هر روز با تازهها در
« جستارها و گفتهها »
اضطراب در کودکان
کارن هورنای
خشم و نفرت سرکوبشده و متراکم، تشکیل یک منبع عظیم اضطراب را در وجود کودک میدهد....
[ ادامهي جستار... ]
[16 اسفند 1390]
داستانها و گفتهها
روزی که ممکن بود به هدر رود (داستان واقعی)
ناپلئون هیل- کلمنت استون
یورگن یولدا دانشجوی دانشگاه کپنهاک، در یکی از تعطیلات تابستانی بهعنوان راهنمای تور مشغول به کار شد...
[ ادامهي
داستان... ]
[16 اسفند 1390]
چامهها و گفتهها
چو بر رشتهی کاری افتد گره
نظامی گنجوی
چو بر رشتهی کاری افتد گره
شکیبایی از جهدِ بیهوده به
همه کارها از فروبستگی...
[ ادامهي چامه... ]
[16 اسفند 1390]
برگزيدهي امروز
روزی که ممکن بود به هدر رود (داستان واقعی)
ناپلئون هیل- کلمنت استون
یورگن یولدا دانشجوی دانشگاه کپنهاک، در یکی از تعطیلات تابستانی بهعنوان راهنمای تور مشغول به کار شد. از آنجا که مشتاقانه و بیش از دستمزدش کار میکرد، بعضی از بازدیدکنندگان اهل شیکاگو از او دعوت کردند تا از امریکا دیدن کند. دیدار از مناظر واشنگتن دی.سی در مسیر شیکاگو هم جزء
برنامهی سفر او بود. وقتی به واشنگتن رسید، در هتل ویلارد اتاقی گرفت، البته هزینهی آن قبلاً پرداخت شده بود. شاد و سرحال بود. در یک جیب، بلیط شیکاگو، در جیب دیگر کیفی حاوی پاسپورت و پول. ناگهان فاجعهای رخ داد. وقتی میخواست بخوابد متوجه شد کیف پولش گم شده است. با عجله به پذیرش هتل رفت. مدیر هتل به او گفت: «هر کاری که بتوانیم میکنیم.» ولی صبح روز بعد هنوز کیف پیدا نشده بود. یورگن کمتر از دو دلار داشت. تنها، در کشوری غریب، نمیدانست چه باید بکند. با دوستانش در شیکاگو تماس بگیرد و به آنها خبر دهد؟ به سفارت دانمارک برود و بگوید پاسپورت
خود را گم کرده است؟ در دفتر پلیس منتظر بماند تا خبری شود؟
ناگهان گفت: «نه، هیچکدام از این کارها را نمیکنم. میروم و واشنگتن را میبینم. من که دیگر هرگز به اینجا نخواهم آمد. روز خوبی را در این پایتخت بزرگ میگذرانم. در ضمن بلیط شیکاگو را هم دارم. آنجا بهقدر کافی وقت دارم که مشکل پول و پاسپورت خود را حل کنم. اگر حالا واشنگتن را نگردم، دیگر هیچوقت نمیتوانم اینجا را ببینم... اکنون وقت شادبودن است. من همان کسی هستم که دیروز قبل از گمکردن کیفم بودم. آن موقع خوشحال بودم. اکنون نیز باید خوشحال باشم. فقط به خاطر اینکه امریکا هستم و
این فرصت برایم پیش آمده که تعطیلات خوبی در این شهر بزرگ داشته باشم. وقتم را با ناراحتی بیمورد بهخاطر چیزی که گم کردهام، تلف نمیکنم.
بعد، پیاده راه افتاد. کاخ سفید و عمارت کنگرهی امریکا را دید. از موزهی بزرگ امریکا دیدن کرد و به بالای بنای یادبود واشنگتن رفت. نتوانست آرلینگتون و جاهای دیگری که میخواست ببیند، ولی درعوض بقیهی جاها را کامل دید و برای اینکه جلوی گرسنگیاش را بگیرد کمی شیرینی و بادام زمینی خرید و خورد. او وقتی به دانمارک برگشت، بهترین بخش مسافرتش به امریکا، همان روزی بود که پیاده واشنگتن را گشته بود. روزی
که اگر راز انجام کارها را به کار نمیبست، از دستش میرفت. زیرا واقعیت جملهی «همین حالا انجام بده!» را دریافته بود. میدانست که باید اکنون را غنیمت شمارد، پیش از آنکه تبدیل به دیروز، میتوانستم... بشود.
سرانجام، پنج روز بعد از آن روز پرحادثه، پلیس واشنگتن کیف و پاسپورت او را پیدا کرد و برایش فرستاد.
برگرفته از كتاب:
هيل، ناپلئون - استون، كلمنت؛ موفقيت نامحدود در 22 روز؛ برگردان هدي ممدوح؛ تهران: مؤسسه فرهنگي هنري نقشسيمرغ 1388.
سخني از بزرگان
راز بزرگ زندگي در شكيبايي است و نبايد براي يك آينده مبهم، زمان حال را بر خود تلخ كرد. - ژان داويد
-----------------------------------------------------------
رهپو - بانك سخنان بزرگان
16
اسفند ماه
1390