با درود فراوان به همگان.
تو را که دست بلرزد، گهر چه دانی
سُفت.
در اینجا مطلبی جالب و خواندنی را از فصلنامه ی
«ایران شناسی»، سال پنجم، از «جلال خالقی مطلق» میآورم با نام:
«تو را که دست
بلرزد، گهر چه دانی سُفت!»
این نوشته یا مقاله را «جلال خالقی مطلق» به استاد
«جعفر محجوب» تقدیم کرده است.
تمام مقاله، بدون تغییر و یا کم و کاست خواهد
آمد. که بررسی و اهمیت نیروی جنسی در زندگی زناشویی از دید «سعدی»
است.
تو را که دست بلرزد، گهر چه دانی سُفت!
(اهمیت
نیروی جنسی در زندگی زناشویی از دید سعدی)
به استاد جعفر محجوب:
تنت درست و
دلت شاد باد، ایادون باد! ***
ادب ز کشت تاو آباد باد، ایادون باد!
همیشه تا
که جهان را روش فراموشیست:
ز رنج تو به جهان یاد باد، ایادون باد!
اگر چه
«سعدی»، «گلستان» را به هشت و «بوستان» را به ده باب تقسیم کرده است، ولی بیشتر
حکایات این دو کتاب را
می توان زیر سه عنوان کلی دسته بندی کرد:
یکی حکایاتی
که در خویشتن شناسی و تهذیب اخلاق فردی نگارش یافته اند.
دوم، دسته ای که موضوع
آنها تدبیر منزل و به ویژه تعیین وظیفه ی اعضای خانواده نسبت به یکدیگر
است.
سوم، آنهایی که در باره ی سیاست مدن، چه شیوه های برخورد افراد جامعه با
یکدیگر و چه آیین کشورداری و وظیفه ای دستگاه
دولت (فرمانروا و کارگزاران او)
نسبت به کشور و مردم، نوشته شده اند.
در میان حکایات دسته ی دوم، چند حکایت نیز
هست که موضوع آنها، رابطه ی جنسی زن و مرد است.
از دید «سعدی» یکی از مهمترین
رشته های پیوند زندگی زناشویی، وظیفه ی شوهر در رفع نیاز جنسی زن است:
منجمی به خانه درآمد. مردی بیگانه دید با زن او به هم
نشسته. دشنام داد و سقط گفت و درهم افتادند و فتنه و آشوب برخاست.
صاحبدلی بر آن
واقف شد، گفت:
تو بر اوج فلک چه دانی چیست,
که ندانی که در سرای تو
کیست!
این حکایت مَثَل مردی است که آنچنان به کار خود سرگرم است که دیگر وقتی
برای زن خود ندارد و در نتیجه زن او آنچه را که
از شوهر نمی یابد، در مردی دیگر
میجوید. البته این حکایت را بدین گونه نیز می توان تعبیر کرد که آنچه زن از شوهر
خود
نمی یابد، الزاماً عمل جنسی نیست، بلکه چشمداشت همنشینی و مهربانیست، چنان
که در حکایتی از «بوستان» آمده است:
شکایت کند نوعروسی جوان,
به پیری از
داماد نامهربان.
که «مپسند چندین که با این پسر,
به تلخی رَوَد روزگارم به
سر.
کسانی که با ما در این منزلند,
نبینیم که چون من پریشان دلند.
زن و
مرد با هم چنان دوستند,
که گویی دو مغز و یکی پوستند.
ندیدم در این مدت از
شوی من,
که باری به خندید در روی من»
شنید این سخن پیر فرخنده فال,
سخندان بود مرد دیرینه سال.
یکی پاسخش داد شیرین و خوش,
که «اگر
خوبرویست بارش بکش.
دریغ است روی از کسی تافتن,
که دیگر نشاید چنو
یافتن.
چرا سرکشی زان که گر سرکشد,
به حرف وجودت قلم درکشد»
یکم روز بار
بنده ای دل بسوخت,
که می گفت و فرمانده اش می فروخت:
تو را بیناله از
من به افتاد بسی,
مرا چون تو دیگر نیفتد کسی
پنج بیت نخستین این حکایت، نخست حدسی را که در باره ی
حکایت مرد منجم زدیم تایید می کند، ولی سپس پاسخ پیر به زن
جوان، روشن می کند که
این دو حکایت ارتباطی با یکدیگر ندارند.
حکایت «بوستان» جزو باب سوم این کتاب
است با عنوان «در عشق و مستی و شور» و موضوع حکایات این باب بیشتر شرح
همان عشق
های افلاطونی است که عاشق بیچاره می سوزد و معشوق زیبا که جلوه ای از پرتو حق است
ناز می فروشد.
از این رو، در حکایت مرد منجم، سخنی از زشترویی شوهر یا خوبرویی
مرد بیگانه یا حتی بدخویی و خوشخویی آنها نیست که سبب
خیانت زن به شوهر خود شده
باشد، بلکه سخن از این است که مرد منجم همه ی وقتش در آسمان به دنبال «زهره» و
«زحلی»
می گذرد.
ولی در «بوستان»، در باب هفتم که عنوان آن «درعالم تربیت»
است، حکایت دیگر هم هست که هم به موضوع مورد بحث ما
نزدیک تر است و هم به جهان
«سعدی» که فرزانه ای است در اندیشه ی نیکبختی فرد و خانواده و جامعه و از این رو با
هر دو
پای استوار، روی زمین واقعیتها ایستاده است. این حکایت نیز مانند حکایت
عروس نوجوان با شکایت از بدخویی زن آغاز
می گردد، ولی نتیجه گیری دیگری
دارد:
جوانی ز ناسازگاری جفت,
برِ پیرمردی بنالید و گفت:
گران باری از دست
این خصم چیر,
چنان می برم کاسیا سنگ زیر.
به سختی بنه، گفتش، ای خواجهْ دل:
کس از صبر کردن نگردد خجل.
به شب سنگ بالایی ای خانه سوز,
چرا سنگ زیرین
نباشی به روز؟.
چو از گلبنی دیده باشی خوشی,
روا باشد ار بار خارش
کشی.
درختی که پیوسته بارش خوری,
تحمل کن آنگه که خارش خوری.
همانگونه که
در حکایت عروسی نو جوان به زن توصیه شده بود که با بدخویی مرد خود بسازد، در این
حکایت نیز به مرد، توصیه
می شود که با بدخویی زن خود بسازد، ولی برخلاف حکایت
پیشین نه به خاطر خوبرویی همسر، بلکه به خاطر لذت جنسی که از
او می برد.
بنابراین در حکایت مرد منجم نیز آنچه که زن را به خیانت به شوهر خود واداشته است،
بدخویی یا زشترویی شوهر
نیست، بلکه این که مرد منجم چنان سرگرم آسمان است که
فراموش می کند شبها سنگ بالای آسیاب باشد. با این حال
سعدی صرف خُفت و خیز را
نیز که از آن رضایت از عمل جنسی به دست نیاید بی اهمیت میداند:
«پیری حکایت کند
که دختری خواسته بودم و حجره به گل آراسته و به خلوت نشسته و دیده و دل بر او بسته،
شبهای دراز
نخفتمی و بذلهها و لطیفهها گفتمی، باشد که مؤانست پذیرد و وحشت
نگیرد. از جمله شبی همی گفتم:
«بختِ بلندت یار بود و چشم دولتت بیدار که به صحبت
پیری افتادی پخته، پرورده، جهاندیده، آرمیده، گرم و سرد چشیده، نیک
و بد آزموده
که حقوق صحبت بداند و شرط مودت بجای اورد. مشفق و مهربان و خوش طبع و شیرین
زبان.
تا توانم دلت به دست آرَم,
گر بیازاریم، نیازارم.
ور چو طوطی،
شِکَر بُوَد خورشَت,
جان شیرین فدای پرورشَت.
نه گرفتار آمدی به دست جوانی
معجب، خیره رای، سرتیز، سبک پای، که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند و هر شب
جایی
خُسْبَد و هر روز یاری گیرد.
جوانان گرچه خوب و دل ربایند,
ولیکن در
وفا با کس نپایند.
وفاداری مدار از بلبلان چشم:
که هر دم بر گلی دیگر
سرایند.
ز خود بهتری جوی و فرصت شمار:
که با چون خودی گم کنی
روزگار.
گفت:«چندان بر این نمط بگفتم که گمان بردم که دلش در قید من آمد و صید
من شد. ناگه نفسی سرد از درون پر درد برآورد و
گفت: چندین سخن که بگفتی، در
ترازوی عقل من وزن آن یک سخن ندارد که وقتی شنیده ام از قابله ی خویش که گفت:
زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند, به که پیری!
زن کز برِ مرد بی رضا
برخیزد,
بس فتنه و جنگ از ان سرا برخیزد.
پیری که ز جای خویش نتواند خاست,
الا به عصا، کی یَش عصا برخیزد.
فی الجمله امکان موافقت نبود. به مفارقت
انجامید. چون مدت عدت برآمد، عقد نکاحش بستند با جوانی تند، ترشروی، تهیدست،
گفت
خدا را شکر که از آن عذاب علیم به رهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم.
با این همه
جور و تندخویی,
بارَت بکشم که خوبرویی.
با تو مرا سوختن اندر عذاب,
بِه
که شدن با دگری در بهشت.
بوی پیاز از دهان خوبروی,
بِه به حقیقت که گل از
دست زشت.
در برخی از دستنویسهای گلستان، به جای بیتی که مصحح در میان چنگک نهاده
است و یا پس از این بیت، دو بیت زیر
آمده است:
روی زیبا و جامه ای دیبا به:
عراق و عود و رنگ و بوی و هوس
این هماه زینت زنان باشد:
مرد را ... و
... زینت بس.
حتی بدون این دو بیت و با وجود بیتی که در چنگک نهاده شده، روشن
است که در این حکایت «خوبرویی» فرع قضیه است و
آنچه واقعاً امتیاز آن جوان «تند
ترشروی تهیدست»، بر آن پیر «جهاندیده ای مهربان شیرین زبان» است، این است که
برخلاف
آن پیر، از نیروی جنسی کافی برخوردار است.
البته «سعدی» برای آن که
اهمیت نیروی جنسی را در زندگی زناشویی نشان بدهد، ناچار است چنان که شیوه ای حکایت
سازیست، مطلب را کمی حاد و مبالغه آمیز بیان کند، ولی این بدان معنی نیست که «سعدی»
نکات دیگر آداب
همزیستی را به کلی بی اهمیت گرفته باشد.
برای مثال در همین
حکایت، به شیوه ای غلو می گوید که:
بوی پیاز از دهان خوبروی،
بهتر از گل از
دست زشتروی است.
ولی در حکایت دیگری در «بوستان»، تا «مأمون» بوی ناخوش دهان
خود را درمان
نمی کند، کنیزک تن به هماغوشی با او نمی دهد. و یا نکوهش رفتار خشن
در بوس و کنار، در حکایت آن مرد کفشدوز که در
شب زفاف، لب دختر را چنان وحشیانه
گاز می گیرد که گویی جوال دوز به جوال می زند. ولی از دید «سعدی» در هر
حالی
مسأله ی خفت و خیز که با توانایی جنسی مرد همراه باشد، یک رشته ی مهم پیوند
زندگی زناشوییست.
«سعدی» در یک حکایت دیگر نیز به این موضوع پرداخته
است:
پیرمردی را گفتند چرا زن نکنی؟
گفت: «با پیرزنانم عیشی
نباشد.»
گفتند: «جوانی بخواه، چون مکنت داری.»
گفت: «مرا که پیرم با پیرزنان
الفت نیست، پس او را که جوان باشد، با من که پیرم، چه دوستی صورت بندد؟»
زور
باید نه زر، که بانو را,
گزری دوستتر که ده من گوشت.
و باز در حکایتی
دیگر:
شنیده ام که در این روزها کهن پیری:
خیال بست به پیرانه سر که گیرد
جفت.
بخواست دخترکی خوبروی، گوهر نام,
چو درج گوهرش از چشم همگنان
بنهفت.
چنان که رسم عروسی بُوَد، تماشا بود,
ولی به حمله ی اول، عصای شیخ
بخفت.
کمان کشید و نزد بر هدف، که نتوان دوخت,
مگر به سوزن فولاد، جامه ی
هنگفت.
به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساخته,
که خان و مان من این شوخ دیده
پاک برفت.
میان شوهر و زن، جنگ و فتنه خاست، چنان,
که سر به شحنه و قاضی
کشید و سعدی گفت:
پس از خلافت و شنعت، گناه دختر نیست,
تو را که دست بلرزد،
گهر چه دانی سُفت!
این که «سعدی» در این حکایات برای نشان دادن اختلافی که از
ضعف نیروی جنسی مرد در زندگی زناشویی برمی خیزد، غالباً
مگر آن که مانند آن مرد
منجم همه ی وقتش به کار دیگری بگذرد و یا گرفتار بیماریهای روانی، مثلا شرم بیش از
اندازه باشد،
که قابل درمان است. مانند حکایت جوان کفشگر در شاهنامه که در شب
زفاف، نایژه اش سست است. ولی خلاف گمان زنی او،
این سستی نه از خود راستی، که از
شرم است. مادر با تجربه ی جوان که می داند «کلنگ از نمد کی کند کان سنگ»، سه جام
می
به جوان می خوراند و از پس آن رخسار جوان گل انداخت و پرده ی شرم او در
ایال و «نمد سر برآورد و گشت استخوان
در عین حال، «سعدی» با مثال پیرمرد در این
حکایات به یکی از مسائل مهم جامعه، یعنی ازدواج میان مرد پیر و زن جوان،
انگشت
می گذارد. یک چنین ازدواجی موضوع اصلی داستان «ویس» و «رامین» است.
در ادب
فارسی، موضوع آثاری چون «سندبادنامه»، «مرزبان نامه»، «طوطی نامه» و مانند آنها و
نیز بخشی از نوشته های برخی از
بزرگان شریعت و طریقت، در این بحث است که اصولاً
زن، موجودیست بدگوهر و بی وفا، نیرنگ ساز و خیانت کار که تنها سود
وجود او در
این است که مرد از او تمتع بر گیرد و کار بقای نسل، تعطیل نماند.
اکنون وقتی از
این زاویه به «ویس» و «رامین» مینگریم، درمی یابیم که این داستان، گذشته از
زیبائیهای ادبی آن، نوعی ادبیات اعتراضی است.
اعتراض یک زن بر رسم ازدواج مرد
پیر با زن جوان و تبلیغ برابری زن و مرد، حتی در نیاز جنسی،
از این رو شگفت نیست
که در گذشته، در جامعه ی «مردانه» ی ما، این داستان از جمله کتب ضاله بشمار میرفت.
چون مردان
بیم داشتند که زنان با خواندن چنین داستانی از راه اخلاق، یعنی آن
اخلاقی که مردان ساخته و به زنان تحمیل کرده بودند،
منحرف گردند و یا چنان که
«عبید زاکانی» به شیوه ای خود گفته است «از خاتونی که قصه ی «ویس» و «رامین» خواند،
مستوری توقع مدارید.»
با این حال ما در کنار «ویس» زیبای افسانه ای، یک «ویس»
زیبای تاریخی نیز داریم که دنباله ای اعتراضی او را گرفته و او
«مهستی گنجه
ایست:
ما را به ذم پیر نگه نتوان داشت,
و اندر حجره ی دلگیر نگه نتوان
داشت.
آن را که سر زلف چو زنجیر بُوَد,
ون در خانه به زنجیر نگاه نتوان
داشت.
و یا:
شوی زن نوجوان اگر پیر بُوَد,
تا پیر شود همیشه دلگیر
بُوَد.
آری مثل است این که گویند زنان:
در پهلو ی زن، تیر به از پیر
بُوَد.
از بخت بد از اشعار این زن پیشتاز، مانند اشعار دیگر زنان شاعر روزگاران
پیشی، جز اندکی بر جای نمانده است و اگر در میان
رباعیهای او نمونه هایی چون:
«قاضی چو زنش حامله شد...»۱۴ و یا: «من مهستی ام...» ۱۵ به دست ما رسیده است، بیشتر
به
خاطر لذتی است که برخی مردان از خواندن الفاظ رکیک می برده اند و نه پیامی که
در این اشعار نهفته است که شاید آن را اصلا درنیافته بودند.
«مهستی» در این
اشعار، گذشته از اعتراض به رسم ازدواج مردپیر با زن جوان و درخواست حق ترک خانه
و
شرکت در اجتماع برای زنان، با مخاطب ساختن شوهر خود، پسر خطیب گنجه، به مردان
گوشزد می کند که وظیفه ی مرد، تنها
تهیه ی نان و گوشت نیست، بلکه برآوردن نیاز
جنسی زن خود نیز هست.
در فرهنگ ما، «سعدی» جزو مردان نادری است که در این مبارزه
به کمک زنان شتافته است و هم سخن با «مهستی» گفته است:
«زن جوان را اگر تیری در
پهلو نشیند، بِه که پیری!»
بی گمان هر چه «سعدی» در «گلستان» و «بوستان» درباره
زن گفته است، امروز همه بر پسند ما نیست.
ولی در مجموع بینش والای او در باره ی
زن، به ویژه شناخت و پذیرفت این نکته که زن، تنها برای فرمانبرداری از مرد و تمتع
جنسی او آفریده
نشده است، بلکه او نیز دارای نیازها و از جمله نیاز جنسی است که
باید از سوی مرد برآورده گردد، دلیلی بر دید پیشتاز و رشادت
بیان این آموزگار
خردمند است.
کشف راز سر به مُهر بتخانه ی «سومنات» هند به دست «سعدی»
هنوز به
اول اردیبهشت ماه که روز بزرگداشت حکیم خردمند و صاحب سخن، «سعدی» است، چند روزی
مانده است. فرصتی
است تا پس از مطلب پیشین که در مورد بینش والای او در مورد
نیازهای زنانه و شناخت و احترام به این نیازها بود، یکی از
هزاران ماجرای سفر و
حضر او را نیز بخوانید.
جالب ترین رویدادی که «سعدی» از مسافرتهای خود در
«بوستان» آورده، سیر و سیاحت و کنجکاوی او در «بتخانه ی
سومنات» بوده که تفصیل
آن طی هشتاد بیت در باب هشتم «بوستان» آمده است و با این بیت آغاز می شود:
«بتی
دیدم از عاج، در سومنات و مرصع چو در جاهلیت منات»
«سعدی » میبیند که در این
بتخانه، گروهی کثیر از راههای دور می آیند و با زاری و تضرع از بت موجود در آنجا،
حاجت می خواهند.
او شگفت زده می شود که چگونه آدمیان، موجود بی روح و جامدی را
میپرستند و می گوید «فرو ماندم از کشف این ماجرا»
«سعدی» نخست این تعجب خود را
با دوستی از کارکنان آن بتخانه درمیان می نهد. اما آن دوست به جای پاسخ درست، به
خشم درمی آید:
«بر این گفتم آن دوست، دشمن گرفت,
چو آتش شد از خشم و در من
گرفت.
مغان را خبر کرد و پیران دیر,
ندیدم در آن انجمن، روی
خیر.
فروماندم از چاره، همچون غریق,
برون از مدارا، ندیدم طریق.»
از این
رو، با رئیس خادمان بتخانه، بنای خوشگویی را می گذارد و می افزاید که من نیز از
قامت رعنا و صورت زیبا و نقش نگار این بت خوشم می آید:
«مرا نیز با نقش این بت
خوشست:
که شکلی خوش و قامتی دلکش است.»
ولی در این دیار غریبم و نیک و بد
اینگونه امور را کمتر می شناسم. تو که همه کارهای این بقعه هستی به من بفهمان در
صورت
این بت چه رازی نهفته است، تا من نیز از پرستندگان آن بشوم.
«چه معنی
است در صورت این صنم؟
که اول پرستندگانش منم.»
رئیس خادمان بتکده از این
گفتار شاد میشود و می گوید اگر می خواهی حقیقت این بت را دریابی، امشب در بتخانه
بمان تا فردا
در سپیده دم صبح، خود ببینی که این بت دستهای خود را برای برآوردن
نیاز پرستندگانش، به سوی یزدان، بلند می کند!
«سعدی» آن شب را با ناراحتی بسیار
در بتخانه به صبح می آورد، در حالی که شاهد و ناظر کارها و مراسم بت پرستان، از
جمله
کارکنان آنجاست. همین که صبح فرامی رسد، انبوهی از جمعیت، مرد و زن، در
بتخانه گردمی آیند. طوری که «در آن بتکده، جای
ارزن نماند» و زمانی که زاری و
طلب و حاجت خواهی زائران به اوج میرسد، دست های بت به حرکت درمی آید و به
سوی
آسمان بلند می شود.
«چو بتخانه خالی شد از انجمن,
برهمن نگاه کرد
خندان به من»
سعدی وقتی که این درجه جهالت و گمراهی را در او می بیند، تدبیر
تازه ای می اندیشد:
«زمانی به سالوس، گریان شدم,
که من زانچه گفتم، پشیمان
شدم»
خادمان بتخانه وقتی این حالت سعدی را می بینند، دور او را می گیرند و سپس
با عزت و احترام به سوی بت می برند:
«شدم عذرگویان بر شخصی عاج» و در جایی دیگر
: «بتک را یکی بوسه دادم به دست»
وارسی اطراف و جوانب بت می پردازد. سعدی »
متوجه می شود که خادمی از خادمان بتکده، در پس پرده ای نشسته و سر
ریسمانی را در
دست دارد که وقتی آن را می کشد، از آنجایی که سر دیگر ریسمان به دستهای بت بسته
شده، در اثر کشیده
شدن، دستهای بت نیز به طرف بالا حرکت می کند.
بر هوشمندی
بتکده، بر این راز و کشف «سعدی )، پی می برد و شرمسارانه فرار می کند.
«برهمن
شد از روی من شرمسار» ولی سعدی در پی او می دود و چنان که خود میگوید:
«نگونش به
چاهی در انداختم»، «سعدی» سرانجام کار را چنین وصف می کند:
«به هند آمدم بعد از
آن رستخیز,
وز آنجا به راه ایمان تا خجیز.
از آن جمله سختی که بر من گذشت,
دهانم، جز امروز شیرین نگشت.»
شاد باشید
امیر علیزاده
برلین