Amir Alizadeh
unread,Jan 12, 2015, 3:47:14 PM1/12/15Sign in to reply to author
Sign in to forward
You do not have permission to delete messages in this group
Either email addresses are anonymous for this group or you need the view member email addresses permission to view the original message
to _Nabinaiane iran
با درود فراوان به همگان
ترعجیع بند بلند و زیبای سعدی.
ای سرو بلند قامت دوست،
وه وه كه شمايلت چه نيكوست.
در پای لطافت تو ميراد،
هر سرو سَ هی كه بر لب جوست.
نازك بدنی كه مينگنجد،
در زير قبا چو غنچه در پوست.
مهپاره به بام اگر برآيد،
كه فرق كند كه ماه يا اوست.
آن خرمنِ گل نه گل كه باغست،
نه باغِ ارم كه باغِ مينوست.
آن گوی نعنبر است در جيب،
يا بوی دهان عنبرين بوس ت.
در حلقه ی صول جان زلفش،
بيچارهْ دل اوفتاده چون گوست.
ميسوزد و همچنان هوادار،
ميميرد و همچنان دعاگوست.
خونِ دل عاشقان مشتاق،
در گردنِ ديده ی بلاجوست.
من بنده ی لعبتان سيمين،
كآخر دل آدمی نه از رو است.
بسيار ملامتم بكردند،
كَندَر پیِ او مَ رو كه بدخوست.
ای سخت دلان سست پيمان،
اين شرطِ وفا بُوَد كه بی دوست،
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
در عهد تو ای نگار دلبند،
بس عهد كه بشكنندُ سوگند.
ديگر نرود به هيچ مطلوب،
خاطر كه گرفت با تو پيوند.
از پيش تو راه رفتنم نيست،
همچون مگس از برابر قند.
عشق آمدُ رسم عقل برداشت،
شوق آمدُ بيخ صبر بركند.
در هيچ زمانه ای نزادست،
مادر به جمالِ چون تو فرزند.
بادست نصيحت رفيقان،
ون دوه فراغ كوه الوند.
من نيستم اَر كسی دگر هست،
از دوست به ياد دوست خرسند.
اين جُور كه ميبريم تا كي؟
وين صبر كه ميكنيم تا چند؟
چون مرغ به تعمِ دانه در دام،
چون گرگ به بوی دنبه در بند.
افتادمُ مصلحت چنين بود،
بی بند نگيرد آدمی پند.
مستوجب اين و بيش ازينم،
باشد كه چو مردم خردمند.
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
امروز جفا نميكند كس،
در شهر مگر تو ميكنی بس.
در دام تو عاشقان گرفتار،
در بند تو دوستان مَحْبوث.
صبحی كه مشام جان عاشق،
خوشبوی كند از او تنفس.
اندام تو خود حرير چين است،
ديگر چه كنی قبای اطلس.
من در همهْ قولها فصيحم،
در وصف شمايل تو اَخْرَس.
جان در قَدَ مَت كنم وليكن،
ترسم ننهی تو پای بر خس.
ای صاحب حُسْن در وفا كوش،
كين حُسْد وفا نكرد با كس.
آخر به زكات تندرستي،
فرياد دلِ شكستِگان رَس.
مِن بعد مكن چنان كزين پيش،
ور نه به خدا كه من از اين پس.
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
چشمی كه نظر نگه ندارد،
بس فتنه كه با سرِ دل آرَد.
آهوی كمند زلف خوبان،
خود را به هلاك ميسپارَد.
فرياد ز دست نقش, فرياد،
وان دست كه نقش مينگارد.
هر جا كه مُ وَلِهی چو فرهاد،
شيرينصفتی بر او گمارَد.
كس بار مشاهدت نچيند،
تا تخم مجاهدت نكارد.
ناليدن عاشقان دلسوز،
ناپختهْ مجاز ميشمارَد.
عيبش مكنيد هوشمندان،
گر سوختهْ خرمنی بزارد.
خاری چه بُوَد به پای مشتاق،
تيغش بران كه سر نخارد.
حاجت به درِ كسیست ما را،
كو حاجت كس نمیگذارد.
گويند برو ز پيش جورش،
من ميرومُ نميگذارد.
من خود نه به اختيار خويشم،
گر دست ز دامنش به دارم.
بنشينمُ صبر پيشهْ گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
بعد از طلب تو در سرم نيست،
غير از تو به خاطر اندَرَم نيست.
ره ميندهی كه پيشت آيم،
وز پيش تو ره كه بگذرم نيست.
من مرغ زبون دام انسم،
هرچند كه ميكُشی پرم نيست.
گر چون تو پَری در آدميزاد،
گويند كه مست باورم نيست.
مهر از همه خلق بر گرفتم،
جز ياد تو در تصورم نيست.
گويند بكوش تا بيابي،
ميكوشمُ بخت ياورم نيست.
قسمت كه مرا نيافريدند،
گر جهد كنم مُيَ سَرَم نيست.
ای كاش مرا نظر نبودي،
چون خط نظر برابرم نيست.
فكرم به همهْ جهان بگرديد،
وز گوشه صبر بهترم نيست.
با بخت جدل نميتوان كرد،
اكنون كه طريقِ ديگرم نيست،
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
ای دل نَ هزار عهد كردي،
كَن دَر طلبِ هوا نگردي.
كس را چه گنه تو خويشتن را،
بر تيغ زدیُو زخم خوردي.
ديدی كه چگونه حاصل آمد،
از دعوی عشق روی زردي.
يا دل بنهی به جورُ بيداد،
يا قصه عشق درنوردي.
ای سيم تن سياهگيسو،
كز فكر, سرم سپيد كردي.
بسيار سيه سپيد كردي،
دوران سپهر لاجوردي.
صلح است ميان كفرُ اسلام،
با ما تو هنوز در نَبَردي.
سر پيش گران مكن كه كرديم،
اقرار به بندگی خردي.
با درد تو ام خوش است ازيراك،
هم دردیُ هم دوای دردي.
گفتی كه صبور باش هيهات،
دل موضع صبر بودُ بردي،
هم چارهْ تحمل استُ تسليم،
ور نه به كدام جهدُ مَردي،
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
بگذشتُ نگه نكرد با من،
در پای كشان ز كبرُ دامن.
دو نرگس مست نيم خوابش،
در پيشُ به حسرت از قفا من.
ای قبله دوستان مشتاق،
گر با همهْ آن كنی كه با من.
بسيار كسان كه جان شيرين،
در پای تو ريزد اولاً من.
گفتم كه شكايتی بخوانم،
از دست تو پيش پادشاه, من.
كين سخت دلی و سست مهري،
جرم از طرف تو بود يا من.
ديدم كه نه شرطِ مهربانیست،
گر بانگ برآرَم از جفا من.
گر سر برود فدای پايت،
دست از تو رها نميكنم من.
جز وصل تو ام حرام بادا،
حاجت كه بخواهم از خدا من.
گويندم از نظر بپرهيز،
پرهيز ندارم از قضا من.
هرگز نشنيده ام كه ياري،
بی يار صبور بُوَد تا من.
بنشينم و صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
ای روی تو آفتاب عالم،
انگشت نمای آل آدم.
احيای روان مردگان را،
بويت نفس مسيح مريم.
بر جانِ عزيزت آفرين باد،
بر جسم شريفت اسم اعظم.
محبوب منی چو ديده ی راست،
ای سرو روان به ابروی خم.
دستان كه تو داری ای پریروي،
بس دل ببری به كف و معصوم،
تنها نه منم اسيرِ عشقت،
خَلقی مُتَ عَشِ قَند و من هم.
شيرين جهان تويی به تحقيق،
بگذار حديث ما تقديم.
خو بيت مُسَ لَم است ما را.
صبر از تو نميشود مُسَ لَم.
تو عهدُوفا ی خود شكستي،
وز جانب ما هنوز محكم.
مگذار كه خستگان بميرند،
دور از تو به انتظار مرهم.
بی ما تو بسر بَری همهْ عمر،
من بي تو گمان مبر كه يك دم،
بنشينم و صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
گل را مَبَريد پيش من نام،
با حُسْن وجود آن گل اندام.
انگشت نمای خلق بوديم،
مانند هلال از آن مَهِ تام.
بر ما همهْ عيبها بگفتند،
يا قوم الا متی و حتام.
ما خود زده ايم جام بر سنگ،
ديگر مزنيد سنگ بر جام.
آخر نگهی به سو ی ما كن،
ای دولت خاصُ حيرت عام.
بس در طلب تو ديگ سودا،
پختيمُ هنوز كار ما خام.
درمان اسير عشق, صبر است.
تا خود به كجا رسد سرانجام.
من در قدم تو خاك بادم،
باشد كه تو بر سرم نِهی گام.
دور از تو شكيب چند باشد،
ممكن نشود بر آتش آرام.
در دامِ غمت چو مرغ وحشي،
ميپيچمُ سخت ميشود دام.
من بی تو نه راضيم وليكن،
چون كام نميدهی به ناكام.
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
ای زلف تو هر خَ مين كمندي،
چشمت به كرشمهْ چشمبندي.
مَ خرام بدين صفت مبادا
كز چشمِ بدت رسد گزندي.
ای آينهْ ايمنی كه ناگاه،
در تو رسد آهِ دردمندي.
يا چهره بپوش يا به سوزان،
بر روی چو آتشت سپندي.
ديوانه ی عشقت ای پری روي،
عاقل نشود به هيچ پندي.
تلخ است دهان عيشم از صبر،
ای تُنگِ شِكَر بيار قندي.
ای سرو به قامتش چه ماني،
زيباست ولی, نه هر بلندي.
گِر يَم به اميدُ دشمنانم،
بر گريه زنند ريشخندي.
ای كاش ز در درآمدی دوست،
تا ديده ی دشمنان به كَندي.
يارب چه شدی اگر به حرمت،
باری سو ی ما نظر فكندي.
يك چند به خيرهْ عمر بگذشت،
من نيز بر آن سرم كه چندي.
بنشينم و صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
دردا كه به لب رسيد جانم،
آوخ كه ز دست شد عنانم.
كس ديد چو من ضعيف هرگز،
كز هستی خويش در گمانم.
پروانه ام اوفتانُ خيزان،
يكباره بسوزُ وارهانم.
گر لطف كنی به جای اينم،
ور جور كنی سزای آنم.
جز نقش تو نيست در ضميرم،
جز نام تو نيست بر زبانم.
گر تلخ كنی به دوريَم عيش،
يادت چو شِكَر كند دهانم.
اسرار تو پيشِ كس نگويم،
اوصاف تو پيشِ كس نخوانم.
با درد تو ياوری ندارم،
وز دست تو مخلصی ندارم.
عاقل به جهَد ز پيش شمشير،
من كشته ی سر بر آستانم.
چون در تو نميتوان رسيدن،
بِه زان نبُ وَد كه تا توانم،
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
آن برگ گل است يا بناگوش،
يا سبزه به گرد چشمه ی نوش.
دستِ چو منی قيامه باشد،
با قامت چون تويی درآغوش.
من ماه نديده ام كُلَه دار،
من سرو نديده ام قباپوش.
وز رفتنُ آمدن چه گويم؟
ميآردُ جِدُ ميبرد هوش.
روزی دهنی به خنده بگشاد،
پسته، دهن تو گفت خاموش.
خاطر پی زهدُ توبه ميرفت،
عشق آمدُ گفت زرق مفروش.
مستغرق يادت آنچنانم،
كم هستی خويش شد فراموش.
ياران به نصيحتم چه گويند،
بنشينُ صبور باشُ خاموش.
ای خام من اينچنين بر آتش،
عيبم مكن اَر برآورم جوش.
تا جهد بُوَد به جان بكوشم،
وانگه به ضرورت از بن گوش.
بنشينم و صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
طاقت برسيدُ هم بگفتم،
عشقت كه ز خلق مينهفتم.
تا غم ز فراقُ صبرُ آرام،
زان روز كه با غم تو جفتم.
آهنگ دراز شب ز من پرس،
كز فُرقَتِ تو دمی نخفتم.
بر هر مژهْ قطره ای چو الماس،
دارم كه به گريهْ سنگ سُفتم.
گر كشته شوم عجب مداريد،
من خود ز حيات در شگفتم.
تقدير در اين ميانم انداخت،
چندان كه كناره ميگرفتم.
دی بر سر كوی دوست لختي،
خاك قدمش به ديده رُفتم.
نه خارترم ز خار بگذار،
تا در قدم عزيزش افتم.
زان گه كه برفته از كنارم،
صبر از دل ريش گفت رفتم.
ميرفت به كبرُ ناز ميگفت،
بی ما چه كني؟ بلا بگفتم.
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
باری به گذر كه در فراقت،
خون دل ريش از اشتياقت.
بگشای دهن كه پاسخ تلخ،
گويی شِکَر است در مذاقت.
در كشته ی خويشتن نگه كن،
روزی اگر افتد اّتفاقت.
تو خنده زنان چو شمعُ خَلْقي،
پروانهْ صفت در احتراقت.
ما خود ز كدام خيل باشيم،
تا خيمه زنيم در وثاقَت.
ما اخترت، صبابتی و لكن،
عينی نظرت و ما اتاقت.
بس ديده كه شد در انتظارت،
دريا و نميرسد به ساقَت.
تو مستُ خرابُ خوابُ ما را.
بی خوابی كشت در اشتياقت.
نه قدرتِ با تو بودنم هست،
نه طاقت آنكه در فراقت.
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
آوخ كه چه روزگار برگشت،
از من دِلُ صبرُ يار برگشت،
برگشتن ما ضرورتی بود،
وان شوخ به اختيار برگشت.
پرورده بُدم به روزگارش،
خو كردُ چو روزگار برگشت.
غم نيز چه بودی اَر برفتي،
آن روز كه غمگسار برگشت.
رحمت كن اگر شكسته ای را،
صبر از دل بيقرار برگشت.
عذرش بِنه اَر به زير سنگي،
سركوفته ای چو مار برگشت.
زين بحر عميق, جان به در برد،
آن كس كه هم از كنار برگشت.
من ساكن خاك پاكِ عشقم،
نتوانم از اين ديار برگشت.
بيچارهگی است چاره ی عشق،
دانی چه كنم چو يار برگشت.
هر دل كه به عاشقی زبون نيست،
دست خوش روزگارِ دون نيست.
جز ديده ی شوخ عاشقان را،
بر چهره دوان سرشك خون نيست.
كوتهنظری به خلوتم گفت،
سودا مكن آخرت جنون نيست.
گفتم ز تو كی برآيد اين دود،
كَت آتش غم در اندرون نيست.
عاقل داند كه ناله ی زار،
از سوزش سينه ای برون نيست.
تسليم قضا شوم كزين قيد،
كس را بخلاص رهنمون نيست.
صبر اَر نكنم چه چاره سازم؟
آرام دل از يكی فزون نيست.
گر به كُشد و گر معاف دارد،
در قبضه ی او چو من زبون نيست.
دانی به چه مانَد آب چشمم،
سيماب كه يك دمش سكون نيست.
در دهر وفا نبود هرگز،
يا بودُ به بخت ما كنون نيست.
جان بر رخ روی يار كردند،
گفتم مگرش وفا سكون نيست.
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
در پای تو هركه سر نينداخت،
از روی تو پرده بر نينداخت.
در تو نرسيدُ پی غلط كرد،
آن مرغ كه بالُ پَر نينداخت.
كس با رخ تو نباخت اسبي،
تا جان چو پياده در نينداخت.
نف زود غم تو روشنايي،
آن را كه چو شمع سر نينداخت.
بارت بكشم كه مرد معني،
درباخت سرُ سپر نينداخت.
جان داد درون به خلق ننمود،
خون خورد و سخن به در نينداخت.
روزی گفتم كسی چو من جان،
از بهر تو در خطر نينداخت.
گفتا كه نه تير چشم مستم،
صيد از تو ضعيفتر نينداخت.
با آنكه همهْ نظر در اويم،
روزی سوی ما نظر نينداخت.
نوميد نیَم كه چشم لطفي،
بر من فكنَد، وگر نينداخت،
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
ای بر تو قبا ی حُسْن چالاک,.
صد پيرهن از محّبتت چاك.
پيشت به تواضعست گويي،
افتادن آفتاب بر خاك.
ما خاك شويمُ هم نگردد،
خاكِ درت از جبين ما پاك.
مهر از تو توان بريد؟ هيهات،
كس بر تو توان گزيد؟ حاشاك.
اّول دلِ برده باز پس دِه،
تا دست به دارمت ز فتراك.
بعد از تو به هيچكس ندارم،
اميدُ، ز كس نيايدم باك.
درد از جهت تو عين داروست،
زهر از قبل تو محض ترياك.
سودای تو آتشی جهانسوز،
هجران تو ورطه ی خطرناك.
روی تو چه جای سِحْرِ بابِل؟
موی تو چه جای مار ضحاك.
سعدی بس ازين سخن كه وصفش،
دامن ندهد به دست ادراك.
گَرد ارچه بسی هوا بگيرد،
هرگز نرسد به گرد افلاك.
پای طلب از روش فرو ماند,
ميبينمُ حيله نيست الاك.
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
ای چون لبِ لعل تو شِكَر ني،
بادام چو چشمت ای پسر ني.
جز سوی تو ميل خاطرم نه،
جز در رخ تو مرا نظر ني.
خوبان جهان همه به ديدم،
مثل تو به چابكی دگر ني.
پيران جهان نشان ندادند،
چون تو دگری به هيچ قرني.
ای آنكه به باغ دلبری بر،
چون قد خوش تو يكی شجر ني.
چندين شجرِ وفا نشاندم،
وز وصل تو ذره ای ثمر ني.
آوازه ی من ز عرش بگذشت،
وز درد دلم تو را خبر ني.
از رفتن من غمت نباشد،
از آمدن تو خود اثر ني.
باز آيم اگر دمی اجازت،
ای راحت جان من وگر ني،
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
شد موسم سبزه وُ تماشا،
برخيزُ بيا به سوی صحرا.
كان فتنه كه روی خوب دارد،
هر جا كه نشست خاست غوغا.
صاحب نظری كه ديد رويَش،
ديوانه ی عشق گشتُ شيدا.
دانی نكند قبول هرگز،
ديوانهْ حديثِ مرد دانا.
چشم از پی ديدن تو دارم،
من بی تو خسم كنار دريا.
از جور رقيب تو ننالم.
خارست نخست, بار خرما.
سعدی غم دل نهفته ميدار،
تا مينشوی ز غير رسوا.
گفت است مگر حسود با تو،
زنهار مَ رو ازين پس آنجا.
من نيز اگرچه ناشكيبم،
روزی دو برای مصلحت را.
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.
بربود جمالت ای مَهِ نو،
از ما شب چهارده ذو.
چون ميگذری بگو به طاووس،
گر جلوه كنان روی چنين رو.
گر لافزنم كه من صبورم،
بعد از تو حكايتیست مشنو.
دستی ز غمت نهاده بر دل،
چشمی ز پیيَت فتاده در گو.
يا از درِ عاشقان درون آي،
يا از دل طالبان برون شو.
زين جور تحكمت غرض چيست؟
بنياد وجود ما كنُ رو.
يا متلف مهجتی و نفسي،
الاه
با من چو جوی نديده معشوق،
نگرفت حديث من به يك جو،
گفتم كهن مبين كه روزي،
بينی كه شود به خلعتی نو.
در سايه ی شاه آسمان قدر،
مه طلعت و آفتاب پرتو.
وز لفظ من اين حديث شيرين،
گر مي نرسَد بگوشِ خسرو.
بنشينمُ صبر پيش گيرم،
دنباله ی كار خويش گيرم.