نامه فرزند شهید به خامنه ای، جایی نخواهم رفت؛ بچرخ تا بچرخیم

113 views
Skip to first unread message

jonbesh sabz iran

unread,
Jan 12, 2012, 4:54:27 AM1/12/12
to jonbeshsabziran

آقای خامنه ای! ایران خانه من است، ریه هایم به هوایش احتیاج دارد، جایی نخواهم رفت؛ بچرخ تا بچرخیم

علیرضا پورپیرعلی

 

ما بارگه دادیم ...

 

تاریخ انتشار: ۲۰ دی ۱۳۹۰, ساعت ۱۷:۱۳

 


آقای سید علی خامنه ای سلام!

از جذابیت های شبکه های اجتماعی و دنیای اینترنت یکی هم این است که من برای تو نامه می نویسم اما مدام چشمم به دیگرانی است که دارند قبل از تو این نامه را می خوانند. اما تو کاری به این واقعیت نداشته باش. اصلا فکر کن این نامه را روی کاغذی نوشته ام و داخل پاکت نامه گذاشته ام و در صندوق پستی که سر کوچه هست انداخته ام و مستقیم رسیده است به دست تو. اینکه بر این مساله تاکید می کنم دلیل دارد. خواهم گفت.

آقای خامنه ای! من علیرضا پورپیرعلی هستم. پسر کوچک شهید محمدرضا. بسیجی لشگر هشت نجف اشرف. می دانی که! نجف آباد ما شاید تنها شهر کوچکی بود که برای خودش لشگر داشت. پدر من در سال 61 در رقابیه جایی در نزدیکی خرمشهر- در عملیات والفجر مقدماتی شهید شد. استخوانهایش را بعدا برایمان آوردند ودر قبری که پانزده سال خالی بود خاک کردند. اینها را می گویم تا هم آشنایی داده باشم و هم اینکه قرار گذاشته ایم با اسم و رسم واقعیمان برایت نامه بنویسیم.

سیدعلی! می خواهم در این نامه برایت داستانی را تعریف کنم که مو بر تنت سیخ می کند. حوصله داشته باش و تا انتها با من همراه شو. داستان آشنایی است.

اواسط دهه ی هفتاد بود و برای ما بچه های دهه ی شصت، شروع خروج از پیله ای بود که برایمان ساخته بودند. از خودم می گویم. مسئول فرهنگی بسیج مدرسه بودم. با ملغمه ای از دین و انقلابی گری و مهدویت و آرمان گرایی و با ذهنی به صلبیت سنگ. برای نوجوانی در آن سن و سال فاجعه است. و صد البته مطلوب دستگاه عریض و طویل شبه فرهنگی نظامی ای که تو برساخته بودی، بسیج. شاید خودت هم باورت نشود در آن روزها در اتاق شخصی من چهار تا عکس از تو بر دیوار بود. یکییش را خوب یادم هست. طلبه تر و تمیزی که در سنین نوجوانی لباس روحانیت را پوشیده است. شاید در آن عکس پانزده یا شانزده ساله بودی. بگذریم.

همه چیز به کامت پیش می رفت. کاریزمایی که خمینی داشت از پیش، به جایگاهی که تو به عنوان جانشین او بر آن تکیه زده بودی وجاهت داده بود و موقعیت تو را برای چندین سال بیمه کرده بود. ما ساده بودیم یا تو خیلی خوب "نقش" بازی می کردی؟ روز به روز تو به اوج می رفتی و ما رمگان به حضیض. روز به روز فاصله ات از ما بیشتر می شد. هاله ای از تقدسی دست نیافتنی بر گرد تو پیچیده بودند و مدام به اشاره ای، رمگانی را که بر این هاله ی قدسی دست درازی می کردند به چوب سیاست فلک می کردند.

سید علی! داستان خودم را دارم می گویم. داستان تو هم هست. در این مملکت داستان هر کسی با داستان تو در هم تنیده است آنقدر که تو مبسوط الیدی. از آن بچه بسیجی سال هفتاد و سه یا چهار تا این میانسال پیر جوان غرغروی ناامید و مستاصل، فاصله، یک دوران جوانی است. هنوز بچه دبیرستانی بودیم که دوم خرداد اتفاق افتاد. و من هنوز دل در مهر تو داشتم. جذابیتهایت کم نبود. برای هر سلیقه ای یک بسته ی تبلیغاتی فراهم دیده بودند. دستگاه عریض و طویل ولایت. بزگترین خیانتی که در حق خودت و مردمان این سرزمین کردی همین دروغهای گزافی بود که برای خودت هم توهم عصمت و طهارت ایجاد کرد. وگرنه آدمی زاده، هر چقدر هم که ذهن ایدئولوژیک و متصلبی داشته باشد در برخورد با واقعیت می تواند از گزند چنین استحاله ای که تو را در چنگال مهیب خود گرفت برهد.

نمی دانم رویدادهای این روزها هنوز برایت رمق اندیشیدن به وقایع آن سالها را باقی گذاشته است یا نه... از دوم خرداد می گفتم. ما بچه بسیجی ها چه ها که نکردیم برای اینکه رای و نظر تو غالب شود. راستی تو که راهش را بلد بودی که رای خودت را قالب کنی؟ خبط بزرگی کردی. هنوز هم هر چه می کشی از آن تکانی است که در مردم رخ داد... خوب که آن روزها را مرور می کنم پرسش های بی جواب و ویرانگر بیشتری برایم شکل می گیرد... هیچکس برای من هاشمی نمی شود... کاری ندارم که بعدها بهتر از هاشمی پیدا کردی که نظرت به نظر او نزدیکتر باشد. اینکه گفتی "برای من" یعنی چه؟ مگر رئیس جمهور "برای" تو است؟ یا اینکه در نسبت با تو شان و مرتبه و بزرگیش تعیین می شود؟

یک جواب صادقانه به این سوال من بده: ارزش و اهمیت تو برابر با چند نفر از بقیه ی مردم این سرزمین است؟ می خواهم بدانم تو یک تنه به اندازه ی چند نفر از این مردم "می فهمی"؟ وای بر منِ بسیجیِ آن روزها! سنجش اراده ی ما رمگان در "عرض" اراده ی تو که بی ولایتی و بی بصیرتی است. حاشا و کلا. به تفسیر فلاسفه ی درگاه آن آستان شیوخ قند و شکر و لاستیک و شترمرغ - شان رای و نظر ما در طول رای و اراده ی توست که تعریف می شود. باری. ما بسیجیان، ویژه نامه یالثارات را که به عدد جمعیت میلیونی کشور تیراژ داشت در هر کوره دهاتی توزیع می کردیم تا مردمان نادان و بی بصیرت بفهمند که با چه جرثومه ای از دین ستیزی و غرب زدگی طرفند. و نفهمیدند. و راه باطل را انتخاب کردند.

سیدعلی! همان روزها هم راه برایت اینقدر دشوار و صعب العبور و بن بست نبود. هنوز شان و منزلت خودت را اینقدر لگدمال نکرده بودی. مگر نه اینکه یکی از شعارهای آن روزها "سلام بر سه سید فاطمی، خمینی خامنه ای خاتمی" بود. مگر نه اینکه خودِ خاتمی بارها خودت را برای رهبری اصلاحاتی که برای وضعیت اسفناک کشور "ناگزیر" شده بود ترغیب کرد؟ خاتمیِ نجیب زاده که دوست و دشمن به سلامت روحیش معترفند و می دانی که اهل دغل بازی و دور زدن و نارو زدن نبود و هنوز معتبر بود و حرفش خریدار داشت و هنوز به دست مزدورانت اینگونه پیش ملت خراب نشده بود. راه برایت باز بود. نخواستی. چه می گویم؟ همین سال 88 مگر مردم هنوز تا مدتها سعی نکردند پای تو را وسط نکشند؟ با اینکه مثل روز روشن بود که کل سناریو مستقیما توسط شخص حضرتت طراحی و مدیریت می شد هنوز ملت سعی می کردند دایره ی شعارها را در حد جنتی و احمدی نژاد نگه دارند تا اینکه در آن خطبه ی خونبارت آب پاکی را ریختی.


فکر می کنی برای یک بسیجی تازه پا به دانشگاه گذاشته که من باشم- چقدر زمان نیاز بود تا به آن ایمان پوشالی و تزریقی شک کنم؟ همیشه که نمی شود دروغ گفت. شاید بشود. ولی نمی شود که برای همیشه برای این دروغها مشتری پر و پا قرص داشت. خوب یادم هست. سحرگاه ماه رمضان همان سال اول بود. ساعت چهار و پنج صبح. تلویزیون مصاحبه خاتمی با امانپور را پخش کرده بود. حرفهایی که از جنس دیگری بود. و اتفاقا هیچ ربطی هم به آن بمباران رسانه های تحت امرت نداشت. دیگر آنقدر پخته بودیم که بساط یک ایمان جدید را برپا نکنیم. همان ایمان قبلی برای هفت پشتمان بس بود. ولی خاتمی راه خود را باز کرده بود. البته این را بگویم که هنوز تو جایگاه خودت را داشتی. یعنی نمی دانم چگونه ولی هنوز مدلی را برای خودم ترسیم می کردم که ولی فقیهی که تو باشی به جایگاهی که این روزها رسیده ای نرسیده بود. سخت بود ولی شدنی بود.

روزها می گذشت و تو نمی توانستی خشم خودت را از رمگانی که خلاف رای تو می خواستند پنهان کنی. شروع کردی به سنگ اندازی. سرداران سپاهت که حالا دیگر روز به روز داشتند تیپ سیاسی می زدند و از سردار و سرتیپ به دکتر و استاد تغییر نام می دادند بیانیه دادند و رئیس جمهور را تهدید کردند که کاسه صبرشان در حال لبریز شدن است. چه غلطها! و تو که تائید کردی و ادامه دادی.

بچه های دانشجو، در پی یک اعتراض جمع و جور سیاسی در کوی دانشگاه تهران به خاک و خون کشیده شدند. "وحشی" شاید مودبانه ترین توصیفی است که می شود برای آن فرزندان غیورت پیدا کرد که حیدریم حیدریم گویان به تخریب و ضرب و شتم وغارت اتاقهای محقرانه ی بچه های دانشجو دست زدند. بگذار از اینجای داستان گریزی به روزهای بعد از انتخابات دردسر سازت بزنم. مقام معظم! عظیم الشان! هیچ تا کنون به گوشت رسانده اند که بسیجیانت چه تقوای کلامی دارند؟ می دانی همین فرزندان دلبندت وقتی با مردم طرف می شوند، وقتی تحت اسکورت موتورسوارن گارد و نیروی انتظامی و مجهز به باتوم و اسپری فلفل اند چگونه عقبه ی سرکوب شده ی جنسی شان را فریاد می زنند؟ می دانی آبروی بسیجی که یکیش پدر من بود چگونه لجن مال تربیت ولایت مداری شده است که تحت بودجه و امکانات مرحمتی شخص جنابعالی اداره می شود؟ همه ی شرافتم را گرو می گذارم که بحث، بحث استثناء و یک از هزاران و این قبیل توجیهات نیست. تعصب و بصیرت این فرزندانت غلیان که می کند، رگ گردنشان که متورم می شود و باتوم که به هوا می رود فحش ناموسی حداقلی از اخلاق ولایتمدارانه شان است که بروز می دهند.

می خواهم سیر داستانم مخدوش نشود. می خواهم خوب بفهمانمت که چه گذشته است در این ده پانزده سال که از نوجوان هوادارت رسیده ام به آن جوان خشمگینی که در خیابان فریاد می زند ننگ ما ننگ ما رهبر... بگذریم.

فردای آن در جمع هوادارانت آه و ناله کردی و از جمعیت گریه ستاندی. چه فاجعه ای رخ داده است. عکس حضرتت پاره شده بود. آهای سید علی! دیگر با یک من عسل هم نمی شد این بغض تلخ را فروخورد. دیگر از آن بسیجی سمپاتی که برایش کلی هزینه کرده بودی چیزی باقی نمانده بود.

می بینی! ما بارگه دادیم این رفت ستم برما بر..... کاخ ستمکاران تا خود چه رسد خذلان... خواستی راه اصلاحگران را خراب کنی. موفق شدی. نمی گویم نتوانستی. انصافا با این مهره چینی و سیّاسی و بسیج نیروهایی که تو کردی کوه را می شد جابجا کرد. خاتمی که سهل است. اما اینجای کار را دیگر حسابش را نکرده بودی. اینکه الزاما اگر ملت از راه اصلاح رویگردان شوند به دامن آن چه تو می خواهی آویزان نخواهند شد.

تو و آقا مجتبی و فیلسوف عصبانی (مصباح) شاهد مقصود را در برگرفتید. چه شاهد دلبری! دیگر هیچ بهانه ای پذیرفته نیست. صد سال هم از تاریخ این مملکت بگذرد این سالهای پس از 84 را به نام شخص حضرتت رقم خواهیم زد. و ما نظاره کنان به فردای خود نیشخند می زدیم. سالهای رکود. سفر عسرت.

عظیم الشانا! چهار سال همه مان سکوت کردیم. شاهد سیمین ساقت همه جا "مردم" را نمایندگی کرد. مردمی که ما بودیم. مردمی که همه چیزش را باخته بود در این قمار تو. مردمی که باید در جواب شما از ساعت چند اینجا آمده اید از هشت تا یازده را متحد و منظم می شمرد و در جواب کی خسته است پایکوبان نعره می زد دشمن! دشمن! به احترام گریه من تو بخند ، هرآنچه یک بار به صورت تراژدی در جهان رخ میدهد، یک بار دیگر به صورت کمدی تکرار خواهد شد. و ما نظاره گران مضحک ترین کمدی تاریخ این مرز و بوم بودیم. نمایشی که تو راسا تهیه کننده اش بودی. ما باید نعره می زدیم انرژی هسته ای حق مسلم ماست. و انصافا به قدر کلوزآپی که دوربین های تلویزیونی ات نمایش دهند "مردم" برای همه ی این نعره ها حی و حاضر بود.

سیدعلی! معامله ای کردی که سرتاپایش غبن و حسرت بود برایت. می پذیرم که نخواهی خودت را از تا بیندازی. بالاخره مقام و جایگاهت تنه به شان معصوم می زند. نباید نوکیسگانی را که در چاپلوسی و فناء در مرتبت تو از یکدیگر سبقت می گیرند نا امید کنی. ولی در خلوت خودت یقین دارم که هر روز و هر لحظه هزاران مدل دیگر از نقشه های راهبردی ای را که می توانستی اتخاذ کنی تا به اینجایی که الان رسیده ای نرسی مرور می کنی. می شد رفقای قدیمی را دور نزنی. می شد در صورت متملق خاک بپاشی تا این طور امر بر خودت مشتبه نشود. ببین چه کسانی را از دست دادی تا چه همراهان بی مقداری دور خودت جمع کنی. با این کوتوله ها می خواهی ولایت امر مسلمین جهان را به دوش بکشی؟

چهار سال رکود که گذشت ما "مرد نقاش را از خانه به در آوردیم تا شهرمان را رنگ بزند". باورت نشد. هنوز بیش از آنکه به قدرت خدا که در دستان مردم است باور داشته باشی، به سردارانت می بالیدی. می پنداشتی همان سال هشتاد و چهار است که آقا مجتبی با تیم فدائیان مورد وثوقت دوباره با همان رمز "هوالمطلوب" شان شعبده کنند. هنوز که هنوز است در عجبم که چه معیاری می تواند وجود داشته باشد که چنین موجود کارنابلد و مخرب و عاری از فرهنگی را به میرحسین ترجیح دهد آن هم به بهای چنین دست کاری و تقلب گسترده و رسوایی که افتاد و دانی. انقلابی تر بود؟ "اصول"گرا تر بود؟ صادق تر بود؟ اساسا رجل سیاسی بود؟ چه بود؟

می دانی سید علی. 22 خرداد 88 دیگر یک عرصه و کارزار عادی انتخاباتی برای تغییر کارگزاران دولتی نبود. تکان و خیزشی بود که گویی ملت آمده بودند تا حاکمیت را تست کنند. 22خرداد آخرین آزمون برای سنجش "احتمال" وجود قابلیتی در جمهوری اسلامی برای بقا و احیانا کارآمدی در اداره ی کشور بود. این را به قطع و یقین می گویم. آقای خامنه ای! گاهی با خودم می اندیشم آنچه پس از انتخابات رخ داد و مجموعه ی آن استراتژی ای که اتخاذ کردی برای مقابله با جنبش رخ داده، تنها انتخابی بود که می توانستی داشته باشی. واقعیت تلخی است. بیشتر برای خودت تلخ است. تنها اشتباه محاسباتی ای که کرده بودی مربوط به سنجش میزان عزم و اراده مردم بود. چیزی که هیچ فرمولی برایش نداشتی و از دل هیچکدام از گزارشهای دستگاه عریض و طویل اطلاعاتی بیتت نیز داده های چندانی برای آن وجود نداشت.

آقای سید علی خامنه ای! برای صاحب دستگاهی که در آن بهزاد نبوی و تاج زاده و امین زاده و قدیانی و زیدآبادی و ابراهیم یزدی و... حبس می کشند و رحیمی و کردان و علا بروجردی و اردشیر لاریجانی و... بر صدرند و قدر می بینند چه باید نوشت؟ دستگاهی که محمد مختاری و محسن روح الامینی و کامرانی فرد و سهراب اعرابی و... را در خون خود می غلتاند و آقازادگان بی سواد و بی فرهنگی چون حداد عادل و صفار و احمدی نژاد و بذرپاش بالاتر از قد و قواره شان بر سمتهای اقتصادی و فرهگی تکیه می کنند... دستگاهی که متولیان فرهنگی اش بی ادبانی چون سلحشور و ده نمکی و شمقدری اند و بزرگانی چون بیضایی و قبادی و مهرجویی و سید مهدی شجاعی گوشه گیر و خانه نشین...

سیدعلی! بیشتر هم دوره ای های من، که از قضا همه شان درس خوانده های بهترین دانشگاههای کشور بوده اند، یا رفته اند به کانادا و امریکا و استرالیا و اروپا و مالزی، یا در حال تکمیل مدارک و انجام امور مربوط به اقامت و پذیرش و ویزا هستند. همه شان یک دلیل مشترک دارند. اینجا، ایران، مملکتی که تو ساخته ای، نمی دانم، تو اداره می کنی، تو خط و مشی اش را ترسیم می کنی... جای خوبی برای زندگی کردن نیست. اینجا هیچ چیز سر جایش نیست. اینجا آزار دهنده شده است.

آقای خامنه ای! رهبرا! عظیم الشانا! من همان روزها تصمیم خودم را گرفته ام. نخواهم رفت. اینجا خانه ی من است. ریه هایم به هوایش احتیاج دارد. کوچه هایش را دوست دارم. شهرهایش را. کودکی دارم که فردای همان نماز جمعه ای که حکم تیر صادر کردی به دنیا آمد. همان روز با خود عهد کرده ام برای اینکه فردای او بهتر از این روزها باشد هر چه در توان دارم بگذارم. در این زمانه ی بی مامن و ماوایی، در این روزهای یاس و انفعال، این شاید سنگ بنای یک ایمان نیم بند باشد: ایستادگی و وا ندادن در برابر حاکمیت فاسد و ظالمی که از طنز روزگار نامش جمهوری اسلامی است. بچرخ تا بچرخیم.
 

 

 

 

 

 

 

 

نامه ای به رهبری

محمد شوری

نامه یک نویسنده و روزنامه نگار بیکار،مسافرکش و اصلاح طلب سابق واصلاحگر فعلی به آیت الله خامنه ای!

 

تاریخ انتشار: ۱۷ دی ۱۳۹۰, ساعت ۲۱:۳۰


چاه مظلم گشت ظلم ظالمان
این چنین گفتند جمله عالمان


حضرت آیت الله خامنه ای؛
رهبر بلا منازع ایران! که  قریب به ربع  قرن قدرت و قانون  قدرت  دراختیارتان هست و همه  امور  به  فرمان  شماست، و شما هم  به  هدایت مشاورین و اعضای  بیت!

اکنون که دارم این نامه را برای حضرتعالی می نویسم  یک نویسنده  و روزنامه نگار  بیکاری هستم که  به یُمن  قریب  ربع قرن ولایت مطلقه تان، در نظام ج.ا.ا  دزدان  نان «نانِ آزادی»  ام  را به یغما برده اند.

حضرت آیت الله!


یادآوری می کنم: من یکدفعه در دوره ریاست جمهوری شما درسال 65  دستگیر و زندانی شده ام؛ توسط همین افرادی که هم اکنون  نیز در رأس مقام های اطلاعاتی،ا منیتی و قضایی  3دهه  گذشته بوده و هستند،و  تا الان نیز حضور بلامنازع  دارند و شما نیز باهدایت  و توانایی های آنها  بر امور تسلط دارید و با اعضای40 هزار نفری  بیت تان  رتق وفتق امور می کنید؛ تا به یُمن در اختیار داشتن  قدرت قانونی و بوسیله  نظارت استصوابی «همه برای یکی» باشد و آن «یکی» نیز فقط  دراختیار افراد معدود و محدود؛ که  نامش «جریان حذف» است و مانند  خوره به جان انقلاب بهمن 57 افتاده ودارد یکی یکی  مخالفان و حتی دوستان نزدیک شما را- همچون رفیق  شفیق  و یار غارتان  آیت الله  هاشمی رفسنجانی -از دور خارج می کند.

یکی ازاتهام های من در دوره ای که مطبوعات واینترنت و رسانه های فراگیر نبود، نوشتن نامه ای در 8صفحه، درشهریورسال 64بود .نامه ای که در راستای امربه معروف و نهی از منکر فقط  برای شما و مسئولین و نه برای مردم، آنهم  فقط  توسط پُست ارسال شده بود. درهمان نامه اتفاقا یکی ازا یراداتی که به جنابعالی گرفته شد این  بود که  شما در سفرهایتان، هزینه های  شاهانه  دارید؛  ایرادی که هم اینک نیز (خصوصا درزمان اجلاس  جلوس در قم) گرفته شده و بیان گردیده است.

البته اینجانب باردیگربه جُرم اقدام علیه امنیت ملی،بازهم به جرم نوشتن(البته نه به اتهام قلم کشیدن کلمه معظم ازمقام!!)واینباردر مطبوعات قانونی،درسال78،یک روز پس از تعطیلی روزنامه سلام که نانم راباکارحلال نوشتن و نه اختلاس وکلاهبرداری و دزدی ازبیت المال ورانت خواری وآدم فروشی،درمی آوردم،دستگیر شده ام ؛و از آنزمان تابحال دزدان نان،نانم را دزدیده وباعث شده انددرسخت ترین شریط معیشتی و ناامنی اجتماعی زندگی کنم.

یکی ازنوشته هایی که به جرم نوشتنش پس ازتعطیلی روزنامه سلام محکوم شده ام،انتشاریک گزارش تحلیلی و تحقیقی باعنوان«يكصدنامه ‌سرگشاده ‌به‌رئیس‌جمهوری»درروزنامه ایرانویچ در خرداد78 بود.

درآن گزارش نوشتم:«فضای ‌سیاسی ‌کشور ‌پس‌ از دوم ‌خرداد ‌76‌تغییر‌محسوسی‌کرده‌است.‌هر‌چند‌که‌‌دامنه‌درگیری‌هاومنازعات‌سیاسی‌و ‌عقیدتی ‌نیز‌افزایش‌ یافته‌و‌حتی‌بعضاً‌این‌اختلافات‌‌به ‌شکلی ‌خشونت‌باربروزو ظهور کرده‌،اما‌نمی‌توان‌این‌واقعیت‌رانادیده‌انگاشت‌که‌دراین‌ مدت‌ عرصه ‌و ‌مجالی ‌فراهم‌شد‌تا‌همه‌گروه‌ها‌وفعالان‌عرصه‌سیاست،‌به‌فراخور‌ودرموقعیت‌های ‌مختلف‌نسبت‌به‌‌رویدادهای‌کشور‌واکنش‌نشان‌داده واعلام ‌موضع‌ کنند.‌یکی از ‌علائم ‌فضای ‌باز ‌‌سیاسی‌ موجود،‌حجم قابل ‌توجه ‌نامه‌های ‌سر گشاده‌ای‌است‌ که‌ دردو سال ‌اخیراز‌سوی ‌افرادو گروه‌های ‌شناخته شده ‌و گمنام‌بااهداف ‌و ‌منظورهای ‌متفاوت‌خطاب‌به ‌‌رئیس‌ جمهوری ‌نوشته ‌شده ‌است.می‌دانیم‌که‌درادبیات‌سیاسی،‌نامۀ‌سرگشاده ‌دارای‌ بارمعنایی ‌خاصی‌ است.‌ونگارنده،‌یا‌نگارندگان‌ علاوه ‌برآن‌که‌نامه‌راخطاب‌به‌ شخص‌ مُعیّنی می‌نویسند،‌اما‌با‌‌انتشار‌آن‌در سطح‌جامعه ‌نیز ‌قصد‌جلب ‌توجه ‌افکارعمومی‌ و‌ درنهایت‌نیل‌به‌مقصودی‌خاص‌را‌دنبال ‌می‌کنند».
شاید حدودیکصدنامه سرگشاده و مانند آن،درآن زمان شمارش شد.

واقعیت این است که این نامه ها نه به خاتمی بلکه به رهبری نظام نوشته شده است.یعنی به«دَر»زده اند تا «دیوار» بشنود.

لااقل درزمان آقای خاتمی(هرچندوی به قول آیت الله منتظری درنامه ای که به ایشان نوشت،از22میلیون رأیش استفاده بهنیه نکرد و روز به روز عقب نشینی کرد)این امکان بود که برخی مطالب این نامه ها در مطبوعات هم چاپ شود وبخشی ازمردم بدانند،امااین فضا را بستید؛تاآن بخش ازمردم هم ندانند و آن 11درصد(اداره آمار)مطالعه کنندگان اینترنتی هم که تکلیف و مقصودو گروه بندی شان معلوم است...؟!

حضرت آیت الله!

آنچه را که کاشتید،امروز دارید درو می کنید.
آنزمان نظام ج.ا.ا.،یابهتربگویم«جریان حذف»،باایجادبحرانها و نیزقتلهای سریالی دگراندیشان،باتلطیف وقرنطینه کردن ذهن جنابعالی سرانجام به این مرحله رسید که فردی بدون هیچ پشتوانه علمی،سیاسی ومبارزاتی دررأس مهم ترین نهاددولتی-ریاست جمهوری-(که اگرقدرتی ندارد،لااقل تابلو و ویترین نظام که هست)قرارگیرد.تاجایی که وی که برای شما ازهمه روسای جمهوری سابق گوش به فرمان تر بود،با ننه من غریبمی که توسط هدایت کنندگان(همان جریان ثابت قدرت،یعنی جریان حذف)درمی آوردو بر خلاف روسای قبلی گاهی هم درمقابلتان قد علم کند و پا توکفشتان!زیرا: می خواهندازاو قهرمانی بسازندکه پس ازمرگ شما،مافیای قدرت،همچنان قانون قدرت راحفظ کند!

قدرت لقمه ای است بسیارشیرین؛که وقتی مگس دور وبرش هم زیاد شود،دیگربقول مرحوم«محمدمنتظری»درنامه اش به«امام خمینی»،فقط سراغ شیرینی نمی رود،بلکه گوشت لخم راهم نشان می کند»!

امری که این روزها«سردار»پوتین(ک.گ.ب سابق)با وجود یک دوره کامل ریاست جمهوری و یک دوره نخست وزیری تقلا می کند تاریاست جمهوری 2012را هم ببرد!

دراین سالهابدلایلی،نامه های متعددی،برای مقامات وافرادخاص نوشته ام؛ اما هیچگاه برای حضرتعالی نامه ای ننوشتم.

اکنون حُسن ختام تمامی نامه هایم را برای«نامه به تاریخ» می نویسم.

بایدبگویم:برخی دراین بلبشوی سیاسی فقط ازباب بُغض معاویه درمقابل شماقرارگرفته اند ونه درمقام حُب علی،نمی توانندبرای گرفتن«نان آزادی» ازدزدان نان(که برخی شان تاچندوقت پیش به یُمن برکات ولایت مطلقه فقیه دست درجیب چپ شماداشتندونانِ منِ نوعی راانحصاری خودشان کرده بودند،واکنون فریادمی زنند:آهای بگیرید این دزدرا؟!)کاری کارستان کنند!

من فقط چون دیدم حکومت ج.ا.ا.به اسم قرآن فرمان می دهد،برخی از آیات آنراکه مُحکم است وشک وشبهه وتشبیهی هم درآن نیست و احتیاجی نیزبه تفسیرهای آنچنانی علمای دین هم ندارد ومعنای سلیسش راهرآدم اُمی هم می فهمد،چند نمونه بیاورم تابااستناد به برخی سخنان گذشته شما،اعجازقرآن درعصر واقتدار33 ساله حکومت اسلامی را لمس کنیم و متوجه شویم که چگونه می شودآنطورکه قرآن می گوید برخی«صُم بُکم عُمی»می شوند؟!

حضرت آیت الله شما در جایی فرموده اید:

«
استبدادواضح‌ترین‌ نشانه‌ حاکم‌ طاغوتی‌است.معنای‌استبداد‌این‌است ‌که ‌آن ‌کسی‌ که‌اداره‌ جامعه‌ بدست ‌اوست‌ فقط ‌به ‌رأی‌ خود و‌ میل‌ خود متکی‌ باشد،رأ‌ی‌ دیگران‌میل ‌دیگران‌مخصوصاً میل‌مردمی‌که زمام‌ امور ‌آنها بدست ‌اوست ‌درتصمیم‌‌گیری‌های ا‌و تأثیری ‌نداشته‌ باشد، مهم ‌نیست ‌برای ‌او ‌که ‌مردم‌چه‌می‌گویند‌و‌چه ‌می‌خواهند.‌ مهم‌ این‌ است‌ که ‌رأی‌ و‌ نظر ‌خود ‌او ‌چیست،‌او‌چه‌می‌گوید‌و‌چه‌می‌خواهد.«نمازجمعه‌16/10/1362کتاب‌در‌مکتب ‌جمعه،‌ج 7،ص‌336»

حضرت آیت الله!

آیااکنون وضعیت غیر از این است؟!

آیا این مردم همانهایی هستند که فقط از شما تمجید و تکریم تا حد خدایی می کنند؟که بواسطه همین شیوه،یعنی رواج وشیوع فرهنگ تملق وریانفاق، توانسته اند بربخش عظیمی ازمردم قاصر از فهم امور،حکومت کنند،آیامردم اینهاهستند؟!

الان به یُمن تفکر استالینیستی از اسلام، همه مخالفان وخودی های نزدیک هم از دور خارج شده اند و اداره جامعه فقط به میل واراده شمامتکی است.

راست ومعجزه است این قرآن؛آنجاکه می گوید:«قالت ان الملوک اذادخلوا قریه افسدواها وجعلوا اعز اهلها اذله و کذالک یفعلون(نمل/34).

قرآن می گوید:«اشداء الکفار ورحماء بینهم».امروز ودرگذشته برخی به اسم کفارومنافق آنچنان اشدایی شدند که فورا وفلفور از دور معرکه بازی سیاست خارج شدند.درحالیکه بامعنای بسیارزیباودرستی که جناب مهندس عبدالعلی بازرگان از کلمه«اشداء»بیان کرده اند،این«اشداء»معنایش بگیروبه بَندوبِکُش نبوده و نیست.«رحماء بینهم»که جای خود دارد!

اکنون همان«رحماء»،آنچنان اشدایی می شوند که درگذشته برای کفار و منافقان هم نمی شد!

مگر شما در جایی نگفتید که:

«
همه‌مؤمنان‌انقلاب‌بایدبدانندفضای‌ جامعه ‌اسلامی‌فضای‌بازی‌است‌که همه ‌می‌توانندآزادانه‌ عقیده‌ خودراابرازکنند اینکه ‌کسانی ‌به ‌شیوه‌هایی ‌متوسل ‌‌شوند و مردم‌ را مورد آسیب‌ قرار دهند درست‌نیست‌ این ‌قبیل‌ کارها مقدمات ‌بلبشو و آنارشیسم‌ در اجتماع ‌و مقدمه استبداداست». «روزنامه‌کیهان ‌13/11/1358».

قرآن می گوید:«فبشرعبادالذین یستعمون القوال ویتبعون احسنه».اما آیا امروز همه حرفها در محیطی آرام گفته می شود و به گوشها می رسد؟ متأسفانه شما فقط دراین سالها«متکلم الوحده»بوده اید؛«متکلم مع الغیر» نداشته ایم.اگر بوده،نمایشی بوده با آدمهای گلچین شده وحرفهایی از پیش تبیین شده و نوشته شده!درحالیکه امام خمینی درهمان سالهای اول انقلاب در دیدار با اعضای مطبوعات گفتند:«من از اینکه همه اش اسم من در مطبوعات و رادیو و تلویزیون بیایدمنتفرم.شایدمن دائم حرفهای تکراری زیاد بزنم»(به همین مضمون).اما در عوض در دوره امامت(!) جنابعالی،هفته ای چند روز،دائم سخنان شما را مکرر می شنویم.

حضرت آیت‌‌الله!‌

شما خود گفته اید:«اگریک‌روزنامه‌ای‌باشدکه‌ ازلحاظ‌ بینش‌ سیاسی ‌و محتوای ‌فکری‌‌اصلا مورد تأئید ما هم ‌نباشد،ولی ‌از تقوا و ملاحظات ‌دینی ‌در ادارۀ ‌روزنامه‌ها برخوردار باشد،تضارب‌افکار درباب‌ مسائل ‌سیاسی و مسائل ‌فکری ‌چیز بدی‌ نیست ‌بلکه ‌چیز خوبی‌است.«روزنامه‌رسالت 18/3/1365».
همچنین شماگفته اید:«امروزمطبوعات‌آزادندتاهرآنچه‌که ‌می‌خواهند بنویسند ولی‌انتشار مطالب‌بی‌اساس‌ نمی‌تواندآزادی ‌مطبوعات ‌را متزلزل ‌کند.«روزنامه‌رسالت2/11/1371»

حضرت آیت آلله!

قرآن می گوید:«یاایهاالذین امنوالم تقولون مالاتفعلون کبر مفتا عندالله تقولوا ما لاتفعلون».

آیاامروز اینطور است؟مگرمادرمحل کارمان چیکارمی کردیم؟آیابایدتوسط وزارت اطلاعات تان دستگاه تقوا سنج می گذاشتیم تامعلوم شود امور شرعی را انجام می دادیم یانه؟! مگراین امور مربوط به حکومت است؟یاآنکه مثلا ما بجای کار در روزنامه،در فاحشه خانه کار می کردیم؟!!

ما در روزنامه سلام شب و ظهر هرروز نماز جماعت داشتیم!و وقتی مرا پس از تعطیلی روزنامه سلام دوماه بازداشت و زندانی کردند،وقتی توسط همین آقای علی رازینی(همان حاکم شرع دادگاه ویژه سال 1365)محکوم شدم،جرمم نوشتن مطالب متعدد علیه امنیت ملی بود؟!

گیریم که من ومن نوعی مطالبمان بی اساس باشددزدی که نکرده ایم، اختلاس که نکرده ایم،رانتخواری که نکرده ایم،زنای محسنه و غیر محسنه که انجام نداده ایم،که بایدنانمان قطع و بایکوت معیشتی شویم تاباروی آوردن به کارهای پَست و دون شأن،باشد،بخیال برخی از تاریخ سیاسی محو و نابود شویم.

چه بخواهند و چه نخواهند من ومن نوعی بخشی از تاریخ معاصر سیاسی ایران هستیم که نمی توان بابایکوت،آنرا ندیدگرفت:آفتاب آمد دلیل آفتاب!

قرآن می گوید:«وذکرفان الذکری تنفع المومنین».ازهمین باب نوشتیم ولاغیر؛ و برای ثبت در تاریخ؛و احقاق حق .شاید برخی گوشها و چشمها و دهانهایی که«صُم بُکم عُمی»شده،تلنگری بخورد؛اما بعیداست...:«فهم لایرجعون»!


والسلام علی من اتبع الهدی
محمد شوری(نویسنده و روزنامه نگار)/17دی 90

 

 

 

 

 

 

خانواده پروین مخترع: اجازه تماس تلفنی کوهیار و مادرش را ندادند

مژگان مدرس علوم

 

تاریخ انتشار: ۲۲ دی ۱۳۹۰, ساعت ۰:۳۰

 

  جرس: روز دوازدهم دی ماه اولین جلسه رسیدگی به اتهامات کوهیار گودرزی بدون حضور وکیل برگزار شد. این فعال حقوق بشر از دادگاه درخواست استمهال کرد تا رسیدگی به پرونده، با معرفی و حضور وکیل برگزار شود. دادگاه نیز جلسه رسیدگی خود را به تعویق انداخت. پروین مخترع مادر کوهیار نیز که یک روز پس از بازداشت فرزندش، در کرمان دستگیر شده بود اخیرا از سوی دادگاه به تحمل 23 ماه حبس تعزیری محکوم شده است.

 
خانواده پروین مخترع در خصوص آخرین وضعیت این مادر و فرزند در حبس به "جرس" می گوید: "روز دوازدهم دی ماه دادگاهی برای کوهیار تشکیل دادند اما به علت اینکه ایشان وکیل نداشتند تاریخ برگزاری دادگاه را به تعویق انداختند و قرار است در هفته آینده جلسه ای را برای رسیدگی به اتهامات وی برگزار کنند. برای پروین هم 23 ماه حبس تعزیری به اتهام توهین به رهبری و مصاحبه با رسانه های بیگانه در دادگاه بدوی  صادر کردند. خود پروین هم بعد از اینکه از این حکم غیرعادلانه باخبر شد خیلی ناراحت شد و الان از نظر روحی شرایط زیاد خوبی ندارد. دیروز وکیل پروین اعتراض خود را روی پرونده گذاشتند و قرار است طی بیست روز آینده دادگاه تجدید نظر تشکیل شود. حالا منتظریم ببینیم نتیجه تجدید نظر چه خواهد بود؟ البته خبرهایی به ما رسیده که کم کم یازده ماه را برای او صادر خواهند کرد و هنوز نمی دانیم داستانش چیست؟"


کوهیار گودرزی، ، روزنهم مردادماه بازداشت و به بند 209 زندان اوین منتقل شد. این عضو کمیته گزارشگران حقوق بشر بیش از دو ماه را در سلول انفرادی به سر برده و با گذشت شش ماه هنوز از ملاقات با بستگان خود محروم است. وی پیش از این بازداشت، در آذرماه سال 88، در راه عزیمت به شهر قم جهت شرکت در مراسم تشییع پیکر آیت‌الله منتظری بازداشت شده و به مدت یکسال در زندان به سر برده بود. در طی این یکسال، مادر وی در خصوص وضعیت و شرایط نگهداری فرزندش با رسانه ها مصاحبه و اطلاع رسانی می کرد.


خانواده مخترع ادامه می دهد: "کوهیارالان در زندان اوین است و ملاقات ندارد و فقط می تواند هفته ای یکبارتلفن بزند که البته تلفنهایش هم کنترل است و مراقب هستند که به کجا زنگ می زند. اما با این حال کوهیار از نظر روحی وضعیت خوبی دارد علی رغم اینکه خودش احتمال می دهد بین چهار تا شش ماه برایش حبس صادر کنند. به هرحال آدم قوی است و مقاومت خودش را در مقابل این شرایط حفظ کرده است. پروین هم در زندان کرمان و ممنوع المکالمه است اما ملاقات کابینی دارد. او در بند عمومی و با دزدها و قاچاقچیان در یکجا نگهداری می شود و شرایط مناسبی نیست. به علت اینکه پروین حق تماس تلفنی ندارد و نگران پسرش است به یکی از همین همبندی هایش شماره ما را داده بود که او هم به ما گفته بود پروین پول احتیاج دارد و شماره حساب خودش را به جای شماره پروین به ما داده بود و به این شکل از ما مبلغی را کلاهبرداری کردند. خلاصه همین را گفتم تا بدانید یک زندانی سیاسی با چه کسانی باید در یک بند نگهداری شود و چه مشکلاتی دارد..."


این منبع نزدیک به خانواده با تاکید بر نگرانی خانواده برای آنها بیان می کند: "خلاصه شرایطی است که خانواده بشدت نگران آنها است بویژه مادر پروین خیلی ناراحت است. سعی هم کردیم پروین از وضعیت کوهیار چیزی نفهمد و نگران شود. خیلی هم تلاش کردیم که این مادر و فرزند با هم تلفنی صحبت کنند اما متاسفانه اجازه ندادند. وضعیت اصلا خوبی نیست کوهیار تنها فرزند پروین است و با هم زندگی می کردند و به شدت به هم وابستگی عاطفی دارند و به روی هر دو فشار عاطفی زیادی است و برای هم خیلی دلتنگ و نگران هستند."


گفتنی است، برخورد با فعالان حقوق بشر در حالی صورت می گیرد که طبق گزارش مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، طی سال ۲۰۱۱ میلادی، از مجموع ۲۷۵۱ گزارش منتشره، ۱۱۲۰۰۷۷ مورد نقض حقوق بشر و حقوق شهروندی در ایران صورت گرفته است.

 

 

 

 

هنرمند سبزی که با دستبند و پابند به دادگاه آورده شد

 

تاریخ انتشار: ۲۱ دی ۱۳۹۰, ساعت ۲۳:۳۲

 

 جـــرس: در دومین ماه از دستگیری آریا آرام نژاد، این هنرمند و فعال جنبش سبز، با دستبند و پابند به دادگاه منتقل گردید.

 

عادله ضیایی، همسر آریا آرام نژاد، روز چهارشنبه ۲۱ دی ماه، طی پستی در صفحه فیس بوک خود نوشته است:
"
امروز برای بررسی مواردی از پرونده دوم، آریا به دادگاه آمد هرچند همشهریانش از دیدنش خوشحال شدند و با ادب ومهربانی واحترام با او برخورد می کردند: اما فرزند خلف پدر ،با دستبند وپابند به دادگاه آورده شد. هرچند او با لبخندی به لب ،آرام بود و می گفت :این لباس به من احساس بدی نمی دهد .این نظام ماست که باید ، از اینکه یک هنرمند را در این وضعیت قرار داده است احساس بدی داشته باشد.
من اما، دلگیرم
من بغض دارم
معترضم ،معترضم
به این همه هتاکی
به هتک حرمت انسان
به هتک حرمت هنر
به هتک حرمت هنرمند…"


آریا آرام نژاد، خواننده و هنرمند حامی جنبش سبز که در جریان حوادث بعد از انتخابات بازداشت و به زندان محکوم شده بود، آبان ماه سال جاری، در حالی که برای برای پیگیری پرونده خود در مرحله تجدیدنظر، به شهر ساری و دادگاه استان مازندران مراجعه کرده بود، توسط ماموران اداره اطلاعات استان مازندران و با اهانت و خشونت و ضرب و شتم بازداشت شد.


آرام نژاد آذر ماه از بند انفرادی بازداشتگاه شهید کچوئی اداره اطلاعات ساری به بند انفرادی زندان متی کلای شهرستان بابل منتقل شد.

این هنرمند جوان پس از عاشورای خونین سال ۱۳۸۸ و در اعتراض به سرکوب معترضان و سوگواران توسط حکومت، ترانه‌ای با عنوان «علی برخیز» منتشر کرده بود، که در ۲۶ بهمن ماه ۱۳۸۸ توسط اداره اطلاعات بابل دستگیر شد و بعد از حدود هشت هفته زندان انفرادی، به قید وثیقه آزاد و در دادگاه انقلاب شهرستان بابل به اتهام "اقدام علیه امنیت ملی" به نه ماه حبس تعزیری محکوم شد.

 

 

 

 

صدور حکم حبس برای ساجده کیانوش راد، فعال جنبش سبز

 

تاریخ انتشار: ۲۰ دی ۱۳۹۰, ساعت ۲۳:۳۳

 

 جـــرس: بنا به حکم دادگاه انقلاب، ساجده کیانوش راد به یک سال حبس تعزیری و چهار سال حبس تعلیقی محکوم شد.

 

گزارش های رسیده به جرس حاکی است، اتهامی که بر مبنای آن ساجده کیانوش راد به حکم حبس محکوم شد، "اجتماع و تبانی علیه نظام" اعلام گردیده است .


ساجده کیانوش راد هفتم آذر ماه سال گذشته در حمله ماموران امنیتی به منزلش به همراه همسرش بهروز شاهرخ نیا بازداشت و به زندان اوین منتقل شده بود .


وی به مدت ۶۵ روز در بند ۲۰۹ زندان اوین بازداشت بود که از این مدت ۵۲ روز آن را در سلول انفرادی سپری کرده بود.


دادگاه ساجده کیانوش راد، دوشنبه ۲۳ آبان به ریاست قاضی پیرعباس تشکیل شده بود.


وی فرزند محمد کیانوش راد، نماینده مردم اهواز در مجلس ششم و از اعضای جبهه مشارکت است.


یادآور می‌شود پیش از این دکتر کیانوش راد رئیس سابق منطقه خوزستان مشارکت و استاد دانشگاه چمران اهواز همراه با همسر و دخترش ساجده در مراسم دعای کمیلی که توسط خانواده یکی از زندانیان سیاسی برگزار شده بود، در یورشی شبانه دستگیر شده بود و همسر و فرزندش پس از یک شب آزاد شدند و خود او ماه‌ها در انفرادی به سر می‌برد.

 

 

 

 

 

 

 

 

عیسی سحرخیز در بیمارستان امام خمینی بستری است

از نزدیک به یکماه پیش

 

تاریخ انتشار: ۲۰ دی ۱۳۹۰, ساعت ۱۱:۳۳

جرس: به گزارش منبعی نزدیک به خانواده عیسی سحرخیز، این روزنامه نگار و فعال سیاسی از تاریخ ۲۳ آذر ماه از زندان به بیمارستان امام خمینی منتقل شده است.

به گزارش کمپین بین المللی حقوق بشر، این منبع موثق با اظهار اینکه خانواده این زندانی تحت فشار شدید برای مصاحبه نکردن با رسانه های خارج از ایران هستند،  گفت:« همه سعی کردند که خبر انتقال او را به بیمارستان پخش نکنند تا مبادا دوباره او را به زندان بفرستند. همه اطرافیانش سکوت کرده اند تا بلکه مراقبت های پزشکی مورد نیاز تا قبل از انتقال دوباره او به زندان انجام شود

این منبع موثق در خصوص وضعیت عیسی سحرخیز به کمپین گفت:« ایشان ماه های متمادی دچار کم خونی شدید، نوسان فشار خون و درد در ناحیه کمر و گردن بود. مدتی هم در زندان رجایی شهر کرج روی ویلچر می نشست. بالاخره با وخیم شدن حالش به بیمارستان منتقل شده است. او اکنون تحت معاینات پزشکی است و حال خوبی ندارد

عیسی سحرخیز روزنامه نگار و مدیر کل مطبوعات داخلی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در دولت خاتمی در حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ بازداشت شد. و در جریان دستگیری مورد ضرب و شتم شدید ماموران امنیتی قرار گرفت و آنها دنده‌های او را شکستند. سحرخیز از سوی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی صلواتی به اتهام توهین به رهبری و تبلیغ علیه نظام به سه سال حبس محکوم شده بود اما در تاریخ ۱۴ مرداد ماه امسال طی حکمی به دو سال حبس دیگر به دلیل فعالیت های مطبوعاتی سابقش محکوم شد. او که اکنون در زندان رجایی شهر کرج به سر می برد از زمان بازداشت تا کنون حتی یک روز هم به مرخصی نیامده است.

این منبع موثق به کمپین گفت که عیسی سحر خیز از زمان بستری شدن تا به حال همچنان با پا بند و دستبند به تخت بیمارستان بسته شده است و چهار مامور امنیتی شبانه روز از او مراقبت می کنند. با این حال این منبع گفت که خوشبختانه ملاقات های خانواده از چند روز پیش در فضای راحت تری صورت می گیرد.

خانواده عیسی سحرخیز از مدت ها پیش در خواست های متعددی برای انتقال او به بیمارستان با هزینه خود خانواده داده بودند که با آن موافقت نشده بود. مهدی سحرخیز ، فرزند این زندانی سیاسی در گفتگویی با کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران در تاریخ دوم آذر ماه سال گذشته(۱۳۸۹) اعلام کرده بود که خانواده اش از این پس اگر اتفاقی برای پدرشان بیفتد مسولان جمهوری اسلامی ایران را پاسخگو و مسئول می دانند.

ماه گذشته مهدی سحرخیز گفت: « چهار ماه پیش پزشک متخصص درخواست ام آر ای برای پدرم نوشته بود اما دادستانی و وزارت اطلاعت هیچکدام برای خروج او از زندان موافقت نکردند. پدرم مدتی بعد خونریزی داخلی کرد و نیاز به عمل داشت که باز هم اجازه خروج پدرم داده نشد

 

 

Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages