وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می
شود دلم را پس بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی
کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد آن طرف دیوار.همین. و من این بازی را
دوست دارم.همین که دلم پرت می شود ...آن طرف دیوار، آنقدر دلم را پرت می
کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز کنند و بگویند:
بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم
......من این بازی را دوست دارم
آموخته ام ... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش
نيستم
دعا كنم.
هميشه زمان به نفع تو نخواهد بود.
اين فرصت ها به زودي از دست خواهد رفت و آنگاه ديگر پشيماني سودي ندارد
به دريا شکوه بردم از شب
به هر موجي که مي گفتم غم خويش
سري مي زد به سنگ و باز مي گشت
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت
فرداست پس چرا امروز مي سوزم
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست
حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفال مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را
گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم
منتظر نظراتتون هستم