صادق هدایت

53 views
Skip to first unread message

Amir Alizadeh

unread,
Jun 20, 2013, 4:43:43 AM6/20/13
to nabinai...@googlegroups.com
با درود فراوان به همگان
نبايد گول خورد زندگي يك جور زندان است ٬
زندانهاي گوناگون.
ولي بعضي ها به ديوار زندان صورت مي كشند
و با آن خودشان را سرگرم مي كنند.
...بعضي ها مي خواهند فرار بكنند ٬
دستشان را بيهوده زخم مي كنند
و بعضي ها هم ماتم مي گيرند.
ولي اصل كار اين است كه بايد خودمان را گول بزنيم.
هميشه بايد خودمان را گول بزنيم.
ولي وقتي مي آيد كه آدم از گول زدن هم خسته مي شود.
صادق هدایت
بچه‌های حاجی به وصیت پدر عمل کرده‌اند... بخشی از کتاب حاجی آقای زنده یاد
صادق هدایت
بچه‌های حاجی به وصیت پدر عمل کرده‌اند

...در كتاب حاجي‌آقا نوشته صادق هدايت (1945)، حاجي به كوچك‌ترين فرزندش درباره
نحوه كسب موفقيت در ايران نصيحت مي‌كند:
توي دنيا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپيده؛ اگر نمي‌خواهي جزو چاپيده‌ها
باشي، سعي كن كه ديگران را بچاپي ! سواد زيادي لازم نيست، آدم را ديوانه مي‌كنه
و
از زندگي عقب مي‌اندازه! فقط سر درس حساب و سياق دقت بكن! چهار عمل اصلي را كه
ياد گرفتي، كافي است، تا بتواني حساب پول را نگه‌داري و كلاه سرت نره، فهميدي؟
حساب مهمه! بايد كاسبي ياد بگيري، با مردم طرف بشي، از من مي‌شنوي برو بند كفش
تو سيني بگذار و بفروش، خيلي بهتره تا بري كتاب جامع عباسي را ياد بگيري!
سعي كن پررو باشي، نگذار فراموش بشي، تا مي‌تواني عرض اندام بكن، حق خودت
رابگير!
از فحش و تحقير و رده نترس! حرف توي هوا پخش مي‌شه، هر وقت از اين در بيرونت
انداختند، از در ديگر با لبخند وارد بشو، فهميدي؟ پررو، وقيح و بي‌سواد؛چون
گاهي
هم بايد تظاهر به حماقت كرد، تا كار بهتر درست بشه!... نان را به نرخ روز بايد
خورد!
سعي كن با مقامات عاليه مربوط بشي، با هركس و هر عقيده‌اي موافق باشي، تا بهتر
قاپشان را بدزدي!....

كتاب و درس و اينها دو پول نمي‌ارزه! خيال كن تو سر گردنه داري زندگي
مي‌كني!اگر غفلت كردي تو را مي‌چاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه
ياد بگير،
همين بسه!!

خیلی جالب است که بعد از 65 سال هنوز هم در بر همان پاشنه میچرخد..!!!؟؟؟
ظاهراً بچه‌های حاجی خوب به وصیت پدر عمل کرده‌اند!

بخش دوازدهم از بوف کور صادق هدایت
در مقابل حقيقت وحشتناک مرگ و حالات جانگدازی که طی می کردم، آنچه را جعبه ی
کيفر و پاداش روح و روز رستاخيز بمن داده بودند ، در مقابل ترس از مرگ هيچ
تاثيری
نداشت.
نه ، ترس از مرگ گريبان مرا ول نمی کرد – کسانی که درد نکشيده اند اين کلمات را
نمی فهمند –
به قدری حس زندگی در من زياد شده بود که کوچکترين لحظه خوشی جبران ساعتهای دراز
خفقان و اضطراب را میکرد .
ميديدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هر گونه مفهوم و معنی بود – من ميان
رجاله ها يک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم ، بطوری که فراموش کرده بودند که
سابق بر اين جزو دنيای آنها بوده ام . چيزی که وحشتناک بود حس می کردم که نه
زنده زنده هستم
و نه مرده مرده ، فقط يک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنيای زنده ها داشتم و
نه
از فراموشی و آسايش مرگ استفاده می کردم .
سر شب از پای منقل ترياک که بلند شدم از دريچه اطاقم به بيرون نگاه کردم ، يک
درخت
سياه با در دکان قصابی که تخته کرده بودند .پيدا بود – سايه های تاريک ، درهم
مسلوط شده بودند حس می کردم که همه چيز تهی و موقت است. آسمان سياه و قير اندود
مانند
چادر کهنه سياهی بود که بوسيله ستاره های بيشمار درخشان سوراخ سوراخ شده باشد .
در همين وقت صدای اذان بلند شد . يک اذان بی موقع بود گويا زنی ، شايد آن لکاته
مشغول زائيدن بود، سر خشت رفته بود. صدای ناله سگی از لابلای اذان صبح
شنيده می شد. من با خودم فکر کردم : ( اگر راست است که هر کسی يک ستاره
روی آسمان دارد ،ستاره من بايد دور ، تاريک و بی معنی باشد – شايد اصلا من
ستاره نداشته ام!)
در اين وقت صدای يک دسته گزمه مست از توی کوچه بلند شد که ميگذشتند و
شوخی های هرزه با هم می کردند. بعد دست جمعی زدند زير آواز و خواندند :
بيا بريم تا می خوريم
شراب ملک ری خوريم
حالا نخوريم کی بخوريم ؟
من هراسان خودم را کنار کشيدم ، آواز آنها در هوا بطور مخصوصی می پيچيد ،
کم کم صدايشان دور و خفه شد . نه ، آنها بامن کاری نداشتند ، آنها نميدانستند
...
دوباره سکوت و تاريکی همه جا را فرا گرفت – من پيه سوز اطاقم را روشن
نکردم ، خوشم آمد که در تاريکی بنشينم – تاريکی ، اين ماده غليظ سيال که در
همه جا و در همه چيز تراوش ميکند . من به آن خو گرفته بودم. درتاريکی
بود که افکار گم شده ام، ترسهای فراموش شده ، افکار مهيب باور نکردنی که
نمی دانستم در کدام گوشه مغزم پنهان شده بود ، همه از سر نو جان می گرفت ،
راه ميافتاد و به من دهن کجی ميکرد – کنج اطاق ، پشت پرده ، کنار در ، پر از
اين افکار و هيکلهای بی شکل و تهديد کننده بود .
آنجا کنار پرده يک هيکل ترسناک نشسته بود تکان نمی خورد ، نه غمناک بود و نه
خوشحال . هر دفعه که بر می گشتم توی تخم چشمم نگاه می کرد – بصورت
او آشنا بودم ،مثل اين بود که در بچگی همين صورت را ديده بودم –
يک روز سيزده به در بود ، کنار نهر سورن من به بچه ها سرمامک بازی ميکردم ،
همين صورت
به نظرم آمده بود که با صورتهای معمولی ديگر که قد کوتاه و مضحک و بی خطر
داشتند ، بمن ظاهر شده بود ، صورتش شبيه همين مرد قصاب روبروی دريچه
اطاقم بود . گويا اين شخص در زندگی من دخالت داشته است و او را زياد
ديده بودم – گويا اين سايه همزاد من بود و در دايره محدود زندگی من واقع شده
بود ...
همينکه بلند شدم پيه سوز را روشن بکنم آن هيکل هم خود بخود محو و ناپديد شد .
رفتم جلوی آينه به صورت خودم دقيق شدم ، تصويری که نقش بست به نظرم بيگانه
آمد –
باور کردنی و ترسناک بود . عکس من قوی تر از خودم شده بود و من مثل تصوير
روی آينه شده بودم – به نظرم آمد نمی توانستم تنها با خودم در يک اطاق بمانم .
می ترسيدم اگر فرار بکنم او دنبالم کند ، مثل دو گربه که برای مبارزه روبرو می
شوند .
اما دستم را بلند کردم ، جلو چشمم گرفتم تا در چاله کف دستم شب جاودانی را
توليد بکنم .
اغلب حالت وحشت برايم کيف و مستی خاصی داشت بطوری که سرم گيج می رفت
و زانوهايم سست می شد و می خواستم قی بکنم . ناگهان ملتفت شدم که روی پاهايم
ايستاده بودم .
اين مسئله برايم غريب بود ، معجزه بود – چطور من می توانستم روی پاهايم ايستاده
باشم ؟
به نظرم آمد اگر يکی از پاهايم را تکان می دادم تعادلم از دست می رفت ، يک نوع
حالت سرگيجه برايم پيدا شده بود – زمين و موجوداتش بی اندازه از من دور شده
بودند .
بطور مبهمی آرزوی زمين لرزه يا يک صاعقه آسمانی می کردم برای اينکه بتوانم
مجددا در دنيای آرام و روشنی به دنيا بيايم .
وقتی که خواستم در رختخواب بروم چند بار با خودم گفتم :
( مرگ ... مرگ ...) لب هايم بسته بود ، ولی از صدای خودم ترسيدم –
اصلا جرات سابق از من رفته بود ، مثل مگسهايی شده بودم که اول پائيز به اطاق
هجوم
می آوردند ،مگسهايی خشکيده و بی جان که از صدای وز وزِ بال خودشان ميترسند .
مدتی بی حرکت يک گله ديوار کز می کنند ، همينکه پی می برند که زنده هستند
خودشان را بی محابا به در و ديوار می زنند و مرده آنها در اطراف اطاق می افتد .
پلکهای چشمم که پايين می آمد ، يک دنيای محو جلوم نقش می بست . يک
دنيايی که همه اش را خودم ايجاد کرده بودم و با افکار و مشاهداتم وفق ميداد.
در هر صورت خيلی حقيقی تر و طبيعی تر از دنيای بيداريم بود .
مثل اينکه هيچ مانع و عايقی در جلو فکر و تصورم وجود نداشت ، زمان و مکان
تاثير خود را از دست می دادند - اين حس شهوت کشته شده که خواب
زاييده آن بود ، زاييده احتياجات نهايي من بود .اشکال و اتفاقات باور نکردنی
ولی طبيعی جلو من مجسم می کرد. و بعد از آنکه بيدار می شدم ،
در همان دقيقه هنوز بوجود خودم شک داشتم ، از زمان و مکان خودم بيخبر
بودم - گويا خوابهايی که می ديدم همه اش را خودم درست کرده بودم و
تعبير حقيقی آنرا می دانسته ام .
از شب خيلی گذشته بود که خوابم برد. ناگهان ديدم در کوچه های شهر
ناشناسی که خانه های عجيب و غريب به اشکال هندسی ، منشور ، مخروطی،
مکعب با دريچه های کوتاه و تاريک داشت و به در و ديوار آنها بته نيلوفر پيچيده
بود ، آزادانه گردش می کردم و براحتی نفس می کشيدم . ولی مردم اين
شهر به مرگ غريبی مرده بودند. همه سرجای خودشان خشک شده بودند ،
دو چکه خون از دهنشان تا روی لباسشان پايين آمده بود . به هر کسی دست
ميزدم ، سرش کنده ميشد ميافتاد.
جلو يک دکان قصابی رسيدم ديدم مردی شبيه پيرمرد خنزر پنزری جلو
خانه مان شال گردن بسته بود و يک گز ليک در دستش بود و چشمهای
سرخ مثل اينکه پلک آنها را بريده بودند بمن خيره نگاه می کرد ، خواستم
گزليک را از دستش بگيرم ، سرش کنده شد بزمين افتاد ، من از شدت ترس
پا گذاشتم به فرار ، در کوچه ها می دويدم هرکسی را می ديدم سرجای خودش
خشک شده بود - می ترسيدم پشت سرم را نگاه بکنم ، جلو خانه پدر زنم که
رسيدم برادر زنم ، برادر کوچک آن لکاته روی سکو نشسته بود ، دست کردم
از جيبم دو تا کلوچه درآوردم ، خواستم بدستش بدهم ولی همينکه او را لمس کردم
سرش کنده شد بزمين افتاد . من فرياد کشيدم و بيدار شدم .
هوا هنوز تاريک: روشن بود ، خفقان قلب داشتم ؛ به نظرم آمد که سقف
روی سرم سنگينی ميکرد ، ديوارها بی اندازه ضخيم شده بود و سينه ام
ميخواست بترکد . ديد چشمم کدر شده بود. مدتی بحال وحشت زده به تيرهای
اطاق خيره شده بودم ، آنها را میشمردم و دوباره از سر نو شروع می کردم .
همينکه چشمم را بهم فشار دادم صدای درآمد ، ننجون آمده بود اطاقم
را جارو بزند ، چاشت مرا گذاشته بود در اطاق بالاخانه ، من رفتم بالاخانه
جلو ارسی نشستم ، از آن بالا پيرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم پيدا نبود ،
فقط از ضلع چپ ، مرد قصاب را ميديدم ، ولی حرکات او که از دريچه
اطاقم ترسناک ، سنگين ، سنجيده به نظرم ميامد ؛ از اين بالا مضحک و بيچاره
جلوه میکرد ، مثل چيزيکه اين مرد نبايد کارش قصابی بوده باشد و بازی
درآورده بود - يابوهای سياه لاغر را که دو طرفشان دو لش گوسفند آويزان
بود و سرفه های خشک و عميق ميکردند آوردند . مرد قصاب دست چربش
را به سبيلش کشيد ، نگاه خريداری به گوسفندها انداخت و دوتا از آنها را
بزحمت برد و بچنگک دکانش آويخت - روی ران گوسفندها را نوازش ميکرد
لابد ديشب هم که دست به تن زنش ميماليد يآد گوسفندها ميافتاد و فکر ميکرد که
اگر زنش را ميکشت چقدر پول عايدش ميشد.
جارو که تمام شد به اطاقم برگشتم و يک تصميم گرفتم - تصميم وحشتناک ،
رفتم در پستوی اطاقم گزليک دسته استخوانی را که داشتم از توی مجری
درآوردم ، با دامن قبايم تيغه آنرا پاک کردم و زيرمتکايم گذاشتم - اين
تصميم را از قديم گرفته بودم - ولی نميدانستم چه در حرکات مرد قصاب
بود وقتي که ران گوسفندها را تکه تکه ميبريدند ، وزن ميکرد ، بعد نگاه تحسين
آميز می کرد که من هم بی اختيار حس کردم که ميخواستم از او تقليد بکنم .
لازم داشتم که اين کيف را بکنم - از دريچه اطاقم ميان ابرها يک سوراخ
کاملا آبی عميق روی آسمان پيدا بود ، به نظرم آمد برای اينکه بتوانم به آنجا
برسم
بايد از يک نردبان خيلی بلند بالا بروم . روی کرانه آسمان را ابرهای زرد
غليظ مرگ آلود گرفته بود ، بطوريکه روی همه شهر سنگينی می کرد.
- يک هوای وحشتناک و پر از کيف بود ، نمی دانم چرا من بطرف زمين خم
ميشدم ، هميشه در اين هوا بفکر مرگ ميافتادم . ولی حالا که مرگ با صورت
خونين و دستهای استخوانی بيخ گلويم را گرفته بود ، حالا فقط تصميم گرفته بودم ،
که اين لکاته را هم با خودم ببرم تا بعد از من نگويد : خدا بيامرزدش ، راحت شد!
در اين وقت از جلو دريچه اطاقم يک تابوت ميبردند که رويش نو ار سياه کشيده
بودند و
بالای تابوت شمع روشن کرده بودند : صدای (لا ءِلاهَ ءِلَل لاه) مرا متوجه کرد
بخش سیزدهم از بوف کور صادق هدایت
همه کاسب کارها و رهگذران از راه خودشان برميگشتند و هفت قدم دنبال تابوت
ميرفتند.
حتی مرد قصاب هم آمد برای ثواب هفت قدم دنبال تابوت رفت و به دکانش برگشت.
ولی پيرمرد بساطی از سر سفره خودش جم نخورد . همه مردم چه صورت جدی بخودشان
گرفته بودند! شايد ياد فلسفه ی مرگ و آن دنيا افتاده بودند-
دايه ام که برايم جوشانده آورد ديدم اخمش در هم بود ،
دانه های تسبيح بزرگی که دستش بود می انداخت و با خودش ذکر می کرد- بعد نمازش
را آمد پشت در اطاق من به کمرش زد و بلند بلند تلاوت می کرد
(اللهم،اللهم ...)
مثل اينکه من مامور آمرزش زنده ها بودم ! ولی تمام اين مسخره بازيها در من هيچ
تاثيری نداشت. برعکس کيف می کردم که رجاله ها هم اگر چه موقتی و دروغی اما اقلا
چند ثانيه عوالم مرا طی می کردند -
آيا اطاق من يک تابوت نبود ، رختخوابم سردتر و تاريکتر از گور نبود؟
گاهی فکر می کردم آنچه را که می ديدم ،
کسانیکه دم مرگ هستند آنها هم می ديدند. اضطراب و هول وهراس
و ميل زندگی درمن فروکش کرده بود از دور ريختن عقايدی که به من تلقين شده بود
آرامش مخصوصی در خود حس می کردم - تنها چيزی که از من دلجوئی می کرد اميد نيستی
پس از مرگ بود - فکر زندگی دوباره مرا می ترساند و خسته می کرد
-من هنوز به اين دنيائی که در آن زندگی می کردم ، انس نگرفته بودم
دنيای ديگر به چه درد من ميخورد ؟ حس می کردم که اين دنيا برای من نبود،
برای يک دسته آدمهای بی حيا، پررو، گدامنش ، معلومات فروش
چار وادار و چشم و دل گرسنه بود- برای کسانی که به فراخور دنيا آفريده شده
بودند و از زورمندان زمين و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای يک تکه
لثه دم می جنباندند گدائی می کردند و تملق می گفتند
-فکر زندگی دوباره مرا میترساند و خسته می کرد -نه ، من احتياجی به ديدن اين
همه دنياهای قی آور و اين همه قيافه های نکبت بار نداشتم -
مگر خدا آنقدر نديده بديده بود که دنياهای خودش را بچشم؟ - اما
من تعريف دروغی نمی توانم بکنم و در صورتی که دنيای جديدی را بايد طی کرد،
آرزومند بودم که فکر و احساسات کرخت و کند شده می داشتم .
بدون زحمت نفس میکشيدم
و بی آنکه احساس خستگی کنم ، می توانستم در سايه ستونهای يک
معبد لينگم برای خودم زندگی را بسر ببرم- پرسه می زدم بطوری که آفتاب چشمم را
نمی زد، حرف مردم و صدای زندگی گوشم را می خراشيد.
.....................................
هر چه بيشتر در خودم فرو می رفتم ، مثل جانورانی که زمستان
در يک سوراخ پنهان می شوند، صدای ديگران را با گوشم می شنيدم و صدای خودم را در
گلويم می شنيدم - تنهايی و انزوائی که پشت سرم پنهان شده بود مانند شبهای ازلی
و غليظ و متراکم بود، شبهائی که تاريکی چسبنده، غليظ و مسری دارند و منتظرند
روی
سر شهرهای خلوت که پر از خوابهای شهوت و کينه است فرود بيايند - ولی من در
مقابل اين گلوئی که برای خودم بودم بيش
از يک نوع اثبات مطلق و مجنون چيز ديگری نبودم - فشاری که در
موقع توليد مثل دو نفر را برای دفع تنهايی به هم می چسباند در
نتيجه همين جنبه جنون آميز است که در هر کس وجود دارد و با تاسفی آميخته است که
آهسته به سوی عمق مرگ متمايل
می شود ....
تنها مرگ است که دروغ نمی گويد !حضور مرگ همه ی موهومات را نيست و نابود می
کند.
ما بچه ی مرگ هستيم و مرگ است که ما را از فريب های زندگی
نجات میدهد ، و درته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند-
در سنهائی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهميم اگر گاهی در ميان بازی مکث
میکنيم، برای اين است که صدای مرگ را بشنويم ..... و درتمام مدت زندگی مرگ است
که به ما اشاره می کند - آيا برای کسی اتفاق نيفتاده که ناگهان و بدون دليل
به فکر فرو برود و بقدری در فکر غوطه ور بشود که از زمان و مکان خودش بيخبر
بشود و نداند که فکر چه چيز را می کند ؟ آنوقت بعد بايد کوشش بکند برای اين که
به وضعيت و دنيای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود -
اين صدای مرگ است. در اين رختخواب نمناکی که بوی عرق گرفته بود و وقتی که
پلکهای چشمم سنگين می شد و می خواستم خودم را تسليم نيستی و شب جاودانی بکنم ،
همه يادبودهای گمشده و ترس های فراموش شده ام ، از سر جان می گرفت : ترس اينکه
پرهای متکا تيغه خنجر بشود - دگمه ستره ام بی اندازه بزرگ به اندازه سنگ آسيا
بشود -ترس اينکه تکه نان لواشی که به زمين ميافتد مثل شيشه بشکند -دلواپسی
اينکه اگر خوابم ببرد روغن پيه سوز بزمين بريزد و شهر آتش بگيرد ، وسواس اينکه
پاهای سگ جلو دکان قصابی مثل
سم اسب صدا بدهد، هول و هراس اينکه صدايم ببرد و هر چه فرياد بزنم کسی به دادم
نرسد ...من آرزو می کردم بچگی خودم را بياد بياورم ، اما وقتی که مي آمد و آن
را حس می کردم مثل همان ايام سخت و دردناک بود !سرفه هائی که صدای سرفه يا
بوهای سياه لاغر جلو دکان قصابی را ميداد ، و تهديد دائمی مرگ که همه افکار او
را بدون اميد برگشت لگد مال می کند و ميگذرد بدون بيم و هراس نبود .
نميدانم ديوارهای اطاقم چه تاثير زهر آلودی با خودش داشت که افکار مرا مسموم می
کرد - من حتم داشتم که پيش از مرگ يک نفر ديوانه زنجيری در اين اطاق بوده، نه
تنها ديوارهای اطاقم ، بلکه منظره بيرون و همه و همه دست به يکی
کرده بودند برای اينکه این افکار را در من توليد بکنند.
!چند شب پيش همينکه در شاه نشين حمام
لباسهايم را کندم افکارم عوض شد. استاد حمامی که آب روی سرم می ريخت مثل اين
بود که افکار سياهم شسته می شد. در حمام سايه خودم را به ديوار خيس عرق کرده
ديدم
به تنِ خودم دقت کردم، ران ، ساق پا و ميان تنم يک حالت شهوت انگيز نااميد
داشت. سايه ی آنها هم مثل ده سال پيش بود مثل وقتي که بچه بودم. سر بينه که
لباسم را پوشيدم، حرکات قيافه و افکارم دوباره عوض شد. مثل اينکه در محيط و
دنيای جديدی داخل شده بودم ، مثل اينکه در همان دنيائی که از آن متنفر بودم
دوباره به دنيا آمده بودم.
..................................
زندگی من به نظرم همانقدر غير طبيعی ، نامعلوم و باور نکردنی می آمد که نقش روی
قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم اغلب به اين نقش که نگاه می کنم مثل
اين است که به نظرم آشنا می آيد. شايد برای همين نقاش است .......
شايد همين نقاش مرا وادار به نوشتن می کند -يک درخت سرو کشيده که زيرش پيرمردی
قوز کرده شبيه جوکيان هندوستان چمباتمه زده بحالت تعجب انگشت سبابه دست چپش را
به دهنش گذاشته .
.................................
پای بساط ترياک همه افکار تاريکم را ميان دود لطيف آسمانی پراکنده کردم.
در اين وقت جسمم فکر می کرد، جسمم خواب ميديد
،ترياک روح نباتی، روح بطی عال حرکت نباتی را در کالبد من دميده بود ؟ ولی
همينطور که جلو منقل و سفره چرمی چرت می زدم و عبا روی کولم بود نمی دانم چرا
ياد پيرمرد خنزری پنزری افتادم.
اين فکر برايم توليد وحشت می کرد. بلند شدم عبا را دور انداختم ،رفتم جلو آينه،
از صورت خودم خوشم آمد يک جور کيف شهوتی از خودم ميبردم؛ جلو آينه بخودم ميگفتم
: ( درد تو آنقدر عميق است که ته چشم گير کرده ....و اگر گريه بکنی يا اشک از
پشت چشمت در ميايد يا اصلا اشک در نميياد !...)
بعد دوباره می گفتم تو احمقی چرا زودتر شر خودت را نمی کنی ؟
منتظر چه هستی ... هنوز چه توقعی داری ؟ مگر بغلی شراب توی پستوی اطاقت نيست
؟... يک جرعه بنوش و دبروکه رفتی !.. احمق ...
تو احمقی ... من با هوا حرف می زدم!.. افکاري که برايم مي آمد
به هم مربوط نبود.
آنچه که در تاريکی شبها گم شده است ، يک حرکت مافوق بشر مرگ بود.
دايه ام منقل را برداشت و با گامهای شمرده بيرون رفت ، من عرق روی پيشانی خودم
را پاک کردم. بعد نمی دانم اين ترانه را کجا شنيده بودم و با خودم زمزمه کردم:
( بيا بريم تا می خوريم ،
شراب ملک ری خوريم ،
حال نخوريم کی بخوريم ؟)
هميشه قبل از ظهور بحران به دلم اثر می کرد و اضطراب مخصوصی در من توليد ميشد.
در اين وقت از خودم می ترسيدم ، از همه کس می ترسيدم،
گويا اين حالت مربوط به ناخوشی بود . برای اين بود که فکرم ضعيف شده بود.
دايه ام يک چيز ترسناک برايم گفت . قسم به پير و پيغمبر می خورد که ديده است که
پيرمرد خنزر پنزر شبها می آيد در اطاق زنم و از پشت در شنيده بود که لکاته به
او ميگفته : شال گردنتو واکن . هيچ فکرش را نميشود کرد - پريروز يا پس پريروز
بود وقتی که فرياد زدم و زنم آمده بود لای در اطاقم خودم ديدم ، بچشم
خودم ديدم که جای دندانهای چرک، زرد و کرم خورده پيرمرد که از لايش آيات عربی
بيرون می آمد روی لپ زنم بود -
اصلا چرا اين مرد از وقتي که من زن گرفته ام جلو خانه ما پيداش شد ؟يادم هست
همان روز که رفتم سر بساط پير مرد قيمت کوزه اش را پرسيدم. از ميان شال گردن دو
دندان کرم خورده اش ،يک خنده زننده خشک کرد که مو به تن آدم راست ميشد و گفت :
آيا نديده ميخری ؟ اين کوزه قابلی نداره هان،
با لحن مخصوصی گفت: قابلی نداره خيرشو ببينی.
ننجون برايم خبرش را آورده بود، به همه گفته بود ... با يک گدای کثيف ! دايه ام
گفت رختخواب زنم شپش گذاشته بود و خودش هم به حمام رفته -آری جای دو تا دندان
زرد کرم خورده
که از لايش آيه های عربی بيرون مي آمد روی صورت زنم ديده بودم. همين زن که مرا
به خودش راه نميداد که مرا تحقير ميکرد ولی با وجود همه اينها او را دوست
داشتم. با تمام وجود اينکه تا کنون نگذاشته بود يکبار روی لبش را ببوسم! .بيش
از اين ممکن نيست .... تحمل ناپذير است.... ناگهان ساکت شدم .بعد با حالت شمرده
و بلند با لحن تمسخر آميز ميگفتم: ( بيش از اين ..)
بعد اضافه ميکردم
بخش چهاردهم از بوف کور صادق هدایت و پایان.
( من احمقم ) در اين وقت يک چيز باور نکردنی ديدم . در باز شد و آن لکاته آمد
.معلوم ميشود که گاهی به فکر من ميافتد - باز هم جای شکرش باقی است .
فقط می خواستم به دانم آيا مي دانست که برای خاطر او بود که من ميمردم.
اين لکاته که وارد اطاقم شد افکار بدم فرار کرد. نميدانم چه اشعه ای از وجودش ،
از حرکتش تراوش ميکرد که به من تسکين ميداد آيا اين همان زن لطيف ، همان دختر
ظريف اثيری
بود که لباس سياه چين خورده می پوشيد و کنار نهر سورن با هم
سر مامک بازی ميکرديم. تا حالا که به او نگاه ميکردم درست متوجه نميشدم. راستش
از صورت او، از چشمهای او خجالت می کشيدم. زنی که به همه کس تن در ميداد ءِلا
به من و من فقط خودم را به
يادبود موهوم بچگی او تسليت ميدادم. آنوقتی که يک صورت ساده
بچگانه ، يک حالت محو گذرنده داشت و هنوز جای دندان پيرمرد خنزری سر گذر روی
صورتش ديده نميشد - نه اين همان کس نبود.
او به طعنه پرسيد که (حالت چطوره؟)
من جوابش دادم : ( آيا تو آزاد نيستی ) آيا هر چی دلت می خواد
نميکنی - به سلامتی من چکار داری ؟او در را به هم زد و رفت . اصلا برنگشت به من
نگاه بکنِ . او همان زنی که گمان می کردم عاری از هر گونه احساسات است از اين
حرکت من رنجيد.
چند بار خواستم بلند شوم بروم روی دست و پايش بيفتم گريه بکنم
پوزش بخواهم . چند دقيقه ، چند ساعت ،يا چند قرن گذشت نميدانم .
مثل ديوانه ها شده بودم و از خودم کيف می کردم . يک خدا شده بودم از خدا هم
بزرگتر شده بودم. ولی او دوباره برگشت بلند شدم دامنش را بوسيدم و در حالت گريه
و سرفه به پايش افتادم صورتم را به ساق پای او ماليدم و چند بار به اسم اصليش
او را صدا زدم . اما در ته قلبم می گفتم (لکاته...لکاته) . آنقدر گريه کردم
نميدانم چقدر وقت گذشت همينکه بخودم آمدم ديدم او رفته . از سر جايم تکان نمی
خوردم همانطور خيره مانده بودم.
وقتی که دايه ام يک کاسه آش جو و ترپلو جوجه
برايم آورد از زور ترس و وحشت عقب رفت و سينی ازدستش افتاد. بعد بلند شدم سر
فتيله را با گلگير زدم و رفتم جلوی آينه دوده هارا به صورت خودم ماليدم.
چه قيافه ترسناکی! با انگشت پای چشمم را می کشيدم ول می کردم ، دهنم را
ميدرانيدم، توی لپ خودم باد می کردم . همه اين قيافه ها درمن و مال من بودند.
شکل پيرمرد قاری، شکل قصاب، شکل زنم، همه اينها را خودم ديدم. شايد فقط در موقع
مرگ قيافه ام از قيد اين وسواس آزاد می شد و حالت طبيعی که بايد داشته باشد
بخودش می گرفت :ولی آيا درحالت آخری هم حالاتی که دائما اراده تمسخر آميز من
روی صورتم حک کرده بود، علامت خودش را سخت تر و عميق تر باقی
نمی گذاشت ؟يک مرتبه زدم زير خنده، چه خنده ی خراشيده زننده و ترسناکی بود.
همين وقت به سرفه افتادم و يک تکه خلط خونين ، يک تکه از جگرم روی آينه افتاد.
همين که برگشتم ، ديدم ننجون با رنگ پريده مهتابی ، موهای ژوليده يک کاسه آش جو
از همان آشی که برايم آورده بودند روی دستش بود و به من مات نگاه می کرد.
وقتی خواستم بخوابم، دور سرم يک حلقه آتشين فشار ميداد .دستم را
روی تنم ميماليدم و در فکرم اعضای بدنم را: ران، ساق پا، بازو و همه آنها را با
اعضای تن زنم مقايسه می کردم .
از تجسم خيلی قوی تر بود ، چون صورت يک احتياج را داشت.
حس کردم که می خواستم او نزديک من باشد .يادم افتاد ، نه ، يک مرتبه بمن الهام
شد که يک بغلی شراب در پستوی اطاقم دارم ، شرابی که زهر دندان ناگ درآن حل شده
بود و با يک جرعه ی آن همه ی کابوسهای زندگی نيست و نابود می شد ... ولی آن
لکاته ..؟ اين کلمه مرا بيشتر به او حريص ميکرد ، بيشتر او را سر زنده و پر
حرارت به من جلوه میداد.
آيا برای هميشه مرا محروم کرده بودند؟ برای همين بود که حس ترسناکتری درمن پيدا
شده بود. نميدانم چرا مردِ قصاب روبروی دريچه اطاقم افتاده بود که آستينش را
بالا ميزد، بسم الله ميگفت و گوشتها را ميبريد.
از توی رختخوابم بلند شدم، آستينم را بالا
زدم و گز ليک دسته استخوانی را که زير متکايم گذاشته بودم برداشتم
قوز کردم و يک عبای زرد هم روی دوشم انداختم .بعد سرورويم را با شال گردن
پيچيدم که حالت مرد خنزر پنزری در من پيدا شده بود .بعد پاورچين بطرف اطاق زنم
رفتم. اطاقش تاريک بود ، در را آهسته باز کردم. بلند بلند با خودش ميگفت:
شال گردنتو واکن. رفتم دم رختخواب، سرم را جلو نفس گرم و ملايم او گرفتم. دقت
کردم که ببينم آيا در اطاق او مرد ديگری هم هست.
ولی او تنها بود. نسبت به احساس شرم کرده بودم که چرا به افترا زده بودم. اين
احساس دقيقه ای بيش طول نکشيد ،چون در همين وقت از بيرون در صدای عطسه آمد و يک
خنده ی خفه و
مسخره آميز که مو را بتن آدم راست می کرد شنيدم. اگر صبر نيامده بود همان طوري
که تصميم گرفته بودم همه ی گوشت تن او را تکه تکه ميکردم ، می دادم به قصابِ
جلو خانهمان تا به مردم بفروشد و يک تکه از گوشت رانش را می دادم به پيرمرد
قاری که بخورد.
اگر او نميخنديد اين کار را ميبايستی شب انجام ميدادم که چشمم در چشم آن لکاته
نميافتاد.
بالاخره از کنار رختخوابش يک تکه پارچه که جلو پايم را گرفته بود برداشتم و
هراسان بيرون دويدم. در اطاق خودم برگشتم جلو پيه سوز ديدم که پيرهن او را
برداشته ام.
آن را بوئيدم ، ميان پاهايم گذاشتم و خوابيدم. صبح زود از صدای داد و بيداد زنم
بلند شدم که سر گم شدن پيراهن دعوا راه انداخته بود و تکرار می کرد (يه پيرهن
نو نالون). ولی اگر خون هم راه ميافتاد من حاضر نبودم که آن را برگردانم آيا من
حق يک پيراهن کهنه زنم را نداشتم ؟ننجون که شير ماچه الاغ
و عسل و نان تافتون برايم آورد. بعد ابرويش را بالا کشيد و گفت گاس برا
آوردم دست بدرد بخوره! ننجون به حال شاکی و رنجيده گفت : آره دخترم، ( يعنی آن
لکاته) صبح سحری می گه پيرهن منو ديشب تو دزديدی.
من که نمی خوام مشغول ذمه شما باشم - اما ديروز زنت لک ديده بود ...
ما مي دونستيم که بچه .... خودش ميگفت تو حموم آبستن شده ، شب رفتم کمرش رو مشت
و مال بدم ديدم رو بازوش گل گل کبود بود .دوباره گفت هيچ
مي دونستی خيلی وقت زنت آبستن بوده ؟ من خنديدم و گفتم :لابد شکل بچه شکل
پيرمرد قاريیه. بعد ننجون بحالت متغير از در خارج شد.
نه هرگز ممکن نبود که بچه برروی من جنبيده باشد . بعد از ظهر در اطاقم باز شد
برادر کوچکش، برادر کوچک لکاته در حاليکه ناخونش را ميجويد وارد شد .وارد اطاق
که شد با
چشمهای متعجب به من نگاه کرد و گفت: شاه جون ميگه حکيم باشی گفته توميميری، از
شرت خلاص ميشم. مگه آدم چطور ميميره ؟من گفتم: بِهِش بگو من خيلی وقتِ که مرده
ام. شاه جون گفت : اگه بچه ام نيفتاده بود همه ی اين خونه مال ما ميشد.
در اين وقت می فهميدم که چرا مرد قصاب از
روی کيف گزليک دسته استخوانی را روی ران گوسفند پاک می کرد. بالاخره ميفهمم که
نيمچه خدا شده بودم ، ماورای همه احتياجات پست و کوچک مردم بودم ، جريان ابديت
را در خودم حس می کردم - ابديت چيست ؟برای من ابديت عبارت بود از اين که
کنار نهر سورن با آن لکاته سرمامک بازی بکنم و فقط يک لحظه چشمهايم را ببندم و
سرم را در دامن او پنهان کنم. در اين اطاق که هر لحظه مثل قبر تنگتر و تاريکتر
می شد ، شب با سايه های وحشتناکش مرا احاطه کرده بود. سايه ی من خيلی پررنگتر و
دقيق تر از جسم حقيقی من به ديوار افتاده بود. دراين وقت شبيه جغد
شده بودم ولی ناله های من در گلو گير کرده بود. يک شب تاريک و ساکت ، مثل شبی
که سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود . با هيکلهای ترسناک که از در و ديوار، از
پشت پرده، به من دهن کجی ميکردند. مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه ميکرد.
مثل يک نفر لال که هر کلمه را مجبور است تکرار بکند و همينکه يک فرد شعر را به
آخر ميرساند دوباره از سر نو شروع می کند. هنوز چشمهايم به هم نرفته بود که يک
دسته گزمه مست از پشت اطاقم رد می شدند و دسته جمعی می خواندند:
بيا بريم تا می خوريم
شراب ملک ری خوريم
حالا نخوريم کی بخوريم ؟
با خودم گفتم : در صورتيکه آخرش بدست داروغه خواهم افتاد .
ناگهان يک قوه مافوق بشر در خودم حس کردم : پيشانيم خنک شد ،
بلند شدم عبای زردی که داشتم روی دوشم انداختم ، شال گردنم را
دو سه بار دور سرم پيچيدم، و پاورچين به اطاق آن لکاته رفتم -دم در که رسيدم
اطاق در تاريکی غليظی غرق شده بود . به دقت گوش دادم صدايش راشنيدم ميگفت:
اومدی شال گردنتو واکن ! من
کمی ايست کردم دوباره شنيدم که گفت: شال گردن تو واکن !من آهسته وارد اطاق شدم
عبا و شال گردنم را برداشتم.
لُخت شدم ولی نميدانم چرا همينطور که گزليک دسته استخوانی در دستم بود در
رختخواب رفتم، حرارت رختخوابش مثل اين بود که جان تازه ای به کالبد من دميد.
مثل يک جانور درنده به او حمله کردم و گرسنه به او حمله
کردم و در ته دلم از او اکراه داشتم، به نظرم مي آمد که حس عشق و کينه با هم
توام بود.
او مرا ميان خودش محبوس کرد- عطر سينه اش مست کننده بود ، گوشت بازويش که دور
گردنم پيچيده گرمای لطيفی داشت ، حس می کردم که مرا مثل طعمه در درون خودش می
کشيد - احساس ترس و کيف به هم آميخته شده بود .
در ميان اين فشار گوارا عرق می ريختم و از خود بی خود شده بودم.
خواستم خودم را نجات بدهم، ولی کمترين حرکت برايم غير ممکن بود!
گمان کردم ديوانه شده است. در ميان کشمکش دستم را بی اختيار تکان دادم و حس
کردم گزليکی که در دستم بود به يک جای تن او فرورفت. مايع گرمی روی صورتم ريخت
او فرياد کشيد و مرا رها کرد - دستم آزاد شد بتن او ماليدم کاملا سرد شده بود
او مرده بود .در اين بين به سرفه افتادم ولی اين سرفه نبود.
من هراسان عبايم را رو کولم انداختم و به اطاق خودم رفتم . جلوی نور پيه سوز
مشتم را باز کردم ديدم چشم او ميان دستم بود و تمام تنم غرق خون شده بود. رفتم
جلوی آينه ولی از شدت ترس دستهايم را جلو صورتم گرفتم -
ديدم شبيه نه اصلا پيرمرد خنزری شده بودم . موهای سر و ريشم مثل موهای سر و
صورت کسی بود که زنده از اطاقی بيرون
بيايد که يک مار ناگهان در آنجا بوده - همه سفيد شده بود ، لبم مثل لب پيرمرد
دريده بود،
چشمهايم بدون مژه، يک مشت موی سفيد از سينه ام بيرون زده بود و روح تازه ای در
تن من حلول کرده بود. اصلا طور ديگر فکر می کردم.همين طور که دستم را جلوی
صورتم گرفته بودم بی اختيار زدم زير خنده، يک خنده سخت تر از اول که وجود مرا
به لرزه انداخت . خنده عميقی که معلوم نبود از کدام چاله گمشده ی بدنم
بيرون مي آمد . من پيرمرد خنزری شده بودم. از شدت اضطراب، مثل اين بود که از
خواب عميقی بيدار شده باشم چشمهايم را مالاندم. در همان اطاق سابق خودم بودم،
تاريک روشن بود و ابر و ميغ روی شيشه ها را گرفته بود- در منقل روبرويم گلهای
آتش تبديل به خاکستر سرد شده بود و به يک فوت بند بود .اولين چيزی که جستجو
کردم گلدان راغه بود که در قبرستان از پيرمرد کالسکه چی گرفته بودم ولی گلدان
روبروی من نبود.
نگاه کردم ديدم دم در يک نفر با سايه خميده، نه ، اين شخص يک پيرمرد قوزی بود
که سر و رويش را با شال گردن پيچيده بود و چيزی را به شکل کوزه از دستمال چرکی
بسته زير بغلش گرفته بود -خنده خشک و زننده ای می کرد که مو بتن آدم
راست می ايستاد. همين که خواستم از جايم بلند شوم از در اطاق بيرون رفت.
من بلند شدم، خواستم به دنبالش بدوم و آن کوزه ، آن دستمال بسته را از او بگيرم
-ولی پيرمرد با چالاکی مخصوصی دور شده بود و من برگشتم پنجره رو به کوچه اطاقم
راباز کردم -هيکل خميده پيرمرد را در کوچه ديدم که شانه هايش از شدت خنده می
لرزد و آن دستمال بسته مه ناپديد شد . من برگشتم بخودم نگاه کردم ،
ديدم لباسم پاره، سر تا پايم آلوده به خون دلمه شده بود ، دومگس زنبور طلائی
دورم پرواز می کردند و کرم های سفيد کوچک روی تنم در هم ميلوليدند-
و، وزن مرده ای روی سينه ام فشار ميداد ...

شاد باشید
امیر علیزاده

Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages