گوز نامه
نوشته ی مرتضی کرامتی
پيشگفتار:
از پيشگفتار خوشم می آید، به خواننده پيش زمينه می دهد که نویسنده
از چه و که می گوید و چرا. خواننده
را آماده می سازد که اگر از موضوع خوشش نمی آید آنرا نخواند.
همين نوشته نمونه اش، از آغاز می گوید
که این نوشته در باره ی " گوز" است، اگر دوست ندارید نخوانيدش!
خوبی یش اینجاست که دیگر بهانه دست آن گروه که هميشه بجای آنکه از ساخت وساز
کار بگویند، از موضوع کار می
گویند نمی دهد. این نوشته از آغاز تا پایانش از گوز می گوید. اگر
دنبال چيز دیگری هستيد دراین نوشته به دنبال آن نگردید.
چند تن از دوستانم می گفتند: این همه گفتنی، این هم شد سوژه؟ گفتم:
چرا نه؟ یکی دو تاشان حتی دل گفتنش را نداشتند. چرا رفتی سراغ
این؟ آخه بابا! اینکه گفتن نداره. خب این
بسيار زشت است که حتی نشود نام نوشته را گفت. وقتی می پرسم چرا اسمش را نمی
گویيد؟ با شرم و به
دشواری می گویند:
گوز که گفتن نداره! در زمان اینترنت تو رفته یی سراغ گوز!
می گویم: چه بدی دارد؟ می گویند: آقا ولِمون کن! یک جوریه، برو
بابا تو هم.
گوز بسيار کوچک، نا قابل، چشم پوشيدنی، و بی ارزش می نماید.
البته در ظاهر، در باطن و در اساس وجود دارد، واقعی ست، و حضورش را در هر کجا
که باشد اعلام می کند!
اگر به آسمان هفتم و یا اعماق اقيانوس هم بروید حضورش را اعلام می کند. زارت!
یک جور سلام مغرورانه. و اگر رو
راست باشيم آمدنش از نيامدنش بهتر است. دل دردتان درمان می شود
و احساس آزادی ی بيشتری خواهيد کرد(
در باره ی آزادی و رابطه اش با گوز در خود گفتار سخن خواهد آمد.)
نخست ببينيم " گوز" چيست؟ در گذشته در سر زمين ما آن را تيز و زرته (ظرت ه) هم
ناميده اند. تيز؟
شاید چون گاهی تند بدر می شود و آهنگش زود گذر است آنرا تيز خوانده اند؟ زرته؟
شاید به سبب آنکه می گویند: "زارتی گوزید" و یا آنکه در آغاز زارته
بوده است و امروز زرته شده است؟ شنيده شده
که" قارتی گوزید" هم گفته اند ولی از بخت بد " قارت" هيچگاه شهرت " زارت" را
پيدا نکرد.
در فرهنگ" عميد" واژه ی گوز بخودی ی خود موجود نيست. در برابر " تيز" آمده است:
باد صدا داری که از مقعد خارج شود. و در برابر زرته آورده است:
تيز، گوز، و....آنچه که پيداست گوز به خودی ی خود ارزش واژه ی مستقل را ندارد.
و شاید چون مردمان کوچه و بازار آنرا
گوز خوانده اند در قاموس" واژه نامه" که بزرگان و اهل ادب می نویسند و می
خوانند نمی گنجد؟
در اساس گوز بادی ست آهنگين که از سوراخ پایين(کون) جانداران بيرون می آید. هر
جانداری،
آنان که باور ندارند بروند پژوهش کنند و بيابند! " گوز" همگانی ست( می گویند:
گوز داد، گوز دادم،
گوز می دهد، و....) یعنی همه آنرا می دهند. پس از دادنی هاست.
مانند رشوه، قرض، پول، هدیه، پُز، و... و تنها فرق در سود آنست. کسی که گوز
داده, سود می برد( جالب است شما
چيزی می دهيد و بدون آنکه چيزی پس بگيرید فایده هم می برید!) گفتم بادی ست
آهنگين، چرا که گروهی از مردمان
می توانند با گوز آهنگ بنوازند( در خود گفتار در باره ی نوازنده گان
و سود و زیان گوز خواهم گفت) زمان گوز بستگی دارد به مقدار بادی که در شکم
گوزنده( به آهنگ گوینده) انبار شده باشد.
چند تایی از دوستانم با مهربانی و گاه سرزنش مرا از نوشتن باز می داشتند. یکی
شان گفت: در زمانی که دولتمردان دمار از مردمان در آورده اند و گمان می کنند
آنها نادانند و
نياز مند راهنما و قيم، تو داری از " گوز" می نویسی؟ گفتم: من نه اهل سياستم و
نه سياست می دانم، و تو مرا بخوبی می
شناسی، از سویی من به دولتمردان چه بگویم که خود نمی دانند؟ اگر
مردمان نادانند یعنی ندانسته کاری می کنند، یعنی ندانسته کاری کرده اند، یعنی
ندانسته آنان را به دولتمردی
بر گزیده اند، پس بودن آنها در مقام دولتمرد نادرست است. چرا که مردمان نادان
بوده اند و نا دانسته کاری کرده اند، و
کردار نادان چندان از حقوق قانونی بر خوردار نيست. می بينی دوست
من، اگر دولتمردان نمی دانند که خطا می گویند من به آنها چه بگویم و اگر می
دانند که چنين نيست، دروغ می گویند و به گفته ی
من کشک هم نخواهند سایيد. پا فشاری زیاد هم خوردن همان آشی است که دو وجب روغن
روی آن است. و اگر دلگير نمی شوی بگمانم دولتمردان راست می گو یند که مردمان
نادانند!
چرا که هميشه به کسانی رای داده اند که خود را نامزد می کنند. مردمان باید سراغ
آنهایی بروند که از قدرت
گریزانند، یقه شان را بگيرند و با زور پست هبری را به آنها
بسپارند! اگر هم برای پذیرش قدرت پا فشاری کردند با پس گردنی! چرا که آنان اگر
نا رضایتی از مردمان دیدند با خشنودی
پست حکمرانی را ترک می کنند و دیگر نيازی به بگير و ببند و بزن
و بکش نيست.
دوستم نگاهی عاقل اندر سفيه به من کرد، یعنی فراموش کرده یی که قدرت غرور و
سرمستی دارد و غرور فساد می آورد؟
گفتم تا فساد سر تا پایشان را بگيرد شاید کاری بکنند. ها؟ پوز خندی زد و گفت تو
از پایه, پرتی! گفتم: گفتم که
سياست نمی دانم، سری را که درد نمی کند چه نياز به دستمال بستن؟ از گوز می گویم
که کم گفته اند و جانم هم در امان است
یکی از دوستان که نوشته را خواند و پسندید به شوخی به دیگر
دوستان می گفت:
گروهی سرشان باد دارد و مرتضی هم شکمش! و من می گفتم:
سر باد دار صاحب سر را به باد می دهد و شکم باد دار صاحب شکم را شاد می کند!
پيشگفتار برای واژه یی عوام دارد
بيش ازآن می شود که مقصود بود، بهتر آنکه به خود گفتار بپردازم.
مرتضی کرامتی
اسفند یک هزار و سيصد و هشتاد
با سپاس از دوستانم که کرده ها و گفته هایی را گوشزد کردند که نمی دانستم و یا
فراموشم شده بود.
جمشيد- اکبر- کامران- محمود- علی.
برای این نوشته از واژه نامه ی دهخدا، تهران قدیم. بهره گرفته ام
گوز نامه, دست آورد مردمانیست که دلاورانه گوزیدند و واژه ی گوز را دست کم
نگرفتند. عمرشان دراز باد.
گوز نامه
گفتار:
پيش از اینكه گفته ام را آغاز کنم بهتر است که ببينيم بزرگان و
واژه, نامه نویسان از گوز چه گفته اند.
در فرهنگ” معين“ آمده است: بادی آه با صدا از سوراخ’د’بر (آون) خارج شود ظرطه،
تيز،
در فرهنگ” دهخدا“: بادی را گویند که با صدا از راه پایين بر آید
(به رهان) و به واو مجهول بادی که از راه پایين به آواز
برآید
(غياث). بادی که از راه اسفل بر آید ، گوزیدن مصد ر آن و با لفظ زدن و دادن و
جستن مستعمل (آنند
راج) . حباق، تلنگ، ظرطه. گوز به معنای بد هم آمده است در برابر نيک. " با
نغزان نغزی و با گوزان گوزی " مراد این باشد که با نيکان نيکی و بابدان بدی.
فرهنگ ”عميد“ را هم که پيشتر گفتم.
حالا چگونه شد که دست بكار نوشتن” گوز نامه“ شدم؟ سالها پيش در یك سخنرانی
بودم، اوج سخنرانی، سخنران گرم شده بود و شنوندگان سراپا گوش، گوزم گرفت آن هم
چه گوزی، شكمم
انگار یكباره پر از باد شده باشد، نمی شد، وسط سخنرانی؟ امكان نداشت، مگر می
شود ميان آن همه روشنفكر
گوزید؟ به دور و برم نگاه کردم. همه سرا پا گوش،
باد بد نبال راه گریزی بود. عضله های ماتحتم را سفت
کردم نكند رخصت به خروج بدهد! انگار وسط حرف کسی شيشكی ببندی. آن هم از پایين.
باد خود را به در و دیوار شكم می کوبيد و
من از درد به خود می پيچيدم، دمارم در آمده بود، بدبختانه وسط سالن بودم.
برخاستن و ترك سالن به چشم می زد و شایسته نبود، از طرفی چاره نداشتم، سرم را
بزیر انداختم و با هزار درد سر
سالن را ترك کردم. حالا چه تلاشی برای نگهداشتن باد کردم بماند. تا در آمدم به
تندی ی پيكانی رها شده از کمان، بسوی دستشویی (
مستراح) تاختم. بمحض ورود باد را بيرون دادم. با مب! جوانی می شاشيد، تكانی
خورد، با رنگی پریده به من نگاه کرد، با شرم گفتم: ببخشيد! نفسی کشيد و گفت :
داداش شاش بندم کردی،
گفتم: خيلی ببخشيد! پوز خندی زد و گفت: بی خيال، د مت گرم،
شاه گوز بود!. راحت شدم! پس از آن همه درد و
شرمساری حال کردم.” شاه گوز“ (مانند شاه فنر ، شاه توت ، شاه تره، شاهكار ، شاه
بيت، و.... با پوزش از اصناف دیگر که
هنوز راه به ادبيات نيافته اند). باور کنيد چشم و گوشم بازشد!
حواسم جا آمد.
ببينيد اگر می شد راحت در همان آغاز بيرونش داد. بادی ناقابل، حقير، و بی ارزش
که نه کسی را کشته بود و نه
رازی را آشكار و نه باعث تشویش افكار عمومی شده بود، به
پست وزارت هم نمی رسيد چه برسد به شاهی!
همان کارمند دون پایه می ماند و جوان بی گناهی را شاش بند نمی کرد و مرا هم
وادار به ترك سخنرانی!
در یافته اید که اگر گوز دارید و توان دادنش نيست گرفتارید؟ آنچنان که توان هيچ
کاری ندارید، نه قادر به گفتگو و نه
خواندن( روزنامه یا آواز). نمی توانيد آ رام باشيد، در یك کلام، بيچاره اید! در
واقع هم گوز و هم گوزنده
در بند ند، بی آنكه جرمی کرده باشند.
گروهی می گویند: اگر شكم باد خيز دارید از خوردن مواد باد آور خود داری کنيد،
مانند لوبيا. نمی دانم آنها
مي دانند که لوبيا در ميان دانه های گياهی دارای هر چهار عنصر طبيعت است( آب،
باد، آتش، و خاك)،
لوبيا را باید در ”خاك“ کاشت،” آب“ داد تا رشد کند، با” آتش“ پخت، و ”بادش پس
از خوردن خواهد آمد!
حال حيف نيست تا تنها، و تنها برای یک صدای کوچک ( حتی بزرگ و گوشخراش، چه
ایرادی دارد؟)
مردمان را از خوردن اساسی ترین عنصر طبيعت باز داشت؟ تازه
دانه ایست ارزان، که به آسانی می توان به دست آورد و از مغذی ترین خوراکی هاست،
مردمان تهیدست و کم در آمد هم
نيازمند آنند.
این روزها حرف از غذای سالم است ، حرف از زیاد خوردن ميوه و سبزی و دانه های
گياهیست،
فروشگاهای زنجيره یی در بيشتر شهرهای آمریکا باز شده اند، که ميوه ها و سبزی
هایی را می فروشند که هيچ ماده ی شيميایی در آن بکار نرفته است. خوب همه ی
اینها بادآورند، همه ی
اینها. همه می دانيم که نخود، لوبيا، عدس، نخود سبز و...همه ی ميوه ها و
سبزیها، گوز سازند. آدم سالم می گوزد.
کلاهمان را قاضی کنيم، بين این دو کدام بهترند؟ آدم کلاه بردار یا گوزنده،
دروغگو یا گوزنده، مال مردم خور یا
گوزنده، البته که گوزنده.
ببينيد، گوز را باید داد و باید آنرا به موقع داد، وگرنه دچار درد سر خواهيد
شد. بسيار ساده است، از کار
بازتان خواهد داشت. مانند بدهكاری می ماند! اگر سر وقت پرداخت نشود باید جریمه
بدهيد (مانند سود که به بانک می دهيد).
گوز دیر شده دل درد دارد، ذهنتان در بند خواهد بود، و باور
کنيد که اگر دادنش را عقب بياندازید غمگين خواهيد شد!
سرعت کارتان کم خواهد شد. قدرت اندیشهتان کم می
شود. چهار دست و پا اسير ” گوز“ خواهيد شد. ”
گوز“ واژه ای که بگمان گروهی حتی شایسته ی بودن در
بعضی واژه, نامه, ها هم نيست.
بعضی دوستان که می گفتند بگذار ببينيم انقلاب به كجا می کشد و اوضاع جهان چه می
شود، حالا می بينند که حق با من بود جهان دیگرگون نشد و مردمان آگاهتر نشدند و
دولتمردان مهربان
تر که نه حتی نامهربانتر شدند. با ننوشتن گوزنامه هيچ چيز
دیگرگون نخواهد شد، و تازه بر این باورم که نویسنده نباید
جهت داشته باشد، نویسنده آن است که صادقانه با سوژه بر خورد کند. حال هر چه که
باشد. تازه مگر چند تا
دولتمرد با یك نوشته, عوض شده اند؟ گمان نمی کنم در همه ی طول تاریخ و در همه ی
جهان حتی یك
دولتمرد با یك نوشته عوض شده باشد، منظورم تغيير کردن است وگرنه دمر (واژگون)
شدن ، آن هم با ” گوزنامه“ از آن حرفهاست!
شنيده ایم که مي گویند : ” به گوز بنده“ ، ولی این تنها کنایه است، که مراد از
آن تو خالی بودن است، آن هم
جسمی، و گرنه هيچ دولتی با ” گوز“ واژگون نخواهد شد. شاید جایی در این جهان
پهناور، دولتمردی با ” توبه, نامه“ تغيير مرام داده باشد وگرنه با ” گوز نامه“
؟ دو دو تا کردم و دیدم
بهتر است از واژهیی که به گمانم همگانيست و سودمند و در طول تاریخ بر آن بسيار
ستم رفته است بگویم،
امن است و درد سرش کمتر. راستش گاهی گوزنده بابتش به زندان هم رفته است، ولی در
جمع امنتر است.
سرباز که بودم، یكی از سپاهيان که استعداد گوزنده گی داشت گویا نوازنده گيش در
یك ميهمانی گل می کند
و در ميان جمع شلوارش را پایين می کشد ، خم می شود و با گوز سرود ملی را می
نوازد. روز بعد به جرم
توهين به مقدسات دو هفته زندانی می شود، تازه قاضی مردانگی کرده بود، گناه را
به گردن مستی انداخته بود، وگرنه سالها
به زندان می رفت. آن هم نه این كه همه اش را نواخته باشد،
نه. تنها دو خط اولش را که خودش نفسی گوزانه می
خواهد. این گونه, نيست که گوز هميشه سود دارد، زیان هم دارد، در هر قاعده ای
استثنایی ست. ولی سودش به زیانش می چربد.
در دربار ناصرالدین شاه مردی بود، در واقع نوازندهیی بود که به شيخ شيپور شهرت
داشت. این مرد که در زمان خویش از شهرتی برابر کریم شيرهیی و مليجک بر خوردار
بود دارای استعداد
غریبی بود، او قادر بود با گوز خود آهنگ بنوازد. شهرت او از دایره ی دوستان و
خانواده فراتر می رود و خبر به قبله ی عالم
ناصرالدین شاه می رسد که مردیست از عجایب روزگار ، با استعدادی غریب، و آنچنان
از او می گویند
که شاه را کنجکاوی امان نمی دهد و فرمان به آوردن شيخ به درگاه خویش می دهد.
شيخ بيچاره با ترس و لرز به حضور ملوکانه می رود و با هزار زحمت قطعهیی می
نوازد. شاه را چنان از این
هنر مندی خوش آمد که بی درنگ فرمان داد تا در کاخ او را مکانی بدهند و زان پس
هر از گاهی که شاه را خاطر بسيار شاد بود
آهنگی بنوازد. و شيخ شيپور موسيقی می دانست، هر آهنگی را می نواخت. و در این
کار به راستی استاد زمان خویش بود.
روزی از روزها که ميل شاهانه, هوس شيپور شيخ را کرده بود ، شيخ سر مست از این
همه شهرت و دوستار آغاز به نواختن کرد در بخشی از آهنگ که پرده باید عوض می شد
شيخ بی
حرکت ماند، تکان نمی خورد، شاه به دیگران نگاه کرد، چاپلوسان ندا دادند که شيخ
لال بازی در می آورد (مایم می کند) ،
لال بازی اما به دقيقه کشيد، شاه را خاطر آزرده گشت و پرسيد : ترا چه می شود
شيخ؟ شيخ با ترس و صدایی لرزان گفت: قبله ی عالم مرا به بخشید یک پرده بالا
گرفتم! شاه را این
پاسخ به خنده انداخت و با اشارتی خدمه ی در بار شيخ را به
گرمابه ی خدمه بردند تا خود را به شوید.
می بينيد. کار حساب دارد، کتاب دارد، اینگونه نيست که هر نا بلدی پا ها را
بگشاید و نوازنده گی کند. پرده را باید شناخت، پرده را
باید در یافت، بی مهابا نواختن سر افکندگی دارد.
در کوچهمان جوانی بود که سر گوزیدن شرط می بست. یكبار شرط بست تا در برابر پنج
تومان پانصد تا بگوزد. یعنی هر گوز ده شاهی! مثل سر مستراح نشستن، نشست و
گوزید. باد را تو می
کشيد و صدایی در می کرد و باد را بيرون می داد و صدایی دیگر. پانصد تا گوزید،
بدون آنكه ابرو خم کند، یا سرخ بشود،
یا خسته بزند. بازنده جر زد. گفت چهار صدو نود تا بود، گوزنده بهش بر خورد و صد
تای دیگر گوز داد و با
خنده گفت: چون پسر خوبی هستی نود تا هم جایزه بهت دادم! ببينيد گوز می تواند
نان دانی ی کسی باشد، هر
کسی در کاری استاد است. مانند بچه محل ما!
کسانی هستند که از گفتن واژه ی گوز هراس دارند، انگار با گفتن
واژه ی گوز به پایگاه اجتماعيشان لطمه می خورد!
کسی را می شناسم که می گوید تا حالا(سی ساله است) نگوزیده است! دروغ از این
بزرگتر؟
شنيده ام که پدر بزرگ یكی از دوستانم که از گوزنده گان بنام دهكده اش بوده، شبی
بخواب می رود و در خواب چنان گوزی در می کند که گوسپند در بند برای قربانی شدن
از ترس طناب را می
برد و سر به دشت می گذارد، و پدر گوزنده چنان جوان گوزو را می
زند که سه روز نای گوزیدن نداشته است. سودش
به گوسپند رسيد و زیانش به گوزنده.
پيش از آن که به دیگر جنبه های گوز بپردازم بهتر است ببينيم گوز چند گونه است
گوز معمولی: گوزی که همه می دهند، کار. پست، دارایی، نداری، و دیگر شرایط
اجتماعی هيچ نقشی در آن ندارد.
به آن گوز همگانی نيز گفته اند.
گوز نقلی: گوزیست بسيار کوچک وکم صدا. بيشتر کودکان آنرا در می کنند. مادران به
دردانه های خود می
گویند: مامان قربون اون گوزهای نقلیت بره!
گوز جانانه: گوزیست که هنگام بيرون آمدن هيچگونه گرفتاری ندارد، خودش است و
گوزنده، در فضایی آرام، خالی و بدون درد سر. در نهایت آسودگی خاطر بيرون می
آید. شدت و قدرت آن
بستگی به خواست گوزنده دارد از آرام آرام تا گوشخراش،هيچگونه تعریف ویژه یی از
آن در دست نيست.
جانانه بودنش به آسودگی ی خاطر و خوشنودی و آرامش خيال گوزنده بستگی دارد. گفته
اند که بدنبال آن
لبخندی بر لبان گوزنده جاری می شود و آسودگی خيال برای صاحب گوز به همراه می
آورد.
گوز با حال: چنانکه از نامش پيداست گوزنده اش حال می کند!
گوز بی حال: گوزی که پس از داده شدن، دهنده با خود می گوید"کاش نداده بودم" !
گوز فندقی : هيچ ربطی به اندازه ی آن ندارد. گوزی ست در اساس
مودبانه!(در گفته ها به آن اشاره خواهد
شد)
گوز چنار شکن: گوزی ست که با چنان حد ت و شد تی بيرون آمده باشد که قادر به
شکستن درخت چنار
باشد( در گفته ها به آن اشاره خواهد شد.)
گوز تودهیی: گوزیست وابسته به دیگران، گوزی که مستقل نباشد،
گوزی ست نيازمند یاری از دیگران، صدایی دارد ولی اثر گذار نيست. به آن گوز
مردمی نيز گفته اند.
گوز چپ: گوزیست که هنگام بيرون شدن به دیوار سمت چپ راه
گذرش برخورد.
گوز راست : گوزی ست که هنگام در آمدن به دیوار سمت راست راه گذرش بر خورد.
گوز ميانه رو: گوزیست که بی هيچ درد سر راست و آرام از
گذرگاهش به در شود.
گوز انقلابی: گوزیست که همه ی شنوندگان را منقلب کند و فضا را به هم بریزد.
گوز جانسوز: گوزی ست که شنونده دلش به حال گوزنده بسوزد. گاه
دیده شده که شنوندگان از گوزنده دلجویی کرده اند.
گوز جگر سوز: گوزیست بسيار حزن انگيز و غمگين، آنچنان
سوزناک که گاه شنونده و گوزنده هر دو زار زار گریسته اند.
گوز روشنفکرانه: از ما تحت روشنفکران خارج شود. عوام را بدان
رغبتی نيست. بيشتر در ميان روشنفکران رواج دارد و قدمتش به
هزاران سال می رسد. برد اجتماعی آن ميانگينیست از شدت ،
حدت، و وحدت ميان آنها. هيچگاه موجب حرکت و دگر گونی جامعه نشده.
گوز سياسی : قدمتش به قدمت سياست است، در واقع با واژه ی
سياست زاده شد. گویند که واقعی نيست و ساختگی است و
دارای بيشترین برد اجتماعی ست. عوام شيفته ی آنند و هر از گاهی از سياست مردی
شيفته ی جاه و مقام صادر می شود. به شنيدن آن مردمان با هلهله و فریاد به
گوزنده آفرین می گویند و برای آن
جان فدا می کنند! سود آن تنها برای دهنده اش است و زیانش برای
شنونده گان. گفته اند که مردمان هيچگاه درس نگرفته اند و تا بوده و هست همچنان
خواهد بود. گوزی ست دروغين، فریبنده،
شاد کننده، سرگرم کننده، کشنده، آزارنده. بوده اند مردمانی که با
شنيدنش گوش خود را گرفته و گاه ترک زاد گاه کرده اند.
فتنه اش همه جا گير است. آن را گوز ویرانگر و فریبنده نيز خوانده اند.
گوز ناب: گوزیست که در طول تاریخ بيش از چند بار شنيده نشده است. شنونده گان از
نوادرِ روزگارند.
بدین سبب ریشه یابی تاریخی برای نگارنده دست نداد، از آنجا که از مردمان عادیم.
در کتاب نوادر روزگار که نگارنده اش از نوادر است به آن اشاره شده است.
گوز نادر: گوزی ست در آمده از نادر شاه افشار. و آن هنگامی بود که نادر شاه،
شاه طهماسب را از سلطنت خلع کرد و خود سلسله ی افشاریان را پایه گذاشت. شنونده
گان که شمارشان از
انگشتان دست بيش نبود هر یک کيسه یی زر پا دا ش گرفتند.
گوز کشدار: گوزی ست که به آرامی آغاز می شود، کش می آید و ناگهان بریده می شود.
گوز بيجا: گوزی که بنا بوده در جایی دیگر بيرون بياید.
گوز دو قلو: گوزی ست دارای همزاد، همزمان با همتایش و همانند آن.
که نه تنها از نظر اندازه، وزن، و شدت
و رسایی، برابر همتایش است، بلکه از نظر عاطفی نيز همتای قلوی دیگرش می باشد.
گوز خجالتی: گوزیست تند و کوتاه. آنچنان که شنونده شک می کند که
صدای گوز بوده است یا چيزی شبيه آن؟ گوزی ست که از رشد کافی برخوردار نباشد.
مانند کودکی که به بلوغ نرسيده
باشد، به آن گوز نا بالغ نيز گفته اند.
گوز شاهانه: از چنان وقار و متانتی برخوردار است که شنونده گان
را یارای مخالفت نيست. از ما تحت شاهان به در شود و خروجش در هر کجا و هر زمان
مجاز. و گفته اند که شنونده گان گاه
آفرین و مرحبا گفته اند و خاطر شاهانه را بيشتر شاد کرده اند.
شاه, گوز: گوزی شاهانه که از کون مردی عادی به در شود. رسا، خود پسند، با وقار،
کوبنده.
گوز رهبرانه: گوزیست دارای قدرت آسمانی. قدرت آن بستگی به زمان، بلندی، کوتاهی،
رسایی و توانایی آن و یا گوزنده ندارد. تنها
به دليل این است که از رهبران صادر می شود.
هر از گاهیست، و بسرعت برق درهمه ی شهرها شنيده می شود. پس از شنيده, شدن سکوتی
را حاکم و در کوتاه
زمانی همه لب به آفرین می گشایند. در پاره یی از جهان شهر ها را چراغان کرده
اند و به جشن و پایکوبی پرداخته اند.
گوز آتشين: گوزیست که هم رساست و هم گرم. پس از بيرون آمدن
در پيرامون خویش گرمایی پخش می کند و گونه های گوزنده گل می اندازد.
گوز دنباله, دار: گوزیست که پس از به در شدن بریده می شود و پس از مکث دو باره
به در می شود و بریده
می شود و....مانند داستان دنباله دار و سریالهای تلویزیون. گاه تا سی بار هم
شنيده شده است.
در طول تاریخ بر" گوز" جورِ بسيار رفته است. هنگامی که می خواهند کسی را براستی
ویران کنند می گویند:" گوزو" این هم شد حرف؟ صفتی نا پسند، همه می گوزند، چرا
باید اگر می
خواهيم کسی را خراب کنيم گوز را بی حرمت می کنيم؟ اگر کسی در شخصی یت اشکال
دارد و نا مردمی ست چرا گوز را خراب
می کنيم؟ هزاران واژه و صفت برای بيان چگونگی و چگونه بودن کسی هست که می شود
از آنان بهره گرفت. چرا گوز. گوز کجایش بد است. بادی ست که با بيرون شدنش شکم
دردتان درمان می شود و ذهنتان آسوده. ممنونش باید بود. چرا اگر زورتان به خر
نمی رسد پالانش را می درید! گوز بی گناه را چرا با
مردمی بد یکی می کنيد؟ گوز چه بدی در حق شما کرده است؟ انصاف باید داشت. بادی
با هزاران نوا و
صوت که درمان شکم دردتان است و یار غربتتان. یا مثلن اگر کاری را سر سری انجام
بدهند می گویند:" گوز مال" کردن. درست نيست، چرا ميان ميليونها واژه، گوز را
انتخاب کرده اید؟
گوز چه هيزم تری بهتان فروخته.
بياد دارم روزی در خانه ی دوستی بودم و دوست دیگری که سر پا بود چرخيد تا قولنج
کمرش را بشکند و دوست من در همان لحظه گوزی در کرد و به دوست ایستاده گفت:" خوب
به بهانه ی قولنج
شکستن گوز میدی". خندیدیم. ولی داستان ادامه یافت و شوخی شوخی دوست ما که طبع
شاعری هم داشت" گوزو"
خوانده شد. باور کنيد همه ی دوستان مشترک دیگر او را ".....گوزو" صدا می زدند.
لج کرد و بکار شاعری شد! ذوقی داشت ، بگمانم عنوان تازه او را بيشتر تشویق کرد.
حالا اميدوارم به شاعران گرامی بر
نخورد . و جوجه شاعران گمان نبرند که یکی از ابزار شاعری "گوز" است. شاید دوست
شاعرمان جایی در این جهان پهناور می گوزد و شعر می گوید. چرا که ازدست روزگار
ترک وطن کرد و
به پاریس سفر کرد و در آنجا ساکن شد.
این داستان را یکی از دوستانم به من گفت. که یکی از دوستانش گفته است که در
دهکده ی پدریش در یک ميهمانی ی بزرگ که همه ی ریش سپيدان دهکده و کدخدا و
روشنفکران بوده اند،
پسر بزرگ ميزبان در سر سفره ی غذا که روی زمين چيده شده بود، خم می شود تا
نمکدان را بر دارد، گوزی از او به در می
شود! چنان سکوتی می شود که جوان گوزنده گونه هایش سرخ می شود. از سر سفره بلند
می شود و با سر
به زیر افتاده بيرون می رود. از آن پس هيچ یک از مردمان دهکده
او را ندیده است. و از آن پس پدر او را" بابای حسين گوزو" ناميده اند. روایتی
ست که حسين پس از سی سال سری به دهکده ی
پدری می زند، ده چهره دگر کرده و مردمان آشنا نمی زنند،
به دروازه ی دهکده از مردی ميانسال سراغ خانواده ی
(فرض کنيد شادمان) را می گيرد، مرد ميانسال می گوید:" کدام شادمان؟ بابای حسين
گوزو یا آقای شادمان؟" و
حسين می گوید: هيچکدام، می بخشيد . و از راه آمده باز می گردد.
این درست است؟ در کدام مرام و سلکی این روا ست؟ در کدام اخلاقی این پسندیده
است؟ در کدام دادگاهی مجازات یک گوز در
کردن تبعيد مادام العمر است؟ این انصاف است؟ پسری را از خانواده و زادگاهش
راندن، پدر و مادری را از فرزند جدا
کردن، نام خانوادگی مردی را از" شادمان" به "بابای حسين گوزو" بدل کردن و غم
دیدار فرزند را بر دل
مادری گذاردن؟ آن هم برای ابد، این در کدام فرهنگی شایسته است؟ در کدام فرهنگی
بایسته است؟ این یک کمدی تراژدی ست!
وقتی شنيدم نخست خنده ام گرفت، و پس از دقایقی بغض کردم و گفتم
: بيچاره مادر، بيچاره پدر، بيچاره جوانی که پيش از سفت کردن ماهيچه های کون خم
شده است و دست به نمکدان زده
است، و در آخر بدبخت ما که بجای دلداری دادن به پدر و مادر
نام خانوادگی ی پدر را عوض می کنيم.
گيریم این داستان ساختگی ست، حقيقت ندارد، ولی ذهنی که این را آفریده از یک
حقيقت اجتماعی می گوید.
همه ی داستان ها ریشه در فرهنگ مردمان زادگاه خویش دارند و
برخوردار از پایگاهی واقعی هستند.
این مورد را نگارنده, خود آزموده است. ميهمانی کوچک فاميلی بود، همه دور تا دور
اتاق نشسته بودیم،
روی زمين. دختر خواهرم هنوز زبان باز نکرده بود، کوچولوی جمع بود و من در آغوشش
گرفته بودم، می دانيد حالت نشستنی که بخشی از ماتحت و بخشی از کمر روی زمين است
و شانه ها
به دیوار تکيه دارند.
کرمم گرفت خواهر زاده ام را به هوا پرت کنم وبگيرم. هر بار که بالا می انداختم
و پایين می آمد و من می گرفتمش چيزی می گفتم: کوچولو، پدر سوخته، خوشگل، انتر
دایی، موش موشی، و....
گرم شده بودم و شاد و خواهرزاده ام از آن خنده های کودکانه سر داده
بود و همگی با خنده های او میخندیدیم. او را تا آنجا
که توان داشتم به هوا پرتاب کردم، پایين که آمد گرفتمش ، همراه با خوشگل خانم
گوزی در رفت. مردانه، و نه کود کانه! سکوت! خواهرم به دادم رسيد. دخترش را از
من گرفت و گفت:
ای بی تربيت! چيکار کردی؟
بریم بریم وقتشِ. و دخترش رابه دستشویی برد. من هم همراه دیگران لبخند زدم، ولی
همه می دانستيم که گوز به آن بزرگی از ما تحت چه کسی به در شده است. تا مدتها
شرمسار خویشاوندان
بودم ولی خوشبختانه ترک زادگاه نکردم!
این همه تعصب برای گوز؟ در هيچ مرام و مسلکی شایسته نيست. روا نيست که آدمی
برای هميشه شرمسار دیگران باشد.
در فرهنگ ما که مردسالار است گوزنده اگر مرد باشد بيشتر قابل قبول است . به
گونه ای که به گوز ناخواسته, صفتی مردانه داده ایم.
به زبانی دیگر کاریست پسندیده برای مردان و نا
پسند برای زنان. به گمانم به سبب فرهنگ بسته و پشت پرده ایست که
داریم، وگرنه بانوان گرامی خودشان به نيکی
آگاهند که در ميانشان گوزنده گانی هستند تواناتر از مردان. ولی شرم
گروهی مانع از آشکار شدن توانایی های آنهاست.
" چس" بيشتر با زنان, همخوانی دارد. صدا ندارد و دهنده را نمی شود
به آسانی یافت. بویژه در ميان انبوه مردمان.
گروهی بر این باورند که پشه, ها از این نگاه به زنان می مانند.
پشه ی زن( ماده) وز (گوز) نمی کند،
پشه ی مرد( نر) وز می کند. شنيده اید گاهی وز وز می کنند. آنکه
وز وز می کند نر است،
مردانه به ميدان آمده و برای راز بقای خود می جنگد، و اگر شما به
تندی واکنش نشان بدهيد شاید حتی دشمن را دستگير کنيد و یا
بکشيد و از نيش او در امان بمانيد.
پشه ی ماده ولی بی صدا ، آرام و نامردانه
یورش می آورد ، نيش می زند و می رود.
من حشره, شناس نيستم ونمی توانم دانشمندانه و با سند بگویم آن
وز وز همان گوز است. ولی با اشاره به داستانی از "عبيد زاکانی" طنز نویس بنام
ایرانی که می گوید:" ....
درجنگ بود، فریاد زد و تيز( گوز ) در می کرد ،
گفتند: فریاد می کنی، گفت:" دشمن می ترسانم"
گفتند: تيز در می کنی گفت: "خود نيز می ترسم"
بر این پایه من گمانم بر این است که پشه ی نر در جنگ با آدم از ترس گوز می دهد
چنان که ما ایرانيان هر که در تنگنا باشد و بترسد " به گوز گوز افتاد" گفته
ایم.
درست یا نا درست بودن آنرا به حشره, شناسان گرامی واگذار
می کنم.
این را که می خواهم بگویم شاید گروهی مخالف باشند، ولی گمان نمی کنيد بد نبود
اگر در دستشویيهای همگانی یک اتا قک کوچکی که دارای هوا کش بود می ساختند و
نامش را می گذاشتند
"گوزگاه" (مانند جایگاه، پناهگاه، قرار گاه، و....) چون دستشویی نام گویایی
نيست. در دستشویی بيشتر آنجاها را می شویند
تا دست! شاش می کنند، سُنده( گه) می اندازند!
گروهی زمزمه می کنند، یاد بدهکاری هایشان می افتند و...
مستراح هم نام چندان گویا و برازندهیی نيست، این درست که گاهی
آنجا استراحت می کنند و در غرب کتاب می خوانند، و آنجا را اشغال می کنند، و یا
گروهی که دارای یبوست هستند(
لطفا با یبوست عاطفی، عشقی، انسانی، هنری سياسی و.... قاطی نشود، مراد یبوست
مزاجی ست) ساعتها آنجا را
اشغال می کنند.
شنيده اید گاهی از زیاد زور زدن به نفس نفس می افتند،
گاهی ناله می کنند. من خود شنيدم مردی با درد
دشنام می داد و به بخت خویش نفرین می کرد که چرا یبوست دارد.
خب در این اوضاع درست است کسی که چند دانه گوز نا قابل دارد شکم درد بکشد؟ در
ميان مردمان که گوزیدن زشت
است، مستراح هم که در اشغال کتاب خوانها و اهل یبوست.
بهتر که اتاقکی با هوا کش بسازیم و نامش را "گوز گاه یا گوز خان"(
با آهنگ زور خانه، با پوزش از باستانی کاران چهار شانه) بگذاریم و هر کس گوز
دارد به آنجا برود و چون هوا کش دارد و صدا را پایين می آورد، بدون شرم حضور از
کسی شجاعانه و با خيال
آسوده هر چه گوز دارد بدهد و سپس با لبخند و شادی به کارهای مردمی برسد؟ باور
کنيد در زمان کوتاهی شرم اینکار خواهد
ریخت و مردمان آنچنان از گوز داشتن شرمنده نخواهند بود.
اگر صادق باشيم گوز را ملامت نباید کرد. دیده اید در ميهمانی ها پس
از صرف غذا جنب و جوش ها کم می شود انگار نای حرف زدن نيست، هر از گاهی برای
شکستن سکوت کسی چيزی می گوید.
در صورتی که گرسنگی بر طرف شده و شکم ها پر است و باید توان گفتن بيشتر باشد.
نيست.
اگر دقت کرده باشيد هر کس در خود است، انگار در حال حل کردن مشکل هستی! ولی
حقيقت چيز دیگریست.
نود در صد ميهمانان گوز دارند. آنها در عذابند، در بند.
دیده اید گاه گروهی، و گاه تک تک بيرون می روند، به دستشویی و یا به طرف باغچه،
انگار تازه دیده باشندش، هر کس با فاصله از دیگری. پس از صدور گوز به فاصله ی
کمی همه بر گشته اند و آرام
آرام ميهمانی رنگ و آهنگ خود را می گيرد.
اگر با کرایه, ها سفر کرده باشيد پس از ساعاتی، اگر راننده چيزی نگوید و
پيشنهادی ندهد یکی از مسافرین که در رنج
بيشتری ست پيشنهاد می دهد که جایی نگه دارند ، به بهانه ی آبی به
صورت زدن، و یا گرسنگی، ولی مشکل باد شکم است.
بادی که در حال طوفان شدن است. وقتی خود رو نگه می دارد،
هر کس به سویی می رود، یکی به مسافر خانه و یکی
کنار رود آب، یکی بی دليل سرک می کشد به پشت مسافر خانه، یکی
هم دور و بر کرایه می ایستد. و پس از دقایقی همه سر حال و خوش اخلاق آماده برای
مسافت باقی مانده!
اینها همه دور از چشم یکدیگر گوزهایشان را داده اند و حالشان جا
آمده است. چرا که نه؟ نگاهی بياندازیم به گفته, ها، گفته, های مردمان، همانها
که گوز می دهند و هم آنها که به خود شرم می کنند.
گوزو: بسيار گوزنده، کسی که بيشتر از دیگران بگوزد، هر چند که
هيچگاه در تاریخ دور و دراز کشورمان روشن نشده که شماره گوزهای یک نفر چند تا
باید باشد.
فرض کنيد اگر بناست ميانگين گوز برای هر کس
روزی چهار تا باشد، گوزو کسی است که بيش از آن بگوزد.
در پارهیی از شهرها به آدمی که فخر فروش است نيز می گویند.
گنده گوزی: هارت و پورت کردن، خالی بستن، گزافه گویی کردن،.
هنگامی بکار می رود که کسی بيش از اندازه و توانایی هایش داد سخن بدهد و منم
بزند. (گنده گوزی میکنه)
به گوز بند بودن: به آدم ریقو و شل و ول می گویند. کسی که براستی
از نظر جسمی ضعيف باشد. گاه از آن بهره وارونه برده اند و
به کسی که در ظاهر هيکلمند است و در حقيقت زور مند نيست
هم گفته اند.(
گول ظاهرشو نخور به گوز بنده,) مسجد جای گوزیدن نيست:
گونهیی هشدار است که در هر دو حالت تهدید و پند بکار
می برند،
اگر دوستی به جایی می رود و دوست دیگری می خواهد هشداری دوستانه بدهد که مراقب
باش آنجا چه می گویی و
...( یادت باشه مسجد جای گوزیدن نيست) و یا در جر و بحث شنيده شده که یکی به
دیگری گفته است (حواست باشه با کی داری حرف می زنی، مسجد جای گوزیدن نيست ها)
گوز آقا: دماغ سر بالا، از خود متشکران آقا هم گفته شده.
گوز کدبانو صدا نداره: زشتی های بزرگان پوشيده می ماند، هر که
جاه و مقام دارد گوزش بی صداست .
عروس تعریفی گوزو در می آد: حرف پيشکی مایه ی شيشکی،
بهتر است پيش ازشناخت کسی تمجيدش را نگفت.
گوز داده، تغارو شکسته، طلاق هم می خواد: دو قورت و نيمش هم باقی ست، رو دادیم
آستر هم می خواهد،
کسی که کاری خطا کرده است و بجای پوزش خواستن گناه را به گردن طرف دیگر می
اندازد.
گوز پيچ: به دام افتادن، در مخمصه گير کردن، بدون پاسخ ماندن.
لاف در غربت و گوز در بازار مسگرها: خالی بستن در گذری دیگر،
منم زدن در جایی که آشنایی نيست و کسی اعتراضی نمی کند.
گوز گوزی کردن: لاف بزرگ زدن.
گوز بریش: فحش است، گوز به سبيل هم گفته اند.
گوزیدن و گرد نشستن: پس از گم کردن یا از دست دادن چيزی به فکر چاره افتادن،
نوشدارو پس از مرگ سهراب.
گوز کندن: لاف بسيار زدن.
تا وقتی جوانی زور داری و قوه وقتی پير شدی گوز داری و سرفه (توصيف واقعی یت!)
گوزچه: گوز کوچک، بچه, گوز، گوزی که به بلوغ نرسيده است،
به "بچه, پر رو" ها هم گفته شده است.
گوزستان: (به آهنگ گورستان) نام دیگر ی برای شکم، جایی که گوز انبار شود، گوز
خانه و گوز گاه نيز گفته اند.
بگوز بازار مسگرهاست: اوضاع شير تو شير است،(
در بازار مسگرها اگر گلوله هم در
کنيد به سختی شنيده می شود چه برسد به گوز). در زمانی که کسی پرت می گوید و
شرایط جوریست که نمی شود
پاسخ داد نيز بکار رفته است.
کسی به کسی نيست، هر چه می خواهد دل تنگت بگو، کسی متوجه نمی شود.
از گوز کره گرفتن: بسيار خسيس، به آدم فرصت طلب نيز گفته اند.(از گوز کره, می
گيره)
"نونم نداره اشکنه گوزم چنارو می شکنه":
در مورد آدمهایی که بسيار حفظ ظاهر می کنند بکار می رود.
"شکم خالی و گوز فندقی": پز دهنده، باز هم در مورد ظاهر ساز ها بکار می رود.
گوزمالی کردن: ماست مالی کردن، کاری را سر هم بندی کردن،
سر سری کاری را انجام دادن و به پایان رساندن.
به گوز گوز افتادن: خسته شدن، از نفس افتادن، رمق نداشتن ،
ترسيدن، به تته پته افتادن.
گوز آن است که خاک از زمين بلند کند:
توصيفی برای گوز رسا، تمجيدی دوستانه از کسی که کاری کرده
است کارستان
نای گوزیدن نداشتن: از پا افتادن، بسيار خسته بودن.
گوز بنگيان: آدم خود پسند. به کونش می گوید دنبالم نيا بو ميدهی. بسيار فخر
فروش.
یک پرده, بالا گرفتن: کسی که می خواهد بگوزد ولی می ریند!(
گفته از گفته های شيخ شيپوری ست)
گوز را دادن و قبض را گرفتن: جان دادن، مردن.( گوز و داد و قبضو گرفت)
گوز چه ربطی به شقيقه دارد؟:
دو گفته را بی دليل به هم چسباندن، بی ربط
گفتن( البته گاهی اگر گوز زورمند باشد شقيقه را می لرزاند) و گفته اند: " گاز
معده بسر می زند و شقيقه را آزار می دهد،
گوز که به در شود شقيقه آرام شود و گوزنده سر دردش درمان یابد!
بگوز ببينم چه بسرت آمده؟:
بگو دردت چيست؟ حرف بزن ببينم چی شده.
خر گوزید کرایه باطل:
شرط بود که خر را بار گران نکنند چرا که خر تاب نياورد و
بگوزد. اگر خر می گوزید صاحب بار سنگينی ی بار را بهانه می کرد و کرایه نمی
داد!
گوز سر بالا: نام دیگری برای آروغ.
گوزیدی نخندیدم، خيال کردی نفهميدم:
به کسی که چشم پوشی را نبيند و به خطای خود
ادامه دهد می گویند.
خيلی کون می خواهد سر شاش خالی نگوزه:
اگر به قدرت رسيدی و همچنان مرد ماندی شرط
است.
گوز را گنبد کردن:
از کاهی کوهی ساختن. یک کلاغ چهل کلاغ کردن.
گوز همه صدا داره، بد نومی مال ما داره:
همه اینکار را می کنند چرا به من ایراد
می گيری؟
زن احمدی گوزید، همه ی زنها چنين اند:
این را زنان گروهی می خوانند، روایتی است
که پيشتر ها در ایران اگر زنی می گوزید، مهرش باطل می شد و شوهر می توانست
طلاقش بدهد.
گویند زن احمد نامی می گوزد شوهر عزم جزم می کند که زوجه را طلاق دهد. زنان
همسایه آستين بالا می زنند و
به ياری زن می روند، ميهمانی بزرگی می گيرند و همه همخوانی می
کنند: زن احمدی گوزید، همه ی زنها چنين اند.
احمدی می شنود و با خود می گوید: اگر همه ی آنها می گوزند چرا من زنم را طلاق
بدهم؟ و همسرایی زنان نمیگذارد که خانوادهیی از هم بپاشد!
عره گوز کردن: زر زیاد زدن. هارت و پورت کردن. وقتی کسی دور بر می دارد می
خواهند جلویش را بگيرند می گویند ( عره گوز نکن)
راه گوزش بازه:
شل و ول. بی خاصی یت. گاه به آدمی که اطمينان نشود کرد می
گویند. کسی که رویش نمیشود حساب کرد. گاه گفته اند.
(تهش باد می ده.) که همان قابل اعتماد نيست می باشد.
چرا گوز تو هونگ نکوفتی زیر سبيلامو نروفتی:
این را زنی در توصيف شوهر ایراد گيرش می گوید
که بهانه های بنی اسرایيلی می گيرد.
باز دهنمون گوزید:
کسی این را می گوید که نتوانسته خودش را مهار کند و حرفی را
زده که بنا نبوده است بزند.
خوش گوزیدی قدم خير، لایق ریش مبارک:
به کسی که مزد خرابکاریش را هم بطلبد می گویند
پررو.
خود گوزی و خود خندی عجب مرد هنر مندی:
کسی که پرت بگوید و از گفته ی خویش متشکر هم باشد.
(چون ما ایرانی ها شرم گفتن بعضی از واژه ها را داریم این گفته در ميان مردمان
به شکل خود گویی و.. در آمده است!)
گوز (تلنگش) در رفت:
گوز را داده ولی قبض را هنوز نگرفته است، نمرده است، در
حال جان کندن است، بزودی می ميرد.(
نگارنده از همه ی خوانندگان نازک دل بابت این همه سنگدلی
پوزش می خواهد)
پيش نماز که بگوزه نماز خون می رینه:
آموزگار سست عنصر شاگردانش بی بنياد خواهند بود.
رهبر متزلزل ملتش متزلزل تر خواهد شد.
گفتم گوز را ستمهای بسيار رفته است، همين نمونه اش، همين که برای خراب کردن کسی
گفته, ای بسازی که گوز پایه و اساسش باشد، تازه من نمی دانم چرا گوز را سرزنش
می کنند، گوزنده باید ملامت شود( هر چند که من گمان نمی کنم در اصل باید سرکوفت
و سرزنشی درکار باشد.)
می رویم و نوشابه ی" گاز" دار می خریم ( اول اینکه چرا اسم اصلی اش را نمی
نویسيم، شاید چون ما با ادب هستيم؟
همان گاز بخودی خود هشدار دهنده است . (حتی اگر واو را به الف بدل کنيم) آنرا
تا ته می نوشيم گاز که آفریدیم با فشار از
شرش رها می شویم و گوز را سرزنش می کنيم.
گوز براستی از کمترین آزادی در اجتماع برخوردار است،
در جمع که در بند است، تنها در خلوت و هنگامی که با گوزنده است آزاد است.
نمی شود از گوز گفت و از همزادش " چس" نگفت. چس از خانواده ی گاز داران است،
صدا ندارد،
و حضوری به مراتب عيان تر از گوز دارد. به آن هم مانند برادرش گوز بی حرمتی شده
است.
چسی آمدن: پز دادن، قيافه گرفتن، خود نمایی کردن.
چسو: بسيار چسنده.
خود را چس کردن: در هر بحثی وارد شدن، بی دعوت اظهار نظر کردن( خودتو چس نکن)
چس نفس: پر گو، روده دراز، کسی که بسيار بگوید.
چسان فسان کردن: خود را آراستن.
چس خور: کِنس ميرزا، براستی خسيس.
چس ناله کردن: بسيار گلایه کردن، غر زدن زیادی، بی جا گلایه کردن.
خيلی خوش چُسه دم باد هم می شينه: کسی که نچسب باشد و به خواهد مجلس گرمی کند.
کسی که برای عرضه, کردن کم دارد و خود نمایی می کند
چُس چرب: کسی که درد سرش زیاد است. مزاحم. بی ملا حظه.
با این چُس و فس ها قبر آقا بسته, نمیشه: کسی که بخواهد با
سرمایه ی کم کاسبی بزرگ راه بياندازد.
دیدی رفتی بچسی ریدی: دیدی کار را خراب تر کردی. رفتی زیر ابروش رو ور داری زدی
چشمشو کور کردی.
نه گوشت شکار و نه چُسِ تازی:
از خيرش گذشتم. به کسانی می گویند که برای هر
کاری هزار منت بر سر طرف می گذارند.
چُسِ هر کی بدماغ خودش بوی گلاب نطنز ميده:
هيچکس عيب خویش را نمی بيند. عيب دیگران است که
باید ایراد گرفت، نه مال خود!
چُسو ببين که دود قليان رو قبول نداره:
به کسی که براستی دماغ سر بالا و خود پسند
باشد می گویند.
چس تراش : خسيس واقعی.
چس بعد از وضو: موقع نشناس. ميهمانی که بعد از شام بياید.
مثل چُسِ پس از (طهارت):
مزاحم، ميهمان بی وقت. آدم براستی موقع نشناس.
چسی به نفس، دیدار بقيامت:
مردی که هميشه به دنبال زنان باشد و مدحشان را
بگوید، شاید که به نوایی برسد،
کون ليس بانوان!
چس هم گوناگون است، ولی نه به اندازه ی برادرش گوز.
چس تخم مرغی: بسيار بد بو، مانند تخم مرغ مانده.
نرمه: نامی ویژه برای چس. چسی که به آرامی و آهسته آهسته بيرون شود، نرم نرمک
پخش شود، و بویش
اندک اندک فضا را بپوشاند. شدت گرما و بویش گاه آنچنان است که مردمان به سرفه
افتاده اند، و چهره ی
چُسَنده به مردمان ترش کرده می زند. به آن چس کشنده و مرد افکن نيز گفته اند.
واژه ی گوز از سر تا پایش سه حرف است. قدمتش به طول تاریخ می رسد. با آدم زاده
شد و با آدم خواهد مرد. دست کم نگيریمش. گمان می کنيد حضرت آدم نمی گوزید،
البته که می گوزید و شاید با آن آهنگ هم می نواخت، و حوا با آن پایکوبی می کرد.
نخستين آوای موسيقی که انسان آفرید شاید؟
آنچه که خود می کنيد به دیگران خرده مگيرید. تا کی باید مخفی کاری کرد؟ چرا
نتوان در پاسخ به کسی که می پرسد کجا
میروی به آسانی گفت: می روم بگوزم. چرا؟ شرم خوب است ولی در مورد کنش های طبيعی
که از همه سر می زند باید آسان گرفت. هيچگاه از یاد نمی برم که نوجوانی بيش
نبودم و به
آبریزگاه رفتم، با خيال راحت خواستم بگوزم، گوز در نيمه راه خروج بود که چشمم
به شعری افتاد که به خطی خوش
و رنگ قرمز تند روی درب آبریزگاه نوشته بودند: "
آهسته بگوزید که اندر پس دیوار
هستند کسانی که بگویند یواشتر
گوز بند شدم! تصور کنيد هشت نه سالتان بيشتر نباشد و باد در شکمتان طوفان شده
باشد و شما هم رفته باشيد تا رهایش کنيد، ناگهان به این سروده بر بخورید.
ترسم گرفت که اگر بگوزم و بيرون بيایم دست کم صد
دانش آموز بيرون ازمستراح و در حياط مدرسه بجای بازی کردن و یا درس خواندن
لبخند بر لب بمحض بيرون آمدنم هم صدا بخوانند" یواشتر". باد حل شد و رفت.
هنوز هم نمی دانم چگونه، قند در آب حل می
شود اما باد در شکم؟ نبود. رفته بود. این انصاف است؟ درست است که نوجوانی را از
گوزیدن، آن هم در دستشویی باز داشت؟
دانش آموزان بی گناه بودند. این فرهنگ بسته ی ما بود که با
من چنان کرد. شک ندارم بسياری از جوانان کشور مانند من گوز بند شده اند .کاش
این نسل عرصه را بر نو جوانان تنگ نکند،
آنچنان که پدران ما بر ما کردند.
در پایان بد نيست لطيفهیی هم چاشنی کنم. لطيفه بسيار است،
گرد آوری را به زمانی دیگر می گذارم.
روزی دو چس با هم یِه قل دو قل بازی می کردند. گوزی وارد شد و گفت: منم بازی می
دین؟ یکی از چسها گفت : نه، مامانم گفته بی سرو صدا بازی کنين.
مرتضی کرامتی
اسفند ماه یکهزارو سيصدو هشتاد
پس گفتار:
این بخش پس از سه سال به گفتار افزوده می شود، چرا که درنخست خيال این نبود و
سبب این کار چند تایی گلایه گونه از دوستان بود که می گفتند:
مرد، درد را گفتی و درمان را نگفتی؟
دیدم هر چه بگویم هنوز هستند کسانی که با این کنش مردمی و همه گانی مشکل دارند
و برایشان آسان نيست از درد
شکم به آسودگی و بدون شرم از بودن کسی و یا دیگرانی آرام شوند. دیدم این ریشه
در سده ها دارد و آسان نمی شود با یک نوشته از شرش رها شد. پس این چند راهنما
را برای آنان که
درد را دارند و شرم رهایی از آن را هم، می آورم.
باشد که گامی باشد آنان را و راهی باشد گوزندگان
شرمگين را.
همين جا بگویم که گوزندگان کار کشته، خود استادانی هستند این
بنده ی کمترین را.
آنان را نيازی به این راهنما نيست، و من باید از آنان بياموزم. این چند گام
تنها برای آنانی ست که سال ها درد کشيده اند
و درمان را نيافته اند و یا نخواسته بودند تا بيابند.
1 اگر در یک ميهمانی هستيد و دچار باد شکم شدید و با ميزبان و ميهمانان راحت
نيستيد و شرم باد دادن دارید می توانيد این گامها را بردارید:
می توانيد به بهانه ی یک تلفن
خصوصی بيرون بروید و پس از رهایی از دل درد بر گردید.
می توانيد به دست شویی بروید و با خيال آسوده هر
چه که گلوله دارید را رها کنيد و بر دل دشمنان خلق بزنيد.
اگر دستشویی دور نيست و نزدیک و شاید که ميهمانان
موسيقی ی شما را بشنوند کمی دندان روی جگر بگذارید، سپس سيفون را بکشيد. همزمان
با رهایی ی آب در لوله گوز را رها کنيد. با دو سه بار تمرین در خانه در این کار
استاد
خواهيد شد.
اگر در روستا هستيد و یا خانه قدیمی ست و سيفون ندارد ، شير آب را بازکنيد و
همراه با آن یکی از ترانه های روز را هم زمزمه کنيد. کاستن از فشار گوز به بی
صدا کردن آن یاری می کند.
اگر که دستشویی شير آب ندارد و تنها آفتابه دارد همه ی آب آفتابه را یکباره و
با فشار خالی کنيد. چند سرفه ی جاندار صدای موسيقی ی شما را محو خواهد کرد.
2 اگر در تاکسی هستيد و گوز به سراغتان آمد، باید تا مقصد درد بکشيد، یا اگر
نمی توانيد، هنگامی که مسافری پياده می شود، شما درب تاکسی را ببندید. با شدتی
که تمام بدنه ی خود
رو به لرزد و همزمان بگوزید. یادتان باشد هميشه نزدیک درب تاکسی بنشينيد تا با
مسافرینی که پياده و سوار می
شوند پياده و سوار بشوید. این به شما بخت این را می دهد که بارها و بارها می
توانيد موسيقی بنوازید.
3 البته اگر تمرین کنيد می توانيد آنرا بی صدا کنيد و این بهترین راه است. بوی
آنرا می توانيد به گردن هر کسی بياندازید.
4 اگر در خانه هستيد و در کنار دستگاه صوتی خود و گوز ناگهان به سراغتان آمد با
بلند کردن
صدای موسيقی تا آخر و همزمان گوزیدن چاره ساز خواهد بود. یادتان باشد در تمام
این کنشها
همزمانی هر صدایی با ساز شما رمز پيروزیست. این شگرد را آنان که شکمشان باد خيز
است حتما
باید فرا بگيرند.
5 یکی از سنتی و قدیمی ترین شگرد ها گناه را به گردن کودکان انداختن است. هميشه
می شود کودکان را که بی گناهند و کودک! متهم کرد.
اگر پایبند صداقت و حقوق کودکانيد این راه را
فراموش کنيد.
6 این شگرد قدیمی ی سرفه هم کار ساز است. سرفه باید براستی سرفه باشد و بتواند
خطای شما را بپوشاند.
این سروده را که نگارنده خویش سروده است را بياد داشته باشيد.
" سرفهیی باید که باشد پر صدا —
تا بپوشد ناله از گوز شما! "
7 اگر در استخر شنا هستيد و با بيگانگان، به گوشه ی استخر بروید، پشتتان را به
کنج استخر بدهيد و بگوزید. بالا و پایين رفتن و پا دوچرخه زدن همزمان حباب ها
را از دید
تيز بينان می پوشاند.
8 یکی دیگر از راه ها برای اهل باد این است که صندلی ی خود را چه در خانه و چه
در سر کار روغن کاری نکنند. این صدای قژ قژ و آزار دهنده گاه بهترین سر پوش
برای
گوزنده هاست.
9 یکی دیگر از راه ها نزدیک شدن به دیگران است . سعی کنيد با دیگران خودمانی
بشوید و بحث گوز را باب کنيد. پس از آن با فراغ بال و خاطری آسوده هر چه از
موسيقی می دانيد
نشانشان دهيد!
از یاد نبرید که هرگز با مدیر عامل ها و رئيس ها و سرپرستان خود درباب این
مقوله نزدیک نشوید.
چرا که بهانهیی می شود برای آنها، و هميشه می توانند از این حربه بهره ببرند.
"تو بجای کار کردن همش می گوزی! "
با شرمندگی اینها راه هایيست که من می دانم. شک ندارم که هر
اهل بادی خود شگردهایی می داند.
با این اميد که اهل باد از دانش خود دیگران را بی بهره نگذارند.
اردیبهشت سال 1383
امیر علیزاده