به سرور قلبت شادمان باش

9 views
Skip to first unread message

پیام

unread,
Aug 25, 2010, 8:50:37 AM8/25/10
to نغمه’ ورقا

از متن سخنراني ايادي امرالله جناب ابوالقاسم فيضي دوستان عزيز اين متن
زيبا و دلگشا، راجع به بندي از
كلمات مكنونه است كه اخيرا به آن برخورد كردم و مايلم آن را به شما هم
تقديم كنم.
انشاءالله كه از ‌آن لذت خواهيد برد.
با محبت بي پايان
نعيم الف


... سپس به جمله اي بر مي خوريم كه به عقيده ي من مهم ترين عبارت در كل
كلمات
مباركه ي مكنونه است؛ مي فرمايند: «اِفرَح بسرور قلبك.»

(مضمون: به سرور قلبت شادمان باش.)

اين چيزي است كه ما به كلي از آن غافليم. دنياي غرب قرن ها است اين
حقيقت را فراموش كرده است؛ هنر تفكر كردن، هنر تمركز نمودن و هنر در دل
خود رؤيا
پروراندن را به كلي از ياد برده است؛ و حضرت بهاءالله از ما مي خواهند
دوباره به آن
متوسل شويم. اولين معناي اين جمله اين است كه در تمام دنيا، خارج از وجود
تو، هيچ
چيز موجود نيست كه تو را مسرور كند؛ اگر همه ي عالم را با تمام ثروت ها و
لذت هايش
مالك باشي، همه ي آن هاموقتي و گذرا خواهند بود و در خلال حيات سبب غم و
اندوه تو
خواهند شد؛ آن ها هرگز تو را به سعادت و خوشبختي حقيقي نخواهند رساند.
اين اشتباه
است كه مردم مادام محل خوش گذراني و سرگرمي خود را از نيويورك به پاريس،
به رم، به
آفريقا، و به استراليا منتقل مي نمايند. آن ها در جستجوي خوش بختيند غافل
از اين كه
آن را با خود حمل مي نمايند.

آن حضرت مي فرمايند: «به ژرفاي قلب خود فرو رو»(ترجمه) در عمق قلب تو
دنيايي ديگر است؛ و در آن، يك چشمه
سار جوشان شادي موجود است؛ جويبار نشاط از عمق قلب خودت جاري مي شود.
هيچ چيز آن را مانع نتواند شد و هيچ كس آن را
به تو نتواند داد مگر خودت. اين كار با تمرين و ممارست روحاني ميسّر است.
حضرت عبدالبهاء قصه ي يكي از مسجونان را در عكا كه با
حضرت بهاءالله در سجن اعظم بوده، اين چنين تعريف مي فرمايند:

«او يك قاليچه ي كوچك، يك سماور، يك فنجان و يك قوري داشت. هر روز عصر
اطراف را آب پاشي مي كرد، قاليچه
اش را پهن مي كرد، سماورش را مي ‌آورد و آب را جوش مي آورد و به حضّار مي
گفت:
"گوش بدهيد ببينيد چطور غل مي خورد؛ صدايي خوش تر از آن در عالم نيست.
ببينيد هوا چه
مطبوع است (منظورش هواي شهر عكا بوده كه از تعفن و آلودگي در دنيا نظير
نداشته
است)" بعد براي خود چاي مي ريخت و مي نوشيد. او گاهي فنجان چاي را بالا
مي گرفت و مي گفت
زيبا تر از تمام چاي هاي دنيا است. هر روز رنگ و طعم چاي او بهتر از روز
قبل بود.
براي يك فنجان چاي كه آماده مي كرد با شادي، درگاه الهي را شكر و سپاس
مي گفت و
وقتي آن را مي نوشيد باز هم شكر به جا مي آورد و سرشار از شادي و خوشبختي
بود، زيرا اين
ها همه از بحبوحه ي روحش سرچشمه مي گرفت.»
مي فرمايند: «شهادت ميدهم ایدوستان، که نعمت تمام و حجّت کامل و برهان
ظاهر و دليل
ثابت آمد ديگر تا همّت شما از مراتب انقطاع چه ظاهر نمايد..» (كلمات
مكنونه ي)

Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages