درسی زیبا

2 views
Skip to first unread message

Samad shojaeimotlagh

unread,
Sep 11, 2012, 12:40:09 PM9/11/12
to


در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند، عارفی از کوچه ای می گذشت.
 
غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است. 
 
به او گفت: چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی؟
 
جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد، پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟
 
عارف گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد
 
و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم







--
Yours sincerely
samad Shojaeimotlagh




Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages