دوشنبه 5/7/1389 بود و زمان تشكيل كلاس مطالعه ي رساله ي مدنيه. آماده
شدم، از خانه خارج شده، سر ساعت هشت صبح به منزل معهود رسيدم. لدي الورود
ديدم تعدادي از خانم هاي عضو كلاس به طور غير عادي، جلوي درب منزل و
تعدادي در درگاه آن و بعضي ها هم درون آن ايستاده و با چهره هايي گرفته و
حالتي افسرده به هم نگاه مي كنند و گهگاهي هم با هم پچ پچ مي نمايند. در
دل گفتم بايد اتفاقي افتاده باشد. به آن ها رسيدم. ورودم جنشي در آن ها
افكند. پرسيدم: «چه شده؟ چرا اينجا ايستاده ايد؟» دو سه نفري با هم
گفتند: « آقاي داراب صعود كرده و براي سوار شدن به ميني بوس براي رفتن به
گلستان، يكي از محل هاي تجمّع احبا اينجا تعيين شده، و حالا منتطر آمدن
ميني بوس هستيم.» آهسته و متفكر به داخل منزل رفتم و روي يكي از مبل هاي
پذيرايي نشستم. بعضي از خانم هاي عضو كلاس هم آمدند و نشستند. هر كس چيزي
مي گفت. مسئله اين بود كه آيا اعضاي كلاس هم مي بايست با تعدادي ديگر از
احبا كه آمده بودند تا سوار ميني بوس شده، براي تشييع متصاعد بروند؛
همراهي مي كردد يا نه و به عبارت ديگر آيا مي بايست كلاس را تعطيل مي
كرديم و به همراه ديگران به گلستان اصفهان مي رفتيم يا لازم بود آن را
تشكيل مي داديم. يكي دو بار از من همين سؤال را پرسيدند؛ امّا صريحا
جوابي ندادم و همچنان در انديشه بودم كه كار صواب كدام است. پرسيدم: «
كدام آقاي داراب بوده است كه صعود كرده؟» يكي از خانم هاي نسبتا مسن و
مجرب جواب داد: «آقاي عنايت الله داراب بوده» و بر اساس تجارب خود ادامه
داد: «او سال ها مهاجر كشورهاي عربي بود. مدت ها در دوبي با خانواده اش،
همسايه ي ديوار به ديوار ما بودند. همسر و فررزندانش اصرار داشتند به
آمريكا بروند؛ و عاقبت هم او را رها كردند و رفتند؛ ولي او استقامت كرد و
حدود پنجاه سال به تنهايي در دوبي و يمن و بعضي كشورهاي ديگر عربي مهاجر
بود. مرد كار دان و مؤمن و موفقي بود. عاقبت در يمن مريض مي شود و محفل
روحاني ملي آنجا توصيه مي كند به ايران باز گردد. حدود چهار سال پيش به
ايران آمد و بعد از چندي در نجف آباد ساكن شد و احباي آنجا هم الحق از او
به خوبي پرستاري و نگهداري كردند.» به فكر فرو رفتم و ناگهان به نظرم
رسيد بايد براي تشييع پيكر او به گلستان برويم و با وجود اصرار يكي از
شاگردان كه معتقد بود بايد كلاسمان را برقرار كنيم، با لحني قاطع گفتم من
سوار ميني بوس مي شوم؛ شما هم هر كدام كه مايليد سوار شويد؛ و تقاضا كردم
قرار كلاس بعدي را بگذارند. برخاستم و با اطمينان بيرون رفتم و يك راست
سوار ميني بوسي كه آمده و آماده ي حركت بود شدم. به محض ورودم احبايي كه
سوار شده بودند يك صدا تحسين كردند و آثار خوشحالي در لحن و جبينشان
هويدا شد. روي صندلي جلو نزديك راننده نشستم. بلافاصله ديدم تقريبا همه ي
خانم هايي هم كه براي شركت در كلاس حضور يافته بودند آمدند و سوار شدند.
ميني بوس پر شد و بعد از دقايقي حركت كرد. راننده براي اولين بار شاهد
گروهي از بهاييان بود؛ آن هم در حالتي كه براي رفتن به قبرستاني در آن
سوي اصفهان سوار ميني بوسش شده بودند و به همين دليل، آثار تعجب در چهره
اش پديدار بود. به محل قرار ميني بوس دوم كه جلوي يكي از منازل احباي
ساكن چهارصد دستگاه توقف كرده بود رسيديم. آن ها هم سوار شده و آماده ي
حركت بودند. بالاخره، حدود ده دقيه اي بعد از ساعت هشت، ميني بوس ها به
دنبال هم حركت كردند. مقصد گلستان جاويد اصفهان بود. لازم به ياد آوري
است كه احباي منطقه ي نجف آباد از 110 سال قبل، در جوار شهرشان گلستان
داشته اند. در سال 1362، كارگزاران سازندگي آن را ويران كردند تا به جايش
مدرسه بسازند. در آن زمان حدود 300 مقبره در آن موجود بود. بعد از آن
گلستـان قديمي، چندين سال احبـاي اين ديار و حتي تا مدتي احبـاي اصفهان،
متصاعدان خود را به ناحيه ي موسي آباد كه حاوي دو روستاي بهايي نشين در
45 كيلومتري جنوب غربي نجف آباد است مي بردند تا اين كه با مراجعات و
تظلمات مكرر، در سال 1374 قطعه زميني در 15 كيلومتري شمال نجف آباد، در
دره اي پشت كوه هاي شمالي اين شهر به جامعه داده شد. اما در سال
1386عوانان با بلدوزر و لودر اقدام به تخريب قريب 120 سنگ مقبره ي موجود
در آن كردند و چند ماه بعد هم با كمپرسي، كوهي از خاك روي تمام قبور
انباشتند و مسئولان محلي، ديگر تحت هيچ شرايطي اجازه ي دفن اموات در آن
محل را ندادند و از آخرين اقدام براي اين كار، با حضور مأموران مسلح
نيروهاي انتظامي، جلوگيري به عمل آوردند. جامعه در مورد محل دفن متصاعدين
دچار سردرگمي شد. مراجعات بي شمار فردي و جمعي به مسئولين محلي و استاني
و ملي ثمري نبخشيد. تحت مديريت اداره اطلاعات محل، همه ي مسئولين ريز و
درشت، يك صدا مي گفتند بايد بيريد به اصفهان. از مركز جهاني كسب تكليف
شد. هدايت كردند و طي يادداشتي فرمودند اگر مخالف موازين و احكام امري
نيست فعلا ببريد به اصفهان؛ امّا به تظلمات خود براي احقاق حقوق مدني و
شهروندي ادامه دهيد. عاقبت قرار شد، مثل قبل از وصول اين هدايت، بردن
متصاعدان به اصفهان خلاف مصالح جامعه ي محلي تلقي نشود و ريش سفيدان محلي
پس از مشاورات لازم اعلان كردند هر كسي مايل است مي تواند متصاعد خود را
به درب سردخانه ي شهرداري نجف آباد ببرد و به عنوان يك شهروند ساكن اين
محل، و بر اساس قانون، از مسئولان مربوطه، جايي براي دفن آن در حومه ي
محل زندگيش تقاضا كند و البته بر اين تصميم خود استقامت ورزد؛ يا مثل
گذشته، به منطقه ي موسي آباد ببرد؛ يا به گلستان اصفهان منتقل نمايد.
ميني بوس نالان ويلاشهر را پشت سر گذاشت و خيلي زود به شهر گلدشت رسيد.
خيابان ها شلوغ بود و مردم به دنبال كارهاي عادي خود به اين طرف و آن طرف
مي رفتند. هيچ كسي نمي دانست آن ميني بوس حامل چه كساني است و به كجا مي
رود. از گلدشت هم گذشتيم و كم كم به شهر كاروانسرا سنگ نزديك شديم. در
جايي راننده پرسيد: « چقدر طول مي كشد برسيم؟» گفتم: « از زمان حركت حدود
يك ساعت و نيم؛ يعني انشاءالله اطراف ساعت نه و نيم به محل مي رسيم.» بعد
از پشت سر نهادن كاروانسرا سنگ، وارد شهر درچه پياز گشتيم و بعد از آن هم
به اتوبان كمربندي جنوب شهر اصفهان كه دامنه ي كوه هاي صفه را به سمت
شرق طي مي كند رسيديم. ميني بوس ها به دنبال هم همچنان نالان مي رفتند.
سرعت چنداني نداشتند. اتومبيل ها به سرعت از كنار ما مي گذشتند. از مناطق
مرتفع تر اتوبان كمر بندي جنوب اصفهان، نگاهي به بخش هايي از اين شهر
بزرگ انداختم. دود و دم همه جا را گرفته بود. با خود گفتم اين همه مردمي
كه در تكاپوي زندگيند و اين همه ماشين هايي كه از كنار ما مي گذرند، نمي
دانند اين ميني بوس ها حامل چه كساني است و به كجا مي روند و چه ظلم و
جفايي بر آنان رواداشته شده است. در صداي يكنواخت موتور ميني بوس، در
انديشه بودم كه ظلم تا كجا و بي داد تا كي؟ حزني خفيف درته دلم نشسته
بود. در جنب و جوش شهر بزرگ و حركت نالان ميني بوس، به فكر كساني افتادم
كه به خود حق مي دهند با مشتي شهروندان بي گناه كشورشان اين گونه عمل
كنند. به فكر كسي افتادم كه پيراهنش را روي شلوارش انداخته و با ته ريشي
تزيين شده و تسبيحي در دست، پشت ميز اداره ي مرموزش نشسته و مطمئن به
حقوقي كه از محل بيت المال مردم مي گيرد، قلم برداشته و مقرر كرده
بهاييان اين مطقه بايد مردگانشان را به قبرستان بهاييان اصفهان در يكصد
كيلومتري محل زندگيشان ببرند و تلاش فراواني هم به عمل آورده كه ساير
مسئولان شهري هم اعم از شهردار و فرماندار و غيره، همين فرمان را اجرا
كنند ولو اين كه در تضاد آشكار باشد با قوانين مدني و حقوق شهروندي. ميني
بوس همچنان نالان پيش مي رفت و من در جنب و جوش ماشين ها و تماشاي منظره
هاي جور وا جور اطراف، قيافه و قواره ي خاص آن خدمت گذار مردمي را در نظر
داشتم و به عاقبت حالش فكر مي كردم. نواحي جنوبي شهر بزرگ اصفهان را كه
خود حدود بيست كيلومتري مي شود، طي كرديم و كم كم به مناطق شرقي آن نزديك
شديم. زمان مي گذشت و آثار اعجاب در سيماي راننده بيشتر مي شد. گهگاهي هم
صداي خانم هاي نشسته بر صندلي هاي عقبي شنيده مي شد. پس از چندي تابلويي
را ديدم كه رويش نوشته بود باغ رضوان ، كه نام جديد قبرستان مسلمين است.
عجيب است كه با وجود اين همه نام هاي مختلفي كه به مرور تاريخ براي اين
محل ساخته شده، مثل قبرستان، گورستان و غيره، آمده اند و تحت تأثير جريان
هاي روز، از جمله امر مبارك، نام آن را به باغ رضوان، يا بهشت زهـرا، يا
بهشت فاطمه و غيـره تغيير داده اند؛ شايد مي خواسته اند در اين زمينه هم
دست به نوآوري اسلامي بزنند. به هر حال، از جلوي اين باغ رضوان رد شديم؛
اما نه خيلي زود. منطقه ي درخت كاري شده ي وسيعي به اين امر اختصاص يافته
و شهرداري محترم اصفهان براي رفاه حال مردگان و بستگان آنان، انواع
امكانات و تزيينات و ترتيبات را فراهم كرده است. دستشان درد نكند و خدا
حفظشان كند. اين وظيفه ي هر شهرداري است كه در اين وسعت و با اين دقت، در
امر تدفين مردگان شهروندان كار كند و زحمت بكشد؛ اما آيا نبايد اين همه
وظيفه شناسي شامل حال همه ي شهروندان شود؟ چرا بايد آن شهروندان از اين
همه امكانات در امر تدفين مردگان برخوردار باشند؛ امّا اقليت نسبتا كوچكي
از همان شهروندان، مجبور باشند مردگان خود را بردارند و علي رغم سابقه ي
ديرينه در داشتن قبرستان خصوصي در جوار محل زندگيشان، به صد كيلومتر آن
طرف تر ببرند و در كويري خشك و محروم از همه چيز دفن كنند؟ مگر چه اتفاقي
افتاده است؟ به هر حال، ميني بوس ها افتان و خيزان اتوبان هاي مناطق شرقي
اصفهان را طي مي كردند و من هم محو تماشاي فضاي وسيع و سرسبز و پردرخت
باغ رضوان شده بودم. دو باره به ياد آن موظفين پنهاني افتادم كه در پشت
درب هاي همواره بسته ي آن اداره ي مرموز مي نشينند و براي آزار و اذيت و
محروميت گروهي از هم وطنانشان توطئه طرح مي كنند؛ و اين در حالي است كه
از حقوق ماهيانه ي خود اطمينان دارند و روزي چند مرتبه هم در مسجد كنار
اطاقشان نماز به جا مي آورند. دوباره قيافه و قد و بالا و البسه ي او در
ذهنم مجسم شد و از خود پرسيدم آيا او و امثال او، به عاقبت كارهاي خود
فكر نمي كنند؟آيا به زندگي بعد از مرگ عقيده اي ندارند؟ آيا نمي دانند كه
در آنجا ديگر حامي و حافظ و حقوقي نيست و بايد تك و تنها پاسخگوي اعمال
خود باشند؟ به تدريج شهر اصفهان و حومه هاي شرق آن را نيز پشت سر گذاشيم
و وارد مناطق صنعتي آن اطراف شديم. اتومبيل ها و كاميون ها و تريلرها و
آدم هاي زيادي، در هم مي لوليدند و به اين طرف و آن طرف مي رفتند. ميني
بوس ها حالا ديگر خسته و كوفته وارد جاده ي نايين گشتند و همچنان آهسته و
نالان به پيش مي رفتند. صحبت هاي خانم هاي قسمت عقب گل انداخته بود. پيش
خود گفتم اين راننده چه چيزي ممكن است فكر كند؟ آيا در دل نمي گويد چرا
بايد اين ها اين همه راه را طي كنند تا يك جسد را به خاك بسپارند؟ فكر
كردم حتما چنين سؤالي در ذهنش هست؛ اما شايد به دلايلي صلاح نمي داند
مطرح كند. در جايي اشاره اي كردم كه ما در نزديكي شهرمان قبرستان داشتيم
اما به حكم مسئولان مخفي، ويران شد و حالا بايد مردگان خود را به آن طرف
شهر اصفهان ببريم. ولي او سؤالي نكرد و مطلبي نگفت و من هم ادامه ندادم.
مناطق صنعتي هم سپري شدند و كم كم نشانه هاي نواحي بياباني پيدا شد.
درختچه هاي كوتوله ي گز همه جا را پوشانده بود. زمين صاف و مسطح مي نمود
و در پهنه ي بيابان بجز گزهاي كوتوله، نشاني از سرسبزي ديده نمي شد. در
سمت جنوبي جاده، بعضي كارخانه هاي بزرگ و كوچك قرار داشت. به نظرم رسيد
راننده دارد ديگر حوصله اش سر مي رود. اشاره كردم كه چيزي نمانده به مقصد
برسيم. سكوت فضاي ميني بوس نالان را پركرده بود. بعضي از مسافران قبرستان
را خواب ربوده بود. همچنان رفتيم و رفتيم تا به حدود 10 كيلومتري شهركي
به نام سگزي رسيديم. به راننده گفتم: « آهسته كن كه كم كم بايد به سمت
راست بپيچيم.» جاده ي محقر مدخل گلستان پشت درختچه هاي گز پنهان بود و
اگر كسي آشنايي قبلي نداشت ممكن بود آن را رد كند. به آن مدخل رسيدم.
آثار چندين كمپرسي خاك در همان ورودي جاده ي گلستان به چشم مي خورد. گويا
آنجاهم معاندان بي كار نبوده اند و قبلا آمده و با چندين كمپرسي خاك،
جاده ي باريك منتهي به گلستان را مسدود نموده بودند؛ كه التبه به همت
دوستان باز شده بود. پيچيدم داخل آن جاده ي باريك كه از ميان درختان
كوتاه گز به سمت جنوب مي رفت. كمي كه پيش رفتيم از دور منطره ي اتومبيل
ها و ميني بوس هاي ديگري كه براي تشييع آمده بودند نمايان شد. بلي، بعد
از طي كردن حدود صد كيلومتر و گذشتن از پنج شهر كوچك و بزرگ، به محل دفن
متصاعد خود رسيديم. راهنمايي كردم كه راننده، ميني بوس را در محل مناسبي
از توقف گاه وسايل نقليه پارك كند. پس از تشكر از او و گفتن خسته نباشي،
پياده شدم و آهسته آهسته از داخل راهروهاي ميان قبور به سمت محل تجمّع
ياران رفتم. در حال قدم زدن با خود انديشيدم اگر به هر كسي با هر دين و
مذهب و مليتي، گفته شود در كشور مسلمانان مخلص ايران زمين كه داعيه ي
عبوديت خالص خداوند و رهبري و نجات بشريت را دارند؛ مسئولين خداترس،
وابستگان به اقليتي بلاكشيده را مجبور كردند مرده ي خود را از پنج شهري
كه داراي شهرداري مستقل بودند، عبور داده، براي دفن، به بياباني در صد
كيلومتري محل زندگيش ببرند، شايد باور نكند و بپرسد آيا تا اين حدّ جاي
دفن يك مرده قحط بوده است؟ باري، احباي زيادي جمع شده بودند. بعضي رفته
بودند در محل تغسيل متصاعد كه در زير زمين ساختماني كوتاه واقع در گوشه
جنوب شرقي گلستان قرار دارد. ديگراني از جمله تعدادي از مسنّين، در محل
تجمّع سوگواران كه چادر بزرگي بر آن سايه افكنده بود، روي صندلي ها نشسته
بودند. و ديگراني نيز يا در همان حوالي قدم مي زدند يا روي جدول هاي
اطراف بلوك هاي قبور نشسته بودند. در بلوك هاي پرشده، نظم و ترتيب و شكل
يكنواخت سنگ قبرها توجه واردين را جلب مي كرد. تابلويي در ابتداي هر بلوك
تعداد قبور و اسامي متصاعدين آن را نشان مي داد. رديف هاي درختان كوچك به
نظم قبور جلوه اي خاص مي بخشيد. هنوز آثار درخت هاي بزرگ بريده شده در
بعضي جاهاي بلوك ها به چشم مي خورد. چند سال قبل بود كه در يك شب تاريك،
عوانان به اين گلستان هم حمله كردند و با ارّه هاي برقي به جان صدها اصله
درخت كاج هفت و هشت ساله افتادند و تمام آن ها را قطع نمودند و برزمين
افكندند و رفتند. آري، گلستان جديد اصفهان هم كه در آن بيابان شوره زار،
پس از سال ها، به جاي گلستان قديمي واقع در محله ي تخته پولاد شهر
اصفهان، به آنان داده شده بود از تطاول فكر و دست ميزنشينان مخفي و اعوان
و انصار ناپيدايشان در امان نماند. باري، به گشت و گذار پرداختم و در هر
چند قدمي، يكي از دوستان قديم يا جديد را مي ديدم و با هم به خوش و بش و
حال و احوال مشغول مي شديم. احباي نسبتا زيادي از اصفهان و نجف آباد و
ويلاشهر و شاهين شهر آمده بودند. حال و هواي گلستان دلچسب بود. نسيم
ملايمي مي وزيد. علاوه بر بلوك هاي پر از مقبره هاي منظم و يكنواخت،
ديدار دوستان نازنين ديرين نيز حالتي روحاني و روح افزا داشت. به يكي از
آن آشنايان گفتم: « اين ها بندگان باوفاي حضرت بهاءالله هستند كه اين
گونه منظم در اين جا خفته اند؛ قطعاً ارواح مؤمنه ي منجذبه ي آنان هم
اكنون شاهد و ناظر اين تجمّع مؤمنانه و محبت آميز است؛ گردش در ميان اين
قبور و تفكر در احوال و عاقبت رفتگان تنبه انگيز است و گويي هر يك از اين
بلوك هاي حاوي 95 مقبره ي منظم، دروازه هايي هستند به سمت ملكوت ابهي؛
جايي كه سرانجام همگان به آن راه خواهيم يافت.» با بعضي ديگر از دوستان و
آشنايان به گفتگوهاي صميمانه پرداختيم، آن هم پيرامون جريان بي وقفه ي
مصائب و بلايا و با تكيه بر ثمرات و بركات ناشي از آن ها. آن گلستان دور
افتاده از يك سو، علامات عُلوي ملكوت الهي را در بر داشت و از سويي ديگر،
نشانه هاي داني مصيبت و مظلوميت احباي نازنين ايران زمين را ارائه مي
كرد. قلبم غلياني از سرور روحاني داشت؛ امّا ذهنم گرفتار جولان ظلم و
بيدادگري بود. باز هم به ياد آن مرد پيراهن پوشيده ي تسبيح به دست و
عاقبت حال و روزش افتادم كه در مخفي گاه خود عبادت مي كند و براي آزار و
اذيت دگرانديشان و دگرباروان، طرح و توطئه مي ريزد. همه در انتظار بودند
كه مراسم تغسيل و تكفين در آن زير زمين تمام شود و متصاعد را بيرون
بياورند. آثار اتحاد و همبستگي و همدردي و همراهي در وجنات و حركات همگان
آشكار بود. پس از دقايقي جنبشي در حاضران افتاد. صندوق حاوي جسد متصاعد
عزيز را به همراه دسته گلي بزرگ بر روي آن، روي يك چهار چرخ مناسب نهاده،
آهسته و با وقار، به سمت محل تجمع احباب و برگزاري نماز ميت حركت دادند.
همه مشايعت كردند. مسئولان اداي نماز ميت كه از شاهين شهر آمده بودند به
نحوي شايسته مراسم را معرفي نمودند. اما چرا شاهين شهر؟ چون متصاعد عزيز
را دو سه روز قبل از صعود، براي نگهداري و رسيدگي، از نجف آباد به خانه ي
سالمندان احباي شاهين شهر برده بودند؛ اما پس از ورود، در همانجا صعود مي
نمايد و طبيعتاً مسئوليت انجام دادن كارهاي مربوطه، به عهده ي آن عزيزان
مي افتد. به دعوت مجريان مراسم، احبا همه از پير و جوان، زن و مرد، كودك
و نوجوان، در سكوتي روحاني، يا در سايه ي چادر بزرگ و يا در اطراف آن،
ايستادند و خانم محترمه اي با استفاده از بلند گوي برقي، به حضار خوش آمد
گفت و صعود آن يار عزيز را به بستگان و حاضران تسليت عرض كرد و به نحوي
شايسته، برنامه ي اداي نماز ميت را اعلان نمود. هنوز دو نيروي متضاد در
فضاي ذهن و روحم غليان داشتند؛ يكي محبت و انجذاب روحاني از تماشاي آن
همه ايمان و اخلاص و همبستگي؛ و يكي تأسف و انزجار از احساس آن همه جهالت
و ناداني و مردم آزاري. باصوتي دلنشين مناجاتي تلاوت شد و بعد، صداي رساي
آن بانوي مخلص از طريق بلندگوي برقي به همراه نسيمي ملايم در اطراف منتشر
گشت. تلاوت صلات ميت آغاز شد. مفاهيم كلمات دريات نماز كه هر عبارتش 19
بار تكرار مي شد، كم كم بر همه ي افكار و احساسات پيشينم غلبه مي يافت.
آخر 19 بار شنيدم كه: «ما همه خداوند را مي پرستيم» و 19 بار ديگر گوش
دادم: «ما همه او را سجده مي كنيم» و 19 بار ديگر: «ما همه برايش سرتعظيم
فرود مي آوريم» و 19 مرتبه ي ديگر: «ما همه او را ذكر مي نماييم» و باز
هم نوزده مرتبه ي ديگر: «ما همه او را شكر مي گوييم» و همچنان نوزده بار
ديگر: «ما همه به خاطر او شكيباييم» . و حالا بيش از پيش متذكر گشتم كه
پرستش و سجده و تعظيم و ذكر و شكر و شكيبايي ما، همه براي خداوند يگانه
است. به نام او و در بحبوحه ي بلايا، بايد همچنان شاكر باشيم و صابر، و
به ذكر و ثنايش مشغول گرديم. در نتيجه ي اصابت آن مفاهيم عاليه به ذهن و
روحم، ديگر اثري از آن انديشه ي دگربيني و دگرانديشي در فضاي آن ها باقي
نماند و آن مرد پيراهن پوش تسبيح به دست مخفي در آن اداره ي مرموز را هم
بنده اي از بندگان خداوند دانستم كه در گرداب موهومات و معاملات گرفتار
آمده است و بر اساس طرز تفكر و تلقي خود، تصور مي كند آن گونه تصميمات و
اقداماتش به راستي خدمت به حق و خلق است و به فرموده ي حضرت مسيح هنگامي
كه به دارش مي زدند، نمي داند چه مي كند، اگر مي دانست چنان نمي كرد؛ و
فهميدم كه اگر قرار است در باره ي او فكري كنم و براي او اقدامي نمايم
اين است كه پيام شفا بخش حضرت بهاءالله را به او و امثال او برسانم تا
قلب و روح او و آنان هم به نور معرفت و محبت الهي روشن شود و به جاي آن
گونه خدمت كردن به خلق، كمر همت بر بندند و بر اساس قانون نوين و نجات
بخش موعود و محبوب همه ي اديان، همراه با احباي باوفاي ايران، به خدمت
عالميان قيام كنند. مراسم نماز به پايان رسيد و احبا در سكوتي روحاني،
ميت را تا محل تدفين همراهي كردند و در فضايي از تنبه و اندوه و انديشه،
به خاكش سپردند و پس از تلاوت مناجات هايي بر مزارش، از همه ي حضار دعوت
به عمل آمد به محل چادربزرگ باز گردند تا پذيرايي شوند. پس از آن، هر كسي
به نحوي در صدد بازگشت به شهر و منزل خود بر آمد. من هم براي اين كه
زودتر به خانه برسم، به جاي ميني بوس، از يكي از احباي ويلاشهر تقاضا
كردم اگر اتومبيلشان جاي اضافي دارد با آنان همراه شوم. با محبت قبول
كردند؛ در نتيجه سوار شديم و به راه افتاديم. بعد از طي فاصله اي گفتم
كاش به ساعت حركت دقت كرده بوديم ببينيم تا ويلاشهر چقدرطول مي كشد.
دغدغه ي رعايت حكم محكم كتاب اقدس در ذهنم بود كه مقرر مي دارد جسد
متصاعد نبايد بيش از يك ساعت از محل صعودش دور شود، حال با هر وسيله ي
نقليه اي كه مي خواهد باشد. دوست راننده گفت: «هنگام آمدن به گلستان همين
كار را كردم و ديدم، با اتومبيل، قريب به همان يك ساعت طول مي كشد.»
نتيجه اين كه تجربه هم تأييد مي كرد انتقال اجساد متصاعدان به گلستان
اصفهان، خلاف حكم كتاب اقدس نبود. ساعت حدود دوازده ظهر را نشان مي داد
كه به ويلاشهر رسيديم و پس از تشكر از آن عزيزان، جلوي منزل از اتومبيل
پياده شدم و به داخل آن رفتم.
16/7/1389