با درود فراوان به همگان
من هم این را نصر دکتر شریعتی نمیدانم. این با افکار ایشان خوانایی ندارد.
ایشان ایمان آورده و همچون بسیاری دیگر از ایمان آورندگان چشم خود را از دیدن
حقایق تاریخی بسته بودند. جمله ی معروفشان یا درخواستش از خدا این بود که
خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت. کسی هم از
ایشان نپرسید پدر جان مردن که آموختن ندارد.
اصل زندگیست که باید آن را آموزش داد.
اما این قطعه که خانم حسینی نوشته اند و منصوب به دکتر شریعتی است بیشتر شبیه
این شعر از نصرت رحمنی میباشد.
خدایا تو بوسیده ای هیچ گاه
لب سُرب فامِ زنی مست را؟
ز وسواس لرزیده دندانِ تو,
به پستانِ کالش زدی دست را.
خدایا تو لرزیده ای هیچگاه؟
به محراب, به چشمان گم رنگِ او؟
شنیدی تو بُنگ دل خویش را,
ز تاریکی سینه ی سنگ او؟
خدایا تو گرییده ای هیچگاه,
به دنبال تابوتهای سیاه؟
ز چشمان خاموش پاشیده ای,
به چشمِ کسی خون به جای نگاه.
دریغا تو احساس اگر داشتی,
دلت را چو من مفت میباختی.
برای خود ای ایزدِ بی خدا,
خدای دگر نیز میساختی.
شاد باشید