نامه مادر ساسان تقوی یکی از جوانان زندانی در شیراز

7 views
Skip to first unread message

پیام

unread,
Aug 17, 2010, 10:05:32 PM8/17/10
to نغمه’ ورقا

باور نكردني است؛ ولي حقيقت دارد. بخوانيد و اندكي بينديشيد تا معجزه ي
دعاي برآمده از بحبوحه ي ايمان و اخلاص را دريابيد و انشاءالله براي
رهايي مسجونان محبوبمان به همين صورت دست به بارگاه الهي بلند نماييد تا
به همين سرعت ثمره ي آن را مشاهده كنيد

درسکوت دادگاه سرنوشت عشق برما حکم سنگینی نوشت
گفته شد دل داده ها ازهم جدا وای بر این حکم این قانون زشت


باز هم قلم در دست گرفتم ومی خواهم بنویسم از روزی بنویسم که اتفاق عجیبی
برای مادرم افتاد این بار میخواهم از زبان مادرم بنویسم .می خواهم از
روزی بنویسم که مادرم حال عجیبی داشت وچند روزی بود حملات عصبی به او دست
میداد وبه شدت به گریه می افتاد وتنها مکان امن وارام بخش اوبیت مبارک
بود درست روز دوشنبه 28تیر ماه 89 بود که مجدداً این حمله به مادرم دست
داد من وخواهرم همراه یکی از دوستانمان که ماشین داشت مادرم را به بیت
مبارک بردیم آنجا مناجاتی خواندیم و فکر می کردیم که مادرم مانند همیشه
ارام خواهد شد اما انروز حال مادرم با همیشه فرق داشت که میخواهم این
حال را از زبان خود او بخوانید
خیلی وقت است که منتظرت هستم تا با معجزه ای از راه برسی همه می گفتنند
باید قوی باشم طاقت بیاورم ویک قطره اشک نریزم ازمیان تاریکی وفرصتهای
خوب می دانستم که به حقیقت می پیوندی وهمه فکر می کردند همه چیز درست شده
اما من منتظر تو بودم نوری در اسمان میبینم نمی توانم باور کنم فرشته ای
با عشق مرا لمس کرد جایی که قبلاً تاربکی بود حالا خوشی وشادیه جایی که
ضعف بود قدرتم را باز یافتم وهمه در ان نوری بود که دیدم

من مادر ساسان هستم :حدود سه سال می باشد که هر وقت دلتنگ پسرم می شوم از
غم دوریش پناه به بیت مبارک حضرت اعلی می برم آنجا مناجات می خوانم ،
آرام شده و باز می گردم .اما آنروزدوشنبه درست یک روز قبل از ملاقات
یعنی28 تیر ماه 89 کیفیتی دیگر بود و حال و هوایی وصف ناشدنی . آنروز
وقتی در حالت ضعف و درماندگی مرا با ماشین به بیت مبارک رساندند نیمه جان
و ضجه زنان با صدای بلند با حضرت رب اعلی درد دل می کردم که : یا رب
اعلی، من که پسرم را به تو دادم من که دیگر چیزی نمی خواهم . ساسانم فدای
توست ، مال توست پس آن شاخه سبزی که گفته بودید چه شد(شاخه سبزی که در
یکی از خوابهایم حضرت اعلی به ساسان داده بودن) و با صدای بلند جملاتی را
می گفتم که به یاد نمی آورم . در این احوال ناگهان نور بسیار درخشانی به
سمتم آمد و تمام فضای ماشین غرقه در نور گردید. آنگاه چهره بسیار نورانی
و جوان حضرت اعلی را نزدیک خود مشاهده نمودم . دستم را به سوی وجودش دراز
کردم ، ایشان شال کمر خود را باز نموده دور گردنم انداختند من در آن حالت
با چشمان بسته فریاد میزدم و به دو دخترم که در ماشین بودند می گفتم :
شما نمی بینید حضرت اعلی را نمی بینید؟ دستانم را دراز نموده بودم و می
خواستم همراه ایشان بروم ومر تب ایشان را صدا میزدم . در این حالت ها
بودم که دخترانم از ترس اینکه مرا سکته فرا گیرد به خود آوردند . حالت
عجیبی داشتم ، چهره فوق العاده حضرت اعلی از جلوی چشمانم محو نمی شد خدا
شاهد است که از وصف و نگارش آن کیفیت عاجزم در همان حال که بودم با ماشین
به سمت زندان رفتیم وجلوی درب زندان مناجاتی خواندیم در طول مسیر حضرت
اعلی را کنار خود حس میکردم واطمینان دارم که حضرت اعلی همراهم بود .
فردای آنروز وقتی برای ملاقات ساسان به زندان رفتیم ، به ترتیب اول من
بعد پدرش و بعد خواهرانش از تلفن با او حرف زدیم . ساسان از دخترم رویا
پرسیده بود که برای مادر چه پیش آمده حالش خوب نیست؟ و رویا جواب داده
بود که حالش خوب نیست ما تقاضای ملاقات حضوری می دهیم و تو هم تقاضا بده
تا حضوراً مادر تو را ببیند . در این لحظه ارتباط تلفنی قطع شد و ما فکر
کردیم که وقت ملاقات تمام گردیده . آماده رفتن می شدیم که ناگهان در باز
شد و ساسان بیرون آمد ، و یک راست در اغوشم جایی گرفت همگی شدیداً گریه
کردیم و ساسان هم که نمی دانست و ساسان هم که نمی دانست جریان از چه
قرار است می گریست من معجزه حضرت اعلی را به چشم دیدم وقتی ملاقات تمام
شد جریان را برای مادر رها وهاله تعریف کردم ایشان هم مرا در آغوش گرفتند
وبا هم گریستیم
آنروز من معجزه جمال مبارک را به چشم ظاهر مشاهده نمودم که چطور درب
زندان باز شد و دیدار میسر گردید . و حال با جان و دل براین باورم که
کشتی مرا چه بیم دریاست طوفان زتو کرانه از توست


Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages