هديه امپراتوري - جك كنفيلد

12 views
Skip to first unread message

Rahpoo.com Web site

unread,
Mar 14, 2012, 2:55:50 PM3/14/12
to

هر روز با تازه‌ها در
« جستارها و گفته‌ها »

اشتیاق ناکام (پاره‌ی دوم)
آرتور شوپنهاور

صحنه‌هایی که در شعر توصیف شده‌اند در سپیده‌دم جوانی دربرابر دیدگانمان می‌درخشند و سپس، اشتیاق، ما را رنج می‌دهد تا تحقق آن صحنه‌ها را به چشم ببینیم....

[ 
ادامه‌ي جستار... ]
[22  اسفند  1390]

داستان‌ها و گفته‌ها

هدیه‌ی امپراتور (افسانه‌ی چینی)
جک کنفیلد

در خیابان یکی از شهرهای چین، گدای مستمندی به نام «وو» بود که کاسه‌ی گدایی‌اش را جلوی عابران می‌گرفت و برنج یا چیزهای دیگر طلب می‌کرد...

[ 
ادامه‌ي داستان... ]
[22  اسفند  1390]

چامه‌ها و گفته‌ها

چشمی کنار پنجره‌ی انتظار
هـ. ا. سایه

ای دل، به کوی او ز که پرسم که یار کو
در باغ پرشکوفه، که پرسد بهار کو

نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست...

[ 
ادامه‌ي چامه... ]
[22  اسفند  1390]

 برگزيده‌ي امروز

هدیه‌ی امپراتور (افسانه‌ی چینی)
جک کنفیلد

در خیابان یکی از شهرهای چین، گدای مستمندی به نام «وو» بود که کاسه‌ی گدایی‌اش را جلوی عابران می‌گرفت و برنج یا چیزهای دیگر طلب می‌کرد. یک روز گدا شاهد عبور موکب پرشکوه امپراتور شد که در کجاوه‌ی سلطنتی نشسته بود و به هر کس که می‌رسید هدیه‌ای می‌داد. گدای بینوا که از خوشحالی سرمست گشته بود، در دل گفت: «روز بخت و اقبال من رسیده... ببین امپراتور چه بذل و بخشش‌ها که نمی‌کند و چه هدیه‌ها که نمی‌دهد...» آنگاه شادمانه به رقص و پایکوبی پرداخت.
هنگامی که امپراتور به مقابل او رسید، «وو» کلاه از سر برگرفت و تعظیمی کرد و منتظر ماند تا هدیه‌ی گرانبهای امپراتور را دریافت دارد. ولی سلطان کریم و بخشنده - به‌جای اینکه چیزی بدهد - رو کرد به «وو» و از او هدیه‌ای خواست.
گدای پریشان احوال به‌شدت منقلب و افسرده گشت. با این وصف، به روی خود نیاورد و دست در کلاهش برد و چند دانه خرده برنج درآورد و تقدیم امپراتور کرد. او آن‌ها را گرفت و به راه خود ادامه داد.
«وو» تمام آن روز می‌جوشید و می‌خروشید و غرولند و شکوه و شکایت می‌کرد و به امپراتور ناله و نفرین می‌فرستاد و به هرکس می‌رسید ماجرای آن روز را تعریف می‌کرد و بودا را به یاری می‌خواست و از او می‌طلبید که دادش را بستاند. چند نفری می‌ایستادند و به سخنانش گوش می‌دادند و چند برنجی می‌ریختند و پی کار خود می‌رفتند.
شب هنگام که «وو» به کلبه‌ی محقرانه‌اش رسید و محتویات کلاهش را خالی کرد، علاوه بر برنج، دو قطعه طلا به اندازه‌ی همان برنجی که به امپراتور داده بود، در آن یافت.


برگرفته از كتاب:
كانفيلد، جك؛ كودك درون و چراغ جادو؛ برگردان هوشيار رزم آرا؛ چاپ دوم؛ تهران: ليوسا 1388.
 

 سخني از بزرگان

مرد بي شهامت كسي است كه در جايي كه بايد اعتراف كند، خاموش بنشيند. - آبراهام لينكلن

-----------------------------------------------------------
ره‌پو - بانك سخنان بزرگان

22
اسفند ماه
1390

Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages