 به وقوع پيوسته است خواهيم بود. گام بعدي طرح اين سؤال كه تغيير ساختاري در نظام سياسي و اقتصادي و اجتماعي- ايران منافع چه كساني را تضمين ميكند؟ به دنبال آنيم كه در تغيير نظم سياسي ايران چه دستهاي پنهاني در كار است؟

 

ويروس توتاليتاريسم از طريق ارتباط دولت اصولگرا با روسيه و چين در فاصلة سالهاي 1388-1384 به بدنة سياسي ايران سرايت كرد. به­اين­ترتيب، توتاليتاريسم نوپا در ايران را بايد محصولي وارداتي از روسيه و چين بدانيم ، اما يك نوع جديد؛"توتاليتاريسم اسلامي - شيعي" كه تا اين زمان در جهان اسلام مصداقي از آن به منصة ظهور نرسيده بود. پس اكنون زمان آن فرا رسيده كه براي نخستين بار ايران را به­سان يك مسئله بنگريم و آن را نيازمند يك پاسخ بدانيم. براي پاسخ به اين مسئله مأيوس­كننده، نخست بايد نگاهي تطبيقي به مفهوم توتاليتاريسم و سپس شاخصه­هاي نه­چندان پنهان آن در ايران فاصلة سالهاي 1388-1384 بياندازيم.

« توتاليتاريسم شكل ويژه­اي از حكومت ديكتاتوري است با حاكميت تك­حزبيِ يكه­تاز كه خود را متولّي يك جهان­بيني جامع و مانع مي­داند، ملازم است. قدرت سياسي در اختيار آن حزب و حقيقت هم حق انحصاري ايدئولوژي حزب حاكم است. حاكميت حزب به مدد پليس سياسي و ترور [و اعدام] تحقق مي­يابد و حزب و دولت همة وسايل ارتباط جمعي را در اختيار خود مي­گيرند. جامعة مدني را كه ميانجي فرد و دولت است همراه با تمامي نهادها و انجمن­هايي كه ستون فقرات اين جامعه هستند از ميان برمي­دارد و شهروندان را يكه و تنها در برابر دولتي قَدَر قرار مي­دهد[1][1]». اين حزب در ايران جناح به اصطلاح اصولگرايان بود كه از حدود سال1384 با شيوه­اي غيرقانوني (تخلف انتخاباتي) به ناگاه علَم برافراشت و طي يك برنامه­ريزي مكّارانه كلية ثروت و امكانات كشوري را در اختيار خود گرفت و با قلع­وقمع مخالفين و بستن مطبوعات و حاكميت پليس سياسي و ترور و افزايش اعدامها،‌ قتلها و ترورها تثبيت يافت و تا حدّ زيادي در ايجاد هراس موفق شد. اين هراس تاجايي بود كه طي دوره دهم انتخابات، مردم به­خاطر ذكر نام كانديداي منتخب خود تهديد شده و به­زبان­آورندگان نام كانديدايي غير از محمود احمدي­نژاد مجرم (و ضّد نظام)تلقي­شدند!. بگذاريد به آمارها نيز سري بزنيم كه نشان مي­دهد، طي 4 سال اخير روند روبه­رشد اعدامها؛ ايران را به صدر جدول اعداميونِ دنيا، پس از چين نزديك كرده است. با اين تفاوت كه طي مدت معين، آمار اعدام در چين رو به كاهش و در ايران رو به افزايش گزارد و دولت (88 -84) را به دولتي آدمخوار تبديل كرد. دولت (88 -84) به همين منوال تمام وسايل ارتباط جمعي را تحت سیطره­ی خود گرفت و به توقيف كليه نشريات و مطبوعاتي پرداخت كه كمترين نشاني از مخالفت با برنامه­هاي حزب حاكم در آ­نها مشاهده مي­شد. جانبداري، تغيير تعاريف، دستكاري در آمار و اخبار دروغ و سانسور، همه و همه موضوعاتي هستند كه در اين دوره و تنها در دفاع از حزب حاكم خصوصاً طي دوره قبل و بعد از انتخابات رياست جمهوري (دوره دهم)در تلوزيون و راديو و برخي روزنامه­هاي تندرو به وضوح آشكار شد. تا جايي كه در طول قبل و بعد از انتخبات عده­اي از مسئولين با استفاده از رسانه­هايي در مالكيت تام دولت­، كمال داوري اخلاقي را به بهاي ضرورت ديكتاتوريِ توتاليتر كنار نهاده و به حكم بي­اخلاقي در حمايت از آن برخاستند.

 به­علاوه، باور به اين نكته كه جناح حاكم با انحلال يك­شبة نهادها و شوراها، به رسالت نابود كردن جامعه مدني به بهترين وجه عمل كرد، خود نشانگر پديدار شدن اساسي­ترين و خطرناكترين شاخصه­هاي توتاليتاريسم كه در بالا بدان اشاره شد- در ايران است. اين اقدام دستاوردهاي تمامي دولتهاي پيشين خصوصاً دولت آقاي خاتمي براي تأسيس نهادها و انجمنهاي دموكراتيك كه به عنوان سوپاپ اطمينان و ميانجي فرد و دولت عمل مي­كنند را به باد داده و زوال عميق ترتيبات و نظم 26ساله را موجب گشت، باشد كه از اين طريق عرصة بي­پناهي مردم را فراهم سازد.

« نظام توتاليتر نه­تنها ادعاهايي جهان­شمول دارد؛ خود را هم خطاناپذير و لازم الاتباع مي­داند؛ بلكه هدف آن - كه خوشبختانه دست نيافتني است- چيزي وراي چيرگي بر زندگي خصوصي يك­يك شهروندان است. هدف واقعي آن است كه اين چيرگي را به مرتبه­اي برساند كه در آن زندگي خصوصي يكسره از ميان برود. در عين حال، هرگز به انسان آنچنان كه هست رضايت نمي­دهد و سوداي از نو ساختن انسان را در سر دارد. چون براي فرديَت احترامي قائل نيست، پس ارجي براي عرصة خصوصي فرد قايل نيست و دولت را محقّ و در واقع مكلف مي­كند كه بر تمامي لحظات زندگي تك­تك انسانها نظارت كند. حتي خلوت ذهن آدمي را هم عرصه­اي خصوصي نمي­داند و دولت توتاليتاريستي ادارة آن را نيز در دست قدرت خود مي­خواهد. دقيقاً به همين خاطر دولت­هاي توتاليتاريستي صرفاً با دشمنان عملي خود نمي­ستيزند،‌ بلكه دشمنان بلقوه و ذهني خود را نيز مي­جويد و عقوبت مي­كنند ».

توتاليتاريسم، ذهن مردم را حلّاجي مي­كند؛ انسانها را غربال مي­كند و يكا­يك را يا به مجازات مي­رساند يا زير لواي به ظاهر "مهرورز" و به­واقع بي­رحم و مخوف خود مي­كشاند و در هر دو صورت، هدف به انقياد كشيدن مردم است. استقرار ديكتاتوري در تمام طول تاريخ ايران با بسط مفرط دستگاه جاسوسي و اطلاعاتي و فزوني منهيان‌(خبررسانان) توأم بوده است. جذب نيروهاي بيشتر در سازمانهايي چون سازمان اطلاعات ايران پس از روي كار آمدن محمود احمدي­نژاد مصداق چنين واقعيتي است. چراكه دراين دوره جذب نيروهايي كه وظيفة بي­چون­وچراي آنها مخابره و گزارش دربارة افكار و عقايد و سخنان افراد جامعه - حتي خانوادة خود - بود به­شدت فزوني گرفتن. تا جايي كه روشنفكران و نويسندگان و اساتيد دانشگاه­ها از سوي رييس دولت، "بزغاله" خطاب شدند و در جوّي خفقان­آلود از ابراز عقايد و طرح بسياري مباحث محروم، مبادا كه دهانشان را ببويند!ورود بسياري از افراد بسيجي و اطلاعاتي به دانشگاه­هاي كشور نه بر اساس استعداد و مهارت، بل صرفاً به دليل تشابه يا تبعيت فكري از حزب حاكم، علاوه بر لطمة جبران­ناپذير به محيطهاي علمي و دانشگاهي، منجر به افزايش خفقان و سركوب اساتيد و دانشجويان و روشنفكران شد.

 از آنجا كه توتاليتاريسم همه را هم­رنگ و هم­شكل مي­خواهد،‌ پس شرط يكدست كردن مردم تا آنجا ادامه مي­يابد كه هويت­هاي زباني و قوميِ متنوع، سركوب شده و مبارزة شديد با مطالبات قومي و مذهبي و جنسيتي صورت مي­گيرد. در راه اجراي اين شرط در فاصله سالهاي 88-1384، هويت تاريخي اندوخته­شدة اقوام، زنان، اقليتها و هزاران هويت سركوب شدة انساني در يك كنار و هويت تحميلي جناح حاكم (به اصطلاح اصولگرايان) در كنار ديگر به بار آمد. بدين معني، اندك­آزادي كه در دور­ة سيدمحمدخاتمي براي قوميتها حاصل شده بود، در دورة 88-84 كاملاً از بين رفت. براي نمونه در برخي از مناطق، تركان حتي از تكلم به زبان مادري خود نيز محروم گشته و سياست خطرناك ممنوعيت به­كارگيري زبان كه دل بسياري از تركها را از دولت به­شدت آزرد در اين دوره اعمال گرديد؛ سياستي كه در كمتر گوشه­اي از دنيا جرأت اجراي آن از سوي دولتهاي ديكتاتوري ديده شده و هرگاه چنين سياستي اعمال گشته قطعاً به جنگ و كشمكش انجاميده است.

