با درود فراوان به همگان
واژهْ نگاریِ نشیمنگاه. مرتضی کرامتی.
دوستان ارجمند گویا دو سال پیش بود که رساله گوز نامه را هم از این هموطن ارجمند در
اینجا نوشتم.
این هم واژهْ نگاریِ نشیمنگاه. چنانچه کمتر از سی سال دارید این مطلب را نخوانید.
پیشگفتار:
به پشت روی زمین دراز کشیده بودم و آسمان را نگاه می کردم. آسمان ابر داشت. گرفته
بود. نه
آنچنان که خیال باریدن داشته باشد، انگار بغض کرده باشی و گریه ات نگیرد. این حتی
بد تر است.
ابرها گمانم حتی جابجا هم نمی شدند. جوری سکون، رخوت، سنگینی. دیدم منهم دارم دل و
دماغم را از دست می دهم. رویم را بر گرداندم. خواستم از راست به چپ بچرخم نشد.
نشیمنگاهم سنگین تر از همیشه بود. زور زدم بچرخم نشد. حالا تصور کنید بالا تنه و
پاهایتان به
چپ چرخیده باشد و نشیمنگاهتان تخت روی زمین و بند و بساتتان رو به سقف! ترس برم
داشت.
نکند از کمر فلج شده باشم. جِدَن ترس برم داشت. عرق کردم. آخر هیچ خوشایند نیست در
میانسالی دچار فلج میان ته بشوی. بخصوص ناگهانی و بی خبر. هر بیماری نشانه هایی
دارد.
آغازی دارد. می شود گاه پیشگیری کرد. می شود با تمرین و کار و ورزش کاری کرد. دست
کم
فلج کامل را عقب انداخت. ولی یکباره و در یک آن. انصاف نیست. بویژه آن بخشی از بدن
که بسیار حساس است.
خودم دلم به حال خودم سوخت. شک نداشتم در آن لحظه قیافه ام به ماتم زده ها مانند
بود.
پاها و بالا تته ام را راست کردم و نشستم. نیشگونی از نشیمنگاهم گرفتم تا ببینم حس
دارد یا نه. داشت.
شنیدم "آزار داری مگه؟" جا خوردم. کسی با من نبود تنها بودم. نیشگون دیگری
گرفتم. شنیدم" کِرْم نریز" صدا از آن ناحیه بود.
نمی دانم چرا ولی جواب دادم" نه می خوام ببینم فلج شدی یا نه؟"
گفت "خودت فلج شدی من سالمم" گفتم "پس چرا نمی چرخی؟" پاسخ داد" نمی خوام "گفتم"
چرا؟"
اجازه بدهید این را بشکل گفتگو بنویسم، بهتر است.
من = من و نشیمنگاه = او.=
من- چرا؟ برای چی؟
او- برای اینکه باهات قهرم !
خب شنیده ایم که به آدمهایی که گرم نیستند و گوشه گیری می کنند و دل و دماغ ندارند
می گویند: "
باکونش قهره" ولی اینکه کون کسی با او قهر کند را، من که حتی نشنیده بودم.
من- چرا، من چکار کردم؟ من که همیشه مثل گل ازت نگهداری کردم و هر کسی هم خواسته
توهینی به تو بکنه بهش پریدم. و همیشه هم بعد از هر بار که خودتو خالی کردی شستمت.
او - بیخود سر من مِنت نذار. شستمت! تو از کونِ گُهی خوشت نمیاد، از طرفی از بچگی
عادت کردی. تازه همه ی ایروانیا تقریبن کونشونو می شورن.
مَن - من که همیشه ورزش می کنم و مواظب هستم که چاق نشی تا مردم بِهِت بخندن.
او - اگه من چاق بشم مردم به تو می خندن نه به من. تازه اگه من چاق بشم راه رفتن
برات سختتر می شه. پس خواهش می کنم مرد رندی رو کنار بذارو مَنو به خودت بدهکار
نکن!
من - خب من هر چی که بگم تو براش جواب داری و من نمی دونم چرا با من قهری. پس بگو
چرا با من قهری؟
او - تو به من اهمیت نمی دی!
مَن- من؟ مگه چکار باید بکنم؟ می شورمت، نمیذارم چاق بشی، ورزش می کنم، هر کس هم که
تا حالا حرفی زده می دونی که ازت دفاع کردم.
او - بله اینارو می دونم. ور داشتی بیست برگ از گوز نوشتی، دو برگ هم پیشگفتار
گذاشتی رُوْش. ولی از من هیچی ننوشتی.
من - اصلن همچی چیزی نیست. من در همون آغاز گفتم که بادی است که از سوراخ کوان همه
ی
موجودات زنده خارج میشه.
او - دست شما درد نکنه. همین اخب اینو که همه می دونن. تازه اینکه حتا یک خط هم نمی
شه.
من - خب نشه. ولی خیلی روشنه، گویاس. یعنی اگر کون نبود گوز هم نبود!
او - خر خودتی! من از وقتی که چشم به جهان باز کردی با تو بودم. خوب می شناسمت. خوب
می دونم کی و کجا دروغ می گی. الکی نگو. تو اون نوشته همه ی تلاشت این بود که یک
پایگاه
اجتماعی برای گوز پیدا کنی. خیلی هم در باره اش خوندی و از این و اون پرسیدی. دو سه
بار هم دست توش بردی که چیزی
از قلم نیافتاده باشه.
من - حالا تو جدی بِهِت بر خورده و از من دلخور شدی؟
او - معلومه! تازه می دونی که به من راه گوز هم میگن. یعنی گذر گاه گوز. یعنی اگر
زلزله بشه،
یا تصادف، یا کوه ریزش کنه و راه بسته بشه گوز بی گوز. از دل درد می میری.
من - خوبه خوبه. دیگه نمی خواد شعار بدی. فهمیدم. درسته که من در باره ی تو جدا از
اون نامه
چیزی ننوشتم، ولی در خود همون گوز نامه همه می دونن که جایگاه تو کجاست. می دونن که
اگر
تو نخوای اون نمی توانه بیرون بیاد. یعنی روشنه که اجازه ی اوان دست توست. خودت هم
که اینو می
دونی، پس چرا از من دلگیری؟
او - باز شروع کردی سیاه بازی در آوردن. اینکه مردم می دونن و من می دونم و اینها
یک چیزه،
و اینکه از چیزی گفتن یک چیز دیگه. اگر بنا بر این باشه. از هیچ چیز نباید نوشت.
همه می دونن
عشق چیه، گل چیه، دزدی چیه، دوستی چیه، و ... خب پس نباید ازش نوشت؟ روشنه که همه
می
دونن گوز از کون بیرون می آد. ولی باید حرمتش رو داشت و ازش گفت و نوشت. تازه از
وقتی
گوز نامه رونوشتی خیلی خودشو می گیره. پیشتر دستی تکون می داد، سلامی می کرد، حالا
انگار نه انگار، عین گاو سرشو می اندازه پایین و میاره بیرون. چند بار خواستم جلوشو
بگیرم دلم
برات سوخت. گفتم حالا دل درد می گیری. تازه نمی خواستم بدون اینکه داستانو بدونی
بِهِت دل
درد بدم. هر چی هم صبر کردم نگرفتی. تا اینکه تصمیم گرفتم باهات راه نیام.
من - دم شما هم گرم ! از شما هم می نویسم. خوبه؟
او - با پیشگفتار!
من - با پیشگفتار. چَشم. حالا می چرخی؟
او - میری می بینی مردم چی می گن. خوب یا بد، فرقی نداره. می دونی من روشنم. تعصب
ندارم و هوادار راستی هستم. هرچه که می گن و شنیدی و می دونی به اضافه چیزهایی که
نوشتن
و هر چه رو که نمی دونی و یا شک داری از مردم می پرسی.
من - باشه.
او - قول می دی؟
من- مردونه. تو که مَنو می شناسی، زیر حرفم نمی زنم. می چرخی؟
او - می چرخم.
و چرخید. و من از خواب پریدم. قول داده بودم دیگر. حالا نگرانم که بخشهای دیگر بدنم
با من
قهر بکنند و کار من بشود نوشتن در باره ی آنها، تصمیم گرفتم برای پیشگیری از خواب
دیدن،
دیگر با فکر کردن به اندامهایم به
رختخواب نروم.
با سپاس از دوستم جمشید احدی که بسیاری از گفته ها را به او مَدیوانم.
مرتضی کرامتی
گفتار
این درست است که کون آدم بر صاحبش بشورد؟ نمی گویم قیام کند، چرا که قیام نبود،
اینقدر
انصاف داشت که پیش از شوریدن بر من نشانه یی بدهد، اخطاری بدهد، با من قهر کرد. اگر
بخواهم درستش را بگویم اعتصاب کرد. گمانم این درست باشد، چرا که در واقع دست از کار
کشید. نچرخید. نچرخید تا آنچه را می خواست بگیرد. همین است دیگر، از کجا که نرود و
داستان
را به دیگر بخشهای بدنم نگوید و آنها را بر من نشوراند. بدی ی کار اینجاست که تو
حاکم و یا
رئیس جمهور ، دولتمرد و یا رهبر گروه یا کشوری نیستی که اگر کسی بر تو شورید فرمان
به بازداشتش بدهی و پس از تفهیم اتهام روانه ی زندانش کنی. اگر هم دو باره پر رویی
کرد چنان
بلایی به سرش بیاوری که تا عمر دارد حتی خواب شوریدن به سَروَر را نبیند. بخشی از
بدن
بخشی از توست. چه کسی است که خود آزاری کند. (دارم از مردمان عادی حرف می زنم. خود
آزاران بیمار را نمی گویم، اینرا گفتم که اشکال نگیرید که خود آزار هم داریم!) تازه
هر شکنجه و
بازداشتی آسیب به خود است. گفته اند" چاقو دسته ی خودش را نمی برد." دیگری را در
بند
کردن آسان است، سالهاست که ما را این درس آموخته اند. ولی هرگز دیده اید حاکمی خود
را در
بند کند، شکنجه بدهد، یا تازیانه بزند، به جریمه ی نقدی محکوم کند، و یا فرمان به
نابودی یا
خویش بدهد؟ اینها برای دیگری است. اینها برای اینست که دیگران را سر جایشان نشاند و
به بقیه
نشان داد که سزای شورشیان چه خواهد بود. اینها زهر چشم است که از دیگران می گیریم
تا بدانند
یک من ماست چقدر کَره دارد. اینها برای خود نیست. با بدن خود چه بکنم؟ دستم را اگر
بر من
شورید قطع کنم؟ زبانم اگر ناسزا گفت ببُرمش؟ نمی شود. و من اینجا همهگیمان را
گناهکار می
دانم، چرا که از واژه های گوز و کون چنان کوهی ساخته ایم که گفتن از آن نیز گروهی
را خوش
نمی آید. من باید تاوان همه را بپردازم. چرا که از گوز گفتم و نشیمنگاهم را خوش
نیامد. حق هم
دارد. من حرفی زده ام و پای آن خواهم ایستاد. از کون خواهم نوشت. ولی این ترس از
دیگر
بخشهای بدنم با من خواهد بود. چرا که اگر بر من بشورند حق دارند. یا باید هیچ نگفت،
از
هیچکدام دفاع نکرد، و یا باید از همه شان گفت. از نشیمنگاه نوشتن برای من حکم باج
دادن دارد،
چرا که این کاری نیست که خودم خواسته باشم، وادار شده ام، هر چند که به او حق می
دهم. چاره
واژهْ نگاری ی نشیمنگاه:
کون یا مقعد، دبر یا ته ، پیزی یا ما تحت، باسن، سرین و در زبان کوچه و بازار قین،
راه گوز
و گاه یاتاقان و آقا دایی هم گفته اند. خوشبختانه چون این نسبت هیچ امتیازی برای
دایی ها ندارد تا
حال که من حتی یک اعتراضی هم از عمو ها و عمه ها و خاله ها نشنیده ام. دایی هم
آنقدر با هوش
است تا داستان را نشنیده بگیرد و اعتراضی نکند.
در فرهنگ دهخدا در برابر کون آمده است: سرین و جفته و نشستنگاه باشد. و نامهای عربی
در
واژه نامه ها: منحجه، و باعه، عقاقه، اعضارف عزمه، ام عزمه، ام العزام، عواع، نخب،
وزانیه، انجیره، و... ده تایی دیگر که بعمد از قلم انداختم، چرا که شک دارم عرب
زبانها هم همه
اش را بدانند!
کون واژهییست که ما ایراني ها بسیار بکار مي گیری مش. واژه ی کون در زبان مردمان
کوچه و بازار همیشه و همه وقت جاری است. کون که از سه حرف، لث، و، نا، ساخته شده.
: م =
گذشته از نقش اصلی شی که بیرون راندن تفاله ها و گازهای با صدا و بی صدا، بو دار و
سمی ی
شکم است در ادبیات و اجتماع نیز پایگاهی بلند دارد. کون بخشی از بدن است که روی آن
می
نشینند. به آن نشیمنگاه نیز گفته اند. عوام آنرا( راه گوز) نیز خوانده اند. این
آمیزش گاه در مورد
آدمها نیز بکار می رود. آنکه در شخصیت سست عنصر است. (راه گوزش و از ه!) و گاه در
مورد
آدمهایی که دهان شُلی دارند و یا به گفته ی مردم دهان قرص و محکمی ندارند و نمی
توانند راز
دار باشند نیز بکار رفته است. کون در نوشته ها و گفته ها در برابر واژه ی جرئت و
تجربزه،
دل داشتن. شجاع و شیردل بودن هم آمده است. شنیده و خوانده ایم ( کون نداره.) و
یا( این کارها
کون می خواهد.) و ( کونشو نداشت.) از این دست در نوشته ها و گفته های ما بسیار آمده
است. که
همه یعنی دل می خواهد. جرئت مي خواهد. کوان هر چند که همسایه ی دیوار بدیوار خایه
است.
آنرا گاه با خایه یکی هم خوانده اند. { خایه( کون) می خواد.} که همان "جربزه است.
در این
منظر به همنشینی با جگر هم در آمده. (جیگرشو نداره، جیگر می خواد.) که اینها باز در
مورد
انجام کاری است. کون در مقام توهین و دست کم گرفتن کسی و یا تهمت نیز بکار رفته
است.
واژه ی کونی( کونده) که مانند نقل و نبات بر زبان مان جاریست همان است. کونی کسی
است که
کون می دهد. یعنی کونش را در اختیار دیگری مي گذارد تا با آن، آن کار دیگر به کند.
و هم توهین
است. و گاه تهمت است. این با همجنس بازی و همجنس گرایی در اساس فرق دارد. کون پاره
نه
بمعنای کسی که نشیمن گاهش پاره است بلکه کسی که حرفی زده است که ما خوش نداشته ایم
و یا
دیگری، شنیده شده است. توهینیست مستقیم. کون گشاد از واژه هایی است که دیگر جای
تنبل را
گرفته است. در مورد آدمهایی که برنامه مشخصی ندارند و سامانی ندارند و هر کاری را
بفردا
می اندازند بکار می رود. و گاه بی دلیل و بنظر می آید چون واژه ی با نمکیست بکار می
رود!
شنونده شاید اصلن تنبل نباشد، ولی اینرا از نزدیک ترین دوستش هم می شنود. گاه بشکل
تمجید!
کون گنده: دارای کونی بزرگ
کون تلق و تولوق (کون ترق توروق) : کسی که سست پایه است. قابل اعتماد نیست. گوزو
کونده اول تا آخر (کونده اول آخر) : فحش است. یعنی دودمانت کونيست! از اول تا آخرت
که
هنوز نیامده است. از فحشهای بچه های تهران است؟!
کون لیسی: خایه مال. دست بوس قدرت، دست بوسی جاه و مقام.
بوسه به کون خر زن : باز هم به کسی می گویند که برای پول و مقام هر کاري مي کند،
حتی
بوسیدن کون الاغ.
کون تا می خارد؟: به کسی که دنبال درد سر می گردد می گویند( کونت می خاره با با؟)
کون درد داشتن: باز هم در مورد آدمی بکار می برند که دنبال قشرقره درست کردن
است.( مگه
کون درد دارای آخه؟ یا، کون درد دارای اینجوری می کنی؟)
کون نشور: بسیار کوچکتر از آنکه ببازی گرفته شود، از تخم در نیامده، به بلوغ
نرسیده.
از کون ملا پالثتره : به کنایه به پاکیزه بودن و خالی بودن بر می گردد. (جیب من از
کون ملا
هم پاکتره. که مراد خالی بودن به تمامیست) سبب آنست که در گفته ها آمده است که در
هنگام
طهارت، درست آنست که مقعد براستی شسته شود. گفته اند برای اطمینان خاطر از آن می
بایست
نوای کاشی بگوش برسد. اگر دست را به کاشی یا موزائیلث بکشید همان صدا بر خواهد
خواست. و
به گفته دیگر صدای بز(حیوان شیر ده) بدهد. اگر چنین باشد- که من شلث دارم - حتی
تصور
چهره ی آدمی که کونشا هنگام پالث کردن صدای بز می دهد نیز آزار دهنده است.
در کون ت را بذار: اینجا کون را با دهان طرف یکی کرده اند. که منظور خفه شو است.
ساکت
باشی.
کون داشتن : دل داشتن. نترس بودن
کون پاره : فحشی است
کون گشاد: تتبل. بی مسولی یت
کون نشور: بی ارزش . نا قابل. فحش است که برای کوچک کردن کسی می گویند.( این کون
نشورم واسه ما آدم شده.)
چوب تو کون کردن: تهدید است (هی! زار زر زیادی نکن که چوب تو کونت می کنم ها!) و
گاه
هشدار است. (بپا چیکار می کنی. اگه گندش در آد چوب تو کونمون می کنن آ).
کون کلفت : پوست کلفت. به کسی که پوست مقاومی در برابر سرما و گرما دارد مي گویند.
کون پتی : بی چیز، دست تنگ، آس و پاس، چندر بندری، مستضعف (گروهي مرده ی این واژه
اند)
از خوشحالی با کونش گردو ( فندق) می شکونه : کسی که براستی شاد است.
تو کونش عروسیه: براستی خوشحال، کسی که از فرط شادی روی پاهایش بند نیست.
با کونش قهره: کسی که گرفته است و با دیگران نمی جوشد.
اگر بیل زنی در کون خودت را بیل بزن: به کسی می گویند که منم می زند. دم از کاردانی
می زند.
به کونش می گه دنبالم نیا بو می دی: بسیار خود پسند. دماغ سر بالا.
فرهنگ عمید به این واژه نیز همانند واژه ی گوز بی مهری کرده و به شکل مستقل بکارش
نگرفته. واژه نامه این معین ثار زیر واژه یا کون آورده است : هستی، و جولد ،
نشستتگاه، مقعد،
نشیمنگاه، منطقه ی سرینی، در حقیقت مخرج فرو رفتگی در عضلات سرینی.
کون جنبان: کسی که در رقص کوانش را می چرخاند و می جنباند. کون جنبانی هم گفته شده.
کون پرستی: غلام باره گی.
کون پرست: غلام باره
کون دریده: همان کون پاره است. به معنای بی شرم نیز بکار گرفته شده است.
کون دریده: در فرهنگ معین در برابرش آورده است "کسی که کونش به مباشرت پاره کرده
باشند"
کون سوختن: ناراحت شدن.
کون سوزاندن: کسی را ناراحت کردن. لج کسی را در آوردن. دلخوار شدن.
کون لختی: گونه ی دیگر از کون پتی. دست خالی. دست تنگ. گاه به معنای بی دانش و
آگاهی نیز بکار رفته است. به معنی آس و پاس و گدا نیز بکار گرفته شده است.
کون خیزه: روی ما تحت سریدن . اسکی روی کون.
کون سره: روی نشیمنگاه سریدن.
کون دادن: نشیمنگاه را در اختیار دیگری گذاردن.
کون کن: روشن است دیگر!
کون کونک بازی: بازی پسربچه های بد!
سرش با کونش بازی می کنه: سر به هوا. گیج، فراموشکار.
سبیل سپر کون نمیشه: در تهران به شوخی به کسی می گفتند که برای بار اول و یا خیلی
در سن بسیار کم سبیل می گذاشت. چرا که کودک نوازان {(بچه بازها) معمولن به دنبال
پسران خوش چهره (بچه خوشگل) ها بودند.) و بهمین سبب گروهی نو جوان برای حفظ شرف
(کون) سبیل می گذاشتند تا خشنتر جلوه کنند!
اونی که به ما نریده بود کلاغ کون دریده بود: وقتی می خواهند مقام و جایگاه کسی را
پایین بیاورند می گویند. کوچک کردن کسی. در جواب به کسی می گویند که در جایگاهی
نیست تا زبان به انتقاد بگشاید. گاه به کسی می گویند که خود بدتر از همه است و از
کسی در موردی خاص
انتقاد می کند. در حالی که گوینده خویش بیشتر سزاوار سرزنش است تا شنونده.
در کونی: با پا به ما تحت کسی زدن. گاه به کسی می گویند که عذرش را پس از مدت درازی
از
1 ()تو کونت می خندی (به کونت می خندی): بیخود می کنی. غلط زیادی کردن. گُه زیادی
خوردن !
از کونم بخور: کسی اینرا مي گوید که کاری کرده است خلاف و تازه طلبکار هم می باشد.
بیا از کوانم بخور، خوب کردم. ( بیشتر در زبان بچه ها بکار می رود.)
از کونم بخور که قنده دورش مرواری بنده: همان جواب ولي شعر گونه آنجا را به مرواری
آراستن تعریفی است از کون گوینده که بیشتر معنی ی "بخور از این مطاع ورنه که پشیمان
خواهی شد" را هم می دهد! و از سویی گاه می تواند شنونده را بیشتر آزار بدهد و لجش
را براستی در بیاورد.
کون کِش: همان جاکش است. می شود گفت دلال محبت برای مردان؟!
کون کارکردن نداره: تتبل. کون گشاد.
کون این کار ارو نداره: باندازه کافی جرئت ندارد. بزدل است.
کون شو بما بر می گردونه: با ما قهر است. خودش را می گیرد.
شاخ شد برای کون ما: با کسی مخالفت کردن. در برابر گفته و یا کرده یا کسی ایستادن.
کون را هم کشیدن: عزم را جزم کردن. پاشنه ها را بالا کشیدن. آماده شدن برای کاری.
در اساسی در برابر کون گشاد آمده است که به معنای تنبل بکار می رود. که باهم کشیدن
آن می شود تنبلی را کنار گذاشت و کار را تمام کرد.
چاک کوان: ترک بین دو لمبر. گاه وقتی کسی شلوارش زیادی پایین رفته است و آن ترک
پیداست می گویند.( چاک کوانش بیرونه.)
کونش را به ما می کند: به کسی پشت کردن. کسی را نادیده گرفتن. بیشتر بین آدمهایی
پیش می آید که با هم دوست بوده اند و از هم دلگیر شده اند. ( کونشو بما کرد)
از کون فیل افتادن: تافته ی جدا بافته بودن. با دیگران فرق داشتن. بر تر بودن. ( بی
خیال بابا، اون انگار از کون فیل افتاده.)
علی علی تُلنبه، گوشت و پیاز و دنبه، گوشت نمی خوام دنبه می خوام، یک زن کون گنده
می خوام: اینرا بچه های تهران برای کسی که اسمش علی بود می خواندند. فرقی هم نداشت
که علی از زن کون گنده خوشش می آمد یا نه، بیشتر شوخی بود که علی هم می گذاشت دنبال
گوینده و....
موش از کونش بلغور می کشه: بسیار بی رمق. زهوار در رفته. کسی که نای گوزیدن ندارد.
کون برهنه دوید تو حرف ما: بدون دعوت وارد بحث شدن. ناگهانی بین گفته ی کسی پریدن.
کرم کون: آدمی براستی لاغر و ترکه ی. توهین است برای آدمهای باریک اندام.
براستی ما ایرانی ها بسیار از این ناحیه و بخش بدن می گوییم. شاید یکی از دلیل هایش
این باشد
که نمی توانیم براحتی از آن سخن بگوییم. هر چه را که اخلاق جمعی را خوش نمی آید
مردمان
بیشتر از آن می گویند. این بدین معنا نیست که ما داریم خودمان را گول می زنیم؟
اینکه اخلاق
جمعیمان ساختگیست؟ و ریشه در باورمان از مطلب ندارد؟ وگر نه چرا این همه از کون
گفته
ایم و می گوییم و بابتش گفته و لطیفه ساخته ایم؟ گمانم این ریشه در فرهنگ تعارف مان
دارد که
بیشتر چیز هامان پنهان است و در اجتماع روا نیست. نه که نباشد، هست ولی در پشت پرده
و در
میان جمع ویژه ی خودمان و دوستانمان. و همه هم از آن می گویند. اما نباید در جمع
گفت. جمعی
که همهگیشان با تعارف و سنت آن خود سانسوری می کنند. گمانم دست کم به اینش خو گرفته
باشیم ترک عادت برایمان ساده نباشد.
کونش هی (تهش) باد می ده: نمی توان به او اعتماد کرد. رویش نمی شود حساب کرد.
کون لق ات: فحشی است. برو به جهنم ! ( کوان لق تون. نمی خوایین نخوایین!). و یا
"کون لقشی
می خنده" که شاید بشود گفت کونی که از اختیار صاحبش بیرون است و گاهی بادی از آن در
می رَوَد.؟!
انگشت به کون ماندن: حیران شدن. جا خوردن.
انگشت به کون کردن: انگشت را در کون کردن!
کون تاقچهیی: باسنی بسیار بر آمده که مانند تاقچه می زند. کون قلنبه نیز گفته اند.
کون تخت: کونی که بر آمده نباشد. باسنی که هم سطح رانها و کمر صاحب کون باشد.
کون هندوانهیی: کونی که هر لمبرش مانند نیمی از هندوانه کروی باشد.
کون کج (یکوری): کونی که متمایل به راست و یا چپ باشد. این در راه رفتن بیشتر به
چشم می خورد.
کون خیار: ته خیار. بخشی که به بوته ی خیار چسبیده است و بسیار تلخ می باشد.
سر پیاز یا کون (ته) پیاز: به کسی می گویند که بدون دعوت وارد بحث می شود.( بگو تو
سر
پیازی یا ته پیاز). گاه گوینده آن را به خود می گوید. انتقاد از خود و گاه برای
شکسته نفسی.
کونش هی حرف نداره: کونی که بسیار خوش شکل باشد.
شاه کون: کونی که هر بیننده ای به دیدنش آه از نهادش بر آید!
و اینها هم نمونه هایی از گفته های بزرگان در باره ی کون:
من اغند شدم ز بیم غنده
چون خرس به کون افتاده در دام. (ابو طاهر خسروانی)
کونی دارد چو کون خواجه اش لت لت
ریشی دارد چو ماله آلوده به پت. (عماره، از یاد داشت ایضا)
گفت من نیز گیرم اندر کون
سبیلت و ریش موی لنج ترا ( عماره، از یادداشت ایضا)
خایگان تو چو کابیله شده است
رنگ او چو کون پاتیله شده است. (طیان، از یاد داشت ایضا)
دشمن شاه ار به مغرب است ز بیمشی
باز نداند به هیچگونه سر از کون. ( فرخی )
تا پای نهند بر سر حران
با کون فراخ و گنده و ژند. (عنصری، از یاد داشت به خط دهخدا)
پس به بی بی بگوی کز ره درد
با چنین کوان هلیله نتوان خورد. (سنایی، از یاد داشت دهخدا)
باد اگر کون تا به فرمان نیست,
غم مخور هیچ کون سلیمان نیست. ( سنایی از یاد داشت دهخدا)
نای را بر کون نهاد او که از من
گر تو بهتر می زنی بِستان بزن. ( مولوی)
خواجه از بهر بزرگی همچون کون شد از دماغ
لاجرم بهر بزرگان کون بجنباند ز جای. ( خواجه سلمان، از آنندراج)
سرخی یا کونش به رو آمدن: سرخ شدن از خشم. ( یاد داشت دهخدا)
سوراخ کون: سوراخ مقعد. (ناظم الاطباء)
کون ترازو زمین زدن: برای گران فروختن یا عزیز کردن چیزی در بیع یا انتقال تعلل و
تسامح
کردن. ( امثال و حکم)
کون خر: معروف است. (برهان) نشستنگاه الاغ.( فرهنگ معین) کنایه از مردم درشت و
نادان و
بی عقل و احمق باشد.(برهان) کنایه از احمق بی تمیز (آنندراج). بی تمیز ابله، احمق
( فرهنگ
معین). ستیزنده در جهل. احمق. ( یاد داشت دهخدا)
در کون خر اگر به ستیزه مثل زنند
ایشان خر ستیزه کش و من ستیزه گر. ( سوزنی ، از یاد داشت ایضا)
اما خود حاشیا سامعین کون خری تمام بود. (جهانگشای جوینی)
ور کشی مهمان همان کون خری
گاو تن را خواجه تا کی پروری. ( مولوی)
گر بی هنر به مال کند کبر بر حکیم
کون خرش شمار اگر گاو عنبر است. گلستان سعدی.
کون خری: نادانی. گولی. حماقت.(ناظم الاطباء). بلاحت. حماقت. (یاد داشت دهخدا)
بود اقامت ارباب عقلا کون خری
در آن دیار که شاعر بود کم از بیطار. ( ملا ماتمی مازندرانی، آنندراج).
لوزینه به گاو دادن از کون خریست. (امثال و حکم.)
کون و کچول: قر و غربیله. غربیله. رقصی و کچول. لور و سمول ( یاد داشت دهخدا).
کون و کچول کردن: جفته و سرین جنبانیدن رقصی را. رقصیدن. ( یاد داشت دهخدا)
شربتی از این به خونی دادند، چون بخورد اندکی روی تراش کرد. گفتند دیگر بخواهی؟ گفت
بلی. شربتی دیگر
به دو دادند. در طرب کردن و سرود گفتن و کون و کچول کردن آمد. ( نوروز نامه یاد
داشت
دهخدا).
کون خر در خور است بر سر خر. (آنندراج).
کون خر را به مصلحت بوسند. (آنندراج)
کون نداری هلیله چرا خوری: ایفا نتوانی کرد و عده چرا می کنی. ( امثال حکم).
کون سوزن: سمال خیاط. سوفارسوزن. چشم سوزن. (یاد داشت دهخدا).
کون خود را به خایه پاک کند. (آنندراج).
کون آرنج : کونارنج، تیزی یا بنا آرنج، تیزی ای استخوان ساعد از جانب وحشی. تیزی یا
آرنج از
جانب وحشی ی آن. تیز نای آرنج. تیزه، مرفق. تیزه ی آرنج. ( یاد داشت دهخدا).
باز نمونه هایی دیگر از گفته ها:
کون بادی خاکی نمی شه: کونی که باد می دهد همیشه تمیز است. گوزوها کونشان خاکی نمی
شود.
کون را با شاخ گاو دعوا انداختن: در باب پند و اندرز به کار رَوَد. آدم عاقل کونشو
دم شاخ گاو نمی ذارِ. بهتر است پیش از درگیر شدن شرایط را سنجید.
کون برهنه یی سوار کون برهنه ی دیگر بود. گفتند چه می کنی؟ گفت ستر عورت می کنم!
کون برهنه و آتیش بازی : مواظب باش کونت نسوزد. بپا که از خوشحالی کار دست خودت
ندهی.
و گاه دست خالی به جنگ رفتن معنی می دهد. برای دست زدن به هر کاری ابزار کار را می
باید داشت.
کون تنگ می خواد گوز خدنگ دادن: کاری بزرگ کردن همت می خواهد.
کون تو شود پاره بر من چه حرج داره: اگر تو در فشار باشی چه دشواری برای من دارد.
برای
خودت می گویم مشکل تو بر من دشواری ندارد.
کون درستی بجوی در عالم، کاسه ی آسمون ترک داره.
از کون آوردن: هنگام که بخت براستی با کسی یار باشد. خیلی شانس داشتن.
کون کج و کمر چین، سر کچل و عرقچین: هر مشکلی راه حلی دارد. بدان از چه برای حل
مشکلات بهره می گیری. هر چیزی با چیزی جور در می آید. برای دست انداختن کسی هم می
گویند.
کونی که شود پاره. وصله ور نمی داره: بعضی رویدادها را نمی شود ندیده گرفت. کارهایی
است
که با ماستمالی کردن درست نمی شوند. این چیزی نیست که بشود مرمتش کرد. این کار
جبران شدنی نیست.
درباره کون لطیفه بسیار است و آوردن همه ی آنها در این نامه نمی گنجد. محض پایان
بردن این
کار یکی از آنها را می آورم.
یک قزوینی داشت از خیابانی می گذشت، دید مردی دارد کون خود را می خارانَد. گفت" بیم
جان
ما خرده کاری هم می کنیم ها!"
مرتضی کرامتی
تابستان یکهزار و سیصد و هشتاد و یک
در این نوشته از فرهنگ دهخدا وام گرفته ام.
شاد باشید
امیر علیزاده
برلین
www.aamir.homepage.t-online.de