بفرمائید قابلی ندارد!
در یک کافه دنجی خود را به یک چای بابونه با شیرینی خشک دعوت کردم.
بعد از ساعتی کلنرین* خوش صورت را که شهرزاد می نامیدنش، برای پرداخت حساب خود صدا کردم.
او با ناز و اطوار خاصی پیش آمد و گفت: مهمان ما باشید، بفرمائید!
در حالی که کیف پولم را باز می کردم گفتم: من قصد پرداخت دارم، اما خوشحال هم
می شوم که مهمان شما باشم.
- اوا این حرفها چیه! خواهش می کنم که کیف پولتان را ببندید. این پولها که برای ما ارزشی ندارد. گفتم که قابلی ندارد، بفرمائید!
- عجب! پس من نمی پردازم. خوش شدم. مطمئن باشید که من باز به کافه شما خواهم آمد .
شهرزاد که بهیچوجه انتظار این برخورد را نداشت، یکدفعه کوپ کرده و خاموش شد و بعد از لحظاتی مکث میز را ترک کرد.
جوانی ورزشکار و خوش اندام که ناظر این گفتگو بود به سوی من آمد و گفت:
از راحتی و بی شرمی ات خوشم آمد. نمی شناسمت، می خواهم اما، ترا رها صداکنم.
به من بگو رها! از کجا بر می خیزد این جوهره رفتار تو؟ از کجا؟
- اول اینکه همه چیز برای من قابلی دارد. یک ریالی، که روی زمین افتاده باشد
تکه نانی که مرا سیر می کند، جرعه آبی که تشنگی ام را فرو می نشاند
شاخه گلی که که به من نشاط می دهد
همه شعور دارند و فهم! ومن خود را در وصل کامل با همه ذرات عالم می بینم.
عاشقانه و خردمند با آنها رفتار نما!
ببین چگونه آن لقمه که در ذره ذره آن رنجها و عشقها نهفته است،
برایت لذیذ و سلامت بخش می گردد.
با مهر نظرکن بر آن لباسی که بر تن می کنی ،
آخ واوخ نکن هر چند که کهنه پاره ای از دهمین دست باشد،
آنگه ببین که چگونه زیبائی خود را بر تن تو جلوه گر می سازد.
از این روست که این جمله «قابلی ندارد» از بنیان برایم بی مفهوم است.
از طرفی شهرزاد می گوید، بفرمایید مهمان من باشید. آخر چرا قبول نکنم؟
پیشنهاد خوبی است و به نفع من!
- او تعارف می کرد بر حسب عادت، در واقع قصد مهمان کردن تو را نداشت.
- خوب خود تقصیر! بگذار با این تجربه بیاموزد که بار دیگر حقیقت را بگوید.
زمان برای تکرار نداریم!
- اما آزردگی دیگران چه؟ برایت آن مهم نیست؟
- اگر به آزردگی انسانها بیاندیشم از حرکت سریع باز خواهم ماند.
رهایشان کن! بگذار مانند کودکی که به زمین می خورد و دست و پایش درد می گیرد
خود از جای برخیزد وراه بیفتد. آن درد را برجسته نکن!
به خیزش او بنگر!
- آه ! جملا تت طلاست رها!
پس به سلامتی ات یک چای بابونه دیگر با هم ، موافقی؟!
- با کمال میل!
14. 7. 06 Ziba Hamburg
پیش خدمت زن در رستوران *Kellnerin
شعری از خودم را تقدیمتان می کنم به نام " ب٠رمائید قابلی ندارد
ناگ٠ته نماند Ú©Ù‡ همیشه عواملی Ù…ØØ±Ú© من در نوشتن این شعرها بودند Ú©Ù‡ در متن آنها به ان عوامل اشاره کرده ام
اگر دوست دارید به صورت
attach
برای کسی ب٠رستم بگوئید
ب٠رمائید قابلی ندارد!در یک کا٠ه دنجی خود را به یک چای بابونه با شیرینی خشک دعوت کردم.بعد از ساعتی کلنرین* خوش صورت را Ú©Ù‡ شهرزاد Ù…ÛŒ نامیدنش، برای پرداخت ØØ³Ø§Ø¨ خود صدا کردم.او با ناز Ùˆ اطوار خاصی پیش آمد Ùˆ گ٠ت: مهمان ما باشید، ب٠رمائید!در ØØ§Ù„ÛŒ Ú©Ù‡ کی٠پولم را باز Ù…ÛŒ کردم گ٠تم: من قصد پرداخت دارم، اما Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ هممی شوم Ú©Ù‡ مهمان شما باشم.- اوا این ØØ±Ù ها چیه! خواهش Ù…ÛŒ کنم Ú©Ù‡ کی٠پولتان را ببندید. این پولها Ú©Ù‡ برای ما ارزشی ندارد. گ٠تم Ú©Ù‡ قابلی ندارد، ب٠رمائید!- عجب! پس من نمی پردازم. خوش شدم. مطمئن باشید Ú©Ù‡ من باز به کا٠ه شما خواهم آمد .شهرزاد Ú©Ù‡ بهیچوجه انتظار این برخورد را نداشت، یکد٠عه کوپ کرده Ùˆ خاموش شد Ùˆ بعد از Ù„ØØ¸Ø§ØªÛŒ Ù…Ú©Ø« میز را ترک کرد.جوانی ورزشکار Ùˆ خوش اندام Ú©Ù‡ ناظر این گ٠تگو بود به سوی من آمد Ùˆ گ٠ت:از Ø±Ø§ØØªÛŒ Ùˆ بی شرمی ات خوشم آمد. نمی شناسمت، Ù…ÛŒ خواهم اما، ترا رها صداکنم.به من بگو رها! از کجا بر Ù…ÛŒ خیزد این جوهره ر٠تار تو؟ از کجا؟- اول اینکه همه چیز برای من قابلی دارد. یک ریالی، Ú©Ù‡ روی زمین ا٠تاده باشدتکه نانی Ú©Ù‡ مرا سیر Ù…ÛŒ کند، جرعه آبی Ú©Ù‡ تشنگی ام را ٠رو Ù…ÛŒ نشاندشاخه Ú¯Ù„ÛŒ Ú©Ù‡ Ú©Ù‡ به من نشاط Ù…ÛŒ دهدهمه شعور دارند Ùˆ ٠هم! ومن خود را در وصل کامل با همه ذرات عالم Ù…ÛŒ بینم.عاشقانه Ùˆ خردمند با آنها ر٠تار نما!ببین چگونه آن لقمه Ú©Ù‡ در ذره ذره آن رنجها Ùˆ عشقها نه٠ته است،برایت لذیذ Ùˆ سلامت بخش Ù…ÛŒ گردد.با مهر نظرکن بر آن لباسی Ú©Ù‡ بر تن Ù…ÛŒ Ú©Ù†ÛŒ ،آخ واوخ Ù†Ú©Ù† هر چند Ú©Ù‡ کهنه پاره ای از دهمین دست باشد،آنگه ببین Ú©Ù‡ چگونه زیبائی خود را بر تن تو جلوه گر Ù…ÛŒ سازد.از این روست Ú©Ù‡ این جمله «قابلی ندارد» از بنیان برایم بی م٠هوم است.از طر٠ی شهرزاد Ù…ÛŒ گوید، ب٠رمایید مهمان من باشید. آخر چرا قبول نکنم؟پیشنهاد خوبی است Ùˆ به ن٠ع من!- او تعار٠می کرد بر ØØ³Ø¨ عادت، در واقع قصد مهمان کردن تو را نداشت.- خوب خود تقصیر! بگذار با این تجربه بیاموزد Ú©Ù‡ بار دیگر ØÙ‚یقت را بگوید.زمان برای تکرار نداریم!- اما آزردگی دیگران چه؟ برایت آن مهم نیست؟- اگر به آزردگی انسانها بیاندیشم از ØØ±Ú©Øª سریع باز خواهم ماند.رهایشان Ú©Ù†! بگذار مانند کودکی Ú©Ù‡ به زمین Ù…ÛŒ خورد Ùˆ دست Ùˆ پایش درد Ù…ÛŒ گیردخود از جای برخیزد وراه بی٠تد. آن درد را برجسته Ù†Ú©Ù†!به خیزش او بنگر!- آه ! جملا تت طلاست رها!پس به سلامتی ات یک چای بابونه دیگر با هم ØŒ موا٠قی؟!- با کمال میل!
14. 7. 06 Ziba Hamburg![]()
پیش خدمت زن در رستوران *Kellnerin
Be a better sports nut! Let your teams follow you with Yahoo Mobile. Try it now.