واژه نگاری ی نشيمنگاه

649 views
Skip to first unread message

Amir Alizadeh

unread,
Jun 30, 2014, 5:16:17 PM6/30/14
to _Nabinaiane iran
با درود فراوان به همگان
واژه نگاری ی نشيمنگاه
پيشگفتار:
به پشت روی زمين دراز کشيده بودم و آسمان را نگاه می کردم. آسمان ابر داشت.
گرفته بود. نه
آنچنان که خيال باریدن داشته باشد،انگار بغض کرده باشی و گریه ات نگيرد. این
حتی بد تر است.
ابرها گمانم حتی جا بجا هم نمی شدند. جوری سکون، رخوت، سنگينی. دیدم منهم دارم
دل و
دماغم را از دست می دهم. رویم را بر گرداندم. خواستم از راست به چپ بچرخم نشد.
نشيمنگاهم سنگين تر از هميشه بود. زور زدم بچرخم نشد. حالا تصور کنيد بالا تنه
و پاهایتان به
چپ چرخيده باشد و نشيمنگاه تان تخت روی زمين و بند و بساتتان رو به سقف! ترس
برم داشت.
نکند از کمر فلج شده باشم. جِدن ترس برم داشت . عرق کردم . آخر هيچ خوشایند
نيست در
ميانسالی دچار فلج ميان تنه بشوی. بخصوص ناگهانی و بی خبر. هر بيماری نشانه
هایی دارد.
آغازی دارد. می شود گاه پيشگيری کرد. می شود با تمرین و کار و ورزش کاری کرد.
دست کم
فلج کامل را عقب انداخت. ولی یکباره و در یک آن. انصاف نيست. بویژه آن بخش از
بدن بسيار
حساس است. خودم دلم به حال خودم سوخت. شک نداشتم در آن لحظه قيافه ام به ماتم
زده ها مانده بود.
پاها و بالا تنه ام را راست کردم و نشستم. نيشگونی از نشيمنگاهم گرفتم تا ببينم
حس دارد
یا نه. داشت. شنيدم " آزار داری مگه؟ " جا خوردم. کسی با من نبود تنها بودم.
نيشگون دیگری
گرفتم. شنيدم" کِرم نریز" صدا از آن ناحيه بود. نمی دانم چرا ولی جواب دادم" نه
می خوام ببينم
فلج شدی یا نه؟" گفت " خودت فلج شدی من سالمم" گفتم " پس چرا نمی چرخی؟" پاسخ
داد "
نمی خوام" گفتم" چرا؟" اجازه بدهيد این را به شکل گفتگو بنویسم، بهتر است. من =
من و
نشيمنگاه = او.
من- چرا؟ برای چی؟
او- برای اینکه باهات قهرم!
خب شنيده ایم که به آدمهایی که گرم نيستند و گوشه گيری می کنند و دل ودماغ
ندارند می گویند: "
باکونش قهره" ولی اینکه کون کسی با او قهر کند را، من که حتی نشنيده بودم.
من- چرا، من چکار کردم؟ من که هميشه مثل گل ازَت نگهداری کردم و هر کسی هم
خواسته
توهينی به تو بکنه بهش پریدم. و هميشه هم بعد از هر بار که خودتو خالی کردی
شستمت.
او- بيخود سر من منت نذار. شستمت! تو از کون گهی خوشت نمياد، از طرفی از بچگی
عادت
کردی. تازه همه ی ایرو نيا تقریبن کونشونو می شورن.
من من که هميشه ورزش می کنم و مواظب هستم که چاق نشی تا مردم بهت بخندن.
او- اگه من چاق بشم مردم به تو می خندن نه به من. تازه اگه من چاق بشم راه رفتن
برات سخت
تر می شه. پس خواهش می کنم مَرد رندی رو کنار بذارو منُ به خودت بدهکار نکن!
من- خب من هر چی که بگم تو براش جواب داری و من نمی دونم چرا با من قهری. پس
بگو چرا
با من قهری؟
او- تو به من اهميت نمی دی!
من- من؟ مگه چکار باید بکنم؟ می شورمت، نمی ذارم چاق بشی، ورزش می کنم، هر کس
هم که
تا حالا حرفی زده می دونی که ازت دفاع کردم.
او- بله اینارو می دونم. ور داشتی بيست برگ از گوز نوشتی، دو برگ هم پيشگفتار
گذاشتی
روش. ولی از من هيچی ننوشتی.
من- اصلن همچی چيزی نيست. من در همون آغاز گفتم که بادی است که از سوراخ کون
همه ی
موجودات زنده خارج می شه.
او- دست شما درد نکنه. همين!خب اینوکه همه می دونن. تازه اینکه حتا یک خط هم
نمی شه.
من- خب نشه. ولی خيلی روشنه، گویاس. یعنی اگر کون نبود گوز هم نبود!
او- خر خودتی! من از وقتی که چشم به جهان باز کردی با تو بودم. خوب می شناسمت.
خوب می
دونم کی و کجا دروغ می گی. الکی نگو. تو اون نوشته همه ی تلاشت این بود که یک
پایگاه
اجتماعی برای گوز پيدا کنی.
خيلی هم در باره اش خوندی و از این و اون پرسيدی. دو سه بار هم دست توش بردی که
چيزی از
قلم نيافتاده باشه.
من- حالا تو جدی بِهِت بر خورده و از من دلخور شدی؟
او- معلومه! تازه می دونی که بمن راه گوز هم می گن. یعنی گذر گاه گوز. یعنی اگر
زلزله بشه ،
یا تصادف، یا کوه ریزش کنه و راه بسته بشه گوز بی گوز. از دل درد می ميری.
من- خوبه خوبه. دیگه نمی خواد شعار بدی. فهميدم. درسته که من در باره ی تو جدا
از اون نامه
چيزی ننوشتم، ولی در خود همون گوز نامه همه می دونن که جایگاه تو کجاست. می
دونن که اگر
تو نخوای اون نمی تونه بيرون بياد. یعنی روشنه که اجازه ی اون دست توست. خودتم
که اینو می
دونی. پس چرا از من دلگيری؟
او- باز شروع کردی سياه بازی در آوردن. اینکه مردم می دونن و من می دونم و
اینها یک چيزه،
و اینکه از چيزی گفتن یک چيز دیگه. اگر بنا بر این باشه. از هيچ چيز نباید
نوشت. همه می دونن
عشق چيه، گل چيه، دزدی چيه، دوستی چيه، و ... خب پس نباید ازش نوشت؟ روشنه که
همه می
دونن گوز از کون بيرون می آد. ولی باید حرمتش رو داشت و ازش گفت و نوشت. تازه
از وقتی
گوز نامه رو نوشتی خيلی خودشو می گيره. پيشتر دستی تکون می داد، سلامی می کرد،
حالا
انگار نه انگار، عين گاو سرشو می ندازه پایين و می ره بيرون. چند بار خواستم
جلوشو بگيرم دلم
برات سوخت. گفتم حالا دل درد می گيری. تازه نمی خواستم بدون اینکه داستانو
بدونی بهت دل
درد بدم. هر چی هم صبر کردم نگرفتی. تا اینکه تصميم گرفتم باهات راه نيام.
من- دم شما هم گرم! از شما هم می نویسم. خوبه؟
او- با پيشگفتار!
من- با پيشگفتار. چشم. حالا می چرخی؟
او- می ری می بينی مردم چی می گن. خوب یا بد، فرقی نداره. می دونی من روشنم.
تعصب
ندارم و هوادار راستی هستم. هر چه که می گن و شنيدی و می دونی باضافه چيزهایی
که نوشتن
وهر چه رو که نمی دونی و یا شک داری از مردم می پرسی.
من- باشه.
او- قول می دی؟
من- مردونه. تو که منو می شناسی، زیر حرفم نمی زنم. می چرخی؟
او- می چرخم.
و چرخيد. و من از خواب پریدم. قول داده بودم دیگر. حالا نگرانم که بخشهای دیگر
بدنم با من
قهر بکنند و کار من بشود نوشتن در باره ی آنها. تصميم گرفتم برای پيشگيری از
خواب دیدن،
دیگر با فکر کردن به اندامهایم به
رختخواب نروم.
با سپاس از دوستم جمشيد احدی که بسياری از گفته ها را به او مدیونم.
مرتضی کرامتی
گفتار
این درست است که کون آدم بر صاحبش بشورد؟ نمی گویم قيام کند، چرا که قيام
نبود ، اینقدر
انصاف داشت که پيش از شوریدن بر من نشانه یی بدهد ، اخطاری بدهد، با من قهر
کرد. اگر
بخواهم درستش را بگویم اعتصاب کرد. گمانم این درست باشد، چرا که در واقع دست از
کار
کشيد. نچرخيد. نچرخيد تا آنچه را می خواست بگيرد. همين است دیگر، از کجا که
نرود و داستان
را به دیگر بخشهای بدنم نگوید و آنها را بر من نشوراند. بدی ی کار اینجاست که
تو حاکم و یا
رئيس جمهور ، دولتمرد و یا رهبر گروه یا کشوری نيستی که اگر کسی بر تو شورید
فرمان
به بازداشتش بدهی و پس از تفهيم اتهام روانه ی زندانش کنی. اگر هم دو باره پر
رویی کرد چنان
بلایی به سرش بياوری که تا عمر دارد حتی خواب شوریدن به سرور را نبيند. بخشی از
بدن
بخشی از توست. چه کسی است که خود آزاری کند.( دارم از مردمان عادی حرف می زنم.
خود
آزاران بيمار را نمی گویم، اینرا گفتم که اشکال نگيرید که خود آزار هم داریم!)
تازه هر شکنجه و
باز داشتی آسيب به خود است. گفته اند" چاقو دسته ی خودش را نمی برد." دیگری را
در بند
کردن آسان است، سالهاست که ما را این درس آموخته اند. ولی هرگز دیده اید حاکمی
خود را در
بند کند، شکنجه بدهد، یا تازیانه بزند، به جریمه ی نقدی محکوم کند، و یا فرمان
به نابودی ی
خویش بدهد؟ اینها برای دیگریست. اینها برای اینست که دیگران را سر جایشان نشاند
و به بقيه
نشان داد که سزای شورشيان چه خواهد بود. اینها زهر چشم است که از دیگران می
گيریم تا بدانند
یک من ماست چقدر کره دارد.اینها برای خود نيست. با بدن خود چه بکنم؟ دستم را
اگر بر من
شورید قطع کنم؟ زبانم اگر ناسزا گفت ببرمش؟ نمی شود. و من اینجا همهگيمان را
گناهکار می
دانم، چرا که از واژه های گوز و کون چنان کوهی ساخته ایم که گفتن از آن نيز
گروهی را خوش
نمی آید. من باید تاوان همه را بپردازم. چرا که از گوز گفتم و نشيمنگاهم را خوش
نيامد. حق هم
دارد. من حرفی زده ام و پای آن خواهم ایستاد. از کون خواهم نوشت. ولی این ترس
از دیگر
بخشهای بدنم با من خواهد بود. چرا که اگر بر من بشورند حق دارند. یا باید هيچ
نگفت، از
هيچکدام دفاع نکرد، و یا باید از همه شان گفت. از نشيمنگاه نوشتن برای من حکم
باج دادن دارد،
چرا که این کاری نيست که خودم خواسته باشم، وادار شده ام، هر چند که به او حق
می دهم.
چارهیی نيست. باشد تا چه بشود.
واژه نگاری ی نشيمنگاه
کون یا مقعد، ’د’بر یا ته ، پيزی یا ماتحت، باسن، سرین و در زبان آوچه و بازار
قين، راه گوز
و گاه یاتاقان و آقا دایی هم گفته اند. خوشبختانه چون این نسبت هيچ امتيازی
برای دایی ها ندارد تا
حال که من حتی یک اعتراض هم از عمو ها و عمه ها و خاله ها نشنيده ام. دایی هم
آنقدر با هوش
است تا داستان را نشنيده بگيرد و اعتراضی نکند.
در فرهنگ دهخدا در برابر کون آمده است: سرین و جفته و نشستنگاه باشد. و نامهای
عربی در
واژه نامه ها: منعجه، وباعه، عقاقه، عضارف عزمه، ام عزمه، ام العزم،عواء، نخب،
وزانيه،انجيره، و.. ده تایی دیگر که بعمد از قلم انداختم، چرا که شک دارم عرب
زبانها هم همه
اش را بدانند!
کون واژهیيست که ما ایرانيها بسيار بكار مي گيری مش. واژهی کون در زبان مردمان
کوچه و بازار هميشه و همه وقت جاریست. کون که از سه حرف، ك ، و، ن ، ساخته شده.
گذشته از نقش اصلیش که بيرون راندن تفاله ها و گازهای با صدا و بی صدا، بو دار
و سمی ی
شكم است در ادبيات و اجتماع نيز پایگاهی بلند دارد. کون بخشی از بدن است که روی
آن می
نشينند. به آن نشيمنگاه نيز گفته اند. عوام آنرا( راه گوز) نيز خوانده اند. این
آميزش گاه در مورد
آدمها نيز بكار می رود. آنكه در شخصيت سست عنصراست. ( راه گوزش وازه!) و گاه در
مورد
آدمهایی که دهان ’ شُلی دارند و یا به گفته ی مردم دهان قرص و محكمی ندارند و
نمی توانند راز
دار باشند نيز بكار رفته است. کون در نوشته ها و گفته ها در برابر واژه ی ’جرئت
و ’جربزه،
دل داشتن. شجاع و شير دل بودن هم آمده است. شنيده و خوانده ایم (کون نداره.) و
یا( این کارها
کون می خواهد.) و( کونشو نداشت.) از این دست در نوشته ها و گفته های ما بسيار
آمده است. که
همه یعنی دل می خواهد. جرئت مي خواهد. کون هرچند که همسایه ی دیوار بدیوار خایه
است.
آنرا گاه با خایه یكی هم خوانده اند.{ خایه( کون) می خواد.} که همان ’جر’بزه
است. در این
منظر به همنشينی با جگر هم در آمده. (جيگرشو نداره ، جيگر می خواد.) که اینها
باز در مورد
انجام کاری است. کون در مقام توهين و دست کم گرفتن کسی و یا تهمت نيز بكار رفته
است.
واژه ی کونی( کونده) که مانند نقل و نبات بر زبان مان جاریست همان است. کونی
کسیست که
کون می دهد. یعنی کونش را در اختيار دیگری مي گذارد تا با آن، آن کار دیگر
بكند. و هم توهين
است. و گاه تهمت است. این با همجنس بازی و همجنس گرایی در اساس فرق دارد. کون
پاره نه
بمعنای کسي که نشيمن گاهش پاره است بلكه کسی که حرفی زده است که ما خوش نداشته
ایم و یا
دیگری، شنيده شده است . توهينیست مستقيم. کون گشاد از واژه هاییست که دیگر جای
تنبل را
گرفته است. در مورد آدمهایی که برنامه مشخصی ندارند و سا مانی ندارند و هر کاری
را به فردا
می اندازند بكار میرود. و گاه بی دليل و به نظر می آید چون واژه ی با نمكیست
بكار میرود!
شنونده شاید اصلن تنبل نباشد، ولی اینرا از نزدیك ترین دوستش هم می شنود. گاه
به شكل تمجيد!
کون گنده: دارای کونی بزرگ
کون تلق و تولوق ( کون ترق توروق) : کسی که سست پایه است. قابل اعتماد نيست.
گوزو
کون ده اول تا آخر( کونده اول آخر) : فحش است. یعنی دودمانت کونيست! از اول تا
آخرت که
هنوز نيامده است. از فحشهای بچه های تهران است؟!
کون ليس: خایه مال. دست بوس قدرت، دست بوس جاه و مقام.
بوسه به کون خر زن: باز هم به کسی می گویند که برای پول و مقام هر کاري ميکند،
حتی
بوسيدن کون الاغ.
کونت می خارد؟: به کسی که دنبال درد سر مي گردد می گویند( کونت می خاره با با؟)
کون درد داشتن: باز هم در مورد آدمی بكار می برند که دنبال قشرق درست کردن
است.( مگه
کون درد داری آخه؟ یا، کون درد داری اینجوری می کنی؟)
کون نشور: بسيار کوچكتر از آنكه ببازی گرفته شود، از تخم در نيامده، به بلوغ
نرسيده.
از کون ملا پاكتره: به کنایه به پاکيزه بودن و خالی بودن بر می گردد.
(جيب من از کون ملا هم پاکتره. که مراد خالی بودن به تمامیست) سبب آنست که در
گفته ها آمده است که درهنگام
طهارت، درست آنست که مقعد براستی شسته شود. گفته اند برای اطمينان خاطر از آن
می بایست
نوای کاشی بگوش برسد. اگر دست را به کاشی یا موزائيك بكشيد همان صدا بر خواهد
خواست. و
به گفته ی دیگر صدای بز( حيوان شير ده) بدهد. اگر چنين باشد- که من شك دارم-
حتی تصور
چهره ی آدمی که کونش هنگام پاك کردن صدای بز می دهد نيز آزار دهنده است.
در کونت را بذار: اینجا کون را با دهان طرف یكی کرده اند. که منظور خفه شو است.
ساکت باش.
کون داشتن: دل داشتن. نترس بودن
کونپاره: فحش است
کون گشاد: تنبل. بی مسئولییت
کوننشور: بی ارزش. ناقابل. فحش است که برای کوچک کردن کسی می گویند.(
این کون نشورم واسه ما آدم شده.)
چوب تو کون کردن: تهدید است( هی! زرزر زیادی نکن که چوب تو کونت می کنم ها!) و
گاه
هشدار است. (به پا چيکار می کنی. اگه گندش درآد چوب تو کونمون می کنن آ).
کونکلفت: پوست کلفت. به کسی که پوست مقاومی در برابر سرما و گرما دارد مي
گویند.
کون پتی: بی چيز، دست تنگ، آس و پاس، چندر پندری، مُستضعف( گروهي ’مرده ی این
واژه
اند)
از خوشحالی با کونش گردو( فندق) می شکونه : کسی که براستی شاد است.
تو کونش عروسيه: براستی خوشحال، کسی که از فرط شادی روی پاهایش بند نيست.
با کونش قهره: کسی که گرفته است و با دیگران نمی جوشد.
اگر بيل زنی در کون خودت را بيل بزن: به کسی می گویند که منم می زند. دم از کار
دانی می
زند.
به کونش می گه دنبالم نيا بو می دی : بسيار خود پسند. دماغ سر بالا.
فرهنگ عميد به این واژه نيز همانند واژه ی گوز بی مهری کرده و به شکل مستقل
بکارش
نگرفته. واژه نامه ی مُعين در زیر واژه ی کون آورده است: هستی، وجود، نشستنگاه،
مقعد،
نشيمنگاه، منطقه ی سرینی، در حقيقت مخرج فرو رفتگی در عضلات سرینی.
کون جنبان: کسی که در رقص کونش را می چرخاند و می جنباند. کون جنبانی هم گفته
شده.
کون پرستی: غلام باره گی.
کون پرست : غلام باره
کون دریده : همان کون پاره است. به معنای بی شرم نيز بکار گرفته شده است.
کون دریده : در فرهنگ معين در برابرش آورده است" کسی که که کونش به مباشرت پاره
کرده
باشند"
کون سوختن: ناراحت شدن.
کون سوزاندن : کسی را ناراحت کردن. لج کسی را در آوردن. دلخور شدن.
کون لختی : گونه یی دیگر از کون پتی. دست خالی. دست تنگ. گاه به معنای بی دانش
و آگاهی
نيز به کار رفته است. به معنی ی آس و پاس و گدا نيز بکار گرفته شده است.
کون خيزه: روی ما تحت سریدن. اسکی روی کون.
کون سره: روی نشيمنگاه سریدن.
کون دادن: نشيمنگاه را در اختيار دیگری گذاردن.
کون کن: روشن است دیگر!
کون کونک بازی: بازی پسر بچه های بد !
سرش با کونش بازی می کنه: سر به هوا. گيج. فراموشکار.
سِبيل سپر کون نمیشه: در تهران به شوخی به کسی می گفتند که برای بار اول و یا
خيلی در سن
بسيار کم سِبيل می گذاشت. چرا که کودک نوازان{( بچه بازها) معمولن بدنبال پسران
خوش چهره
( بچه خوشگل) ها بودند.} و بهمين سبب گروهی نو جوان برای حفظ شرف (کون) سِبيل
می
گذاشتند تا خشن تر جلوه کنند!
اونی که بما نریده بود کلاغ کون دریده بود : وقتی می خواهند مقام و جایگاه کسی
را پایين
بياورند می گویند. کوچک کردن کسی. در جواب به کسی می گویند که در جایگاهی نيست
تا زبان
به انتقاد بگشاید. گاه به کسی می گویند که خود بد تر از همه است و از کسی در
موردی خاص
انتقاد می کند در حالی که گوینده خویش بيشتر سزاوار سرزنش است تا شنونده.
درکونی: با پا به ما تحت کسی زدن. گاه به کسی می گویند که عذرش را پس از مدت
درازی از
وفاداری و کار سخت خواسته اند.( پس با در کونی بيرونت کردن؟)
تو کونت می خندی ( به کونت می خندی) : بيخود می کنی. غلط زیادی کردن. گُهِ
زیادی
خوردن!
از کونم بخور: کسی اینرا مي گوید که کاری کرده است خلاف و تازه طلبکارهم می
باشد. بيا از
کونم بخور، خوب کردم.( بيشتر در زبان بچه ها بکار می رود.)
از کونم بخور که قنده دورش مُروارید بنده : همان جواب ولي شعر گونه.آنجا را به
مروارید
آراستن تعریفیست از کون گوینده که بيشتر معنی ی " بخور از این مطاع ور نه که
پشيمان
خواهی شد" را هم می دهد! و از سویی گاه می تواند شنونده را بيشتر آزار بدهد و
لجش را
براستي در بياورد.
کون کش: همان جاکش است. می شود گفت دلال محبت برای مردان؟!
کون کارکردن نداره : تنبل. کون گشاد.
کون این کارارو نداره : باندازه کافی جرئت ندارد. بز دل است.
کون شو بما بر می گردونه : با ما قهر است. خودش را می گيرد.
شاخ شد برا کون ما : با کسی مخالفت کردن. در برابر گفته و یا کرده ی کسی
ایستادن.
کون را هم کشيدن : عزم را جزم کردن. پاشنه ها را بالا کشيدن. آماده شدن برای
کاری. در اساس
در برابر کون گشاد آمده است که به معنای تنبل بکار می رود. که باهم کشيدن آن می
شود تنبلی را
کنار گذاشت و کار را تمام کرد.
چاک کون : ترک بين دو لمبر. گاه وقتی کسی شلوارش زیادی پایين رفته است و آن ترک
پيداست
می گویند.( چاک کونش بيرونه.)
کونش را بما می کند: به کسی پشت کردن. کسی را ندیده گرفتن. بيشتر بين آدمهایی
پيش می آید
که با هم دوست بوده اند و از هم دلگير شده اند. ( کونشو بما کرد)
از کون فيل افتادن : تافته ی جدا بافته بودن. با دیگران فرق داشتن. بر تر بودن.
( بی خيال بابا،
اون انگار از کون فيل افتاده.)
علی علی تلنبه، گوشت و پياز و دنبه ،
گوشت نمی خوام دنبه می خوام، یک زن کون گنده می خوام:
اینرا بچه های تهران برای کسی که اسمش علی بود می خواندند. فرقی هم نداشت که
علی
از زن کون گنده خوشش می آمد یا نه، بيشتر شوخی بود که علی هم می گذاشت دنبال
گوینده و....
موش از کونش بلغور می کشه : بسيار بی رمق. زهوار در رفته. کسی که نای گوزیدن
ندارد.
کونبرهنه دوید تو حرف ما : بدون دعوت وارد بحث شدن. ناگهانی بين گفته ی کسی
پریدن.
کرم کون: آدمی براستی لاغر و ترکه یی. توهين است برای آدمهای باریک اندام.
براستی ما ایرانی ها بسيار از این ناحيه و بخش بدن می گویيم. شاید یکی از دليل
هایش این باشد
که نمی توانيم براحتی از آن سخن بگویيم. هر چه را که اخلاق جمعی را خوش نمی آید
مردمان
بيشتر از آن می گویند. این بدین معنا نيست که ما داریم خودمان را گول می زنيم؟
اینکه اخلاق
جمعی مان ساختگیست؟ و ریشه در باورمان از مطلب ندارد؟ وگر نه چرا اینهمه از کون
گفته
ایم و می گویيم و بابتش گفته و لطيفه ساخته ايم؟ گمانم این ریشه در فرهنگ تعارف
مان دارد که
بيشتر چيزهامان پنهان است و در اجتماع رو نيست. نه که نباشد، هست ولی در پشت
پرده و در
ميان جمع ویژه ی خودمان و دوستانمان. و همه هم از آن می گویند. اما نباید در
جمع گفت. جمعی
که همهگيشان با تعارف و سنت آن خود سانسوری می کنند. گمانم دست کم به اینش خو
گرفته
باشيم و ترک عادت برایمان ساده نباشد.
کونش (تهش ) باد می ده: نمی توان به او اعتماد کرد. رویش نمی شود حساب کرد.
کون لقت : فحش است. برو به جهنم! ( کون لق تون. نمی خوایين نخوایين!). و یا
"کون لقش
می خنده" که شاید بشود گفت کونی که از اختيار صاحبش بيرون است و گاهی بادی از
آن در می
رَوَد.؟!
انگشت به کون ماندن : حيران شدن. جا خوردن.
انگشت به کون کردن : انگشت را در کون کردن!
کون تاقچه یی: باسنی بسيار بر آمده که مانند تاقچه می زند. کون قلنبه نيز گفته
اند.
کون تخت: کونی که که بر آمده نباشد. باسنی که هم سطح رانها و کمر صاحب کون
باشد.
کون هندوانه ای: کونی که هر لمبرش مانند نيمی از هندوانه کروی باشد.
کون کج( یکوری): کونی که متمایل براست و یا چپ باشد. این در راه رفتن بيشتر به
چشم می
خورد.
کون خيار: ته خيار. بخشی که به بوته ی خيار چسبيده است و بسيار تلخ می باشد.
سر پياز یا کون (ته) پياز: به کسی می گویند که بدون دعوت وارد بحث می شود.( بگو
تو سر
پيازی یا ته پياز). گاه گوینده آنرا به خود می گوید. انتقاد از خود و گاه برای
شکسته نفسی.
کونش حرف نداره: کونی که بسيار خوش شکل باشد.
شاه کون: کونی که هر بيننده یی به دیدنش آه از نهادش بر آید!
و اینها هم نمونه هایی از گفته های بزرگان در باره ی کون:
من غند شدم ز بيم غنده
چون خرس به کون فتاده در دام. ( ابو طاهر خسروانی)
کونی دارد چو کون خواجه اشلت لت
ریشی دارد چو ماله آ لوده به پت. (عماره، از یاد داشت ایضا)
گفت من نيز گيرم اندر کون
سبلت و ریش موی لنج ترا ( عماره، از یادداشت ایضا)
خایگان تو چو کابيله شده ست
رنگ او چو کون پاتيله شده ست. ( طيان، از یاد داشت ایضا)
دشمن شاه ار به مغرب است ز بيمش
باز نداند به هيچگونه سر از کون. ( فرخی )
تا پای نهند بر سر حران
با کون فراخ و گنده و ژند. ( عنصری، از یاد داشت به خط دهخدا)
پس به بی بی بگوی کز ره درد
با چنين کون هليله نتوان خورد. ( سنایی، ا ز یاد داشت دهخدا)
باد اگر کون ت به فرمان نيست
غم مخور هيچ کون سليمان نيست. ( سنایی از یاد داشت دهخدا)
نای را بر کون نهاد او که ز من
گر تو بهتر می زنی بستان بزن. ( مولوی)
خواجه از بهر بزرگی همچون کون شد از دماغ
لاجرم بهر بزرگان کون بجنباند ز جای. ( خواجه سلمان، از آنند راج)
سرخی ی کون ش به رو آمدن: سرخ شدن از خشم. ( یاد داشت دهخدا)
سوراخ کون: سوراخ مقعد. ( ناظم الاطباء)
کون ترازو زمين زدن: برای گران فروختن یا عزیز کردن چيزی در بيع یا انتقال تعلل
و تسامح
کردن. ( امثال و حکم)
کون خر: معروف است. ( برهان) نشستنگاه الاغ.( فرهنگ معين) کنایه از مردم درشت و
نادان و
بی عقل و احمق باشد.( برهان) کنایه از احمق بی تميز.( آنند راج). بی تميز ابله،
احمق( فرهنگ
معين). ستيزنده در جهل. احمق. ( یاد داشت دهخدا)
در کون خر اگر به ستيزه مثل زنند
ایشان خر ستيزه کش و من ستيزه گر. ( سوزنی ، از یاد داشت ایضا)
اما خود حاشيا سامعين کون خری تمام بود. ( جهانگشای جوینی)
ور کشی مهمان همان کون خری
گاو تن را خواجه تا کی پروری. ( مولوی)
گر بی هنر به مال کند کبر بر حکيم
کون خرش شمار اگر گاو عنبر است. گلستان سعدی.
کون خری : نادانی. گولی. حماقت.( ناظم الاطباء). بلاحت. حماقت. ( یاد داشت
دهخدا)
بود اقامت ارباب عقل کون خری
در آن دیار که شاعر بود کم از بيطار. ( ملا ماتمی مازندرانی، آنند راج).
لوزینه به گاو دادن از کون خری ست.( امثال و حکم.)
کون و کچول: قر و غربيله. غربيله. رقص و کچول. لور و سمول( یاد داشت دهخدا).
کون و کچول کردن: جفته و سرین جنبانيدن رقص را. رقصيدن. ( یاد داشت دهخدا)
شربتی از این
به خونی دادند، چون بخورد اندکی روی ترش کرد. گفتند دیگر بخواهی؟ گفت بلی.
شربتی دیگر
به دو دادند. در طرب کردن و سرود گفتن و کون و کچول کردن آمد. ( نوروز نامه.
یاد داشت
دهخدا).
کون خر در خور است بر سر خر. ( آنند راج).
کون خر را به مصلحت بوسند. ( آنند راج)
کون نداری هليله چرا خوری: ایفا نتوانی کرد وعده چرا می کنی. ( امثال حکم).
کون سوزن: سمال خياط. سوفارسوزن. چشم سوزن. ( یاد داشت دهخدا).
کون خود را به خایه پاک کند. ( آنند راج).
کون آرنج : کونارنج. تيزی ی بن آرنج. تيزی ی استخوان ساعد از جانب وحشی. تيزی ی
آرنج از
جانب وحشی ی آن. تيز نای آرنج. تيزه، مرفق. تيزه ی آرنج. ( یاد داشت دهخدا).
باز نمونه هایی دیگر از گفته ها :
کون بادی خاکی نمی شه: کونی که باد می دهد هميشه تميز است. گوزو ها کونشان خاکی
نمی
شود.
کون را با شاخ گاو دعوا انداختن: در باب پند و اندرز بکار رَوَد. آدم عاقل
کونشو دم شاخ گاو نمی
ذاره. بهتر است پيش از در گير شدن شرایط را سنجيد.
کون برهنه یی سوار کون برهنه ی دیگر بود. گفتند چه می کنی؟ گفت ستر عورت می
کنم!
کون برهنه و آتيش بازی: مواظب باش کونت نسوزد. به پا که از خوشحالی کار دست
خودت ندهی.
وگاه دست خالی به جنگ رفتن معنی می دهد. برای دست زدن به هرکاری ابزار کار را
می باید
داشت.
کون تنگ می خواد گوز خدنگ دادن: کاری بزرگ کردن همت می خواهد.
کون تو شود پاره بر من چه حرج داره : اگر تو در فشار باشی چه دشواری برای من
دارد. برای
خودت می گویم مشکل تو بر من دشواری ندارد.
کون درستی بجوی در عالم، کاسه ی آسمون ترک داره.
از کون آوردن: هنگام که بخت براستی با کسی یار باشد.خيلی شانس داشتن.
کون کج و کمر چين، سر کچل و عرقچين : هر مشکلی راه حلی دارد. بدان از چه برای
حل
مشکلت بهره می گيری. هر چيزی با چيزی جور در می آید. برای دست انداختن کسی هم
می
گویند.
کونی که شود پاره وصله ور نمی داره : بعضی رویداد ها را نمی شود ندیده گرفت.
کارهاییست
که با ماستمالی کردن درست نمی شوند. این چيزی نيست که بشود مرمتش کرد. این کار
جبران
شدنی نيست.
در باره کون لطيفه بسيار است و آوردن همه ی آنها در این نامه نمی گنجد. محض
پایان بردن این
کار یکی از آنها را می آورم.
یک قزوینی داشت از خيابانی می گذشت، دید مردی دارد کون خود را می خاراند. گفت"
بَبم جان
ما خرده کاری هم می کنيم ها!"
مرتضی کرامتی
تابستان یکهزار و سيصد و هشتاد و یک
در این نوشته از فرهنگ دهخدا وام گرفته ام.

شاد باشید
امیر علیزاده

Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages