فداكاران پاك باخته اي را كه شب و روز براي مساعدت و محبت به ستمديدگان،
در اتوبان ها و خيابان ها و كوچه هاي شهر بي در و دروازه ي طهران جولان
مي دادند، گرفتند و به تنگناي زندان افكندند؛ عاشقان شوريده اي را كه
چهار گوشه ي شهر بزرگ طهران و گاهي هم شهرها و روستاهاي دوردست كشور
پهناور ايران، ميدان حركت و حضورشان بود، دستگير كردند و به سياهي سلول
سپردند. هر چه در توان داشتند به كار بردند تا سلولشان تنگ تر باشد و هر
چه به فكرشان مي رسيد انجام دادند تا اطاقشان تاريك تر گردد. آزادي آنان
آزارشان مي داد و حريتشان خزينشان مي كرد. آخر آنان، طرح هاي تكفيرشان را
مدام خنثي مي كردند و توطئه هاي تدميرشان را پيوسته دفع مي نمودند. آنان،
هر ستمي را كه هر بهايي ايراني از دست عوانان مي ديد توجيه مي كردند و هر
اتهامي را كه هر بنده ي ابهايي از افواه معاندان مي شنيد توضيح مي دادند.
شب و روز، اميد القا مي كردند و روز و شب، اطمينان مي دميدند. تمام طول و
عرض طهران ميدان جولانشان بود تا پيشاني ستم را سدّ نمايند و همه ي پهنه
ي ايران عرصه ي تلاششان بود تا جبهه ي ظلمت را مقاومت كنند. آنان، ستون
هاي مقاومت، اسطوره هاي استقامت، مشارق حكمت و مطالع درايت بودند؛ و با
تمام وجود، در هر لحظه اي و در هر نقطه اي، در مقابل عيون عوانان، در
حمايت و هدايت و تقويت جامعه اي ستم ديده و زخم خورده، فداكاري و جانبازي
مي نمودند.
امّا كينه توزاني كه به حرّيت نسيم هم حسادت مي كردند، و با آزادي آب هم
عناد مي ورزيدند، چگونه قادر بودند جولان ظلم زُداي آنان را تحمّل كنند و
حركات ستم ستيزشان را چشم پوشي نمايند؟ كساني كه واژه ي آزادي غمناكنشان
مي نمود و حروف حريّت هراسناكشان مي ساخت، چطور مي توانستند حركات حمايت
زاي ياران را ناديده انگارند و جولان جان بخش آنان را اغماض كنند؟
سرانجام عناد ديرين عود كرد و بغض پيشين بارز شد و تاب تحمل تمام گشت؛
آنگاه پنجه هاي خونين به سيماي حمامات نازنين افكندند و با ظلم و زور و
توهين، اخذشان كردند و به درون تاريك خانه هاي اوينشان بردند و پس از
نمايشي ننگين، كه نامش صدور حكم دادگاه بود، به بيدادگاهي ديگر منتقلشان
نمودند.
اما چرا چنين كردند؟ چرا انساني آزاد و آگاه و بي گناه را مي گيرند و با
توهين و تغيّر در سلولي تنگ و تاريك جاي مي دهند؟ چرا آدميان را اسير مي
كنند و آزادگان را به زنجير مي كشند؟ ظاهر قضيه دفاع از مصالح مملكت و
منافع ملت است؛ اما باطن قضيه ترس و زبوني و ذلت است. از سه حال خارج
نيست؛ يا از اقدامات فيزيكي آنان مي ترسند؛ يا از تلاش هاي اجتماعيشان
واهمه دارند؛ يا از تأثيرات روحانيشان نگرانند. آخر به حكمت الهي، پس از
قرون متمادي، به آروزي تاريخي خود رسيده بودند و از اين رو مدام تصوّر مي
كردند هر مُتنفّس و متحرّكي قصد براندازي آنان را دارد. ياران ايران و
براندازي حكومت حاكمان؟ استغفرالله. مي ترسند؛ مسئله اين است. اما
اقدامات فيزيكي كه اساساً و تماماً منفور و مردود ياران بوده است؛ چه كسي
موجود است كه ادني آزاري از آنان ديده باشد؟ و تلاش هاي اجتماعي هم كه
مخصوص و محدود به مؤمنان بوده است؛ آخر آنان به جز اختصاص تمام اوقات و
امكانات به دفاع از جامعه ي ستمديده و غارت شده ي هم كيشان، و تأمين حد
اقل امنيت مادي و رواني و روحاني آنان، به چه كار ديگري مشغول بوده اند؟
دركدام كمپاني عضو بوده اند؟ در چه اداره اي عمل مي كرده اند؟ در كدام
سازمان سَروَري مي نموده اند و در چه وزارت خانه اي خميازه مي كشيده اند؟
آنان كه خود پيشتاز پاك (سازي) شدگان و علمدار غارت گشتگان بودند. پس
فقط مي ماند تأثيرات روحاني. آري آنان، در هر لحظه اي و در هر نقطه اي كه
حضور مي يافتند، تأثيرات بارز روحاني برجاي مي گـذاشتند و قواي ساطع
معنوي افـاضه مي كردند. آنان، نه تنها مُقوّي قلوب ستمديدگان خلق بهاء
بودند؛ كه ديگران هم از افاضاتشان بهره مي بردند و از تأثيراتشان مستفيض
مي گشتند؛ و همين است علت اصلي دستگيريشان؛ افاضات عالي روحاني، و
تأثيرات واسع ذهني؛ رقايقي روشن كه با ارواح ظلمت پرستان منافات دارد و
حقايقي وسيع كه با اذهان تنگنا دوستان در تعارض است. و عاقبت اين ظلمت
پرستان تنگنا دوست، تاب تحمل نياوردند و عنان اختيار از كف دادند. چشم بر
تجارب تاريخ گذشته بستند و ديده از افق هاي آينده پيچيدند و با خود گفتند
ما كه اكنون عقابان اوج اقتداريم چگونه تحمّل كنيم پرواز كبوتران سپيد
بال را؟ و اين بود كه به آنان تاختند و با پنجه هاي خونين كبوتران نازنين
را اخذ كردند و با تكفير و توهين، به گوشه ي سلول اوين افكندند تا
وجدانشان آسوده گردد كه آن افاضات منتهي خواهد شد و دلهايشان آرام گيرد
كه آن تأثيرات تمام خواهد گشت.
امّا آيا به راستي چنين شد؟ آيا آن افاضات واقعاً منتهي شد؟ و آن تأثيرات
حقيقتاً منقطع گشت؟ خير، نمي تواند چنين باشد و چنين هم نشد. اين، انديشه
اي بدوي است كه براي ممانعت از افاضه، انساني را به زندان بيفكني؛ و اين
شيوه اي ابتدايي است كه براي جلوگيري از تأثير، كسي را به سلول محكوم
كني؛ آن هم در دوران ارتباطات ماهواره اي و در زمان اختراعات نانومتري.
اگر زمان قاجاريان بود يك چيزي. نفهميدند كه امروز ديگر ماهواره نقش
چاپار را بازي مي كند؛ و موبايل وظيفه ي نقّال را به عهده دارد.
درنيافتند كه اكنون ديگر اينترنت مكان راوي را اخذ كرده است و ايميل جاي
جارچي را گرفته است. اين ها را نفهميدند و براي ممانعت از افاضات ياران
به زندانشان بردند و به جهت محدوديت تأثيرات آنان به سلولشان افكندند.
كاربُرد تكنولوژي پيشرفته كه هيچ، نيز نفهميدند كه ياران تنها نيستند و
به يك پيكر متحد جهاني متصلند. به روي خود نياوردند كه آنان در مليون ها
قلب در اقصي نقاط عالم جاي دارند. بر اين واقعيت چشم پوشيدند كه سازمان
هاي جهاني هشيارند و مدافعان حقوق بشري بيدار. به اين حقيقت وقعي ننهادند
كه روشنفكران ايران حاضرند؛ و بشردوستان جهان ناظر. به اين عظمت اهميت
ندادند كه يك قيادت واحد جهاني در ميدان است؛ و يك هدايت بي وقفه ي الهي
در جريان. هيچ كدام از اين ها را نفهميدند يا وانمود كردند كه نمي فهمند.
گمان كردند اگر ياران دلاور ايران را به زندان ببرند حادثه ي خجسته ي
افاضه تعطيل مي گردد و اگر در وراي درب هاي آهينشان جاي دهند جريان جان
بخش تأثير تمام مي شود. چه انديشه ي خامي! اگر دوران قاجاريان بود يك
چيزي.
و حالا ما، هر روز و هر جا، شاهد افاضات يارانيم كه سوار بر امواج
الكترومغناطيسي، و با سرعت نور، جوّ سيّاره را دور مي زند؛ و در هر آن و
هر مكان، سامع تأثيرات آنانيم كه نافذ در عرصه هاي واسع اينترنتي، و با
شور و نشور، فضاي مجازين را مي پيمايد؛ و از طريق مجاري قلوب و ارواح و
افكار و اعمال مؤمنان مخلص و مهيّا، به فضاي راستين سرايت مي كند و به
چشم و فكر و قلب مردمان اصابت مي نمايد. تكنولوژي پيشرفته، زاده ي آكادمي
هاي آزاد عالم، دست در دست اتحاد روحاني جامعه ي جهاني بهايي داده، تا آن
افاضات را عالم گير كند و آن تأثيرات را جهان شمول نمايد. و بدين سان،
تنگناي زندان، وسعت بي پايان كيهان شد و سياهي سلول سپيدي حلول خورشيد
گشت. افاضاتي كه محدود به مرزهاي ايران زمين بود، تا قلوب هزاران هزار
بندگان بهاء در اقصي نقاط دنيا دامن كشيد و تأثيراتي كه منحصر به
ستمديدگان اين ديار دردآلود بود، تا اذهان مليون ها نفوس، در چهار گوشه ي
جهان، گسترش يافت؛ و اين افاضات عالمي و تأثيرات جهاني، چه بسيار ابصار و
اذهاني را كه از يك سو، متوجه ياران ايران، و سپس، جامعه ي بلا كشيده ي
بهاييان ايران و بعد، جامعه ي جميل و جليل بهاييان جهان نمود و از سويي
ديگر مترصد سرزمين ايران، و سپس قوانين و موازين آن، و بعد وضع و روز
مردمان آن كرد. و چنين بود كه سياهي سلول به سپيدي حلول تغيير يافت و
تنگناي زندان به وسعت كيهان تبديل شد.
«يا رئيس...هل ظنّنتَ انّك تقدرُ ان تُطفئ النّارَ الّتی اوقدَهَا اللّهُ
فی الآفاق؟ لا ونفسِه الحقّ، لو كنتَ من العارفين، بل بما فَعَلتَ زادَ
لهيبُها و اشتعالُها، سوف يُحيطُ الأرضَ و مَن عليها. كذلك قضی الأمرُ و
لا يقومُ معه حكمُ مَن فی السّمواتِ و الأرضينَ» (لوح رئيس) (اي
رئيس...آيا گمان كردي مي تواني آتشي را كه خداوند در آفاق برافروخته
خاموش كني؟ نه هرگز نمي تواني؛ قسم به نفس برحقش، اگر از دانايان باشي؛
بلكه به آنچه مرتكب شدي، شعله اش افزون تر گشت و به زودي زمين و زمينيان
را فراخواهد گرفت. امر اين گونه مقدر شد و حكم هيچ كسي، چه در آسمان ها و
چه در زمين ها، نمي تواند در برابرش بايستد.) « قَدْ جَعَلَ اللهُ
البَلاءَ غَادِيَةً لِهذِهِ الدَّسْكَرَةِ الخَضْراءِ وَذُبالَةً
لِمِصْباحِهِ الَّذِي بِهِ أَشْرَقَتِ الأَرْضُ وَالسَّماءُ» (لوح سلطان
ايران) (خداوند بلايا را باران ريزنده بر اين مزرعه ي سرسبز قرار داد و
نيز روغني براي اين چراغ، كه به آن، زمين و آسمان نوراني گشته است) «
لَوْ يَسْتُرُونَنِي فِي أَطْباقِ التُّرابِ يَجِدُونَنِي راكِباً عَلى
السَّحابِ وَداعِياً إِلى اللهِ المُقْتَدرِ القَدِيرِ» (لوح ناپلئون
سوم) (اگر در زير طبقات خاك پنهانم كنند، سوار بر ابر و داعي به سوي
خداوند توانايم خواهند يافت.)
18/8/1389