آقای خامنه ای! خودکرده
را تدبیر نیست
سید ابراهیم نبوی
نامه
قدیانی ازاوین مرا بر سر شوق آورد و این می نویسم تا بر صفحات آخر کتاب "
ظهور و سقوط سید علی خامنه ای" چیزی افزوده شود
می خواستم در میان این همه نامه که از برکت رفتار شما و
خواست برادرم جناب نوری زاد برایتان می رسد، من به شعری بسنده کنم و گمان کردم
چیزی اضافه بر دیگران ندارم که بگویم، اما نامه جناب قدیانی از زندان اوین مرا بر
سر شوق آورد و این می نویسم تا بر صفحات آخر کتاب " ظهور و سقوط سید علی
خامنه ای" چیزی افزوده شود و کلماتی شایسته آن ولی خودخوانده بیافزایم.
در سخنرانی کرمانشاه تان پرسیده اید: " آیا نظام روزی پیر و از کار افتاده
خواهد شد؟ و آیا اگر این وضع پیش آمد راه علاجی وجود خواهد داشت؟" و من هنوز
نمی دانم چرا برای پرسش از زمان حال و آینده استفاده کرده اید، در حالی که پاسخ
این سووالات و همچنین خود این سووالات موضوعاتی قدیم اند و باید چنین پرسیده می شد
که " اکنون نظام پیر و از کارافتاده شده است، آیا برای جلوگیری از این پیری و
از کارافتادگی راهی وجود داشت؟" لابد سووال خواهد شد که اگر این زمان گذشته
است، پس چرا هنوز به آن پاسخ می دهیم؟ از نظر من زمان جلوگیری برای از کارافتادگی
نظام گذشته است، اما شما هنوز زنده اید و هنوز وقت دارید که بروید.
آقای خامنه ای!
می گویند استبداد آدمها را ساده لوح می کند، چرا که هرگز ذهن شان جز سووالاتی
آماده و پاسخ هایی معلوم با چیزی مواجه نیست. حق انتخاب محدود می شود و وقتی حق
انتخاب محدود می شود چیزی برای فکر کردن نمی ماند. وقتی بناست به مصلحت کشوری فکر
شود صدها معادله برای سنجیدن وجود دارد، ولی وقتی تنها یک شخص ملاک سنجش خوب و
بد است، همه پاسخ ها معلوم است. کشور برای چه اداره می شود؟ برای حفظ رهبر. ارتش
برای چیست؟ برای حفاظت از پیشوا. مجلس برای چیست؟ برای تصویب قوانین مورد نظر
پیشوا. دولت برای چیست؟ برای اجرای دستورات رهبر. تاریخ برای چه نوشته می شود؟
برای نشان دادن نقش پیشوا. جهان برای چه خلق شده است؟ برای اینکه رهبر بیاید و
حکومت کند. بزرگترین سیاستمدار قرن کیست؟ رهبر ما. هدف جنبش بیداری اسلامی چیست؟
اجرای الگوی مورد نظر رهبر ما. موتور تحرک جنبش اسلامی چیست؟ نظرات رهبر ما. متوجه
هستید؟ می فهمید؟ این جمله ها را قبلا نشنیدید؟ وقتی مائو کتاب سرخ و قذافی کتاب
سبز و استالین کتاب ماتریالیزم تاریخی و ماتریالیزم دیالکتیک را می نوشتند، همه
سووالات و پاسخ ها ساده شد. آنقدر که هیچ سووالی برای کسی پیش نیاید. اصلا تبدیل
حکومت پیچیده به دولت آسان برای همین است. برای اینکه دولتی بیاید که یک هدف روشن
داشته باشد، همه مردم یک جور لباس بپوشند، همه مثل هم فکر کنند و همه به یک جهت
حرکت کنند. این شیوه که نامش دیکتاتوری است تقریبا ساده ترین شیوه اداره یک کشور
است. شیوه ای چنان ساده که بتواند مردمان را به سویی که رهبری می خواهد ببرد.
آقای خامنه ای!
آیا اصلا به این موضوع فکر کرده اید که چندین نفر، چندهزار نفر، چند میلیون نفر،
فقط بخاطر اینکه شما بر سر کار بمانید، بیمار و افسرده و غمگین و نسبت به یک زندگی
طبیعی و عادی نومیدند؟ چقدر مردم خودکشی می کنند، بخاطر اینکه شما زنده اید و
حکومت می کنید؟ چقدر از مردم فرزندان شان را نمی بینند، چون شما می خواهید رهبر
باشید؟ چقدر آدمها زندانی هستند و رشد فرزندان باهوش شان را نمی بینند، چون شما می
خواهید از حکومت عقب ماندگان تاریخی حمایت کنید؟ چقدر از زنان از همسرشان جدا می
شوند، چون شما حاکمید؟ چقدر مشت ها بر دهان کوفته می شود، چقدر سیلی بر صورت ها
نواخته می شود، چقدر زنان مورد تجاوز به عنف قرار می گیرند، فقط چون شما حکومت را
در دست دارید؟ می دانید چقدر از دختران این سرزمین فاحشه می شوند، چقدر پسران این
سرزمین به تحقیر تن می دهند و چقدر پدران جلوی فرزندشان سرشکسته می شوند و... چون
شما حاکم این کشورید؟ چون شما هر روز ورزش می کنید و سالم می مانید تا میلیونها
نفر در سکوتی وحشتبار خفه شوند و بمیرند و آرزوی سعادت، خندیدن، شادمانی، شوق،
نشاط، زندگی را به گور ببرند یا آنچنان نشاط و زندگی را در دوررس ببینند که انگار
هرگز به آن نخواهند رسید؟
دلم می خواست می توانستم به آن جوان هجده ساله و آن گروه خشمگین جوانی که قذافی را
روی زمین می کشیدند و خاک به دهانش می پاشیدند و گلوله به تنش می زدند، بگویم بس
کنید این توحش را، اما لحظه ای فکر کردم که چه نفرتی است که مردم را دیوانه می
کند؟ کدام بغض های در گلو خفه شده است که این چنین نعره می شود؟ کدام اشک های
فرونریخته است که حالا سیلاب می شود؟ کدام انگشت های سووال بی جواب است که حالا
مشت می شود؟ کدام پرسش مودبانه ای است که حالا لگدی می شود بر دهان قذافی، صدام،
مبارک.... هرگز در دل خودم هم تائید نکردم که آن توحش مجاز است، اما چه کردند تا
چنین کرده شد با آنان؟ که را کشتند تا این چنین زار کشته شدند؟
آقای خامنه ای!
دلم می خواست از این ولایتی که در آن به تبعید خودخواسته گرفتارم، بال در می
آوردم، ابر به ابر و آسمان به آسمان، شهر به شهر و سرزمین به سرزمین می آمدم، تا
در خلوتی آرام روبرویتان می نشستم، و برایتان می گفتم که به خودتان بیایید. هیچ
دیکتاتوری جز در نهانگاهی یا زندانی یا گورستانی عاقبت گرفتار نشده است. و عاقبت
آنقدر نزدیک است که حتی می تواند از چشم بر هم زدنی نیز ناگهانی تر باشد. کاش می
توانستم دست تان را بگیرم و ببرم و نشان تان بدهم آنها که نفرین تان می کنند پاک
ترین مردمان اند، آنان که آرزوی نبودن تان را می کنند، عاشقان خدای خویش اند و
آنان که می خواهند زودتر و زودتر بروید شریف ترین آدمهای این سرزمین اند. روزی
نشسته بودم با مردی، دفاع از ولایت کرده بود، گفتم توی بی دین که همه چیز را انکار
می کنی چرا چنین خود را سگ آستان ولایت می خوانی؟ گفت: بدبخت! سه ورق کاغذ می
نویسم خانه ای می گیرم. تو چرا چنین نمی کنی؟ می دانم که هرگز آرامش پیدا نمی کرد
از اشباحی که همیشه دوروبر خود می دید. ای کاش می دیدید این سازندگان 9 دی تان را
که پلیدترین مردمان این دیارند. ای کاش می دیدید آن سرداری که یک دست و یک پایش را
در عملیات بیت المقدس داده بود و هیچ نگرفته بود، که می گفت: از این 29 نفری که
نامه به خاتمی را برای 18 تیر امضا کردند حداقل 24 تای شان تاجران فاجرند و شغل
اصلی شان تجارت قاچاق است، همین سرداران جنگ ندیده و گنج یافته از رنج ملت.
آقای خامنه ای!
مردم شما را نمی خواهند، دوستان سابق تان شما را نمی خواهند، هر که روزی با شما
بود امروز از شما روگردانده، مردم حق حرف زدن ندارند، حتی آنها که روزی خودتان
حمایت شان می کردید حق ندارند بدون پرده پوشی حرف بزنند، هیچ جمعی حق ندارد اگر
شما اشتباه کردید برکنارتان کند. ولی خودتان که می دانید که در این سالهای سخت هر
چه کردید اشتباه بود. اگر زبان به مزدی، مثل حداد عادل یا امام جمعه سفیه مشهد یا
آن مدیحه سرایان بدنام و نشان جلسه شاعری تان، شما را با حرفی، کلمه ای، نصیحتی،
شعری به مواجهه با خودتان نمی خوانند، خودتان که می دانید اشتباه می کنید. اگرچه
هرکس بطریقی به شما این حقیقت را گفته است، شعر علی معلم و شعر حسین جعفریان اگر
گوشی شنوا برایتان باقی مانده بود کافی بود که شما را به خود آورد. هزار درد و
هزار افسوس که شما درهای اصلاح را به روی خودتان بستید و دهان و دندان مصلحین را
شکستید، خوش تان آمد که یگانه دهر باشید و مصلحت و نیکبختی را به خودخواهی و
خودپسندی معامله کردید. بد معامله ای کردید.
اگر خاتمی آمد و هشت سال آبروی حکومت شد، از خود گذشت و شما بدمعامله ای با او و
ملتی که او را برگزید کردید. شما در مورد خاتمی اشتباه کردید، او می دانست که
بنیاد این دینی که شما بخاطر نادانی تان و ناتوانی تان در درک جهان و مفهوم زندگی
دارید، جز به فروپاشی این حکومت نمی انجامد. جوانی عوام وعوامفریب و دروغگوی را که
سرمایه دین و دولت به باد داد، به هاشمی که خیرخواه شما بود، ترجیح دادید و این
اشتباه بزرگ شما بود. هاشمی زودتر از همه فهمیده بود که نظام جمهوری اسلامی باید
نظامی منطقی و عاقل باشد و راه را هم می دانست، می دانست که جز نظمی در اقتصاد و
رابطه ای درست با جهان و ملایمت در برابر مردم اهل تسامح و تساهل ایران، راهی برای
بقای کشور نیست. نشستید و از سر حسادت و تنگ نظری به او و خاتمی که می توانستند و
شما نمی توانستید، شاهد شدید که مردانی که برای ساختن ایران تلاش کرده بودند، مخفی
و علنی به سخره گرفته شوند و حتی هاشمی که سالها بار بی لیاقتی شما را به دوش
کشیده بود چنان شود که دخترش را به دادگاه بکشند، پسرش را آواره کنند، عروس اش را
بزنند و خودش را بدنام کنند و برای پنهان کردن ناتوانی تان در اداره مملکت ، عقده
ای های مواجب بگیر را به جان شریف ترین و زحمتکش ترین مردمان این دیار انداختید.
اشتباه دیگرتان همین بود. با این کار هم هاشمی را از دست دادید و هم خیل عظیم
دوستداران او را در تمام ساختار بوروکراسی و تکنوکراسی کشور.
باز اشتباه کردید که یک مشت لجاره وطن فروش مثل نقدی و طائب و یک مشت دایناسور عصر
یخبندان دوم زمین شناسی، مثل جنتی و نوری همدانی و خزعلی را با پول گماردید تا رای
رجال هایی چون کروبی و هاشمی را به حساب احمدی نژاد بریزند و نودولتان بشوند رئیس
دولت و مثلاً نماینده ی جمهورِ مردم. می دانستید این تهمتی است به میلیونها ایرانی
که این مردک نماینده شان باشد. اشتباه بزرگتر و عظیم خود را وقتی کردید که پاک دست
ترین مرد این سی سال را، داناترین و مومن ترین و هنرفهم ترین و مدیرترین کسی که از
هراس حسادت و بخل شما گوشه ای نشسته بود و بیست سال هر چه دوستان خودتان خواستند
او را نامزد انتخابات کنند، میرحسین موسوی عزیز تن نداده بود، با قصد قبلی، تقلب،
کودتا، آگاهانه و عامدانه کنار زدید، فقط بخاطر اینکه فکر می کردید احمدی نژاد
نوکر شما می ماند و نوکر شما نباید در مقابل کسی که سر در برابرتان خم نکرد، کم
بیاورد. گفتید نوشتند که رئیس جمهور شود.
بهترین زنان و مردان این کشور را که برای حفظ مصلحت ایران پشت سر موسوی نشان سبز
مقدس کشور را بر دست و بازو داشتند، زدید و کشتید و به محبس افکندید، و به دروغ یک
ارتش را پول دادید تا تمام حکومت را تسخیر کند که همین جوانک نادان را بر کرسی
ریاست نگه دارد. این اشتباه دیگر شما بود. در این اشتباه حتی خود احمدی نژاد هم از
شما کمتر مقصر بود. هر چه بلا از او می کشید، ناشی از عمل خودکرده بی تدبیر شماست.
همه این اشتباه ها را کردید و خود را بی آینده و مردمان را بی آبرو و دین را بی
منزلت و جوانان را ناامید و ایران عزیز را روز به روز به پرتگاه سقوط نزدیک تر و
نزدیک تر کردید. هیچ کس در تاریخ ایران این چنین که شما اشتباه کردید اشتباه نکرد.
رضا شاه، که رحمت خدای براو باد، وقتی فهمید دیگر جای ماندن ندارد، رفت، با پای
خودش رفت و در غربت مرد. محمدرضا شاه که خدایش بیامرزد، وقتی اشتباه کرد و به موقع
به مردم آزادی نداد و در غرور خویش غرق شد، وقتی دانست که اشتباه کرده است، چمدانش
را بست و رفت. رفت قبل از اینکه همه ارتش هزاران نفر را به خاک و خون بکشند چون می
دانست کشوری که با خون حفظ شود، کشور نیست. آیت الله خمینی وقتی فهمید که اصرارش
برای ادامه جنگ فقط به کشتن جوانان مردم منجر شده است، جام زهر را سرکشید و صلح
کرد. اگرچه تمام آنان اشتباه کردند، اما وقتی فهمیدند اشتباه کرده اند، مردم و
کشور را قربانی نکردند. شما چه اصراری دارید که ایران را از روی نقشه جهان محو
کنید؟ چه دشمنی با این ملت دارید؟ آیا این ملت چون شما را دوست ندارد، باید حقیر و
فقیر و معتاد و فاسد و بیمار و مسموم و بی منزلت شود؟ آیا این کشور چون اندازه اش
از شما بزرگتر است، باید نابود شود چون شما نمی خواهید بروید؟
چند ماه قبل خاتمی عزیز آخرین فرصت را هم به شما پیشنهاد کرد، می دانم که نمی
خواست و از سر خیرخواهی چنین کرد، از خود گذشت تا ایران بماند. موسوی آمده بود تا
جلوی این حقارت و ذلت را بگیرد، کروبی عزیز آمده بود تا نگذارد ایران ویران تر از
این که کردید شود. هاشمی در نماز جمعه مصلحت این نظام را و مصلحت ایران را گفت و
نکردید. همه اینها اشتباهات تان را گفتند و خدای را شکر می گذارم که به دو سال
نکشید که همین " نزدیک ترین یار" تان خار چشم تان شد. مگر نمی گفتید این
بهترین دولت تاریخ پس از انقلاب است؟ چه شد که این همه فساد و بی کفایتی در این
دوره بروز کرد؟ مگر نمی گفتید این دولت محبوب همه جهان اسلام است؟ چه شد که همه
جهان اسلام دشمن تان شد، هم مردم اش و هم دولتهایشان. یک دولت سراغ ندارید که بدون
گرفتن مواجب و پول ملت از شما طرفداری کند. یک هنرمند و سیاستمدار و انسان شریف با
نام و نشان سراغ ندارید که بدون جیره و مواجب و مقام و پست کلمه ای در نعت شما
بگوید. نمی بینید که به محض اینکه برادرم نوری زاد اعلام کرد که برای شما نامه
بنویسند، نامه ها نوشته شد که هر کدامش گوهری است از پختگی و مصلحت اندیشی و شهامت
و درایت و دانایی. نادانان را بر کار گمارده اید و هر که اهل درک و فهم است یا به
زندان انداختید یا در خانه حصر کردید. تاریخ جهان را مثال نمی زنم، تاریخ اسلام را
بخوانید، ببینید که کار شما با دشمنان پیامبر و ائمه شبیه است یا به کار ائمه و
پیامبر؟ حصر کردن مردمان مصلح را کدام امامی دستور داد؟ خودتان را در آئینه ببینید
که گذشت زمان از اشتباهات بی پایان شما دیکتاتوری ساخته که حالا در جمع نزدیک ترین
یارتان هم مردم شعار بت شکنی می دهند. حتما نمی خواهید بگوئید که بت زمانه هاشمی
رفسنجانی است که دیگر حتی پایگاه مجازی اش را هم حکومت تان توقیف می کند، وجود
حقیقی اش که مدتهاست انکار شده. و آخرین و بزرگترین اشتباه تان این بود که وقتی
یقین کردید نزدیک ترین مرد سیاست امروز به شما یعنی محمود احمدی نژاد، عامل مهم
فساد و تباهی است، او را برکنار نکردید. نه برای حفظ ایران، برای حفظ خودتان.
رهبری که مصلحت خودش را هم تشخیص ندهد چه با مردمش خواهد کرد؟
جناب آقای خامنه ای!
می دانم که در خانه کاسه چه کنم در دست گرفتید و می دانید که خود کرده را تدبیر
نیست و حتی دشمنی نمی یابید که به اشاره انگشت سگهای وحشی تان را به جانش
بیاندازید. میر ما دو سال قبل گفته بود به ملتش که مراقب خود باشید که وقتی
دیکتاتورها می خواهند بروند خانه و کاشانه شما را به آتش نکشند. مردم ما بارها
شاهد این روزها بوده اند، تاریخ شان آموخته که دیکتاتور وقتی می رود، می خواهد همه
جا را بسوزاند و برود. نهم دی تان هم آمد و حتی تلویزیون و رسانه های فرمایشی تان
ده عکس و دو دقیقه تصویر نداشتند که مردمان طرفدار شما را نشان بدهند. این
انتخابات، بدون مردم، در سکوت، تصویری از رفتن مردی است که نخواست شرافتمندانه
برود. مثل بیماری سرطانی که همه خبر مرگ زودرس او را شنیده اند، مردم منتظر نشسته
اند تا بروید. متاسفم که راهی برای بازگشت شرافتمندانه باقی نگذاشتید، حداقل زودتر
بروید و بگذارید مردم بیش از این از حضورتان در رنج نیافتند.
ابراهیم نبوی، دوازدهم دی ماه 1390
نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.