افزون بر اينها، توتاليتاريسم موجوديت خود را مديون نوعي از ارزش­هاي معنويِ سياسي­شدة حزب حاكم مي­داند (اين ارزش گاه كنفسيوس، گاه كمونيسم و يا چنانكه اكنون، اسلام مي­تواند باشد). در اين­ نوع از نظامها همه­چيز در ظاهر رنگ­وبوي قداست به خود مي­گيرد؛ جرائم و انحرافات در خفا صورت مي­گيرد و از هيچ­چيز رونمايي نمي­شود؛ از فسادهاي اجتماعي گرفته تا فسادهاي اقتصادي و فسادهاي اداري و دولتي و... همه در خفاء و پشت پرده صورت مي­گيرد و در ظاهر امر همه­چيز به خوبي پيش مي­رود؛ تمام مسائل محرمانه مي­شود؛ فضاي زندگي مردم تماماً امنيتي مي­گردد. در يك نظام توتاليتر چنين وانمود مي­شود كه همه­چيز با روال قانوني پيش مي­رود. در اين نظام تأكيدي بيش ازحدّ بر قانون و قانون­مداري ديده مي­شود، فارغ از اينكه قانون را طیف ویاجناح حاكم، وضع كرده و خود اجراء مي­كند و قانون­گريز را به حكم خود مجازات مي­كند و اينچنين لواي ديكتاتوري را بر شانه­هاي خود استوارتر مي­گرداند.چندان تعجب­آور نيست اگر مسئولين مملكتي ايران (88-84) به رغم متهم شدن به اقدامي كه در مجلس از آن با عنوان" قانون­شكني بزرگ" ياد شد، همچنان مدعي­ هستند كه: "ما تابع قانونيم" ،‌"همه كارهاي ما قانوني است"،" [دولت نهم] دولتي كه قانونگراترين دولت است!"،"ما نبايد قانون را دور بزنيم"،"همة كارهاي ما برطبق قانون­است اما برطبق قانون خودمان!"... با تمام اين ادعاها،‌ توتاليتاريسم حتي حق تفكر غيرقانوني را نيز از مردم سلب مي­كند و تفكرات ناسازگار با قوانين حزب حاكم مستوجب عذاب است. او مي­خواهد انساني تربيت كند كه به اطاعت كوركورانه از قوانين و مقررات - بدون ملاحظه سود و زيان آن - بپردازد. انساني كه به اطاعت و اجراي قانون از مصلحت و هدف، اهميت بيشتري دهد و اين همان ويژگي است كه توتاليتاريسم قصد خلق آن را دارد؛ چراكه در اين هنگام قدرت تفكر و خلاقيت از دست مي­رود؛ ‌انسانها در اين نظام دچار بي­حسي سياسي شده؛ تغيير غيرممكن مي­شود و دوام روزافزون نظام تضمين مي­گردد. از اين روست كه ويكتور هوگو نويسندة نامي فرانسه در برابر رهبران قانون­گذار مسيحي مي­ايستد و مي­گويد:«اين قانون، قانون شماست و من به شما اطمينان ندارم. تعليم دادن سازندگي است و من از آنچه شما مي­سازيد بيم دارم... اين قانون [شما] نقاب بر چهره دارد... چيزي مي­گوييد امّا كار ديگر مي­كنيد؛ آزادي مي­گوييد بندگي مي­دهيد؛ اين رسم ديرين شماست كه زنجير به گردن مي­نهيد و مي­گوييد آزاديست؛‌ عذاب مي­كنيد و مي­گوييد عفو عمومي­ است. شما آفت و انگل دينيد...»[2][2] در اين گفتارِ هوگو، علاوه بر نفي قانون­مداري توتاليتاريستي، ردّ پاي انزجار از دروغگويي توتاليتاريستي و نيز قرباني كردن افراد به بهانة مصلحت و منفعت عمومي را مي­توان يافت.

« از سوي ديگر ايدئولوژي نظامهاي توتاليتاريستي با ارائه راه­حلهاي ساده براي معضلات پيچيده، سايه­روشن­هاي جهان واقع را انكار مي­كند و خود را جام­جهان­نمايي به حساب مي­آورد كه براي هر پرسشي حتي پيش از آن­كه صورت­بندي شده باشد، جوابي مؤجز و متقن در آستين دارد». بگذاريد در اين­باره جمله­اي از رييس دولت(88-84) نقل كنم كه مي­گويد: "پيچيده­ترين مفاهيم اقتصادي را، شما مي­بينيد كه من چقدر ساده بيان كردم" يا  "با دستور و بخشنامه مي­توان كشور را اداره كرد" و... البته شنيدن اين صحبتها آن هم از كسي كه مغز برنامه­ريزي كشور(سازمان برنامه­ريزي) را نابود كرده چندان دور از انتظار نيست!

در توتاليتاريسم مشروعيت نظام به حداقل مي­رسد. نظامهاي توتاليتاريستي همواره با زوال مشروعيت مواجه­اند. « ايدئولوژي توتاليتاريستي - براي دريافت مشروعيت - ناچار ساده­انگاري و تقليل­گرايي [و تقديرگرايي] را ترويج مي­دهد و شك و ترديد و پرسش را چون رفضي خطرناك به مجازات مي­رساند. در يك تحليل نهايي،‌ ملاك مشروعيت ايدئولوژي توتاليتاريستي و ملاك موفقيت­اش جذب توده­ها است نه سازگاري منطقي و دقت­نظري در تبيين واقعيت ». جذب توده­ها چه با توسل به دروغهاي توتاليتاريستي و چه با نداي حقيقتي مبهم امّا فريبنده صورت مي­گيرد. يك توتاليتر، خود به خوبي به فضيلت دورغ­هاي توتاليتاريستي­اش واقف است. دروغ­هاي فريبنده و وسوسه­هاي عدالت­جويانه­ كه چون پرتگاهي زيبا و فريبنده حتي روشنفكران را نيز به دام قدرت توتاليتاريستي مي­اندازد. امّا مراد ما نه اندك روشنفكرانند كه به دام فريبهاي توتاليتاريستي مي­افتند؛‌ بلكه انسانهايي (توده­ها) هستند كه تاب آزادي را ندارند و آزادي را قرباني حرص و آز مي­كنند و چون طفلي " گوهري به قرصي نان مي­دهند"؛ آزادي خويش را در برابر وعده­هاي فريبنده و عدالتخواهي كاذب به بهايي ناچيز و كالايي دروغين مي­فروشند و هواي تازة آزادي را به كسالت و خمودي و دامن ناامن جهان­بيني فرسوده و تيره رجحان و برتری مي­دهند! با اين حساب، در بررسي توتاليتاريسم، گناه جهل مردم و زبوني و ناداني آنها را نيز نبايد از نظر دور داشت. مردماني كه نه از ترس تهديد بر جان، كه به دنبال نان و دلبسته به سرابي از مال و منال؛‌ كرامت انساني را در پاي دروغگويان و فرومايگان تاريخ انداخته و به ركاب­بوسي حاكمان مي­پردازند. گويي ميان اين قشر نادان نيست كسي كه فرياد كند؛ چيزي كه حزب حاكم به خوردتان مي­دهد دروغي بيش نيست و فرياد كند كه ظلَمات اين دروغزني را به بهاي از دست دادن روشنايي حقيقت و آزادي و هويت انساني خود بر نتابيد... "تا چند به زير چرخ بايد بردن از بهر دو نان، جفاي دُونانم"

« در تمام مصاديق توتاليتاريسم،‌ تسخير قدرت زير لواي شعارهاي [فريبنده و جهانشمولي] صورت مي­گيرد كه كينه­توزي را به عنوان نيروي محرك انقلاب،‌ تشويق و تقويت مي­كند. آنچه در واژگان آيين رسمي "عدالت" تلقي مي­شود،‌ در سطح رواني و عملي نوعي كينه­توزي مصلحت­گرايانه است كه هدف اولية‌ آن نابودي نخبگان موجود است ». با مروري بر سخنان محمود احمدي­نژاد رييس دولت در سالهاي 88- 84 و اخبار دروغي كه از رسانه­هاي جمعي خصوصاً تلوزيون به خورد توده­ها داده مي­شود به وضوح مي­توان ديد كه چگونه دولت و حزب حاكم بر روي شعارهاي فريبنده و هرگزتحقق­نيافتة خود پافشاري مي­كند و خود را مصّمم­تر از گذشته وا مي­نماياند و هر از چند گاهي از برنامه­ها و موفقيّتهايي كه تنها­وتنها در اين دولت - و نه دولتهاي سابق- حاصل شده، ياد مي­كند. بروشورها و سي­دي­هايي كه در آن "خدمات دولت نهم" تنها با كمك يك حماقت سازمان­يافته در معرض ديد توده­هاي ناآگاه و نيازمند و گرسنه قرار مي­گيرد؛ اموال عمومي و در آمد كشور برای تداوم موقعیت، به بی­ضابطه­ترین وجه صرف مي­شود و در عين حال با ادعای عدالت­خواهي، سعی در جلب توده­ها به سوي خود مي­شود. بنابراين، آنچه دروغگويي در نظام توتاليتاريستي را جالب­ مي­كند كم­ّوكيف اين دروغگويي نيست؛‌ مسئلة‌جالب كاركردهاي اجتماعي _ رواني اين دورغهاست كه مي­توان آن را در فريب و جلب توده­ها خلاصه كرد. بي­شك اگر بخواهيم به كار گردآوري دروغ­هاي سياسي در ايران فاصلة سالهاي (88-84)بپردازيم، به سياهه­اي از دروغها در مطبوعات و رسانه­هاي جمعي برمي­خوريم كه طي اين مدت به خورد توده­هاي غفلت­زده داده شده است. هر شماره از روزنامه­ها و هر برنامة تلوزيوني پر از دروغ است و پنهانكاري و دستكاري و تحريف. امّا اين دروغ­ها زماني جالبتر مي­شوند كه آنها را در چارچوب دستگاه عظيم تبليغاتي دولت محمود احمدي­نژاد ببينيم و بسنجيم! مثلاً زماني كه از سوي وي ادعا مي­شود " در يكي از بهترين شرايط سياسي بين­المللي در طول 30سال اخير هستيم"!!!

« مسئوليت نظام توتاليتاريستي اين است كه مي­خواهد در همة عرصه­هاي حيات انساني،‌ دولت را قادر بلامنازع كند و بر آن است تا همه چيز و همه كس را به مالكيت تام دولت در آورد. صرف­نظر از آنكه آيا واژة توتاليتاريسم را به­درستي براي ادوار تاريخي گذشته و گروه­هاي مذهبي به كار مي­گيرند يا نه، در يك نكته نمي­توان شك داشت و آن اينكه توتاليتاريسم مدرن با انديشه­هاي سوسياليستي پيوندي ناگسستني دارد. غالب روايت­هاي توتاليتاريسم؛ يعني بلشويسم روسي، نازيسم آلماني و فاشيسم ايتاليايي همگي فرزندان ناخلف سنت سوسياليستي بودند و رواياتي توتاليتاريستي از سوسياليسم هستند.

سوسياليسمي كه توتاليتاريسم زادة آن است، در اساس گرد محور " عدالت اجتماعي" دور مي­زد گرچه معني دقيق اين عبارتِ مبهم هرگز روشن نشد. در همة روايات سوسياليستي نوعي ايمان به كنترل اجتماعي توليدي و توزيع اجناس مستتر است. همة آنها پيش­بيني مي­كنند كه با كنترل اجتماعي، سعادت همگاني را تضمن خواهند كرد؛‌ جلوي ضايعات و اصراف را خواهند گرفت. گرچه در بادي امر، همة اين روايات به صراحت توتاليتاريستي نبودند اما دست­كم امروز كه به گذشته باز مي­نگريم،‌ مي­بينيم نخستين نشانه­هاي فلسفة توتاليتاريستي در رواياتي از انديشة سوسياليستي رخ نموده؛ انديشه­اي كه براي ايجاد يك "اقتصاد عادل" و كارآمد به قدرت دولت تكيه مي­كند.

بي­شك پيش­شرط يك نظام توتاليتاريستي كامل، كنترل دولتي تمام و كمال فعاليت اقتصادي است و ناچار چنين نظامي تنها در چارچوب نوعي رژيم سوسياليستي تحقق­پذير است. البته الگويي كه در كشورهايي چون شوروي و چين و ديگر ممالك كمونيستي طرح شد، پايدارتر از روايت فاشيستي و نازيستي بود. ملّي كردن كامل ابزار توليد و توزيع و اطلاعات را محقق مي­كرد و چنين مي­نمود كه شالوده­هاي امري غيرممكن، يعني برنامه­ريزي جامع و مانع را تدارك كرده است. در هر دو مورد،‌ نظام ايدئولوژيك حاكم‌، بر انديشة "عدالت اجتماعي" پاي مي­فشرد و ادعا مي­كرد كه بخش گزيده­اي از بشريت از اين حق طبيعي برخوردار است كه به اعتبار تقدير تاريخي،‌ حكومتي بلامنازع برپا كند». با اين حال نظامهاي توتاليتر به دلايلي بديهي در عرصة مديريت اقتصادي ناكارآمدي درمان­ناپذير و گريزناپذيري دارند.

استقرار دولت به اصطلاح اصولگرا در ايران با آوازه "عدالتخواهي" و غفلت از اين موضوع صورت گرفت كه رفع فقر و بی عدالتی ریشه دارِ جامعه ایران، با توزیع پول، پخش کردن سیب زمینی و توزیع سود سهام عدالت - آن هم نه در بين نيازمندان، بلكه ميان افراد ذي­نفوذ - حل­شدني نيست. حزب حاكم، فقط بنا­به­ضرورتِ تشكيل نظام توتاليتاريستي و طرح شعارهايي متناسب و فريبنده، كليه درآمد بي­سابقه عمومي را در اختيار خود گرفته و بدون داشتن اثری پایدار در برقراري عدالت و رفع فقر و محرومیت، و تنها به واسطة ريخت­وپاش­هاي تبليغاتي به هدر داد، در حالي كه براي توده­ها و روستاييان چنين مي­نمايد كه شالوده­هاي برنامه­اي كه دولتهاي پيشين قادر به اجراي آن نبودند يعني برنامه­ريزي و برقراري عدالت اجتماعي را تدارك كرده؛ جلوي اصراف را گرفته و "اصلاح الگوي مصرف" را به مردم و مسئولين آموخته است. اين عوام­فريبي در حالي تحقق مي­يافت كه ريخت­وپاش­هاي سرسام­آور دولت در جهت جذب توده­ها[3][3] و ترويج جهانبيني حزب حاكم از طريق سازمانهايي همچون كميته امداد و بسيج و... فرياد انتقاد مسئولين و نخبگان سياسي، اجتماعي و اقتصادي به نحوة اداره امور كشوري در دولت ايشان را برآورده بود.   قطفاً توتاليترها بر اين دروغزني­ها و فريبكاري­هاي خود واقفند، اما اين همه فقط براي فريب توده­ها و فراهم آوردن زمينه­اي براي اين ادعا ‌صورت مي­گيرد كه تصدي جايگاه رياست دولت، شخصيتي مذهبي و روحاني و منجي بشريت را مي­طلبد كه شاگرد امام زمان باشد؛ هر از چند گاهي هاله­اي از نور او را احاطه كند؛ عادل و ناجي و دادخواه توده­ها و "مالك اشتر" !‌ باشد، كه نتيجة‌آن پيدايش قدرتي بلامنازع خواهد بود.

« همين ايدئولوژي، كاركرد و معناي ويژة "دروغ" در يك نظام توتاليتر كامل را نيز توضيح مي­دهد. كتاب "در كشور دروغ بزرگ"  نوشتة آنتون سه­ليگا (1930) به اهميت ويژة دروغ در نظامهاي توتاليتاريستي و كمونيستي- سوسياليستي مي­پردازد. دولت توتاليتاريستي خاطرات مردم را نيز تيول خود مي­داند؛ انسانها بايد خاطرات خود را واگذارند و ديروز و امروز و فردا را تنها و تنها در آينة [ايدئولوژي حزب حاكم] ببينند. آنگاه، اينان كه خاطرات شخصي و جمعي­شان مصاده شده است؛ مملوك دولت­ خواهند بود و به راحتي قابل اداره­اند و يكسره در بند حكام خويش­اند. هويت خويش را از دست داده­اند و توان ترديد در شنيده­هاي خود را ندارند؛‌ هرگز نمي­انديشند؛‌ هرگز طغيان نكنند و هيچگاه چيزي نخواهند آفريد. چراكه، اگر نشانه­هاي رخدادي را از ميان بردارند و خاطرة‌آن را از ذهن انسان بزدايند،‌ آنگاه ديگر معياري براي حقيقت نخواهد ماند. تنها معيار همان حرفهايي است كه هر لحظه از طرف متوليان ايدئولوژي حاكم به زبان مي­آيد. بدين­سان دروغ عين حقيقت مي­شود يا دست­كم وجه تمايز متعارف ميان دورغ و حقيقت از ميان مي­رود. دست­آورد عظيم توتاليتاريسم همين است؛ نمي­توان به دروغگويي متهمش كرد،‌ زيرا توانسته نفس انديشة حقيقت را از ميان بردارد.

استالينيسم دوران آخر شباهت فراواني به اين الگو دارد. عملاً همه چيز از آمار گرفته تا رخدادهاي تاريخي و كتابها همه تحريف يا پنهان مي­شد. در ذهن كارگزاران آن نظام،‌ مرز ميان "درست" و  "حقيقت" زايل شده بود. انگار با تكرار آن ياوه­ها كم­كم، امر به خود آنها نيز مشتبه مي­شد و بيش و كم به آن ياوه­هاي خودساخته باور پيدا مي­كردند. فساد عظيمي كه زبان رايج آن روزگار به آن دچار شده بود سرانجام آدمهايي تربيت كرد كه از درك ميزان دروغگويي خود نيز عاجز بودند. آنها به خود نيز دروغ مي­گفتند. وقتي رهبران شوروي ادعا مي­كردند كه " ما افغانستان را نجات داديم" يا " در شوروي زنداني سياسي وجود ندارد"  چه بسا واقعاً به آنچه [از دروغ] كه مي­گفتند ايمان داشتند» .

كتاب اسلام و شوروي كه نگارنده، آن را به قصد نماياندن دروغ­هاي توتاليتاريستي و تبليغاتي شوروي نگاشته است وضع اسفناك تركان مسلمان در شوروي سابق را نشان مي­دهد. دولت شوروي در آن زمان علي­رغم ساختن پرونده و تبعيد و اعدامهاي دسته­جمعي (ژنوسيد) تركان مسلمان، ضمن مكتوم نگاه داشتن اين اقدامات وقيحانه، در داخل شوروي و ساير ممالك از آزادي پيروان اسلام در اين كشور دم ­زدند. دولت شوروي در اين دوره براي از بين بردن 28 ميليون [ترك] مسلمان از هيچ­گونه جنايت و آدمكشي و عمليات خلاف بشريت و انسانيت خودداري نكرده و برخلاف تبليغات دروغين و گمراه­كننده راه هرگونه فعاليت مشورع را بست و به قول مرحوم گوبلز "دروغ هرچه بزرگتر" بافت [4][4].  سؤال اين است كه آيا در شأن كسي كه خود را "ولي امر مسلمين" مي­داند است كه براي حفظ مقام و قدرت خويش دست به دامن اخلاف چنين حاكماني گردد و به انواع دروغهاي توتاليتاريستي و تبليغاتي كه بي­شك از متخصصين دروغزني شوروي سابق الگوبرداري شده است- متوسل گردد؟؟؟

توتاليتاريسم اسلامي، ارمغاني كه اصولگرايان با ورود به عرصة قدرت سياسي ايران با خود به همراه آوردند به مراتب هراسناكتر از ديگر انواع به نظر مي­رسد. زماني كه توتاليتاريسم با مذهبي آميخته گردد كه در آن احكامي چون "ضل­الله" (سايه خدا) مستتر گرديده، بي­شك لاالاجتر و مخوفتر و بي­رحمتر مي­گردد. در طول تاريخ ايران (و تاريخ تشيع)، حكومتها به دليل فقدان مشروعيت سياسي همواره مشروعيت خود را از جانب فقها كسب كرده­اند. اين روند در تمام طول تاريخ ايران مشهود است،  براي نمونه، در برداشت­هاي افراطي، حاكم مملكت اسلامي به عنوان رييس كشور و رييس دولت‌" فعال مايشاء" است. هرچه را خود مصلحت بداند عمل مي­كند و اختيارات همه بدنه دولت به او منتهي مي­گردد. از هرگونه حساب و كتاب مصونيت كامل دارد،‌زيرا اصولاً مقدس است و كار بد انجام نمي­دهد! در نظريه حق الهي، حاكم يا مستقيماً منصوب خداست و خصلت فوق­بشري دارد و يا اينكه منتخب مردم است امّا مردم با عنايت و لطف و هدايت الهي به انتخاب حاكم دست زده­اند و يا مشيت و قَدَر الهي باعث شده كه اين حاكم انتخاب گردد. پس [درهرصورت] بايد به طور مطلق از چنين حاكمي اطاعت كرد و حاكم نيز نياز به مشاوره با اتباع خود ندارد زيرا خود مظهر حق است و در اِعمال قدرت تحت ارشاد خداوند است[5][5]. به ويژه اگر شاگرد صاحب­زمان باشد! آنچنان كه از سال 1384 تاكنون چنين ادعاهايي توسط طرفدارانشان در حال رواج است.

آنچه در اين نوشتار كوتاه مطمح نظر است، علاوه بر ذكر شاخصه­هاي توتاليتاريسم در دوره­اي معين از تاريخ ايران كه شرح آن رفت؛ اين است كه ورود اصولگرايان و محمود احمدي­نژاد به صحنه قدرت سياسي كشور را نمي­توان تنها با اشاره به آرزوي دستيابي به قدرت و سلطه­جويي ذاتي انسان و يا از روي شانس و تصادف و يا ناآگاهي مردم در انتخاب وي تحليل كرد. سوداي قدرت و آرزوي دستيابي به آن بيش­وكم در تاریخ ايران ديده مي­شود امّا نمي­توان به سادگي از كنار اين مورد بي­همانند گذشت. با آنكه در شرايط كنوني ترديد و پرسش مستوجب مجازات است امّا ناگذير بايد پرسيد: چه كسي بزنگاهِ نظم سياسي ايران را متلاشي كرد تا از آن نتيجة دلخواهِ سياسي بگيرد؟ گرچه اين سؤال پيش­ آمده امّا مي­توان آن را با سؤالاتي ديگر پاسخ داد: آيا در روي كار آمدن جناح تندرو بهاصطلاح اصولگرا دست پنهان جهاني و دستي سرّي در كار نبود، تا چنين بدعتي در تاريخ ايران گذارده شود؟ با تسلط بر ايران يعني تلسط بر يكي از حسّاسترين مناطق جهان به لحاظ ژئوپولوتيكي و با شبيه­سازي ساختار سياسي ايران به كشورهايي از بلوك شرق، منافع چه كساني تأمين مي­شود؟ امّا هنوز سؤال ديگري در اين ميان باقي است و پاسخي در خور مي­طلبد؛ اين كه چگونه و چرا فردي نسبتاً گمنام كه سابقه درخشاني در عرصه سياسي كشور هم نداشت به اين منظور انتخاب گرديد و به قيمت زير پا نهادن نص قانون اساسي و آراء مردم در 1384 بر منصب قدرت نشست؟ چه كسي استعداد تبديل شدن به يك شخصيت توتاليتر را در ايران داشت؟ از بين چندين گزينه­ي احتمالي كه براي اين كار در نظر گرفته شده­ بودند، چه كسي بيشترين استعداد را دارد؟ در يك تحليل روانشناختي، مي­توان به اين نتيجه رسيد كه هيچكس مانند محمود احمدي­نژاد (با توجه به ويژگي­هاي شخصيتي­اش) نمي­توانست نقش يك توتاليتر را به اين زيبايي ايفاء كند؛ شروط و برنامه هاي توتاليتاريسم را اين­چنين به بهترين وجه ممكن اجراء كند و قادر به دروغ­بافي يا لااقل اظهار جسورانة آن در برابر ميليونها مخاطب باشد. فارغ از عوامل و ملاحظات داخلي در شكل­دهي به اين فرايند كه مجال طرح و بررسي آن­ها در اين نوشتار نيست مي­توان نتيجه گرفت كه محمود احمدي­نژاد، نه خود به صحنه آمده، بلكه طي يك تحليل اجتماعي و روانشناختي انتخاب و به صحنه رانده شده است. به نظر مي­رسد كه در اين اقدام دست سوسياليسم و كمونيسم بلوك شرق در كار است، شايد براي سلطه بر قلب دنيا (ايران) و پيروزي در رقابت با غرب.

سرانجام اينكه واردات در دولت نهم به اوج خود رسيد. به تعبيري مي­توان گفت، دولت نهم، جمهوري اسلامي را كه سوداي صدور اسلام براي تمام جهان و جهانيان را در سر داشت،‌ با وابستگي شديد به واردات و وارد كردن همه كالاهاي مورد نياز، حتي وارد كردن ساختارهاي سياسي و اقتصادي و وارد كردن ايسمهايي چون توتاليتاريسم، سوسياليسم و كمونيسم و... از چين و روسيه، تحقير كرد. دولت در 1388- 1384 به اقتباس الگويي پرداخت كه در كشورهايي چون شوروي و چين و ديگر ممالك كمونيستي در گذشته طرح شده و تاكنون كمابيش ادامه دارد. محمود احمدي­نژاد به واسطة برقراري روابط برادرانه با اين دو كشور قدرتمند بلوك شرق پاي توتاليتاريسم اين نظام منفور در اذهان را به ايران كشانيد؛ از "نه شرقي،‌نه غربي، جمهوري اسلامي" كه زماني اصل اساسي كشور تلقي مي­شد، زيركانه به سوي شرق پل زد و به­رغم ادعاي ضديت و عدم وابستگي به غرب،‌ كشور و مردم ايران را به طرز گريزناپذيري به بلوك شرق فروخت. اين حراج، به جايي رسيد كه هنوز 10 روز از انتخابات نگذشته و جالبتر آن كه هنوز شوراي نگهبان نتيجه انتخابات را تأييد ننموده و در شرايط به غايت بحراني داخل كشور، محمود احمدي­نژاد با حمايت عده­اي اندك خود را رييس دولت تلقي كرده و با دو سفر ضرب­الاجلي به كشورهاي برادر روسيه و چين!تمام اذهان را به خود مشغول ساخت. سفرهايي كه با صرف هزينه­هاي هنگفت و البته گزافي از بيت­المال مسلیمن همراه بود و تنها به منظور دريافت كمك و دعوت از متخصصين توتاليتر و اقتباس راه­كارهايي براي تثبيت ساختار سياسي توتاليترش و سركوبي مخالفان داخلي صورت گرفت.

اين سفرها دقيقاً زماني انجام گرفت كه شرايط داخلي ايران به اندازه­اي بحراني بود كه ايران حتي از شركت در اجلاس سران «دی8» بازماند! هدف و انگيزه از اين سفرها چه بوده است؟ چه چيزي، غير از اضطرار دست دراز كردن به كشورهاي سوسياليستي، كمونيستي و توتاليتاريستي و درخواست راهنمايي براي سركوب مخالفان؟ به همراه آوردن متخصصان و كارشناسان سياسي براي سركوبي نامزدهاي معترض و حاميانشان به كودتاي منحوس 1388 با عنايت به اينكه اين دو كشور از ساختار سياسي توتاليتاريسم كمونيستي برخوردارند و قويترين كشورهاي بلوك شرق و رقباي بلوك غرب هستند چه چيزي را در ذهن متبلور مي­كند؟ نگراني ما شکل گیری مناسبات بي­بديل بين ايران و قدرتهاي شرقي در دولت آقاي احمدي نژاد و عدول از اصول اساسي اسلام و ايران و كشتار مردم بي­گناه طي اين دوره به بهاي تبعيت از ساختارهاي سياسي روسيه و چين و برپايي توتالبتاريسم در ايران.

در اين ميان سؤال ديگري كه هنوز توجيه يا پاسخي از سوي دولت ايران براي آن ارائه نشده باقيست؛ دليل برقراري روابط گرم و صميمانه ايران با دولتهايي كه با اسلام و تركان دشمني آشكار دارند (روسيه، چين و ارمنستان ) چيست؟ و چه­چيزي موجب شده كه اين دولتها از برقراري روابط برادرانه با ايران استقبال كنند؟ به زعم نگارنده اين موضوع را مي­توان در يك هدف مشترك از سوي هرچهار دولت (روسيه، چين، ايران و ارمنستان) دنبال مي­شود،‌جستجو كرد؛ يعني نابودي قدرت تركان مسلمان در منطقه، چرا كه در شرايط كنوني ايران تنها كشوري است كه در اين منطقه مي­تواند در رسيدن به اين هدف (نابود كردن تركهاي مسلمان كه خوشبختانه هرگز ميسور نخواهدشد) دولتهاي كمونيستي روسيه و چين را ياري رساند و به شيوه­اي ابزارگونه براي رسيدن به اين هدف به سلاحي در دستان روسيه و چين تبديل گردد.

از اين روست كه از تبريز تاريخ­ساز انتظار مي­رود در اين برحه از تاريخ نيز همچون گذشته به رسالت تاريخي خود عمل كرده و در برابر اين اقدام خبيثانه قد علم كند ، چرا كه در حال حاضر تمام اذهان در جستجوي پاسخي به اين سوال است كه" چرا تبريز سكوت كرده؟" "اگر تبريز سكوت نمي­كرد....".و مخاطبين اين سؤالات پاسخي وزين ندارند زيرا تبريز هرگز  نمي­توان به بهانه­هايي همچون" تفاوت در ماهيت مطالبات قومي  و اعتراضات انتخاباتي" از زير بار اين مسئوليت شانه خالي كند و نقش تاريخي خود را پشت سر اندازد.  ضروري است پيشاپيش، پاسخي به اين سؤالِ احتماليِ آن دسته از هم­زبانهاي عزيز دهم كه فكر مي­كنند "با تداوم ظلم، زمينه­هاي انقلاب و سرنگوني كامل اين دستگاه ظلم فراهم خواهد آمد". پاسخ اين است، كه در حکومت توتاليتاريستي هرگز انقلابي رخ نخواهد داد؛ چراكه در توتاليتاريسم فرد فرد جامعه زیر نظر دولت­ است؛ گروه­هاي اجتماعي متلاشي گشته و به افرادي منفرد و قابل كنترل تبديل مي­گردند؛‌ هويت خويش را از دست مي­دهند و توان ترديد در شنيده­هاي خود ندارند؛‌ هرگز نمي­انديشند؛‌ هرگز طغيان نكنند و هيچگاه چيزي (انقلاب) نخواهند آفريد. كمااينكه وضعيت موجود حاكي از اين مدعاست، قبل از شكل­گيري اين دولت،‌ فستيوال بابك، نمايشهاي خياباني، سمينارهاي هويت طلبانه؛ انجمن­هاي شعروادب و موسيقي و هفته­ي فرهنگ و هنرها داشتيم كه امروز خبري از اين همه نيست!!!!پس تبریزم قالخ ایاقا؛ سوسماق زمانی دویول.

 

 

بیجار- 30/4/1388

 





 



[1][1] -  تمام قسمتهاي اين نوشتار كه در داخل «گيومه» گذاشته شده، از كتاب "مباحثي درباره­ توتاليتاريسم،" اثر دستايوفسكي و ديگران،‌ ترجمه عباس ميلاني. چاپ بركلي1376 و مقاله كولاكوفسكي تحت عنوان "توتاليتاريسم و فضيلت دروغ" در همين كتاب، اقتباس شده است. 

2هانتينگتون، ساموئل. موج سوم دموكراسي در پايان سده بيستم. ترجمه احمد شهسا. تهران: انتشارات روزنه، 1373.

[3][3] - اگرچه به باور نگارنده  روي كار آمدن دولت به اصطلاح اصولگرا در ايران مبتني بر آراء مردم نبوده است و تنها با كمك تخلفات انتخاباتي و يا كودتا صورت گرفته است، امّا چرايي جذب اندك آراء كه غالباً از سوي روستاييان (غالب روستاهاي مناطق خشك كشور) را مي­توان با نظريه معروف "استبداد شرقي" ويتفوگل تبيين نمود. مطابق نظر كارل ويتفوگل حكومت­هاي استبدادي شرقي 6مشخصه اصلي دارد: حكومت يكه­سالاري؛ سازمان اداري متمركز؛‌فقدان اشرافيت پايدار؛‌موقعيت تحت سلطه­گي بازرگانان؛‌بي­اهميت بودن برده­داري؛ آبياري مصنوعي از طريق شبكه­هاي آبياري كه ويتفوگل مشخصة ششم (كمبود آب و آبياري مصنوعي ) را مهمترين مي­داند. چراكه در سرزمينهاي خشك و نيمه­خشك آسيا (از جمله ايران) داراي حكومتهاي آب­پايه هستند و همين­امر يكي از عوامل مهم وابستگي مردم به حكومت­هاي استبدادي ايران بوده است. آبياري مصنوعي نياز به تأسيساتي داشته است ازجمله قنات و كانالهاي آب­رساني و بند و سدّ و... كه ساخت و نگه­داري آنها به اتكاي تمركز اداري و توان مالي حكومت يا عاملان مستقيم آن ممكن مي­شد. و تا به چنين نيازي پاسخ داده مي­شود مي­بايست تمركز اداري از جمله براي سامان دادن نيروي كار و جمع­آوري مازاد توليد به علت كم­آبي و پراكندگي تأمين مي­شود. تمركزي كه يكي از مباني استبداددر ايران بوده است. آن نياز مادي طبه آب و درآمد حاصل از توليد] و اين تمركز اداري يكه­سالار، وابستگي مردم را زمينه­سازي و متداوم كرده است. در ايران دولت ( 88-1384) به خوبي به اين نياز مادي روستاييان ايران واقف بود. كشاورزاني كه در سال 1387 مازاد توليد خود را ولو با قيمت پايين - به دولت واگذار كردند، سال بعد و سالهاي بعد نيز به همان منوال محصول خود را به دولت واگذار كرده و از اين طريق به وابستگي خود به دولت دامن خواهند زد. علاوه براين، دولت طي سالهاي 88-1384 با پر كردن چاه آب روستاييان (به بهانه نداشتن مجوز) و خريداري اجباري زمينهاي كشاورزان (از جمله زمينهاي كشاورزي خوزستان) و ممانعت از كشت زمين­ بيش از مساحتي معين به بهانه خشك­سالي و بي­آبي (در خوزستان) يك­بار ديگر نظريه و فرض­هاي ويتفوگل را در تاريخ ايران مورد آزمايش و تأييد قرار داد!

[4][4] - روشنيان، كريم. اسلام و شوروي. بي­جا. بي­تا

[5][5] -  فتحعلي، محمود.درآمدي بر نظام ارزشي و سياسي اسلام. تهران: انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني. 1386

Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages