تو از اين دشتِ خشكِ تشنه روزي كوچ خواهي كرد ،
و اشك من تو را بدرود خواهد گفت .
نگاهت تلخ و افسرده است ،
و دستت را خار خارِ نا اميدي سخت آزرده است .
غم اين نابساماني همه توش و توانت را ز تن برده است .
تو با خون و عرق اين جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادي ،
تو با دست تهي با آن همه طوفانِ بنيان كَن در افتادي ،
تو را كوچيدن از اين خاك ، دل بر كندن از جان است ،
تو را با برگ برگِ اين چمن ، پيوندِ پنهان است .
...............
من اينجا ريشه در خاكم ،
من اينجا عاشقِ اين خاك اگر آلوده يا پاكم ،
من اينجا تا نفس باقي است مي مانم .
................
من اينجا باز در اين دشتِ خشكِ تشنه مي رانم .
من اينجا روزي آخر از دلِ خاك
با دست تهي گل بر مي افشانم .
.................
و مي دانم : تو روزي باز خواهي گشت
فريدون مشيري
از مجموعه صداي شعر امروز