اتوبوس

1 view
Skip to first unread message

A panahi

unread,
Jan 11, 2012, 9:18:46 AM1/11/12
to niloof...@googlegroups.com
سلام
حریرا
آیا تا کنون مردمان را از نزدیک دیده ای؟
من از دنیای پیشرفته و مدرن آدمیان بیزارم
اما از این بین اتوبوس را دوست دارم
تنها در آنجا فرصت میکنم مردمان را ببینم
در پیاده روها نمیتوانی به تماشای مردم بایستی حتی نمیتوانی به آنها سلام کنی
طوری نگاهت میکنند گویی دیوانه ایی
اما در اتوبوس میتوانی چشمهایشان را از نزدیک ببینی
اگر درست به چهره شان دقیق شوی میبینی که هرکدام در غمی عمیق فرو رفته اند
گویی همگان در آینده اند
یا در انتظارند یا در حسرت
بدون لبخند.گویی هیچکس دیگری را نمیبیند.
یکی خسته است.دیگری شاد.
اما
همه با هم هدف مشترکی دارند چیزی که در بیرون نمیبینی
اگر کسی آسیبی ببیند همه متوجهش میشوند چیزی که در بیرون کمتر میبینی
میتوانی با کنار دستی ات در هرموردی صحبت کنی
میتوانی بی دلیل ببخشی_جایت_ را به کس دیگری که ایستاده بدون آنکه او دلخور شود
به کسی دل نمیبندی حتی اگر از او خوشت بیاید چرا که میدانی به زودی پیاده میشود
آنجا انواع مردمان کنار هم مینشینند: محصل، بیسواد، بیمار، سالم و..
به هنگام حرکت آزادانه به امیدها، حسرتها، غمها وشادیهایت فکر میکنی بدون
آنکه دیگری از رازهای درونت آگاه شود.
واز پنجره ای کوچک صحنه هایی گذران را میبینی که همه مردمان مشغولند
مردمانی که همچون کرم در هم میلولند.بدون آنکه آنان تو را ببینند..
میدانی حریرا
اتوبوس بسیار شبیه دنیاست
گاهی شده حریرا که خودم را نیست تصور میکنم میبینم هیچ چیز از دنیای
آدمیان کم نمیشود
جز اینکه اگر نبودم جای خالی روی این صندلی برای زنی که چند قدم آنطرف تر
ایستاده خالی میشد..
حریرا بسیار شده که مردمان در اتوبوس با من درد دل کنند وبعد بدون اعتنا
پیاده شوند ورا ه خود روند.
وبسیار شده که از من تقاضای بلیت کنند بدون آنکه پول داشته باشند ومن هم.
حریرا من جوجه های رنگی پسربچه،نان خشکهای پیرزن، اشکهای زنی که طلاهایش
را فروخته بود تا مهریه عروسش را بدهد وکفشهای پاره دختر بچه افغانی ،
همه را در اتوبوس دیدم.
حریرا من حتی روزی دختری نابینا را دیدم. شاید او هرگز گمان نمیکرد دختری
که کنارش نشسته آرزو دارد نبیند.
ویا یادگاریهای بچه ها بروی صندلی های پاره.....
حریرا گمان میکنم اگر روزی از این دنیا بروم براستی دلم برای این مردم تنگ میشود.
روزی دختری به من گفت: من با اتوبوس یک ساعت مسیری را رفتم بدون هیچ
هدفی... وهمان مسیر را با همان اتوبوس بازگشتم باز بدون هیچ هدفی.آیا تو
گمان میکنی که من دیوانه ام؟
پاسخ دادم: هرگز.
حریرا تو گمان نمیکنی که شاید اوهدفمندترین کار دنیا را میکرده.
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages