سلام
دوست داشتم مسئله ای را مطرح کنم. البته ابن مسئله گسترده تر از ان است که به تنهایی از پس آن بر بیایم. از این رو بعد از یک مقدمه کوتاه صدایی را به اشتراک می گزارم که امیدوارم فارغ از آن که چقدر پاسخی که در اینده مطرح می شود را خواهید پذیرفت، شما را درگیر مسئله کند.
ما هر روز در مترو، اتوبوس سرچههارراه ولیعصر آن وقت که شاد و سرخوش راه افتاده ایم برویم کافه سیگاری دود کنیم و کمی بحث های روشنفکرانه در کنیم و حتی احتمالا دو تا چهار راه پایین تر از خانه خودمان وقتی خسته و کوفته از درس و دانشگاه بر می گردیم خانه دقیقا هر روز رویارو می شویم با دختر/پسرک فال فروش/ دستمال فروش. مواجه می شویم با کودک کار و این تازه آن سهم اندک از کوه یخ است که سر از آب بیرون کرده و خودنمایی می کند.
ما به کار کودک عادت کرده ایم. کریه ترین وجه مسئله همین است. ما به کار کودک عادت کرده ایم. نه فقط به کودکان فال فروش ترحم انگیز! و گوگولی! سر چهارراه که لابد "حیوونکی حتما تو این لباس سردشه". ما به تمام عواید و محصولات استثمار کودک عادت کرده ایم. فراتر می روم! زندگیمان وامدار همین محصولات است که در گوشه کنار دنیا به نحو رقت انگیزی با کار کودک گره خورده است. از مزارع کشت تنباکو در کوبا تا کارگاه های بافندگی لباس در اندونزی. از تولیدی های کفش ویتنام تا کارخانه های شکلات سازی سوئیسی. از دارهای قالی خانگی در کرمان خودمان که فرش دسبافت می بافند به چه ظرافت تا تولیدی های توپ های ورزشی به سفارش کارخانه های معتبر امریکایی همیجا بیخ گوشمان در پاکستان. ما کار خاصی نمی کنیم. فقط عوایدش را جذب می کنیم گوارای وجودمان
کار کودک یک تصادف ساده نیست. کار کودک جبر ناگسستنی و نامیمون طبیعت نیست. ازلی و ابدی نیست. سخت نیست تصور جهانی که کودکان در آن "مجبور" به کار کردن نباشد. کار کودک محصول است. این که محصول چیست را شاید من بسیار رادیکال تر از شما تحلیل کنم. اما فارغ از این که تحلیل چیست کار کودک زاییده توهمات من نیست بلکه محصول عواملی ست. کار کودک وجود دارد. لحظه ای از تاختن دست بکشید و سرتان را بگردانید تا ببینید وجود دارد. و برای تقریبا همه ما بدیهیست که هیچ ضرورتی در کار کودک نیست. و اصلا کودکی چطور به بند کار می آید. کودکی خودمان، نه با نگاه های مهاجم نه با بوق خودرو و نه زیر بار سنگین خشت های تازه قالب ریزی شده بلکه با دوچرخه و بستنی های خوشمزه و بعدتر با قلم و کاغذ همراه بوده. این ها را ببینیم و بپذیریم . امیدوارم به آنچه همین جا. در برابر چشمانمان هر روز بی هیچ وقفه ای رخ می دهد بیاندیشیم. بعد اگر خواستیم یا ترجیح دادیم و یا اصلا زورمان نرسید دوباره عادت کنیم.
صدای جمعیت هر چتذ پاسخ می دهد اما به دنبال پاسخ دادن نیست. حداقل منظور من از به اشتراک گزاردن آن این نبود. هدف پر رنگ کردن پرسشی ست که فراموشمان شده. خط زدن جواب مسخره ای که لالایی وار توی گوشمان خوانده اند بدیهیمان شده. رادیو جمعیت پاسخ خود را می دهد. اما بگذارید همین جا بگویم. این پاسخ چیزی نیست که از خواندن کتاب های سلینجر یا کوندرا یا معروفی یا هر پدر آمرزیده دیگری به آن برسیم. این پاسخی نیست که پشت میز های مدیران و یا از درون خودرو های مدل بالا و گرم و نرممان حتی به گوشه های متروک ذهنمان خطور کند.این پاسخ تا وقتی نگاه از بالا به پایین حاکم باشد هرگز پذیرفته نمی شود. این پاسخ در دل کوچه های ماتم زده شهر طرح زده شده. من از پاسخ دفاع نمی کنم چون جایش نیست. - وصد البته در جایش دفاع هم می کنم- من رادیو را به اشتراک می گزارم به عنوان یک خط بطلان بر روی کار کودک حتی فقط در نظر و در بحت دوستانه خودمان. به اشتراک می گزارم تا هر از گاهی همه با هم طغیان کنیم در برابر این عادت شوم این بی تفاوتی درداور حتی فقط به مدت چند ساعت.
امیدوارم این نامه خارج از حوزه فعالیت گروه نباشد که هر چند اگر بوده باشد مسئولیت این تخطی را به عواید این بازنشر می خرم. این صدا را اکر موافق باشید بعدتر و پس از انتشار هر شماره یاداوری می کنم
ممنون از زمانی که گذاشتید