نامه ی بیست و ششم محمد نوری زاد به رهبری + چند خبر و مقاله

39 views
Skip to first unread message

Emrooz News

unread,
Oct 6, 2012, 5:24:50 PM10/6/12
to

نامه ی بیست و ششم محمد نوری زاد به رهبری

به نام خدایی که فکر آفرید

پشت پرده ی قدرت در ایران

سلام به رهبر گرامی جمهوری اسلامی ایران

حضرت آیة الله سید علی خامنه ای

این نامه برخلاف طعم تلخی که اختیار کرده، به گمان خودم، منصفانه ترین و خیرخواهانه ترین نامه ای است که تاکنون برای شما نگاشته ام. صبوری کنید و به سخن مشفقانه ی من دل بسپرید. احتمالاً جماعتی از هواداران هماره ی جناب شما با مطالعه ی این نامه هیاهو سرمی دهند و عرصه را بیش از پیش بر من تنگ می گیرند. باکی نیست. مهم این است که من سخن خود را در این تنگنای بیچارگی به شما رسانده باشم. سخنی که با همه ی استعداد انسانی و ایمانی خود فریاد برمی آورد: آهای سید علی عزیز، این صدای طبلی که می شنوی، صدای آخرین تپش های برقراری ماست. بیا و دست به دست مردم بده و خود را از حصار آنانی که ما و شما را به این فلاکت عظما فروفشرده اند بیرون بکش!


و اما اصل سخن من:

شاید باور جناب شما بر این باشد که قدرت نخست کشور شمایید. که در این بیست و سه سال گذشته هر تصمیم کلانی را که اراده فرموده اید همان شده است. و شاید آن سردارانی که برای بعد شما کمین کرده اند و از همین اکنون کلیات کشور را به زیر بغل زده اند، خود را قدرت نخست کشور بدانند. با اطمینان می گویم: نه آن درست است و نه این. نه شما قدرت نخست کشورید، و نه سرداران فربه ای که به هر موقف این کشور بلازده چنگ برده اند.

اراده ی سخن من در این مقال بر: واگشایی دری است که قدرت نخست در پشت آن لمیده است. و از همانجا زیرکانه خواسته های خود را توسط آنانی که خواهم گفت چه کسانی هستند، به سمت ذهن و زبان مبارک شما گسیل می کند، و از همانجا میزان چربی سفره ی سرداران شما را می سنجد تا فربگی این نوکیسه های سیری ناپذیر فراگیر شود.

حتی من به طرح کودتای نظامی ای که این سرداران فربه برای بعد شما روی میز خود نهاده اند، از همین زاویه می نگرم. آنان به انجام کاری که مأموریتش را یافته اند دست خواهند برد. بی آنکه بدانند همه ی اطوارشان توسط همان قدرت نخست طراحی شده و ولع شان در بلعیدن ایران نیز ناشی از تربیتی است که همان قدرت نخست در کامشان افشانده:


۱ – سینماگران واژه ای دارند به اسم ” قاب”. این قاب، انجماد هر آن چیزی است که در یک صحنه جا می گیرد. عکسی از صحنه ای است که یا باید فیلمبرداری شود یا آنکه فیلمبرداری شده. بهتر بگویم: چارچوبی از ذهن کارگردان است که دوربین فیلمبردار به آن عینیت می دهد.

با همین قاب سینماگران، به نیمه ی بهمن ماه سال پنجاه و هفت می رویم. هنوز یک هفته ای نیز از ورود باشکوه امام خمینی به ایران سپری نشده است. آری یک هفته ای نیز سپری نشده. امام خمینی را موقتاً در مدرسه ی دخترانه ی “رفاه” اسکان داده اند. حالا قابی را ترسیم می کنیم از مدرسه ی رفاه که در تاریکی شب فرو رفته است. ساعت سه و نیم صبح است. زمین را برف پوشانده. هوا سرد است.


دو لکه ی نور، یکی در طبقه ی اول، و یکی در بام مدرسه، تاریکی را پس رانده است. در زیر لکه ی نور طبقه ی اول، امام خمینی وضو ساخته و به نماز شب ایستاده است. نمازی که با او مستی است. مستی از پیروزی ای که عنقریب خدای متعال با تجلی اش نصیب مردم می فرماید. امام اما در تلاش است که نمازش خالص برای خدا باشد. و هیاهوی مردمی را که عطش او را دارند و فدایی و سینه چاک اویند از دوردست های ذهن خود نیز بتاراند. و یک نماز ناب اقامه کند. بهره مند از “اسرارالصلوة” ی که خود مرقوم فرموده اند. این از طبقه ی اول در قسمت پایینی قاب.


اما در قسمت فوقانی قاب و در زیر نوری که به بام مدرسه تابیده، جناب آیت الله خلخالی، فعال و پرانرژی و تام الاختیار، پای بر برف های بام می نهد و دستور می دهد چهار امیر ارتش شاه را به بام مدرسه بیاورند. می آورند. و با چشمان بسته سینه ی دیوار ردیف می کنند. ساعت چهار صبح است. خلخالی “بسم الله القاصم الجبارین”ی می گوید و فرمان آتش سرمی دهد. به همین راحتی. جسم بی جان این چهار نفر بر روی برفی که برکف بام نشسته فرو می افتد.

این قاب تمثیلی ای که من از مدرسه ی رفاه نشان شما می دهم – که در طبقه ی نخستش رهبری چون امام خمینی عاشقانه و اشک در چشم به نماز شب ایستاده، و بر بامش خلخالی سراسیمه مشغول اعدام است – تفسیری از فرایند نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران است. مردمان دنیا کاری به غلظت خلوص نمازی که در طبقه ی اول اقامه می شود ندارند. آنان می گویند: آنچه که در بام مدرسه ی رفاه رخ می دهد، صورت بیرونی همان نماز خالصانه است.


۲ – شاید بر این قاب نمادین من خط بکشید. که نخیر، این قاب، یک سیاهنمایی محض است. و بفرمایید: نماز امام، که خالص و ناب و با حضور قلب است، هیچ ربطی به اعدام های خلخالی ندارد. و باز بفرمایید: نماز به جای خود، اعدام به جای خود. و یا قاطعانه تر بفرمایید: سیاست ما عین دیانت ماست. نماز امام خمینی دیانت ماست و اعدام های خلخالی سیاست ما. هردوی اینها لازم و ملزوم همند و انفکاک ناپذیر.

من می گویم: دنیا به اینجور خلوص نیت ها حضور قلب های فردی و درونی ما کاری ندارد. مهم نمایشی است که ما با برآوردن انقلاب اسلامی نشان مردم دنیا داده ایم. خلاصه ی برداشت همگان از نمایش ما همان قاب مدرسه ی رفاه است: نمازی با خلوص در اندرون، و کم خردی ها و تندی ها و عصبیت ها و مصادره ها و غارت ها و اعدام ها در بیرون. و نیز قبول می فرمایید که هر چه زمان گذشت، از میزان همان خلوص اولیه نیز کاسته شد، و به فربگی خصلت های سراسیمگی ما در روبیدن حقوق مردم افزوده گشت.


۳ – قابی که من از مدرسه ی رفاه تقدیم شما کردم، همان معنای ظاهر و باطن جمهوری اسلامی ایران است. که در دو وجه اساسی رخ می نماید: یکی: صورتی از مسلمانی، و دیگری: شقاوت. با این اشاره که نه مسلمانی اش به خدا و پیغمبر و اسلام و قرآن ربط دارد و نه شقاوتش. چرا که در هیچ کجای آداب انسانی مقوله ای به اسم شقاوت جای ندارد. چه برسد به ادیان آسمانی که روحشان جلابخشودن به همان آداب انسانی است.


۴ – اخیراً پیشنهاد فرموده اید: “سازمان های جهانی تحریم های وضع شده علیه ایران را لغو کنند تا ما غنی سازی اورانیوم را متوقف کنیم.” این سخنی است که همین چند روز پیش از دهان آقای علی اصغرسلطانیه – نماینده ی ایران در آژانس بین المللی انرژی اتمی – بیرون خزید. همه می دانیم که او و صد پشت هسته ای اش بدون کسب اجازه از محضر مبارک شما آب نمی خورند.

این پیشنهاد دیرهنگام و البته خنده دار آقای سلطانیه، یعنی این که: همه ی شعارها و سرمایه ها و گریبان دریدن های این چند ساله ی ما باد هوا. و یعنی: ای ابرقدرت ها و سازمان های جهانی، شما را به همه ی مقدسات قسم، بیایید و ما را از دل این سرگشتگی و مخمصه ی پیچ در پیچی که خود ما با بدفهمی هایمان برسر خود و نسل های برنیامده ی خود آوار فرموده ایم، بیرونمان بکشید! و یعنی: آی هوار، “غلط” کردیم. و این غلط کردیم، دگرگونی همان شعاری است که ما سال های سال سردادیم و مردم بی نوا را به جهالت تکرار آن ترغیب فرمودیم. که: آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند.


۵ – اگر ایرانیان بهت زده از شما بپرسند: راز سرگشتگی امروز ما و این “کاسه ی چه کنم”ی که پیش روی شما نهاده شده در چیست، چه پاسخ می دهید؟ می فرمایید: دشمنان در کار ما درپیچیدند و ما را در برآوردن آرمان های انقلاب ناکام گذاردند؟ یا همانگونه که بارها فرموده اید: این راز را در توطئه ی دشمنان از یک سوی و کوتاهی خود ما از دیگر سوی باید جست؟ و یا: در دشمنان خارجی و عمله های داخلی شان؟ یا: در دشمن دانا و دوست نادان؟

تأکید مکرر شما بر این “دشمن” نه چیزی است که بشود پنهانش کرد. در همه ی گزینه های شما پای ثابت “دشمن” – در برآوردن فلاکت هایی که ما بدان دچار شده ایم – حتمی است. من برخلاف همه ی آنانی که به شما ایراد گرفته و می گیرند، می خواهم بگویم: اتفاقاً حضرتعالی درست تشخیص داده اید که یکی از رازهای ورشکستگی ما را در دسیسه های دشمن باید جست.

من با این ترجیع بند دشمن دشمن شما موافقم. بسیار بسیار. که شما از همان ابتدا با هوشمندی ما را از دشمنِ در کمین پرهیز می دادید. با این تفاوت که خصوصیت روحی شما آنگونه است که دوست می دارید با اَبَردشمنانی در اندازه ی آمریکا و اسراییل پنجه در پنجه بیاندازید، و به دشمنان خرده پا و چهره پوشانده و دم دست التفاتی ندارید. من اگر ناگهان بگویم: همین آقای حسین شریعتمداریِ کیهان، با همه ی ارادتی که به جناب شما دارد، مستقیماً از صهیونیست ها خط می گیرد و کارهای بایسته ی آنان را به بیت مکرم شما تزریق می کند، بر من می آشوبید آیا؟ صبور باشید. من به چونیِ این مهم خواهم پرداخت.


۶ – من حتی نمی خواهم بگویم: یکی از رازهای ورشکستگی امروز ما در این است که ما بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی، روضه خوانان را بر دانشمندان خود برتری دادیم و رشته های امور کشور را به دست این بی عرضگان سپردیم. روحانی روضه خوانی که تا دیروز مختصری پول می گرفت و روضه ای سوزناک برمی کشید، ناگهان به ضرب انقلاب برکشیده شد و بر گرده ی قافله ای نشست که با انقلاب سال پنجاه و هفت روی به آزادی و اندیشمندی و برآمدن و نیکبختی داشت.

مگر ما چند روحانیِ دنیادیده مثل شهید بهشتی و شهید مطهری و سید محمد خاتمی داشته ایم که درحوزه ی تخصصی و علمی و کاریِ خود موفق بوده باشند؟ مابقی روحانیان همان روضه خوانان بودند. که هنوز نیز هستند و رشته ها و اراده ها را در دست دارند. یک نگاهی به قد و بالای امام جمعگان و دوست داران خود آقایان سید احمد خاتمی و علم الهدی و صدیقی و امامی کاشانی و جنتی و مجتهد شبستری و نعیم آبادی و دری نجف آبادی و سعیدی و حسنی و شیخ محمد یزدی بیاندازید. با اطمینان می گویم: اینان اگر انقلاب نمی شد، در همان روضه خوانی خود نیز توفیق چندانی نداشتند.

خدای گواه است که مرا از این مثل، قصد مناقشه و تخفیفِ بایستگیِ روحانیان نیست. زبانم لال اگر که شأن علمی و تخصصی یک روحانی را بخاطر لباسی که به تن دارد نادیده بگیرم. من همه ی دار و ندار خود را زیر پای آن روحانی ای که می فهمد و ادب دارد و عالم و متخصص است و در جایگاه بایسته اش قرار گرفته است و درستی برمی آورد، فرش می کنم.


۷ – قدرت نخست ایران اگر با شما نباشد، و با پاسداران شما نیز نباشد، پس با کیست؟ عده ای می گویند: با آقا زاده ی شما جناب مجتبی خامنه ای است. که یک روز از شهرام جزایری هشتصد میلیون تومان پول می گیرد و روزی دیگر، برآشفتنِ انتخابات سال هشتاد و هشت و تبعات بعدیِ آن را مهندسی می کند، و امروز نیز به یُمنِ آقازادگی اش، و به برکت دستی که به گردن حضرت حجة الاسلام والمسلمین آشیخ حسین طائب – رییس سازمان اطلاعات سپاه و مسئول سابق هماهنگی های بیت مکرم – انداخته، در پس پرده ی اقتدار شما، به رتق و فتق امور می پردازد و برای خود در فردای پس از شما خواب هایی می بیند.

همین آقا مجتبای شما حتی آنقدر نفوذ دارد که در دفتر همه ی وزرا و خود رییس جمهور که هیچ، در دفتر رییس مجمع تشخیص مصلحت که هیچ، در دفتر رییس قوه قضاییه و رییس مجلس که هیچ، حتی در دفتر آقای مصلحی وزیر اطلاعات نیز شنود کار می گذارد! خلاصه آقازاده ی شما با هر زنگی که به هر وزیر و وکیل و صاحب نفوذی می زند، رعشه بر تن آنان می اندازد و کارها و نقشه های خود را پیش می برد.


چرا نگویم: برخلاف آقا مسعود و آقا میثمِ شما که خوب و شایسته و دوست داشتنی اند و تلاش کرده اند دست های خود را به غبار قدرت نیالایند، یکی از بزرگترین ایرادهای آقا مجتبای شما این بود و هست که لباس آقازادگی اش را به کارهای نابهنجار اطلاعاتی و امنیتی و خاصه گرایی آلود. بله، شاید عده ای بگویند این آقازاده ی مبسوط الید، قدرتِ پس پرده ی ایران است. همو که دستش به دلارهای نفتی و همه جوره ی سرداران فربه واگشوده است. همو که تغییرات جوّی را نیز با دستگاه های مخوف مهره ی امنیتی اش آقای طائب رصد می کند، مدیر اجرایی اش سردار پاسدار قالیباف است و عامل سیاسی اش زاکانی.

رها بودن آقا مجتبای شما باعث شده روضه خوانان و ابن الوقت های دیگر نیز به آقازادگان و عشیرگان خود جولان بدهند. مثل آقازاده ی نفرت انگیز واعظ طبسیِ آستان قدس که میزان دارایی اش از اندازه بدررفته، مثل آقازاده ی نفرت انگیز خزعلی که هم سر در سفره ی سرداران سپاه دارد و هم بضرب نام پدر چند شبکه ی تلویزیونی به راه انداخته، مثل آقازاده ی دری نجف آبادی، مثل آقازاده ی مقتدایی، مثل داماد و بستگان مهدوی کنی در بساطی که به اسم امام صادق علم کرده اند، مثل برادران عسگراولادی که در بستری از مناسبات نفرت انگیز، سالانه میلیارد میلیارد به حساب بانکی خود پول پمپاژ می کنند. و دیگرانی از این دست، که با نگاه به اطوار آقا مجتبای شما صاحب نفوذ و تریلیاردر شده اند. با این ادله که: وقتی “او” می کند چرا ما نکنیم؟


صمیمانه می گویم که ظهور اینچنینی آقا مجتبای شما در کانون قدرت، تراشه ی مختصری است از خروج خود شما از آن جایگاهی که باید می بودید. معروفست که خدم و حشم و اعضای بیت امام خمینی از “دوازده” نفر بیشتر نبودند. و خدم و حشم و اعضای بیت جناب شما: “یک هزار و دویست نفر”. یعنی درست یکصد برابر. هزینه ی سالانه ی بیت امام خمینی به یک میلیون تومان هم نمی رسید. اما سالانه حداقل یکصد میلیارد تومان صرف امور جاری و تشریفاتی بیت مکرم شما می شود. امام خمینی یک بار سفره نینداخت اما بیت شما در ایام محرم و رمضان و فاطمیه هر شب برای بیست هزار نفر سفره می اندازد.

البته من با این نظر که آقا مجتبی را قدرت نخست کشور می داند موافق نیستم. علتش را می گویم. آقا مجتبای شما زیاد زیاد که بُرد و نفوذ داشته باشد، در راستای همان هیبتی است که آقای حسین شریعتمداری برای خود پرداخته است. شاید خود آقا مجتبی به این سخن من اعتراض کند که نخیر، من صاحب نفوذم و میلیاردها پول به اشاره ی من جابجا می شود. و بگوید: به اشاره ی من یکی برکشیده می شود و دیگری فرومی افتد. به اشاره ی من پروژه های میلیاردی بی توجه به آه و فغانِ “چیزکی” به اسم قانون، به کام سردارانِ خودی فروتپانده می شود. این منم که مشخص می کنم چه کسی زندانی شود و چه کسی آزاد. این منم که غیرمستقیم رشته های امور کشور را در دست دارم. به این می بخشم و از دهان دیگری بیرون می کشم. من کجا و حسین شریعتمداری کجا؟ که تنها قلمی دارد و همان قلم  نیز شیدای خود ماست!


من در این نوشته بنا ندارم به هیاهوهای اینچنینیِ آدم هایی چون شریعتمداری و طائب و سرداران سپاه و آقا مجتبای شما اعتنا بکنم. اما معتقدم وظیفه ی آقا مجتبای شما و امثال او همان است که گفتم: انتقال خبرهای گزینش شده به شما و نگرانی هایی که توسط جناب شما “باید” مرتفع شوند. مهم این است که این خبرها و این نگرانی ها را چه کسی در کام اینان می افشاند؟ مهم این است. قدرت پشت پرده ی ایران را از همین مسیر باید دنبال کرد.

شاید حاج آقا طائب از این کنایه ی من بربیفروزد و بگوید: اگر من دم گوش آقا مجتبی چیزهایی می گویم، این من، خودم هستم و خودم. نه از کسی خط می گیرم و نه اجازه می دهم کسی به بیت مکرم چپ نگاه کند. و فلان سردار فربه نیز بگوید: این منم که به دیگران دستور می دهم. این من، مگر می شود از جای دیگر خط بگیرد؟

اجازه بدهید اینها هرچه می خواهند بگویند. من با اطمینان به جناب شما تقدیم می دارم که هم طائب و صد سردار فربه ی پشت در پشت او، و هم جناب شریعتمداری، و هم آقازاده ی محترم شما “خیال” می کنند که مستقل و منفرد و صاحب رأی اند. خصلت مشترک این جماعت، اطلاعاتی و امنیتی بودن آنان است. و حرص و ولعی که برای تمامیت خواهی دارند. قدرت پشت پرده ای که من بدان اشاره خواهم کرد، از همین منفذ است که پیچ اقتدار اینها را شل و سفت می کند.


۸ – شما در این سه سال، دو واژه ی جدید به واژگان انقلاب افزودید. یکی “فتنه” است و دیگری “بصیرت”. من شخصاً درهدایت این دو واژه به جان جامعه، به شما آفرین می گویم. جامعه ی شعارخوار ما که ناگهان با اطلاق یک “ضدانقلاب” طومار منتقد خیرخواهی را برمی چید و او را در همان خیابانی که راه می رفت به گردونه ی نفرت های تلنبار می راند، گویا گرسنه ی این دو واژه بود. و این دو واژه به برکت هوشمندی شما به کام جامعه درانداخته شد تا سفره ی شعارخواری ما کاستی ای نداشته باشد.

شوربختانه اما شما درست در شرایطی سخن از فتنه راندید که خود در میان فتنه ی آن جماعتی که از پس پرده برای شما خبر می آوردند گرفتار بودید. و درست زمانی دیگران را به بصیرت و درست دیدن فرا خواندید که دیگران شما را از فرد نامتعادلی چون احمدی نژاد پرهیز می دادند و شما اعتنایی به درست دیدن آنان نداشتید. حتی نگاهی ساده و سطحی به قد و بالای احمدی نژاد مفهوم بصیرت را در گزینش و برآوردن این مالیخولیا معنا می کرد. پس چگونه است که خالق واژه ی بصیرت سیاسی، از شناسایی او عاجز ماند؟ و همچنان بر واژه ی بی نوای بصیرت پای فشرد؟


۹ – یک پرسش! احمدی نژاد چقدر به کشور ما و به نسل های بعدی ما خسارت وارد آورده باشد خوب است؟ با تحقیرها و تحریم ها و توهین ها و عقب ماندگی هایی که نصیب کشور ما کرده و می کند؟ پاسخ بدهید! صد میلیارد دلار؟ هزار میلیارد دلار؟ چقدر؟ مگر شلتاق های این نامتعادل نبود که ذبح سرمایه های انسانی و پولی ما را سرعت بخشود؟ من با همان اطمینانی که از آقازاده ی شما و شریعتمداری گفتم، این نیز می گویم که احمدی نژاد در تمام سال های مسئولیتش، مستقیماً از صهیونیست ها و آمریکایی ها خط می گرفته است. و هنوز نیز در رکاب آنان است. چگونه؟ خواهم گفت.


۱۰ – این داستان را ما و شما از زبان امام خمینی شنیدیم که گفت: چند نفر به باغ یک کشاورز رفته بودند و بی اجازه از میوه های او می خوردند. مثلاً یکی چوپان بود و یکی دوره گرد و یکی روحانی. کشاورز که دید زورش به همه نمی رسد، روحانی و دوره گرد را به کناری کشید و گفت: شما اگر می خورید نوش جانتان. این جوانک چوپان در میان شما چه می کند؟ او کجا و شما کجا؟ هر سه متحد شدند و آن جوانک چوپان را زدند و از باغ بیرون انداختند.

کمی که گذشت، مرد کشاورز روحانی را به کناری کشید و گفت: حاج آقا ما هرچه داریم مال شماست. من مانده ام که شما را چه قرابتی است با این دوره گرد پارچه فروش؟ نیز متحد شدند و مرد دوره گرد را زدند و از باغ بیرون انداختند. حالا دیگر زور کشاورز به روحانی خاطی می چربید. یقه ی او را گرفت و بر سرش فریاد کشید: بی حیا در باغ من چه می کنی؟ زد و او را از باغ خود بیرون انداخت.


این داستان، داستان خود ماست. داستان کسانی که با انقلاب اسلامی شان به باغ همان “دشمن” داخل شدند و از میوه های او خوردند. دشمن زیرک دانست که یک تنه از پس این جماعت مفت خور برنمی آید. به دم گوش یک یک آنان خزید و اظهار رفاقت کرد و به یُمنِ صبوریِ سی و سه ساله اش، همه را از اطراف آن روحانی – که روح انقلاب باشد – پراند. هر یک را به شیوه ای و طریقی. اکنون همان انقلاب با شکوه، با لباسی مندرس، و با ضعفی که او را به سمت التماسی مکرر و بی پاسخ می راند، تک و تنها در میانه وامانده.

یک نگاهی به عکس های قدیم خود که در میان دوستان انقلاب ایستاده اید بیندازید. کجا رفتند یاران دیروز انقلاب؟ همه را یا با اعدام ها و مرگ های مشکوک کشتیم، یا با زندان های بی دلیل سوزاندیم و به حاشیه راندیم، یا با ایجاد تنگنا مجبور به مهاجرتشان کردیم، یا با انگ ها و برچسب های درآستین، مفتضح و خانه نشینشان کردیم. جمعی نیز به مرگ طبیعی مردند و خیال ما را راحت کردند.


۱۱ – چندی پیش به آقای هاشمی رفسنجانی سخنانی گفتم که اگر با شما نیز مواجه شوم خواهم گفت. به ایشان گفتم: شما سه سال است که به جمع معترضان پیوسته اید. درست مثل خود من. اما جایگاه شما کجا و موقعیت فردیِ من کجا؟ کدام حادثه و محکمه و سنگ بر سنگ نهادن و اخم و لبخند و زدن و کشتن و برکشیدن و فروکوفتن و کدام معامله با داخل و خارج بوده که شما یکی از مطلعین و باعثان و بانیان آن نبوده باشید؟

و گفتم: راز در هم پیچیدگیِ اوضاع امروز ما آیا می دانید در چیست؟ در این که ما حقوق مردمان خود را بصورت عام، و جمع فراوانی از آنان را بصورت خاص تباه کرده ایم. این حقوق تباه شده – حتی اگر شامل مرور زمان شده باشند – حیّ و حاضرند و چشم به راه اعاده و مطالبه ی حق خویشند. ما و شما را چاره ای جز توبه نیست. توبه هم به قول حضرت امیر(ع) این نیست که گوشه ی انزوا اختیار کنیم و دانه ی تسبیح بچرخانیم و استغفروالله بگوییم. حداقلِ توبه ی مطلوب این است که حقوق تباه شده ی مردم را اعاده کنیم.


و گفتم: من به غربی ها و ژاپنی ها آفرین می گویم که به پوزشخواهی از مردم وجهه ی قانونی داده اند. در این کشورها به محض برآمدن یک ضایعه، مسئولان و حتی دولتِ خاطی فرو می افتند. برای ژاپنی ها این فروافتادن از مسئولیت، به فروافتادن از چشم مردم نیز راه یافته. به گونه ای که شخص خاطی به خاطر شرم از نگاه شماتت گرِ مردم، دست به خودکشی نیز می زند.

به آقای هاشمی گفتم: من یک هدیه برای شما دارم. این هدیه ظاهرش تلخ اما باطنش شیرین است. نمی خواهم بگویم خروج کنید و همه ی فتنه ها و دسیسه ها را افشا کنید. بل بیایید و در یکصد نوشته یا پنجاه نوشته یا سی نوشته، یک به یک حادثه ها و معامله ها و زدن ها و کشتن ها و ضایعه هایی را که خود در برآمدن آن ها سهیم بوده اید یا ناظرِ بی طرف آن فاجعه ها و تعدّی ها و ظلم ها بوده اید، بربشمرید و از آسیب دیدگان یا از کلیت مردم پوزشخواهی کنید و هفته به هفته نیز این نوشته ها را نشر دهید. همان کاری که همه ی ما باید از سی و سه سال پیش بدان دست می بردیم اما از رواج آن بخاطر ضعیف نشدن نظام پرهیز کردیم.

و گفتم: اگر به این مهم، که یک حداقل در جهت احقاق حقوق معوقه ی مردم است مبادرت ورزید، هم خدا به شما عزت خواهد بخشود و هم با انتشار این پوزشخواهی ها سایر مسئولان را در معرض این حق فراموش شده ی مردم قرار خواهید داد. و گفتم: گرچه زمان از دست ما بدر رفته و ما در آستانه ی دگرگونی دردناکی قرار گرفته ایم اما این حرکت، می تواند آغازی خوب برای برون رفت از این فلاکتی که دچارش شده ایم به شمار آید.

آقای هاشمی کمی به فکر فرو رفت و گفت: من امروز حالم خوب نیست. راست می گفت. آن روز یکی از دخترانش را بازداشت کرده بودند و پسرش مهدی نیز در راه بود. از هدیه ی من تشکر کرد و ادامه داد: برداشت من از وضع کلی کشور این است که نباید کاری کرد که وزنِ آقای خامنه ای پایین بیاید. اگر وزن آقای خامنه ای پایین بیاید معلوم نیست بعدش چه می شود. من هیچ گزینه ای بهتر از آقای خامنه ای برای وضعیت فعلی کشور سراغ ندارم. با همه ی تجربه و سن و سالی که دارم نمی توانم فردای بعد از آقای خامنه ای را پیش بینی کنم. کشور افتاده دست طائب ها و نقدی ها. هیچ بعید نیست اینها فردا حتی به کودتای نظامی دست ببرند.


قصد من از بیان سخنانی که بین من و آقای هاشمی رد و بدل شد این است که بگویم: ما آنچنان به فرسودگی مدیریتی مبتلا شده ایم که حتی فردی مثل ایشان برای بعد شما هیچ گزینه ی مناسبی سراغ ندارد. و مهم تر: نگران برآمدن نظامیان و میراث خواران سال های دفاع مقدس است. این به معنی این است که آن قدرت پس پرده کارش را خیلی درست و بجا پیش برده است. از نگاه آن قدرت پس پرده، قرار نیست بعد شما کسی بر سریر قدرت جلوس کند. مگر سرداران نفتی و قاچاقچی ما مرده اند؟

باز باورم بر این است که عصر کودتاهای خونین و ناگهانی سپری شده و به جای آن، کودتاهای خزنده به جان کشورهای نگون بخت دست برده است. مثل آنچه که در ایران جاری است. که سرداران و پاسداران گرسنه و سیری ناپذیر همه ی منصب های حساس کشور را قبضه کرده اند. پس ما همین اکنون در عرصه ای از کودتای نظامی سرداران سیری ناپذیر سپاه غلت می خوریم. به ما بفرمایید: کدام منصب حساس کشوری است که در چنگ اینان نبوده نباشد؟ یا اگر نیست، مطیع و رام و ذلیلش نکرده باشند؟ 


۱۲ – آقایان هاشمی و خاتمی و موسوی و کروبی و جمعی دیگر از این دست، تازه ترین همراهانی هستند که آن “دشمن” با آستینی که شخص شما بالا زدید، از باغ انقلاب بیرون انداخت. زمزمه ی باغبان شاید این بوده باشد: جناب آیة الله سید علی خامنه ای، حضرت ولی امر مسلمین جهان، ما هرچه داریم متعلق به شماست. ما حساب شما را از حساب رقیبانی که در جلد دوست فرو شده اند جدا می دانیم. بیایید دست به دست هم بدهیم و این مزاحم های دلخراش را بیرون بیاندازیم تا باغ و هرچه که در اوست دربست در اختیار شما باشد. ما کی هستیم در این میان؟ شما باشید و باغ و هرچه که با اوست.

و شما در حالی که دست به گزنیش و ترویج واژگان فتنه و بصیرت برده بودید، و دایره ی خودی ها را تنگ و غیرخودی ها را وسیع کرده بودید، دست به همو دادید و کاری کردید که او برای شما تدارک دیده بود. در حالی که خود خیال می کردید هرچه می کنید مستقلاً برآمده از فکر و هوشمندی و تیزبینی شخص خودتان است. و حال آنکه نقش احمدی نژادها و شریعتمداری ها و آقازاده ها و طائب ها و سرداران مکرم در همین انتقال پیام آن باغبان زیرک به شما بوده است. همان کسانی که “خیال” کرده و می کنند مستقل اند و یافته های اطلاعاتی و امنیتی شان برآمده از ذکاوت شخصی و تشکیلاتی خودشان است.

اکنون تنها مانده اید آقا. با التماس به جامعه ی جهانی که: ما اشتباه کردیم. و آنان وقعی به التماس های ما و شما نمی کنند. دوستی می گفت: به یکی از اطرافیان رهبر گفتم آیا خبر دارید آقای جلیلی در نشست هسته ای استانبول پانزده بار جمله ی “تحریم ها را بردارید” را تکرار کرده است؟ که او گفت: شانزده بار!


۱۳ – روزی که ما سرنوشت مردم ایران را به سرنوشت مردم فلسطین گره زدیم و از عواقب این قلندری آشکار نهراسیدیم، روزی که ما درخشیدن و برآمدن ایرانیان را در شعار و رَجَز محدود کردیم، روزی که فروغ آزادی را دراین مُلک فروکشیدیم و به مشعل ترس و لکنت کبریت زدیم، روزی که فرد بی کفایتی چون شیخ محمد یزدی را بر سر دستگاه قضا گماردیم و او در یک قلم و باشاره ی شخص شما قاتلی چون جلال الدین فارسی را از قصاص و مرگ وارهاند، روزی که ما از تماشای فیلم بازجویی از همسر سعید امامی قالب تهی نکردیم و همچنان به حیات خود ادامه دادیم و حتی بارها به سفرهای تفریحی رفتیم و در آن سفرهای تفریحی غش غش خندیدیم، روزی که آیت الله های نفرت انگیزی چون شیخ علی فلاحیان، کشتن منتقدان را به چاشنیِ ترانزیت مواد مخدر آمیختند و همچنان آیت الله باقی ماندند، روزی که ما جسم علیل خود را دیدیم و مرتب آن را به رخ کشیدیم اما کشته های بی دلیل فرزندان مردم را و حقارت ایرانیان و درماندگی نسل های برنیامده ی آنان را ندیدیم،


روزی که میلیاردها پول بی زبان مردم را بدون اجازه ی مردم به کیسه ی این و آن ریختیم، روزی که نهضتی از ریاکاری و چاپلوسی را در اطراف خود رواج دادیم تا امام جمعه ها حتی از راز یاعلی گفتن ما به هنگام تولد پرده بردارند و همچنان به امام جمعگیِ خویش ادامه دهند، روزی که امام جمعه ها از پشت تریبون نماز جمعه دروغ گفتند و همچنان عادل باقی ماندند، روزی که از خدا پیش افتادیم و مردم را به خودی و غیرخودی تقسیم بستیم، آری از زمانی که ما دانستیم می شود با اسلام به اسم اسلام مزاح فرمود، آن جماعت پشت پرده باد در آستین ما و شما کردند که: خوش باشید. اگر از همه ی دنیا طالب همین اید، دنیا از آنِ شما. ما خود مقدماتش را فراهم می کنیم. و درست اینجا بود که زیرکانه بشقاب مطلایی را پیش شما آوردند و با رعایت غلیظ ترین آداب ادب ورزی به شما گفتند: حضرت آقا آیا یک حبه اورانیوم غنی شده میل دارند؟


و وقتی از خاصیت های آن برای شما گفتند، هیجان زده شدید و به ریسمانی دست بردید که آن باغبان زیرک به سمت شما دراز کرده بود. بصورت ظاهر شما پروژه ی ورود به قمار هسته ای را از زبان سرداران و معتمدین خود شنیدید و باور کردید و داخل آن شدید اما من می گویم: آنان کاره ای نبودند. بل پیام آوری بودند از جانب آن باغبان زیرک. جوری که شما در همان یک نشست نخست، با تبسمی بر لب، صحنه ی ذلت اسراییل را به چشم خود تجسم کردید و بلافاصله دستور اقدامِ ورودِ همه جانبه به قمار هسته ای را صادر فرمودید.

خلاصه سرداران و معتمدان و کارشناسانِ آن باغبان زیرک، سرِ شما را با اموری مختصر گرم کردند. و شما را از کلان کارهای مفید و شایسته برحذر داشتند. دم گوش شما نجوا کردند که می شود نرم نرم – مثل پاکستان – به سلاح هسته ای دست یافت و ناگهان با همان سلاح هسته ای در جهان اعلام موجودیت کرد. و قدرت های برتر را مجبور به تمکین فرمود. و شما که جز پنجه در پنجه شدن با اسراییل به چیز دیگری نمی اندیشیدید، با شنیدن این طرحِ طراحی شده، تبسم فرمودید. راستی چرا از میان هزار هزار پیشنهاد علمی و تولیدی و فرهنگی، دست بردن به خرید دانش هسته ای با اقبال همه جانبه ی شما مواجه شد؟ به این دلیل که درون هر یک از ما به مقوله ای متمایل است و با آن “حال” می کند.

اینگونه بود که آن قدرت پس پرده، ریسمان اراده ی ما را به روسها سپرد. تا یک چند وقتی با ما “حال” کنند. روسها تا توانستند از ما مکیدند و بردند و سرآخر هم چیزی در کاسه ی ما نیانداختند. حلقه ی تحریم های بین المللی تنگ تر و تنگ تر شد. و اسم حواریون شما در فهرست آدمهای خطرناک جهان جا گرفت. قدرت پس پرده می خواست از تماشای تحقیر جهانی ما لذت ببرد. و ما مثل ابلهانِ بی چاک و دهان نعره می زدیم: ما را از این ورق پاره ها باکی نیست.

۱۴ – تجسم کنید عده ای از دخترکان موبور و چشم آبی در بلاد کفر اسلام آورده اند. و سفارت ایران در فلان کشور غربی بر ایشان کلاس اسلام شناسی دایر کرده است. حضرت حجة الاسلام والمسلمین به سفر خارج تشریف می برند. حتماً برای گسترش بنیه و صلابت اسلام. جناب سفیر دستهایش را بهم می مالد و سر به زیر می گوید: حاج آقا یک تعدادی از دختر خانم های اینجا به دین مبین اسلام و تشیع مشرف شده اند و حاضرند به ایران بروند و با هرکسی که صلاح باشد وصلت کنند. شما چه می فرمایید؟

 حاج آقا گل از گلش می شکفد و می پرسد کجا هستند این اسلام آورندگان؟ همینجا، دراتاق مجاور. حاج آقا که اتفاقاً خیلی هم پت و پهن است و اشتهای سیری ناپذیرشان شهره ی خاص و عام، به اتاق مجاور تشریف می برند. جل الخالق، حضرت پروردگار مگر زیباتر از اینها هم می تواند خلق کند؟ عجالتاً همانجا یکی از بهترین ها را برای خود نشان می کند و همانجا صیغه ی محرمیت را با رعایت حروف حلقی اش جاری می کند. وکیلم؟ چرا که نه؟ شما سرور من هستید.

من مؤدب تر از آن هستم که به اندرونی کسی متعرض شوم. اما شما هم باید مثل آن باغبان زیرک باشید و این احتمال را بدهید که دخترکان موبور و چشم آبیِ بلاد کفر، که امنای شما را نشانه رفته اند، ای بسا گماردگانِ همان باغبان باشند. چرا؟ چون خبربرندگان و خبرآورندگانِ آن باغبان زیرک، باید متنوع باشند. جوری که اگر یکی از آنها لو رفت، دیگری باشد. و اگر دیگری ورپرید، آن که در اندرونی است و از هر گمانِ بد مبرّا، بکار بایسته ی خویش ادامه دهد.

از باب مثال، هیچ آیا به آقای شریعتمداری کیهان گمانِ بد برده اید؟ نه، چرا؟ چون او نقش خود را به شایستگی ایفا کرده است و آنقدر در جانبداری از شما سنگ تمام گذارده که از خود شما در گسترانیدنِ دین بهیِ مطلقه پیش افتاده. برای آزمودنِ خدمت و خیانت امثال آقای شریعتمداری شما باید میزان سود و زیان آنان را حداقل در نسبت با خود رصد کنید. ببینید اینان چه جمعیتی را به رکاب شما فراخوانده اند و چه جمعیتی را از اطراف شما تارانده اند. مأموریت اینان، تنها گذاردن شما در معرکه ی هجوم بلاهای در کمین بوده است. و انصافاً نیز در انجام این مأموریت موفق بوده اند.

۱۵ – در زندان که بودم، کمی آنسوتر از سلول من، یکی از سرداران و پاسداران سپاه بجرم جاسوسی برای اسراییل زندانی بود. سردار باشی و جاسوس اسراییل باشی؟ پاسدار باشی و جاسوسی کنی؟ چه عیب دارد؟ جاسوسان بجایی نفوذ می کنند که کمترین گمانِ بد با آن باشد. چه جایی بهتر از سپاه و وزارت اطلاعات و کیهان و اطراف بیت مکرم؟

آن باغبان زیرکِ داستان ما می دانست که جمعیتی از اطرافیان شما به فعالیت های غلیظ امنیتی مشتاقند. همانهایی که دعواهای داخل زندان خود را در سالهای قبل از انقلاب، به جان جامعه ی بعدِ انقلاب سرازیر کردند. این خصلت روانی ای که امثال آقای شریعتمداری با اکسیژن آن نفس می کشند مگر کم روزنه ایست برای ورود به کانون رهبری کشور؟ شما یک نگاهی به اطراف خود بیندازید و به این پرسش ساده ی من پاسخ بگویید: کجای کشور را می توان یافت که در سیطره ی سرداران شما نباشد؟ می بینید چگونه محاصره شده اید آقا؟

سرتان را که زمین بگذارید، صدا و سیمای سردار پاسدار عزت الله ضرغامی خبر کودتا را منتشر می کند و سردار پاسدار علی لاریجانی مجلس را با بسیجیان آموزش دیده قبضه می کند و سردار پاسدار محمد باقر قالیباف با هواپیمای ایرباس خود بر فراز کشور چرخ می خورد و سرداران دیگر را بر سر حساسیت ها فرو می بارد. کارِ باغبان به اینجا که برسد، دست به دست می ساید. چرا که با برآمدن سرداران، کار انقلاب تمام است. اینجاست که باغبان زیرک، همه را با همراهی و همکاری خود ما از اطراف انقلاب تارانده و سرنخ های کشور را بدست خود گرفته است. با اطمینان می گویم: در همان فردای برآمدنِ سرداران، روحانیانِ پرطمطراق و روضه خوانانِ پُرادعا را در سوراخ های اختفا باید جست.

۱۶ – احمد آمویی اکنون سه سال است که زندانیِ آقا مجتبای شماست. آمویی، یک نویسنده و روزنامه نگار است. مثل همسرش خانم ژیلابنی یعقوب. که او نیز نویسنده و روزنامه نگار است و اخیراً به زندان فراخوانده شده تا این زوج روزنامه نگار بعدها قصه ی قساوت های ما را بنگارند. احمد آمویی در کتابی که برآمده از چند مصاحبه با مسئولان اصلاح طلب است، به روند انقلاب و اوضاع کشور پرداخته است. در پشت جلد این کتاب، یک جمله از قول یکی از وزرای سابق آورده که همین یک جمله برای کشف آن قدرت پس پرده بسیار راهگشاست. آن وزیر می گوید: کشور بعد از انقلاب بدست کسانی افتاد که معنی “کارتابل” و “پاراف” را نمی دانستند!

پس، انقلاب کردگانی که باید از هزارتوی تخصص ها و شایستگی ها عبور می کردند و قد و قواره ای برتر از قامت رژیم پهلوی ابراز می کردند، کسانی بودند که معنای کارتابل و پاراف را نمی دانستند. اداره ی این کشور نه چیزی بود که از روحانیان و حامیانی چون منِ نوری زاد برآید. ما کجا و سردرآوردن از آزمون های داخلی و بین المللی و اداره ی سرزمین پهناوری چون ایران با اینهمه پراکندگی قومی؟

باید صورت مسئله را بهم می زدیم تا دنیا متوجه ی دستِ تهیِ ما از توانمندیِ اداره ی کشور نشود. چه کردیم؟ در اولین قدم یک موی کوخ نشینان را به کاخ نشینان برتری دادیم تا سطح بلندمرتبگی کشور را نه به سوی رفاه و ثروت و بهره مندی سوق دهیم، که هرچه را که نیز بلندی گرفته بود به زیرکشیم و در حد و اندازه ی کوخ نشینان جا به او بدهیم. خب، این مشکل بشکر خدا با همان یک شعار حل شد. حالا بعدش چه کنیم؟ با مسائل بین المللی و امنیتی چه کنیم؟ با جای خالی تخصص های گریخته و کارها و کارخانه های لنگ و چرخ های بازایستاده چه بکنیم؟

اینجا بود که باغبان زیرک به مدد آمد و مشاوره داد. خبر به خلخالی بردند که دست نگهدار و همه را نکش. دیر گفتید آقا. نه، همان ها را که کشته ای فعلاً کافی است. حداقل شتاب کشتن ها را کم کن تا ببنیم اوضاع کشور به کدام سو خیز برمی دارد. ای بچشم. اینجا بود که فرصتِ مغتنم پدید آمد. و باغبان زیرک، آدم های متخصص پیش از انقلاب و مأموران بعد انقلابش را به هرکجا نفوذ داد. برعکسِ ما که عجول و سطحی و بی دانش بودیم، او صبور و عمیق و اهل خرد بود. می دانست ازکجا شروع کند و بکجا ختم.

باغبان زیرک، ازخوی و خصلت ما نیک خبر داشت. که سراسیمه و تمامیت خواهیم. پس نرم نرم به رواج انگ ها و برچسب ها دست برد. که بشود به ضرب یک “طاغوتی” هیمنه ی یک فرد یا یک جمعیت را به زیرکشید. همین هم شد. جمع کثیری از خیرخواهان و همراهان انقلاب با همین انگ ها از کار برکنار یا خانه نشین یا زندانی یا فراری یا اعدام شدند. قلم و زبان و کُلتِ کمرِ آدم هایی چون شریعتمداری در همین راستا بکار آمد. خبرهایی محرمانه به آنها داده می شد و آنها حریصانه به گروکشی و قلع و قمع مخالفان می پرداختند و هیچگاه نیز به این نمی اندیشیدند که اطلاعات محرمانه ای که با مُهر بکلی سرّیِ سپاه و کمیته و فلان دستگاه بر میز آنها نهاده می شود، از کجا می آید و توسط چه کسانی سامان داده می شود.

۱۷ – باغبان زیرک دانسته بود که با چه کسانی رفاقت کند و جای پای خود را در کجاها محکم سازد. او باید از این فرصت طلایی و سرویس دادن به کسانی که معنای کارتابل و پاراف را نمی دانستند و نیامده وعده ی آب و برق و زمین مجانی داده بودند، سود می برد. او تخصص داشت و انقلاب کرده ها هیچ نداشتند جز ولع! تخصص باغبان چه بود؟ سیراب کردن ولعِ بی تخصصانِ بر سرِ کارآمده. با ارائه ی چند خبر و تحلیل دسته بندی شده، اعتماد نابخردان را جلب می کرد و آدمهایش را بهرکجا نفوذ می داد.

همین یکی دو ماه پیش مگر یک سردار و پاسدار دیگر به جرم جاسوسی برای اسراییل دستگیر و زندانی نشد؟ باغبان زیرک، این جاسوسان پلاسیده را که فصل و کارکردشان تمام شده، رها می کند و دستگاه های اطلاعاتی ما با ذوق زدگی دستگیرشان می کنند و کلی هیاهو سرمی دهند که بیایید و ببینید ما چه کرده ایم!

۱۸ – اکنون شما تنها مانده اید آقا. مجتبای شما “خیال” می کند که رشته های کار در دست اوست. و طائب و سرداران فربه و شریعتمداری نیز خیال می کنند که دستشان به اطلاعات دست اول کشور گشوده است. این باغبان زیرک است که همه ی این ها را بدون آنکه خودشان متوجه باشند، تغذیه می کند. او خوب می داند که وقتی شریعتمداری با خبری تغذیه شد، اصلاً تحمل تجزیه و تحلیل دو روز بعدِ آن خبر را ندارد. فوراً به مصرف آن هجوم می برد. اینگونه است که شما از دست این “دشمن” ی که اطوارش توسط طائب ها و شریعتمداری ها و مجتباها توصیف می شود رهایی ندارید.

شاید پخمه ترین و البته پرفایده ترین کارگزاری که این باغبان زیرک به استخدام خود درآورده همین احمدی نژاد خودمان باشد. که با چند خبر بکرِ طراحی شده، تعادلش بهم می ریزد. او با هیاهوهای نامتعادلانه ی خود، هم آدم های بسیاری را از اطراف شما فراری داده و هم سرمایه های پولی بسیاری را از کشور. باغبان زیرک مگر چه می خواست و چه می خواهد؟ او در طول این سال ها ذره ذره اطلاعاتی می داده و مابقی کارها را به خود این فلک زده های متوهم می سپرده است.

۱۹ – اگر تا دیروز افرادی مثل آقایان هاشمی و خاتمی و موسوی و کروبی و همراهانشان می توانستند تعادل کشتیِ کشور را که در تلاطم توفان های جهانی به چپ و راست می غلتد متعادل کنند، امروز دیگر فرصت سرآمده و عقل جمعی مردم از امیدواری به کارسازیِ این افراد نیز عبور کرده است.

۲۰ – شما را بخدا زنده بمانید. تا هر زمان که می توانید. ما با همه ی انتقادی که به شما داریم، از تجسم فردای بعد از شما می هراسیم. مباد این آرامش نیم بند نیز با رفتن شما بهم بریزد و سرداران فربه ناگهان دست به اسلحه ببرند و خدا را نیز به بندگی خود تحکم کنند. زنده بمانید تا جنازه ی آرزوهای این مردم بلازده را خود به گورستان آرزوها ببرید.

شما را بخدا در همین چند سالی که زنده اید، اعتنایی به خبرها و تحلیل های فریبنده ی خاصّان خود نکنید. همان خبرها و تحلیل هایی که ما و شما را به خاک مذلت نشانده اند. خاصّان شما، دانسته یا ندانسته با دستخطی که از باغبان زیرک می گیرند، نرم نرم ما و شما را به سمت یک جنگ ویرانگر می رانند. چیزی بگویم وبگذرم: باغبان زیرک توسط کارگزاران خود چنان بر زبان شما الفاظ می نشاند که ناگزیر می شوید در اوج عصبیت، اشتباه ترین سخن هوشمندانه ی یک رهبر که نه، حتی یک مسئول دون پایه را در حمایت همه جانبه از حزب الله لبنان و جنگ رخ به رخ با اسراییل به زبان آورید و اصلاً نیز نگران تبعات این سخن نابجا نباشید.

اسراییلی که شما مشتاق حذف همه جانبه ی او هستید، بسیار زیرک تر از آن است که در چهار دیواری مرزهای خود متوقف بماند تا شما به او ضربه بزنید و کارش را بسازید. او آنچنان زیرک است که هفت پشت طائب و شریعتمداری و سرداران فربه و آقا مجتبای شما را درس می دهد. در زیرکیِ او همین بس که در این سی و سه سال، روزی و ساعتی نبوده که ما و شما بدون خبرها و تحلیل ها و اشارات و بایدها و نبایدهای او سرکرده باشیم. باغبان زیرک این سال های ما هموست. و البته استاد و حامی همیشگی اش. همانانی که کارگزارانی در سپاه و اطلاعات و بیت مکرم و مجلس و دولت دارند. شما آشکارا با آنها پنجه در پنجه انداخته اید و آنها پنهانی. شما با هزار زحمت و صرف میلیاردها پول بی زبانِ مردم تا لب مرزهای خاکی آنان لشکر می کشید و عراق و لبنان را درمی نوردید اما آنها در همینجا و حتی در اطراف بیت مکرم، به کارهای بایسته ی خود مشغول اند.

علت پروارشدن جماعتی از خاصگان، و علت درهم پیچیدن بسیاری از امور داخلی کشور، و علت خوار و خفیف شدن قانون، ربطی به دشمنی اسراییل و آمریکا ندارد. همه ی این فلاکت ها ناشی از قرارگرفتن بی خردان در مناصبی است که آن منصب ها به خردِ مدیران محتاج اند. بل تلاش آن باغبان زیرک در این بوده است که ما را به جاده ای یک طرفه دراندازد. جاده ای که دورزدن در آن ناممکن باشد. و جاده ای که حتماً به واژگونی و سقوط مرکب انقلاب منجر می شود.

من اما در همین جاده ی یک طرفه برای شما هدیه ای دارم. که هم از سقوطمان برهاند و هم سلامتی ما را از دسیسه های آن باغبان زیرک تضمین کند. و آن همان است که به آقای هاشمی و چندی پیش تر به آقای خاتمی گفتم. بیایید و به حقوق تباه شده ی مردم بها بدهید و ادب پوزش خواهی را باب کنید. همان حقوقی که ما بنا نداریم نیم نگاهی نیز بدان بیفکنیم. نفسِ متمایل شدنِ ما به اعاده ی این حقوق تضییع شده نیز ارزشمند است.

اجازه ندهید با شتابی که در همان جاده ی یک طرفه برای شما تدارک دیده اند، بر انباشت این حقوق معوقه افزوده شود. از همین اکنون به اعاده ی آنها همت کنید. ذات هدیه ی من این است: شما را بخدا به سمت مردم بازگردید. اگرچه مردم بگویند: تشکر از این بازگشت دیرهنگام، اما ما شما را نمی خواهیم.

می دانم که روزهای بسیار سختی را گذران می کنید. تار و پود قمار هسته ای دست و پای فکر شما را از کار انداخته. پس پیشنهاد هماره ی خود را مجدداً تکرار می کنم: اگر نوشیدنِ جام زهرِ همقدم شدن با خواست های جهانی کام شما را برمی آشوبد، بیایید و بخشی از اختیارات تمام نشدنی خود را به مجلس تفویض فرمایید. بگذارید اگر جام زهری باید نوشیده شود، اجازه بدهید مجلسیان مطیع و بی اراده و مرعوب و حرف گوش کن به نیابت از شما بنوشند. تکلیف رهایی از بن بست هسته ای را به همین مجلس محتضر واگذارید. این بهترین هدیه ای است که من به شما تقدیم می دارم. قدرش را بدانید. اگر دلتان نمی آید که همه ی اختیارات گسترده ی رهبری را به مجلس واگذارید، لااقل برون رفت از بن بست هسته ای را به اختیار مجلس مطیع خود موکول فرمایید.

این قدم خیر شما، تبعات مبارکی خواهد داشت. یک این که رشته ی کار را از دست سرداران سپاه که برای روزهای پرآشوب دورخیز کرده اند بیرون می برد، دو این که سرنوشت این روزهای سوریه ی شخم خورده را از سر کشور ما می تاراند. و سه این که نقشه های آن قدرت پس پرده را برمی آشوبد. لااقل برای مدتی که ما با عقل آشتی کنیم. والسلام

با احترام وادب: محمد نوری زاد

چهاردهم مهرماه سال نود و یک

==========================================

غم غفلت

برگرفته از وبلاگ: محمد اصفهانی

ز ره هوس به تو كي رسم نفسي زخود نرميده من

همه حيرتم به كجاروم به رهت سري نكشيده من

به چه برگ ؛ ساز طرب كنم زچه جام ؛ نشئه طلب كنم ؟

گل باغ شعله نچيده من مي داغ دل نچشيده من

تو به محفلي ننموده رو كه زتاب شعله ي غيرتش

همه اشك گشته به رنگ شمع و زچشم خود نچكيده من

چه بلا ستمكش غيرتم چه قدر نشانه ي حسرتم

كه شهيد خنجرناز تو شده عالمي و تپيده من

تو و صد چمن طرب و نمو من و شبنمي نگه آبرو

به بهار عالم رنگ و بو همه جلوه تو همه ديده من

به كدام نغمه ي دل گسل زنوا كشان نشوم خجل

چو جرس به غير شكست دل سخني زخود نشنيده من

من بيدل و غم غفلتي كه زچشم پر ز فسون تو

همه جا زجلوه ي من پراست و به هيچ جا نرسيده من

                                  " بيدل دهلوي "

 

اين نوشته دغدغه ي اين روزهاي من است . در نگارش آن مقيد به مرتبط سازي هنجارهايش نبودم و هر آنچه در من گذشت بيان كردم :

وقتي ماجراي آن فيلم در مورد پيامبر و وقايع بعدي اش اتفاق افتاد از خودم پرسيدم : چرا ما دوستداران و پيروانش اين شاخص رحمت و محبت را آنگونه به دنيا معرفي نكرديم تا كسي پروا نكند كه به حريم نوراني اش نزديك شود؟ چرا با بد اخلاقي ها و خشونت هاي ساده لوحانه و از سر غفلت ؛ مكتب بزرگ او را در پهنه ي گيتي زير سؤال برديم؟ پيروان باطل ؛ هميشه در جلوه نمايي حاضرند... آيا ما به آنها فرصت هاي خوب و استثنايي نداديم؟ آيا در تعريف مكتب محمد ؛ پيروان " او " كساني هستند كه تا بي احترامي و جفا مي بينند ؛ حمله مي كنند و مي كشند و كشته ميشوند؟ آيا او و فرزندانش هم اينگونه بودند؟ آيا حركاتي كه از ما سر ميزند روح بزرگ پيامبر را بيشتر به درد مي آورد يا نمايش فيلمي ضعيف از يك فرد معلوم الحال؟ اين روز ها با غم چنين غفلت هايي سر به گريبانم... فكر به كم رنگ شدن روز افزون مقدسات در اذهان ؛ فكر به اوضاع نابهنجار مسلمانان درخارج و داخل ايران؛ وضع كار اهالي موسيقي در مملكت ؛ مشكلات حرفه اي خودم مثل سانسور ناگهاني و يك جانبه ي تيتراژ سريال "تكيه بر باد" توسط واحد موسيقي صدا و سيما پس از تصويب آن (به گفته دوستان در شبكه تهران)توسط واحد موسيقي سازمان صدا و سيما ! آن هم با قطع مواجب و پرداختهاي اقشار ضعيفي مانند كارمندان واحد ترابري و ... سريال ؛ و تحت فشار قراردادن تهيه كننده ي محترم با موقوف كردن پرداختها به قبول اين سانسور توسط گروه فيلم و سريال شبكه تهران... سپس انتقال اين مساله به بنده كه آيا راضي هستم حقوق راننده ي ترابري قطع شود يا نه؟ از طرف ديگر تحقير و شكست و مخاطره ي مستمر در قالب بي احترامي به اينهمه شهروند  ايراني  با فرستادن  شبانه روزي پارازيت هاي سنگين  ماهواره اي و تبديل تهران و شهرهاي بزرگ  ايران به كانونهاي  تشعشع توسط  اشخاصي  مجهول  كه  نه  ملت را قدر  مي شناسند و نه به فريادهاي وزير و وكيل واكنشي نشان ميدهند كه لابد اگر ايراني باشند خانواده هاي آنها هم قطعا درگذر زمان قرباني چنين تشعشعاتي خواهند شد...

 

از شما متصدي پارازيت ! ميپرسم : بيماري كه داروهاي سركوب ايمني مصرف ميكند تا عضو پيوندي اش در بدن باقي بماند... سالمندان فرتوت كه اصلا ماهواره نمي بينند؛ بيماران سرطاني وضعيف تحت شيمي درماني ؛ مسلولها و جانبازان و معلولان ؛ بيماران اعصاب و روان ؛ آدمهاي سالم و قوي كه ماهواره نگاه نمي كنند ؛ بچه هاي سرطاني در كانونهايي مثل محك ؛ دياليزي ها ؛ حامله ها ؛ نوزادها وجنين ها و... همه روز و شبشان را با پارازيت هاي ماهواره اي و تشعشعات مسموم و مضر آن طي كنند تا شما كه كسي جرات ندارد در باره تان سؤال كند به وظيفه ي فرهنگي خود درجبهه هاي تهاجم فرهنگي و جنگ نرم عمل كنيد؟ و مثل هميشه فقط با سيستم حذفي ظاهرا به سراغ دشمن و در اصل به سراغ هموطنان و خانواده هاي خود برويد؟... نكند خطر اين تشعشعات را شوخي گرفته ايد؟ آيا ميدانيد رهايي از حق مردم در روز جزا هيچ علاجي جز حلاليت از تك تك آنها ندارد وحتي خداوند بزرگ هم از ناحيه اي جز طلب حلاليت ؛ قادر به رفع و رجوع آن نيست؟ و اما بعد ... جالب اينجاست كه ناگهان تمامي اين ضرورتها و احساس مسئوليتهاي مطابق مصلحت كه وضع و تشخيص آنها هم فقط با همان قشر غير پاسخگو و مجهول است يكدفعه رنگ مي بازد ؛ محو ميشود و از بين ميرود ! چرا ؟؟؟

 

چون چند نفر غير ايراني از خارج ؛ به نام "سران جنبش عدم تعهد" چند روزي وارد ايران ميشوند و به خاطر آنها تمامي ملت از اين عقوبت شبانه روزي ناگهان عفو شده ؛ به يمن بركت ورود آنها موقتا مجاز به ادامه ي زندگي با شرايط بهتر ميشوند... ولي فقط موقتا... چون با پايان كار اجلاس ؛ پارازيتها دوباره غوغا ميكنند تا آمار افزايش سرطان به 90 هزار نفر در سال گذشته ؛ روند صعودي خود را كماكان ادامه دهد و ما را به آستانه ي "سونامي سرطان" در ايران بعنوان يكي از ركورد داران جهاني اين بيماري برساند... اين است قدر و منزلت ما شهروندان ايراني و ملت ايران... خودمان اينگونه به هم اهانت مي كنيم و قصد جان همديگر ميكنيم آنوقت ناراحتيم كه چرا بيگانگان حرمت پيامبرمان و عقايدمان را نگه نميدارند... براستي مقصركيست؟ آيا ديگر وقت آن نيست كه از خواب غفلت بيدار شويم ؛ از عناد و لجبازي دست برداريم و نگاهي اساسي و منصفانه به دين و دنيامان بيندازيم؟ مگر نگفته اند كه دنيا مزرعه ي آخرت است؟ اين روزها با غم چنين غفلت هايي سر به گريبانم ...

 

آواز "غم غفلت" را كه با همراهي دوست خوب و همكارم بهروز صفاريان ؛ بر غزل تابناك شاعر بزرگ ؛ بيدل دهلوي در استوديوي بهروز اجرا نمودم پيشكش ميكنم به پيشگاه اسوه و نمونه ي اخلاق و محبت و جذب ... يعني پيامبر گرامي اسلام . اين اثر ؛ وصف الحال اين روزهاي كسي است كه متاسفانه فقط نامش شبيه به محمد مصطفي است و درد دل اوست با هموطنانش ./

===========================================

نخبه‌ی بد، نخبه‌ی خوب

برگرفته از وبلاگ: ایمایان

امیدوارم جز کسانیکه چشم و گوش خود را بر آنچه در ظاهر و باطن نظام رخ می‌دهد بسته‌اند، پوست احساس دیگران آنقدر کلفت نشده باشد که به مطالبی همچون نامه‌ی دردآور افشین شافعی کم‌اعتنا شده باشند. وفور این نامه‌ها خصوصاً در سه سال اخیر به حدّی است که به قول علما به حدّ تواتر رسیده است یعنی دیگر نمی‌توان به عنوان یک خبر، شایعه یا احتمال با آن برخورد کرد و مطالب آن یقین‌آور است. گرچه شافعی این نامه را از زبان یک ایرانی کرد اهل تسنّن نوشته امّا نوع برخورد بازجویان با همه همینطور بوده است. در اخبار گذشته حتّی توهین به امامان شیعه و دختر پیامبر هم بود، آن هم به هنگامی که فرد به هگام حملات بازجویان نام آن بزرگان را بر زبان می‌آورد . کسی که از همان ابتدا می‌گوید به هیچ چیز جز نظام عقیده ندارد، نه سنّی برایش فرقی می‌کند نه شیعه، نه مسلمان نه نامسلمان، نه ترک، نه کرد نه عرب و نه هیچ قومیّت دیگری. آنها طبق تاکتیک‌های زنگ‌زده‌شان آنچه را که برای فرد مهم است (شخصیّت، اعتقادات، نزدیکان و دیگر تعلّقات) هدف می‌گیرند و تلاش می‌کنند بسته به اینکه متّهم به چه کسانی تعلّق فکری و روحی دارد، آنها را در هم بشکنند.

    

شافعی از امید کوکبی و دیگر نخبگانی نام می‌برد که در چنگ بازجویان نظام اسیرند و با چنگ و دندان و در بدترین شرایط از غرور و هویّت خود پاسداری کرده‌اند و نگذاشته‌اند که اسیر بازیهای رسوایی مانند اعترافگيری شوند. طرفه اینکه این بار شافعی خود درس‌خوانده‌ی رشته‌ایست که به اینگونه مسائل اطّلاعاتی و امنیّتی احاطه دارد و روش و تاکتیک بازجویان را به سخره می‌گیرد و نظام اطّلاعاتی ایران را ناکارآمد و ضعیف می‌خواند. اینکه فردی زیر بدترین شکنجه‌ها باشد و همچنان بتواند متنی بنویسد که پشت آن هوش و وقار یک تحصیل‌کرده‌ی آگاه نمایان است، جای شگفتی دارد. این گوشه‌ای از چشم‌انداز نخبگان بد نظام بود.  

  

رهبر نظام نشستی با نخبگان خوب نظام داشته که نشان می‌دهد بیش از پیش، از فهم شرایط جهان و ایران  دور و گرفتار دگم‌های قدیم خود است. یکی از شرایط متعلّق امر، ممکن‌بودن آن است؛ نمی‌توان امر به محال کرد. برای مثال یکی از دلایل مخالفان تعیین مجازات برای ارتداد این است که عقیده‌مندی به یک باور، اختیاری نیست؛ می‌توان گفت فلان کتاب را بخوان یا نخوان امّا خوش‌آمدن یا نیامدن پس از خواندن آن، دست انسان نیست. یکی از ویژگیهای رهبر همین امرکردنهای متوالی به محال است. ایران با دستهای او به این روز افتاده بعد حالا از مقاومت اقتصادی می‌گوید. به این می‌ماند که هزارتومان به کسی بدهید و از او بخواهید ده‌هزارتومان جنس بخرد. دانشگاهها چه در پذیرش استاد و چه دانشجو و چه جوّ علمی بدترین وضع را دارد، حالا ایشان دستور به تداوم نشاط علمی و مانند آن می‌دهد؛ انگار نه انگار که آزادی بحث و بیان نظرات، استفاده از استادان متخصّص و دخالت‌ندادن عقاید شخصی در ارزیابی افراد، پیش‌فرض چنین جوّی است.

 

انکار واقعیّات یکی دیگر از ویژگیهای شخصیّتی رهبر نظام است. او می‌گوید که فکر نکنید فشارهای وارد بر ایران به خاطر اتّخاذ فلان تصمیم است، خیر، به خاطر مستقل بودن ایران است. ایران لااقل در زمان رهبری او به اصطلاح مستقل بوده است، چرا حالا وضع اقتصاد و اجتماع و سیاست اینگونه است؟ چرا چهار سال پیش نبود؟ تحریمهای وارد بر ایران، ربطی به پرونده‌ی اتمی و تخلّف ایران از توافقها با آژانس ندارد؟ می‌گفتند روز روشن را نمی‌توان انکار کرد، حالا می‌بینیم، چرا می‌شود!

  

او در حالی که در اواسط سخنانش می‌گوید به پیشرفتهای فعلی خود راضی نشوید، کمی بعد اضافه می‌کند مرعوب پیشرفتهای علمی غرب نشوید. اگر آنقدر پیشرفت(؟) کرده‌ایم که نباید اقناع شویم دیگر اخطار پيرامون مرعوب‌شدن معنی ندارد و اگر وضع و فاصله‌ی ما با دیگران به حدّی است که ممکن است مرعوب آنها شویم، تحذير از راضی‌شدن جایی ندارد. حالا چرا «مرعوب»؟ گذشته از علاقه‌ی ایشان به مقوله‌ی رعب، کسانی که واقعاً نخبه باشند، علاقه‌شان به دانش، به خاطر خود دانش است نه به خاطر پسوندهایی مانند بومی، شرقی، غربی و جزآن. آنان هزاردستان هر گلی هستند که در چمن می‌روید و اگر دیگران پیشرفتی داشته باشند، با دید تحسین یا حدّاکثر غبطه به آن می‌نگرند. عرصه‌ی دانش، مانور نظامی نیست که کسی بخواهد دیگری را مرعوب کند. این نگاه ایشان به مقوله‌ی غرب و دشمن -که در پایان ذکر خیری هم از آن می‌کند- ریشه در دوگانه‌ی قدیم من- دشمن و غرب-شرق دارد که می‌دانیم در ایران از چه کسی نشأت گرفته است. برای اینکه خامنه‌ای را حتّی زیر تأثیر فردید بدانیم، نیاز به این پیش فرض دارد که وی لاقل جزو پیاده‌های اهل فضل باشد که متأسّفانه من همینقدر هم به وی حسن ظن ندارم. برعکس ِآل‌احمد که بر خلاف نقدهای نه چندان منصفانه‌ی این روزها، معتقدم واقعاً اهل فکر بوده و غربزدگی را هم اگر از فردید گرفته، مقلّد نبوده بلکه نتیجه‌ی این برخورد فکری چیزی شده که لااقل از حرفهای خود فردید معقول‌تر و جاافتاده‌تر است. امّا شخص فردید که خود را همفکر هیدگر -با تفسیری غریب از وی- می‌خواند، از میان اهل سیاست ایران چه کسی را موافق خود می‌بیند؟ خودش می‌گوید: «تنها من همسخن هیدگر نیستم، بلکه دیگران نیز چنین‌اند. از اینان امام جمعه تهران آقای خامنه‌ای است؛ روحی که همراه انقلاب به سراغ او آمده است. با این اختلاف که "همان" هیدگر با تفسیر متافیزیک است و فلسفه و هنر و حتّی سیاست را مطرح کند و سعی در این است که همان را بگوید که که انسان پس فردا می‌گوید.» (مفردات فردیدی، سیّد موسی دیباج، ص ۴۵۴)

   

پ.ن: تفاوت ظاهر و باطن یکی دیگر از ویژگیهایی بود که از قلم افتاد. در حالیکه جلیلی در مذاکرات استانبول بارها و بارها برای برداشتن تحریمها اصرار- بلکه التماس- کرده بود و حالا هم سلطانیّه همان حرف را- صد البتّه با اجازه‌ی رهبر- می‌زند، رهبر در ظاهر و برابر مردم از تسلیم‌نشدن و مقاومت می‌گوید، مقاومتی که خیلی وقت است از بین رفته و حالا این امریکاست که پیشنهاد ایران را نپذیرفته است.

=========================================

ادامه آزار خانواده محمداسماعیل زاده فعال دانشجویی توسط نیروهای امنیتی

جـــرس: یک منبع محلی به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت که طی روزهای گذشته مامورین اطلاعاتی و امنیتی استان مازندران به خانه محمد اسماعیل زاده فعال دانشجویی بابل رفته و خود را به ساکنین ساختمانی که وی در آن زندگی می کنند مامور گاز معرفی کرده، وارد آپارتمان شدند و اقدام به ورود به منزل کردند. این مراجعه در حالی صورت گرفت که محمد اسماعیل زاده و همسرش در منزل نبودند و مامورین اطلاعات بدون داشتن حکم با ارعاب صاحب خانه در منزل را گشودند و وارد خانه شدند و اقدام به بازرسی منزل کردند.

 

به گفته منبع یاد شده این حرکت نیروهای امنیتی بدون ارائه توضیح به ساکنین ساختمان و با ایجاد رعب و وحشت همراه بوده است. وی همچنین مدعی شد که در روزهای اخیر شخصی از اداره اطلاعات بابل که خود را “سید حامد موسوی” معرفی کرده است با خانواده محمد اسماعیل زاده تماس گرفته و خواستار مراجعه این فعال سیاسی و وبلاگ نویس به اداره اطلاعات شده است.

به گفته منابع محلی سید حامد موسوی، رئیس اداره اطلاعات شهرستان بابل است و به خانواده محمد اسماعیل زاده خاطرنشان کرده در صورت عدم تکذیب خبر ضرب و شتم همسرش توسط سرهنگ پورباقر فرماندهی کلانتری ۱۱ بابل، وی را بازداشت خواهند کرد و در صورت تکذیب خبر طی روزهای آینده پورباقر را برکنار و محاکمه خواهند کرد.

 

مامورین امنیتی در هفته های اخیر طی چند مراجعه، به تفتیش منزل محمد اسماعیل زاده فعال مدنی و وبلاگ نویس پرداخته و برخی از وسایل شخصی وی را ضبط کرده اند. همسر محمد اسماعیل زاده با مراجعه به نیروی انتظامی خواستار پیگیری این مزاحمت های چندباره شد که مامورین انتظامی به وی اعلام کردند در صورت مراجعه مجدد مامورین امنیتی با آن ها تماس گرفته شود تا موضوع پیگیری شود.

در همین حال سرهنگ پورباقر، فرمانده نیروی انتظامی بابل پس از اطلاع از شکایت کتایون بهرامی اقدام به توهین و فحاشی کرده و به ضرب و شتم وی پرداخته و او را از فرماندهی کلانتری ۱۱ بابل بیرون کرده است.

این ضرب و شتم باعث شکستگی فک و دندان کتایون بهرامی شده تا آنجا که هم اکنون کتایون بهرامی در اثر جراحات وارده در بیمارستان بستری شده بود.

 

محمد اسماعیل زاده وبلاگ نویس و صاحب وبلاگ بوتیمار و موسس ” خانه شعر شمال” در انتخابات سال ۸۸ توسط حفاظت اطلاعات سپاه شهرستان بابل بازداشت شد. این عضو ستاد مهدی کروبی در بابل، به اتهام «توهین به رهبری و دعوت به شورش علیه نظام» از سوی دادگاه انقلاب شهرستان بابل به سه ماه حبس تعزیری و ۱۰ ماه حبس تعلیقی و ۵ سال محرومیت از تحصیل محکوم شده است.

محمد اسماعیل زاده در تاریخ ۲۴ خرداد ۸۸ توسط نهادهای امنیتی سپاه بازداشت شد و سپس به زندان متی کلای بابل منتقل و پس از یک ماه آزادی با وثیقه، طی نامه ای به اکبرزاده معاون دادستان بابل از شرایط نامطلوب خود در دوران بازجویی گفت و بازجوئی های خود را تحت فشار و شکنجه و القا شده عنوان کرده است.

========================================

آیت‌الله دستغیب: فقیه ممکن است در تشخیص حکم یا موضوع اشتباه کند

جـــرس: آیت الله العظمی دستغیب مرجع تقلید مقیم شیراز می گوید: نباید کارى بکنیم که مردم، یکى یکى و گروه گروه کنار گذاشته شوند و جدا شوند، باید سعى در جذب مردم نمود و راه آن احترام گذاشتن به خواسته‌هاى شرعى و قانونى آنها است که در صدد تحقق یافتن، همه با هم در مقابل دشمنان مى‌ایستیم و پیروز مى‌شویم. مقابله با دشمن فقط با تکیه بر اسلحه و مهمّات ممکن نیست؛ مهم‌ترین سلاح، اتفاق و اتحاد مردم است

 به گزارش تارنمای «حدیث سرو»، متن کامل تفسیر سوره نساء از کلاس های درس آیت الله دستغیب به شرح زیر است:

وَ لا تَهِنُوا فِی ابْتِغاءِ الْقَوْمِ إنْ تَکُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللهِ ما لا یَرْجُونَ وَ کانَ اللهُ عَلیمآ حَکیمآ( ۱۰۴)إنّا أَنْزَلْنا إلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللهُ وَ لا تَکُنْ لِلْخائِنینَ خَصیمآ( ۱۰۵)

در تعقیب دشمن سستى نکنید. اگر شما درد و رنج مى‌بینید، آنان نیز مانند شما درد و رنج مى‌بینند ولى شما چیزى را از خدا امید دارید که آنها ندارند و خداوند داناى فرزانه است.ما این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم تا به آنچه خدا به تو نمایانده در میان مردم قضاوت کنى. و طرفدار خیانتکاران مباش.

 

شأن نزول

در جنگ احد، پس از شکست تلخ مسلمانان بر اثر تمرّد برخى از آنها، پیامبر با چند تن از مسلمانان به کوه احد پناه برد. ابوسفیان و عده‌اى از کفار پاى کوه آمدند و شروع به رجزخوانى کردند. ابوسفیان فریاد زد: اى محمّد! یک روز براى ما و یک روز براى شما ـ اشاره به روز جنگ بدر که مسلمانان پیروز شدند و روز جنگ احد که کفار چیره گشتند ـ پیامبر فرمود: به او بگویید: کشتگان ما در بهشتند و جایگاه کشتگان شما دوزخ است. ابوسفیان دوباره بانگ زد :

«لَنا العُزّى و لا عُزّى لَکُم»

 

«عُزّى از آن ماست و شما از آن بى بهره‌اید.»

پیامبر فرمود: به او بگویید :

«اللهُ مولانا و لا مَولى لَکُم»

«خدا ولىّ ما است و ولىّ شما نیست.»

ابوسفیان بار دیگر فریاد زد :

«اُعلُ هُبَل اُعلُ هُبَل» (سربلند باد هبل)

این بار مسلمانان به دستور پیامبر پاسخ دادند :

«اللهُ أعلى و أجَل» (خدا برتر و بالاتر است)

در آخر ابوسفیان با پیامبر قرار جنگى دیگر را گذاشت که البته تحقق نیافت.

پس از آن هنوز مسلمانان از مداواى زخم هایشان فارغ نشده بودند که آیه‌ى فوق نازل شد و خداوند دستور تعقیب کفار را صادر کرد و تعدادى از اصحاب با وجود زخم‌هاى متعدد، اطاعت امر کرده، به تعقیب کافران پرداختند. همین امر باعث شد مشرکین، که تصمیم حمله‌ى مجدّد به مدینه و کشتن رسول خدا را در سر مى‌پروراندند، از تصمیم خود منصرف شوند. از سوى دیگر یکى از کفار با کاروان تجارى خویش از مسلمانان عبور کرد و پس از صحبت با پیامبر، نزد ابوسفیان رفت و چنان از هیبت مسلمانان سخن گفت که وحشت در دل ابوسفیان افتاد و یکسره به مکّه باز گشت.

وَ لا تَهِنُوا فِی ابْتِغاءِ الْقَوْمِ؛ در جریان جنگ تحمیلى عراق علیه ایران، رزمندگان اسلام جانفشانى‌هاى بسیارى کردند و بعضى با وجود زخم‌هاى بسیار، باز هم به میدان جنگ مى‌رفتند و از دین و کشور خویش دفاع مى‌کردند و ثمره‌ى آن جانفشانى‌ها، حفظ استقلال و تمامیّت ارضى کشور بود.

 

این آیه وصف الحال آن روزهاى ما است؛ چرا که همانند ما، دشمن ما نیز صدمه مى‌دید و کشته و زخمى مى‌داد اما هرگز امیدى را که رزمندگان ما از خداى تعالى داشتند، ارتش بعثى عراق نداشت و کشته‌هاى ما و آنها همانند هم نبودند. هدف و آرزوى رزمندگان ما از آن همه ایثار و مجاهدت، اولا رسیدن به وصال پروردگار و ثانیآ پاسدارى از درخت نوپاى جمهورى اسلامى بود تا در سایه‌ى آن احکام قرآن و سنت در کشور جارى گردد.

باید توجه داشت که مردم مسلمان ایران معتقد به قرآن و سنت هستند اما دشمن همواره در کمین است و از اشتباهات ما نهایت استفاده را مى‌برد تا جوانان ما را از دین خدا دور کند و اسلام را دینى ناکارآمد جلوه دهد. در حالى که اگر اشکالى هست، ناشى از ضعف ما است و دین و کتاب خدا و سنت پیامبر هیچ اشکالى ندارد.

 

مردم ایران، حتى اقلّیت‌هاى مذهبى، دشمن دین یا نظام محسوب نمى‌شوند و اختلاف سلیقه‌ها نشانه‌ى دشمنى نیست. دشمنان ما کسانى هستند که قرآن و سنت را مزاحم مقاصد خود مى‌بینند و در صدد ریشه‌کن کردن آنند لذا نباید کارى بکنیم که مردم، یکى یکى و گروه گروه کنار گذاشته شوند و جدا شوند، باید سعى در جذب مردم نمود و راه آن احترام گذاشتن به خواسته‌هاى شرعى و قانونى آنها است که در صدد تحقق یافتن، همه با هم در مقابل دشمنان مى‌ایستیم و پیروز مى‌شویم. مقابله با دشمن فقط با تکیه بر اسلحه و مهمّات ممکن نیست؛ مهم‌ترین سلاح، اتفاق و اتحاد مردم است. اگر چنین شود دیگر مردمِ خود را به چشم دشمن نمى‌بینیم و انتقاد و اعتراض را با مخالفت و دشمنى اشتباه نمى‌گیریم و دشمن نیز فرصت توهین و استهزاء به مقدسات ما را نمى‌یابد. اگر خواسته‌هاى مردم اجابت شود و به قانون اساسى عمل شود و رأى مردم به طور واقعى پاس داشته شود، به طور قطع وضع بهترى خواهیم داشت.

 

إنّا أَنْزَلْنا إلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللهُ وَ لا تَکُنْ لِلْخائِنینَ خَصیمآ( ۱۰۵)

ما این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم تا به آنچه خدا به تو نمایانده در میان مردم قضاوت کنى. و طرفدار خیانتکاران مباش.

 

شأن نزول

در تفسیر قمى آمده که سبب نزول این آیه شریفه این بوده که دسته‌اى از انصار از قبیله بنى ابیرق که سه برادر به نام بشیر و بشر و مبشر و جزء منافقین بودند، دیوار خانه عموى قتادة بن نعمان را سوراخ کرده و مقدارى طعام را که او براى زن و بچه خود تهیه کرده بود با یک شمشیر و یک زره را بردند و این قتاده ازرزمندگان جنگ بدر بود.

وى شکایت نزد رسول خدا برده، عرضه داشت: یا رسول اللّه! چند نفر خانه عموى مرا نقب زده، طعامى را که او براى عیال خود تهیه کرده بود با یک شمشیر و یک زره بردند و این چند نفر از یک خانواده بدى هستند، از سوى دیگر در بین آنان مردى مومن به نام لبید بن سهل بود که در رأى همفکر آنان بود و بنى ابیرق که خانواده‌اى شرور بود، در پاسخ قتاده (که از نزد رسول خدا برگشته بود) گفتند: این سرقت کار لبید بن سهل است و چون خبر به لبید رسید شمشیر خود را گرفته، به سوى بنى ابیرق شتافت و گفت: که آیا نسبت دزدى به من مى‌دهید؟ با اینکه خود شما سزاوارتر از من به اینگونه اعمالید؟ و با اینکه منافق هستید و (بارها خودم شنیدم که) رسول خدا را هجو مى‌کردید؟ و در هجو آن جناب اشعارى مى‌سرودید و آن گاه اشعار خود را به قریش نسبت مى‌دادید؟، یا باید این مساله روشن و این سارق معلوم شود و یا آنکه شمشیرم را از خون شما سیراب خواهم کرد، خانواده بنى ابیرق، از در مدارا و ملایمت در آمدند و به او گفتند: خدا رحمتت کند تو بر گرد که از این گناه مبرایى.

 

آن گاه بنى ابیرق نزد مردى از قبیله خود که نامش اسید بن عروه و مردى حرف زن و زبان آور بود رفتند و جریان را با او در میان گذاشته، او را نزد رسول خدا (ص) فرستادند. اسید به رسول خدا عرضه داشت: یا رسول اللّه! قتادة بن نعمان به نزد خاندانى از ما که اهل شرف و حسب و نسبند رفته و آنان را به عمل سرقت متهم کرده است با اینکه اهل آن خانواده این کاره نیستند، رسول خدا (ص) از شنیدن این سخن اندوهناک شد (که چرا قتاده مرتکب تهمت شده است) و به عنوان گلایه به او فرمود: آیا به سر وقت خاندانى شریف و آبرومند و داراى حسب و نسب مى‌روى و آنان را متهم به سرقت مى‌کنى؟ و او را به سختى عتاب فرمود، قتاده از این بابت سخت در اندوه شد و به سوى عمویش برگشت و گفت: اى کاش مرده بودم و ماجراى تو را نزد رسول خدا نبرده بودم و اینطور مورد عتاب آن جناب قرار نمى‌گرفتم، عمویش در پاسخ گفت: اللّه المستعان، (تنها کسى که باید از او یارى خواست خداى تعالى است).

چیزى نگذشت که این آیه شریفه بر پیامبر نازل شد: إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ … إِذْ یُبَیِّتُونَ ما لا یَرْضى مِنَ الْقَوْل

إنّا أَنْزَلْنا إلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ؛ از اولین تا آخرین حرف کتاب خدا حق است و هیچ تخیل و بطلانى در آن راه ندارد. معناى حق بودن قرآن این است که هر کس در جهات مختلف، به طور کامل بدان عمل کند، از هر انحرافى در امان مى‌ماند.

 

لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللهُ؛ منظور از حکم کردن پیامبر در بین مردم،اولا بیان احکام و پیاده سازى آن در جامعه و ثانیآ حل و فصل اختلافات میان مسلمین است که ایشان باید مطابق آنچه خداوند از علوم غیبى به ایشان مى‌فهماند و یا به تعبیر خود قرآن، مى‌نمایاند (ما أراک الله) عمل نماید.

بنابراین از این آیه به روشنى پیداست که آنچه رسول خدا درباره‌ى احکام شرع و در موضوعات اختلافى مهمّ جامعه ـ و نه در موارد جزئى ـ بیان مى‌فرمود، همگى از جانب خداى تعالى و حقیقت محض بود و هیچ بطلان و اشتباهى در آن راه نداشت اما بیان اینچنینى احکام و موضوعات، مخصوص پیامبر و ائمه اطهار : است.

 

به این نکته باید توجه داشت که فرق است میان پیامبر و ائمه اطهار :، با فقهایى که به طور عام از طرف امام صادق و امام باقر و امام زمان (عجل الله تعالى فرجه) براى رجوع مردم نصب شده‌اند. تفاوت آنها در این است که فقها نائب عام امام زمان (عجل الله تعالى فرجه) هستند؛ یعنى مشخصات آنها به طور کلّى و عمومى ذکر شده و نام خاصّى از کسى برده نشده است. از ابتداى غیبت کبرى باب نیابت خاص بسته شد و هر کس ادعاى آن را داشته باشد، مطابق دستور صریح امام زمان (عجل الله تعالى فرجه) دروغگو است. فقیه کسى است که طبق ظواهر و نصوص قرآن و روایات اهل بیت و نیز اصول و فنونى که آموخته، احکام شرع را استنباط و به مردم عرضه مى‌کند. پیامبر و امام معصوم، آنچه بیان مى‌فرمودند «بما أراک الله» بود؛ یعنى در تطبیق اصول بر فروع هیچ اشتباهى نمى‌کردند و آنچه مى‌گفتند همان حکم خدا بود در حالى که فقیه ممکن است در تشخیص حکم یا موضوع اشتباه کند که البته در این صورت اگر در تحقیق و تفحّص کوتاهى نکرده باشد یک اجر مى‌برد.

 

لازم به ذکر است که در مسائل مهم اجتماعى نیز همچون مسائل فردى، حکم خداى تعالى وجود دارد و هر موضوعى داراى یکى از عناوین پنجگانه‌ى فقهى (واجب، مستحب، مباح، مکروه و حرام) است.

در هنگام تدوین قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران، مجتهدین و علماى منتخب ملّت، با ارائه‌ى دلایل شرعى به بحث و بررسى اصول مختلف آن پرداختند.

================================================

Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages