Amir Alizadeh
unread,Apr 2, 2015, 5:24:34 PM4/2/15Sign in to reply to author
Sign in to forward
You do not have permission to delete messages in this group
Either email addresses are anonymous for this group or you need the view member email addresses permission to view the original message
to _Nabinaiane iran
با درود فراوان به همگان
نوازش استاد. شعری از زنده یاد فریدون مشیری.
این شعر بسیار جالب میباشد. یاد استاد مشیری گرامیباد.
نوازنده اي پير و درمانده بود
ز خلق جهان. روي گردانده بود.
نه از كهنه بر جاي چيزي, نه نو,
كه از بهر روزي گذارَد گرو.
يكي ساز فرسوده در خانه داشت,
به بازار شد, در حراجش گذاشت.
غبار زمان بر رُخَش ريخته,
زبان بسته يك عمر، آويخته.
گسسته ،گشوده ز هم تارها,
چنان در خموشي كه ديوارها.
بر او سالها كس نيازرده دست,
مگر بغض او را تواند شكست.
فرو مانده در پرده هايش نفس,
بسا لال, مانده ز بيم عسس.
فروشندهْ فرياد اغاز كرد,
دو دينار قيمت بر آن ساز كرد.
چو تكرار او اصرار بسيار رفت,
به سختي بها تا سه دينار رفت.
جمالش نه در خوردِ بازار بود,
يكي بَردِ ی بيخريدار بود.
نوازنده را غم بر آتش نشاند,
نهيبي دلش را به آتش كشاند.
سَبك،دست لرزان فراپيش برد,
غبار از رخ همزبانش سِ تُرد.
به هر سيم دست نوازش كشيد,
ز آواش بانگ موافق شنيد.
به سامان رساندش ز آشفتگي,
رهانيدش از آن فرو خفتگي.
سزاوار سرپنجه آراستش,
به حالت همان شد كه مي خواستش.
چنان گرم با ساز دمساز شد,
كه درهاي هفت آسمان باز شد.
دو هم درد, پرورده دست غم,
فِتادَند از جان و از دل به هم.
شكستند بيپرده, بغض گران,
ز جور زمانه حكايتگران.
نوائي چنان دلكش و دلنواز,
كه هر رهرو از ره فرو ماند باز.
جهاني از ان حال خوش در شگفت,
كه آتش به دلهايشان در گرفت.
دو همدل خريدند بازار را,
فُ زودند جوش خريدار را.
به سوداي آن ساز خاطر نواز,
ز هر سو همه دستها شد دراز.
فروشنده اينبار گفت از هزار,
سه چندانش ،افزوده شد, بيست بار.
شگفتا نوازنده بينوا,
نمي گشت ديگر ز سازَش جدا.
سر از سيلي سرخ غيرت نه تافت,
ز همت حياتي دگرگونه يافت.
هنر را نه همسنگ كالا گرفت,
بدين شيوه اش كار بالا گرفت.
چو همت كند با هنر آشتي,
جهان از تو باشد, چه پنداشتي.
شاد باشید.
امیر علیزاده.
برلین.