30 views
Skip to first unread message

hananeh derafshi

unread,
Jun 11, 2012, 11:59:02 AM6/11/12
to nabinai...@googlegroups.com
آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن
آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد
آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟
آبجی بزرگه گفت: م م م راست

آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا
… بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!
آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که
آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره
دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت
دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو <http://www.hannover.ir/>
کردی
آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه
بعد سه تایی زدن زیر خنده
آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی

hananeh derafshi

unread,
Jun 11, 2012, 12:15:19 PM6/11/12
to nabinai...@googlegroups.com
1- همیشه از بچگی یه موضوعی برام سوال بوده، این چوب بستنی ها هست که
دکترها می کنن تو حلق مریض، کیم هاش رو کی خورده!؟
2- همیشه پدرها به پسرشون به عنوان یه فرصت دوباره نگاه می کنن. برای
جبران کارهایی که خودشون نتونستن بکنن
3- تنها کسی که اگر با دسته گل برود خانه سرزنش می شود دختر گل فروش است
4- رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟ کارمند: بله! رئیس: خوب
است. چون ساعتی پیش پدربزرگ تان به اینجا آمده و می خواهد شما را ببیند،
همان که دیروز برای شرکت در مراسم تشییع جنازه اش مرخصی گرفته بودید.
5- از دوره نقاهت خیلی راضی ام به عشق همین مریض میشم اصلا!
6- هموطن گرامی یارانه شما به زودی قطع خواهد شد، شما در قصابی دیده
شدید. (گشت نامحسوس ستاد هدفمندی یارانه ها)
7- قدیما یکی چشم می خورد واسش تخم مرغ می شکستن، الان یکی تخم مرغ می
خوره چشمش می زنن!
8- دنیا پر از آدم های مصمم است. عده ای تصمیم می گیرند کار کنند... عده
ای هم تصمیم می گیرند بگذارند آنها کار کنند.
9- گاهی یک شب از زندگی، هزار و یک شب عربی است.
10- لنی با جوانی که انگلیسی نمی دانست رفیق شده بود. به همین دلیل رابطه
شان با هم بسیار خوب بود اما سه ماه نگذشته بود که جوان شروع کرد مثل
بلبل به انگلیسی حرف زدن و فاتحه رابطه شان خوانده شد. فورا دیوار زبان
میان شان بالا رفته بود. دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک
زبان حرف می زنند. آن وقت دیگر مطلقا نمی توانند حرف هم را
بفهمند.(خداحافظ گاری کوپر: رومن گاری)
11- یه پسرخاله دارم به باباش میگه پدر، به مامانشم مادر، میریم خونشون
انگار داریم فیلم هندی می بینیم!
12- الان یه پرتقال خوردم مزه نارنگی می داد. یادش بخیر قدیما حداقل میوه
ها فتوشاپی نبودن!
13- این کتابای ریاضی آسون ترین مثال هارو خودش حل می کرد بعد سخت ترین
مساله هارو می ذاشت ما حل کنیم، ایکبیری!
14- حشره کش خالی کردم تو اتاقم، من سر درد گرفتم دارم می میرم. پشه همه
رو آینه اتاقم وایساده داره شاخکاشو مرتب می کنه
15- طرف می گفت دوست دارم بچه ام پسر باشه که نسل بابام باقی بمونه!
انگار باباش ببر مازندرانه...
16- شانس فقط یک بار در خونه آدم رو میزنه، بدشانسی که دستش رو از روی
زنگ برنمی داره، بدبختی هم که کلا کلید داره!
17- کافیه بنا بزاری یکی رو نبینی و باهاش رو به رو نشی، تو یه کوچه خلوت
تو کلکته هندوستان داری بستنی می خوری، از رو به روت درمیاد.
18- اولین بار که تو عمرم تقلب کردم: سال اول ابتدایی؛ امتحان ریاضی: پیس
پیس (خطاب به جلوییم) گردی عدد 9 سمت چپشه یا راستش؟ جلوییم: چپ! من: چپ
کدوم طرفه؟
19- با بابام حرفم شده میگه: واسه خاطر 40 تومان یارانه باید این الدنگ
رو تحمل کنیم!
20- وقتی با یک انگشت به سمت کسی اشاره می کنی و مسخره اش می کنی اگه خوب
به دستت دقت کنی سه تا انگشتت به سمت خودته
21- یه بار با بابام دعوام شد ولی چون امکانات نداشتم نتونستم خواننده
بشم بی خیال شدم باهاش آشتی کردم
22- اینقدر می گفت دورت بگردم و دورم گشت که وقتی به خودم اومدم دیدم دورم زده رفته
23- جمله ای که هر انسان به طور غریزی هربار هنگام دیدن عکسای قدیمی به
کار می بره: «چه قد لاغر بودم اینجا»
24- کاشکی تو زندگی واقعی ایم angry birds بودم و آدم با هرکی حال نمی
کرد چندتا از اینا ول می داد تو سر و صورتش
25- شماره بعضی ها رو باید تو گوشیت نگه داری؛ نه واسه اینکه بهشون زنگی
بزین، بلکه واسه اینکه اگه اونا زنگ زدن جواب ندی!
26- بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه هامون می کنیم: نیمه می
شنویم؛ یک چهارم می فهمیم، هیچی فکر نمی کنیم! و دو برابر واکنش نشون می
دیم.
27- واقعا چه حوصله ای داره این پشه تا طبقه شش میاد واسه دو قطره خون،
یکی نیست بگه اسکل عین همین خون تو همکف هم هست!
28- مردی که فردای روز پدر جوراب پاره پاش باشه، تنهاترین مرد دنیاست
29- بابا آب داد... بابا نان داد... بابا سواری داد... بابا جوانیشو داد...
30- از خودآزاری های دوران بچگی میشه به زبون زدن به دو سر باتری کتابی اشاره کرد
31- ترسناک ترین سوال: آخرین نفر کی دستشویی رفته؟
32- بابام هنوز معتقده که چون من همیشه پای اینترنتم پول تلفن زیاد میاد!
33- پدر چیست: مردی است که نیمه شب ها از خواب برخواسته و کولر را خاموش می کند
34- بعضی وقتا وقتی یکی میگه «ببخشید اشتباه کردم» بهتره قبول کنید چون
«خوب کردم اشتباه کردم» آپشن بعدیه که بهتون ارایه می ده
35- به دو دلیل زندگی می کنم: 1- به دنیا اومدم 2- هنوز نمردم
36- اگه دیوید بکام اسم پسرش را می ذاشت ایام، صداش می کردند ایام بکام،
حال می کرد!
37- ما هم دختر همسادمون سنتور میزد، کلی عاشقش شدیم بعد فهمیدیم داداشش بوده!
38- تو بچگی مون از تکلیف عذاب می کشیدیم الان داریم از بلاتکلیفی عذاب می کشیم
39- به عشق در نگاه اول اعتقاد داری یا یه بار دیگه از جلوت رد شم؟!
40- می خوای فیلم ببینی هرچی داری آشغال به نظر میاد! می خوای هارد رو
خالی کنی همش خوب می شه
41- تو امتحانا دنبال این نیستن که ببینن چقدر حالیته، هی می خوان ببینن
چی بلد نیستی!
42- امسال نمایشگاه کتاب نرفتم. خودم تو خونه سیب زمینی سرخ کردم خوردم!
43- بابا گفت برو تو سایت این یارانه ها ببین قضیه چیه می ترسم برم توش
یهو خفتم کنه بگه حالا که اومدی بیا انصراف بده!
44- آدما هم مث عکسا با بزرگ تر کردنشون دچار افت کیفیت میشن
45- بیاین اعتراف کنیم که حالمون از صدای ضبط شده خودمون بهم می خوره. بیاین!
46- مرد عاشق بشه دنیا رو با خبر می کنه، زن عاشق بشه فقط به نزدیکاش
میگه، مرد جدا بشه نزدیک تریناش می فهمن، زن جدا بشه همه دنیا
47- سه ماهه نرفتم سلمونی از ترس اینکه اگه برم ازم عیدی می گیره!
48- فاصله بین پشت تخت و دیوار واسه همه چیزای گمشده جا داره
49- گاهی می خوام یه قابلمه برنج بریزم جلوی لونه مورچه ها اینقدر برای
یه لقمه نون جون نکنن
50- به دوره ای از زندگی رسیدم که تنها کسایی که بهم احترام میذارن درهای
اتوماتیک هستن
51- این ارتفاعات چون تهرانه اسمش انقد باکلاسه. اسمشو گذاشتن بام. همین
اگه تو شمال بود، الان اسمش دراز کلا بود!


--

hananeh derafshi

unread,
Jun 11, 2012, 12:29:25 PM6/11/12
to nabinaian-iran
یارو می ره دزدی تفنگو میذاره پشت گردن طرف می گه تکون بخوری با لگد می زنم تو
سرت

روشنفکره داشته اظهار نظر می‌كرده:
این جلال آل احمد كه هی ازش تعریف می‌كنن، فقط یه كتاب خوب نوشته كه اسمش بوف
كوره.
یكی گفت: بوف كور كه مال صادق هدایته!
یارو گفت: دیگه بدتر، یه كتاب خوب داره، اونم صادق هدایت براش نوشته!

غضنفر میخواسته یك كبریت سوخته رو روشن كنه،هرچی میزده كبریت مادرمرده روشن
نمیشده. رفیقش بهش میگه: بابا خوب شاید كبریتش خرابه! غضنفر میگه: نه بابا،
همین پنج دقیقه پیش روشن شد

یارو زنش سبزه بوده، سیزده به در میندازتش بیرون...

غضنفر سوار آسانسور میشه، می‌بینه نوشته‌: ظرفیت 12 نفر. باخودش میگه: عجب
بدبختیه‌ها! حالا 11 نفر دیگه از كجا بیارم؟!

به یه آقا میگن اسم كوچیك فردوسی چیه؟
می‌گه:میدان

به غضنفر میگن لپ لپ می‌خری؟
میگه: آره! میگن حالا جایزه هم توش داره؟
میگه فكر نمی‌كنم، ‌من لپ لپ رو واسه كیفیتش می‌خرم!!!

غضنفر جوراب می‌خره براش بزرگ بوده جلوش پنبه می‌ذاره!

به غضنفر میگن میزان تحصیلات؟ میگه PHD. میگن یعنی چی؟ میگه:
Passed Highschool with Difficulties..

--

hananeh derafshi

unread,
Jun 11, 2012, 1:32:32 PM6/11/12
to nabinai...@googlegroups.com
از كساني كه رفتند سه روز در مسجد اعتكاف پرسيدم الان كه برگشتيد چه حسي
داريد؟ گفتند خيلي معنوي و خوب بود احساس ميكنيم مثل اصحاب كهف بوديم.
ميپرسم چرا چطور مگه؟ ميگند اخه بعد از سه روز كه در مسجد بوديم وقتي
آمديم بيرون ديديم نان گران شده.

hananeh derafshi

unread,
Jun 11, 2012, 3:18:14 PM6/11/12
to nabinai...@googlegroups.com
چون پايم شكست تميس باز شدم.
داستان تنيس ايران از اينجا شروع شد كه دو برادر به نامهاي جلال و جواد
درفشي جوان متولدين سال 1306 و 1305 هجري شمسي تهران،هنگامي كه نوجواناني
بيش نبودند از ايران خارج شده و زماني كه برگشتند به عنوان ارمغان ورزش
تنيس را براي ايران آوردند و آن را پايه و بنيان نهادند، آنها مجموعه
امجديه را ساختند و در آن مشغول بازي و آموزش اين ورزش شدند، تا اين كه
هر دو ازدواج كردند و اين ورزش را به فرزندان خود آموختند.
بطوري كه ميتوان گفت تمام پسران اين دو خانواده به نوعي سهمي سازنده اي
در تنيس ايران داشته اند، به عنوان مثال كامران پسر جلال چندين قهرماني
كشوري در اين رشته را از آن خود كرده است و دارايي كارت مربيگري و داوري
ميباشد،در حال حاضر نيز به تدريس تنيس مشغول است،يكي از دختران كامران
نيز به نام روشنك داور و مربي تنيس است.
ديگر پسر او كيهان را ميتوان يكهتاز ارسه ساخت انواع زمينهاي خاكي و چمن
تنيس و ساير وسايل جانبي آن دانست، از زمينهايي كه او ساخته ميتوان به
زمين تنيسهاي مجموعه ورزشي انقلاب و استقلال و مجموعه آزادي تهران اشاره
كرد همچنين او دارنده كارت مربيگري و داوري بين النللي ميباشد. و يكي از
دختران او به نام هانيه درفشي جوان نيز علاوه بر آن كه مربي تنيس ميباشد
دارنده كارت داوري در اين ضمينه است، كه بارها بازيهاي داخلي و بين
المللي را داوري كرده است.
كاميار و كامياب پسران جواد هر دو از مربيان ارزنده كشورمان هستند و
قهرمانهاي زيادي را پرورش داده اند.
اما در اين ميان فردي است كه بيش از همه ميدرخشد و كمتر كسيست كه او را
نشناسد، بله ستاره تنيس ايران و در مقطع زماني ستاره خاور ميانه آقاي
كامبيز درفشي جوان است كه در زير به مساحبه با وي ميپردازيم.
قهرمان و پيشكسوتي را كه به شما معرفي مي‌كنم، از ورزشكاراني است كه در
رشته ورزشي خود در ايران پر مدال بوده و پر افتخارترين ورزشكار اين رشته
ورزشي پولدارهاست. «كامبيز درفشي جوان» قهرمان تنيس ديروز و مربي امروز
كشورمان داراي پنج مدال طلا، نقره و برنز از صحنه هاي مسابقات آسيايي و
جهاني است و شايد نظير او ديگر نيايد. كامبيز رمز موفقيت خود را پدرش
مي‌داند كه استاد او و بسياري ديگر از تنيس‌بازان است.

متولد امجديه

من در سال 1331 در تهران خيابان بهار- دقيقاً بغل امجديه سابق- متولد شدم
و همسري مهربان و خوب دارم كه طي سالها قهرماني من بسيار جانفشاني كرده
است و از ايشان قدرداني مي‌كنم. دختري دارم كه ازدواج كرده و با شوهرش
زندگي خوبي دارد. سايه پدر و مادرم بر سرم هست و همه چيز من آنها هستند.
ما به بزرگترهايم وابسته‌ايم و انشاء‌الله همه بزرگترها سالم و سلامت
باشند و ما هم دعاگوي آنها باشيم. ديپلم رياضي دارم و فعلاً در باشگاه
استقلال به برخي علاقه‌مندان تنيس ياد مي‌دهم يا با آنها همبازي مي‌شوم.

آن اتفاق

از كودكي- قبل از آنكه در دبيرستان درس بخوانم- به فوتبال علاقه خاصي
داشتم و فوتبال همه چيز من بود. البته پدر و مادرم نيز مشوق من در ورزش
كردن بودند. مي‌دانيد كه پدر من (جواد آقا) از بازيكنان سابق تنيس ايران
و از مربيان اين رشته بود. اما... يك اتفاق باعث شد كه من فوتبال را كنار
بگذارم و ابتدا به پينگ‌پونگ (تنيس روي ميز) و سپس به تنيس روي بياورم و
آن اتفاق اين گونه برايم رقم خورد...

پايم شكست!

در 15 سالگي در اوج فوتبال بودم. يعني آنقدر مستعد بودم كه عضو تيم
فوتبال اسپورت كلاب شدم و با بازيكناني امثال علي كرم سوري و شما
(نگارنده) همبازي بودم. اين تيم آن وقتها در دسته دوم باشگاههاي تهران به
مربيگري امير آقاحسيني دروازه بان بزرگ تاريخ ايران و سرپرستي آقاي خليل
پور در باشگاههاي تهران فعاليت داشت. در يكي از مسابقه‌هاي فوتبال تكل
خشونت‌بار حريف باعث شكستگي ساق پايم شد و بعد از شش ماه بستري بودن و
خانه نشيني، ديگر سراغ فوتبال نرفتم.

قهرماني در كنار حريفان مطرح

پايم كه خوب شد (سال 1348) ورزش راحت‌تري را انتخاب كردم. يعني
پينگ‌پونگ، اما پدرم هميشه مرا به سوي تنيس دعوت مي‌كرد و سرانجام هم
نصايح پدرم را گوش كردم و راكت بزرگتر تنيس را به دست گرفتم و شروع به
تمرين كردم كه همين حركت و انتخاب من، باعث خوشحالي پدرم شد. مدتي شايد
نزديك به دو سال شبانه روز تنيس تمرين كردم و آنقدر در اين رشته ورزشي
رشد كردم كه در سال 1350 قهرمان كشورشدم، آنهم در كنار رقيباني چون منصور
بهرامي، خدايي و اكبري (حسين) و مدني و اين قهرماني تا سالهاي سال ادامه
داشت.

كسب مدال طلا

سال 1974 فرا رسيد، سالي كه ايران ميزبان بازيهاي آسيايي(تهران) بود و
ورزشكاران كشورمان خود را براي صيد مدالهاي رنگارنگ و قهرماني‌هاي بسيار
آماده كرده بودند. دراين بازيها،تيم تنيس ايران ره‌آورد خوبي داشت. اما
وقت شكوفايي من مسابقات قهرماني آسيا بود كه بعد از مسابقات آسيايي در
تهران برگزار مي شد و دراين مسابقات من و آقاي منصور بهرامي-كه از دوستان
نزديك كودكي هم بوديم- موفق شديم با بازيهاي خوب مدال طلاي دوبل را كسب
كنيم و براي كشورمان افتخاري بزرگ به ارمغان آوريم. من در بازيهاي
انفرادي اين مسابقات موفق به كسب مدال برنز هم شدم. البته در مسابقه تيمي
دو نفره يعني دوبل من به اتفاق آقاي علي مدني توانستيم با بازيهاي خوبي
كه كرديم،بعد از تيم ژاپن، مدال دومي مسابقات را كسب كنيم. تيم كره جنوبي
در اين مسابقه پايين دست ما ايستاد. ضمناً در نتيجه تيمي نيز تيم كشورمان
در رده سوم ايستاد كه خودش مقامي خوب براي ايران بود.

صيد مدالهاي گوناگون

مي‌دانيد كه تيم تنيس ايران در بازيهاي آسيايي تهران (1974) از نظر مقام
و مدال جايگاهي والا كسب كرد كه قبل و بعد از آن تاكنون سابقه نداشته
است. وقتي قرار شد بازيهاي آسيايي در تهران برگزار شود، سرمايه‌گذاري
وسيعي روي تنيس انجام شد كه از جمله استفاده كامل از دانش و تخصص آقاي
تقي اكبري بود و ايشان هم با چند ماه كار كارشناسي تعدادي از تنيس بازان
خوب ايران را دور هم جمع كردند و با برگزاري اردوهاي خوب، تنيس بازان به
آمادگي خوبي رسيدند و در اين مسابقات چهره‌هايي شاخص و افتخارآفرين شدند.

ناكامي در سوييس

آخرين حضور من به عنوان عضو تيم ملي تنيس ايران در مسابقات جام ديويس سال
1978 (1357) سوييس بود كه از اين كشورناكام بازگشتيم. البته تيم ما در
اين مسابقات آنچنان كه بايد و شايد آمادگي نداشت و اگر با آمادگي كامل به
سوييس مي‌رفتيم،مي‌توانستيم در طبقه بندي جهاني، دست كم شانزدهم شويم اما
در مسابقه اي نزديك با تيم كشور ميزبان (سوييس)، 3 بر 2 شكست خورديم.
دراين مسابقات تيم ايران از بنده، محرم خدايي، حسين اكبري و منصور بهرامي
تشكيل شده بود كه مربيگري تيم را استادمان آقاي تقي اكبري برعهده داشت.

نابغه تنيس

قهرمانان گذشته و پيشكسوتان بر گردن ما حق بسياري دارند،خصوصاً آنهايي كه
به ما رموز ورزش را آموزش مي دهند. يكي از همين قهرمانان گذشته، كه مربي
ما هم محسوب مي شود،آقاي تقي اكبري است. ايشان از نوابغ تنيس كشورمان
هستند و مدال برنز بازيهاي آسيايي 1966 بانكوك را براي كشورمان به ارمغان
آورده‌اند. ما قديمي‌ها خود را مديون راهنمايي‌ها و ارشادهاي ايشان
مي‌دانيم. زيرا آنقدر تنيس را خوب مي‌فهمند كه اگر فقط يك بار راكت تنيس
را در دست كسي ببيند،مي‌توانند بگويند او چند مرده حلاج است.

زحمات فراوان

بعد از پيروزي انقلاب، حدود 8 سال مربي تيم ملي تنيس ايران بودم و با اين
تيم در مسابقات بسياري حضور يافتيم. در اين مدت براي تنيس كشورمان زحمات
فراواني كشيديم، اما به علت نداشتن بودجه خوب چنان كه بايد و شايد نتايج
در خور توجهي نصيب تنيس كشورمان نشد. اكنون هم گاهي به فدراسيون تنيس مي
روم و به مسوولان، بازيكنان و ديگران مشاوره مي‌دهم و با آنها دورادور
همكاري دارم كه اميدوارم مسوولان و مربيان زحمت‌كش اين فدراسيون در
كارهايشان، كه خدمت به تنيس و به ويژه رده نونهالان، نوجوانان و جوانان
است، موفقيت‌هاي بزرگي كسب كنند.

از تو به يك اشاره

البته نمي‌خواهم از مسوولان و مربيان فدراسيون تنيس خرده بگيرم و خداي
ناكرده كارهاي آنان را كوچك بشمارم، ولي اگر اين عزيزان با پيشكسوتان و
قهرمانان قديمي و گذشته بيشتر ارتباط داشته باشند و از تجربيات آنها
استفاده كنند، بي‌گمان تنيس ايران و قهرمانان كشورمان بهتر مي‌توانند در
مسابقات برون مرزي افتخار كسب كنند. بنده و ديگر مربيان ارزنده كشورمان
مدارج مربيگري بسياري را ديده ايم و مدرك بين‌المللي(ATF) داريم... از
آنها به يك اشاره از ما به سر دويدن... حاضريم براي كسب افتخار تنيس
كشورمان هر كاري بكنيم.

رمز موفقيت ما

رمز موفقيت من و امثال من (ديگران) به دليل گوش سپردن به نصايح و توصيه
ها و ارشادهاي بزرگان به ويژه والدين‌مان است. مثلاً پدر بنده خودش حدود
50 سال است كه دارد تنيس بازي مي‌كند و در تعليم و تربيت تنيس بازان جوان
و اميد كشور موثر بوده و البته من و برادرانم هم الفباي تنيس را از ايشان
ياد گرفته ايم و در واقع ما در همه چيز شاگرد و مطيع محض پدرمان
بوده‌ايم. خدا چنين استاداني را براي ورزش كشورمان به ويژه خانواده
هايشان حفظ كند.

پيشنهاد

به فدراسيون تنيس پيشنهاد مي‌كنم اگر آقايان مسوول موافق باشند و برنامه
ريزي مدوني نيز داشته باشند، ما قهرمانان گذشته حاضريم در كلاسهايي كه از
طرف فدراسيون در شهرستانها برگزار مي‌شود، حضور يابيم و دانسته‌هاي خود
را درباره تنيس به شهرستاني‌ها و نوجوانان و جوانان مستعد كشورمان آموزش
دهيم تا ورزش تنيس در تمامي كشور همه‌گير شود و انشاء‌الله قهرمانان
آينده كشورمان از دل شهرستانهاي كشور در پهنه آسيا و جهان ظهور يابند.

افتخارات درفشي جوان

سال 1974: (تهران): نايب قهرمان بازيهاي آسيايي در رشته دوبل (دو نفره)
سال 1974: (تهران): نفر سوم بازيهاي آسيايي در رشته انفرادي به اتفاق علي مدني
سال 1974: (تهران): مقام سوم تيمي در بازيهاي آسيايي
سال 1975: (تهران): قهرمان دوبل و دارنده مدال طلا در مسابقات قهرماني
تهران همراه با منصور بهرامي
سال 1975: (تهران): مقام سوم مسابقات قهرماني آسيا در رشته انفرادي
سال 1976: (هنگ‌كنگ): عضو تيم ملي ايران در مسابقات قهرماني آسيا در تايلند
سال 1978 (سويس): عضو تيم اعزامي ايران به مسابقات جام ديويس
سالهاي 50 تا 1360: حدود 8 سال مربيگري تيم ملي ايران.
ديگر سخن را كوتاه كرده با اين كه هنوز ناگفته هاي زيادي راجع به اين
قهرمان ارزنده و پيشكسوتان تنيس باقي مانده است.
لازم به ذكر است اگر تشابه نام خانوادگي ميان نام من و آقاي كامبيز درفشي
جوان مشاهده ميشودبه اين علت است كه من دختر جناب آقاي كيهان و نوه آقاي
جلال درفشي جوان هستم.

nazari

unread,
Jun 12, 2012, 11:28:07 AM6/12/12
to nabinai...@googlegroups.com
 
چون یکی از دوستان در مورد یکی از روحانیون وابسته به اخوان المسلمین سوریه مطلبی را در اینجا آورده بودند لازم دیدم که شما عزیزان نیز اطلاعاتی در مورد نثیریان یا علویان کسب نمایید به همین جهت مقاله ی زیر را میآورم اما باید متذکر شوم که فرصت ویرایش آن را نداشتم و اگر کسی خواهان خواندن این مقاله باشد میتواند با کمی وقت گذاشتن آن را بخواند البته باید گفت که این مقاله به خودی خود هیچ اشکالی ندارد بلکه این اشکال از جاز است که بعضی کلمات را در بعضی خطوط جابجا میخواند امید که مفید باشد پیدایش نصیریان.pdf
1
پیدایش نصیریان (علویان)
نوشتھ متى موسى
ترجمھ دكتر حسین مفتخرى 1
منبع :
فصلنامھ تاریخ اسلام ، شماره 3
...............................................................................................................................................
غلات شیعھ) اثرمتى موسى است كھ بھ سال 1982 در امریكا منتشر گشتھ ) Extremist shiites مقالھ حاضر، ترجمھ فصل 22 از كتاب
است. نیمى از حجم كتاب مزبور بھ تاریخ و عقاید فرقھ نصیرى از فرق غالى شیعى اختصاص دارد كھ در قسمت مربوط بھ تاریخ این فرقھ،
نویسنده طى چھار فصل: نصیریان در دوره متقدم، نصیریان در دوره میانھ، نصیریان در دوره قیمومیت فرانسھ و بالاخره قدرت گیرى
نصیریان در سوریھ، تحولات تاریخى این فرقھ را با دقت مورد بررسى قرار مى دھد. در مقالھ حاضركھ بھ تاریخ متقدم نصیریان اختصاص
دارد، نویسنده پس از ذكر مقدمھ اى مختصر در اھمیت توجھ بھ نصیریان از سوى نویسندگان معاصر شرق و غرب، بھ واسطھ قدرت گیریشان
در سوریھ (از زمان حافظ اسد)، و بیان مكان ھایى كھ نصیریان در حال حاضر در آن جا سكنا دارند، چگونگى ظھور و پیدایش نصیریان و
تاریخ متقدم ایشان را بھ بحث مى گذارد و پس از بیان و بررسى انتقادى نظریھ ھاى گوناگون در وجھ تسمیھ این فرقھ، پیدایش آن را بھ
شخصیتى ایرانى بھ نام محمدبن نصیر(متوفاى 270 ه) كھ ظاھرا از اصحاب امام حسن عسكرى(ع) بوده و در مقام ایشان غلو كرده،
مى رساند.
از میان ھمھ غلات یا فرق افراطى شیعھ، نصیریان، بھ دلیل این كھ اكنون دولت سوریھ را در سیطره خود دارند، تاحد زیادى توجھ نویسندگان
معاصر شرق و نیز غرب را بھ خود جلب كرده اند. در سال 1970 ، ژنرال نصیرى، حافظ اسد، قدرت نظامى را در سوریھ بھ دست گرفت، و
شعبھ اى از متاویرا یكى از (numaylatiyya) ، در 22 فوریھ 1971 ، او اولین رئیس جمھور نصیرى در تاریخ كشور شد. اسد از نومایلاتیھ
( قبایل اصلى نصیرى در سوریھ برخاستھ است. ھم چنین دیگر مقام ھاى حساس در دولت كنونى سوریھ را افسران نصیرى اداره مى كنند. ( 1
نصیریان در طول تاریخ بانام نصیریھ شناختھ شده اند، اما بھتراست كھ علویان نامیده شوند. ھنگامى كھ در 1920 سوریھ تحت قیمومیت فرانسھ
، قرار گرفت، مقامات فرانسوى قلمرو جداگانھ نصیرى را زیر نظر مامور بلند مرتبھ فرانسھ در بیروت ، ایجاد كردند. در اجولاى 1922
زمانى كھ این قلمرو نصیرى بھ دولت تبدیل شد، دولت العلویون نام گرفت و داراى یك شوراى نمایندگى با ھفده عضو بود; دوازده كرسى در
دست نصیریان و پنج كرسى در دست سنیان و دیگر اقلیت ھا. در سال 1930 ، قانون اساسى، نھاد سیاسى دولت را مشخص كرد و رسما بھ
عنوان دولت لاذقیھ شناختھ شد. نویسنده نصیرى محمد غالب الطویل (متوفاى 1932 م)، كھ تاریخ فرقھ اش را تحریركرد، خدا را سپاس مى گفت
كھ بعد از چھار قرن اشغال سوریھ توسط عثمانى ھا، نصیریان كھ بھ طور اھانت آمیزى از 1516 م بھ این اسم نامیده شدند، توانستند عاقبت نام
مشروعشان، علویان را اعاده كنند. ( 2) بھ ھر حال، واقعیت این است، كھ این فرقھ ھمواره بھ عنوان نصیریان شناختھ شده است نامى كھ بر
وجود مذھبى در قرن نھم میلادى/سوم ھجرى دلالت دارد. بھ علاوه این نكتھ باید خاطر نشان شود كھ علوى یك اصطلاح عمومى است و غالبا
بھ ھمھ شیعیانى اطلاق مى شود كھ از على(ع) متابعت مى كنند و معتقدند او وارث و جانشین پیامبر(ص) در رھبرى جامعھ مسلمانان مى باشد.
( رومى ھا، ( 3 (Bargylus) ، جایگاه اصلى نصیریان، سلسلھ كوه بزرگى است در شمال سوریھ كھ بھ نام خود آن ھا، جبل النصیریھ، بارجیلوس
سیاه) نامیدند، و اعراب ، جریان بعدى سوریان، آن ھا را جبل اللوكام نام / (Ukomo ، نامیده مى شود. سورى ھاى باستانى آن كوه ھا را اوكومو
نھادند. قلھ ھاى جنوبى این سلسلھ، جبل سماك و جبل عامل نامیده مى شوند. كوه ھاى نصیریھ از نھر كبیر، باستانى)، در جنوب، بھ سوى محلى
الاثیر) و انطاكیھ، امتداد مى یابد. این سلسلھ از كوه لبنان طول مدیترانھ، تا روبھ روى جزیره / (Orontes ، در شمال رودخانھ اورونتس
قبرس را در برمى گیرد. ولى نصیریان بھ این ناحیھ كوھستانى محدود نمى شوند، ھم چنین تعداد زیادى از آن ھا در استان ھاى سورى لاذقیھ،
استان سابق سورى، الكساندرتا، یا ) (Hatay) ، جنوب لاذقیھ، و در استان ھاى تركى حتاى ، (Akkar ) ، حمص، حماة; در ناحیھ لبنانى عقر
اسكندرون)، سیحان (آدانا) ، طرسوس، و انطاكیھ یافت مى شوند. شمار كمى از نصیریان در وادى تیم، جنوب كوه ھرمون، در دو روستاى
شمال نابلس در نواحى اشغال شده توسط اسرائیل در ساحل غربى اردن، و در بانیاس (فیلیپ قیصریھ باستانى) زندگى مى كنند. ( 4) محل زندگى
حدود سیزده خانواده نصیرى در آنا، شھرى در غرب عراق نزدیك سوریھ قرار دارد و گروھى از نصیریان در دمشق، حلب ، سلامیھ واقع
( در جنوب حماة، كارك در اردن، استانبول تركیھ، یمن و در برزیل بھ سر مى برند. ( 5
تا قرن سیزدھم میلادى (ھفتم ھجرى) شمارى از قبایل نصیرى در سنجار، شمال شھر موصل عراق زندگى مى كردند. این نصیریان توسط
امیرشان حسن یوسف المكزون (متوفاى 1240 م) از سنجار بھ سوى سوریھ سوق داده شدند تا ھم مذھبانشان را در نزاع علیھ ستمگران بر
( ایشان، یعنى كردان و اسماعیلیان، كمك كنند. یكى از این قبایل متاویرا بود، كھ حافظ اسد رئیس جمھورى سوریھ بھ آن تعلق دارد. ( 6
با گذشت زمان، مفاھیم مذھبى پیروان المكزون در مسیرھاى جدیدى، خصوصا راجع بھ على بن ابى طالب كھ كانون پرستش ھمھ نصیریان بود،
متبلور شد. بعضى از پیروان المكزون، بعد از یكى از رھبران مذھبى شان (بھ نام) محمدبن كالازو، با عنوان كالازى ھا، شھرت یافتند. آن ھا
ھم چنین بھ قمریون معروف شدند، زیرا معتقد بودند كھ على بن ابى طالب در ماه ساكن است; گروه دیگر كھ نامشان از شمس ناشى مى شد،
شمسیون و شماسى ھا نام گرفتند، زیرا معتقد بودند كھ، مسكن على بن ابى طالب نھ ماه بلكھ خورشید است. بنابراین، نصیریان صرفا از نظر
مذھبى بھ دو فرقھ تقسیم مى شوند و عقایدشان، صرف نظر از پیوندشان بھ خورشید یا ماه، در ارتباط با پرستش على(ع)، اساسا یكى است.
2
نصیریان بھ عنوان اقلیتى مظلوم، براى قرن ھا در قلعھ ھاى كوھستانى شان پناه یافتند، آن ھا از مراكز شھرى سوریھ اجتناب ورزیدند; در قرن
نوزدھم میلادى، آن ھا حتى در لاذقیھ، بیروت یا دمشق یافت نمى شدند. نسبت بھ سایر مردم سوریھ خیلى بدگمان بودند و آمادگى داشتند با حداقل
تحریك بھ ایشان حملھ برند.
1859 م) در میان نصیریان زندگى كرد، مى نویسد: نصیریان معمولا ظلم دولت - رو. ساموئل لید(متوفاى 1860 م) كھ مدت شش سال ( 1853
عثمانى و سنگینى بار مالیات را بر روى مردم مسلمان دشت ھا تلافى مى كنند. از ایشان بدشان مى آید، آن ھا را غارت مى كنند و بى رحمانھ
مى كشند. ( 7) عداوت ھاى دائمى داخلى در میان بسیارى از قبایل و طوایفشان، آن ھا را تا حد بربریت تنزل داد و كشورشان بھ سرزمینى ویرانھ
تبدیل شد.
عنف، خون ریزى، خیانت و قتل، ھمزاد زندگى نصیریان شد. او اظھار مى دارد كھ تا میانھ قرن نوزدھم میلادى بھ دلیل « لید » بھ گفتھ
سخت گیرى، خرابى تدریجى روستاھا، و افزایش ویرانى و كم شدن جمعیت كشور، استان لاذقیھ، كھ زمانى جمعیت زیادى از نصیریان را در
خود جاى داده بود، فقط شامل شمار خیلى كمى از آن ھا مى شد. ( 8) این اوضاع ھرج و مرج، باقى مانده كشاورزان نصیرى را وادار كرد تا بھ
سوى مراكز شھرى سوریھ حركت كرده و براى مالكان اراضى كھ اغلب در شھرھا زندگى مى كردند كار كنند. بعضى از نصیریان بھ سوى
دشت ھاى عقر در سمت جنوب و لاذقیھ در غرب حركت كردند، در صورتى كھ دیگران بھ آرامى در درون سوریھ، خصوصا استان حماة
پراكنده شدند.
گر چھ نصیریان توسط ھمسایگان مسیحى و مسلمانشان تحقیر شدند، مالكین اراضى بھ خدمات كشاورزان نصیرى احتیاج داشتند، چرا كھ
بھ دلیل یاس و نومیدى شان، سودمند و سخت كوش بودند، و ھیچ تھدیدى براى منافع مخدومانشان بھ شمار نمى آمدند. این امر، اسكان نصیریان
در روستاھاى قسمت شمال شرقى استان حماة را روشن مى سازد. بھ ھر حال، این مھاجرت ناچیز بود، زیرا سوریھ نیز ھمانند دیگر كشورھاى
خاورمیانھ، بھ طور غالب طبیعتا روستایى بود، و نصیریان قادر نبودند یك زندگى مناسب در مراكز شھرى كشور بنا كنند.
در سال ھاى اخیر ھمھ چیز تغییر كرده است; سوریھ تا حد زیادى شھرى شده، و حركت از روستاھا بھ مراكز شھرى بھ سرعت افزایش یافتھ
است. از ھنگامى كھ حافظ اسد در 1970 م قیام كرد و بھ قدرت رسید، نصیریان شروع بھ ازدحام در مراكز شھرى سوریھ كردند، و در سایھ
( حمایت و مساعدت دولت نصیرى سوریھ، در جست وجوى شغل و تحصیل برآمدند. ( 9
اصل و ریشھ نصیریان، موضوع حدس و گمان ھایى در میان مورخان شده است. بعضى معتقدند كھ نصیریان ھمان اعقاب ناظرینى،
ھستند كھ پلینى در كتاب تاریخش( 23:5 ) ذكر كرده است ( 10 ) و بارھبروس (ابن عبرى) (متوفاى 685 ه/ 1286 م) در گاھشمار (nazerini)
گنجاند. ( 11 ) او نام نصیرایى را بھ پیرمردى نسبت مى دھد كھ در « تاریخ آن ھایى كھ نصیرایى نامیده مى شوند » سریانى اش، فصلى را با عنوان
سال ( 277 ه/ 891 م) در حومھ شھر آكولا (كوفھ، در جنوب عراق)، در روستایى بھ نام نصاریھ ظھور كرد. بارھبروس در جاى دیگر از
اش، كھ بھ زبان عربى نوشتھ شده است، از روستایى بھ نام نصرانا یاد مى كند، كھ از آن شخصیتى برجستھ بھ نام « تاریخ مختصر الدول »
ابوالفرج بن عثمان بیرون آمد، كھ بھ فرقھ غالى قرامطھ متعلق بود، و در جاى سومى، ابن عبرى نصیریھ را بھ عنوان یك فرقھ شیعھ غالى ذكر
( مى كند. ( 12
بھ نظر مى رسد سیلوستر دوساسى، كھ اظھارات ابن عبرى درباره نصاریھ و نصرانا را اقتباس كرد، درابتدا متقاعد مى شود كھ نام نصیریان از
روستاى نصرایھ یا نصرانا، ھمان جایى كھ مؤسس ادعایى شان زندگى مى كرد، ناشى مى شود. اما ظاھرا دوساسى، بعد از تحقیق بیشتر، از
( این توضیح نامطمئن است. ( 13
مسیحیان » نویسندگان دیگر، نظیر ولف یاد آور مى شوند كھ نام نصیریان اسم تصغیر از لغت عربى نصارا(مسیحیان) است، و نصیریان معنى
مى دھد. ولف استدلال مى كند كھ دشمنان نصیریان بھ طور تحقیرآمیزى آن ھا را بھ واسطھ كثرت اعمال و فرایض مسیحیشان بدین نام « كوچك
( خواندند. ( 14 ) ارنست رنان نیز بھ ھمین گونھ یاد آور مى شود كھ نصیریان اسم مصغر نصارا است. ( 15
( نویسنده نصیرى، محمد غالب الطویل، اظھار مى دارد كھ نام نصیریان از جبل النصیر، جایى كھ آن ھا زندگى مى كردند، ناشى مى شود. ( 16
مؤلف دیگر، ھاشم عثمان، با قاطعیت بیان مى كند كھ نام این كوه نظاره است، و این نام را جنگجویان صلیبى ھنگامى كھ در قرن یازدھم بھ
سوریھ ھجوم آوردند، بھ آن جا دادند. ( 17 ) اما این نظر درست نیست، زیرا در سال 1099 م ھنگامى كھ جنگجویان صلیبى در راھشان بھ
( اورشلیم از مسیر سوریھ گذشتند، نصیریانى را یافتند كھ در كوه موسوم بھ جبل النصیریھ، مجاور اسماعیلیان و دروزیان زندگى مى كردند. ( 18
مطابق یك منبع دروزى، نصیریان زمانى بخشى از فرقھ دروزى بودند كھ بعدا از آن جدا شدند. رسالھ اى حاوى عقاید دینى دروزى، كھ
احتمالا مربوط بھ قرن یازدھم میلادى/چھارم ھجرى است از نصیریان بھ عنوان گروھى نام مى برد كھ قبل از انشعابشان - توسط یك پیشواى
مذھبى موسوم بھ نصیرى - با دروزى ھاى موحد یكى بوده اند.
چگونھ نصیریان خودشان را از موحدین[آن گونھ كھ دروزى ھا خودشان را نامیده اند] جدا كرده و » : سؤال چھل و چھارم از این رسالھ مى پرسد
آن ھا ھنگامى جدا شدند كھ نصیرى از آنان چنین درخواستى كرد. نصیرى ادعا كرد » : و جواب مى دھد «؟ مذھب توحید را ترك كردند
خدمتكار آقاى ما، امیرالمؤمنین[على(ع)] مى باشد.
او [نصیرى]الوھیت آقاى ما الحاكم [(حكومت 386 ه - 411 ه) كھ توسط دروزى ھا بھ مقام الوھیت رسید] را انكار كرد و الوھیت
على بن ابى طالب(ع) را مدعى شد. او گفت كھ خدا، خودش را بھ طور متوالى در امامان دوازده گانھ خانواده پیامبر آشكار ساختھ است، و نیز
19 ) از این عبارت ما متوجھ مى شویم كھ سرآغاز نام ) «. بعد از این كھ خودش را در محمد مھدى قائم(ع)[امام دوازدھم] ظاھر ساخت ناپدید شد
فرقھ بھ اواخر قرن دھم (میلادى) [چھارم ھجرى] یا اوایل قرن یازدھم (میلادى) [پنجم ھجرى] باز مى گردد و مؤسس این فرقھ
شخصیت شناختھ شده اى بود بھ نام نصیرى، كھ بھ رغم اختلاف روایات، بھ احتمال زیاد محمدبن نصیر نام داشت.
3
نصیرى كھ در میان مورخان معاصر بھ عنوان سرچشمھ نام نصیریان پذیرفتھ شده است، یك ایرانى تبار بود كھ نام كاملش محمدبن نصیر
نمیرى بكرى عبدى (متوفاى 270 ه/ 883 م) مى باشد او ھم چنین بھ واسطھ كنیھ اش بھ ابوشعیب معروف شد. گفتھ مى شود كھ محمدبن نصیر،
احتمالا در خوزستان یا بصره عراق بھ دنیا آمد بعدا بھ واسطھ وابستگى اش بھ قبیلھ بنو نمیر عرب، با عنوان نمیرى شناختھ شد. وى ھمزمان
با امام یازدھم، عسكرى(ع) در شھر سامراى عراق زندگى مى كرد. ( 20 ) براساس گفتھ لویى ماسینیون، اعضاى فرقھ، نام نصیریان را از زمان
( خصیبى (متوفاى 346 ه/ 957 م) بھ كار بردند، در حالى كھ سابقا نمیریھ نامیده مى شدند. ( 21
امام یازدھم شیعھ، حسن عسكرى(ع) (متوفاى 260 ه/ 873 م) توصیف مى شود. بخشى « باب » محمدبن نصیر، بھ عنوان « كتاب المشیخھ » در
( اساسى از این نسخھ خطى توسط رو. سامؤل لید ترجمھ شد و در كتابش، راز آسیا (لندن، 1860 م) درج گردید. ( 22
كھ ھنوز بھ صورت نسخھ خطى ،« الدلائل و المسائل » نویسنده متقدم نصیرى، میمون بن قاسم طبرانى (متوفاى 426 ه/ 1034 م)، در كتابش
محمد بن نصیر روشنى من، باب من، وحجت من » : است، روایتى را نقل مى كند كھ در آن گزارش مى شود امام یازدھم عسكرى(ع) گفتھ است
(23) «. برنوع بشر است. ھر چھ را او از من نقل كند صحیح است
باب خداست كھ پس از » اش اظھار مى دارد كھ محمدبن نصیر « مناظره » شیخ نصیرى، یوسف بن عجوز حلبى، معروف بھ نشابى، در كتاب
(24) .« او باب دیگرى نخواھد بود. او بعد از غیبت آقاى ما محمد (مھدى)(ع) باب شد
منبع مھم اطلاعات درباره تعلیمات نصیریان، از محمدبن نصیر با عنوان باب امام حسن عسكرى(ع) یاد « كتاب المجموع » ھم چنین در
مى شود. ابتدا سلیمان ادانى، یك نصیرى گرویده بھ آیین مسیحیت كھ بھ خاطر ارتدادش توسط رھبران فرقھ اش زنده سوزانده شد، این اثر را در
نشر بیروت ، بدون تاریخ - گرچھ بسیارى از نویسندگان تاریخ انتشار آن را سال 1863 م مى دانند) معرفى كرد. ) « البكورا السلیمانیھ » كتابش
مشتمل بر شانزده فصل با طرح اصول متنوع نصیریان است. ادانى با تفسیرى از فصل چھارم، ھیچ جاى شكى باقى « كتاب المجموع »
نمى گذارد كھ مذھب نصیریان از محمدبن نصیر سرچشمھ گرفتھ است. ( 25 ) انتساب نصیریان بھ محمدبن نصیر، ھم چنین توسط شیخ عیسى
سعود، قاضى نصیرى سابق لاذقیھ، تصدیق مى شود. در تالیفى بھ سال 1930 م، سعود بیان مى كند كھ نام نصیریان از نام ابو شعیب محمدبن
نصیر، باب امام حسن عسكرى(ع) ناشى مى شود. بھ ھر حال سعود كوشش مى كند تا نصیریان را بھ عنوان یك فرقھ شیعى خالص كھ از امام
على(ع) سرچشمھ مى گیرد، طرح كند. ( 26 ) در ھر صورت، نویسندگان عصر ابن نصیر بھ این نكتھ اشاره كرده اند كھ تعلیماتش او را از
جریان اصلى عقیده شیعى خارج ساخت. براساس نقل نویسنده قرن چھارم ھجرى سعدبن عبدلله قمى اشعرى، ابن نصیر نھ تنھا مدعى پیامبرى
بود بلكھ ھم چنین مدعى شد كھ امام دھم، على ھادى(ع)، او را بھ عنوان یك رسول منصوب نموده و بھ او این حق را تفویض كرده است كھ پیام
ولایت الھى امامان را رواج دھد. 2
اشعرى ھم چنین اظھار مى دارد كھ بعد از مرگ على ھادى(ع) در 254 ه ، ابن نصیر با پسر او، امام یازدھم عسكرى(ع) ، ھمراه شد و الوھیت
[امام] عسكرى(ع) را تبلیغ كرد. ابن نصیر ھم چنین ازدواج میان محارم را كھ از نظر شریعت اسلامى ممنوع بود، جایز شمرد و ھم جنس
( بازى را نھ تنھا حلال دانست، بلكھ یكى از لذایذ مجاز خداوند بھ شمارآورد. ( 27
دیگر نویسنده شیعى قرن چھارم ھجرى، ابومحمد حسن نوبختى، كھ بھ نظر مى رسد از كتاب اشعرى بھ عنوان یك منبع استفاده كرده است،
ھمان گزارش را ارائھ مى دھد، و اضافھ مى كند كھ ابن نصیر تناسخ را نیز وعظ مى كرد. ( 28 ) باز یك شیعھ قرن چھارم ھجرى، ابوعمر كشى،
اش بھ وجود فرقھ اى اشاره مى كند كھ پیامبرى محمد بن نصیر نمیرى را اعلام مى دارد، كسى كھ بھ نوبھ خود « معرفة اخبار الرجال » در
الوھیت [امام] عسكرى(ع) را تبلیغ مى كرد. این امر در تقابل با امیال [امام] عسكرى(ع) بود; كشى یك نامھ تحریر شده توسط [امام]
عسكرى(ع) بھ یكى از مریدانش را ارائھ مى دھد، كھ كلا ابن نصیر و تعلیماتش را تكذیب مى كند. ( 29 ) عبارت كشى از این نظر مھم است كھ
دلالت مى كند براین كھ تا پایان قرن چھارم ھجرى فرقھ اى تاسیس شده بود كھ از ابن نصیر بھ عنوان یك پیامبر متابعت مى كرد (گر چھ كشى
نامش را بیان نمى كند). نویسنده معاصر عراقى، كامل مصطفى شیبى این را تصدیق مى كند. او اظھار مى دارد كھ گروھى از شیعیان در زمان
امام دھم على ھادى(ع)، با تصدیق امامت على ھادى و اعلام این كھ ابن نصیر نمیرى پیامبراست، از شیعیان كناره جستند. شیبى، ابن نصیر را
( مؤسس فرقھ نصیرى مى خواند. او مى گوید ابن نصیر الوھیت امامان را تلقین مى كرد اما در عمل بھ وظایف مذھبى سست بود. ( 30
اش اظھار مى دارد كھ وقتى امام یازدھم از دنیا رفت، محمدبن « الغیبھ » دیگر نویسنده شیعى، ابوجعفر طوسى (متوفاى 460 ه/ 1067 م) در كتاب
امام دوازدھم، مھدى(ع) شده است. ( 31 ) ھمین اظھارات توسط ابو منصور طبرسى (متوفاى 620 ه/ 1223 م) در « باب » نصیر ادعا كرد كھ او
اش ( 33 ) گزارش مى شود. « الرجال » اش، ( 32 ) و توسط ابن مطھرحلى (متوفاى 726 ه/ 1325 م) در « احتجاج » كتاب
از نصیریان بھ عنوان یك فرقھ بحث مى كند. او مى گوید كھ « الشیعة فى التاریخ » نویسنده شیعى معاصر، شیخ محمدحسن زین عاملى در كتابش
نصیریھ، پیروان محمدبن نصیر ھستند و او خودش یكى از پیروان امام حسن عسكرى(ع) بود. بافوت [امام] عسكرى(ع)، ابن نصیر ادعا كرد
وكیل فرزند [امام] عسكرى(ع)، امام دوازدھم، مھدى(ع) مى باشد. عاملى ھم چنین متذكر مى شود كھ [امام] عسكرى(ع) در زمان حیاتش ابن
( نصیر را محكوم كرد و تكذیب نمود. ( 34
كھ یك لقب جدید است. بھ ھر حال، « علویون » نام سنتى فرقھ را بھ كار گیرد تا ،« نصیریھ » جالب است كھ عاملى ترجیح مى دھد اصطلاح
منابع شیعى استشھاد شده در بالا، بھ این فرقھ نھ بھ عنوان نصیریھ بلكھ بھ عنوان نمیریھ، یكى از متداول ترین القاب محمدبن نصیر، اشاره
الفرق بین » مى كنند. بارجوع بھ منابع اھل سنت، در مى یابیم كھ بعضى از نویسندگان، نظیر عبدالقاھر بغدادى (متوفاى 429 ه) در كتاب
اش، اصطلاح نمیریھ را براى این فرقھ بھ كار مى گیرند. ( 35 ) نویسنده سنى، شھرستانى(متوفاى 548 ه) نیز نام نصیریھ را بھ كار مى گیرد « الفرق
( تا این فرقھ را از دیگر فرقھ بدعت گذار، اسحاقیھ، (تاسیس شده توسط اسحاق احمر) تمیز دھد. ( 36
4
شھرستانى اظھار مى دارد: این دو فرقھ مدعى شدند كھ چون جبرئیل در شكل انسان و شیطان در تركیب یك حیوان آشكار شد، پس تجلى
روحانى در یك جسم مادى را نمى توان انكار كرد، و بھ ھمان طریق استدلال كردند، كھ خدا در شكل اشخاص ظاھر مى شود. آن ھا معتقدبودند،
بعد از رسول خدا(محمد)(ص)، شخصى برجستھ تر از على و فرزندانش (امامان) [علیھم السلام] وجود ندارد; حقیقت خدایى در جسمشان ظاھر
شد، با زبانشان سخن گفت، و با دستانشان لمس كرد. بھ این دلیل، نصیریان و اسحاقیان ھر دو، الوھیت را بھ امامان نسبت مى دھند.
شھرستانى اشاره مى كند كھ ھمزمان با تاكید نصیریان بر وجود الھى امامان، اسحاقیان، تاكید كردند كھ وجود الھى على(ع) با محمد در
( منصب الھى پیامبرى شریك بود. ( 37
ھمانند شھرستانى، نویسنده اندلسى ابومحمد على بن حزم(متوفاى 450 ه)، نام نصیریھ را براى فرقھ مورد بحث بھ كار مى برد. بھ نظر مى رسد
ابن حزم با نصیریان بھ عنوان فرقھ اى آشنا باشد كھ اعضایش بر سپاه اردنى در سوریھ پیروز شدند و تیبریوس را تصرف كردند. او نقل
مى كند: نصیریان مى گویند كھ عبدالرحمان بن ملجم، قاتل امام على(ع)، با فضیلت ترین و شریف ترین مردمان زمین در آخرت خواھد بود،
زیرا با كشتن على الوھیتش را از تاریكى جسم اش خارج ساخت. ابن حزم اظھار مى دارد كھ چنین عقیده اى دیوانگى صرف و كفر محض
است. ( 38 ) از مدرك یاد شده، مى توانیم استنتاج كنیم كھ تا قرن چھارم ھجرى از نام نصیریھ بھ عنوان نام مخصوص این فرقھ استفاده نمى شد و
قبل از آن بھ این فرقھ با عنوان نمیریھ اشاره مى شد. در قرن ھفتم ھجرى ابن عبرى، سابق الذكر، و ابن تیمیھ (متوفاى 728 ه) كھ فتوایى فقھى
علیھ نصیریان بھ عنوان فرقھ اى بدعت گذار انتشار داد، از نصیریھ تحت عنوان یك فرقھ سخن گفتند. بھ ھر حال بھ نظر مى رسد ھم ابن عبرى
و ھم ابن تیمیھ نصیریان را با دیگر گروه بدعت گذار شیعى، قرامطھ، اشتباه كرده باشند. ( 39 ) ھم چنین بھ نظر مى رسد شخصیت معاصر ابن
( تیمیھ، ابوالفداء (متوفاى 731 ه)، نیز نصیریان را با قرامطھ اشتباه كرده است. ( 40
نویسندگان معاصر اطلاعات بیشترى درباره ریشھ نصیریان عرضھ نمى كنند. بھ نظر مى آید آن ھا بھ ھمان نتیجھ بھ دست آمده توسط نویسندگان
قدیمى مى رسند كھ: نصیریان غلاتى (شیعیان افراطى) ھستند كھ فرقھ شان توسط محمدبن نصیر در قرن سوم ھجرى تاسیس شد. بنابراین
نصیریان یكى از كھن ترین فرقھ ھاى غلات شیعھ اند، و نام علویان كھ آن ھا در عصر حاضر براى خودشان بھ كار مى بندند، كاملا متاخر است
( و تاریخ آن فقط بھ دھھ 1920 م باز مى گردد. ( 41
بیشتر اطلاعات ما درباره ابن نصیر و تعلیمش از آن چھ كھ دیگران درباره او نوشتھ اند، ناشى مى شود، زیرا او نوشتھ ضبط شده یا تنظیم
نامھ اى از آموزه اش باقى نگذاشت. آن چھ بھ روشنى معلوم مى شود این است كھ او در شھر سامراى عراق زندگى كرد و ھمعصر امام حسن
عسكرى(ع) بود، و بعد از مخفى شدن امام دوازدھم مھدى(ع)، ابن نصیر ادعاى امامت كرد و اعلان نمود كھ عشقش بھ اھل بیت او را بھ امام
« باب » شدن رھنمون ساخت تا امامان را خدا سازد. بعد از مرگ ابن نصیر، محمدبن جندب كھ درباره او چیز بیشترى نمى دانیم بھ عنوان
امامان جانشین او شد و بعد از جندب، ابو محمد عبدلله جنان جنبلانى (متوفاى 900 م/ 287 ه)، معروف بھ فارسى (ایرانى)، از شھر جنبلا واقع
متوجھ مى شویم كھ جنبلانى شخصى زاھد و معلم « كتاب المشیخھ » در میان كوفھ و واسط در جنوب عراق، جانشین او گردید. از ارجاعى در
یك شخصیت خیلى مھم در تاریخ فرقھ نصیرى بھ نام خصیبى بود. جنبلانى فرقھ صوفى جدیدى تاسیس كرد كھ بعد از او جنبلانیھ نام گرفت.
او بھ مصر رفت، و در آن جا خصیبى با وى ملاقات كرده، از پیروانش شد. او سپس بھ اتفاق خصیبى كھ فقھ و فلسفھ، طالع بینى، نجوم، و
دیگر علوم معروف در آن زمان را تعلیم مى داد، بھ جنبلا بازگشت. ( 42 ) بعد از مرگ جنبلانى رھبرى فرقھ نصیرى را ابوعبدلله حسین بن
حمدان خصیبى (متوفاى 346 ه) برعھده گرفت كھ تا حدود زیادى نصیریان بھ واسطھ ایجاد وحدت فرقھ و محكم كردن تعلیماتشان بھ او افتخار
توصیف مى كند. ( 43 ) مبلغ فعال، خصیبى، در بغداد و حلب « علوى بزرگ » مى كنند. نویسنده نصیرى، محمد غالب الطویل، خصیبى را بھ عنوان
را از خود باقى گذارد. ( 44 ) او بھ عنوان یكى از رھبران و « كتاب الھدایة الكبرى » دو كانون مذھبى نصیرى تاسیس كرد و آثار چندى از جملھ
را از طریق سلسلھ اى از پیشوایان دریافت كرد كھ آغازشان بھ على(ع) باز مى گشت. بھ « دانش الھى » فقھاى نصیرى شناختھ مى شود كھ
( علاوه، خصیبى بھ جھت تبلیغ مذھب نصیرى در ھمھ ممالك نیز مورد ستایش قرار مى گیرد. ( 45
اھمیت خصیبى در متون و فرایض نصیرى نفوذ كرد. در سومین قداس (آیین) نصیرى موسوم بھ اذان، مؤذن بعد از اعلام این كھ مذھب
نیست آقایى مگر » مگر سلمان فارسى، مى گوید كھ « بابى » وى(نصیرى) تا ابد جاودانھ است، و خدایى نیست مگر على، و این كھ وجود ندارد
آقاى من، شیخ ما حسین بن حمدان خصیبى. او كشتى مطمئن است و عصاره اصلى حیات. بشتابید بھ سوى نماز، بشتابید بھ سوى رستگارى،
(46) .«! اى مردمان مؤمن
متعلق بھ نصیریان مى پرسد كھ كدام یك از شیوخ، عقیده ما را در ھمھ ممالك « تعلیم الدیانة النصیریھ » بھ ھمین سان، سؤال نودوھشتم از كتاب
(47) .«[ ابو عبدلله حسین بن حمدان[خصیبى » ، گستراند؟ و جواب مى دھد كھ
عیسى مسیح در آموزه خصیبى جایگاه والایى دارد. خصیبى عقیده داشت كھ ھر یك از پیامبران عھد عتیق كھ با آدم آغاز مى شود،
خضر(شخصیت اسلامى) و محمد(ص)، ھمان مسیح ھستند.
خلاصھ این كھ مسیح ھر یك از پیامبرانى بود كھ بھ این دنیا آمده بودند. بھ ھمین ترتیب مسیح ھمان سقراط، افلاطون، جالینوس، نرون، و
بسیارى از حكماى ایرانى و عرب جاھلیت، از جملھ لؤى ، كلاب، عبدمناف و ھاشم از اجداد محمد پیامبر(ص)، بود. بھ علاوه خصیبى تعلیم
مى داد كھ مادران پیامبران پیشین و ھمسرانشان، بھ جز ھمسران نوح و لوط، تجلى ھاى سلمان فارسى بودند، ھمان گونھ كھ ملكھ سبا و ھمسر
بوتیفار چنین بود. بھ علاوه خصیبى تعلیم مى داد كھ على بن ابى طالب در ھابیل، شیث، یوسف، یوشح، سیمون پطرس، ارسطو، ھرمس، تجسم
( یافت. ( 48
از طریق سلیمان ادانى، یك نصیرى گرویده بھ مسیحیت، ما متوجھ مى شویم كھ خصیبى بھ عنوان مبلغى فعال، 51 مرید داشت، كھ مشھورترین
آن ھا محمدبن على جیلى ، على بن عیسى جزرى، و قطنى بودند. ادانى اظھار مى دارد: ھر نصیرى كھ نسب نامھ اش بھ یكى از این مردان منتھى
