--- On Sun, 8/5/12, Farshid Habibi <farshid...@yahoo.com> wrote:
|
On 8/5/12, shaghayegh habibi <hshag...@ymail.com> wrote:
>
>
> --- On Sun, 8/5/12, Farshid Habibi <farshid...@yahoo.com> wrote:
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
> روزگاری که بـهانه های بسیـار برای گریـستن داریـم !
>
> در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم
> شرم خندیدن، به تمسخر هم میهنان را بر خود نپسندیم.
> کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز...
> با اراده جمعی، این عادت زشت را به یک ضدارزش تبدیل کنیم.
> رخشان بنی اعتماد
>
>
> یک روز یه ترکه
>
> اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان... ؛
>
>
>
> خیلی شجاع بود، خیلی نترس... ؛
>
> یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه
> مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو
> این مملکت آزاد زندگی کنیم.
>
>
> یه روز یه رشتیه...
>
> اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
>
>
>
> برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت
> ادعای خدایی نکنه؛
>
> اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.
>
>
> یه روز یه لره...
>
> اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
>
>
>
> ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد، از شدت عمل احتراز می
> کرد.
>
>
> یه روز یه قزوینی...
>
> به نام علامه دهخدا ؛
>
>
>
> از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا
> نهاد.
>
>
> یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی ...
>
> تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛
>
> حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم! و اینجوری شادیم!
>
> این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی
> است.
>
> پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه
> آنقدر این ایمیل را بفرستیم و
> بخوانیم تا عادتهای قجری در خندیدن به
> هر هموطن(آنكه در دیده ما جا دارد) در ما بمیرد
> و با هم یكی باشیم
> مثل همیشه،
> مثل زمانهای سختی و مثل زمانهای جشن و افتخار
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
>
> __,_._,___