شعری از رهی معیری

153 views
Skip to first unread message

Amir Alizadeh

unread,
May 25, 2015, 2:43:49 AM5/25/15
to _Nabinaiane iran
با درود فراوان به همگان
شعری از رهی معیری

این شعر اسمش هست خلقت زن. نمیدانم آقای رهی معیری چه دورانی را پشت سر گذاشته اند
که از کلمات یاری طلبیده و این شعر را سروده اند. با همراه دوم یا سومش حرفش شده
است که چنین میگوید یا عشق اسکایپی زمان ما را پیش بینی کرده است که برایمان نوایی
چنین سر میدهد.
آقای معیری باز خوشا به حال تو. که در زمانت آدم با زن قدم میزد و عشق را میفهمید.
بوسه را میفهمید. گرمی دست را میفهمید.
اگر چیزی هم مینوشت از دل بود. اما
در زمان ما مدتها چتُ مَت میکند و هیچ هم نمیفهمد. آخر سر هم سر از مطب روانشناسان
در می آورَد.
فرق بابا طاهر با رهی معیری در این است که آقای بابا طاهر هزار هم که با زنهایش
اختلاف داشته است میگوید:
بُوَد درد مو وُ درمونم از دوست,
بُوَد وصل مو وُ هجرونم از دوست.
اگر قصابم از تن واکره پوست,
جدا هرگز نگردد جونم از دوست.
این دوست کیست؟ سکینه. رقیه. شریفه. مرضیه. ظریفه. نه نه منظورم اون نیست.و و و و.
اما آقای رهی معیری میزند به سیم آخر و قطعه ی زیر را میسراید:

خلقت زن
کسیَم من دردمند ناتوانی,
اسیری, خسته ای, افسردهْ جانی.
تذروی آشیان بر باد رفته,
به دام افتاده ای از یاد رفته.
دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد,
همهْ سوز و همهْ داغ و همهْ درد.
بُوَد آسان علاج درد بیمار,
چو دل بیمار شد مشکل شود کار.
نه دمسازی که با وی راز بگویم,
نه یاری تا غم دل باز گویم.
درین محفل چو من حسرت کشی نیست,
بسوز سینه من آتشی نیست.
الهی در کمند زن نیفتی,
وگر افتی به روز من نیفتی.
میان بَر بسته چون خونخواره دشمن,
دلازاری بآزار دل من.
دلم از خوی او دمساز درد است,
زن بد خو بلای جان مرد است.
زنان چون آتشند از تندخویی,
زن و آتش ز یک جنسند گویی.
نه تنها نامراد آن دل شکن باد,
که نفرین خدا بر هر چه زن باد.
نباشد در مقام حیله و فن,
کم از نا پارسا, زن پارسا زن.
زنان در مکر و حیلت گونه گوْنند,
زیانند و فریبند و فسونند.
چو زن یار کسان شد مار, زو بِه,
چون تر دامن بُوَد گل و خار از او به.
حذر کن زان بت نسرین بر و دوش,
که هر دم با خسی گردد هم آغوش.
منه در محفل عشرت چراغی,
کزو پروانه ای گیرد سراغی.
میفشان دانه در راه تذروی,
که ماوا گیرد از سروی به سروی.
وفاداری مجوی از زن, که بیجاست,
کزین بر بط نخیزد نغمه راست.
درون کعبه شوق دیر دارد,
سری با تو سری با غیر دارد.
جهان داور چو گیتی را بنا کرد,
پی ایجاد زن اندیشه ها کرد,
مهیا تا کند اجزای او را.
ستاند از لاله و گل رنگ و بو را,
ز دریا عمق و از خورشید گرمی.
ز آهن سختی از گلبرگ نرمی.
تکاپو از نسیم و مویه از جوی,
ز شاخ تر گراییدن به هر سوی,
ز امواج خروشان تندخویی
ز روز و شب دورنگی و دو رویی.
صفا از صبح و شور انگیزی از می,
شِکَر افشانی و شیرینی از نی,
ز طبع زهره شادی آفرینی.
ز پروین شیوه بالا نشینی,
ز آتش گرمی و دم سردی از آب.
خیال انگیزی از شبهای مهتاب,
گرانسنگی ز لعل کوهساری,
سبکروحی ز مرغان بهاری.
فریب مار و دوراندیشی از مور,
طراوت از بهشت و جلوه از حور.
ز جادوی فلک تزویر و نیرنگ,
تکبر از پلنگ آهنین چنگ.
ز گرگ تیز دندان کینه جویی,
ز طوطی حرف نا سنجیده گویی.
ز باد هرزه پو نا استواری,
ز دور آسمان نا پایداری.
جهانی را به هم آمیخت ایزد.
همه در قالب زن ریخت ایزد,
ندارد در جهان همتای دیگر.
به دنیا در بُوَد دنیای دیگر,
ز طبع زن به غیر از شر چه خواهی؟
وزین موجود افسونگر چه خواهی؟
اگر زن نو گل باغ جهان است,
چرا چون خار سرتا پا زبان است؟
چه بودی گر سراپا گوش بودی,
چو گل با صد زبان خاموش بودی.
چنین خواندم زمانی درکتابی,
ز گفتار حکیم نکته یابی.
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد,
درِ دولت به رویَش باز گردد.
یکی آن شب که با گوهر فشانی,
رباید مهر از گنجی که دانی.
دگر روزی که گنجور هوس کیش,
به خاک اندر نهد گنجینه خویش.
شاد باشید
امیر علیزاده
برلین

meraj bahari

unread,
May 25, 2015, 5:17:30 AM5/25/15
to nabinai...@googlegroups.com
درود.
آقای علیزاده با چه دلی این شعر را انتخاب کردید و در اینجا گذاشتید.
آقا این شعر همع اش ضد زن است. نمیترسی از لشکرکشی اینها.
اگر به سراغتان بیایند: گیریم زخم زبان ها و تهمت ها را تاب آوردید. با لنگه
دمپایی ها چه می کنید.
گرچه من معتقدم این شعر را باید با آب طلا بر لوح جان نوشت.
اما دوست گرامی من برای خودتان می گویم.
بیمِ جان داریم از برای شما.


--------------------------------------------------
From: "Amir Alizadeh" <amir.al...@googlemail.com>
Sent: Monday, May 25, 2015 11:13 AM
To: "_Nabinaiane iran" <nabinai...@googlegroups.com>
Subject: NABINAIANE IRAN شعری از رهی معیری
--
من اگر ما نشوم تنهایم,
تو اگر ما نشوی خویشتنی.
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد.
دوست گرامی دریافت این ایمیل نشانه ی عضویت شما در گروه نابینایان ایران
میباشد.
برای لغو عضویت خود یک ایمیل بدون مطلب به آدرس زیر بفرستید.
nabinaian-ira...@googlegroups.com

همچنین جهت عضو شدن در این گروه میبایست یک ایمیل بدون مطلب به آدرس زیر
فرستاد
nabinaian-ir...@googlegroups.com

مطالب و پیامهای خود را نیز جهت درج در این گروه به این آدرس بفرستید
nabinai...@googlegroups.com

جهت بازدید و کسبِ اطلاع بیشتر در باره ی این گروه از آدرس زیر استفاده
نمایید
http://groups.google.com/group/nabinaian-iran?hl=fa
با سپاس فراوان
امیر علیزاده
http://alizadeh.dd-dns.de
---
‏شما به این دلیل این پیام را دریافت کرده‌اید که در گروه Google Groups
"نابینایان ایران" مشترک شده‌اید.
برای لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل‌های آن، ایمیلی به
nabinaian-ira...@googlegroups.com ارسال کنید.
برای گزینه‌های بیشتر، از https://groups.google.com/d/optout دیدن کنید.

Amir Alizadeh

unread,
May 25, 2015, 5:34:12 AM5/25/15
to nabinai...@googlegroups.com
با درود فراوان به همگان
آقا معراج این شعر نظر شخصی من نیست. بیشتر هدف من آشنایی دوستان با فرهنگ و ادبیات
پیرامون خود میباشد.
نظر شخصی من همان دوبیتی است که از بابا طاهر نوشتم.
آقای رهی معیری هم یک روز عصبانی بوده است و این شعر را سروده وگرنه ایشان غزلیات
عاشقانه ی بسیار زیبای هم دارند.
در آینده حتما برخی از آنها را در اینجا میآورم.
شاید اگر ایشان دنیای مجازی و زن را میدیددند میشد گفت تا اندازه ای حق به جانبشان
است. اما یک اختلافی برایشان با دوست دختری پیش آمده و چنین سروده ای را برای ما به
یادگار گذاشته اند.
شاد باشید
امیر علیزاده
برلین

Hossein Agahi

unread,
May 27, 2015, 8:41:42 AM5/27/15
to nabinai...@googlegroups.com
سلام بر شما.
با تشکر از آقای علیزاده جهت ارسال شعر.
اما یک نکته بیتی از شعر اشکال وزنی دارد که احتمالاً سهوی در کار بوده و
آن این است:
نه دمسازی که با وی راز بگویم,
نه یاری تا غم دل باز گویم.
که در مصراع اول راز بگویم درستش راز گویم می باشد.
موفق باشید.


۱۳۹۴-۰۳-۰۴ ۱۱:۱۳ GMT+۰۴:۳۰, Amir Alizadeh <amir.al...@googlemail.com>:

Amir Alizadeh

unread,
May 27, 2015, 9:11:27 AM5/27/15
to nabinai...@googlegroups.com
با درود فراوان به همگان
با سپاس از شما آقای آگاهی که با دقت میخوانید.
من هنگام نوشتن این شعر بسیار دقت کرده ام. و به سایتهای زیادی سر زدم.
همه همان طور نوشته اند که من نوشتم.
از جمله سایت خانم عذرا مجیبی.
برای نمونه شما این جمله را در گوگل به نویسید:
نه دمسازی که با وی راز بگویم.
و خود میبینید که همه همین گونه نوشته اند.
به نظر من راز بگویم در اینجا به معنی راز را برای او گفتن میباشد.
اما اگر شما کتابی از رهی در اختیار دارید که به گونه ای دیگر است.
خب میتوانید به برخی از این سایتها هم این نکته را یاد آور نمایید.
به نظر من برای بهتر خواندن این بیت باید روی کلمه ی راز در مصرع اول و دل در مصرع
دوم کمی مکث کرد.
شاد باشید
امیر علیزاده
برلین
----- Original Message -----
From: "Hossein Agahi" <hossei...@gmail.com>
To: <nabinai...@googlegroups.com>
Sent: Wednesday, May 27, 2015 2:41 PM
Subject: Re: NABINAIANE IRAN شعری از رهی معیری


ali farajpoor

unread,
May 27, 2015, 1:31:16 PM5/27/15
to nabinai...@googlegroups.com
درود گرامیان. قصد ورود به حوزه ای که در آن متخصص نیستم، ندارم لیکن
براساس اطلاعاتی که از کتب پیش دانشگاهی در یاد حقیر مانده است، آقای
حسین آگاهی درست میفرمایند. راز و بگویم در نمیتوانند در اینجا با هم به
کار بروند. چنین به نظر میرسد که «راز گویم» درستتر باشد. برقرار باشید.
بدرود.

Amir Alizadeh

unread,
May 27, 2015, 1:49:53 PM5/27/15
to nabinai...@googlegroups.com
با درود فراوان به همگان
آقای فرجپور گرامی پس همان به که در حوضه ای که متخصص نیستی ابراز نظر هم ننمایی.
ما در ادبیات طالب جنگ و جدل نیستیم. من خودم صبح برای آقای آگاهی نوشتم که من هم
در چندین صفحه چنین خوانده ام.

Hossein Agahi

unread,
May 27, 2015, 5:13:49 PM5/27/15
to nabinai...@googlegroups.com
سلام بر شما.
آقای علیزاده من از این اشتباهات در سایت ها زیاد دیده ام و این دلیل نمی
شود که چون سایت های زیادی چنین نوشته اند لزوماً درست باشد؛ البته چنین
برداشت نشود که بنده فقط حرف خودم را درست بدانم خیر؛ اما چون وقتی شاعری
شعری در قالب کلاسیک می گوید و این شعر نیز چنین سروده شده است باید در
تمام ابیات پیرو یک وزن باشد که وزن این شعر می شود:
مفاعیلن مفاعیلن فَعولُن
و از رهی معیری بزرگ بعید است که چنین بگوید:
نه دمسازی که با وی راز بگویم,
که دقیقاً اگر بخش بخش مصراع را تقطیع عروضی کنیم می بینیم که یک هجای
کوتاه اضافه دارد برای درست خواندن آن مجبور هستیم یا کلمه راز را رَز
بخوانیم و یا بگویم را گویم بخوانیم.
علت آن که چنین عقیده ای دارم هم این است که چنان که می دانید در این دو مصراع:
نه دمسازی که با وی راز گویم,
>> نه یاری تا غم دل باز گویم.
کلمات راز و باز قافیه هستند و کلمات گویم نیز ردیف می باشند و هم چنان
که می دانید ردیف باید در هر دو مصراع یک بیت عیناً تکرار شود که اگر فرض
ما ردیف کلمه بگویم باشد باید هر دو مصراع بگویم باشند و اگر گویم نیز
باشد باید هر دو گویم باشند و از آن جا که من و شما و احتمالاً سایر
دوستان بر این که مصراع دوم با گویم ختم می شود یعنی:
نه یاری تا غم دل باز گویم
اتفاق نظر داریم پس باید مصراع اول نیز چنین باشد تا نه اشکال وزنی و نه
عروضی پیدا کند:
نه دمسازی که با وی راز گویم.
نه یاری تا غم دل باز گویم.
بحر هزج مسدس محذوف.
تقطیع هجایی دو مصراع را نیز سعی می کنم انجام دهم که امیدوارم متن خوان
ها ما را در دقیق متوجه شدن وزن یاری کنند.
تقطیع هجایی مصراع اول:
نَ دَم سا زی وزنش می شود مفاعیلن.
کِ با وِی را نیز می شود مفاعیلن.
ز گو یَم نیز می شود فَعولُن
مصراع دوم:
نَ یا ری تا وزنش می شود مفاعیلن
غَ مِ دِل با نیز می شود مفاعیلن
ز گو یَم نیز می شود فَعولُن
که حالا به قول یکی از دیالوگ های فیلم های علی حاتمی همه چیزش به همه چیزش می آید.
من چون در خوابگاه دانشجویی هستم از دانشجویان ادبیات نیز سؤال کردم و آن
ها هم با من موافق بودند.
شما نیز می توانید از اهل فن که می شناسید پرسش نمایید.
مطلبی را که در آخر باید عرض کنم این است که دوستان حاشیه ساز به قول
امروزی ها جوگیر نشوند و این بحث را الکی الکی کش ندهند و فکر نکنند ما
این قدر بی کار شده ایم که سر یک مصراع این چنینی بحث می کنیم چرا که من
معتقدم برای فهم درست یک شعر باید ابتدا درست آن را خواند تا بتوان به
معنایی که شاعر در نظر داشته دست یافت و این حرف هایی که من این جا مطرح
کردم به هیچ وجه لجبازی از سر بی کاری نبودند.
یادآور می شوم که البته هر کس هر طور دلش می خواهد می تواند فکر کند.
با تشکر فراوان از شما.


۱۳۹۴-۰۳-۰۶ ۱۷:۴۱ GMT+۰۴:۳۰, Amir Alizadeh <amir.al...@googlemail.com>:

Amir Alizadeh

unread,
May 27, 2015, 6:08:31 PM5/27/15
to nabinai...@googlegroups.com
با درود فراوان به همگان
آقای آگاهی عزیز من نگفتم که شما و یا آن سایتهای دیگر درست میگویند.
بلکه نقل وقایعی کردم که هست. بالاخره آنها هم بینا هستند و چیزهایی خوانده اند.
بیشتر من خودم به فلسفه در ادبیات علاقه دارم تا وزن در شعرهای کلاسیک ایران.
خیلی دوست دارم افرادی که نویسندگانی را میشناسند که آثار ادبی آنها یک بار فلسفی
اجتماعی را دارد, به معرفی و نوشتن مقاله ای در این باره بپردازند.
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages