عبید زاکانی را چقدر میشناسید

68 views
Skip to first unread message

Hossin Movahedzadeh

unread,
Apr 26, 2015, 12:18:44 PM4/26/15
to
درود هم گروهیهای نازنین.
یک مقاله ی بسیار مفصلی از زندگی عبید زاکانی را براتون آماده کرده ام که
در ادامه میخوانید.
به جرئت میتونم بگم که یک روز کامل را صرف ویرایش این مقاله کردم هرچند
که کار خاصی نداشت فقط باید بین کلمات فاصله می انداختم تا فارسی خوانها
بهتر و روانتر بخوانند.
به این فکر افتادم که وقتی یک ویرایش ساده این همه وقت میبرد دوستانی که
به برنامه نویسی و کارهای فنی و تخصصی میپردازند چه وقت و حوصله ای باید
خرج کنند.
دست همه شون درد نکنه و زنده باد همه شون.


عبید زاکانی را چقدر می شناسید؟!



*زندگینامه عبید زاکانی*

خواجه نظام الدین عبیدالله زاکانی معروف به عبید زاکانی شاعر و نویسندهٔ
طنزپرداز فارسی‌زبان قرن هشتم هجری است که طبق قراین موجود در اواخر قرن هفتم
یا اوایل قرن هشتم ه.ق. در یکی از توابع قزوین چشم به جهان گشود .


*علت شهرت به زاکانی*

علت مشهور بودن او به زاکانی نسبت داشتن او به خاندان زاکان است که این خاندان
تیره ای از «عرب بنی خفاجه» بودند که بعد از مهاجرت به ایران به نزدیکی رزن از
توابع قزوین در تقسیم بندی گذشته و همدان درتقسیم بندی کنونی رفتند و در آن
ناحیه ساکن شدند.وی درقزوین به دانش اندوزی پرداخته و دراین شهر پرورش یافته
و تاپایان عمر در این شهر بود. در این خاندان دو شعبه از دیگران مشهورتر بودند،
شعبه ی یک که به گفته ی حمدالله مستوفی (معاصر و همشهری عبید) اهل دانش‌های
معقول و منقول بودند و شعبه ی دوم که این مورخ آنها را ارباب الصدور (یعنی
وزیران و دیوانیان) می‌نامد. حمدالله مستوفی، عبید را نظام الدین عبیدالله
زاکانی یاد می‌کند و او را از شعبه ی دوم می‌داند.

با این همه اطلاع دقیقی از مقام صدارت یا وزارت برای عبید در دست نیست و
همین‌قدر می‌دانیم که در دستگاه پادشاهان فردی محترم بوده. این شاعر بلند پایۀ
قرن هشتم هجری بنابر موقعیت استثنایی اش ، پس ازگذشت قرنها تا کنون ازیاد نرفته
و مورد توجه علاقه مندان شعر و ادب قرار دارد؛ ولی با این همه باید گفت که کمتر
شاعر مشهوری مانند عبید، مورد بی مهری تذکره نویسان و مورخان قرارگرفته است؛ تا
جایی که برای یافتن گوشه و شمه ای ازشرح حال عبید جز به کتابهای چون تذکره
الشراء دولت شاه سمرقندی و کتاب تاریخ گزیده، اثر حمدالله مستوفی، به منابع
دیگری که اطلاعات مفصل و مبسوطی دربارۀ زندگی عبید الله زاکانی ارائه نموده
بتواند، برنمی خوریم.

علیرغم این که از آغاز زندگی این شاعر معلومات لازم دراختیار نیست؛ ولی مسلما
وی با خط و ادب و فنون دبیری و دانشها و آگاهی های عمومی که در تمدن اسلامی
روزگاران زمان رایج بود، آشنا بوده و آنها را با هنر شاعری و نویسندگی همراه
داشته است.



*عبید در نگاه تاریخ*

بنا به گفتهٔ تاریخ نویسان عبید در طول حیات خود لقب‌هایی را از امراء و حکام
زمان خود گرفته‌است. و اشعار خوب و رسائل بی‌نظیری دارد.

*عباس اقبال در مقدمه دیوان عبید می‌نویسد:*

از شرح حال و وقایع زندگانی عبید زاکانی اطلاع مفصل در دست نیست. اطّلاعات ما
در این باب منحصر است به معلوماتی که حمدالله مستوفی معاصر و همشهری قزوینی
عبید و پس از او دولتشاه سمرقندی در تذکره خود، تألیف شده در قرن ۸۹۲ ه.ق.، در
ضمن شرحی مخلوط به افسانه در باب او به دست داده و مؤلف ریاض ال علماء در باب
بعضی از تألیفات او ذکر کرده‌است. معلومات دیگری نیز از اشعار و مؤلفات عبید
به دست می‌آید.

*از مختصری که مؤلف تاریخ گزیده راجع به عبید نوشته‌است، مطالب زیر استنباط
می‌شود:*

۱- اینکه او از جمله صدور وزرا بوده، ولی در هیچ منبعی به آن اشاره نشده‌است.
۲- نام شخص شاعر نظام الدین بوده‌است، در صورتی که در ابتدای غالب نسخ کلیات و
در مقدمه‌هایی که بر آن نوشته‌اند وی را نجم الدین عبید زاکانی یاد کرده‌اند.
۳- نام شخصی شاعر عبیدالله و عبید تخلص شعری او است. خود او نیز در تخلص یکی
از غزلهای خود می‌گوید:
گر کنی با دیگران جور و جفا با عبیدالله زاکانی مکن
۴- عبید در هنگام تألیف تاریخ گزیده که قریب چهل سال پیش از مرگ اوست به اشعار
خوب و رسائل بی نظیر خود شهرت داشته‌است. در تذکره دولتشاه سمرقندی چند حکایت
راجع به عبید و مشاعرات او با جهان خاتون شاعره و سلمان ساوجی و ذکر تألیفی از
او به نام شاه شیخ ابواسحاق در علم معانی و بیان و غیره هست.
عبید در تألیفات خود از چندین تن از پادشاهان و معاصران خود مانند علا الدین
محمد، شاه شیخ ابوالحسن اینجو، رکن الدین عبدالملک وزیر سلطان اویس جلایری و
شاه شجاع مظفری را یاد کرده‌است. وی از نوابغ بزرگان است. می‌توان او را تا یک
اندازه شبیه به نویسنده بزرگ فرانسوی ولتر دانست.
وفات عبید زاکانی را تقی الدین کاشی در تذکره خود سال ۷۷۲ دانسته و صادق
اصفهانی در کتاب شاهد صادق آن را ذیل وقایع سال ۷۷۱ آورده‌است. امر مسلم این
که عبید تا اواخر سال ۷۶۸ ه.ق. هنوز حیات داشته‌است…. و به نحو قطع و یقین
وفات او بین سنوات ۷۶۸ و ۷۶۹ و یا ۷۷۲ رخ داده‌است
از تألیفاتی که از او باقی است معلوم است که بیشتر منظور او انتقاد اوضاع زمان
به زبان هزل و طیبت بوده‌است. مجموع اشعار جدی که از او باقی است و در کلیات
به طبع رسیده‌است از ۳۰۰۰ بیت تجاوز نمی‌کنند.



*طنز عبید*

صرفنظر از این‌که عبید شاعر بوده‌است، همگان نام او را با طنز و هزل عجین و
اغلب عامه او را به لطایفش می‌شناسند. در این میان منظومه موش و گربه شهرت
بسیار داشته و ریش نامه و صد پند از همه لطیف ترند. مانند بسیاری از
طنزپردازان متقدم مانند سعدی شیرازی، طنز و هزل به یکسان در لطایف او راه
یافته‌است.

*دیوان لطایف او شامل بخش‌های زیر است:*

رساله ی اخلاق ال اشراف
ریش نامه
صد پند
ترجیع بند
تضمینات و قطعات
رباعیات
رساله ی دلگشا
تعریفات ملا دو پیاز
منظومه ی موش و گربه
منظومه ی سنگ تراش
رساله ی تعریفات دو پیازه

از اشعار و آثار وی درجۀ آگاهی اش از دانشهای زمان ، از جمله علم نجوم و زبان
و ادب عربی، کاملا مشهود و آشکار است. از عبید الله زاکانی در نظم و نثر آثاری بجا
مانده است، که اشعار وی را میتوان به دو بخش” هزل ” و” جد ” تقسیم کرد. اشعار
جدی و شاعرانۀ عبید که کلیات او را ترتیب میدهد، شامل سه هزار بیت است که
درقالبهای قصیده ، ترکیب بند، ترجیع بند، غزل ، قطعه، رباعی و مثنوی سروده شده
است.

شیوۀ عبید زاکانی درسخنوری، شیرین و دلپذیر است. یعنی نثر وی روان و ساده و خالی
از حشو و زوائد و شعرش سلیس و روان و دور از ابهام و در عین حال دارای
واژه های منتخب
و ترکیبات منسجم و مستحکم میباشد که به سخن استادان پایان قرن ششم و آغاز قرن
هفتم نزدیک است. زاکانی درقصیده عمدتا به سنایی و انوری ، درمثنوی به نظامی و در
غزل به سعدی توجه دارد؛ ولی ابتکار در عبید زاکانی زیاد است. چنانچه برخی از
آثارش در ادبیات فارسی تازگی دارد.

از میان آثار خوب و برگزیدۀ او میتوان ازمثنوی عشاق نامه و کتاب اخلاق ال اشراف،
ریش نامه، صد پند، لطایف و ظرایف و موش و گربه نام برد. شاخص عمده ای که عبید
زاکانی را به حیث یکی از شاعران استثنایی متبارز ساخته است، اشعار هزلی، مطایبات،
لطایف و طنزنویسی این شاعر توانا بوده که با طبع شوخ و زبان گزنده و هزل آمیز
سروده شده است. اشعار مطایبه و هزل عمدتا به مقصد عیبجویی و عیب گویی در اندیشه و
کردار و گفتار معاصران سروده شده و انتقادی است، از مردم فاسد و عنان گسیختۀ زمانش
که با بی پروایی و صراحت تمام ، پرده از روی زشتی های جامعۀ فاسد و ریاکارش
برداشته و تصویر روشنی از محیط پیرامون خویش ارائه نموده است.


زاکانی از تصوف و قلندری که در عهد او امر رایج بود، تبری داشت و عیوب صوفیان
و قلندران را با تیزبینی بباد انتقاد میگرفت. در یک کلام میتوان گفت که زاکانی
درمطایبه ها و هزل هایش تواناترین نویسنده و شاعری است که توانسته به صورت های
گوناگون، به طعن و طنز و تعریض و تصریح، عیوب و کاستی های جامعۀ فاسد و تباه کن عهد
خود را بیان نماید. شایان ذکر است که جای پای لطایف عبید زاکانی حتی در کتابهای
فارسی- دری راه گشاده و صفحات این کتابها را پر حلاوت ساخته است.

عبید زاکانی در پند نامه می نویسد: ” هزل را خوار مدارید و هزالان را به چشم
حقارت منگرید “. هزل درمعنی متعارف خود همان شوخی یا طیبت است، مگر نه با
صراحت بیشتر که معنای عمیقی بصورت آشکار درآن نهفته باشد؛ بلکه بیان وهن
آمیزازرفتارهای غیرمتعارف و پنهان است که هزل گو با مهارت و تسلطی که بر کلمات
دارد، این رفتارهای پنهان را عریان میکند و موجب تفریح میشود. البته این گونه
هزل های عبید هدفی جز تفریح ندارد و ما آن را به شوخی تعبیر می نماییم.

به گونۀ مثال، درمواجه شدن به این گونه هزل، این حکایت عبید زاکانی پیش روی ما
قرار میگیرد که: « شخصی دعوی خدایی میکرد، اورا پیش خلیفه بردند. اورا گفت ”
پارسال اینجا یکی دعوی خدایی میکرد، اورا بکشتند” گفت: ” نیک کرده اند که او
را من نفرستاده بودم . » و یا در حکایت دیگری : شخصی دعوی نبوت کرد . او را
پیش خلیفه بردند . خلیفه گفت : « این را از گرسنگی، دماغ خشک شده است . مطبخی
را بخواند ، فرمود که این مرد را درمطبخ ببر و هر روز شربتهای معطر و طعام های
خوش میده [ خوشمزه بدهید] تا دماغش ، با قرار آید. ».

مردک، مدتی براین تنعم، درمطبخ بماند تا دماغش، برقرار آ مد. روزی خلیفه را
ازاو یاد آمد، بفرمود تا اورا حاضر کردند. پرسید که : همچنان جبرئیل، پیش تو
می آید؟ گفت: « آری» گفت: « چه میگوید؟ » گفت : « میگوید که جای نیک، بدست تو
افتاده ، هرگز هیچ پیغمبری را این نعمت و آسایش دست نداد، زینهار تا ازاین جا
بیرون نروی.» در این نوع هزل ( نوع دوم ) به این حکایت روبرو میشویم که بر
تملق و در عین حال ساده لوحی آدمی می تازد و اخلاق را حاصل شرایط درونی و بیرونی
میداند.

« سلطان محمود را درحالت گرسنگی، بادنجان بورانی پیش آوردند، خوشش آمد، گفت: «
بادنجان طعامی است خوش. » ندیمی درمدح بادنجان فصلی پرداخت [ سلطان] ، چون
سیر شد گفت: « بادنجان، سخت مضر چیزی است.» ندیم باز درمضرت بادنجان، مبالغتی
تمام کرد. سلطان گفت: « ای مردک! نه این زمان مدحش می گفتی ؟ » [ ندیم] گفت:
«من ندیم تو ام، نه ندیم بادنجان، مرا چیزی می باید گفت که تورا خوش آید نه
بادنجان را ! ».

حالا درحکایت زیر، با فقر آن روزگار در لفافه واژه ای کوتاه و مقطع که در
یک گفتگوی مختصر شکل گرفته است، آشنا می شویم: درویشی به خانه ای رسید،
پاره نانی
بخواست. دخترکی درخانه بود، گفت:« نیست» گفت: « چوبی ، هیمه ای» گفت: « نیست»
گفت: « کوزۀ آب» گفت: « نیست» گفت: « پاره ای نمک» گفت: « نیست» گفت: « مادرت
کجاست؟» گفت: « به تعزیت خویشاوندان رفته است » گفت: «چنین که من حال خانۀ شما
می بینم ده خویشاوند دیگرمی باید که به تعزیت خانۀ شما آیند.».

و یا این که جوحی بر دیهی رسید و گرسنه بود. ازخانه آوازتعزیتی شنید. آنجا رفت،
گفت: « شکرانه بدهید تا مرده را زنده سازم.» کسان مرده اورا خدمت بجای آوردند،
چون سیر شد ، گفت: « مرا به سر این مرده ببرید.» آنجا برفت، مرده را بدید. گفت:
« این چه کاره بود؟ » گفتند! « جولاه » انگشت دردندان گرفت وگفت: « آه» دریغ!
هر کسی دیگر بودی، درحال، زنده شایستی کرد، اما مسکین جولاه، چون مرد، مرد.

و یا درنوع دوم این هزل:

جوحی در کودکی، چند روز مزدور خیاط بود. روزی استادش ، کاسۀ عسل به دکان برد،
خواست که به کاری رود، جوحی را گفت: « دراین کاسه زهر است، زنهار تا مخوری که
هلاک شوی» گفت: « مرا با آن چه کار است.» چون استاد برفت ، جوحی، وصلۀ جامه به
صراف داد و پارۀ نانی بسیار بستد وبا آن عسل، تمام بخورد. استاد باز آمد و وصله
طلبید. جوحی گفت: « مرامزن تا راست گویم، حال آنکه من غافل شدم ، طرار وصله
بربود، من ترسیدم که تو بیایی و مرا بزنی، گفتم زهر بخورم و هنوز زنده ام، باقی تو
دانی ».

ازمطایبات و لطایف عبید زاکانی خاصه کتاب ” موش و گربه “ ی وی شهرت و قبول عامه
یافته است. این منظومه یکی از نوادر آثار ادبی در جهان است که شاید الهام بخش ( وا
لت دیسنی) درآفریدن فلم های نقاشی متحرک اولیه اش، خاصه داستانهای” تام ” و ”
جری ” بوده است. منظومۀ” موش و گربه ” که درنهایت استادی و مهارت به نظم
درآمده است، متضمن شوخی های لطیف و خالی ازواژه های رکیک میباشد.

این منظومه را باید ازبهترین منظومه های انتقادی شمرد که به شیوۀ قصه پردازان
شوخ طبع، درقالب قصیده ای طنز آمیز درنود بیت دربحر خفیف، درصفت گربۀ
مزور ازسرزمین کرمان و کیفیت ریاکاری و تزویر او، در جلب اعتماد موشان ازراه توبه
و انابه و استغفار و آنگاه دریدن و خوردن آنها که منجر به جنگ سخت میان موشان و
گربگان دربیابان فارس گردید و دراین جنگ اگرچه درآغاز امر ظفر باموشان بود؛ لیکن
عاقبت گربگان پیروز شدند.

قسمیکه ازحالات سیاسی و برخوردها و اختلافات حکام و زمام داران آن عصر و موقف و
موقعیت عبید زاکانی درآن دستگاهها بر میآید، میتوان این تصور را نمود که مقصود
گوینده ازاین منظومۀ طنزی و انتقادی، بیان حال شیخ ابواسحاق اینجو و امیر
مبارزالدین محمد ظفری فرمانروای کرمان بوده است. نفرت شاعر ازمبارزالدین
ریاکار با توبۀ معروفش درسال ۷۴۰ هجری و بیعت نا بخشودنی اش به خلیفۀ عباسی
مصر و محتسبی و خم شکنی و تظاهرش به عبادت و درعین حال خونریزی و سفاکی و آدم کشی
او بنام ترویج و اجرای احکام دین ، این حدس را درتمثیل مبارزالدین به گربۀ عابد
ریاکار و خون ریز تایید میکند.

پس اگر این حدس دراصل و منشاء داستان موش و گربه درست باشد، تاریخ به نظم کشیدن
آن باید در یکی از دوسال ۷۵۴ ه ق( فرار ابو اسحاق ازشیراز) ویا ۷۵۸ ( قتل ابو
اسحاق درشیراز) باشد. این قصیدۀ بزرگ بزودی شهرت یافت و مدتها درشمار کتابهای
درسی اطفال بوده و هنوز هم ازقصه های شیرین زبان فارسی- دری است که بعضی از
ابیات آن به صورت مثل های سایر ، زبان به زبان میگردد.

هرگاه این منظومه را با یک بعد وسیع و تصور کلی ازجامعۀ گذشتۀ آن زمان تا به
امروز به تحلیل بگذاریم ، می بینیم که هر نکته ای از آن ، گفتاری است انتقاد
آمیز و پند گونه و طعن و کنایه ای است عبرت آموز و نیش زننده که با ظرافت تمام ،
پرده ازاعمال و خصایل زاهدان ریا کار و واعظان خوش گفتار! و حاکمان نیک انظار!
برمیدارد. به گفتۀ حضرت حافظ ، آنانی که دربالای منبر و میزهای خطابه با
لباسهای زهد و فریبنده ، چهره می گشایند و ناصح دیگران میشوند؛ ولی خود زمانی
که درخلوت میروند، مرتکب صدها عمل ناشایست میگردند.

قصیدۀ عبید زاکانی ازاول چنین آغاز گردیده است:

ای خردمند زیرک و دانا + قصۀ موش و گربه بر خوانا

از من این داستان شیرین را + گوش کن همچو در غلتانا

دراین قصیده شاعر خواسته تا نبرد و پیکار خونین موش و گربه را منحیث دو نیروی
متضاد و آشتی ناپذیری که یکی درنقش مدافع و مظلوم و دیگری متجاوز و ظالم
قرارداشته، تمثیل نماید. گرچه دراین مبارزۀ سهمگین و دشوار، علیرغم نابرابری
طرف های درگیر جنگ ازحیث نیرو و توانمندی، دراثر اتحاد و یکپارچگی مظلومان، این
پیکار به نفع آنها می انجامد؛ ولی بعد ازکسب پیروزی، درنتیجۀ خوش بینی، سطحی
نگری و غره شدن به موقعیت دست یافته و فراموش نمودن خطرات بعدی دشمن حیله گر
و مکار، موشان غافل گیر دشمن گردیده، توسط این خصم مکار محو و نابود میگردند.

شاعر دربخش دیگر این منظومه، افتادن موش در خم شراب و مست گردیدنش را ازاین بادۀ
ناب که بوی احساس خود بینی و بلند پروازی دست داده و با حرفهای گزاف و بالاتر
ازتوان، دشمن درکمین نشسته را بیشتر تحریک و خود زمینۀ معدومیتش را توسط این خصم
افسونگر فراهم می سازد، چه ظریفانه تصویر نموده است:

روزی این گربه شد به میخانه + از برای شکار موشا نا
درپس خم می نمود کمین + همچو دزدی که در بیا با نا

ناگهان موشکی ز دیواری + جست بر خم می خروشانا

سربه خم بر نهاد و می نوشید + مست شد همچو شیر غرا نا

گفت، کو گربه تا سرش بکنم + همچو گویی زنم به چوگا نا

گربه درپیش من چو سگ باشد + گر شود رو برو به میدا نا

دراین جا عبید زاکانی شنیدن حرف موش و واکنش پشک را چه زیبا و ماهرانه بیان
نموده:

ناگهان جست و موش را بگرفت+ بفشردش به زیر دندا نا

موش گفتا که من غلام تو ام + درگذر ازمن و گناها نا

مست بودم اگر بدی گفتم + بد گویند جمله مستا نا

اعتیاد به باده انسانها را مودماغ ساخته و دراثر آن، مستی بیش ازحد عقل
و تفکر آدمی را زایل و درنتیجه انسان به خیالات واهی، گفتار اغراق آمیز و حرکات نا
سنجیده متوسل میگردد. این نکتۀ آموزندۀ دیگری است که دراین منظومه، شاعر بدان
توجه نموده است.

بعد ازکشتن و تناول موش به وسیلۀ پشک ، این حیوان درنده خو به مسجد می شتابد؛ دست
و رو را شسته، مسح میکشد و ورد میخواند و با گریه و لابه و زاری بخاطر ارتکاب
این گناه عظیم یعنی قتل نفس، ازخداوند غفار، عفو تقصیرات و طالب مرحمت میگردد و
دو من نان را به صدقه می گذارد. موش[ دیگر] که از گوشۀ مسجد این حالت زار گربه
را که ازندامت کردارش به زاری و گریه نشسته است، ازپس منبر مشاهده نموده ، این
خبر را به موشان میرساند:

موشکی بود درپس منبر + زود برد این خبر به موشا نا

مژدگانی که گربه تایب شد + عا بد و زاهد و مسلمانا

موشان بار دیگر فریب دشمن مکار را خورده و شاه موشان با ارسال هفت موش منتخب به حیث
نماینده نزد گربه اقدام می نماید. موشان برگزیده درود وثنا گویان ، لرزان
و هراسان با بره های بریان و تشت های پر ازکشمش و پسته و شیر و پنیر و
نان و خوان چه
پلو برسر، همراه فشردۀ آب لیمویی از عمان نزد گربه روان گشتند. زاکانی واکنش
گربه را این گونه تمثیل میکند:

گربه چون موشکان بدید و بخواند + آیه ای رزقکم ز قر آنا

من گرسنه بسی بسر بردم + رزقم امروز شد فرا وا نا

اما گربه هدایای شاه موشان را دربرابر حرص سیر ناپذیرش کافی و بسنده ندانسته ، با
اغفال موشان چون گردی بالای شان حمله ور گردیده، دو را به چنگ، دوی دیگر را به
چنگال و یکی را به دندان می فشارد.

دو موش دیگر که ازاین حادثه جان به سلامت بردند، گریه کنان نزد یاران خود
شتافته و جریان را بازگو نمودند:

موشکان چون خبر شدند، شدند + همه از غم سیاه پو شا نا

دو موش نجات یافته خبر را به سلطان موشان برده و عارض میگردند:

سال یک موش می گرفت از ما + آزش اکنون شده فرا وا نا

این زمان پنج پنج میگیرد + تا شده عا بد و مسلمانا

در این جا بازهم اعتماد نا بجا به دشمن آشتی ناپذیر ودیرینه و خوش بینی وکوتاه
اندیشی درزمینه، نکتۀ دیگری است عبرت انگیز و درخور توجه.

عبید زاکانی با تصور و برداشت عمیقی که از اجتماع آن زمان داشت، با تجسم این
صحنه درحقیقت زاهدان سالوس و ریاکار و فاسقان دین فروش نا بکار را که عمامه درسر
و سجاده دردست، با تظاهر به نمایش طاعت و عبادت در انظار عامه، ازاجرای هیچ نوع
اعمال شیطانی و مغایر با کرامت انسانی دریغ نمی ورزند؛ افشا و معرفی نموده و
ازعطش سیر ناپذیر و حرص و آز بی پایان آنان پرده برداشته است.

طوری که میدانیم، عبید زاکانی در قرنی میزیسته که جدال میان فرق گوناگون دینی
و مذهبی با شدت هرچه بیشتر ازگذشته ادامه داشته و از طرف دیگر نابود گردیدن
مدارس و محافل فضل و ادب و مراکز مهمی چون خوارزم و نیشاپور و مرو و بخارا و بغداد
و همچنین سرگردانی و مهاجرت عالمان، شاعران و حکما آن زمان به سرزمینهای دوردست،
باعث شد که شوق و آرزوی فراگیری علم و فضل و کمال، رو به خاموشی گذارد و جای آن را
تصوف ریایی و بازاری بگیرد؛ ولی دراین سده با متصوفان ای نیز برمیخوریم که ازریا
و خود نمایی و تظاهر مبرا بوده اند، چون فخرالدین عراقی، صفی الدین اردبیلی، محی
الدین بن عربی، صدرالدین قونیوی و برخی دیگر که در ساحت عرفان و تصوف، تألیفات
ارزشمندی ازخود بجا گذاشته اند.

واما خانقاه که غالبا منزلگاه متصوفان بود، برای بسیاری ازمردمی که ازجنگ خسته
شده، ولی هنوز هم ازدرگیری با فرقه های مختلف مذهبی منصرف نگردیده بودند،
پناهگاه التیام روحی برایشان شده بود تا توان تحمل فقر و تهیدستی را توأم با
مقاومت معنویت، ابراز داشته باشند.

عبید زاکانی شباهت های زیادی با خواجۀ شیراز که هم عصر او بود، داشت. هردو
برتصوف ریایی می تازند و پردۀ تظاهر را از چهرۀ زاهدان ریاکار بدور می اندازند.
منظومۀ موش و پشک که خیلی ماهرانه و با زبان سلیس و طبع ظریف شاعرانه انشاء
گردیده، درحقیقت تمثیلی است ازچگونگی اسلوب مناسبات، روش و نحوۀ تضادهای موجود
درجوامع انسانی که دروجود دو حیوان ( موش و پشک ) بازتاب و به نمایش گذاشته شده
است.

دراین منظومه شاعر توانسته با باریک بینی، ژرف نگری و دقت اندیشی تمام، موش
و گربه را درحالات و صحنه های مختلف درتقابل و رویارویی قرارداده، نتایج معین
و منطقی ای را ازآن بدست آررد. زاکانی صحنه های نمادینی ازمباحثه و مناظرۀ جالب
و عبرت آموز موشان را با گربگان و به همین منوال درگیری و جنگ لشکر هردو جانب نبرد
را که درآن چگونگی آرایش قوا، فضای تار، پرهیجان و مضطرب چیره شده در میدان رزم،
لحظات هجوم و غلبه و شکست و عقب گردی، جسارت و بیباکی و سخت کوشی شاملین نبرد را با
ضربات و تلفات هردو طرف درگیر جنگ و چگونگی استفاده و کاربرد ازوسایل و افزار جنگی
و سایر حالات این مبارزۀ خونین را خیلی ها ظریفانه و با تردستی خاصی ترسیم نموده
که هر خواننده را مسحور و مجذوب خود میگرداند.

حال ببینیم، که این شاعر لطیفه پرداز و شوخ طبع، حالات این نبرد را با طبع روان و
ظرافت بیان و لطافت کلام، دراین ابیات چه نیکو تمثیل و بیان نموده است:

درد دل چون به شاه خود گفتند + شاه فرمود که ای عزیزا نا

من تلافی به گربه خواهم کرد + که شود داستان به دورا نا

بعد یک هفته لشکری آرا ست + سیصد و سی هزار موشا نا

همه با نیزه ها وتیر و کمان + همه با سیف های برا نا

فوج های پیاده از یکسو + تیغ ها در میانه جولانا

گربه های براق شیر شکار + از صفا هان و یزد و کرما نا

لشکر موشها ز راه کویر + لشکر گربه از کهستا نا

در بیابان پارس هردو سپاه + رزم دادند چون دلیرا نا

آنقدر موش و گربه کشته شدند + که نیاید حساب آسانا

حملۀ سخت کرد گربه چو شیر + بعد از آن زد به قلب موشا نا

موشکی اسپ گربه را پی کرد + گربه شد سر نگون ز زینا نا

داستان به همین منوال ادامه یافته که ازبرخوانی کامل آن، بمنظور اجتناب
ازدرازای کلام و بهره گیری از لحظات زمان، صرف نظر گردید.

دراین مختصر که ازتسلط و چیره دستی عبید زاکانی، خاصه درهزل گویی ، طنزنویسی
و لطیفه پردازی صحبت بمیان آمد، این نکته را باید یاد آور گردید، که درادبیات
آغازین فارسی- دری مضامین و موضوعاتی چون مدح سرایی و هجو گویی وجود داشته، ولی
محتوا و مضامین آنها محدود و مخاطبینش اشخاص منفرد و مشخص را شامل میگردید.
مگر در دوره های بعدی، همزمان با غنا مند شدن مضامین ادبی، انتقاد گیری نیز شامل
این موضوعات گردیده که تدریجا مضامین و مفاهیم انتقادی باز هم متنوع
و دربرگیرندۀ مسائلی، چون تنقید ازنحوۀ عملکرد و اجرای امور مربوط افراد، تا
اوضاع نابسامان سازمانها، موسسات و امور مختلف ارگانهای حکومتی و ادارات دولتی
و درمجموع بازتابی از نابسامانی های اجتماعی، گردید.

همزمان با سیر و انکشاف بعدی هنر و ادبیات، این شیوۀ بیان دچار تحول ژرفتری
گردیده و دامنۀ آن گسترش بیشتری یافت. چنانچه این طرز گفتار، زیرکانه و ظریفانه
تر شد که بعضا با طعن و کنایه درلفافه و گاهی نیمه عریان و عریان با رسانیدن
اهداف و مقاصد خود از زوایای مختلف، بطور ملموس و محسوس در اشکال هزل و طنز و لطیفه
و شوخی و مزاح و غیره به نمایش گذاشته شده است.

اما با صراحت باید اذعان نمود که این شیوه و طرز بیان در وجود و سیمای این
شاعر توانا و نویسندۀ چیره دست و مبتکر قرن هشتم هجری به حد کمال رسانیده شده و بحق
نام وی منحیث موجد این شیوۀ خاص نگارش، درتاریخ ادبیات فارسی- دری ثبت و روی
همین ملحوظ نام و جایگاه شاعر استثنایی را نه تنها در سده ای که میزیسته، بلکه
تا هم اکنون بخود کسب نموده است.

این شیوۀ بیان و طرز نگارش در دوره های بعدی تا عصر حاضر با پهن گردیدن گسترۀ
محتوایی آن، راه خود را بیشتر ازپیش هموار گردانیده و آثار متعددی با مضامین
بکر و ابتکاری و محتوای عمیق علمی- ادبی دراین زمینه خلق گردیده است.

با الهام از منظومۀ ” موش و گربه ” چکامۀ شاعر توانا عبید زاکانی، این کم
کار ناتمام، نیز قصیده ای را در اقتباس ازآن شاهکار ادبی، درعین قافیه، با تصویر
و محتوای دیگری سروده ام که بنابر عدم دسترسی بنده به سراییدن شعر، مسلما با
کمی و کاستی هایی روبرو بوده، امیدوارم تا خوانندگان عزیز با چشم پوشی ازکمبود
های آن مرا مغذور پنداشته، منت گذارند.

این منظومه را که ” سیر زندگی ” نام گذاشته ام ، در آغاز گذری است پرشتاب
ازپیدایش تا دوره های واپسین طفولیت و نوجوانی، همراه با درک، تخیلات
و خواهشاتی که مقتضای این دورۀ زندگی میباشد.



*سیر زندگی*


همین گونه به ادامۀ آن مرحله گذار ازنوجوانی به پله های تعقل و تفکر است که با
آگاهی ازاوضاع جامعه و مشاهدۀ فقر جانکاه و استخوان سوز همگانی، جهالت و بیسوادی
و تسلط مناسبات ظالمانۀ اجتماعی، توأم با مداخلات مستمر اجانب در امور کشورمان،
نارسایی ها، کج رفتاری ها و انواع مظالم و بی عدالتی، کینه توزی، جنگ و خونریزی،
بی اتفاقی و سایر ناملایمات و سیه روزی را درمیهن ما ببار آورده است؛ دراین
منظومه دنبال گردیده وبا توقع و آرزومندی به امر وحدت و یکپارچگی مردمان کشورمان،
در جهت اعمار و شکوفایی این سرزمین بلا کشیده، منظومه به پایان رسیده است:

ای خردمند عاقل و دا نا + قصۀ سیر زیست بر خوانا

یک زمان آمدم به این دنیا + جمله فامیل شدند شادانا

دور طفلی و نوجوانی من + سپری شد به شادو خندانا

بعد چندی رسید جوانی من + که شدم مستو بس خروشانا

گاه ربودی مرا ز عقل و ز هوش+ طرۀ زلف و چشم فتا نا

گاهی مفتون شدم بروی کسی + که مرا ساخت زار و حیرانا

آنچنان در ربود قلبم را + که ز چشمم زدود خوابانا

پری چهری که هر کی او بیند + لب خود را گزد به دندانا

ای عزیزان، مغتنم شمرید + که جوانی نباشد ارزانا

گر بزرگان قوم برشمرم + هر یکی بود چو در غلتانا

از تمامی اهل فضل و هنر + بهره جستم من از نیاکانا

شوقو ذوق فزون به دانشو علم + فیض بردم ز آنچه بر خوانا

چون رسیدم ز سطح تا برعمق + دردو رنجم بشد فراوانا

اهل قدرت به زورو مکرو ریا + عاجزو مستمند به گریانا

فقر و آلام خلق نمی بینند + گویی بی بهره اند ز چشمانا

خط سیر زمان و وضع جهان + راست گویم که ساخت رنجانا

چندی از مزدو رنجو محنت خلق+ صاحب سیمو زر فراوانا

جمله خوار و غریب و آواره + هست محتاج لقمه ای نانا

عده ای بهر منفعت جویی + بر کشید دیگران به ریسمانا

جود و انصاف و راستی و کرم + رخت بربسته است ز انسانا

همگی خواستیم شویم بهم + با دل پاکو راست رفتانا

نیکو زشت را نمود تمیز ازهم+ با هم اندیشو هم عقیدانا

وان یکی گنج برد ز کارگروکار+ دیگری منفعت ز دهقانا

تا رهانیم ازاین مصیبتو غم + همه اقوام و جمع افغانا

درنفاق ونبود علم و یقین + بهره دشمن گرفت به آسانا

دست پر مطلب اجانب و غیر + شد دخیل بهر ما فراوانا

خصم، مکار و پرگزند بود + دام نهد هر دمی به مکرانا

می برندت به پیش چشمۀ آب+ باز آرند چو خشک حلقانا

جمله اهریمنان بد سرشت + چال و نیرنگ زنند یکسانا

نگذارند که میهن باستان + رشد یابد شود شگوفانا

همه آمادۀ نبرد شدند + صف کشیدند بهم به میدانا

نفع خلق و وطن فراموش شد+ یک بدیگر شدند چو خصمانا

زان همه رنج و ظلم و زور وتعب+ جمله گردید زار و نالانا

همه ازبهرجنگ بسته کمر + خون ها در خروش و جوشانا

آنقدرها ز هرسو کشته شدند+ که شمارش نباشد آسانا

یکی را بیادر و دگر شوهر + پدری ازپسر به گریانا

وز هراس و شکنجه و تعقیب+ همه رفتند ز ملک و کاشانا

ز بلا های راکت و ها وان + بشتافتند به دشت و کوهانا

یکی لشکر کشید از میدان + دگر آراست قوا ز پروا نا

وان دگر جبهه ساخت در لغمان+ بهرکشتار و زجر بامیانا

بر ضد همدگر بجنگیدند + همه با توپ و تانک و ها وا نا

چه تفاوت میان ملیت و قوم + گر ز غزنی است یا ارزکانا

گرهزاره است، تاجک یا پشتون+ نیست تفریق همه است یکسانا

ور هراتی است یا بدخشانی + یا که از مردم سمنگانا

جنگ و جنجال و وحشت و دهشت+ میزند سر ز کار نادانا

دار و هستی ملک برفت بباد + از خدا ترس دگر مرنجانا

خائن ملک و میهن و مردم + نزد مخلوق هماره خجلانا

جرحه جرحه است قلب مام مهن+ التیامش ببخش و درمانا

چه ثمر زان همه جدال و کشش + جمله گشتند نحیف و پژمانا

ای عزیزان، مراست غصه فزون+ ز غم و درد و رنج اییاما

دست دوستی و اتحاد دهید + بس کنید تا چه حد برنجانا

چه نکویین حکایت است بشنو+ ز گذشت سپهر و اییاما

پیر روشن ضمیر و با تدبیر + بهره داشتی ز عقل و هوشانا

جمعی را نزد خود بخواند فرا + بهر هریک بداد شاخ چانا

توقع برد ز هریک از حضار + بشکنند شاخچه ای ز چوبانا

هرکدامی به سبقت از دیگر + بهر این کار نمود اقداما

همه گردید فایق اندر کار + بهتر از دیگری به میدانا

بعد آن پیر تیز رأی و خرد + شاخچه ها بسته کرد به ریسمانا

شاخچه ها مثل کنده گشت قوی+ نتوان کرد خراب بدین سانا

فرد فرد را جدا بخواند به پیش+ از برای شکست ستوانا

هریکی چون نمود قوت و زور+ کاری ازپیش نبرد به تنهانا

در اخیر گفت پیر با تدبیر + کار گیرید ز عقل و هوشانا

وحدت و اتفاق اگر باشد سرنگونی نباشد آسانا

دست دوستی و اتحاد دهید + تا شود خار ملک گلستانا

سعی نمایید و با هم آمیزید + چون برادر ز یک تن و جانا

کار گیرید ز عقل و فهم و دلیل+ تا چه وقت اهل ملک رنجانا

تا که صلح و صفا ببار آررد + چو شود توده شاد و خندانا

خدمت صادقانه کن بوطن + تاشوی نیکنام به دورانا

وطن باستان شیران کو + چه شد آن عظمت نیاکانا

مگر ازخاطرت فراموش شد+ آن شکوهمندی خراسانا

غازیان پر ازغرور کجاست + اکبر و مسجدی و امانا

لیک ما راست هنوز گمان و یقین+ وحدت خلق و قول مردانا

کوشش و جهد تا که برتابیم + پرچم اتحاد درخشانا

ای وطن دار، با هم آمیزید + بهر مردم کنید احسانا

یاد داشتی بگیر ز سیر زمان + یک بیک بر شمارو برخوانا

هرچه اندوختی هنوز کم است+ تو شنو این سخن ز ” احسانا”

یا که دیدی و یا نمودستی + پند از آن گیر مشو تو رنجانا

ز کم و کاستی و تقصیرت + گیر عبرت بشو پشیمانا

“واعظی” التجاء من این است+ همه گردند پاک قلبانا



*وفات*

عبیدالله زاکانی در بین سالهای ۷۷۲ -۷۶۸ در یکی از دو شهر اصفهان یا بغداد وفات
یافت و باز هم آسمان ادبیات ایران یکی از ستارگان درخشان خود را ازدست داد.
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages