مرد گدا نالهکنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم.
روزهاست که چیزی نخوردهام و نمیتوانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست،
پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول باديهنشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن!
میخواهم چیزی به تو بگویم.
باديهنشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمیآید، اما فقط کمی
وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
“برای هیچکس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي…”
باديهنشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درماندهای کنار جادهای افتاده
باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.
باديهنشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به
صاحب واقعی آن پس داد…
برگرفته از کتاب بالهايي براي پرواز
> --
> چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم
> خانه اش ویران. باد.
> دوست گرامی دریافت این ایمیل نشانه ی عضویت شما در گروه نابینایان ایران
> میباشد.
> برای لغو عضویت خود یک ایمیل بدون مطلب به آدرس زیر بفرستید.
> nabinaian-ira...@googlegroups.com
>
> همچنین جهت عضو شدن در این گروه میبایست یک ایمیل بدون مطلب به آدرس زیر
> فرستاد
> nabinaian-ir...@googlegroups.com
>
> مطالب و پیامهای خود را نیز جهت درج در این گروه به این آدرس بفرستید
> nabinai...@googlegroups.com
>
> جهت بازدید و کسبِ اطلاع بیشتر در باره ی این گروه از آدرس زیر استفاده
> نمایید
> http://groups.google.com/group/nabinaian-iran?hl=fa
> با سپاس فراوان
> امیر علیزاده
>
--
Best regards