داستان کوتاه و چند سخن زیبا

34 views
Skip to first unread message

Rahpoo.com Web site

unread,
Jan 23, 2013, 1:00:36 AM1/23/13
to Rahpo...@yahoogroups.com, rahp...@googlegroups.com
با درود فراوان.
اگر برای دیدن نگاره‌ها مشکل دارید یا می‌خواهید آنها را در کامپیوتر
 خود ذخیره نموده و یا از آنها پرینت بگیرید می‌توانید یکی از فایل های
 PDF یا  RAR
 را دانلود نمایید. ( به پیوست همین ایمیل)

اگر می‌خواهید باز هم ایمیل‌های ما را دریافت نمایید. در یکی از گروه‌های ما عضو شوید. یا ما را  در فیسبوک یا گوگل پلاس دنبال نمایید




رد پای سه تن بر سپیدی برف آشکار بود. چند گام... و سپس نشانی از زمین خوردن... و باز رد پا ادامه داشت. دختر رو به مرد نیرومند کرد و گفت: بگیر. و پالتواش را به سوی او گرفت. مرد نیرومند با خشم نگاهی به دختر کرد و به راهش ادامه داد. دختر دمی درنگ کرد و هم‌هنگام که پالتو را بر می‌کرد به دنبال او روان شد. مرد ناتوان که پشت سر همه گام برمی‌داشت گام‌هایش را بلندتر کرد و خود را به کنار مرد نیرومند رساند و گفت: - تو باید پالتو را بپوشی. سرما تو را از پا خواهد انداخت. مرد نیرومند گفت: پس غرورم چه می‌شود. مرد ناتوان گفت: ولی تو زخمی شده‌ای.

***

دخترک پالتو را بر شانه‌های مرد ناتوان انداخت تا آن را بپوشد و به او کمک کرد تا از جای برخیزد. مرد نیرومند نگاهی تحقیرآمیز به او کرد و با آوایی که از درد به ناله می‌مانست چیزی زیر لب گفت و از کنار ایشان گذشت.

***

باز آوای آرام زمین خوردن کسی بر برف به گوش رسید. دختر دیگر نای بلند شدن نداشت. دستان مرد ناتوان شانه‌هایش را گرفت و او را چرخاند تا سیمایش که بر برف نشسته بود آشکار شود. دختر گفت: - برو... مرد نگاهی به راه پشت سرش انداخت، به چیزی که می‌دانست جایی در خود، پیکر مرد نیرومند را در زیر سپیدی برف پنهان کرده است. گرمای پالتو کمی نیرویش را باز گردانده بود. رو به دختر کرد و گفت: - آبادی نزدیک است. دختر گفت: نمی‌توانم. مرد ناتوان گفت: ولی من می‌توانم. و دختر را بر پشت خود سوار کرد و به سوی آبادی به راه افتاد.

رَه پــو - 26 آذر 91
Email03.pdf
Email03.rar
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages