زندگینامه دکتر مهدی خزعلی

1 view
Skip to first unread message

چهارشنبه سوری و پنجشنبه شهدا

unread,
Mar 7, 2010, 8:33:21 AM3/7/10
to akhari...@yahoogroups.com, sohrab...@googlegroups.com, mohammad...@googlegroups.com
 
 

Sent to you by چهارشنبه سوری و پنجشنبه شهدا via Google Reader:

 
 


بسم الله الرحمن الرحیم

  در چهارم آذر 1344 درشهر خون و قیام «قم» در خانواده ای روحانی و مبارز دیده به جهان گشودم، پدر که اولین محکومیت تبعید خویش را در زمان زعامت آیت الله العظمی بروجردی (قدس سره) تجربه کرده بود، از جمع 12 نفری بود که مرجعیت و اعلمیت امام خمینی(ره) را امضاء کردند.سالها پیش از 1342شاگرد و یار و یاور امام بود، قبل از تبعید امام، سخنرانی معروف "الفبای انقلاب" در مسجد اعظم قم موجب شد تا باردیگر ممنوع المنبر و تبعید شود

   دوران طفولیت و نوجوانی همواره پدر را در تبلیغ، تبعید و زندان یافتم، مادر یکه و تنها بار سنگین تربیت فرزندان و اداره خانه را به دوش می‌کشید، شبهایی که ماموران ساواک با بی‌رحمی هرچه بیشتر به خانه مان یورش‌آورده و همه چیز را به هم می‌ریختند، مادر، تنها پشت و پناه فرزندان وحشت زده بود، اینها همه درسی بود برای مخالفت با ظلم و ستم و پایه های آزادی خواهی و دموکراسی خواهی در آن شبها در روح و جانم بنا شد.( هر چند ساواکی ها به مراتب از مامورانی که در تیر ماه 88 به خانه و محل کارم یورش بردند، بهتر عمل کردند!)
  آن گاه که دست در دست مادر به درب زندان قزل قلعه می رفتیم تا این فرزند کوچک پدر را ملاقات کند، چه دشوار بود حضور یک مامور در محل ملاقات، هر سئوالی که مادر می پرسید با اعتراض مامور ساواک همراه بود که فقط از احوال خانواده بگویید،  پدر باوقار و آرام چون دریا نشسته بود و دلجویی می کرد و روح فرزند با نفرت و بیزاری از استبداد انباشته می شد.

   بیشترین زمانی که پدر را دیدم و از محضرش کسب فیض کردم دوران تبعید بود، آری پدر ناگزیر در زابل، گناوه و دامغان دوران تبعید را می گذراند. و محدودیت در فعالیت تبلیغی و مذهبی باعث می شد تا زمان بیشتری در منزل به آموزش و تربیت فرزندان همت گمارد و چه سیراب شدن از چشمه صاف و زلال معرفت علوی و مهدوی شیرین بود.

   تحصیلات دوران ابتدایی را در قم و دامغان گذراندم ، سال 1355 با اتمام دوران تبعید راهی قم شدیم. در مدرسه راهنمایی دین و دانش دوسال تحصیل کردم و سوم راهنمایی مصادف با انقلاب شکوهمند اسلامی بود و باز سخنرانی های پدر و محکومیت، این بار تعقیب و گریز ساواک - برای دستگیری پدر- برای ماهیجان و التهاب بیشتری ایجاد کرده بود. تقریباً تمام روزها و برخی شبها را در قم به تظاهرات می گذراندیم.

   19 اردیبهشت 57 از روزهای بیاد ماندنی عمرم است، چهلم شهدای یزد بود، در فرصتی مناسب از کلاس و مدرسه به قصد شرکت در تظاهرات خارج شدیم. در میان جمعیت تظاهر کنندگان جوانی بلند بالا و غیور دیدم که مردانه می جنگید، و پرتاب سنگ هایش بسوی گاردی ها مثال زدنی بود( آن روز سنگ پرانی مبارزه و مجاهده بود، شاه بلد نبود از واژه محاربه استفاده کند و خون ما را حلال کند!) او کسی نبود جز برادرشهیدم حسین که از مشهد برای این مراسم به قم آمده بود. او نیز دانشگاه را برای شرکت در جهاد ترک کرده بود. با او همراه شدم تا هنگام ناهار که به اتفاق به منزل رفتیم، پس از صرف ناهار، مادر گفت:« بس است خسته شده اید» و حسین پاسخ داد:« امام فرموده اند ، نباید میدان را خالی کنیم آنها شیر می شوند» به اتفاق به تظاهرات برگشتیم، بعد از ظهر یورش گاردی ها شدت پیدا کرد و پرتاب گاز اشک آور و تیراندازی موجب شد که هر کس به خانه ای پناه برد، در یک یورش نوجوانی 13 ساله مجروح می شود و حسین برای نجات او علی رغم تذکر دیگران از پناهگاه خارج و سعی می کند مجروح را به خانه بیاورد که خود هدف گلوله مزدوران واقع می شود.

   شب شد و از حسین خبری نشد، به همراه مادر در خیابانها، پرسان و جویان از او خبرمی‌گرفتیم در همان کوچه آبشار که آخرین دیدار من با او بود، همه شواهد دلالت بر اصابت گلوله به جوانی با پیراهن‌ قهوه ای داشت و جمجمه متلاشی و پاره های مغز بر روی دیوار حکایت از شهادت حسین داشت. اما نمی خواستیم باور کنیم، امیدوار بودیم که مجروح شده باشد. 5 روز جستجو ادامه داشت تا پیکر حسین شهید را از ساواک تحویل گرفتیم. در بهشت زهرا پس از غسل و کفن و خروج مامورین ساواک از غسالخانه در زمانی بسیار کوتاه، پدر - که تحت تعقیب ساواک بود- وارد می شود، پسر را می بوسد و جمله ای تاریخی بیان می فرماید که:" پسرم این جامه برای من زیباتر از جامه زفاف توست " و اینها همه درسهایی از زندگی بود که ساختار فکری و اعتقادی مرا شکل می داد. اگر امروز می ایستم، برای این است که نمی خواهم بار دیگر حسین هایی به جرم آزادی خواهی در خیابان ها در خون بغلتند، من با برادرم پیمان دارم که راهش را ادامه دهم.

   انقلاب در بهمن 57 به پیروزی می رسد، و پدر از سوی امام به عضویت فقهای شورای نگهبان منصوب می شود. با تغییر محل سکونت از قم به تهران، از مدرسه حکیم نظامی به مدرسه علوی تهران منتقل شدم. مدرسه علوی از بنیانهایی است که مصداق « اسس علی التقوی» است، در جای جای مدرسه تاثیر روح بلند استاد روزبه و علامه بزرگوار کرباسچیان ملاحظه می شود. تاثیر عمیق مدرسه علوی و استاد " تنها " بر من موجب تحولی شگرف در مسیر آینده ام شد. آنان جملگی خود را وقف اهداف اسلام و امام زمان روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداه نموده بودند.   عشق به امام زمان(عج) یادگاری بود که به تمامی آموختگان علوی اهداء می شد.  اینجانب مفتخرم که فارغ التحصیل مدرسه علوی هستم. 

  از سال دوم دبیرستان با دستکاری شناسنامه و افزایش دو سال در سن شناسنامه توفیق حضور در جبهه را یافتم و در بسیاری از عملیات‌ها نظیر والفجرها، رمضان، کربلای یک، کربلای پنج، خیبر، فکه، سیدالشهداءو.... حضور داشتم. ( هر چند پالیزدار هم شناسنامه اش را برای حضور در جبهه دستکاری کرده بود و سعید مرتضوی به او گفته بود: " این هم دو جرم، جعل اسناد دولتی و سوءاستفاده از سند مجعول!"

   سال1364 بارتبه 18 وارد دانشگاه علوم پزشکی تهران شدم و تا سال 1371 به تحصیل طب عمومی مشغول بودم.

   سال 1365 با دختری از خانواده جلیل القدر روحانی و مهد اجتهاد و تقوی - حضرت آیت الله سید محمد مهدی موسوی بجنوردی – ازدواج نمودم. که یارو یاور، پشتیبان و همراه من بوده و هست. حاصل این ازدواج 2 فرزند دختر و 2 فرزند پسر به نامهای زهرا، زینب، محمدصالح و علی است.

سال 1365 تا 1375؛ همکاری با دفتر بررسیها و مطالعات ریاست جمهوری (پاره وقت)

سال 1372 تا 1375 مسئول مرکز مطالعات بیوتکنولوژی ریاست جمهوری.(پاره وقت)

 از سال 1375 با خود عهد کردم مسئولیت دولتی نپذیرم.

سال 1372 تا 1376 دوران تخصصی چشم پزشکی را در دانشگاه علوم پزشکی تهران (بیمارستان فارابی) گذراندم.

   سال 1372 موسسه فرهنگی انتشاراتی حیّان را تاسیس نمودم که تحولی شگرف در نشر علوم پزشکی ایجاد کرد و با انتشار بیش ازدو هزارعنوان کتاب پزشکی و تربیت حداقل 8 ناشر پزشکی دیگر رشدی خارق العاده در حوزه نشر پزشکی به ارمغان آورد. به گونه ای که امروزه اکثر ناشران علوم پزشکی به نحوی از حیّان و آموختگان حیّان نشأت گرفته اند. حیّان اولین ناشر دارای گواهینامه مدیریت کیفیت ISO 9001 در نشر علوم پزشکی است.حاصل17 سال فعالیت موسسه حیّان انتشار بیش از 2000 عنوان کتاب چاپ اول اخذ دهها لوح تقدیر و کسب رتبه نخست و احراز ناشر برگزیده در 12 سال بوده که در نوع خود بی نظیر است.

  سال 1375 موسسه فرهنگی انتشاراتی اباصالح را تاسیس نمودم، که مدیر مسئول آن همسرم ( فاطمه موسوی بجنوردی ) است و در سالهایی جزء 10 ناشر اول کشوربوده است.(درمیان بیش از 8000 ناشر).

   سال 1377 بانک اطلاعات پزشکی (کتاب سفید) را تاسیس نمودم. که تنها بانک اطلاعات پزشکی است که بصورت تخصصی و با مجوز مطبوعاتی فعالیت می کند. و در نهمین جشنواره مطبوعات به عنوان نشریه برتر در اطلاع رسانی لوح گرفت و تنها بانک اطلاعاتی دارای گواهینامه مدیریت کیفیت ISO 9001 می‌باشد.

سال 1377 نشریه کتاب شناسی علوم پزشکی (کتاب حیّان) رامنتشرنمودم (تنها نشریه کتاب شناسی در حوزه علوم پزشکی)

سال 1383 نشریه پرتوشناسی حیّان را تقدیم جامعه رادیولوژی و پرتوشناسی کشور نمودم.

   سال 1374، دفتر پژوهشهای واژه شناسی و ترجمه رایانه ای را تاسیس نمودم که حاصل آن ساماندهی به واژگان پزشکی است که دارای منابع و ذخایر ارزشمندی است، «فرهنگ جامع علوم پزشکی حیّان»، « فرهنگ پایه علوم پزشکی حیّان» ، « فرهنگ اختصارات علوم پزشکی حیّان»، « فرهنگ اصطلاحگان علوم پزشکی حیّان» ،« فرهنگ جامع مصورعلوم پزشکی حیّان» ، « فرهنگ پاکت دورلند»،« فرهنگ بزرگ دورلند» و دهها عنوان فرهنگ دیگر حاصل این تلاش است.
  سال 1384 انتخابات ریاست جمهوری نهم، حال و هوای دیگری داشت، من بر این باور بودم که انحصار طلبان می خواهند میخ آخر را بر تابوت دموکراسی و اصلاحات بزنند، من هرچند به اصلاح طلبان انتقاد داشتم، اما خطر استبداد جدی تر از آن نقدها بود، پس بیشترین تلاش خود را کردم تا احمدی نژاد نیاید، اما اردوگاه اصلاح طلبان هنوز خطر را حس نکرده بودند و هر کدام سازی می زدند، اگر اصلاح طلبان در دور نخست با هم کنار می آمدند، کار تمام بود، اما تقدیر چیز دیگری بود و ملت ایران باید سالها رنج و مشقت و نابودی منابع و فرصت ها را نظاره کند.
   14 تیر 1384، یازده روز پس از پیروزی تفکرطالبان، مقاله" نامه ای به شون پن" را نوشتم، و همان شب نیز اولین بازداشت غیر قانونی خود را در بند 241 اوین تجربه کردم، صبح با قرار کفالت آزادشدم، بلافاصله در دادسرای انتظامی قضات طرح شکایت کردم، مدتها بازپرس متخلف را به آن دادسرا می بردم و نهایتاً او از آن سمت برکنار و جمعی برایم دعا کردند، بازپرس متخلف به دعا و نفرین مظلومان مبتلا و جوانمرگ شد، از بیمارستان به وکیل ما زنگ زده و حلالیت طلبیده بود که:" من به شما ظلم کردم"  قاضی بعدی رای برائت برایم صادر کرد.
  سال 1386 برای مجلس شورای اسلامی از قم کاندیدا شدم، هیات اجرایی و هیات نظارت و در نهایت شورای نگهبان صلاحیت مرا رد کرد، علت "عدم اعتقاد و التزام عملی به اسلام، قانون اساسی و اصل مترقی ولایت مطلقه فقیه" ذکر شده بود!مقالات" من بی صلاحیتم" "ناگزیرم از خود بگویم" " چفیه، دستار شهادت، دستاویز قدرت" و ...انحصار طلبان و بخصوص آقای جنتی را بسیار عصبانی کرده بود!  ناگزیر ازهیات اجرایی، هیات نظارت و شورای نگهبان شکایت کیفری مبنی بر افتراءکردم، بازپرس جوان شجاععی بود و سه مرحله اخطاریه برای وزارت کشور و شورای نگهبان فرستاد، اما در نهایت پرونده را از او گرفته و یک بازپرس قلم به فرمان حکم منع پیگرد برای شورای نگهبان صادر کرد!
  سال 1387 برای هیات مدیره سازمان نظام پزشکی که یک تشکل صنفی و ظاهراً غیر دولتی است، داوطلب شدم، باز هم رد صلاحیت شدم، این بارهم از سوی وزارت اطلاعات همراه با تخلفات بسیار از آیین نامه انتخابات نظام پزشکی!، اعتراض ها به جایی نرسید، قانونی جز زور وجود ندارد. این بار علت "عدم احراز صلاحیت توسط مراجع ذیربط " ذکر شده بود، و باز شفاهی گفتند: " نظر وزارت اطلاعات است و از هیات نظارت کاری بر نمی آید!" در واقع هیات های اجرایی و نظارت با دیدن آرم وزارت، دست و پایشان می لرزد و لال می شوند، اما من با همه آن ها کار دارم، اگر جرات حرف زدن ندارید، مسئولیت نپذیرید، وگرنه مسئولید و عقوبت خواهید شد، من به همه آنها هشدار می دهم روزی در محکمه ملت عادلانه محاکمه خواهید و عذری پذیرفته نخواهد شد، ما چوبه های دار جمعی و جوخه های مرگ برپا نمی کنیم، اما عادلانه و با طی تشریفات و موازین قضایی، همه مجرمان و بانیان ظلم را محاکمه و به سزای عملشان خواهیم رساند، آن روز دور نیست!
  بهار 1388: به عنوان رییس هیات مدیره تعاونی مطبوعات استان تهران انتخاب شدم، بلافاصله پس از این انتخاب جلوی فعالیت تعاونی را گرفتند!
 خرداد1388: دهمین انتخابات ریاست جمهوری، می دانستم که رد صلاحیت می شوم، برای تکمیل کلکسیون رد صلاحیت، ثبت نام کردم و صد البته باز هم رد صلاحیت شدم، در میان چهار کاندیدا، از میر حسین موسوی حمایت کردم تا پنجرهای به سوی آزادی بگشایم، تعویض وزیر کشور و مسئولین استانها و عدم صدور کارت نظارت برای بیش از 20000ناظر ستاد موسوی ، نفوذ نیروهای سازماندهی شده در ستادهای موسوی و هزاران نشانه دیگرنگرانی ها را دامن می زد، از صبح انتخابات که smsها را- که مهمترین وسیله ارتباطی کمیته صیانت از آراءبود - قطع کردند، نگرانی ها شدت گرفت،  اما از بعد از ظهر که 200 خط تلفن کمیته صیانت از آراء را قطع کردند بوی توطئه به مشام می رسید، عصر انتخابات رسما ستاد قیطریه به تصرف نیروهای نظامی درآمد و اینجا بود که دوستان تعبیر کودتا کردند، گفته می شد که قبل از آن مسئولین رده بالا با میر حسین تماس گرفتند و پیروزی او را تبریک گفتند( مثل لاریجانی) ،  بحر حال از غروب 22 خرداد 1388 فصلی نو در تاریخ انقلاب اسلامی رقم خورد، من آن را"انقلاب سوم " می نامم، هر چند انحصار گران به آن " انقلاب رنگی" انقلاب نرم" می گویند.
28 خرداد 1388: اعلام برائت پدر از مواضع اینجانب، پس از مدتها فشارو اصرار اصحاب کیهان و پرتو! ،هر چند به عنوان پدر دست و پای معظم له را می بوسم، اما به عنوان یک فقیه و حافظ قرآن و نهج البلاغه انتظار دارم که سخن مخالف را بشنوند و همان گونه که بارها در گوش ما از عالم فرزانه و معلم اخلاق مرحوم میرزا جواد آقا تهرانی نقل کردند که آن بزرگ کفش جلوی پای مخالفان خود جفت می کرد، من انتظارکفش جفت کردن در برابر مخالف ندارم، فقط سخن او را با حوصله بشنوید و بخاطر اختلاف دیدگاه قطع رحم که دومین گناه پس از شرک است نفرمایید!
هفتم تیر ماه 1388: یعنی پانزده روز پس از انتخابات، به دادسرای ویژه روحانیت احضار(شفاهی) شدم، علیرغم صدورقرار عدم صلاحیت، بطور غیر قانونی و بدون هیچ حکم بازداشتی روانه بند 209 اوین شدم، سه هفته تمام در انفرادی، بدون حتی یک لحظه هواخوری و بدون تمامی حقوق قانونی یک بازداشتی( مطابق با دستورالعمل رییس قوه) گذراندم، 72 صفحه بازجویی پس دادم، در آنجا نوشتم که : نذر کرده ام به ازای هر روز اقامت در انفرادی، سه مطلب برای آزادی بنویسم و از همان زندان بر روی برگه های بازجویی که کش می رفتم، نوشتن را شروع کردم، اما برگه ها را هم گرفتند! ازمقالات جالب سلول انفرادی" من خرگوشم، من خرگوشم" " آسمان پر ستاره سلول من" " هزار بار بنویسید : من خرم" " اشباح سلول انفرادی" " ما رایت الا جمیلا" " کفشدوزکی در سلول انفرادی" بود.  پس از آزادی مقاله نخست" سلول انفرادی، قطعه ای از بهشت" بود که همزمان با مراسم تنفیذ احمدی نژاد در صفحه اول اعتماد ملی درج شد و باز حملات و مشکلات تشدید شد.
مرداد 1388 مجوز نشریه" کتاب سفید" ( بانک اطلاعات پزشکی ) علیرغم غیر سیاسی بودن لغوامتیاز شد، این ها برای تسلیم کردن مخالف دست به هر کاری می زنند!
مرداد 1388 مجوز نشریه" کتاب  حیان " ( نشریه کتاب شناسی علوم پزشکی ) لغو امتیاز شد!
از ابتدای سال تمامی غرفه های نمایشگاه های استانی حیان در30 استان حذف و بسته شد، این به معنای حذف 33 درصد توان مالی موسسه است، آنها می خواهند از طریق اقتصادی من را به زانو درآورند.
  دیماه 1388 : به عنوان نایب رئیس تعاونی ناشران دانشگاهی انتخاب شدم، تا کی این تعاونی را نابود خواهند کرد؟ نمی دانم!
اسفند 1388:جلوگیری از فعالیت حیان: ارشاد باز به صورت غیر رسمی و شفاهی جلوی تمامی فعالیت های موسسه انتشارات حیان( ناشر برگزیده علوم پزشکی) را گرفت، از دادن هرگونه سرویس که حق مسلم ناشر است، نظیر مجوز چاپ کتاب و اعلام وصول پس از چاپ خودداری می نماید و حاضر به ابلاغ این محرومیت نیست، این به معنی ضربه نهایی بر ساختار اقتصادی ماست. دیگر نمی توانم ادامه کار دهم ، اما باز ایستاده ام، بارها گفته اند که اگر یک خط از جنبش سبز ابراز برائت کنی، همه مشکلاتت حل می شود نه تنها مسائل مالی و قضایی حل می شود، هر پستی بخواهی برایت مهیاست، اما من از آن ها چیزی نمی خواهم و نخواهم خواست، من از خدای خویش می خواهم که مرگم را یا شهادت درراه حق قراردهد و یا قلم بدست در پشت میز نشر.

 ان شاء الله / دکتر مهدی خزعلی
شنبه 15 اسفند 1388
 


 
 

Things you can do from here:

 
 
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages