با اينكه ندايي از درونم ميگويد: «شك نداشته باش كه عمل به هر فضيلت اخلاقي، گامي است به سوي موفقيت!»، اما شايد نياز به دليل و مدركِ عقلي و نقلي دارم تا موضوع برايم جا بيفتد. بنابراين، هر بار پس از مدتي كلنجار رفتن با عنوان مقاله و يادداشت كردن تجربههاي خودم و ديگران و جستوجو ميان مقالات و كتابهاي مختلف، دستآخر، بر پايه سند و مدرك، به تاثير يك فضيلت اخلاقيِ ديگر بر موفقيت پي ميبرم و شايد بشود گفت كه منطقا آن را باور ميكنم.
از ميان صفات اخلاقي مختلف، كه تاكنون چندتايي را با هم بررسي كردهايم، بعضي هستند كه بيدرنگ و به اصطلاح «با يك حساب سرانگشتي» ميتوان ارتباط منطقيشان را با موفقيت پيدا كرد. صفاتي مانند انضباط فردي، جديت، پشتكار و مانند اينها از اين جملهاند؛ اما الحق والانصاف كه بعضي صفات، در ابتداي كار، انسان را دچار بهت ميكنند كه «آيا واقعا ميتوان بين اين صفت، و موفقيت، رابطهاي يافت يا ميخواهيم به زورِ وصله و بخيه، مطالبي را به خورد خلقالله بدهيم؟» نمونهاش صفت خيرخواهي بود كه ديديم محققان چگونه بر پايه آمار و تحقيقات مختلف، به تاثير مثبت آن بر موفقيتهاي شغلي و اجتماعي و... پي بردهاند؛ و اما اكنون صفت مثبت قدرشناسي، كه صادقانه اعتراف ميكنم شخصا در بدو امر بيشتر تصور ميكردم صفتي است انتزاعي و احساسي، تا كاربردي و موثر.
شايد چنين تفكري براي شما هم ايجاد شده باشد: «قدرشناسي كجا و موفقيت كجا؟» ميدانيد اولين پاسخي كه به ذهنم رسيد چه بود؟ اينكه هر وقت موفقيتي كسب كنم، و از آن طريق منفعتي را نصيب فرد يا افرادي كنم، آن وقت است كه بايد انتظار قدرشناسي داشته باشم؛ يعني اول موفقيت، بعد قدرشناسي. اين سادهترين و ابتداييترين فكري بود كه به ذهنم خطور كرد؛ اما پس از بررسي و مطالعه، متوجه شدم موضوع چندان هم چنين نيست. اصلا چه بسا در پي كسب موفقيت، قدرشناسي و قدرداني در كار نباشد كه هيچ، توبيخ و تحقير و حسادت و كلي مانعتراشيهاي ديگر هم قطار شوند. پس جريان از چه قرار است؟
در دنياي روانشناسي و علوم اعصاب كه جستوجو كنيم، صفت قدرشناسي يا كمي دلنشينترشدهاش «حقشناسي» يا «شكر»، با نام دكتر رابرت اِي. اِمِن عجين است. دكتر اِمِن، روانشناس، از دانشگاه كاليفرنياـ دِيويس، بيش از ده سال است كه در زمينه انواع تاثيراتي تحقيق ميكند كه قدرشناس بودن، بر جسم، روحيه، روابط اجتماعي و طبيعتا بر موفقيت افراد بر جا ميگذارد. او با همراهي روانشناسي ديگر به نام دكتر مايكل مككُلا از دانشگاه مِتديستِ جنوبي، دالاسـ تگزاس، كتابي با عنوان روانشناسيِ قدرشناسي نوشتهاند و نتيجه تحقيقاتشان در زمينه قدرشناسي را كه در حوزههاي مختلف انجام گرفته بود، از ديدگاه جامعهشناسي، شخصيتشناسي، روانشناسي رشد، مردمشناسي، زيستشناسي و بسياري حوزههاي ديگر، بيان داشتهاند. جمله تكاندهندهاي در اين كتاب هست كه حقيقتا انسان را به تعمق واميدارد: «قدرشناسي صفتي است كه بيش از ديگر عواطف انساني، به دست فراموشي سپرده شده است.»
با نتيجه تحقيقات اين دو دانشمند، بيش از اينها كار خواهيم داشت، اما فعلا ميخواهيم از خودمان سوالي بكنيم: «چرا صفت قدرشناسي، رفتهرفته چنين به دست فراموشي سپرده شده است؟» مگر نه اين است كه از كودكي بارها و بارها به ما گفته شده: «از عمو تشكر كردي؟»، «خاله را بابت هديهاي كه به تو داده بوسيدي؟»، «به دوستت زنگ زدي و براي اينكه در درس رياضي كمكت كرده، دوباره از او تشكر كردي؟ اصلا بهتر است برايش هديهاي هم بخري تا حسابي از او قدرداني كرده باشي»... و بسياري جملات از اين دست؟ اگر اين سيل جملات و جملاتي مشابه كه ديگران مخاطبش بودهاند و ما شنونده آنها، با هم جمع ببنديم، بياغراق بالاي هزار، يا هزاران بار خواهد شد؛ اما آيا ما خودمان را افرادي قدرشناس ميدانيم؟ آيا اين همه تكرار و تكرار، حس قدرشناسي را در ما بيدار كرده است؟
پيش از يافتن پاسخي براي پرسشهاي بالا لازم است تعريفي مختصر يا شايد ساده از قدرشناسي بياوريم تا در ادامه مقاله، معياري براي سنجيدن خودمان با آن تعريف در دست داشته باشيم؛ «قدرشناسي عبارت است از احساس قلبيِ سپاسگزار بودن، در نظر آوردن، و برشمردن موهبتهايي كه در اختيار داريم، و قدرداني بابت هر آنچه دريافت كردهايم و ميكنيم.»
براي اكثر مردم، قدرشناسي جايگاهي را كه بايد ندارد. عدهاي از افراد كه تعدادشان هم بيشك كم نيست، قدرشناسي را به نوعي، معادل با اجبار ميدانند. چگونه؟ به ياد كودكيتان بيفتيد، زماني كه ديگر سير شده بوديد، ولي غذاي داخل بشقاب تمام نشده بود و مادر يا پدر ميگفتند براي قدرشناسي از اين نعمتي كه داري، بايد غذاي درون بشقابت را تا آخر بخوري. چه حسي به شما دست ميداد؟ آيا خودمان همين جملهها را به فرزندانمان نميگوييم؟ آيا با چنين شيوه رفتاري، خودمان يا فرزندمان حقيقتا قدر آن غذا را دانستهايم؟ چنين قدرشناسيِ از روي اجباري، بيش از آنكه مفيد باشد مضر است. چون شخص را مترصد نگه ميدارد تا در اولين فرصت عقده دلش را بر غذاي بيزبان يا هر عامل ديگري كه او را «به اجبار» وادار به تشكر كرده است خالي كند. شايد حتي به فكر انتقام گرفتن هم بيفتد!
گروهي ديگر هستند كه قدرشناسي را معادل با احساس اداي دِين ميدانند، كه البته اين تعبيرِ خوشبينانه موضوع است و اكثر چنين افرادي خود را نه مديون، بلكه به نوعي «بدهكارِ» محبت يا خدمتي كه از جانب طرف مقابل دريافت كردهاند ميدانند؛ بدهياي كه گريبانشان را گرفته و تا وقتي ادايش نكنند آرامش ندارند و نميتوانند به چشم فرد مقابل نگاه كنند و اين باعث ميشود يا در برابر او حس خجالت، حقارت و سرخوردگي كنند يا هميشه عذاب وجدان داشته باشند كه چطور بتوانند از شر دِيني كه طرف مقابل با محبتش بر گردن اينان گذاشته خلاص شوند. ملاحظه ميكنيد؟ محبت و خدمت ديگران از ديد چنين افرادي در حكم يك عذاب يا شر است. اينگونه افراد گاهي از «فشار اداي دِين» به مرحلهاي ميرسند كه شايد با خود بگويند: «اي كاش اين محبت را در حقم نكرده بود. با اين همه مشغله و وقتِ كم، حالا چطور بايد از زير دينش در بيايم؟» پس به جاي دَرْك كردن و ارج نهادن به محبت ديگران، بيصبرانه و بلكه عجولانه، فقط و فقط در فكر جبراناند.
دستهاي ديگر هستند كه قدرداني، قدرشناسي، سپاس، شكرگزاري، يا هر اسم ديگري را كه بر آن بگذاريم سرپوشي بر كوتاهيها و شايد كاهليهاي خودشان ميكنند و البته اين توجيهها را معمولا در جواب سر و همسر و به اصطلاح دور و بَريهايشان به كار ميبرند كه از سستمايگي اينان به فغان آمدهاند: «در مقايسه با شخصي كه در فلان استان دورافتاده و محروم زندگي ميكند، خيلي هم وضعمان خوب است، پس بهتر است صدايمان درنيايد.»، «هميني هم كه داريم از سَرمان زياد است، بهتر است همين را دودستي بچسبيم تا از دستش ندادهايم.»، يا مثلا «همين كه مختصر سوادي دارم كه به كارَم بيايد و مجبور نشوم از ديوار مردم بالا بروم بايد كلاهت را بندازي هوا.» اين دسته افراد، نه تنها قدرداني و قدرشناسي، به طور كلي هيچ كاري هم نميكنند. هرچه پيش آيد، خوش آيد.
گروهي ديگر هستند كه هر نوع قدرداني و قدرشناسي را از ترسِ از دست دادن نعمت، مقام، موقعيت، و... ميكنند: «مبادا جناب رييس نظرش برگردد و اضافهحقوقي را كه برايم در نظر گرفته كأن لم يكن تلقي كند.»، «مبادا دوستانم ديگر مرا به جمعشان دعوت نكنند.»، «مبادا بستگانم ديگر برايم جشن تولد نگيرند.»، «مبادا نعمتهايي را كه داده، پس بگيرد.» و... به جرات ميتوان گفت اين نوع از «به ظاهر قدرشناسي»، شايعترين شكل آن است.
شايد شما بتوانيد انواع ديگري از قدرشناسيهاي اينگونه را نام ببريد، اما به نظر ميرسد نكتهاي ميان همه افراد اين گروهها مشترك است و آن اينكه چشم هيچ كدامشانـ و چه بسا هيچ كداممانـ نعمت يا موهبتي را كه در اختيار دارند، نميبيند؛ يكي به همسايهاش چشم دارد كه «واي باز آش نذري آورده، حالا داخل ظرفش چه بريزم و به او برگردانم؟»، يكي به دست كارفرمايش چشم دوخته كه «اين همه مال و منال دارد، اين مبلغ عيدي و پاداش ميدهد؟ پس بقيه را براي چه نگه داشته؟»، و ديگريـ در حالي كه شايد به پهلو لميده باشدـ به صفحه تلويزيون نگاه ميكند و ميگويد كه «عجب! چه خوب كه اينجا كنار اقيانوس نيست كه چنان طوفانهايي بيايد.» بگذاريد يك جمله بگويم و به قول قديميها، خلاص: هيچكس به آنچه در حال حاضر در اختيارش هست نگاه نميكند، بلكه به آنچه هنوز نيست و شايد هم هرگز نباشد نگاه ميكند. طبعا چنين افرادي از زندگيشان هم دلخوش و راضي نيستند.
با اين حساب، ما در كدام گروه جاي داريم؟ آيا قلبا قدرشناس هستيم؟ ظاهرا قدرشناس هستيم؟ يا اصولا قدرناشناسيم؟ اگر بخواهيم خودمان را بشناسيم و بدانيم حقيقتا تا چه اندازه قدرشناس، سپاسگزار يا شاكر هستيم، چه بايد بكنيم؟ معمولا گفته ميشود بهترين روش براي تجزيه و تحليلِ ويژگيهاي شخصيتيمان، يادداشت كردن تجربههاي روزانهمان است. اين يادداشتبرداري چگونه ميتواند ما را به شناختي از خود در زمينه قدرشناسي برسانَد؟
باز گريزي ميزنيم به تحقيق دكتر مككُلا و دكتر اِمِن. شايد روش كار آنها، راهكاري عملي به دست ما بدهد! آنها در مطالعهاي كه روي چندصد نفر از افراد انجام داده بودند، اين افراد را به سه گروه تقسيم كردند؛ از همه شركتكنندگان در اين تحقيق خواسته شده بود كه تجربيات روزانهشان را يادداشت كنند. از اولين گروه فقط خواسته شده بود هر آنچه را كه در طي روز برايشان پيش ميآيد يادداشت كنند، بيآنكه برايشان مشخصا مطرح كرده باشند كه پيشامدهاي خوب را بنويسند يا بد را. به گروه دوم گفته شد كه فقط تجربيات ناخوشايندشان را يادداشت كنند و به گروه سوم توصيه شده بود هر چيزي كه خود را بابتش قدرشناس و سپاسگزار ميدانند، يادداشت كنند.
اگر هماكنون، صادقانه، به رَويهمان در زندگي نگاهي بيندازيم، خود را در كدام گروه ميبينيم؟ آيا از كساني هستيم كه همه گونه رويداد و تجربهاي را در انبان خاطراتمان نگه ميداريم بيآنكه نيازي به بيرون كشيدنشان، و جدا كردن خوب و بدشان از يكديگر را در خود احساس كنيم؟ آيا از گروه دوميم، يعني نگاهمان عمدا يا سهوا بر تيرگيها و روي منفي سكه زندگي است؟ يا مانند گروه سوم هستيم، يعني «خوب نگاه ميكنيم» تا هرچه مايه قدرشناسيمان است بيابيم و به گنجينه خاطرات و تجربياتمان بيفزاييم؟ بر «خوب نگاه كردن» تاكيد ميكنيم، زيرا به نظر ميرسد فرد قدرناشناس نخواسته است يا نتوانسته است كه بر داشتههايش، همان موهبتهايي كه همين حالا در اختيار دارد، با ديدهاي باز نگاه بيندازد.
نتيجه پژوهش بالا نشان داد افرادي كه تمرينهاي روزانه قدرشناسي را انجام داده بودند، سطوح بالاتري از آگاهي، شور و اشتياقِ بيشتر، عزم جزمتر، نيكبيني، و انرژي بيشتري را گزارش دادند. به علاوه، افرادي كه در گروه «قدرشناسي» بودند كمتر دچار افسردگي و تنش شده بودند، در خود تمايل بيشتري به كمك كردن به ديگران يافته بودند، برنامه ورزشيِ منظمتري داشتهاند، و در دستيابي به اهداف شخصيشان پيشرفتهايي عالي داشتهاند.
آيا تصور ميكنيد براي موفق بودن به چيزي بيش از آنچه در بالا اشاره شد نيازمنديم؟ شايد يك گزارش ساده بتواند نگرشتان را درباره تاثير قدرشناسي بر موفقيت به شكلي بنيادين تغيير دهد، همانطور كه نگرشِ مرا تغيير داد. اين يك ماجراي واقعي است و شايد فقط نامي تغيير كرده باشند:
اَندرو براي شغل فروشندگي به مصاحبه دعوت شده بود. خودش خوب ميدانست كه براي گرفتن اين كار، تجربه و مهارت كمي دارد. در حقيقت خودش هم نميدانست چطور براي مصاحبه دعوت شده است؟ اما يك چيز را خوب ميدانست و آن اين بود كه بابت اينكه او را به مصاحبه دعوت كرده بودند، قلبا سپاسگزار است (بيهيچ احساس دِيني، احساس اجباري، يا نگراني بابت از دست دادن اين موقعيت شغلي). مصاحبه انجام شد و باز هم اَندرو از صميم قلب باور داشت كه دستكم، تجربه ديگر شركتكنندگان در مصاحبه، براي اين شغل بيشتر از اوست. وقتي داشت ساختمان را ترك ميكرد، پاكتي را به دست مسوول پذيرش داد. داخل پاكت چه نوشته بود؟ يك يادداشت تشكر براي مردي كه همين حالا با او مصاحبه كرده بود و تشكر بابت وقتي كه صرف مصاحبه با او كرده و فرصتي كه به او داده است. غروب همان روز، تلفني به او خبر دادند كه شغل از آنِِ او شده است. ميدانيد چرا؟ كارفرماي جديدش كه فرد بسيار هوشمندي بود، اَندرو را بابت مهارتهاي نداشتهاش استخدام نكرد، بلكه بابت آن كارتِ تشكر استخدامش كرد، چون اين كار به او نشان داد كه اگر اَندرو در اين مرحله كه هنوز استخدام شدنش محرز نبوده، به هر حال از او تشكر كرده است، پس خواهد توانست با مشتريانش هم ارتباطي بسيار عالي برقرار كند و اين درست همان چيزي بود كه كارفرما از كارمندش ميخواست. قدرشناس بودن اَندرو موجب اشتغالش شد.
قبل از پايان اين شماره از مقاله، يك تمرين جالب توجه را كه به تازگي آموختهام با شما عزيزان به اشتراك ميگذارم. تقريبا مطمئن هستم كه به همان نتيجه مثبتي خواهيد رسيد كه من رسيدهام: نفس عميق بكشيد، و بعد روي آن نفس عميقتان باز نفس بكشيد، و به كشيدن هوا به داخل ريههايتان ادامه بدهيد. آنقدر ادامه بدهيد كه نتوانيد ذرهاي ديگر از هوا را با دمتان وارد ريهها كنيد، به حدي كه احساس كنيد الان است كه ريهها از هم متلاشي شوند. براي چند لحظه كوتاه نفستان را حبس كنيد و بازدم ندهيد. حالا ميتوانيد بازدم بدهيد، نفستان را آزاد كنيد و راحت تنفس كنيد. چه حسي داشتيد؟ آيا نفس نكشيدن سخت نبود؟ نفس كشيدن اصليترين نعمتي است كه در جهت بقا و حيات در اختيار داريم، در حاليكه آنچنان به بودنش عادت كردهايم كه وقتي ميخواهيم از زندگي كسالتبارمان تلويحا شكايت كنيم، ميگوييم: «اِييي... نفسي ميآيد و ميرود.» در طي اين دو هفته، هرگاه احساس كرديم كه جايي براي ناسپاسي و قدرناشناسي وجود دارد، تمرين تنفس را تكرار كنيم تا اين ارزشمندترين نعمت جسمانيمان، ما را بيدار و به قدرشناسي تشويق كند.