حکایت - وعده لباس گرم

2 views
Skip to first unread message

Ladan T

unread,
Nov 8, 2010, 11:05:05 PM11/8/10
to



با تشکر از خانم رستمی



پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد از او پرسيد :آيا سردت نيست؟

نگهبان پير گفت : چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر مي روم و مي گويم يکي از لباس هاي گرم مرا را برايت بياورند..

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد صبح روز بعد جسد سرمازده پيرمرد را در حوالي قصر پيدا کردند، در حالي که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل مي کردم

اما !!! وعده لباس گرم تو مرا از پاي درآورد

--
از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد
-------------------------------------------------------------------------------
عضو این گروه شوید و به دوستان خود معرفی کنید. لینک عضویت
http://groups.google.com/group/allami/subscribe
معرفی مدیر گروه - محمد صادق علامی
http://www.google.com/profiles/msadeghallami
========================================

Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages