You do not have permission to delete messages in this group
Copy link
Report message
Show original message
Either email addresses are anonymous for this group or you need the view member email addresses permission to view the original message
to _Nabinaiane iran
با درود فراوان به همگان
چادر - از زنده یاد ایرج میرزا
بيا گويم برايت داستاني
كه تا تأثير چادر را بداني
در ايامی كه صاف و ساده بودم
دم كرياسِ در اِستاده بودم
زنی بگذشت از آنجا با خشُ فِش
مرا عُرقُ النسا آمد به جنبش
ز زير پيچه ديدم غبغبش را
كمی از چانه قدری از لبش را
چنان كز گوشه ی ابر سيه فام
كند يك قطعه از مه عرض اندام
شدم نزد وی و كردم سلامي
كه دارم با تو از جايی پيامي
پریرو زين سخن قدری دو دل زيست
كه پيغام آور و پيغامده كيست
به دو گفتم كه اندر شارع عام
مناسب نيست شرح و بسط پيغام
تو دانی هر مقالی را مقاميست
برای هر پيامی احترامي است
قدم بگذار در دالان خانه
به رقص آر از شعف بنيان خانه
پريوش رفت تا گويد چه و چون
مَنَش بستم زبان با مكر و افسون
سماجت كردم و اصرار كردم
بفرماييد را تكرار كردم
به دستاويز آن پيغام واهي
به دالان بردمش خواهی نخواهي
چو در دالان هم آمد شد فزون بود
اتاق جنب دالان بردمش زود
نشست آنجا به صد ناز و چم و خم
گرفته روی خود را سخت و محكم
شگفت افسانه ای آغاز كردم
درِ صحبت به رويش باز كردم
گهی از زن سخن كردم، گه از مرد
گهی كان زن به مرد خود چه ها كرد
سخن را گه ز خسرو دادم آيين
گهی از بيوفاييهای شيرين
گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم
ولی مطلب از اول بود معلوم
مرا دل در هوای جستن كام
پريرو در خيال شرح پيغام
به نرمی گفتمش كای يار دمساز
بيا اين پيچه را از رخ برانداز
چرا بايد تو رخ از من بپوشي
مگر من گربه می باشم تو موشي؟
من و تو هر دو انسانيم آخر
به خلقت هر دو يكسانيم آخر
بگو، بشنو، ببين، برخيز، بنشين
تو هم مثل منی ای جان شيرين
ترا كان روی زيبا آفريدند
برای ديده ی ما آفريدند
به باغ جان رياحينند نسوان
به جای ورد و نسرينند نسوان
چه كم گردد ز لطف عارض گل
كه بر وی بنگرد بيچاره بلبل
كجا شيرينی از شكر شود دور
پرد گر دور او صد بار زنبور
چه بيش و كم شود از پرتو شمع
كه بر يك شخص تابد يا به يك جمع
اگر پروانه ای بر گل نشيند
گل از پروانه آسيبی نبيند
پريرو زين سخن بی حد برآشفت
ز جا برجست و با تندی به من گفت
كه من صورت به نامحرم كنم باز؟
برو اين حرفها را دور انداز
چه لوطيها در اين شهرند، واه واه
خدايا دور كن، الله الله
به من گويد كه چادر واكن از سر
چه پرروييست اين، الله اكبر
جهنم شو مگر من جنده باشم
كه پيش غير بی روبنده باشم
از اين بازی همين بود آرزويت
كه روی من ببيني؟ تف به رويت
الهی من نبينم خير شوهر
اگر رو واكنم بر غير شوهر
برو گم شو عجب بيچشم و رويي
چه رو داری كه با من همچو گويي
برادر شوهر من آرزو داشت
كه رويم را ببيند، شوم نگذاشت
من از زنهای تهرانی نباشم
از آنهايی كه ميدانی نباشم
برو اين دام بر مرغ دگر نه
نصيحت را به مادر خواهرت ده
چو عنقا را بلند است آشيانه
قناعت كن به تخم مرغ خانه
كنی گر قطعه قطعه بندم از بند
نيفتد روی من بيرون ز روبند
چرا يك ذره در چشمت حيا نيست؟
به سختی مثل رويت سنگ پا نيست؟
چه ميگويی مگر ديوانه هستي؟
گمان دارم عرق خوردی و مستي
عجب گير خری افتادم امروز
به چنگ الپری افتادم امروز
عجب برگشته اوضاع زمانه
نمانده از مسلمانی نشانه
نميدانی نظر بازی گناهست
ز ما تا قبر چار انگشت راه است؟
تو ميگويی قيامت هم شلوغ است؟
تمام حرف ملاها دروغ است؟
تمام مجتهدها حرف مفتند؟
همه بيغيرت و گردن كلفتند؟
برو يك روز بنشين پای منبر
مسائل بشنو از ملای منبر
شب اول كه ماتحتت درآيد
سر قبرت نكير و منكر آيد
چنان كوبد به مغزت توی مرقد
كه ميرينی به سنگ روی مرقد
غرض، آنقدر گفت از دين و ايمان
كه از گُه خوردنم گشتم پشيمان
چو اين ديدم لب از گفتار بستم
نشاندم باز و پهلويش نشستم
گشودم لب به عرض بيگناهي
نمودم از خطاها عذر خواهي
مكرر گفتمش با مَدُ تشديد
كه گُه خوردم، غلط كردم، ببخشيد
دو ظرف آجيل آوردم ز تالار
خوراندم يك دو بادامش به اصرار
دوباره آهنش را نرم كردم
سرش را رفته رفته گرم كردم
دگر اسم حجاب اصلا" نبردم
ولی آهسته بازويش فشردم
يقينم بود كز رفتارم اين بار
بغرد همچو شير ماده در غار
جهِد بر روی و منكوبم نمايد
به زير خويش كُس كوبم نمايد
بگيرد سخت و پيچد خايه ام را
لب بام آورد همسايه ام را
سر و كارم دگر با لنگه كفش است
تنم از لنگه كفش اينك بنفش است
ولی ديدم به عكس آن ماه رخسار
تحاشی ميكند، اما نه بسيار
تغيير ميكند اما به گرمي
تشدد ميكند ليكن به نرمي
از آن جوش و تغييرها كه ديدم
به «عاقل باش» و «آدم شو» رسيدم
شد آن دشنامهای سخت و سنگين
مبدل بر «جوان آرام بنشين»
چو ديدم خير، بند ليفه سست است
به دل گفتم كه كار ما درست است
گشادم دست بر آن يار زيبا
چو ملا بر پلو مومن به حلوا
چو گل افكندمش بر روی قالي
دويدم زی اسافل از اعالي
چنان از حول گشتم دستپاچه
كه دستم رفت از پاجين به پاچه
ازو جفتك زدن از من تپيدن
ازو پُر گفتن از من كم شنيدن
دو دست او همه بر پيچه اش بود
دو دست بنده در ماهيچه اش بود
به دو گفتم تو صورت را نكو گير
كه من صورت دهم كار خود از زير
به زحمت جوف لنگش جا نمودم
درِ رحمت به روی خود گشودم
كُسی چون غنچه ديدم نوشكفته
گلی چون نرگس اما نيمه خفته
برونش ليموی خوش بوی شيراز
درون خرمای شهد آلود اهواز
كُسی بشاشتر از روی مؤمن
منزهتر ز خلق و خوی مؤمن
كُسی هرگز نديده روی نوره
دهن پر آب كن مانند غوره
كُسی برعكس كُسهای دگر تنگ
كه با كيرم ز تنگی می كند جنگ
به ضرب و زور بر وی بند كردم
جماعی چون نبات و قند كردم
سرش چون رفت، خانم نيز واداد
تمامش را چو دل در سينه جا داد
بلی كير است و چيز خوش خوراكست
ز عشق اوست كاين كُس سينه چاكست
ولی چون عصمت اندر چهره اش بود
از اول ته به آخر چهره نگشود
دو دستی پيچه بر رخ داشت محكم
كه چيزی نايد از مستوريش كم
چو خوردم سير از آن شيرين كلوچه
«حرامت باد» گفت و زد به كوچه
حجاب زن كه نادان شد چنين است
زن مستورهی محجوبه اين است
به كُس دادن همانا وقع نگذاشت
كه با رو گيری الفت بيشتر داشت
بلی شرم و حيا در چشم باشد
چو بستی چشم باقی پشم باشد
اگر زن را بياموزند ناموس
زند بيپرده بر بام فلك كوس
به مستوری اگر بيپرده باشد
همان بهتر كه خود بيپرده باشد
برون آيند و با مردان بجوشند
به تهذيب خصال خود بكوشند
چو زن تعليم ديد و دانش آموخت
رواق جان به نور بينِش افروخت
به هيچ افسون ز عصمت برنگردد
به دريا گر بيفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشانَد
ولی خود از تعرض دور مانَد
زن رفته «كولژ» ديده «فاكولته»
اگر آيد به پيش تو « دكولته »
چو در وی عفت و آزرم بيني
تو هم در وی به چشم شرم بيني
تمنای غلط از وی محال است
خيال بد در او كردن خيال است
برو ای مرد فكر زندگی كن
نِه ای خر، ترك اين خربندگی كن
برون كن از سر نحست خرافات
بجنب از جا، فی التأخير آفات
گرفتم من كه اين دنيا بهشت است
بهشتی حور در لفافه زشت است
اگر زن نيست عشق اندر ميان نيست
جهان بی عشق اگر باشد جهان نيست
به قربانت مگر سيري؟ پيازي؟
كه توی بقچه و چادر نمازي؟
تو مرآت جمال ذوالجلالي
چرا مانند شلغم در جوالي؟
سر و ته بسته چون در كوچه آيي
تو خانم جان نه، بادمجان مايي
بدان خوبی در اين چادر كريهي
به هر چيزی بجز انسان شبيهي
كجا فرمود پيغمبر به قرآن
كه بايد زن شود غول بيابان
كدامست آن حديث و آن خبر كو
كه بايد زن كند خود را چو لولو
تو بايد زينت از مردان بپوشي
نه بر مردان كنی زينت فروشي
چنين كز پای تا سر در حريري
زنی آتش به جان، آتش نگيري
به پا پوتين و در سر چادر فاق
نمايی طاقت بيطاقتان تاق
بيندازی گل و گلزار بيرون
ز كيف و دستكش دلها كنی خون
شود محشر كه خانم رو گرفته
تعالی الله از آن رو كو گرفته
پيمبر آنچه فرمودست آن كن
نه زينت فاش و نه صورت نهان كن
حجاب دست و صورت خود يقين است
كه ضد نص قرآن مبين است
به عصمت نيست مربوط اين طريقه
چه ربطی گوز دارد با شقيقه
مگر نه در دهات و بين ايلات
همه روباز باشند اين جميلات
چرا بی عصمتی در كارشان نيست؟
رواج عشوه در بازارشان نيست؟
زنان در شهرها چادر نشينند
ولی چادر نشينان غير اينند
در اقطار دگر زن يار مرد است
در اين محنت سرا سربار مرد است
به هر جا زن بود هم پيشه با مرد
در اينجا مرد بايد جان كند فرد
تو ای با مشك و گل همسنگ و همرنگ
نميگردد در اين چادر دلت تنگ؟
نه آخر غنچه در سير تكامل
شود از پرده بيرون تا شود گل
تو هم دستی بزن اين پرده بردار
كمال خود به عالم كن نمودار
تو هم اين پرده از رخ دور ميكن
در و ديوار را پر نور می كن
فدای آن سر و آن سينه ی باز
كه هم عصمت درو جمعست هم ناز