« دیانة الخصیبیھ » خصیبى خواھدبود. ( 49 ) ھم چنین بھ واسطھ خصیبى است كھ نصیریان خودشان را آن ھا مذھبشان را نیز « برادر » شود یك
5
زیرا ما تعالیم » : و پاسخ مى دھد «؟ چرا ما نام خصیبیھ را داریم » : مى گویند. ( 51 ) سؤال نودو نھم از رسالھ پرسش و پاسخشان مى پرسد
(52) .« شیخمان، ابوعبدلله بن حمدان خصیبى را متابعت مى كنیم
نام گرفت. خصیبى ھمراه با انتشار تعالیمش بھ طور « نصیرى » پیش تر دیدیم كھ طبق نظر ماسینیون، در زمان خصیبى بود كھ این فرقھ
گسترده بھ ایران و سوریھ مسافرت كرد و در حلب كھ در قرن چھارم ھجرى تحت حكومت سلسلھ شیعى حمدانیان بود، سكونت گزید. مطابق
منابع موثق نصیرى، خصیبى نظر مساعد حاكم حمدانى سیف الدولھ (حكومت 333 تا 356 ه) را بھ دست آورد تا بھ او در تبلیغ تعالیمش كمك
را نوشت و بھ سیف الدولھ اھدا كرد. خصیبى حلب را بھ عنوان مركز فعالیتش برگزیدو مریدانش را « كتاب الھدایة الكبرى » كند. او در حلب
بھ ایران، عراق، مصر و مناطق اطراف فرستاد تا تعالیمش را منتشر كنند. مریدانش در عراق آل بویھ شیعى بودند; كھ از ( 320 تا 447 ه)،
زمانى كھ توسط طغرل سلطان ترك سلجوقى منقرض شدند، بر بغداد حكومت كردند.
ھم چنین سلاطین فاطمى مصر در میان این مریدان بودند. خصیبى براى مریدانش دانشمندى عمیقا مذھبى بود و بھ دلیل دانش مذھبى
گسترده اش، شیخ الدین نامیده شد. بعد از یك زندگى طولانى و پرحادثھ، خصیبى در حلب از دنیا رفت، جایى كھ بر بقعھ اش نام شیخ یبراق
( نقش بستھ و بھ بقعھ مقدسى تبدیل شده، كھ توسط مردم بسیارى زیارت مى شود. ( 53
طبق نقل سلیمان ادانى، مذھب نصیرى با محمدبن نصیر شروع شد، ابن جندب جانشین اوشد، پس جنبلانى بر جاى وى نشست و جانشین وى
( مى دانند. ( 54 « مافوق ھمھ جانشینانش » نیز حسین بن حمدان خصیبى بود. وى نزد نصیریان چنان محترم شد كھ آن ھا او را
او كسى است كھ نمازشان را تكمیل كرد و در بسیارى كشورھا بھ طور گسترده آموزش داد. اما ادانى مى گوید: خصیبى در پوشش ھاى جذاب
براى عقاید مذھبى اش ناموفق بود. وى براى نشان دادن نومیدى اش بھ سوریان كھ بھ پیامش جواب ندادند، در بعضى از اشعارش آن ھا را ھجو
55 ) خصیبى ) «. من تنفر دارم در سرزمین شام (سوریھ) بمانم، ممكن است نفرین سرور ھمھ موجودات آن ھا را در برگیرد » : كرده و مى گوید
از سوریھ بھ بغداد مسافرت كرد و بھ تعلیم علنى مشغول شد، اما حاكم شھر او را توقیف نمود و بھ زندان افكند. او موفق شد در تاریكى شب
فرار كند، و ادعا كرد كھ مسیح او را از دست اسیر كنندگانش رھا كرده است و مسیح كسى جز محمد(ص) نبود. مطابق نقل ابن عبرى
درگاھشمارش، خصیبى (كھ با نام ذكر نمى شود) بھ واسطھ كوشش ھاى دختر زندان بان كھ براى او احساس تاسف مى كرد، فرار نمود. ھنگامى
كھ زندان بان بھ خواب عمیق فرو رفت، او (دختر) كلیدھاى سلول را ربود، درب را گشود و اجازه داد خصیبى خارج شود، سپس كلیدھا را بھ
جایشان باز گرداند. ھنگامى كھ زندان بان از خواب برخاست و مشاھده كرد زندانى فرار كرده است، براى این كھ از خشم حاكم بگریزد،
را شنید، در انتشار تعالیمش از « معجزه » شایعھ اى انتشار داد مبنى براین كھ او را فرشتھ اى رھا كرده است. ھنگامى كھ خصیبى داستان این
( ھر زمانى راسخ تر شد. ( 56
اش نیز گزارش مى كند، این بار او را بھ عنوان مرد تھیدستى توصیف مى كند كھ از « تاریخ مختصر الدول » ابن عبرى ھمین داستان را در
خوزستان در جنوب غربى ایران آمده است. مطابق نقل ابن عبرى، این مرد بھ سواد كوفھ در جنوب عراق رفت و دیگر گروه شیعى غالى،
« مختصر الدول » اش درباره مؤسس نصیریان و در تاریخ « گاه شمارى » قرامطھ را بنیادنھاد. ( 57 ) داستان ھاى نقل شده توسط ابن عبرى در
درباره مؤسس قرامطھ، با داستان ھاى بیان شده توسط جرجیس بن عمید، موسوم بھ مكین (متوفاى 1273 م) و نیز ابوالفداء (متوفاى 1331 م)
راجع بھ مؤسس قرامطھ، با یكدیگر مرتبطند. ( 58 ) براساس گزارشات این نویسندگان، ما مى توانیم بھ این گمان دست یابیم كھ قرامطھ و نصیریان
ھم فرقھ و یكى ھستند. دوساسى نتیجھ مى گیرد كھ قرامطھ، با نصیریان تفاوتى ندارند، زیرا ھر دو فرقھ تا حد زیادى بھ اسماعیلیان منسوبند،
و نیز بھ این دلیل كھ آثار دروزى درباره اصول نصیرى، ثابت مى كند كھ این اصول با اصول اسماعیلیان یكسان ھستند. ( 59 ) عبارت دوساسى
مبنى بر مربوط شدن نصیریان بھ اسماعیلیان تاحد زیادى منطبق بر واقعیت است. در كوشش ھاى انجام شده براى وحدت نصیریان و
اسماعیلیان نظیر چنین ارتباطى پیشنھاد مى شود. نویسنده نصیرى محمد غالب الطویل اظھار مى دارد كھ بعد از مرگ جنبلانى در ( 287 ه)،
اسماعیلیان و نصیریان كھ او آن ھا را علویون مى نامد، یك نشست مھم در شھر آنا نزدیك مرز عراق - سوریھ برپا كردند و ھر یك با دو
نماینده از بغداد ، آنا، حلب، لاذقیھ، و جبل نصیریھ در این اجلاس حضور یافتند. ھدف اجلاس وحدت علویون (نصیریان) با اسماعیلیان بود.
الطویل مى گوید: اما نتیجھ اش بسیار ناموفق و بیگانگى بیشتر میان دو فرقھ بود. ( 60 ) از این گزارش ممكن است استنباط كنیم از آن جا كھ
اسماعیلیان فرقھ قدیمى ترى بودند، پس نصیریان شعبھ اى از اسماعیلیانند.
بھ رغم این كھ مدركى مبنى بر یكى بودن نصیریان و قرامطھ وجود ندارد، آن ھا در آداب عمومى نظیر پنجاه بار سجده كردن ھنگام نماز در
یك روز، اختصاص یك پنجم از داراییشان براى مصرف برادرانشان، و جشن گرفتن اعیاد مھرگان و نوروز، با ھم مشتركند. ( 61 ) بھ ھر حال،
شایان ذكر است كھ شیخ عیسى سعود، قاضى نصیرى پیشین لاذقیھ، داستان ھاى راجع بھ خصیبى و ارتباط نصیریان با قرامطھ را ردمى كند.
بھ دلیل ناآگاھى از تاریخ صحیح نصیریان، نظیر چنین افسانھ ھایى را نوشتند كھ روحى » او مصنفان این داستان ھا را چنین سرزنش مى كند كھ
«. از واقعیت ندارد
بھ ھر ترتیب، اشعار تصنیف شده از خصیبى در زمانى كھ در زندان بغداد بھ سر مى برد، حاوى اظھار تاسف از این واقعیت است كھ بھ علت
( متھم شدن بھ قرمطى بودن روانھ زندان شد و این امر دلالت مى كند كھ اتحاد خصیبى با قرامطھ تا حدودى حقیقیت دارد. ( 62
خصیبى در زمره بسیارى از امتیازاتش دوكانون مذھبى تاسیس كرد: یكى در بغداد كھ بھ نماینده اش، على الجسرى سپرد (لقب وى بھ دلیل
منصبش بھ عنوان مباشر پل ھا در بغداد از جسر(پل) ناشى مى شود) و دیگرى در حلب كھ توسط وكیل او، محمدبن على جیلى، از جیلیھ،
نزدیك انطاكیھ، اداره مى شد.
براساس نقل محمد غالب الطویل، ھدف اصلى خصیبى این بود كھ مردم را پیش از ھر اعتقادى بھ سوى فرقھ جنبلانیھ كھ توسط سرورش
جنبلانى تاسیس شده بود، جذب كند. الطویل سپس سخن خود را با گفتن این نكتھ ادامھ مى دھد كھ مسلمانان، مسیحیان، یھودیان، بیزانسى ھا، و
تركان بھ فرقھ جنبلانیھ متصل شدند و فرقھ اى را شكل دادند كھ اكنون بھ علویان، یا نصیریان موسوم است. مطمئنا این یك تصدیق خیلى
6
برجستھ درباره ریشھ فرقھ نصیرى است; خصوصا كھ این شھادت از یك عضو آن فرقھ صادر مى شود. ھم چنین عبارت الطویل از این جھت
قابل ملاحظھ است كھ [مى گوید] جنبلانى در سال 235 ه متولد شد و در سال 287 ه مرد. ما در حال حاضر مى توانیم كاملا مطمئن باشیم كھ
نصیریان فرقھ اى تاسیس یافتھ در قرن سوم ھجرى بودند، ( 63 ) اما آن ھا بیش از نصیریان بھ نمیریھ و جنبلانیھ معروف شدند، در قرن چھارم
ھجرى، بعد از خصیبى، آن ھا خصیبیھ و نیز نصیریان نامیده شدند.
پى نوشت ھا:
.1
.449- 2. محمد غالب الطویل ، تاریخ العلویین (بیروت ، دارالاندلس، 1981 م) ص 446
.Pliny, Natural History, Book5.17 .3
4. براى شرحى دقیق از مكان اصلى نصیریان ر.ك:
Lyde, The Asian Mystery (London, Longman, 1860), 1-24
این اولین اثر مھم درباره نصیریان بھ زبان انگلیسى است. لید سالیان زیادى در میان نصیریان زندگى كرد و معلومات او درباره آن ھا دست
اول است.
- 524 و ھاشم عثمان ، العلویون بین الاسطورة و الحقیقة (بیروت، مؤسسة الاعلمى، 1980 م) ص 39 - 5. محمد غالب الطویل، ھمان، ص 521
43
- 6. محمد غالب الطویل ، ھمان، ص 416 ; منیر الشریف، العلویون : منھم و عینھم (دمشق، المكتبة الكبرى للتالیف و النشر، 1946 م) ص 69
71 ; ابوموسى حریرى، العلویون النصیریون ، (بیروت ، 1980 م) ، ص 196 ; عبدالرحمان بدوى، مذاھب الاسلامیین (بیروت، دارالعلم
498 ). المكزون السنجارى یك شاعر عارف مسلك برجستھ نصیرى بود براى آگاھى از شعر او ر.ك: اسد - للملایین، 1973 م) ج 2، ص 497
. احمد عكى، معرفة لله و المكزون السنجارى (بیروت، دارالرائد العربى، 1972 م) ج 2
.Lyde , The Asian Mystery, 23 and193-232 .7
.1:121 ,(1940 ,Jacques Weulersse , Le Pays des Alouites (Tour: Arrault .8
.Gubser, "The Alawites of Syria," 20 .9
.10
.Bar Hebraeus , Chroniography, 1:150 .11
12 . ابن عبرى، تاریخ مختصر الدول (بیروت، دارالفكر 1959 ) ج 3، ص 70 و جمال الدین ابوالفرج ابن جوزى، تلبیس ابلیس (بیروت،
. دارالكتب ، 1368 ق/ 1948 م) ، ص 104
.13
.14
.15
.447- 16 . محمد غالب طویل، ھمان، ص 446
36 و محمد كرد على، كتاب الشام(بیروت، دارالعلم للملایین، 1971 م) ج 6، ص 260 ; عقیده وى درباره - 17 . ر.ك: ھاشم عثمان، ص 35
ریشھ اصطلاح نصیریان توسط عثمان بد فھمیده شده است.
.Lyde , The Asian Mystery, 68 .18
.19
7
16 . ھرچند كتاب، سال انتشار ندارد، اما - 20 . سلیمان ادانى، البكورا السلیمانیة فى كشف اسرار الدینیة النصیریة (بیروت ، بى تا) ص 14
بسیارى نویسندگان سال 1863 م را بھ عنوان سال انتشار قبول دارند.
.21
.22
.23
.24
جاى گرفتھ است، ارجاع حاضر بھ صفحھ 15 كتاب « كتاب البكورا » 25 . كتاب المجموع شامل شانزده سوره (فصل) توسط سلیمان ادانى در
- در اثر او بھ نام تاریخ مذھب نصیریان منتشر شد (ص 161 « رنھ دوسائود » البكورا در اثر ادانى است. ترجمھ فرانسوى كتاب المجموع توسط
255 آمده است. - 198 ). متن عربى ھمان اثر در كتاب ابو موسى حریرى، العلویون النصیریون، ص 234
مجلة الامانى. ،«( ما اغفلھ التاریخ (العلویون او النصیریة » 26 . عیسى سعود
.101- 27 . سعد بن عبدلله اشعرى، المقالات و الفرق، ص 100
.103- 28 . نوبختى، فرق الشیعة، ص 102
. 29 . ابوعمر محمد بن عبدالعزیز كشى، معرفة اخبارالرجال، تصحیح احمد حسینى (كربلا، مؤسسة الاعلمى، بى تا) ص 438
. 30 . شیبى، الفكرالشیعى، ص 18
. 31 . ابو جعفر طوسى، الغیبھ، ص 244
.291- 32 . ابو منصور احمد بن على طبرسى، الاحتجاج، ج 2، ص 290
.257- 33 . حسن بن یوسف بن مطھر حلى، الرجال (نجف، المطبعة الحیدریھ، 1961 م) ص 245
225 . براى اطلاعات - 34 . محمد حسن زین عاملى، الشیعة فى التاریخ (چاپ دوم: بیروت، دارالاثر للطباعة و النشر 1979 م) ص 95 و 219
.42 - بیشتر ر.ك: عسكرى ، العلویون یا النصیریھ، ص 33
.255- 35 . اشعرى، ھمان، ص 15 و عبدالقاھر بغدادى، الفرق بین الفرق، ص 252
.26- 36 . شھرستانى، كتاب الملل و النحل، چاپ شده در حاشیھ كتاب الفصل از ابن حزم، ج 2، ص 24
. 26 و عباس عزاوى، الكاكائیھ فى التاریخ، ص 64 - 37 . شھرستانى، ھمان، ص 24
. 38 . ابن حزم، كتاب الفصل، ج 4، ص 188
.39
. 40 . عماد الدین اسماعیل ابوالفداء، كتاب المختصر، ج 3، ص 70
156 ; ھمو، الفكرالشیعى، ص 18 و - 41 . بھ عنوان نمونھ اى از عقاید نویسندگان معاصر ر.ك: شیبى، الصلة بین التصوف و التشیع،ص 145
.68- 36 و محمد ابو زھره، تاریخ المذاھب الاسلامیة (قاھره، دارالفكر العربى، بى تا) ج 1، ص 67
258 و - كتاب البكورا ، ص 14 ; محمد غالب طویل، ھمان، ص 256 Lyde : The Asian Mystery, p 42 . كتاب المشیخھ در: ; 60
.31- حریرى، ھمان، ص 30
43 . محمد غالب طویل، ھمان.
.296- 44 . ھمان و خصیبى، كتاب الھدایة الكبرى، ضمیمھ عثمان، العلویون، ص 229
8
.45
.46
.47
. 48 . ادانى، ھمان، ص 17
49 . ھمان.
Lyde , The Asian Mystery , p 50 . كتاب المشیخھ در : 62
. 51 . ادانى، ھمان، ص 90
.52
. 260 و سعود، ما اغفلھ التاریخ، در: عثمان، العلویون، ص 157 - 53 . محمدغالب طویل، ھمان، ص 256
. 54 . ادانى، ھمان، ص 16
55 . ھمان.
50 ; ابن جوزى، تلبیس ابلیس، ص 104 و - ھمو، تاریخ مختصر الدول، ص 14 ، Bar Hebraeus, Chronography, 150 .56
. حریرى، ھمان، ص 33
.150- 57 . بارھبروس (ابن عبرى) ، تاریخ مختصر الدول، ص 149
2:567 ,Desacy , Expose 58 . ابوالفدا، كتاب المختصر، ج 3، ص 70 و
.De Sacy, Expose, 1:183 .59
. 60 . محمد غالب الطویل ، ھمان، ص 258
Lyde, The Asian Mystery, 61 . ابوالفدا، ھمان و 66
.169- 62 . عیسى سعود در : عثمان، العلویون، ص 168
.261- 63 . محمد غالب طویل، ھمان، ص 258
یادداشت ھا:
1) عضو ھیئت علمى گروه تاریخ - دانشگاه تربیت معلم تھران.
وقد شذت فرقة من القائلین بامامة على بن محمد فى حیاتھ فقالت بنبوتھ رجل یقال لھ محمدبن نصیر النمیرى » : 2) اصل جملھ اشعرى چنین است
اشعرى قمى، المقالات و الفرق، ) «... كان یدعى انھ نبى رسول، و ان على بن محمد العسكرى ارسلھ و كان یقول بالتناسخ، و
ص 100 )(مترجم).

hananeh derafshi

unread,
Jun 13, 2012, 11:22:13 AM6/13/12
to nabinai...@googlegroups.com
بازم بگین انگلیسی آسونه!

سه جادوگر به سه ساعت سواچ نگاه میکنند؛
کدام جادوگر به کدام ساعت نگاه میکند

.
.
.
.
.
حالا به انگلیسی ترجمه کن
.
.
.
.
.

Three witches watch three Swatch watches
Which witch watch which Swatch watch

hananeh derafshi

unread,
Jun 13, 2012, 11:51:55 AM6/13/12
to nabinai...@googlegroups.com
گروهی متخصص و محقق در یک تحقیق سوالی ازگروهی کودک خردسال پرسیده بودند
که پاسخهای که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تر از تصورات بود .

سوال این بود : معنی عشق چیست ؟

بیلی – 4 ساله ..... وقتی کسی شما رو دوست داره ! اسم شما رو متفاوت از
بقیه می گه. وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای
مطمئنی به زبون آورده شده .

زبکا – 8 ساله ..... مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته
نمی تونه خم بشه وناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش
می کنه حتی حالا که دستهاش آرتروز گرفتن .

این عشقه.

کارل – 5 ساله ..... عشق موقعی که دختره عطر میزنه و پسره هم ادکلن ! و
دو تای می رن بیرون تا همدیگرو بو کنن ..

کریستی -6 ساله ..... عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و
بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون
انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما .

دنی – 7 ساله ..... عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می
کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش
خوبه .

تری – 4 ساله ..... عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره .

امیلی – 8 ساله ..... عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی
از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می
زنید .مامان بابای من دقیقا اینجورین.

بابی – 7 ساله ..... عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه
لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی.

نیکا – 7 ساله ..... اگه میخوای دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری
باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.

نوئل -7 ساله ..... عشق اون موقعس که تو به پسره می گی از تی شرتش خوشت
اومده بعد اون هر روز همونو بپوشه .

تامی -6 ساله ..... عشق مثله یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه
که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن .

کیندی – 8 ساله ..... موقع تکنوازی پیانو .من تنهای روی سن بودم و خیلی هم
ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو
دیدم که وول میخوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو میکرد
. من دیگه نترسیدم .

کلر -6 ساله ..... مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ
کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره .

الین – 5 ساله ..... عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا .

گریس – 7 ساله ..... عشق زمانیه که مامان بابا رو خندان می بینه و بهش
میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره .

لورن – 4 ساله ..... می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر
اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو میده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون
تا لباسهای جدید بگیره .

کارل – 7 ساله ..... وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون
ستاره های کوچولویی خارج می شن .

مارک – 6 ساله ..... دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع
دستشوی می شنود ولی به نظرش چندش آور نمیاد.

hananeh derafshi

unread,
Jun 13, 2012, 12:20:42 PM6/13/12
to nabinai...@googlegroups.com
بيا دستي بكش بر سرم محتاج نوازشم، بيا نترس تنهايي واگير ندارد!
حال كه از هم جدا شديم و ديگر گرماي آغوش مرا نداري هروقت سردت شد خود را
در لايه اي كه از دروغهايت برايم بافته بودي بپيچ تا گرم شوي آن را با
خود نبردم!

hananeh derafshi

unread,
Jun 13, 2012, 3:08:49 PM6/13/12
to nabinai...@googlegroups.com
هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم

نخست : هنگامیکه به پستی تن می داد تا بلندی یابد

دوم آنگاه که در برابر از پا افتادگان ، میپرید

سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید

چهارم : آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به
گناه میزنند ، خود را دلداری داد

پنجم : آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از
توانایی دانست

ششم : آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش
بود

هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

جبران خلیل جبران

nazari

unread,
Jun 14, 2012, 6:30:01 AM6/14/12
to nabinai...@googlegroups.com
    یکی از دوستان نوشته بودند که عدل خدا کجاست من برای اینکه بتوانم به این پرسش جواب بدهم مجبورم به برخی از نکاتی که قبلاً به آنها اشاره کرده ام باز گردم ما چه تعریفی از عدالت را برای خود داریم مسلماً هر یک از ما یک تعریف از پیش خود برای این مقوله در نظر میگیرد و چیزهایی را بیان میکند که از دید او عین عدالت است اما آیا عدالت همان چیزی است که مد نظر اوست آیا عدالت تنها بیان دیدگاهی است که او دارد و نه دیدگاه های دیگر شاید شما نسبت به فلان مسیله که برای شما پیش آمده احساس میکنید که در حق شما یک بی عدالتی رخ داده باشد اما آیا میشود عدالت و بیعدالتی را در چند عبارت تعریف کرد من که فکر نمیکنم بتوان اینگونه با یک مسیله برخورد کرد یک مثال میآورم شما و من خوب میدانیم که برای تحصیل یک نابینا یا یک معلول ناشنوا چه هزینه ی گزافی را باید اجتماع بپردازد که چه شود هیچ او هم مثل دیگر افراد جامعه بتواند در زندگی اجتماعی نقشی ایفا کند ولی اگر همین هزینه را که برای او صرف شده برای یک فرد سالم خرج شود آیا برای اجتماع مفیدتر از ما نخواهد بود ولی جامعه مسیؤل همه ی افرادی است که در آن جامعه زندگی میکنند پس باید برای هر یک از آنها به میزانی که شرایطشان اقتضا میکند وقت و هزینه مصرف شود در تاریخ است که قوم اسپارت هر بچه ی معلولی را که در آن جامعه پدید میآمد میکشت که جامعه نسبت این قشر احساس مسیؤلیت نکند در تاریخ اسلام آمده که حضرت علی وقتی برادرش عقیل از او خواست که نسبت به دریافت او از بیت المال کمی سخاوتمندانه تر برخورد کند ایشان دست عقیل را با آتش سوزاندند که تو میخواهی مرا در آن جهان به آتش دوزخ مبتلا کنی و دقیقاً در همین جاست که خیلی از شیعیان می گویند این عین عدالتبوده که از حضرت ایشان سر زده است و برای من یک پرسش پیش میآید که عقیل یک نابینا بوده امکان اشتغال برایش نبوده فرزندان زیادی داشته برای رفت و آمد در مدینه با مشکلاتی روبرو بوده و خلاصه خیلی چیزهای دیگر که شما بهتر از من میدانید امروزه همه ی متخصصین در امور معلولین به خوبی می دانند که هزینه ی زندگی یک معلول با هزینه ی زندگی یک فرد سالم تفاوت های زیادی دارد و در کشورهای پیش رفته علاوه بر حقوقی که به ایشان بابت کار کردنشان داده میشود حقی به نام حق معلولیت نیز میگیرند و من میپرسم که اگر حضرت علی علم غیب داشتند باید میدانستند که در آینده نسبت به این اقشار بشریت دیدی منصفانه تر پیدا خواهد کرد و دست برادرشان را نمیسوزاندند هر کسی میتواند به این نوع مسایل با دیده ی شک نگاه کند عدالت اگر این طور است به نظرم عین بی عدالتیست ما باید بدانیم که در آن روزگار چه وضع بدی داشتند معلولین حیف که در منابع تاریخی اطلاعات زیادی در این مورد نیست و جسته گریخته مطالبی آمده که روشن کننده ی مطلب نیستند

razih razeeh

unread,
Jun 14, 2012, 11:44:35 AM6/14/12
to nabinai...@googlegroups.com
با عرض سلام خدمت شما. دوست عزیز من خیلی خوب منظور شما را متوجه نشدم.
آیا منظور شما این بود که حضرت علی در واقع نوعی بی عدالتی در مورد عقیل
کردند؟ البته با فرض این که این نقل تاریخی درست باشد.

2012/6/14, nazari <nazari...@gmail.com>:

> --
> چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم
> خانه اش ویران. باد.
> دوست گرامی دریافت این ایمیل نشانه ی عضویت شما در گروه نابینایان ایران
> میباشد.
> برای لغو عضویت خود یک ایمیل بدون مطلب به آدرس زیر بفرستید.
> nabinaian-ira...@googlegroups.com
>
> همچنین جهت عضو شدن در این گروه میبایست یک ایمیل بدون مطلب به آدرس زیر
> فرستاد
> nabinaian-ir...@googlegroups.com
>
> مطالب و پیامهای خود را نیز جهت درج در این گروه به این آدرس بفرستید
> nabinai...@googlegroups.com
>
> جهت بازدید و کسبِ اطلاع بیشتر در باره ی این گروه از آدرس زیر استفاده
> نمایید
> http://groups.google.com/group/nabinaian-iran?hl=fa
> با سپاس فراوان
> امیر علیزاده
>

Amir Alizadeh

unread,
Jun 14, 2012, 2:29:32 PM6/14/12
to nabinai...@googlegroups.com
با درود فراوان به همگان
خانم راضیه مسئله ی عدل علی به یک طرف.
آدم از خودش میپرسد حالا به اقیل چیزی نداد دیگر چرا دست آن نابینای بیچاره را
سوخت. خواب یک آیه یا یک حدیث برایش میآورد
و میگفت برادر جان نمیشود.
به قول ما ایرانیان آشِ نخورده لب و دندان سوخته.
شاد باشید

razih razeeh

unread,
Jun 15, 2012, 2:36:05 AM6/15/12
to nabinai...@googlegroups.com
با عرض سلام خدمت دوستان عزیز. احتمالا همانطور که از مطالب این جانب
مشاهده نموده اید من فردی به هیچ عنوان متعصب نیستم و همیشه دنبال کشف
واقعیت بوده ام. آنچه را هم که می گویم و یا مینویسم فقط آن چیزیست که به
نظرم می رسد. واقعیت امر این است که من آن عصمتی را که برخی برای امامان
قائلند قائل نیستم. دلائل زیادی هم برای آن دارم که حالا وقت بیان آنها
نیست فقط یک نمونه را عرض میکنم و آن سوره عبس است که عزیزان از من بهتر
جریان آن را می دانند. اما در مورد جریان حضرت علی و عقیل باید عرض کنم
که اگر من بجای حضرت علی بودم به او می گفتم به این خاطر چیزی به تو تعلق
نمی گیرد که شما مثل بینایان در برخی امور مانند جهاد شرکت نکرده اید.
درست است که عقیل نابینا بود و قابل ترحم ولی این نابینایی شاید برای او
خیلی هم بد نبود زیرا در هیچ جهادی شرکت نمی کرد و آسوده زندگی می کرد.
البته این نظر شخصی من است و هیچ ارزش علمی ندارد.

2012/6/14, Amir Alizadeh <amir.al...@googlemail.com>:

Amir Alizadeh

unread,
Jun 15, 2012, 5:28:46 AM6/15/12
to nabinai...@googlegroups.com
با درود فراوان به همگان
خانم راضیه به نظر من بهتر است کلمه ی نابینا را با ترحم
همراه نیاورید. این دو با هم خوانایی ندارند
همچون جن و بِسمِلاه.
ترحم باعث میشود که انسان به حقوق واقعی خود نرسد.
درست است که عقیل به علت نابینایی در جنگ شرکت
نکرده است. اما این دلیلی که شما ذکر نمودید چندان منطقی به نظر نمیرسد. با عرض
پوزش البته.
آدمیزاد پول را برای نیازش میخواهد
باید دید که در آن هنگام نیاز عقیل چه بوده است؟
آیا زنش مریض بوده است؟
آیا بّچه اش مریض بوده است؟
آیا سقف خانه اش بر اثر باران چکه میکرده است؟
تنها دل را خوش داشتن به اینکه حضرت علی عادل بود
و دست برادرش عقیل را سوخت و آن بیچاره یک هفته
درد سوختگی دست داشت فکر نمیکنم ره به جایی ببرد.
عدل واقعی فقط در چند چیز وجود دارد که یکی از آنها مرگ است.
دیگری را شاید بعد از مرگ به توان حماقت بشر دانست.
حال سؤال این جاست که در ایران اسلامی عدل را در چه
چیزهایی میتوان دانست؟
من یک کافرم میخواهم مسلمان شوم زیرا شنیده ام که در اسلام عدل وجود دارد.
آیا زندگی رهبران معظم ایران مانند مردم عادی است
یا فقط نماز خواندنشان مانند مردمان عادی است

razih razeeh

unread,
Jun 15, 2012, 11:42:21 AM6/15/12
to nabinai...@googlegroups.com
با عرض سلام.جناب آقاي عليزاده بايد اولا به شما عرض كنم كه جانا سخن از
زبان ما مي گويي. ثانيا هرگز و هرگز آخوندهاي كنوني و اصولا هر نوع
آخوندي را نبايد حتي با امامان مقايسه كرد. ثالثا فكر كنم شما مطالب قبلي
من در باره امامان را مطالعه فرموده ايد. در يكي از آن مطالب من عرض كردم
كه در دوران علي اولين جنگهاي داخلي بين مسلمانان اتفاق افتاد كه او
ميتوانست با تحويل قاتلان عثمان به اصحاب جمل از آن جنگ ها ممانعت به عمل
آورد و يا حد اقل خودش آن قاتلان را محاكمه مي كرد. به هر حال واقعيت
تاريخ اذعان مي دارد كه خلفاي خلف او در سياست و كياست از علي ع بهتر عمل
كرده اند. عدل آنست كه به هر كس با توجه به كار و توانايي او از ااو
انتظار داشت. مثلا اگر يك معلم به همه دانشآموزان از يك دم نمره بيست
بدهد كاملا ظلم است بلكه بايد با توجه به سعيي كه دانش آموز كرده به او
نمره داد. پس آنچه شيعيان مي گويند كه حضرت علي بيت المال را بين
مسلمانان به تساوي تقسيم كرد و به هر كس سه دينار داد به عقيده من اصلا
عدل نيست. و اگر دوستان ناراحت نشوند من حضرت علي را ميتوانم اولين بنا
كننده ماركسيست بنامم. البته ماركسيست اسلامي.

2012/6/15, Amir Alizadeh <amir.al...@googlemail.com>:

حسنmoheb بهمنیraha

unread,
Jun 15, 2012, 12:52:00 PM6/15/12
to nabinaian-iran
به نام یزدان پاک و دادگستر اینجانب درگذشت استاد حسن کسایی را تسلیت
میگویم و از دست رفتن این هموطن هنرمند و این سرمایه ی با ارزش را ضربه
ای به هنر ایران و ایرانی می دانم در عین حال بسیار متأسفم که تبریک و
تسلیت به مناسبت ولادت و یا شهادت امامان معصوم اینگونه به چالش کشیده
میشود احترام به هنر و هنرمند ملی امریست که از بدایه است و اگر بخواهم
در باره ی خود عرض کنم اینجانب حقیقتا بی اطلاع بودم ولی حرمت و عظمت
امامان معصوم امریست که هیچ شکی درباره ی آن نیست و مقایسه کردن آن
بزرگواران که رهبران مذهبی تعیین شده از سوی خداوند وبه تبع او پیامبر
معظم اسلام هستند با افراد عادی حال چه اس سلک هنرمند باشند چه دانشمند
و حتی روحانی جای تعجب و تأسف دارد.

Amir Alizadeh

unread,
Jun 15, 2012, 3:31:23 PM6/15/12
to nabinai...@googlegroups.com
با درود فراوان به همگان
خانم راضیه اگر ما به خواهیم این مسائل را بشکافیم
و با دقت بررسی نماییم به دریایی از سؤال بی جواب برمیخوریم.
یا اگر جواب دارند جواب عقلانی نیست.
مثلا همین بیت المال. آیا این بیت المال ثمره ی کار و کوشش بوده
یا ثمره ی غارت ممالکی نظیر ایران ما.
یا این اشخاصی که تعداد زنانشان از انگشتان دست و پای انسان تجاوز میکند. تازه
آن هم رسمیهایش. بگذریم از فرعیها یا سیغه ها.
هزینه ی زندگی اینها را که میداده است.
فرض نمایید هر زن آنها در شبانه روز سه عدد نان میخورده است
و آن بابا بیست زن داشته است 60 نان برای بیست زن.
تازه این نان خالی آنهاست. آب, روغن, لباس کفش و و و.
خواب این پولها از کجا میآمده است. تراکتور هم که کار به کند اینقدر در شبانه
روز پول در نمیآورد.
آن وقت ما کلماتی را مثل عدالت,بیت المال و نظیر اینها را همچون آدامس می جویم.
فرض کنیم حضرت علی دست عقیل را سوخته کارش هم درست بوده است.
سؤال اینجاست که عقیل چند زن داشته است و حضرت علی چند زن؟
چرا او بیشتر داشته است. مخارج آنها از کجا تأمین می شده است.
اگر از بیت المال بوده پس نتیجه میگیریم که
او برای خودش بیشتر بر میداشته است.
بیچاره عقیل. خواب مرد مؤمن تو هم دو زن بیشتر میگرفتی آن وقت
مثل دیگران نانت توی روغن بود.
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages