يك ديوار تا خدا ...

0 views
Skip to first unread message

R.mir.

unread,
Sep 10, 2011, 2:12:51 AM9/10/11
to میر شرح بینهایت
يك ديوار تا خدا ...
دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند
نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.
اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم
پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی
رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد
که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. ...شاید دریچه
ای،شاید شکافی،شاید روزنی
همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر
سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم.گاهی ساعتها
پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه
چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ
وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند
دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه
ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به
امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
آن طرف حیاط خانه ی خداست.

وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می
شود دلم را پس بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی
کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد آن طرف دیوار.همین. و من این بازی را
دوست دارم.همین که دلم پرت می شود ...آن طرف دیوار، آنقدر دلم را پرت می
کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز کنند و بگویند:
بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم
......من این بازی را دوست دارم
آموخته ام ... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش
نيستم
دعا كنم.
هميشه زمان به نفع تو نخواهد بود.
اين فرصت ها به زودي از دست خواهد رفت و آنگاه ديگر پشيماني سودي ندارد
به دريا شکوه بردم از شب
به هر موجي که مي گفتم غم خويش
سري مي زد به سنگ و باز مي گشت
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت
فرداست پس چرا امروز مي سوزم
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست
حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفال مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را
گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم

منتظر نظراتتون هستم

Shaqayeq Bayat

unread,
Sep 18, 2011, 4:49:01 PM9/18/11
to mirforlifei...@googlegroups.com

ببخشید شما ثروتمندید ؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.
 
هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
 
پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»
 
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.
 
گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
 
آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.
 
بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»
 
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»
 
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
 
آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
 
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.
 
لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.
 
مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
 
ماریون دولن

--
دریافت این پیام بدلیل ثبت نام شما در گروه است گروه Google Groups "میر
شرح بینهایت".
جهت ارسال به این گروه، ایمیل را ارسال کنید به
mirforlifei...@googlegroups.com
برای لغو ثبت نام در این گروه، یک ایمیل ارسال کنید به
mirforlifeisfriendship+unsub...@googlegroups.com
برای سایر گزینه ها، به این گروه مراجعه کنید در
http://groups.google.com/group/mirforlifeisfriendship?hl=fa


Reza Mir

unread,
Sep 21, 2011, 8:06:57 AM9/21/11
to mirforlifei...@googlegroups.com, Shaqayeq Bayat, mir r
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages