|
در 1064 آمده است كه «قباد ساساني» از اهواز تا پارس، يك شهرستان و يك
بيمارستان ساخت و نام آنها را «اران» گذاشت و حالا (در زمان فردوسي)
عربها به آن «حران» ميگويند. پس با اين حساب، در زمان فردوسي شهر
«حران» در جايي وسط اهواز و پارس بوده و بعدها ـ به هر دليل ـ به طرفهاي
سوريه و امثال آن تبعيد شده و يا به دليل معتاد شدن شاهان ايران، از خانه
فراري شده و به شامات پناه برده است. شايد هم مسألهي «فرار شهرها» در آن
زمان به جاي «فرار مغزها» عمل ميكرده است!
در 1071 شاه «كسري» ـ «انوشيروان» ـ ايران را به چهار بخش تقسيم ميكند.
بخش اول «خراسان» است، بخش دوم «قم و اصفهان» و بخش سوم «پارس و اهواز و
مرز خزر»! حالا بگذريم از اين كه خيلي از مناطق ايران در اين تقسيمبندي
فراموش شدهاند، اين «پارس و اهواز و مرز خزر» چه طور توانستهاند يك جا
جمع بشوند و تشكيل يك استان را بدهند؟ درست است كه در زمان ما هم، شهرهاي
ايران يكي ـ يكي تبديل به استان ميشوند، ولي بنده تا حالا نديدهام يك
مسؤول محترم رده بالاي كشوري، ساحل خزر را بردارد و به اهواز و پارس
منتقل بكند. ساحل دريا، پسر باجناق آدم نيست كه بشود به عنوان استاندار
به يك ايالت و يا به عنوان سفير به يك مملكت ديگر فرستاد، اين يكي فرق
ميكند!
به عقيده بنده، يك فرد تا زماني كه شاهنامهي فردوسي را نخواهنده، هيچ
چيزي از علم تاريخ و قرو قاتي كردن آن نميداند و حتي نميتواند رويدادها
و واقعيتهاي زمان خودش را خراب بكند، چه رسد كه زورش به صدها سال جلوتر
برسد.
واقعاً اگر ميخواهيد به آن درجه از دانش و تخصص برسيد كه همه چيز را
قاتي بكنيد و يك آش شلهي قلمكار به وجود بياوريد، حتماً اول كتاب حكيم
توس را بخوانيد و بعد دست به اقدام بزنيد. مثلاً ايشان در 1202 مينويسد
كه در زمان «هرمز» ـ شاه ساساني ـ لشكري از خزر آمده بود. تعداد اين لشكر
به اندازهاي زياد بوده كه از «ارمينيه» تا اردبيل، پر از لشكر شده بود و
نام فرماندهان اين لشكر هم «عباس» و «حمزه» بود!
بفرماييد. لشكر از قوم «خزر» است، قومي كه در آن روزگار بتپرست بودند.
در ضمن، فاصلهشان با عربستان به اندازهاي زياد بود كه در همهي عمرشان
نميتوانستند نامهايي مانند «عباس» و «حمزه» را ـ كه نامهايي عربي
بودند ـ بشنوند. زمان هم، زمان پيش از ظهور اسلام است. يعني هنوز بيشتر
از 40 سال مانده تا مسلمانان حركت به سمت شمال و شمال شرقي و شمال غربي
عربستان را آغاز بكنند. در واقع، هنوز پيامبر اكرم(ص) به پيامبري مبعوث
نشده است كه بگوييم پاي بعضي عربها به سرزمين خزرها هم رسيده است. اما
فردوسي به اندازهاي براي پيروز شدن عربها به ساير اقوام عجله دارد كه
تاريخ را نيم قرن جلوتر ميكشد!
در صفحهي 1328 در داستان مربوط به «خسرو پرويز» سرداري به نام گستهم در
خراسان است كه ميخواهد به «گرگان» برود. جالب است. اين آدم از خراسان
حركت ميكند و از «ساري» و «آمل» ميگذرد و به «گرگان» ميرسد. اين كار
درست به اين ميماند كه يك نفر بخواهد از «قم» به «تهران» بيايد آن وقت
ما بگوييم كه او در سر راه خود، از اصفهان و شيراز و بوشهر رد شد و به
تهران رسيد! حال ميكنيد از اين تاريخ معتبر و دقيق؟!
در صفحهي 1337 و در داستان مربوط به نامگذاري «شيرويه» جناب فردوسي
ميفرمايد كه «نبود آن زمان رسم بانگِ نماز» در حالي كه همين فردوسي در
داستانهاي مربوط به زمان پادشاهاني چون كيومرث، جمشيد و... نوشته است كه
آنان نماز ميگزاردند.
حيف كه حكيم فردوسي بزرگتر ما است و ادب اجازه نميدهد از او انتقاد
بكنيم. وگرنه جا داشت از اين حكيم بپرسيم كه چه دشمني با «خسروپرويز» و
«شيرويه» داشته كه اين بدبختها را متهم به «بينمازي» كرده است؟ نكند
علاوه به «خسرو»، «شيرويه» و «فرهاد» خود جناب فردوسي هم خاطرخواه
«شيرين» بوده و براي همين، رقيبانش را متهم به ترك صلات ميكند؟! اگر او
هم عاشق شيرين خانم بوده، پس ما شانس آوردهايم كه مثل فرهاد، تيشه را
به سر خودش نكوبيده، چون در آن صورت ما بدون شاهنامه ميمانديم و
نميتوانستيم به چيزي افتخار بكنيم. جداً زنده باد فردوسي كه اين اندازه
زرنگ بوده كه خودكشي نكرده است.
در صفحهي 1375 و در مورد توبهي خسروپرويز ميخوانيم:
چـو آن جامهها را بپوشيد شاه به زمزم همي توبه كرد از گناه
ما در خود تبريز يك «استخر و سونا» به نام «زمزم» داريم. ولي بنده كه از
چندين سال پيش مشتري آنجا هستم، هيچ وقت خسروپرويز را نديدهام. اما
معلوم ميشود اين خسروپرويزخان، يك شخصيت خيلي اهل اخلاق و اصول و
ارزشها بوده كه با لباس ـ جامهها ـ وارد «زمزم» شده است كه كليهي
شؤونات و اخلاقيات را رعايت كرده باشد. شايد هم به اين دليل با لباس آمده
كه روي تن و بدنش «خالكوبي» داشته، چون در ورودي استخر نوشتهاند كه ورود
افراد داراي خالكوبي ممنوع ميباشد! فكر ميكنم همين طور بوده، چون
خسروپرويز از يك طرف آدم گردنكلفت و لات مسلكي بوده و از طرف ديگر، عشق
شيرين خانم را هم در دل داشت و امكان ندارد كه عكس آن عليا مخدره را به
بازوها و سينهاش خالكوبي نكرده و شكل يك قلب و يك تير را هم ترسيم نكرده
باشد. بيچاره فرهاد كه اگر ميخواست خالكوبي بكند، بايد شكل يك كوه
بيستون، يك كله و يك تيشه را ميكشيد!
اگر هم منظور فردوسي از «زمزم» همان چاه معروف مكه بوده، بايد به
خسروپرويز ايوللا گفت كه در صدر اسلام، يواشكي به مكه رفته و حاجي شده
است آن هم بدون اين كه مسلمان بشود! لابد براي اين پنهاني رفته كه بعد از
برگشتن، مهماني ندهد. حق هم داشته، با اين قيمت خيلي بالاي گوشت، برنج
و...، و با اين وضع غذاخوريها، حتي شاه هم كه «گنج بادآورده» داشته
نميتوانسته از عهدهي مخارج بربيايد!
در هر حال، بنده عقيدهي واثق دارم كه در اين مورد هم، مثل همهي موارد
ديگر، فردوسي اشتباه نكرده است. پس لطفاً به گيرندههاي خود دست نزنيد!
و اما در مورد زنان شاهنامه، آدم واقعاً نميداند قسمهاي جناب فردوسي را
باور بكند و يا آن همه دم خروس را كه بدجوري هم بيرون ميزنند.
به داستان هر كدام از اين خانمها كه ميرسيم، در اول كار ميبينيم كه
فردوسي از عفت و حيا و پوشيدگي آنان صحبت ميكند و ميگويد كه «در پرده»
بودهاند ودر همهي عمر، چشم هيچ محرم و نامحرمي به آنها نيفتاده و...
حتي خانم «منيژه» ـ صبيّهي عفيفهي افراسياب، پادشاه توران ـ ميگويد:
منيژه منم، دُخت افراسياب بـرهنه نـديـده تنـم آفتـاب
كه البتّه بنده با توجه به عملكرد اين خانم و تحقيق و تفحص در مورد اخلاق
و رفتار و غيرهي او، عقيده دارم كه بايد ميگفت:
منيـژه منـم، دُخـت افــراسياب زبيشوهري شد، دل من كباب!
بلي. جناب فردوسي از پوشيدگي و نامحرمگريزي و پس پردهنشيني دخترهاي
شاهنامه صحبت ميكند، ولي خيلي زود مشت حكيم باز ميشود و بند را آب
ميدهد. چون حتي مردهاي لشكرهاي چندين كشور بيگانه، وصف تك تك اعضاي تن و
بدن اين عليا مخدرهها را ميكنند. اگر هم باور نداريد، برگرديد و
داستانهاي زال و رودابه، رستم و تهمينه، كاووس و سودابه، بيژن و منيژه
و... را بخوانيد.
تازه، خود اين دخترها هم، خانهي پدرهاي خودشان و حتي كتاب ارزشمند
شاهنامه را تبديل به لانهي فساد كردهاند. رودابه به زال پيغام ميفرستد
و او را به اتاق خودش دعوت ميكند و به اندازهاي شوق و شور دارد كه
پيشنهاد ميكند زال راهپله را ول بكند و كمند را هم كنار بگذارد و
گيسوهاي او را بگيرد و خودش را تا طبقهي دوم خانه بالا بكشد!
تهمينه در موقعيتي به سراغ رستم ميآيد كه بنده جرأت نميكنم دوباره آن
را بنويسم و تكرار بكنم. منيژه، سودابه و ديگران هم كه بدتر!
حالا اگر دختر امروزي جرأت به خرج بدهد و با يك پسر غريبه سلام و عليك
سادهاي هم بكند، از طرف پدر و برادر خودش و ديگران چنان تنبيهي ميبيند
كه...!
بنده عقيده دارم دخترهاي شاهنامه، همگي مشتري پر و پا قرص برنامههاي
كانالهاي ماهوارهاي امريكايي و اروپايي، آن هم كانالهاي خيلي خيلي بد
بودند كه ميتوانستند اين قبيل اداهاي زشت و منكراتي را ياد بگيرند و
مرتكب بشوند. البته چون اينها اغلب شاهزاده و پولدارر بودند، ميتوانستند
از ريسيورها و ديشهاي پيشرفتهتر و همچنين از كانالهاي كارتي هم
استفاده بكنند!
لابد تا اينجا شاهد بودهايد كه بنده همه جا از شاعر و انديشمند بسيار
بلندپايه و ارجمندمان ـ جناب حكيم ابوالقاسم فردوسي ـ تعريف و تمجيد كرده
و سپاسگزار ايشان بودهام كه تاريخ پرافتخار ما را به نظم كشيده و به
جهانيان ثابت كرده است كه سرزمين دلاورپرور ايران، چه زنان و مردان
اخلاقپرست، پرعصمت، سرفراز، درستكار و غيرهاي داشته است و بايد هم از
اين حكيم فرزانه و فرهيخته و غيره تقدير به عمل بيايد.
اما گلايهاي هم از محضر ايشان دارم. همهي جهانيان ميدانند كه دوران
«هخامنشي» يك دورهي افتخارآفرين از تاريخ كشورمان است. در آن برههي
حساس، سرنوشتساز و غيره است كه «كمبوجيه» ـ پسر برومند و نورچشمي «كورش
كبير» ـ به مصر ميرود و ضمن حملات بشردوستانه به آن سرزمين تاريخي،
شخصاً و با استفاده از شمشير خودش، ميزند و يك رأس «گاو» را ميكشد،
بدون اين كه از متخصصان خارجي و از منابع بيگانه كمك گرفته باشد. بعد از
او هم «خشايارشا» ـ فرزند فرهيخته، نخبه و غيرهي «داريوش كبير» ـ به
يونان حملهور ميشود و ضمن بسياري عمليات دانشمندانه، خردمندانه و غيره،
دستور ميدهد 12 هزار ضربه شلاق به دريا بزنند تا آدم بشود! پس چرا حكيم
فردوسي اين رويدادهاي سرنوشتساز و سرفرازي آفرين و افتخارآفرين را در
شاهنامه ذكر نكرده است تا ما به جهانيان مباهات بكنيم؟!
On 8/21/10, Safarpour <hamidsa...@gmail.com> wrote:
> *ریشه های اصطلاحات و ضرب المثل ها (گئومات)
> شاهنامه آخرش خوش است.*
>
>
> آنگاه که شخصی نا به هنگام و پیش از حصول به نتیجۀ اقدامی که انجام می دهد،
> نسبت به عمل خود بسیار خوش بین بوده و به پیش داوری بنشیند؛ دیگرانی که عاقبت
> کار را به درستی می بینند و می فهمند به او با کنایه این تذکر را می دهند که:
> شاهنامه آخرش خوش است! به عبارت دیگر: کمی صبر کن تا به پایان کار برسی آنگاه
> معلوم خواهد گشت که تا به چه حد به قضاوتی غلط نشسته بوده ای.
>
>
>
> و اما این شاهنامه چیست و چرا آخرش خوش است؟!
>
> در این تردیدی نیست که از فردوسی و شاهنامه جاودانه اش نوشتن آنهم در یک مطلب
> غیر مستقیم و کوتاه، همانند در برابر دریایی بیکران نشستن است و قصد تخلیه آن
> را داشتن با قاشقی حقیر.
>
>
>
> منظومه شاهنامه روایتیست منظوم که از تاریخ غیر مدون ایران زمین شروع و به
> اشغال ایران توسط اعراب ختم می گردد. این منظومه بلند توسط حکیم ابوالقاسم حسن
> بن علی توسی معروف به فردوسی سروده شده است. فردوسی در سال 319 خورشیدی (329 ه
> ق = 940 م) در روستای باژ (پاز امروزی) در نزدیکی توس خراسان به دنیا آمده است.
>
>
>
> فردوسی دهقان زاده بوده و خود نیز از دهاقین توس.در آن زمان به این گونه افراد
> چم (ایرانی تبار– دارنده ده) گفته می شده است.(ریاحی،
> فردوسی<http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C>:
> زندگی، اندیشه و شعر او، ص 24) از این رو می توان چنین پنداشت که فردوسی دوران
> کودکی خود را در رفاه، آسایش و آرامش فکری گذرانده و به آموختن زبان های مورد
> علاقه خود پرداخته است. گفته می شود که او به جززبان فارسی دری با زبان های
> عربی و پهلوی نیز آشنایی داشته وفلسفه یونانی را نیز آموخته بوده است.(مأخذ
> پیشین، ص 74)
>
>
>
> چنین گمان می رود که فردوسی در روزگاران نوجوانی نیز چکامه سرایی می نموده و
> داستان های تاریخی مشهور در میان مردم آن زمان را به شعر در می آورده است که از
> آن جمله می توان به داستان بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، اکوان دیو و داستان
> سیاووش اشاره نمود. به نظر پاره ای از کارشناسان، در این زمان اشعار او از
> پختگی و انسجام کافی برخوردار نمی بوده است.
>
>
>
> باری! در همان زمانی که فردوسی مشغول پرورش استعداد و ذوق خود در امر سرودن
> اشعار حماسی می بوده است، دقیقی (ابو منصور محمد بن احمد طوسی معروف به دقیقی
> (قتل میان سالهای
> ۳۶۷<http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%B3%DB%B6%DB%B7_%28%D9%87%D8%AC%D8%B1%DB%8C%29&action=edit&redlink=1>
> -۳۶۹
> هجری)<http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%B3%DB%B6%DB%B9_%28%D9%87%D8%AC%D8%B1%DB%8C%29&action=edit&redlink=1>شاعر
> ه.ق.<http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%B3%DB%B8%DB%B9_%D9%87.%D9%82.&action=edit&redlink=1>
> -۴۲۱
> ه.ق.<http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%B4%DB%B2%DB%B1_%D9%87.%D9%82.&action=edit&redlink=1>)،
> ملقب به سیفالدوله، یمینالدوله، امینالملة، غازی و مشهور به سلطان محمود
> غزنوی پادشاه سلسله
> غزنویان<http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86>)
> وگر مادر شاه بانو* *بدی مرا سیم و زر تا
> هندوستانلشکرکشی می نماید و در یکی از حملات، قلعه ای را به محاصره خود
> در می آورد . او
> توسط پیک، پیامی برای فرمانده قلعه می فرستد که خود را تسلیم نماید. در زمانی
> که منتظر رسیدن پاسخ بوده است خطاب به وزیرش می گوید که نمی داند چه پاسخی از
> درون قلعه خواهد رسید. وزیر او در پاسخ، این بیت شعر از شاهنامه را می خواند:
> «اگر جز به کام من آید جواب / من و گرز و میدان و افراسیاب.» سلطان می پرسد
> این شعر از کیست که در آن روح سلحشوری و مردانگی موج می زند؟ و وقتی آگاه می
> گردد که این شعر از فردوسی و شاهنامه او می باشد، از رفتاری که با وی نموده
> بوده است بسیار پشیمان می گردد. در بازگشت به غزنین دستور می دهد که آن شصت
> هزار دیناروعده داده شده را بر شتر بار کرده و به طایران توس نزد فردوسی برده و
> از او عذر خواهی نمایند. اما هنگامی که کاروان شتر از دروازه رودبار وارد شهر
> می گردد، جسد فردوسی را از دروازه رزان به بیرون می برده اند. گفته می شود که
> دختر فردوسی نیز از پذیرفتن آن هدیه خودداری می نماید.
>
> خوش است قدر شناسی که چون خمیده سهام حادثه را عاقبت کند قوسی
>
> برفت شوکت محمود و در زمانه نماند جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی
> (جامی)
>
>
>
> در مورد تاریخ در گذشت فردوسی اقوال مختلفی ذکر گردیده و تواریخ گوناگونی تعین
> شده، اما دکتر محمد امین ریاحی نویسنده کتاب
> "فردوسی<http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C>:
> زندگی، اندیشه و شعر او" با بررسی اشعاری که خود فردوسی در باره سن خود سروده
> ازجمله:
>
> کنون عمر نزدیك هشتاد شد امیدم به یک باره بر باد شد
>
> و مطابقت آن با حوادث و وقایع پیرامونی همزمان با آن اشعار، تاریخ مرگ او را
> اندکی پیش از سال 398 خورشیدی (410 ه ق) دانسته است که منطقی به نظر می رسد.
>
>
>
> آنگاه که زمان تدفین فردوسی فرا می رسد به گفتۀ شیخ عطار در اسرار نامه اش، از
> آنجا که پیشوای شیعیان توس یعنی شیخ اکابر، ابوالقاسم (نام این روحانی در منابع
> دیگر شیخ ابوالقاسم کُرّکانی (حمدالله
> مستوفی<http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%81%DB%8C>در
> پیشگفتار
> ظفرنامه<http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B8%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87>)
> و شیخ ابوالقاسم گرگانی یا جرجانی نیز ذکر گردیده) به این دلیل که فردوسی مدح
> مجوسان را گفته است، از خواندن نماز بر جنازه آن بزرگوار خودداری نموده ( تذكره
> الشعراء تأليف، دولتشاه سمرقندي)، لذا اجازه داده نشده است که جسد او را در
> گورستان مسلمانان دفن نمایند.
>
>
>
> بر طبق تحقيقات و مطالعات انجام گرفته توسط اداره كل حفاظت آثار باستانی و
> بناهاي تاريخي ايران در پیش از انقلاب (مجله هنر و مردم شماره تیر و مرداد
> 1354)، جنازه فردوسی را سرانجام بیرون از باروی ویران شهر توس در باغی متروک به
> صورتی گمنام به خاک سپرده اند. شگفتا که با وجود منابع فراوانی که در مورد
> زندگی و مرگ این شاعر حماسی سرا وجود دارد، از محل دفن او و تاریخچه آن اطلاعات
> اندکی در دست می بوده است.
>
>
>
> حمدالله مستوفی (متوفی اواخر سال 740 قمری) در کتاب نزهة القلوب (در سال
> ۷۴۰ه.ق نگارش آن به پایان رسیده) نخستین کسی می باشد که ذکری از مزار
> فردوسی می
> نماید آنهم حدود 342 سال پس از مرگ این شاعربلند پایه: « در جانب قبلي دروازه
> طوس دروازهئيست كه سه ولي ابوبكر نام در مزارات اين دروازة رودبار آسودهاند .
> در جانب شرقي او قبر امام حجه الاسلام محمد غزالي و احمد غزالي و مزار فردوسي و
> معشوق طوسي هم آنجاست.» اما درسفرنامه و کتب تاریخی – جغرافیایی پیش و پس از آن
> مانند سفر نامه ابن بطوطه، معجم البلدان ياقوت حمودي ( تأليف 623 ه . ق . ) و
> لباب الالباب محمد عوفي ( سده هفتم ه . ق . ) نشانی از مزار فردوسی یافت نمی
> گردد. تا اینکه دولتشاه سمرقندي در اواخر سدۀ نهم (800 هجری قمری) مجدداً یادی
> از گور فردوسی می نماید: « … و قبر او ( فردوسي ) در شهر طوس است بجنب مزار
> عباسه و اليوم مرقد شريف او معين و زوار را بدان مرقد التجائيست.» این نوشته
> مختصر بیانگر آن است که مردمان آن زمان قدر و منزلت فردوسی را ارج نهاده و به
> زیارت قبر او نیز می رفته اند.
>
>
>
> فریزر/ 1783 – 1856)James Baillie* Frazer*) مأمورد کمپانی هند شرقی که در سال
> 1821 میلادی از خرابه های شهر توس بازدید نموده در سفر نامه خود از گنبدی بسیار
> کوچک با عمارتی محقر که پوشیده از کاشی بوده در بیرون شهر در نزدیکی دروازه
> جنوب شرقی یاد کرده که در حقیقت همان آرامگاه فردوسی بوده است. لیکن در کمال
> شگفنی وقتی محقق روسی، خان بک اف در سال 1858 به آن ناحیه سفر نموده از آن گنبد
> خبری نبوده است. لرد کرزن انگلیسی نیز در خاطرات خود نوشته است که: « اگرچه
> فردوسي شاعر شهير ايران در طوس بخاك رفت ولي بر اثر كشمكشهاي سياسي آثار قبرش
> محو شده و به مزرعه گندم تبديل يافته است.» و سرانجام پرفسور ژوکوفسکی که در
> سال 1890 از همان محل بازید به عمل آورده است تنها تپه ای را دیده که در
> کاوشهای انجام شده آجر و کاشی های بنایی قدیمی مشاهده گردیده است که بی گمان
> بازمانده آرامگاه فردوسی بوده است.
>
>
>
> تا اینکه خوشبختانه بر اثر پافشاری و همت محمد علی فروغی و سید حسن تقی زاده،
> انجمن آثار ملی با پولی که از مردم گردآوری شده بود، در سال 1304 خورشیدی
> آرامگاه جدیدی بر سر مزار فردوسی ساخته می شود که در سال 1313 برای بازدید عموم
> گشایش می یابد. اما از بخت بد فردوسی این بنا در سال 1343 نشست نموده است. از
> این رو به دستور پهلوی اول آنرا تخریب نموده و بنای دیگری به جای آن ساخته می
> شود که در سال 1347 تکمیل گردیده و تا هم اکنون پابرجا می باشد.
>
>
>
> و اما فردوسی و شاهنامه او نه تنها مورد غضب دستاربندان اسلام پناه به
> ظاهرایرانی قرار داشته و دارد بلکه تعدادی از شاعران نویسندگان نامدار همچون
> فرخی
> سیستانی<http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%AE%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C>(«گفتا
> که شاهنامه دروغ است سربهسر») عطار
> نیشابوری<http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1_%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C>که
> خواندن آن را «بدعت و ضلالت» دانسته، معزی
> عجب دارم ز فردوسی که تا چندان دروغ/از کجا آورد و بیهوده چرا گفت آن
> سمر»
> و انوری <http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C> «در
> کمال
> بوعلی<http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%A7>نقصان
> فردوسی نگر/هر کجا آید
> شفا <http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%81%D8%A7> شهنامه گو هرگز مباش»
> نیز او و کتابش را مورد سرزنش قرارداده اند.
>
>
>
> در این میان* شیخ مرتضی مطهری *گوی سبقت را از همه ربوده و فرمایش داده است*: «
> **فردوسی با شاهنامه افسانهای خود که کتاب شعر (یعنی تخیّلات و
> پندارهایشاعرانه) است خواست باطلی را در مقابل قرآن عَلم کند؛ و موهومی را در
> برابر یقینبر سر پا دارد. خداوند وی را به جزای خودش در دنیا رسانید، و از
> عاقبتش در آخرت خبرنداریم»*.(نور ملکوت قرآن - تالیف مرتضی مطهری/ جلد چهارم /
> قسمت ششم، ص 146)
>
>
>
> از این گروه گذشته مرحوم احمد شاملو نیز بینوای فردوسی را از نکوهش واهانت
> روشنفکرانه بی نصیب نگذاشته است. شاملو در سخنرانی خود در سال 1369 در دانشگاه
> برکلی کالیفرنیا، فردوسی را شاعری درغگو و ضد زن نامیده و اشعار حماسی او را به
> سخره گرفته و این که *فردوسی از جملۀ «حرامزادگانی است که بر سر راه قضاوت ها و
> برداشت های ما نشسته اند.»*
>
>
>
> شاید اگر فردوسی نان را به نرخ روز می خورد و همانند صالح بن عبدالرحمن از
> اهالی سیستان که با خیات خود خط عربی را در دیوانخانه های ایران جایگزین خط
> پهلوی ساسانی نمود، به جای شاهنامه "اسلام نامه" می سرود و به جای آن بیت
> مشهورش، بیت زیر را می سرود که:
>
> بسی رنج بردم در این سال سی *عرب چیره کردم بر این پارسی*
>
> هم اینک مملکت ما همچون مصر و اردن و لبنان و بسیاری از کشورهای آفریقایی،
> مملکتی بود کاملاً عرب شده و بیگانه با فرهنگ چندین هزار ساله خود. دراینصورت
> بی گمان دستاربندان در دکان دو نبش دین فروشی خود، فردوسی را در زمرۀ یکی از
> ملازمان رکاب حضرت مهدی موعود در هنگام ظهور قلمداد می گردد.
>
> نمانیم کین بوم ویران کنند همی غارت از شهر ایران کنند
>
> نخوانند بر ما کسی آفرین چو ویران بود بوم ایران زمین
>
> دریغ است ایران که ویران شود *کنام آخوندان و روسان شود*
>
> گئومات
>
> 16 مرداد
>
>
>
>
> <http://www.incredimail.com/?id=606431&rui=125098423>
>